خلدستان طریقت : (ادبیات فارسی )  سبک شعر  + => انواع ضمیر در فارسی

۩۩۩ ☫ ادبیات => خلدستان(طریقت )عنوان (میر)طریقت =>شعر ☫ ۩۩۩

ادبیات، این هنرِ واژگان و کلام، چیزی فراتر از مجموعه‌ای از داستان‌ها، اشعار و نمایشنامه‌هاست. آن را می‌توان «ضربان قلب» یا «خونِ جاری در رگ‌های» یک فرهنگ دانست. فرهنگ، به عنوان مجموعهٔ پیچیده‌ای از باورها، ارزش‌ها، آداب و رسوم، هنرها و دانش یک جامعه، بدون ادبیات، فاقد سازوکاری پویا برای ثبت، انتقال و تکامل خود خواهد بود. این رابطه، رابطه‌ای دوسویه و عمیق است؛ همان‌طور که فرهنگ، مادهٔ خام و زمینهٔ ادبیات را فراهم می‌کند، ادبیات نیز به نوبهٔ خود بر پیکرهٔ فرهنگ تأثیر می‌گذارد و آن را می‌سازد، نقد می‌کند و دگرگون می‌سازد.

در دل این رابطهٔ حیاتی، یک پرسش بنیادین و همیشگی مطرح می‌شود: برای تقویت این پیوند و تسهیل گفت‌وگوی فرهنگی، آیا بهتر است جامعه به سمت یک زبان مشترک حرکت کند تا همه بتوانند در یک فضای زبانی واحد با هم ارتباط برقرار کنند؟ یا اینکه باید تنوع زبانی و گویش‌های محلی را حفظ و تقویت کرد تا گنجینه‌های فرهنگی منحصربه‌فرد هر منطقه زنده بمانند؟ این مقاله به صورت مفصل و همه‌جانبه به بررسی این دو موضوع کلیدی می‌پردازد.

۲. بخش اول: ادبیات و فرهنگ؛ پیوندی ناگسستنی

تأثیر ادبیات بر فرهنگ را می‌توان از چند منظر اساسی مورد بررسی قرار داد:

۲-۱. ادبیات به عنوان آینه و ثبت‌کنندهٔ فرهنگ

ادبیات، مانند یک آینهٔ تمام‌نما، ویژگی‌های یک فرهنگ را در یک مقطع تاریخی خاص منعکس می‌کند. از طریق مطالعهٔ متون ادبی یک دوره می‌توان به عمیق‌ترین لایه‌های فکری، آرزوها، ترس‌ها، مناسبات اجتماعی، ساختار قدرت و حتی جزئیات زندگی روزمرهٔ مردم آن عصر پی برد.

· مثال: شاهنامهٔ فردوسی تنها یک اثر حماسی نیست، بلکه دایرةالمعارف هویت، اساطیر، تاریخ و ارزش‌های فرهنگی ایران باستان است. یا رمان «بوف کور» صادق هدایت که بازتابی از یأس و پوچی روشنفکرانه در دوره‌ای خاص از تاریخ معاصر ایران به شمار می‌رود.

۲-۲. ادبیات به عنوان شکل‌دهندهٔ هویت فردی و جمعی

ادبیات با خلق قهرمانان، اسطوره‌ها و روایت‌های مشترک، به افراد یک جامعه کمک می‌کند تا احساس تعلق و هویت جمعی پیدا کنند. وقتی مردم یک سرزمین داستان‌ها و اشعار یکسانی را می‌خوانند و در حافظهٔ خود نگه می‌دارند، در واقع در یک «حافظهٔ جمعی» مشترک سهیم می‌شوند.

· مثال: داستان‌های رستم و سهراب یا سیاوش در ادبیات فارسی، بخشی از هویت ملی ایرانیان را شکل داده‌اند. در مقیاس کوچک‌تر، ادبیات محلی یک منطقه (مانند ترانه‌های فولکلور بختیاری یا داستان‌های گیلانی) هویت قومی و محلی ساکنان آن را تقویت می‌کند.

۲-۳. ادبیات به عنوان انتقال‌دهندهٔ ارزش‌ها و باورها

ادبیات یکی از مؤثرترین ابزارها برای جامعه‌پذیری و انتقال ارزش‌ها از نسلی به نسل دیگر است. از طریق تمثیل، داستان و شعر، مفاهیم پیچیده‌ای مانند عدالت، شجاعت، عشق، وفاداری و خیانت به شکلی ملموس و تأثیرگذار به مخاطب عرضه می‌شود.

· مثال: مثنوی معنوی مولوی، یکی از غنی‌ترین متون برای انتقال مفاهیم عرفانی و اخلاقی در فرهنگ ایرانی-اسلامی است. یا در ادبیات جهان، رمان «کشتن مرغ مقلد» اثر هارپر لی، درس‌های عمیقی دربارهٔ نژادپرستی و عدالت به خواننده می‌آموزد.

۲-۴. ادبیات به عنوان موتور محرک تحولات اجتماعی و فرهنگی

ادبیات همواره در نقش یک پیش‌قراول و محرک تغییرات اجتماعی ظاهر شده است. نویسندگان و شاعران با نقد وضع موجود، ارائهٔ آرمان‌شهرها (یوتوپیا) یا ضدآرمان‌شهرها (دیستوپیا) و به چالش کشیدن تابوها، ذهن جامعه را برای پذیرش تحول آماده می‌کنند.

· مثال: رمان «بینوایان» ویکتور هوگو، نقش بسزایی در آگاهی‌بخشی نسبت به فقر و بی‌عدالتی در فرانسهٔ قرن نوزدهم داشت. در ایران نیز نوشته‌های روشنفکران عصر مشروطه، بستر فکری لازم برای انقلاب مشروطه را فراهم کرد.

۲-۵. ادبیات به عنوان پل ارتباطی بین فرهنگ‌ها

ادبیات مرزها را درمی‌نوردد و امکان شناخت فرهنگ‌های دیگر را فراهم می‌کند. ترجمهٔ یک اثر ادبی قدرتمند، پنجره‌ای به روی دنیایی کاملاً جدید می‌گشاید و باعث تقویت درک متقابل و همدلی بین ملت‌ها می‌شود.

· مثال: ترجمهٔ آثار نویسندگان آمریکای لاتین مانند گابریل گارسیا مارکز، «رئالیسم جادویی» را به یک جریان جهانی تبدیل کرد و مردم سراسر جهان را با فرهنگ و ذهنیت این منطقه آشنا ساخت.

۳. بخش دوم: معمای چندزبانی: زبان مشترک یا حفظ زبان‌های محلی؟

حال با در نظر گرفتن نقش حیاتی ادبیات، به پرسش اصلی بازمی‌گردیم: برای تقویت فرهنگ، کدام راهبرد بهتر است؟

۳-۱. استدلال‌های طرفداران زبان مشترک (یکپارچگی زبانی)

· اتحاد ملی و انسجام اجتماعی: یک زبان مشترک (مانند فارسی در ایران) به عنوان ستون فقرات هویت ملی عمل می‌کند و از fragmentation (تجزیه) فرهنگی جلوگیری می‌کند. همهٔ شهروندان می‌توانند بدون مانع زبانی با یکدیگر و با نهادهای مرکزی ارتباط برقرار کنند.
· توسعهٔ اقتصادی و علمی: وجود یک زبان مشترک، مدیریت، تجارت، آموزش و انتقال دانش را بسیار کارآمدتر می‌کند. دسترسی به منابع علمی و فناوری که عمدتاً به چند زبان محدود (مانند انگلیسی، چینی) هستند، تسهیل می‌شود.
· دسترسی عادلانه به ادبیات و فرهنگ ملی: وقتی همه به یک زبان مسلط باشند، می‌توانند از کل گنجینهٔ ادبیات ملی (از فردوسی و سعدی تا contemporary) بهره‌مند شوند.
· کاهش هزینه‌ها: هزینه‌های آموزش، چاپ و نشر، و ارائهٔ خدمات در یک جامعهٔ تک‌زبانه به مراتب کمتر است.

۳-۲. استدلال‌های طرفداران حفظ و تقویت زبان‌های محلی (تنوع زبانی)

· حافظهٔ فرهنگی و تنوع زیستی-فرهنگی: هر زبان، دنیای مفهومی منحصربه‌فردی دارد و حاوی دانش بومی، فلسفه و روش‌های خاص نگاه به جهان است. مرگ یک زبان، مانند انقراض یک گونهٔ جانوری، به معنای نابودی یک گنجینهٔ بی‌بدیل فرهنگی و کاهش «تنوع زیستی فرهنگی» بشریت است.
· هویت‌های محلی و روان‌شناسی اجتماعی: زبان مادری، بخشی جدایی‌ناپذیر از هویت فردی است. انکار یا تضعیف یک زبان محلی می‌تواند به بحران هویت، احساس تحقیر و محرومیت در میان گویشوران آن منجر شود.
· غنای ادبیات کلان: ادبیات یک کشور زمانی غنی‌تر می‌شود که از چشمه‌سارهای متعدد زبان‌ها و گویش‌های محلی خود تغذیه کند. بسیاری از اصطلاحات، وزن‌های شعری و درون‌مایه‌های بکر، ریشه در ادبیات شفاهی مناطق دارند.
· حقوق فرهنگی: حق صحبت کردن به زبان مادری، یک حق بنیادین انسانی است که توسط نهادهای بین‌المللی مانند یونسکو به رسمیت شناخته شده است.

۳-۳. تحلیل تلفیقی: راه سوم چیست؟

به نظر می‌رسد که نگاه «یا این/یا آن» به این مسئله، نگاهی تقلیل‌گرایانه است. یک راهبرد هوشمندانه، دنبال کردن سیاست «چندزبانگی تعادلی» است:

· آموزش دوزبانه: سیستم آموزشی می‌تواند به گونه‌ای طراحی شود که دانش‌آموزان هم به زبان رسمی و ملی مسلط شوند (برای ادغام در جامعهٔ بزرگ‌تر و دسترسی به فرصت‌ها) و هم زبان مادری خود را بیاموزند و به آن افتخار کنند.
· توسعهٔ ادبیات به زبان‌های محلی: دولت‌ها و نهادهای فرهنگی می‌توانند با حمایت از چاپ کتاب، برگزاری جشنواره‌ها و ثبت ادبیات شفاهی، به توسعهٔ ادبیات مناطق مختلف کمک کنند.
· ترجمه به عنوان پل ارتباطی: ترجمهٔ آثار برجستهٔ ادبی از زبان‌های محلی به زبان ملی و برعکس، باعث غنای متقابل و درک بهتر بین اقوام مختلف یک کشور می‌شود.
در این مدل، زبان مشترک به عنوان «پل ارتباطی» عمل می‌کند، نه «چکشی» برای له کردن زبان‌های محلی. فرهنگ ملی مانند یک باغ گل است که زیبایی آن در تنوع گل‌هایش (فرهنگ‌های محلی) است، و زبان مشترک، آبی است که همهٔ این گل‌ها را سیراب می‌کند و به آن‌ها زندگی می‌بخشد.

۴. نتیجه‌گیری

ادبیات، نه تنها یک پدیدهٔ فرهنگی، بلکه سازندهٔ اصلی و dynamic فرهنگ است. آن را تقویت می‌کند، به نسل‌های بعدی منتقل می‌کند، نقد می‌کند و متحول می‌سازد. در رابطه با مسئلهٔ زبان، نمی‌توان یک‌بُعدی نگریست. هر زبانی، اعم از ملی یا محلی، حامل بخشی از تاریخ، خرد و هویت بشری است. راه حل مطلوب، نه حذف یکی به نفع دیگری، که ایجاد تعادل و هم‌زیستی مسالمت‌آمیز بین آن‌هاست. یک زبان مشترک قدرتمند برای وحدت، پیشرفت و ارتباطات کلان ضروری است، و در کنار آن، حفظ و تقویت زبان‌های محلی برای پاسداشت تنوع، هویت‌های خرد و غنای بخشیدن به ادبیات و فرهنگ کلان، حیاتی به شمار می‌رود. جامعه‌ای که بتواند این تعادل را برقرار کند، هم از انسجام داخلی برخوردار خواهد بود و هم گنجینهٔ فرهنگی بی‌نظیری را برای خود و برای بشریت به ارمغان خواهد آورد.

۵. منابع و مآخذ

1. احمدی، بابک. (۱۳۸۰). ساختار و تأویل متن. نشر مرکز.
2. پرهام، سیروس. (۱۳۷۹). فرهنگ و ادبیات. نشر آگه.
3. شفیعی کدکنی، محمدرضا. (۱۳۹۳). با چراغ و آینه: در جست‌وجوی ریشه‌های تحول شعر معاصر ایران. نشر سخن.
4. فکوهی، ناصر. (۱۳۸۵). تاریخ اندیشه و نظریه‌های انسان‌شناسی. نشر نی.
5. Crystal, David. (2000). Language Death. Cambridge University Press.
6. UNESCO. (2003). Language Vitality and Endangerment. Document submitted to the International Expert Meeting on UNESCO Programme Safeguarding of Endangered Languages.
7. Eco, Umberto. (1995). The Search for the Perfect Language. Blackwell Publishing.
8. Said, Edward W. (1993). Culture and Imperialism.

