خلدستان:فرزانه  بنا گشت وُ زِ پیکار فرو ریخت  (دوبیتی) فال حافظ+ فرزانه ایروانی

۩۩۩☫ دیباچه جانان /مجموعه (دوبیتی) => (طریقت)فرزانه +رباعی ☫۩۩۩

محمّد مهدی طریقت : مجموعه آثار = خُلدستان 1344

خُمخانه نه آن است که خَمّار فرو ریخت

پروانه نه آن است که پرگار فرو ریخت

ویرانه دل ماست دو صد بار فرو ریخت

فرزانه بنا گشت وُ زِ پیکار فرو ریخت

*

راه‌ها در من می‌پیچند
هرتاب ، سکوتی را که پیش از من بوده
بازمی‌خواند.
لحظه‌ها می‌گریزند
و چیزی به جا نمی‌ماند
جز انعکاسی که در تاریکی من شناور است.
سکوت گاهی فریاد می‌شود
نور، سایه‌ها را می‌بلعد
و من، در میان این حرکت‌های بی‌پایان،
می‌آموزم
که هر پایان،
شروعی است که هنوز نام نگرفته است.

فرزانه ایروانی
**

خردمند اگر قد کشد سوی نور،
سیاهی زداید به وقتِ حضور،

تماشا گه ما، تماشاست راز
همه شور وُ مستی ،نگاهِ غرور.

تو گر شعر حائل برانی در این انجمن ،
ببینی در اعضا به ، رنگِ شعور

بدین انجمن : نورِ ناب آمده‌ست،
نگو فتنه ، بنگر تجلّیِ سور _

شَعف میل، حیوانیِ کور نیست؛
شهود است، پیچیده در کوهِ طور.

در اندیشه، باید: هزاران سپس
دهان را گشودن نه:بی‌سوز و شور!

قلم : آیتی شد ز پروردگار ،
که " نون وُ قلم" نیست، چون، چاهِ گور.

(طریقت) ز جان در رخت بر کشد،
حقیقت در آیینه شد: نقش دور .
___________________________________________
✍️محمّدمهدی طریقت

۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

دوایِ دردِ بی درمان، عزیزم دوستت دارم=:>  خلدستان طریقت

۩۩☫ خلدستان(طریقت) ایوان عرش ۩۩۩

محبوب

نغمه از فرش زمین غرنده شد دیوان عرش

نور اعلا سر زند از پـرتــو تابان عرش

سوره قدر است نازل گشته بر اهل زمین

جبرئیل پیغام آورد است از مهمان عرش

عشق زیبای خدایی در کتابم پرده زد

شاعرِ شعرالهی ختم دین شایان عرش

یا محمد(مهدی) از انوار پُر فیض شما

جلوهِ زیبای قائم چهره ی خندان عرش

نظم می‌دانی شعار مردم نیکو سرشت

انتظار دیدن ماهِ خدا جانان عرش

گوشه چشمی کن عنایت مردمانی مضطرند

تا ببینند آن گل رعنای هم پیمان عرش

مهدی زهرا چو نوری بر شب تارم رسان

روزه رضوان چه باشد در بر رضوان عرش

شاعرِشعرِ (طریقت) می‌سرایدنغمه ای

نظمِ پژواک(طریقت) آید از ایوان عرش

سپس معشوقه ای،ای جان، عزیزم دوستت دارم
دوایِ دردِ بی درمان، عزیزم دوستت دارم
تو آئین را کنی معنا ، کتابِ دین ، بدین معنا
تـمامِ نصفی از ایمان، عزیزم دوستت دارم
میان این‌همه گل‌ها، که در بستان شکوفا شد
تویی طناز و عطر افشان، عزیزم دوستت دارم
دمید از روح خود در ما "نَفَخةُ فیهِ مِن رُوحی "
چو" فیها خالِدون " عرفان، عزیزم دوستت دارم
چه آشوبی وُ غوغایی، فکندی در دلِ عالم
به سینه گشته‌ای جُنبان، عزیزم دوستت دارم
مرا موسیقی ناب است ، مکیدن زآن لب‌ شیرین
بسان مرغ خوش‌ الحان، عزیزم دوستت دارم
سلامم کرده ای ای‌گل، به دشواری و سرسختی
مرا کی‌ می کنی مهمان!؟ عزیزم دوستت دارم
بسی سخت است مهجوری،(طریقت) طاقت دوری
به پایان می رسد هجران، عزیزم دوستت دارم

۩۩۩ ☫طریق مهر (طریقت) به راهِ جانانه ☫۩۩۩

گفت ، هر رازی نشاید باز گفت جفت ، طاق آید گهی ، گه طاق جفت

از صفا گر دم زنی با آینه تیره گردد زود با ما آینه

در بیان این سه ، کم جنبان لبت از ذهاب و از ذهب وز مذهبت

کین سه را خصم است بسیار و عدو در کمین ات ایستد چون داند او

ور بگویی با یکی دو ، الوداع کل سر جاوز الاثنین شاع

گر دو سه پرنده را بندی به هم بر زمین مان اند محبوس از الم

مشورت دارند سر پوشیده خوب در کنایت با غلط افکن ، مشوب

مشورت کردی پیمبر بسته سر گفته ایشانش جواب و بی خبر

در مثالی ، بسته گفتی رای را / تا نداند خصم ، از سر ، پای را

او جواب خویش بگرفتی ازو وز سوالش می نبردی غیر ، بو

گفت : هر رازی نشاید باز گفت جفت ، طاق آید گهی ، گه طاق جفت

قلم ز شوق نهادم به عهد وُ پیمانه

شرابِ عشق بنوشم ز جام ودُردانه

ز آشنائی ناکس چنان ملول شدم

که اضطراب نمایم ز خویش و بیگانه

نفس کشیدن من مایه عذابم شد

شدم ز شدتِ احساس مِثل دیوانه

دلی که عشق ندارد صفا نمی گیرد

جفاست باخبر از سوزِ عشق فرزانه

نبوده گوهرِ یکدانه هم طرازِ سفال

که دُرِّ عشق بِه هفت بحرِ مستانه

مرا ز کوی محبت به آسمان بفرست

نه با حدیثِ بهشت و قصور افسانه

بیابسوز و خاکسترم به دریا کن

به گردِ شمعِ جمال تو بود پروانه

طریق خضر شده طرح جاودانگیَم

طریق مهر (طریقت) به راهِ جانانه

۩خــُلدستان طریقت(عکس : عرش )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

سرو بستان (طریقت) قَدِ رعنا می کرد = خلدستان

صبح است و هَزارِ نغمه خوان می خواند
خورسید سحر در آسمان می خواند

صحرا همه گل ، گلآب بر روی شما
برخیز که باران خزان می خواند
***

دوست در خلوت اندیشه تمنّا می کرد
مرغِ باغ دل من انجمن آرا می کرد

جلوه در پرتو رخسار هویدا شده بود
سینه آتشکدهٔ حسن دلارا می کرد

مژه بر هم نزدم آینه وارم همه عمر
بسکه در دیدهٔ من ذوق تماشا می کرد

دل شیدا شده ام شام تمنّای تو داشت
سر سودا زده ام سرمه کف پا می کرد

صید آهو صفتان، غمزهٔ غمّاز تو بود
دام جادوگریان ، زلف چلیپا می کرد

عشق دیرینه اثر کرد اثر ساز توئی
داغ حسرت گلی از دامن صحرا می کرد
***
کفر و دین را همه در باد فنا باید جُست
در سواد زده را بتکده غوغا می کرد