صفت تعجبي: واژه هاي «چه، عجب» اگر همراه اسم بيايند و تعجب را برسانند «صفت تعجبي» هستند. ضمناٌ بعد از هسته آنها نشانه ي «ي» مي آيند. وابسته + هسته + ي : (عجب كتابي!)
- چه كوه بلندي ! هر گاه هسته صفت (وابسته پسين) داشته باشد نشانه (ي) بعد از آن وابسته مي آيد.
- عجب فيلمي بود! چون هسته وابسته پسين ندارد ، نشانه (ي) بلافاصله بعد از هسته آمده است.
* صفت هاي تعجبي همواره قبل از هسته خود مي آيند.

۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

مرغ عشقی (طریقتِ) جانی  ، شاپرم درد می‌کند ناجور

۩۩۩ ☫ مرغ عشق جانی(طریقت )عنوان (غزل) شاپرم درد می کند ناجور ☫ ۩۩۩

در شعاری کتاب بر دوشم ، اَثرم درد می‌کند ناجور

قلم وُ دفترم پر از زخم است ، جوهرم درد می‌کند ناجور

با ادب بی نقاب ، بی ابهام: درد بحرانی از هوّیت را

می کشد ماجرا سر انگشتم ،خبرم درد می‌کند ناجور

خبری خوش نشسته بر خاکم ، در قماری که هر دو می‌بازیم

پسرم روی دستم افتاده ، سپرم درد می‌کند ناجور

مثل قابیل بی قبیله شدم ، بوی نَم نَم گرفته دنیا را

بسکه حوا ، به سیب گاز زده ، پدرم درد می‌کند ناجور

رشته کوه بزرگ درپیش است :قله ها روی دوش من هستند

آن بَلد گشته: قوز بالا قوز ، کمرم درد می‌کند ناجور

او فقط صبر می‌کند تجویز ،من بسی سعی می‌کنم لبریز

بس که دندان رویِ دندانم ، جگرم درد می‌کند ناجور

گربگیری مرا در آغوشت ، می شود آسمان بارانی

مرغ عشقی (طریقتِ) جانی ، شاپرم درد می‌کند ناجور

۩خــُلدستان طریقت(شاپرم + درد می کند ناجور = طریقت )

۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

تجمل نیست جایز گر (طریقت) درچمن باشد (برآستان جانان )

نپرسی حال شاعر را که دامش انجمن باشد
مدام از شیوهءبازی که مهرش در سُخن باشد.

سبکبالان نمی‌دانند. حال دردمندان را
که اینجا حسرت نان است و آنجا بیم تن باشد

رفیقان یک به یک رفتند از زندان تن لیکن
من وامانده را دل در قفای این وطن باشد

غمِ آزادی از این دامگه بنما اسیران را
گمانم بسته پَر، مشتاق عشقِ تهمتن باشد

نشان مردمی ای دل مجو زین بی‌نشان مردم
که بادامی گرت بخشند، دامی در دهن باشد

روا باشد که جان در مقدم یاران بسپارم
اگر امّید صبحِ پیروزی درین شیریندهن باشد

تحمل بر جفای باد پاییزی توان کردن
تجمل نیست جایز گر (طریقت) درچمن باشد

*** .

چشمِ شهر
از هزار لایه‌یِ فلز
می‌گذرد
تا به پوستی برسد
که هنوز
نامِ خودش را
از یاد نبرده است.
کودکِ کار
چروکِ زودرسِ جهان است،
خطی که بر پیشانیِ عصر
افتاده
بی‌آن‌که کسی
دستش را
برای نوازش
بلند کند.
سکه گلوله‌ای‌ست
که شلیک نمی‌شود؛

تنها در مدارِ کوچکی می‌چرخد
تا فقدانِ ما را آینه کند.
دست‌های کودک زبان دیگری‌ست:
آشوبی که کلمات
تابِ حملش را ندارند.
و شهر
هر بار که از کنار او می‌گذرد
پاره‌ای از تاریکی‌اش
را جا می‌گذارد؛
تاریکی‌ای که در آن
حتی سکوت
به گریه می‌افتد.
#فرزانه_ایروانی


۩خــُلدستان طریقت(تجمل:رفیق+ برآستان جانان = طریقت )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

دلِ (طریقت)ما پُر زِ  آرزومندی‌ است=>مرا هزار رفیق  وُ صد هزاریعنی: تو(برآستان جانان)

۩۩۩۩☫شعر (طریقت )دل کتاب (پیر طریقت) : برآستان جانان:اشعار ☫۩۩۩۩

مرا هزار امید است و صد هزار یعنی: تو

شروع شادی و پایان انتظار یعنی :تو

چه سالها که ز عمرم گذشت بی‌ معشوق

چه بود غیر خزان‌ها اگر بهار یعنی: تو

دلم ز هرچه به غیر از تو بود خالی ماند

در این سرا تو بمان، ای که ماندگاریعنی: تو

شهاب بودگذشت: لحظه‌های بوالهوسی ؛

ستاره‌ای که بخندد به شام تار یعنی: تو

جهانیان همه گر تشنگان اَنجمن‌اند

جماعتی همه دشمن؟! شکاریعنی: تو

دلِ (طریقت)ما پُر زِ آرزومندی‌ است

مرا هزار رفیق وُ صد هزاریعنی: تو

۩خــُلدستان طریقت(مرغان مولانا:رفیق طریقت )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

برآستان جانان (طریقت )عنوان (غزل) سیاسی (اقتصادی

۩۩۩ ☫ برآستان جانان (طریقت )عنوان (غزل) سیاسی (اقتصادی ☫ ۩۩۩

انجمن می‌گسترام با سخندانی که نیست
فقر آمد ، انجمن کو دین و ایمانی که نیست

عامل این نابسامانی که هست از اتحاد
می‌روم پنهان کنم پشم پشیمانی که نیست

گشته ام بالا و پایین شهر را شب با چراغ
بس ملول از دیو و دد پبودم زِ انسانی که نیست

دردها را می‌کشم با خود به هر سو تا مرض
درد بی درمان مجو دارو و درمانی که نیست

بر سر پیمانه در میخانه هنگام ظهور
می‌رسد پیر مغان با عهد و پیمانی که نیست

روزهای جمعه در مهمانی مادر عیال
همچو مریم بیگمی خان‌ بر سر خوانی که نیست

روز پیری تا که صرفٍ هضم من آسان بود
می‌جَوم هر لقمه ای را زیر دندانی که نیست

کشک و بادمجان ،فسنجانی اگر قسمت نشد
در ازای مرغ بریان و فسنجانی که نیست

از خوش اقبالی‌ست شاید هرکه می‌بیند به خواب
سفره ای گسترده از آلاء الوانی که نیست

زیر کرسی می‌چپم هر شب کنار همسرم
در هراس از برف و بوران زمستانی که نیست

یار را دیدم سلامش کردم و گفتا علیک
گفتمش قربان پاسخ گفتنت جانی که نیست

غبغبش در کف لبش بر لب دلم را یافتم
همچو یوسف در ته چاه زنخدانی که نیست

گفت ادب را از چه کس آموختی؟ازبی ادب؟
گفتمش: لا ، بوده ام شاگرد لقمانی که نیست

دیده ام در هیئت دولت که از مافوق خود
هر وزیری می‌برد فی الفور فرمانی که نیست

مملکت را منقبت گویی فزون شد جملگی
شیخ شد جویای مداح و ثناخوانی که نیست

فتنه سر برکرد از هر سوئی و شاعر ساختند
شعر می‌گویند بهر چشم فتّانی که نیست

در هجوم نرّه دیوان گشت مفقودالاثر
خاتم امنیّت از دست سلیمانی که نیست

مختلس‌ها را پس از ابلاغ حکم دادگاه
برده‌اند اغلب ازاین زندان به زندانی که نیست

با شرارت‌ها که حکام خزان جا می‌کنند
در زمستان دفن می‌گردد بهارانی که نیست

بر سر هر کو نمک خورد و نمکدان را شکست
پیر ما فرمود بشکن آن نمکدانی که نیست

پتک آقازاده‌ای خواهی اگر باشی بکوب
کلّه ای یکضرب بر ماتحت سندانی که نیست

نوچه های داش مشدی های طهران غیب شد
چاه ویل خویش را در چاله میدانی که نیست

ماده خرها هم بر این عهدند با کشف حجاب
بر عبا وُ بر ردا کرده پالانی که نیست

دل تمنای گلستان‌های دیروزی نمود
بردمش گرمابه در رؤیای کاشانی که نیست

خار در دشت و دمن رویید و از حسرت نصیب
سر گذارد روی دامان گل افشانی که نیست

قشم را کردند کیش و خوف دارم تن کنند
چین و ماچین در خلیج فارس تنبانی که نیست!

از مسلمانی در این موطن به جا مانده‌ست نام
زرخرید بوذرش کردند سلمانی که نیست

شیخ کذّابان عالم گر فریدون هم بود
همچو ضحاک‌است رستم مردِدَستانی که نیست

در کهنسالی شمار صیغه کردن‌هایشان
می‌کند غرق خجالت شیخ صنعانی که نیست

می‌روم از تصفحه ی تاریخ تــا عهد قجر
می‌نشینم بر در کاخ گلستانی که نیست

در تلاطم کشوری داریم با خلقی نزار
مرد و زن در آرزوی لعل خندانی که نیست

یک طرف قحط الرجال وُ یک طرف درد و بلا
مرگ بر ملت مسلط گشته طغیانی که نیست

روس منحوس است و اقدام تزار از بهر جنگ
فتحعلیشاه است با فتح نمایانی که نیست

انقلابی می‌رسد از راه بغداد و فغان
نام آن مشروطه با بخت درخشانی که نیست

مجلس شورای امنیت بنابر مصلحت
وضع قانون می‌شود با قصد عمرانی که نیست

متن قانون اساسی مادّه ،کرده تبصره
لازم الاجراست اما خود تو می‌دانی که نیست

انقلابی می‌رسد از راه اسهالی نشان
با هزاران وعده‌ی پیدا و پنهانی که نیست

خضر فرّخ پی رسد از راه و بخشد زندگی
با نثار جرعه های آب حیوانی که نیست

آرمانشهری که دادش مژده حرمانشهر شد
با ندانم‌کاری انصار و اعوانی که نیست

غرق نعمت‌های گوناگون در عهده ازل
نابسامان تا ابد با وضع سامانی که نیست

گور میلیونها نفر را کنده ایم اما نخست
مرگ اینک بر سر ناز است فراخوانی که نیست

با فشار اقتصادی ذیل انواع فساد
ما فنا گشتیم و می‌گویند : بحرانی که نیست

با امیران معاصر جنگ ها کردیم سخت
تا که جاویدان بماند ملک ایرانی که نیست!

از(طریقت) بوده ام خرسند :عنوان غزل
حالیا درین غزل دارای عنوانی که نیست

۩خــُلدستان طریقت(غزل بازنشستگی )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

شد نوبت مرغان غزلخوان  (طریقت)=>بر غمزه‌ی او خنده‌ی بی‌جا مزن امشب .

پاشیده نظر در هوس انجمن امشب
مستانه! بده نوبت خود را به من امشب

چون صبح شود چاک زنم تا به گریبان
چون شامِ غریبان فکنم پیرهن امشب

شادی به دلم پا نگذارد که پریشم
در محفلِ رندان شده صاحب سخن امشب

کو؟ لوطیِ نالوطی ما را خبری نیست
ای وای چه بیگانه، چه شیرین دهن امشب

تا گرد غریبی ز رُخم پرده گشاید
بگذار بخوانم غزلی از وطن امشب

بیت الغزلِ خونِ جگر باده فرو ریخت
شد میهنِ من پر ز عقیق یمن امشب

شد نوبت مرغان غزلخوان (طریقت)
بر غمزه‌ی او خنده‌ی بی‌جا مزن امشب .

۩خــُلدستان طریقت(مرغان غزل:غمزه طریقت )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

شاهدِ بزم (طریقت) شب تارم شده ای =>در پسِ پنجره ای رو به افق منتظرم

گلِ خوش منظره یِ باغِ بهارم شده ای
نوبرِ تازه تر از سیب و انارم شده ای

گرچه در دشت‌ غزل تازه‌غزالم هستی
گشته ای شَهدوُ شگفتانه‌ شکارم شده ای

گفتم از سوز دلم زخمه زنم بر تن ساز
که شود زمزمه‌درسیم سه تارم شده ای

انجمن گشتهِ سکوت از تب دنیایِ شلوغ
معنی حوصله در صبر و قرارم شده ای

بزن آتش‌به سراپردهء شب شمع وجود
بزمِ آتشکده یِ شهر و دیارم شده ای

بسته‌ام‌دل‌به‌رخ وُ چشم به دیدارِ تو، من
قاب پُر جاذبهء پُر نقش وُ نگارم شده ای

نامِ تو ‌ وردِ زبانِ منِ تنها شده است
همدم وُ همنفس وُ مونس‌ِ یارم شده ای

در پسِ پنجره ای رو به افق منتظرم
شاهدِ بزم (طریقت) شب تارم شده ای

۩خــُلدستان طریقت(شاهد بزم :سالک طریقت )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

بعد از اذان و ذکر(طریقت) نماز وصل=> باران نیز

شبها دلم می گیرد وُ یاد تو در تن می کنم
اَمّا به یاد بودنت، طن تن تتن طن می کنم

خود را بغل می گیرم وُ، از بین این تاریکها
تنها به یادشعر تو، من میلِ رفتن می کنم

دُرد شراب وُ عشق رباب وُ کتاب نیز
فکر شباب وُ صوتِ جناب وُ عتاب نیز

ماذره ایم بروی خاک نقطه نقطه چین
مقصودِ مثنوی ،غزلی ناب ناب نیز

بایک کرشمه ربوده ست عقل و دین
آئین به هم زد است وِصال خراب نیز

محبوبه زنده میکند آشفتگی شباب
گاهی شتاب میدهدوُ گاهی عذاب نیز

از بسکه قد کشیده به بالا ی آسمان
معشوقه ماه می شود وُ آفتاب نیز

چشم خمار دارد وُ خمیازه می کشد
گاهی سکوت میکند وُ بی جواب نیز

کامش گرفته ام به دورکعت سر نماز
مِیِ نوش میکندکه بنوشی شراب نیز

بعد از اذان و ذکر(طریقت) نماز وصل
گنجینه دست وُدل تو ببوسم رباب نیز

محمّدمهدی طریقت

پائیز می رود که زمستان به پا شود
پائیز بسته بار خودش را که بعد از این
تاراج باغ و دشت و بیابان به پا شود

تشویش گل به چهچه بلبل بهانه بود
تا روزگارِ دادن تاوان به پا شود

با نگاهش فتنه در پیر و جوان برپا کند
آه از این تیری که آن ابروکمان برپا کند

میگذارد سر به روی شانه‌های دیگری
بار ما را روی دوش دیگران برپا کند !

بوسه‌ی پنهان من مُهر لبش را باز کرد
قصه ام را بر زبان این و آن برپا کند

غصه‌ی دنیا و عقبی را ندارم؛ سال‌هاست
عشق ما را از زمین و آسمان برپا کند

از خدا خواهم نباشد این(طریقت )،باز هم
آرزویم را مگر آب روان برپا کند!

حال و هوای زرد خزان بی ثمر نبود
تا قصه های پرده پایان فرا رسد

از تار و پود برگ درختان گذشته ایم
تا رقص باد و شاخه عریان فرا رسد

مائیم و انجماد و سکوت جوانه ها
تا اینکه آفتاب درخشان فرا رسد

فعلا دوباره نظمِ (طریقت) نهاده ام
تا کی دوباره مژده باران به پا رسد

✍️محمّدمهدی طریقت

http://sorodehay-tarighat.blogfa.com/


ادامه نوشته

        براساس تحقیق نظام حقوقی ایران، زن با امضای سند ازدواج(بازنشستگی ) ندارد

براساس تحقیق نظام حقوقی ایران، زن با امضای سند ازدواج(بازنشستگی ) ندارد

براساس تحقیق نظام حقوقی ایران، زن با امضای سند ازدواج عملا بخش گسترده‌ای از حقوق فردی خود را به مرد واگذار می‌کند: «از حق کار، تحصیل و سفر گرفته تا حق تصمیم‌گیری درباره بدن خود. هم‌زمان، زنان در طول زندگی مشترک بخش عمده‌ای از زمان و انرژی خود را صرف خانه‌داری و مراقبت از کودکان می‌کنند؛ فعالیت‌هایی که هم برای خانواده و هم برای اقتصاد جامعه ضروری‌اند، اما هیچ دستمزدی برای آنها پرداخت نمی‌شود. در بهترین حالت، زن در مقابل این حجم از کار تنها از "سرپناه و غذا" برخوردار می‌شود.»

به گفته این فعال فمینیست و پژوهشگر جامعه‌شناسی، در برابر این مجموعه از محدودیت‌ها و وظایف، تنها امتیاز حقوقی قابل اتکای زن مهریه است؛ آن هم نه همیشه و در تمام طول زندگی مشترک، بلکه عمدتاً در زمان طلاق.

هاوژین بقالی می‌افزاید: «این یعنی زن در ازای واگذاری اختیارات بنیادین خود، تنها ابزاری مالی در اختیار دارد که غالباً هنگام فروپاشی رابطه قابل مطالبه است. چنین "معامله‌ای" برای تمام زنانی که قصد تشکیل خانواده دارند عملاً اجباری و اجتناب‌ناپذیر است.»

بقالی معتقد است که این ساختار از اساس با مفهوم برابری بیگانه است و گویای دو پدیده ضد حقوق انسانی است: تبعیض و هتک کرامت انسانی.

او در توضیح شرایط تبعیض‌آمیز به سند ازدواج در ایران اشاره می‌کند که در آن حقوق و وظایف متفاوتی برای دو فرد با موقعیت مشابه وجود دارد؛ تقسیم کار و نقش‌ها براساس جنسیت تعریف، و اختیارات به صورت نابرابر توزیع شده است: «مرد اختیار دارد و زن تابع است. این نابرابری نه قراردادی، بلکه ساختاری و تحمیلی است.»

هاوژین بقالی می‌گوید کرامت انسانی زن نیز زیر سوال می‌رود، زیرا در عمل ناچار می‌شود بخش عمده‌ای از حقوق انسانی و اختیارات فردی‌اش را در ازای مهریه بفروشد: «این فرایند شباهت‌هایی با کالایی‌سازی انسان دارد؛ گویی زن نه به‌عنوان فردی مستقل، بلکه به‌عنوان موجودی تحت قیمومت مرد تعریف می‌شود.»

این فعال فمینیست کشورهای دارای نظام حقوقی مدرن، مانند فرانسه را مثال می‌زند که در آن هرگونه معامله‌ای که به فروش یا واگذاری کرامت انسانی منجر شود جرم‌انگاری شده است. به گفته او، حتی اگر یک تبعه غیرفرانسوی مرتکب چنین رفتاری شود، ممکن است با مجازات اخراج از کشور روبه‌رو گردد. زیرا اصل بنیادین این نظام‌ها بر حقوق غیرقابل واگذاری انسان استوار است.

مقایسه ایران با کشورهای غربی

بسیار می‌شنویم که در بحث مهریه افراد از این می‌گویند که در کشورهای غربی خبری از مهریه نیست. هاوژین بقالی این مقایسه را سطحی و بدون در نظر گرفتن تفاوت‌های بنیادی میان آنها می‌داند و اینگونه توضیح می‌دهد: «در کشورهای غربی مانند فرانسه و آلمان، زنان پس از ۱۸ سالگی از تمامی حقوقی برخوردار هستند که مردان بالای ۱۸ سال از آن برخوردارند. به عبارت دیگر، در این کشورها، حقوق و اختیارات قانونی زنان به‌ طور کامل از مردان تفکیک نمی‌شود. هیچ زن و مردی مجبور نیستند برای تشکیل خانواده تمامی حقوق خود را به دیگری واگذار کنند، بلکه شرایط به‌گونه‌ای است که هر دو به طور مستقل از هم در جامعه مشارکت می‌کنند. در این جوامع، دولت‌ها از همان ابتدا شرایطی را فراهم می‌کنند که زنان و مردان به طور برابر از فرصت‌های اقتصادی، تحصیلی و اجتماعی بهره‌مند شوند.»

به گفته او، در این کشورها، مسئولیت‌های زندگی مشترک، از جمله کارهای خانه و بچه‌داری، باید به شکلی عادلانه‌میان زن و مرد تقسیم شود. دولت‌ها به این اصل پایبند هستند که مرد و زن باید در زندگی مشترک دارای فرصت‌های برابر برای شکوفایی فردی، کسب مهارت‌ها و استقلال مالی باشند.

از این رو، در صورت جدایی یا طلاق، هیچ‌یک از طرفین احساس نمی‌کند که به دلیل نابرابری در منابع مالی یا اجتماعی، به طرف مقابل وابسته است. پس از جدایی، ثروتی که طرفین در طول زندگی مشترک کسب کرده‌اند،‌میان هر دو تقسیم می‌شود و هیچ‌یک مجبور به تحمل تبعات اجتماعی یا اقتصادی ناشی از وابستگی به دیگری نخواهد بود.

ریشه اصلی مشکل کجاست؟

هاوژین بقالی تاکید می‌کند که ریشه اصلی مشکل در گام نخست، باور نداشتن حکومت به برابری زن و مرد، ساختار حقوقی و حتی تصورات بخش‌هایی از جامعه است و تا زمانی که نگاه رسمی و عمومی به زن همچنان "نگاه قیم‌مآبانه، سلسله‌مراتبی و جنسیت‌زده" باشد، قوانین نیز بازتاب همین ساختار خواهند بود.

او می‌گوید در جمهوری اسلامی نه تنها اراده‌ای برای حرکت به سمت برابری وجود ندارد، بلکه مفهوم برابری جنسیتی برای نظام سیاسی یک تهدید محسوب می‌شود: «دلیل آن روشن است؛ بخش مهمی از مشروعیت و کارکرد دستگاه ایدئولوژیک جمهوری اسلامی بر پایه‌ تفوق مرد بر زن، کنترل بدن و آزادی‌های زنان، و حذف یا محدودسازی نقش اجتماعی آنان بنا شده است. فراموش نکنیم که اولین قانونی که پس از انقلاب ۵۷ لغو شد، همان قانونی بود که زنان پس از دهه‌ها مبارزه توانسته بودند برای نزدیک شدن به برابری در حوزه خانواده به تصویب برسانند.»

به باور این پژوهشگر جامعه‌شناسی، در چنین ساختاری هر مطالبه‌ای برای اصلاح بنیادین قوانین ازدواج، طلاق، حضانت، ارث، یا حقوق فردی زنان، از سوی حکومت نه به‌ عنوان یک خواست مدنی مشروع، بلکه به‌عنوان چالشی برای نظم سیاسی موجود تلقی می‌شود. به همین دلیل، چشم‌انداز اصلاح واقعی و مؤثر در این حوزه در چارچوب جمهوری اسلامی بسیار محدود و در بسیاری موارد ناممکن است.

چه می‌توان کرد؟

هاوژین بقالی نابرابری جنسیتی در ایران را یک مسئله کاملا ساختاری می‌داند که محصول قوانینی است که در آن زن و مرد در موقعیتی برابر قرار ندارند و همچنین در هنجارهایی که این نابرابری را در زندگی روزمره طبیعی و قابل قبول جلوه می‌دهند.

این پژوهشگر جامعه‌شناسی می‌افزاید: «به همین دلیل، راه‌حل‌های اساسی نیز در سطح ساختار سیاسی، قانون‌گذاری و سیاست‌گذاری اجتماعی تعریف می‌شوند، نه در سطح فردی. اما این واقعیت به معنای بی‌قدرت بودن مردم نیست. هرچند کنش فردی به‌تنهایی قادر به رفع مشکلات ساختاری نیست، اما می‌تواند بخشی از مسیر تغییر باشد و اثرات مخرب قوانین نابرابر را -هرچند محدود- در درون خانواده خنثی کند.»

او بر این باور است که شاید بهترین راهکار در شرایط کنونی تلاش سازماندهی‌شده برای حساس‌کردن مردم به نابرابری‌های جنسیتی و همبستگی در مبارزه علیه نابرابری باشد.

ادامه نوشته

شد خزان عمر جانا  فصل کوچیدن خوش است=> از زمین تا آسمان ( همواره تابیدن)  

۩۩۩۩☫شعر (طریقت )از زمین تا آسمات => هماره تابیدن : اشعار ☫۩۩۩۩

از زمین تا آسمان همواره تابیدن خوش است
عکسِ انواع بشر یکسان پاشیدن خوش است

تیرگی‌ها رفع گردد ، روشنایی‌ می رسد
گل به باغ آمد: ازین بُستان ننالیدن خوش است

گوشواری شد زمین در گوش وُ چشمِ آسمان
چون پر طاووس در عالَم درخشیدن خوش است

روز وُ شب با یک نگاه گرم، پیغامی ز نور
لیلی وُ مجنون شدن در خویش قلتیدن خوش است

چشم خود بگشود شبنم در تماشای بهار
روی گلبرگ طرب از شوق رقصیدن خوش است

سر برون آورد نیلوفر به شادابی ز خاک
بر قد و بالای سرو ناز پیچدین خوش است

چون نسیم صبح چشم مست نرگس را گشود
فارغ از گل‌ها به حسن خویش بالیدن خوش است

نافه‌ی شبنم نقاب از جلوه‌ی خورشید صبح
در میان بستر پاکیزه، لغزیدن خوش است

گل به دعوت خواهی بلبل در آغوش دَمن
غنچه وآشد در چمن فرجام خندیدن خوش است

دل به دریا زد دلآور موج وُ رخت خویش را
از کنار ساحلی آرام، برچیدن خوش است

نهرها جاری شد از دامان کوهستان به دشت
چشمه‌های خشک یکجا میلِ جوشیدن خوش است

رعد با تیغ بلندِ برق، دریا را شکافت
برق در بام فلک شمشیر غریدن خوش است

سیل همچون اژدها از کوهسار آمد پدید
رهگذار سیل را آهنگ بلعیدن خوش است

عندلیب از لانه بیرون جست هنگام اَلست
کبک بر دامان کوهستان خرامیدن خوش است

باغ شد گلشن در آوردند جمع حوریان
نسترن در سایه‌ی شمشاد روییدن خوش است

مهربانا : با (طریقت) ! طی کنم فضل و اَدب !
شد خزان عمر جانا فصل کوچیدن خوش است .

۩خــُلدستان طریقت(طبیب :پیرِ طریقت )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

ازشعر وُ غزلِ پیرِ (طریقت) چه عجیب =>در جوهر اندیشه نشستم که طبیب .

۩۩۩۩☫شعر (طریقت )طبیب (پیر طریقت) : اشعار ☫۩۩۩۩

من رَد شدهِ، از باده‌ی مستم، که طبیب
مدهوش، از آن جام اَلستم، که طبیب

ذرّات جهان مستند از، ساقیِ دین
من نیز همان باده ، پرستم که طبیب

دل را به تمنّای تو دادم، که زبانزد شده ای
یک بوسه ازآن لعل تو جُستم؛ که طبیب

دادی تو به من دستی و پیوند نشست
پیوسته بر آن عهد نخستم که طبیب

ای مطرب! از آن گوشه ی شهناز رقیب
وی ساقی از آن توبه شکستم که طبیب

عهدی نکنم مهر بتان را به نقیب
آه از دل بیگانه پرستم که طبیب

شهبازِ دل آرایِ ، کمندیست حبیب
بندی بدل از عشق تو بستم که طبیب

ازشعر وُ غزلِ پیرِ (طریقت) چه عجیب
در جوهر اندیشه نشستم که طبیب .

۩خــُلدستان طریقت(طبیب :پیرِ طریقت )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

اشعار(طریقت)دوبیتی (آری آری ) بگفتند: آذر

۩۩۩ ☫اشعار(طریقت)دوبیتی (آری آری ) بگفتند: آذر )☫ ۩۩۩

بر انجمن شقایق از دور سلام

با دردسر علایق از دور سلام

در پرده چرا پیام گویم :حاشا

بی پرده مخالفانِ لایق از دور سلام

بابا جهان ندارد، سارا زبان ندارد
دارا ستاره‌ای در هفت آسمان ندارد
کارون تپید،خشکید البرز لب فرو بست
در قله ی دماوند، آتش‌فشان ندارد
دیو سپیدِ دربند آسان رهید وُ بگریخت
رستم در این زمانهِ گُرزِ گران ندارد
روز وداع یاران ، زاینده‌رود خشکید
زیرا دِگر سپاهان، نقش جهان ندارد
نام خلیجِ دریا نامی دگر نهادند
افسانه های آرش تیر و کمان ندارد
رویای مازنی‌ها دریایِ دیگران شد
نادر به خاک رفتــه میهن جوان ندارد
بابا! کجای کاری دزدان سرزمینت
بر بیستون نویسند:کو دلستان ندارد
مآییم : پاره پاره :فریادمان بلند است
سالم نمانده جائی نوشیروان ندارد
سرخ و سپید و سبزست این پرچم اَمانی
اما هزار افسوس شیر ژیان ندارد
کو آن حکیم توسی شهنامه‌ای بخواند
شب نامه های دیروز دیگر بیان ندارد
دیگر بخواب کوروش اسلامِ آریایی
گفتند : آری، آری :نام و نشان ندارد

#خلدستان_طریقت

غزل را نذر چشمان سیاهت ‌کرده ام من
تماشاچی آن رخسار ماهت ‌کرده ام من
نگاهم گر بیفتد بر رخِ خوب وُ زلالت
غزل را غرقه در نور نگاهت ‌کرده ام من
اگر چه اجتماعی چهرهٔ غمناک من دید
تورا شاد از نگاه اشتباهت ‌کرده ام من
دمی کز غصه می‌گیرد صدای دلربای تو
حریم شانه‌ام را تکیه‌گاهت ‌کرده ام من
من این اشعارِ بی‌باکم،چه‌نابِ ناب می‌دانم
تورا سرلشکر فوج سپاهت ‌کرده ام من
من از دیوانگان سرکشم، شاید نمی‌دانی
تو را از عاشقان سر به راهت ‌کرده ام من
شبانگاهان(طریقت) را شعارِ نم‌نم باران
تورا خرسند به امیّدِ پگاهت ‌کرده ام من

ن وَ القَلَمِ وَ مآ یَسطُرُون .

۩☫ رباب(طریقت)گنجینه /خلدِستان ☫۩

شبها دلم می گیرد وُ یاد تو در تن می کنم
اَمّا به یاد بودنت، طن تن تتن طن می کنم

خود را بغل می گیرم وُ، از بین این تاریکها
تنها به یادشعر تو، من میلِ رفتن می کنم

دُرد شراب وُ عشق رباب وُ کتاب نیز
فکر شباب وُ صوتِ جناب وُ عتاب نیز

ماذره ایم بروی خاک نقطه نقطه چین
مقصودِ مثنوی ،غزلی ناب ناب نیز

بایک کرشمه ربوده ست عقل و دین
آئین به هم زد است وِصال خراب نیز

محبوبه زنده میکند آشفتگی شباب
گاهی شتاب میدهدوُ گاهی عذاب نیز

از بسکه قد کشیده به بالا ی آسمان
معشوقه ماه می شود وُ آفتاب نیز

چشم خمار دارد وُ خمیازه می کشد
گاهی سکوت میکند وُ بی جواب نیز

کامش گرفته ام به دورکعت سر نماز
مِیِ نوش میکندکه بنوشی شراب نیز

بعد از اذان و ذکر(طریقت) نماز وصل
گنجینه دست وُدل تو ببوسم رباب نیز

محمّدمهدی طریقت

ادامه نوشته

خلدستان: دوبیتی => فقر ظاهر مبین که "حافظ" را=>  سینه گنجینه‌ی (طریقت) کن

۩۩۩ ☫اشعار(طریقت)دوبیتی (گنجینه ) فقر ظاهر )☫ ۩۩۩

بهترینِ انجمن‌ها : راه حل‌ها می‌شود

شیوهء این روزگاران از عسل‌ها می‌شود

گوشه چشمی اگر صاحب نظر بر این اثر

این غزل ازبهترین ضرب المثل ها می‌شود

***

دل سراپرده‌ی محبّت کن
دیده آیینه دار طلعت کن

هر که سر در نیاورد زِ جنان
عاقبت : زیر بار منت کن

شیخِ طوبی وُ عشقِ قامت یار
سهمِ هر کس به قدر همت کن

گر من آلوده گشته ام نه عجب
همه عالم به راه عصمت کن

من که باشم حرم بپوشانم
مرحمت پرده دارِ حرمت کن

درحضورِ ادیبِ خوش منظر
اَنجمن را نمادِ : خلوت کن

این غزل را که شد چمن آرای
اثرِ : رنگ وُ بوی صحبت کن

دور مجنون گذشت :یوسف را
منصب آن عزیز شهرت کن

شاعری، عاشقی و گنج طرب
هرچه دارم ز یمن همت کن

من وُ دل گر فنا شدیم چه باک
غرض اندر میان سلامت کن

فقر ظاهر مبین که "حافظ" را
سینه گنجینه‌ی (طریقت) کن .

۩۩۩ ☫اشعار(طریقت)دوبیتی (آری آری ) بگفتند )☫ ۩۩۩

بر انجمن شقایق از دور سلام

با دردسر علایق از دور سلام

در پرده چرا پیام گویم :حاشا

بی پرده مخالفانِ لایق از دور سلام

بابا جهان ندارد، سارا زبان ندارد
دارا ستاره‌ای در هفت آسمان ندارد
کارون تپید،خشکید البرز لب فرو بست
در قله ی دماوند، آتش‌فشان ندارد
دیو سپیدِ دربند آسان رهید وُ بگریخت
رستم در این زمانهِ گُرزِ گران ندارد
روز وداع یاران ، زاینده‌رود خشکید
زیرا دِگر سپاهان، نقش جهان ندارد
نام خلیجِ دریا نامی دگر نهادند
افسانه های آرش تیر و کمان ندارد
رویای مازنی‌ها دریایِ دیگران شد
نادر به خاک رفتــه میهن جوان ندارد
بابا! کجای کاری دزدان سرزمینت
بر بیستون نویسند:کو دلستان ندارد
مآییم : پاره پاره :فریادمان بلند است
سالم نمانده جائی نوشیروان ندارد
سرخ و سپید و سبزست این پرچم اَمانی
اما هزار افسوس شیر ژیان ندارد
کو آن حکیم توسی شهنامه‌ای بخواند
شب نامه های دیروز دیگر بیان ندارد
دیگر بخواب کوروش اسلامِ آریایی
گفتند : آری، آری :نام و نشان ندارد

#خلدستان_طریقت

ادامه نوشته

جامِ دستانِ(طریقت) از عروج آمد به نوش

چون خلقِ جهان به یکدگر کینه‌ورند
گویا که ز مرگ وُ نیستی بی‌خبرند
همچون سگِ گله ، گاه چون گاو وُ خرَند
از رویِ حسد به یکدگر می‌نگرند!

***

انجمن پا در رکابت روی سنگ آمد به جوش

سنگ شد دلتنگ با اُوُرنگ آمد در خروش

در کویری بی‌رمق در جستجوی آب ‌ بود

وادیِ افسردگی : آوای تو آمد به گوش

باز آهنگ خوشِ دریلست گویا دلپذیر

می‌رسد آواز نامیمونِ آن تخم چموش

رخت از تن بر کن و دل را به دریائی سپار

در لباسِ نیک خواهی جوشنی بر تن بپوش

این همه زیبایی و مستی جهان ایران ما

از خراسان خاوران تا باختر آن سویِ شوش

یادوار شعر مولاناست در اُوج غزل

می‌دمد از جنگلِ عرفان ،دریایِ سروش

شعر من از رود خشکی را خجالت داده است

نشت کرد از خاک تا خُمخانه آن می‌فروش

کوزه را ولگرد شاگِردی به استادش سپرد

چاکِرِ استاد شد : فرمانروای تیزهوش

حافظ از میخوارگی دائم ز عالم توبه کرد

خیره بر چشمان ساقی ساغری می خواست دوش

گوییا حال من از فال و فراغ بال اوست

《گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش》

گفت خیام از می و باده گذر ساقی هنور

جام باده درکش و تا صبح از ساغر بنوش

چون خمی شد سر به مهر وُشاهدِ صبح ازل

دوش لب تر کرده ام از مرشدِ کوزه به دوش

گفتمش اَسرار هستی قطره‌ای در جام ریز

گفت هوش از سر پَرد این راز گفتن شد خموش

راز پروانه چکید از کوزه و در جام ریخت

جامِ دستانِ(طریقت) از عروج آمد به نوش

تا رسد آواز جان‌افزای مهر و دوستی

در تمنای پیامی از لبش باش وُ بکوش

****

چه تلخ می‌گذرد بی تو لحظه‌های تباه
چه عاشقانه چه غمگین به راه مانده نگاه

به عطر ناب تو آغشته قطره قطره‌ی اشک
شکفته طرح تو از برگ برگِ دفتر آه

پس از تو قاصد مرگ لحظه لحظه‌ی عمر
پس از تو مرز سقوط است در ادامه‌ی راه

غرور زخمی‌دیشب نشسته بر سر راهت
چکیده رنگ نگاهت به سرنوشت سیاه

نشسته سایه‌ی حسرت به واژهِ واژهء شعر
چو بار خاطره، بر شانه‌های عمر تباه

تو نیستی و شبِ بی‌ستاره، وُ سنگین
کشیده پرده‌ی غم، بر دریچه‌های نگاه

شکسته پیچک زانوی سوگ، در بغلم
کجاست ساقه‌ی نیلوفری که بود پناه

چه انتظار نفس‌گیر، آه کز غم غربت
فروغ می‌ورد از چشم‌های مانده به راه

وصالِ ما پل پیغام بود و بوسه، کجایی؟
که سیل فاصله جاریست در مسیر پگاه

بسوگ خویش نشستم که لحظه لحظه شکستم
چه بود جز به تو دل بستن، ای ندیده گناه

حمید محمد مهدی طریقت

ادامه نوشته

(طریقت) ستونست بر هست من=> بوسه (بوسیدن) لب

منبع تصویر،GETTY

توضیح تصویر،دانشمندان بوسه را تماس دهان با دهان تعریف می‌کنند که همراه با حرکت لب‌ها و بخش‌هایی از دهان بدون انتقال غذاست انسان‌ها، میمون‌ها و حتی خرس‌های قطبی یکدیگر را می‌بوسند. اکنون پژوهشگران منشاء تکاملی بوسه را رمزگشایی کرده‌اند.پژوهش آنها نشان می‌دهد که بوسه دهان‌به‌دهان بیش از ۲۱ میلیون سال قدمت دارد و کاری بوده است که نیاکان انسان و میمون‌های بزرگ انجام می‌دادند.پژوهش مشابهی نتیجه گرفته است که نئاندرتال‌ها هم یکدیگر را می‌بوسیدند. دانشمندان به پژوهش درباره بوسیدن می‌پردازند چون برای آنها نوعی معمای تکاملی است. بوسه هیچ فایده حیاتی یا تولید‌مثلی مشخصی ندارد و عملی است که نه فقط در میان جوامع انسانی بلکه در دنیای حیوانات هم مشاهده می‌شود.

پژوهشگران شواهدی از بوسیدن در چندین گونه جانوری دیگر یافته‌اند

منبع تصویر،GETTY

توضیح تصویر،پژوهشگران شواهدی از بوسیدن در چندین گونه جانوری دیگر یافته‌اند ،با یافتن شواهدی از بوسیدن در جانوران دیگر دانشمندان توانسته‌اند «درخت تکاملی خانوادگی» بسازند تا دریابند بوسیدن از چه زمانی به وجود آمده است.برای اطمینان از مقایسه رفتار مشابه در میان گونه‌های جانوری گوناگون پژوهشگران باید تعریف بسیار دقیق و غیر‌عاشقانه‌ای از «بوسه» ارائه دهند.

در این پژوهش که در مجله رفتار انسان و تکامل منتشر شده است آنها بوسیدن را تماس دهانی غیر‌تهاجمی «با حرکت لب‌ها و بخش‌هایی از دهان بدون انتقال غذا» تعریف کرده‌اند.دکتر ماتیلدا بریندل، سرپرست پژوهش و زیست‌شناس تکاملی دانشگاه آکسفورد توضیح می‌دهد: «انسان‌، شامپانزه‌ و بونوبو‌ها ( شامپانزه کوتوله) یکدیگر را می‌بوسند» و نتیجه می‌گیرد: «بسیار احتمال دارد که نیای مشترک همه آنها هم یکدیگر را می‌بوسیده‌اند».«ما فکر می‌کنیم بوسیدن شاید حدود ۲۱/۵ میلیون سال پیش در میمون‌های بزرگ به وجود آمده است».

در این پژوهش دانشمندان رفتاری را مشاهده کردند که با تعریف علمی آنها از بوسیدن در گرگ‌ها، سنجاب‌ها یا سگ‌ها دشتی، خرس‌های قطبی (با تمام لب‌و‌لوچه و زبان) و حتی پرنده آلباتروس یا قادوس مطابقت دارد.

آنها به طور متمرکز نخستی‌ها و به‌ویژه میمون‌ها را بررسی کردند تا بتوانند تصویر تکاملی از منشاء بوسه در انسان به دست بیاورند.پژوهش مشابهی همچنین نتیجه می‌گیرد که نئاندرتال‌ها، نزدیک‌ترین خویشاوندان انسان که حدود ۴۰ هزار سال پیش از بین رفتند هم یکدیگر را می‌بوسیدند.

یک پژوهش دیگر در مورد دی‌ان‌ای نئاندرتال‌ها نشان می‌دهد که انسان‌های امروزی و نئاندرتال‌ها میکروب‌های دهانی مشترکی دارند. نوعی باکتری که در بزاق دهان آنها وجود دارد.

دکتر بریندل توضیح می‌دهد: «یعنی آنها صد‌ها و شاید هزاران سال پیش از جدا شدن دو گونه از یکدیگر عمل انتقال بزاق دهان را انجام می‌داده‌اند».

دو میمون در حال بوسیدن

منبع تصویر،GETTY

توضیح تصویر،دانشمندان می‌گویند بوسیدن «رفتار مشترک بین انسان و خویشاوندان جانوری انسان» است ،هرچند در این پژوهش مشخص شده است که بوسیدن از چه زمانی به وجود آمده است اما پاسخی در مورد دلیل این عمل پیدا نشده است.

نظریه‌هایی در این زمینه وجود دارد که بوسیدن ریشه در رفتار‌های تیمار و نظافت در میمون‌های نیاکان ما داشته و شاید روشی صمیمانه و شخصی برای ارزیابی میزان تندرستی و همسازی جفت بوده است.دکتر بریندل امیدوار است که این پژوهش راهی برای پاسخ به این پرسش بگشاید.او می‌گوید:«برای ما مهم است که دریافته‌ایم این امر مشترکی با خویشاوندان جانوری ماست».

«ما باید این رفتار را بررسی کنیم نه اینکه آن را به عنوان کاری احمقانه رد کنیم چون این رفتار معنا و مفهوم عاشقانه‌ای در میان انسان‌ها دارد»

جهان :عالم آباد گردد به گنج
گمان : عالم آزاد گردد ز رنج

هر انسان بُوَد خود حجابی به دست
کتاب من از توست چندان که هست

بد و خوب را از تو آید کلید
ز تو خوب وُ از من بد آید پدید

تو نیکی کنی من غلط کرده‌ام
که بد را حوالت به خط کرده‌ام

ز تو : اولین نقش را عالمی
به تو : آخرین حرف را دادمی

ز تو آیتی در من آرام شد
ز من دیو خونین آشام شد

چو نام توام مهربانی کند
زِ من دیو کی دلستانی کند

ندارم روا با تو از خویشتن
که گویم تو باز اندیشتن

گر آسوده گر ناتوان یافتن
چنان که آفریدی چنان بافتن

امیدم چنانست نیکو سرشت
که چون من شوم دور باید بهشت

فرو ریزم از نظم و ترتیب شعر
دگرگونه گردم ز ترکیب شعر

کند شعر پرکنده نام مرا
نبیند کسی خسته کامِ مرا

پژوهنده شعرست در انجمن
(طریقت) ستونست بر هست من

ز غیب آن نمودارش آری بدست
کزین غایب آگاه باشد که هست...

ادامه نوشته

خلدستان : ساقیِ پیرِ (طریقت) قاب  می‌گیرد مرا

۩۩۩ ☫ساقی پیرِ(طریقت)قاب (می گیرد )مرا: بگفتند )☫ ۩۩۩

شعر هـایت چون شـراب نــاب می‌گیرد مرا
هرکجا شایدکنارِ گوشه محراب می‌گیرد مرا
پس چرا در گوشهٔ‌چشم تو گیر آورده جان
در خرابات مغان اندیشه ارعاب می‌گیرد مرا
انجمن چون می‌چکد خونابه از مژگان من
باده میریزی چرابا دیدنت خوناب می‌گیرد مرا
تا که پیدا می‌شود رخسارهٔ خیر النساء
حوریِ رخشان‌تر از مهتاب می‌گیرد مرا
موقع رقصیدنت حالی به حالی می‌شوم
شوکتِ احساسی وُ کمیاب، می‌گیرد مرا
همچو کشتی بادبان وُ عرشه توفانی شود
موج‌های سرکش وُ گرداب می‌گیرد مرا
می‌روم در باد وُ باران خیسِ رؤيا می شوم
ساحل از ما دور شد: سیلاب می‌گیرد مرا
شاعری دلخسته‌ام افتاده در دامِ اَجل
ساقیِ پیرِ (طریقت) قاب می‌گیرد مرا

حمید محمد مهدی طریقت

۩خــُلدستان طریقت(ساقی :پیرِ طریقت )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

مثنوی (توپ مروارید)=>  در ادامه مطلب => ملاحظه فرمائید

برآستان جانان: اجمالاً پس از گذشت ۷۵ سال => توپ مرواری،

آخرین اثر صادق هدایت، منتشر شد. اکثر آثار هدایت بخصوص پس از انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ طعمه سانسور شده‌اند. اسد سیف، منتقد ادبی، نگاهی دارد به انتشار نسخه کامل توپ مرواری.

عکس سیلوئت صادق هدایتعکس سیلوئت صادق هدایت

با انتشار نسخه کامل "توپ مرواری" سرانجام اثر بی‌سانسور دیگری از صادق هدایت در اختیار ادبیات ایران گذاشته شدعکس: isna

این هم از ویژگی‌های تاریخ اجتماعی ما و نقش برجسته سانسور در آن است که بسیاری از شاخص‌ترین آثار ادبی‌مان هنوز به شکل کامل خود منتشر نشده و یا اجازه نشر نمی‌یابند.

شماری از آثار صادق هدایت، شاخص‌ترین نویسنده تاریخ معاصر ادبیات ما، به چنین سرگذشتی گرفتار آمده‌‌اند. چند سال پیش سرانجام نسخه کامل و دستنویس "بوف کور" به همت م. ف. فرزانه، توسط نشر باران در سوئد منتشر شد. پس از آن ناصر پاکدامن "وغ‌وغ ساهاب" را در پاریس منتشر کرد و حال آخرین دستنویس توپ مرواری به شکل کامل خویش در آلمان منتشر شده است.

این اثر در رژیم پیشین اجازه نشر نداشت، زیرا نقد فرهنگ خفقان حاکم بود. در جمهوری اسلامی انتشار آن ممنوع شد، زیرا رژیم نوبنیاد چنین نقدی را بر فرهنگ اسلامی برنمی‌تافت. انتشار نسخه ناکامل توپ مرواری در روزهای انقلاب در هزاران نسخه نشان استقبال از آن بود. ممنوع شدن آن اما باعث شد تا همین نسخه در داخل و خارج آشکار و پنهان بازچاپ گردد. انتشار بدون سانسور و کامل آثار هدایت در خارج از کشور نه تنها آشنایی ادبیات ایران با این آثار، بل‌که حفظ آن‌ها نیز هست؛ در واقع پایانی بر "ممنوعه‌ها".

صادق هدایت نسخه نهایی "قضیه توپ مرواری" را در سال ۱۳۲۷ برای انتشار در خارج از کشور برای دوستش حسن شهیدنورایی در فرانسه می‌فرستد تا با نام مستعار "هادی صداقت" در پاریس منتشر شود. مرگ نابهنگام شهیدنورایی و در پی آن خودکشی هدایت، انتشار آن را به تعویق انداخت.

توپ مرواری اثری‌ست طنز که هم‌چون دیگر آثار طنز هدایت، سیاست و فرهنگ دستمایه آن است. پیش از کودتا و پس از مرگ هدایت نسخه‌ای ناکامل از آن در چند شماره از هفته‌نامه "آتشبار" به مدیریت ابولقاسم انجوی شیرازی منتشر شد که در پی توقیف نشریه و بازداشت مدیر آن، انتشار آن نیز متوقف ماند. همین نسخه منبعی شد برای بازچاپ‌های این اثر.

در سال ۱۳۶۹ نشر آرش در سوئد نسخه‌ای از توپ مرواری را با "مقدمه و توضیحاتی" از محمدجعفر محجوب با استفاده از نسخه‌ای دستنویس که او در دست داشت، منتشر کرد. پس از مرگ محجوب همین نسخه را ناصر زراعتی با اتکا بر نسخه‌ای که تازه به دست آورده بود، با اندک ویرایش بازچاپ کرد.

قضیه توپ مرواری

توپ مرواری زبانی تند و خشن دارد. پنداری واپسین فریادهای هدایت است. اعتراض اوست به جامعه‌ای که توان هستی را از او ربوده است. فریاد اوست بر سر فرهنگی که انسان‌ها را "امت" و "رعیت" می‌خواهد.

Buchcover | Tup-e Morvari | von Sadegh Hedayat

عکس: Edition Pajam

توپ مرواری گاه هزل است، گاه فکاهی، گاه شعر است و گاه داستان، گاه دردی‌ست که فریاد می‌شود و گاه فریادی‌ست که به دشنام می‌نشیند. پنداری استفراغ تاریخ و فرهنگی‌ست که زندگی را بر مردم تلخ گردانیده است. توپ مرواری ضد همه‌چیز است. چیزی در آن ستایش نمی‌شود. امیدی در آن به چشم نمی‌خورد. جهان پوسیده‌ای به زیر ذره‌بین کشانده شده است. نمایش ذهن عقب‌مانده و اخلاق سنتی ماست که راه به پیش ندارد. نمایش فرهنگ عوام است در برابر فرهنگ نو.

هدایت از تمامی شگردهای زبانی استفاده می‌کند تا همین فرهنگ خرافه و فریب را بازشناساند. از پندارهای عوام بهره می‌گیرد و در این راستا گنجینه‌ای گرانقدر از باورها، اصطلاحات، فولکلور و گویش‌های مردم عادی فراهم می‌آورد. او حتی زبان‌های داخل کشور را نیز در این اثر دستمایه کار خویش قرار می‌دهد. توپ مرواری گاه از سبک قصه‌نویسی و گاه نیز نقالی و قصه‌پردازی بهره می‌برد. "اکوان دیو" و کریستف کلمب را استادانه همراه "وروره جادو" و "مادر فولادزده" کرده، در کنار شاهان می‌نشاند تا "طلسم زمان" بشکند و به شیوه‌ای نو داستانی را بازگوید.

توپ مرواری داستان "فالوس"گرایی‌ست در فرهنگ ما در پیوند با "قدرت" و "قانون"؛ چیزی که تاکنون هیچ نویسنده‌ای شهامت بیان آن را نداشته است. توپ مرواری داستان توپی‌ست که سال‌های سال در میدان ارگ تهران قرار داشت و زنان و دختران جوان برای رسیدن به خانه شوهر و آبستن شدن، سر و صورت به آن می‌ساییدند و سوارش می‌شدند. هدایت می‌کوشد گذشته‌ای برای این توپ که ارزش تاریخی دارد، در ذهن داستانی خویش بجوید و قدرت آن را در قوانین کشور، در حرمسراها و ذهن عوام، بازیابد.

داستان به زمانی بازمی‌گردد که پادشاه اندلس در اوایل سده شانزدهم میلادی کریستف کلمب را به مأموریت کشف عربستان می‌فرستد و او ناخواسته آمریکا را کشف می‌کند. در آن‌جا توپی را می‌یابد که با خود به پرتغال می‌آورد. این توپ را پرتغالی‌ها در کشورگشایی‌های استعماری خویش به زمان حکومت شاه اسماعیل صفوی به جزیره هرمز می‌آورند. پس از بازپس‌گرفتن جزیره از سوی ارتش شاه عباس، توپ به هند منتقل می‌شود و در نهایت نادرشاه در فتح هند آن را به غنیمت گرفته، به ایران بازمی‌گرداند. و سرانجام به عنوان نمادی نظامی و جنسی به تهران منتقل می‌شود.

توپ مرواری؛ داستانی که تکرار می‌شود

توپ مرواری داستان کولونیالیسم است، تاریخ استعمار است که غارت ذهن را نیز با خود به همراه دارد. هدایت می‌کوشد بر این تاریخ سراسر فاجعه لباس طنز بپوشاند و عظمت‌های پوشالی آن را به سخره گیرد. بر این اساس سلیقه داستانی خویش را به کار می‌گیرد تا از جهانی بنویسد که همیشه کسانی چون او را پس می‌زند و آینده را قربانی گذشته می‌کند. از این جهان سراسر تناقض که در آن ناآگاهی پرچمدار است، هیچ امیدی راه به بهبودی نمی‌برد.

توپ مرواری یادآور داستان "غزیه فرویدیسم" در "وغ‌وغ ساهاب" است که هدایت به نقل از فروید "یک جهنم شهوتی" در "روح آدم‌ها" پیدا می‌کند و به این نتیجه می‌رسد که «اساساً بشر روی شهوت زندگی می‌کند.» و همین شهوت است که باعث می‌شود توپ مرواری از آمریکا به پرتغال کشانده شود، از آنجا به ایران و سپس هند برده شود و در نهایت به تهران منتقل گردد. رضاشاه نیز به همین علت آن را در "باشگاه افسران" به "قنداقی سمنتی" محبوس می‌گرداند تا هیچ زنی نتواند به آن نزدیک شود.

و چنین بود تجربه حضور توپ مرواری در ایران؛ از دودمان افشاریان، صفویان، قاجار تا پهلوی. «اگر باورتان نمی‌شود، بروید از آن‌هایی که دو سه خشتک از من و شما بیشتر جر داده‌اند بپرسید. گیرم که دوره برو بروی توپ مرواری را ندیده باشند، حتماً از پیر و پاتال‌های خود شنیده‌اند... توپ مرواری توی میدان ارگ شق و رق روی قنداق‌هایش سوار بود... تا چشم کار می‌کرد مخدرات یائسه، بیوه‌های نروک ورچروکیده، دخترهای تازه شاش‌کف‌کرده، ترشیده‌های حشری یا نابالغ‌های دم بخت از دور و نزدیک هجوم می‌آوردند... آن‌هایی که بختشان یاری می‌کرد سوار لوله توپ می‌شدند، از زیرش درمی‌رفتند... یک‌جای تنشان را به آن می‌مالیدند... تا دنیا دنیاست آن را وسیله بخت‌گشایی خودشان قرار بدهند.»

در دوران "لاف‌زدن‌‌های" شاهانه و "نابغه عظیم‌الشأن"‌سازی، و "غرغره افتخارات"، توپ مرواری ابتذال انسانیت را به سوگ می‌نشیند. مهم نیست که تاریخ در آن پس و پیش می‌شود و یا در جای خویش نمی‌نشیند. مهم اما این است که پوشالی بودن "تفاخر و تخرخر" در "لاف‌زنی"های بی‌پایان آشکار گردد.

در چنین زمانه و موقعیتی‌ست که توپ مرواری پناهگاهی می‌شود مشکل‌گشا برای تولید مثل. جادوگری، فالگیری، دعا‌نویسی و جن‌گیری نیز می‌شود علم.

صادق هدایت در این اثر پنداری کوشیده است انتقام خود را از این آدم‌ها، از این فرهنگ و از این زمانه بگیرد: «خیال دارم یک‌چیز وقیح مسخره درست بکنم که اخ و تف باشد به روی همه. شاید نتوانم چاپ بکنم، اهمیتی ندارد، ولیکن این آخرین حربه‌ی من است تا اقلاً توی دلشان نگویند فلانی خوب خر بود.» (از نامه به شهیدنورایی)

نسخه جدید "قضیه توپ مرواری" که با "پردازش و پیشگفتار" طاهباز توسط نشر پیام (زیرمجموعه انتشارات گوته و حافظ) در بن آلمان منتشر شده، نسخه‌ای‌ست دست‌نویس از صادق هدایت که ناصر پاکدامن در اختیار طاهباز می‌گذارد تا آن را "لکه‌گیری" کرده، برای انتشار آماده کند. پاکدامن خود در نامه‌ای به تفاوت‌های متن‌های موجود نیز می‌پردازد. چنان که برمی‌آید، نسخه حاضر باید کامل‌ترین متن "توپ مرواری" باشد.

با مرگ ناصر پاکدامن، پیشگفتاری را که می‌خواست بر این اثر بنویسد، در کتاب دیده نمی‌شود، اما متن حاضر همانی‌ست که او آرزوی انتشارش را در سر داشت. طاهباز در پیشگفتار مفصل خویش از چگونگی فراهم آمدن این اثر، از تفاوت نسخه‌های موجود می‌نویسد.

با انتشار این نسخه می‌توان گفت که سرانجام اثری دیگر از صادق هدایت به شکل کامل خویش، بدون هیچ سانسوری، در اختیار تاریخ ادبیات ایران گذاشته شد.

شاعر چو حدیث عشق بشنید
اول بگریست : بعد بخندید

فرهاد چو مار حلقه برجست
شیرین طلبید وُ سوی او مَست

یوسف که گرفته حلقه در بر
می دید عزیز مصر پیکر

محمود وُ اَیاز : جان فروشم
بی‌حلقهٔ او مباد گوشم

گویند ز عشق : شد طایی
شد مَحرمِ عشق : آشنایی

من جانبِ عشق می‌پذیرم
گر عشق نبود‌، من بمیرم

پروندهٔ عشق شد سرشتم
سر دفترِ عشق سرنوشتم

هرکس که بود ز عشق خالی
چون نست ملال نیست حالی

یارب به خدایی خداوند
ما را به کمالِ عشق پیوند

کز عشق به غایتِ خردمند
شیرینی زندگی شود قند

از چشمهٔ عشق غرقِ نورم
ازظلمت غیر دورِ دورم

هردَم ز شراب عشق مستم
عاشق‌تر ازین کنم که هستم

گویند کتابِ عشق واکن
لیلی‌طلبی جنون رها کن

یارب : به جمالِ روی لیلی
شاعر شده ام زیاده خیلی

از عمر ( طریقت) است بر جای
بستان و به عمر لیلی افزای

ادامه نوشته

#خلدستان_طریقت=>گفتند : آری، آری :نام و نشان ندارد

۩۩۩ ☫اشعار(طریقت)دوبیتی (آری آری ) بگفتند )☫ ۩۩۩

بر انجمن شقایق از دور سلام

با دردسر علایق از دور سلام

در پرده چرا پیام گویم :حاشا

بی پرده مخالفانِ لایق از دور سلام

بابا جهان ندارد، سارا زبان ندارد
دارا ستاره‌ای در هفت آسمان ندارد
کارون تپید،خشکید البرز لب فرو بست
در قله ی دماوند، آتش‌فشان ندارد
دیو سپیدِ دربند آسان رهید وُ بگریخت
رستم در این زمانهِ گُرزِ گران ندارد
روز وداع یاران ، زاینده‌رود خشکید
زیرا دِگر سپاهان، نقش جهان ندارد
نام خلیجِ دریا نامی دگر نهادند
افسانه های آرش تیر و کمان ندارد
رویای مازنی‌ها دریایِ دیگران شد
نادر به خاک رفتــه میهن جوان ندارد
بابا! کجای کاری دزدان سرزمینت
بر بیستون نویسند:کو دلستان ندارد
مآییم : پاره پاره :فریادمان بلند است
سالم نمانده جائی نوشیروان ندارد
سرخ و سپید و سبزست این پرچم اَمانی
اما هزار افسوس شیر ژیان ندارد
کو آن حکیم توسی شهنامه‌ای بخواند
شب نامه های دیروز دیگر بیان ندارد
دیگر بخواب کوروش اسلامِ آریایی
گفتند : آری، آری :نام و نشان ندارد

#خلدستان_طریقت

ادامه نوشته

خلدستان :فکر (طریقت) روز و شب در آرزوی شاعری

فکر (طریقت) روز و شب در آرزوی شاعری

۩۩☫ (نامسلمان )
گویند رها کنش که حکومت بدخوست

خوبیش نیرزد به پلشتی که دروست

گر صلح وفا هست میان من و دوست

نیک و بد و رنج و راحت اِنگار نکوست

۩۩۩

دستِ اَجل بر هم زند برنامهء ایام را
سر دفترِ قارون كند اِسمِ من ناكام را

اين روزگارِ زندگی خواب‌ وُ خيالی ‌بيش نيست
ای كاش خوش پايان شوَد اين کامِ نافرجام را

دیگر نبردم بهره‌ای زين چند روز انجمن
آغازِ استقبال را ، پایانِ سر انجام را

هرگز به‌جایی کی رسد اين آرزوی فتنه گر
از سر بنه، ای بی‌خرد اين آرزوی خام را

این دفترِ روز وُ شبت جز رنج کی بار آورد
گيرم هزاران روز وُ شب هی صبح را ،هی شام را

تا چند گردی در جهان در جستجوی این وُ آن
ساغر مگردان روز وُ شب ساقی بیآور جام را

آرامشی دارد اَجل در عالم مستی بود
ای لوطی عاقل صفت : رندانِ خون آشام را

فکر (طریقت) روز و شب در آرزوی شاعری
خُلد برین ! از سر بِنهْ سودای ننگ وُ نام را

سینه‌ای دارم پُر از شعر خجسته در نیام
صد کتابِ شعر شورانگیز وقتِ انتقام

تیغ کین از آخرین زخم زبان شد سخت تیز
زخمِ سگ با آخرین مرهم نیابد التیام

آیه‌ی قالوا بلیٓ همچون سپر در پیش رو
لوطیان ، نالوطیان را شد پیامِ احترام

می‌زند بر بانیانِ مختلس پس‌گردنی
دست ، اگر بر سینه بگذارد سلام وُ والسلام

دین ‌زُدایانند : می‌خوانند خود را مَردِ دین
در هم آمیزند " مالی" از حلال و از حرام

کله‌شقآنند، پشم آلوده دامن، بی‌حیا،
بی‌دل و انگیزه در پُست ‌اند بعد از احتلام

مردمی تنها به فکر خویش اینجا روضه خوان
نانجیب و نابکار و بی‌شعور و بی‌مرام

✍️محمّدمهدی طریقت

✍️

✍️محمّدمهدی طریقت

دمهدی طریقت

ادامه نوشته

وَرای آرزوی من (طریقتِ) همیشه بود

۩۩☫برآستان جانان : (طریقت ) محمل => لیلی ۩۩۩

شعر گفتم:،کاروان با محمل لیلی گذشت
وای بر من ،ازنشانِ بی نشان خیلی گذشت

میکده تاریک وخم تاریخ و شاعر بی نصیب
درخماری مانده ام باشیشهء ِ ،خالی گذشت

ساعتم را عقربک ها دور وارو می زننـد
عمرِ من گویا بسان لحظه درخوابی گذشت

با شهامت ،کو ره صدساله یکشب طی کنم
دشت وصحرا در مسیرم همچون آبادی گذشت

کاروان را کاروان سالار ، ِ لیـلا راهـوار
تانشان گیرم بهاری را چون سِیلی گذشت

ای گلِ پژمرده بر خیـز و غزل آغاز کن
ابر آمد، می رسد باران ، خشکسالی گذشت

تلخیِ هجران دو روزی بود و روزِنو رسید
میرسدشیرین به دیداری که باتلخی گذشت

شعر می گویم ستایش می کنم امشب، هنوز :
خواب بودم ،کاروان با محملِ لیلی گذشت؟

تا سحر همراه باید شد میانِ خانه ای
مست ازان جام لبِ لعلی،که بی لعلی گذشت

یاد : باید از تمام کوچه های خـاطرات
لحظهً دیدارِ معشوق است بی میلی گذشت

آمدم در، پشتِ در،در با تلنگُر بازشد
یارم آمد ، پشتِ ، هنگامِ بد میلی گذشت

***

دویاره شعر گفته ام برای کوچه باغمان

نفس نفس کشیده ام هوای کوچه باغمان

از ازدحامِ مُردگان گذشته ام ،رسیده ام

به زندگی رسیده ام فدای کوچه باغمان

فضای پُر طراوتِ مشامِ بویِ زندگی

رها شدست زندگی رهای کوچه باغمان

دِگر سفر نمی کنم ازین سرای جاودان

مباد! جابجا شوم : صفای کوچه باغمان

دراین سرای جاودان جهان بیفتد از نفس

هنوز می زند صلا صدای رفتگان باغ

چه آرزوی روشنی: نوای کوچه باغمان

وَرای آرزوی من (طریقتِ) همیشه بود

برای شعر گفتنم : برای کوچه باغمان *

ادامه نوشته

فکر (طریقت) روز و شب در آرزوی شاعری

۩۩☫ (نامسلمان )
گویند رها کنش که حکومت بدخوست

خوبیش نیرزد به پلشتی که دروست

گر صلح وفا هست میان من و دوست

نیک و بد و رنج و راحت اِنگار نکوست

۩۩۩

دستِ اَجل بر هم زند برنامهء ایام را
سر دفترِ قارون كند اِسمِ من ناكام را

اين روزگارِ زندگی خواب‌ وُ خيالی ‌بيش نيست
ای كاش خوش پايان شوَد اين کامِ نافرجام را

دیگر نبردم بهره‌ای زين چند روز انجمن
آغازِ استقبال را ، پایانِ سر انجام را

هرگز به‌جایی کی رسد اين آرزوی فتنه گر
از سر بنه، ای بی‌خرد اين آرزوی خام را

این دفترِ روز وُ شبت جز رنج کی بار آورد
گيرم هزاران روز وُ شب هی صبح را ،هی شام را

تا چند گردی در جهان در جستجوی این وُ آن
ساغر مگردان روز وُ شب ساقی بیآور جام را

آرامشی دارد اَجل در عالم مستی بود
ای لوطی عاقل صفت : رندانِ خون آشام را

فکر (طریقت) روز و شب در آرزوی شاعری
خُلد برین ! از سر بِنهْ سودای ننگ وُ نام را****

✍️محمّدمهدی طریقت

***

ادامه نوشته

خلدِستان:ســا قیِ (طریقت) ار  نصیبم گردد= تا محشر وُ حشر سر به زیرم (یارَب)

۩۩۩ ☫خلدستان:ساقی(طریقت)منتخب ☫ ۩۩۩

من در غم خود چنان اسیرم ،یا رَب
آب از سر من گذشت و پیرم ، یارَب

هر چند ترا بـــــــه دل نشانت کردم
پابند شدم که چون امیرم ،یارَب

گفتم غم دل به شب نشینی بـــا تو
از گفتن آن بسی حقیرم ،یا رَب

دلدار نبود و مــــــــن نشانش کردم
اینگونه به عشق من اجیرم ، یا رَب

دامان وصال کـــــــی گشاید بر من
در دامن وصل، بس فقیرم ، یارَب

ســا قیِ (طریقت) ار نصیبم گردد
تا محشر وُ حَشر سر به زیرم ، یارَب


****

خُم به جوش آمد، بگو چون توبه اکنون کار ساز
توبه‌ای کز بی شرابی کرده‌ام چون کارساز

در چمن هرگز نکرد آن سروقامت جلوه‌ای
کز خجالت باغبان صد نحل موزون کارساز

بر دهانش زن گر آرَد نام همت بر زبان
تشنه‌ای کو جام جم بر فرق جیحون کارساز

گر دهم جامی به عشاق از خراب شوق دوست
بوی لیلی گر بیاید رنگ مجنون کارساز

انجمن شعر (طریقت)محشَرِ عالم سرشت
لفظ را بر لب بپیچد، شأن موزون کارساز .

***

شال تو قرمز شد وُ فصل شتا نزدیکتر

کیف تو مشکی چشمانست امّا تیزتر

چتر تو شد صورتی،گاهی بهانه در بهار

این زمان با آن همه شام و نهارت بیشتر

پا پتی نان می‌گرفتم از سر کوچه دو تا

چکمه ها تا ساق زانو افتخارت بیشتر

من کلاهم ساده بود وُ یک پر قو هم نداشت

تو کلاهت از پر طاووس جنت بیشتر

در خزان خرمن گرفته بهر زیبایی به دشت

نخل نَر در بر گرفته : التماست بیشتر

***
آسمان دارد اُبهّت یک مه زیبا ستی

شمس را گفته نیا بیرون که نورماستی

شاعرِ اهلِ(طریقت)رفته در دشت وُ دَمن

گفته "خُلدستان " سرای شاید وُ امّاستی

***
پاییــــزِ دل‌انگیـــزم و همــــرنگ بهارم کامل
مگذار که با حسرت و غم جان بسپارم کامل

شیـرین شده‌ای، با منِ فـرهاد نشینی لیلا
بردی تو به این شیوه و فن صبر و قرارم کامل

آن روز که در دامِ تو افتـــاده‌ام ای مهتاب!
یک لحظه من از یادِ تو آرام ندارم کامل

امروز ز عشقت نشدم عاشق و شیدا شیرین
یک عمر به دردت منِ بیچاره دچارم کامل

از شـــوقِ تـو، تا آمـده‌ام بـر لبِ ایـوان معشوق
چشمانِ شکـربارِ تو بنمود شکارم کامل

دیوار مکش یکسره بر صحن و سرایم بگشا
تا بـادِ صبـا بـوسه زنـد لبِ زارم کامل

بگـذار به آخـــــر برسـانــم غـــــزلـ عشق
امشب بنشین تا سحر ای ماه! کنارم کامل

شده ام مست و خراباتی و عاشق پیشه

تا شود مشکل دل ساده و سهل و آسان

عشق شد پرده نشین حرم کعبه دل

عشق شد مهر درخشنده برج ایمان

عشق هر لحظه به شکلی شده ظاهر ببرد

دین و دل از کف شوریده سر سرگردان

عشق در طور عیان در نظر موسی شد

از کف عقل رها شد دل پور عمران

عشق بد پرتو رخشنده افکار مسیح

عشق بد ذات محمد ز فروغ یزدان

عشق جان علی آن والی ملک گران

عشق از روز ازل بود رموز عرفان

عشق چون آب حیاتست بدان خضر نبی

زنده ماندست و بود زندگیش جاویدان

عشق در کشور جانست شهنشاه و امیر

عشق در روح و روانست، همیشه تابان
عشق آئینه اسرار جمال ازلیست
وصف آن عشق دل افروز نیاید به زبان
عاشق از جام می عشق بود مست و خراب
مسلک اهل (طریقت)شده آن سوخته جان

✍️محمّدمهدی طریقت

ادامه نوشته

بدون عنوان ( بدون شرح حال) بهتر است

✝️✝️✝️📚📚📚✝️✝️✝️✔️💃🏛💒⛩🕋

تمام حـــــــواسم تو باشـــی اگر
به دنیـــــــا ندارم حواســی دِگر

من ار نو گلی چون تو می خواستم
نشــد آرزویم از این بیـــــــــشتر

نشســــتم چو درویش در گوشه ای
شـــــگفتا دلـــــــم می زند باز پر

نفــــس گیر گردیده این انجمن
خوشـا انجمن رفتنِ بی خطـر

خطر شامگاهان که خوابم که خوابم بَرد
به خواب وُ خیالم زنــد نیشـتر

گمان جراتـش قطره ای بیـش نیست
تو اَهلِ(طریقت) به دریــــــــا ببر

ادامه نوشته

بدون شرح((یا)) بدون عنوان => امروز

انجمن :، با یاد شیرین مثلِ شِکَر می‌شود
واے اگر باران ببارد ، روزِ محشر می‌شود

بوته‌ے یاسے مگر..؟ یا دشتے از آلالہ ها
با خیالت ،نازنین "ایران" معطر می‌شود

اے نگاهت ماه‌تر ، از غربتِ آبان ماه
آسمانم با دو چشمانت منوّر می‌شود

راز وُ رمز اختلاست را نمی‌دانم ولی
با دُلارت نبضِ قلبم چندبرابر می‌شود

لمس ڪن گلبرگِ جانم را، در آغوشت تنم
مثل روحِ شاهدان، آزاد وُ پرپر می‌شود

اشتیاق خنده‌هایت بی‌قرارم می‌ڪند
نقش لبخندت بہ چشمانم چہ دلبر می‌شود

بر لبت هر بار می‌گویے عزیزم ؛ دلبرم ؛
در هوایت، مرغِ بے بالم، ڪبوتر می‌شود

نیستی ؛ اما (طریقت) هست شعرم را ببین
با غزل هایم ، نگاهم دیدنی‌تر می‌شود

ڪاش بودی ، روح بی وجدان نا‌ڪس اَنقریب
جمله آثارِ زمانت جور دیگر می‌شود

طلیعه سر زده هنگام رَستن است اِمروز

به زین اسب رهائی نشستن است اِمروز

نه کاخ ظلم مانده نه بیغوله ستم زیرا
سر حصار جهان بر شکستن است اِمروز

صدای رشته زنجیر اگر چه می آید
طلسم حلقه برای گسستن است اِمروز

اگرچه میله زندان بهای آزادی است
اساس فلسفه اش روی جَستن است اِمروز

بساط حقه و تزویر اگر چه پابرجاست
دکان رنگ و ریا رو به بستن است اِمروز
♤♤♤

ادامه نوشته

خُلدستان => بهارستان : (طریقت) است بهاری ، چو در اَمان جهان (بدون شرح)

۩۩۩ ☫ خلدستان : نوشدارو (طریقت) اشعار ☫ ۩۩۩

هر چه بری ببر مبر سنگدلی به کار جان

هرچه کنی بکن مکن تر من ای نگار جان

هر چه هلی بهل مهل پرده به روی دوستان

هر چه دری بدر مدر پرده اعتبار جان

هر چه کشــی بکش مکش باده به بزم مدعی

هر چه خوری بخور مخور خون من ای نگار جان

هر چه دهی بده مده زلف به باد ای نگار

هر چه نهی بنه منه پای به رهگــــذار جان

هر چه بری ببر مبر رشته الفت از جهان

هر چه کنی بکن مکن خـانه اختیار جان

هر چه روی برو مرو راه خلاف دوستی

هرچه زنی بزن مزن طعنه به روزگار جان

***

سعی کردم که بمانی وُ بریدی، لیلا !
زندگی را به غـم وُ رنج کشیدی، لیلا !

به جهنم که از این کلبه فراری شده ای
هر چه فریاد کشیدم ، نشنیدی، لیلا !

میوه ی کال غـــــزل بودم و از بخت بدم
تو مرا هرگز ازاین شاخه نچیدی، لیلا !

فرق خرمهره و گوهر تو نفهمیدی چیست
جنس پاخورده ی بازار خریدی، لــیـلا !

دانه پاشیدم و هربار نشستم به کمین
سادگی کردی و از دام پریدی، لــیلا !

عاقبت سنگ بزرگی به سرت خواهد خورد
میکشی از تـــــه دل آه شدیدی، لــــیلا !

نوشداروی (طریقت) به هزاران سوگند
دیر بالای سرکشته رسیدی، لیــلا !

قدم، ز بار فراق تو چون کمان جهان
رخم، ز هجر تو همرنگ ارغوان جهان

در انتظار تو، روز امید من شامست
بهار، بی‌تو به چشمان من خزان جهان

غم دو عالمم از دل برون شدی، گویا
دمی که آن بت بی‌مهر، مهربان جهان

رسد به شاعر مقصود و کعبه‌ی منظور
به راه عشق، فلان کس که بی‌نشان جهان

خرید هر که به جان بار منّت آن شوخ
کجا دگر ز پی سود ، یا زیان جهان

اَلا! بیا! که تن صدمه دیده‌ام جانا!
ز دوری تو زمین‌گیر و ناتوان جهان

به عنفوان جوانی، فِراق پیرم کرد
رقیب بدکُنش از وصل تو جوان جهان

به یمن خُلدبرینِ تو ای بهارستان
(طریقت) است بهاری ، چو در اَمان جهان

۩ محمد مهدی طریقت

<<خطبه دوم

ادامه نوشته

خلدستان : اهلِ (طریقت)م  بنویسید انحمن  

۩۩☫رباعی :آخر آبان (نامسلمان )
گویند رها کنش که حکومت بدخوست

خوبیش نیرزد به پلشتی که دروست

گر صلح وفا هست میان من و دوست

نیک و بد و رنج و راحت اِنگار نکوست

۩۩۩


گویند رها کنش حکومت بدخوست

خوبیش نیرزد به پَلشتی که دروست

گر صلح وُ صفا هست:میان من و دوست

نیک و بد و رنج و راحت اِنگار نکوست

****

خدایا جهان پادشاهی تو راست
ز ما خدمت آید خدائی تو راست

پناه بلندی و پستی توئی
همه نیستند آنچه هستی توئی

همه آفریدست بالا و پست
توئی آفرینندهٔ هر چه هست

توئی برترین دانش‌آموز پاک
ز دانش قلم رانده بر لوح خاک

چو شد حجتت بر خدائی درست
خرد داد بر تو گدائی نخست

خرد را تو روشن بصر کرده‌ای
چراغ هدایت تو بر کرده‌ای

توئی کاسمان را برافراختی
زمین را گذرگاه او ساختی

توئی کافریدی ز یک قطره آب
گهرهای روشن‌تر از آفتاب

تو آوردی از لطف جوهر پدید
به جوهر فروشان تو دادی کلید

جواهر تو بخشی دل سنگ را
تو در روی جوهر کشی رنگ را

نبارد هوا تا نگوئی ببار
زمین ناورد تا نگوئی ببار

جهانی بدین خوبی آراستی
برون زان که یاریگری خواستی.

از دردِ عشق گفتم وُ نشنید انجمن
حتی اگر شنید، نفهمید انجمن

زورِ شراب گر به غمِ عشق می‌رسید
ما را چنین خراب نمی‌دید انجمن

آدم حریصِ منع شدن‌هاست، گر نبود
آن میوه را ز شاخه نمی‌چید انجمن

شرمنده‌ی محبتت ای همنشین من!
حالِ مرا به جز تو نپرسید انجمن

حالا ز خیرِ نام گذشتم بهشتیان!
سالک (طریقت)م بنویسید انحمن

✍️محمّدمهدی طریقت

ادامه نوشته

✍️محمّدمهدی طریقت:شاعرِ اهلِ(طریقت)رفته در دشت وُ دَمن

۩۩☫برآستان جانان :آخر آبان (نامسلمان ) کامل ۩۩۩

اولِ آبان چرا، دارو و درمان نیستی؟
آخر آبان مگر بر عهد و پیمان نیستی؟
آنقدر آشفته‌حالم مثل گیسو شانه ات
شکرِکامل می‌نمایم چونکه لیلون نیستی
می‌زنم بر سیم آخر، می‌کنم ناناز را
تا نگویندم رقیبان، مرد میدان نیستی
اینکه می‌گفتی از اول عاشق و دیوانه‌ام
من شهادت می دهم در لایِ، قرآن نیستی
خواب را از دیده‌ام بگرفته‌ آن رؤيای تو
من نمی‌دانم چرا آبانِ آبان نیستی
مطمئنم، من تو را با شعر درچنگالِ خود
می‌نمایم صید، می‌دانم هرآسان نیستی
مـاده ای از مادگی پروای بی حاصل مکن
یاکریمِ قصهٔ بی دین، نامسلمان نیستی
آخر آبان که می‌آید، تو زیبا می‌شوی
شاعرِ شعر (طریقت) زیر باران نیستی
_____________________________________

در فراقش نیست یا رب زندگانی راستی
سخت رویی فلک یا سستی پیماستی

در (طریقت)، بعد چندین شب، شبی خواهم ربود
می‌شنیدم در شکر خوابی که خود رویاستی


***

شال تو قرمز شد وُ فصل شتا نزدیکتر

کیف تو مشکی چشمانست امّا تیزتر

چتر تو شد صورتی،گاهی بهانه در بهار

این زمان با آن همه شام و نهارت بیشتر

پا پتی نان می‌گرفتم از سر کوچه دو تا

چکمه ها تا ساق زانو افتخارت بیشتر

من کلاهم ساده بود وُ یک پر قو هم نداشت

تو کلاهت از پر طاووس جنت بیشتر

در خزان خرمن گرفته بهر زیبایی به دشت

نخل نَر در بر گرفته : التماست بیشتر

***
آسمان دارد اُبهّت یک مه زیبا ستی

شمس را گفته نیا بیرون که نورماستی

شاعرِ اهلِ(طریقت)رفته در دشت وُ دَمن

گفته "خُلدستان " سرای شاید وُ امّاستی

***
پاییــــزِ دل‌انگیـــزم و همــــرنگ بهارم کامل
مگذار که با حسرت و غم جان بسپارم کامل

شیـرین شده‌ای، با منِ فـرهاد نشینی لیلا
بردی تو به این شیوه و فن صبر و قرارم کامل

آن روز که در دامِ تو افتـــاده‌ام ای مهتاب!
یک لحظه من از یادِ تو آرام ندارم کامل

امروز ز عشقت نشدم عاشق و شیدا شیرین
یک عمر به دردت منِ بیچاره دچارم کامل

از شـــوقِ تـو، تا آمـده‌ام بـر لبِ ایـوان معشوق
چشمانِ شکـربارِ تو بنمود شکارم کامل

دیوار مکش یکسره بر صحن و سرایم بگشا
تا بـادِ صبـا بـوسه زنـد لبِ زارم کامل

بگـذار به آخـــــر برسـانــم غـــــزلـ عشق
امشب بنشین تا سحر ای ماه! کنارم کامل

شده ام مست و خراباتی و عاشق پیشه

تا شود مشکل دل ساده و سهل و آسان

عشق شد پرده نشین حرم کعبه دل

عشق شد مهر درخشنده برج ایمان

عشق هر لحظه به شکلی شده ظاهر ببرد

دین و دل از کف شوریده سر سرگردان

عشق در طور عیان در نظر موسی شد

از کف عقل رها شد دل پور عمران

عشق بد پرتو رخشنده افکار مسیح

عشق بد ذات محمد ز فروغ یزدان

عشق جان علی آن والی ملک گران

عشق از روز ازل بود رموز عرفان

عشق چون آب حیاتست بدان خضر نبی

زنده ماندست و بود زندگیش جاویدان

عشق در کشور جانست شهنشاه و امیر

عشق در روح و روانست، همیشه تابان
عشق آئینه اسرار جمال ازلیست
وصف آن عشق دل افروز نیاید به زبان
عاشق از جام می عشق بود مست و خراب
مسلک اهل (طریقت)شده آن سوخته جان

✍️محمّدمهدی طریقت

ادامه نوشته

شب شد خبری نشد(طریقت) چه کنم؟(بدون شرح و عنوان )

امشب من وُ غیر، یار دیوانه شتافت

گیسوی پریشانِ تو را شانه شتافت

شب شد خبری نشد از آن یار نکو

ماه شب من بسوی، میخانه شتافت

در انجمن غیر چه ، غوغا برخاست؟

شمع و گلی از قدیم پروانه شتافت

شب شد خبری نشد(طریقت) چه کنم؟

ماه شب من کجاست، دُرّدانه شتافت

به چشمم بنگر ای طوفان، که می‌سوزد دل و جانست
در این آتش تویی تنها، تویی سوزِ پریشانست

غروری در دلم جوشد، به چشمت خیره خیره
درونم آتشی مخفی، ولی در لب غزل خوانست

زِ مهرِ تو جهان گر سوخت، بازم عشق می‌روید
پسر خورشید می‌مانم، اگر صدبار بسوزانست

به رقصِ گیسوانت مست، جهان از خویش می‌افتد
من از گیسوی تو مستم، دگر خود را نمی‌دانست

به خنده موجِ دریا شد، به اخمِ طرفه توفان شد
تویی آرامِ این طوفان، منِ طوفانِ نالانست

مگو آرام گیر ای دل، که این آتش نخواهد مُرد
مگو برگرد از رؤیا، که من بی‌او نمی‌مانست

اگر روزی (طریقت گفت "چرارغ شَوق در چشمت؟"
بگو آن عاشقِ مغرور، همان آتش به دامانست

https://s9.picofile.com/file/8292659050/a1080.gifhttps://s9.picofile.com/file/8292659050/a1080.gif

خــُلدستان طریقت(آبان:باغبان)۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم

ادامه نوشته

چـــار پاره کــرده‌ام "دیـــوانِ خُلدستان " را،شرح  اشعـارِ (طریقت) ذوق دارد شوق را

باده آوردم بــکویـت رو به بالا، نوش کن
بـاغِ جـَنـت می‌شـود هر دَم شکـوفـا، نوش کن

از شکــر شیــرین‌تـر، از نشــکـر محسوس تــر
عشـق،در آن واژه واژه گشت معنا، نوش کن

کاسـه کاسـه کـرده‌ام آمـــاده در دیـــوانِ خــود
مثنـوی ها،چـون عسل باشد مصفّا، نوش کن

قـالبــی آمـــاده کـردم از غـــزل، شـــور آفـرین
می‌شوی باجرعه‌ای،مجنون و شیدا،نوش کن

قصـد دارم، یک دو قــــوری هـم قصــائـد آوَرَم
تـا نمـایــــم سفــــره‌ام را مثــلِ رؤیــا، نوش کن

جرعه جرعه ریختم چون تارِ گیسویت، کمند
این مربع را،مخمس ، مسمّط بامسما،نوش کن

مستزادی بر ملاقاتیِ شـــام آورده ام
شام لیلا را فشــانـدم عطــرِ نعنــا، نوش کن

تجزیه ، تـرکیب با آن عشـوه‌هایِ ، زورکی
می‌شود اِمشب مُهیــّا نور پیدا، نوش کن

بندی از ترجیع،بند جـامِ "خلدستان "طلب ،
نوش جانش کن زیر لب قدری مربّا، نوش کن

قطعه قطعه، قـد قامت بـوسه باران کرده‌ام
می‌دهد اینک لبـانم، بـی تمنـا، نوش کن

چـــار پاره کــرده‌ام "دیـــوانِ خُلدستان " را،
تا ضیافت کرده باشم، پیر و بُرنا،نوش کن

از دوبیتــی، آشِ نــذری پختـه‌ام، دانــی چـــرا؟
تا که تعویذی بُـوَد،بـر چشمِ شهلا،نوش کن

دستِ آخـر،اما با رباعــی نــامــه را کـردم تمـام
تـا بـه کامِ لیلی کـامل بـاشــد گــــوارا، نوش کن

بیـت‌هــــا را، یک به یک بـا عشق درآمیختم
عاشقیرا بی‌تعـارف،فـرد و اعــلا،نوش کن

شرح اشعـارِ (طریقت) ذوق ارد شوق را
شـــور دارد شعـــرِ شور انگیز، دارا، نوش کن

ادامه نوشته

شعرِ خُلدستان (طریقت) شاه وُ شاهنشاه کو؟ (به مناسبت چهار آبان)

گشته وحشتگاه اینجا ! اصل دانشگاه کو ؟
کوی دانشگاه یعنی اشک و خون و آه کو؟

مملکت شدیک قفس راه نفس هم بسته شد
بعد از این یوسف صدا می زد زلیخا چاه کو؟

هرهمچون عوارض، پول‌های بی‌حساب
جاده ی پُر پیچ وُ خم مانند این بنگاه کو؟

ای رئیسان! بنزهاتان را مجهّزتر کنید
بی تو آمد (بی تو) آمد امنیت در راه کو؟

در مسیر رفت و برگشت نمازِ جمعه ها
بعد از این از مرگ یا ماندن، کسی آگاه کو ؟

پول بی‌حد دادن وُ "مُشتی"، غم داغ جوان
ای پدر ها در جهان مانند این جانکاه کو؟

کار "چندر غاز وُ شاهی نیست تحصیل جوان
جز پدر یا مادر ازین غم خدا : آگاه کو؟

مُردن وُ فصلِ جوانی خفتن اندر خاک و خون
حاکمان صد ساله و عکس امام وُ ماه کو؟؟

مسند وُ دولت ،وکالت را به پیران می‌دهند
شادی وُ شاهنشهی : عمر جوان کوتاه کو؟

داغ، سنگین است آری خُرده بر شاعر مگیر
شعرِ خُلدستان (طریقت) شاه وُ شاهنشاه کو؟