باده در ساغر دل نرگس مخمور تو ریخت
مستی ما همه از جامِ مصفّا می کرد

گل باغ نظرم غنچهٔ سیراب تو شد
سرو بستان (طریقت) قَدِ رعنا می کرد

۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

تو زیبایى (طریقت) شعر زیبایی چه سنگین است+شعر انصارِ  (طریقت) از درون مطرب سراید

نشانم داد چشمانت خدایى را که در دین است
ندانستم که او هم بى گمان موهاش زرین است

نمیدانم چه پیوندیست بین چشم و لبهایت
که در چشمت عسل دارى ولى لبهات شیرین است

درون سینه ى سنگین تو عشاق جان کندند
که حالا با شکوهى مثل دیوارى که در چین است

زمانى عشق شیرین کوه ها را جابه جا مى کرد
صدای تیشه ى فرهاد بر این عشق دیرین است

بدان تقدیر جز این نیست " خلدستان: نزدیکست
تو زیبایى (طریقت) شعر زیبایی چه سنگین است

آنکه در بزمش تو آیی و آنکه در بزم تو آید
عود از بهر چه سوزد، مشک از بهر چه ساید

من ندانم از که زادی ، این‌قدر دانم که باید
همسر غلمان پری، همچون تو فرزند زاید

گفته بودی بایدت دور از لبم جان بر لب آید
جان به لب آید، کنون، دور از لبت دیگر چه باید؟

از ترحم نیست گر بگشود پایم، زآنکه شاهی
طایر مألوف را ، صیاد بند از پا گشاید

در سرایی آید او در حرف مطرب لب ببندد
دست از شنعت بداریدش که بیخود می‌سراید

عشق هر کس را غلامی داد، افزودش به قیمت
شد زلیخا بنده‌ی یوسف که بر قدرش فزاید

لازم حُسن است مستوری ولی او را نزیبد
تابع عشق است محرومی، ولی دل را نشايد

از نظر افتاده‌ی خوبان، مگر دارد نشانی؟
هرکه می‌بیند، به خلق از دور ما را می‌نماید

محتسب در قصدِ ما وُ، تا تو ما را در سرایی
شعر انصارِ (طریقت) از درون مطرب سراید.

۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

مسیر وُ راه (طریقت) طلایه دارانی=>روش

۩۩۩ ☫ مرغ عشق میهن جانی(طریقت )عنوان (غزل)طریقت => روش ☫ ۩۩۩

نبسته ام به کسی دل مگر وفا میهن
نکرده ام به سر خود مگر هوا میهن

تمام عالم هستی حریم آوار است
اگر که ره نبرم کوچه ی سرا میهن

کلام محفل بیگانگان شدی اما...
ببین چه کرده تبت بزم آشنا میهن

به دست باده بده تا جهان بهانه کنم
شکوه وحشی هر طره رها میهن

طنین یاد تو در تار پود من جاریست
همینکه می شنوم لرزش صدا میهن

حریم امن الهی همه شکیبایی!
شمیم عطر الهی به شانه ها میهن

مسیر وُ راه (طریقت) طلایه دارانی
خدا به خیر کند شوق منتها میهن

روش میهن دوستی : آقا فلان مشکل هست می‌گن مگه خارج بهشته! خارج بهشت نیست اما به گندی اینجا هم نیست، خب، برای فهم این نیازی نیست بریم سراغ اینستاگرام یا فیلم‌های سینمایی یا ایتا و پرس‌تی‌وی، ما آمار رسمی داریم توسط بانک جهانی، سازمان ملل، و کلی سازمان معتبر جهانی دیگه، که حتی کشور ما هم از آمار اونها استفاده می‌کنه، یه نگاه کلی:

رتبه رفاه مردم: ۱۲۶ از ۱۶۷ کشور

شادی: ۹۹ از ۱۴۷ کشور

GDP به ازای شهروند : ۱۱۷ از ۱۹۷ کشور

سلامت: ۵۸ از ۱۶۷ کشور

آموزش: ۶۸ از ۸۵ کشور

فناوری: ۷۲ از ۱۶۶ کشور

و...وقتی اوضاع خراب می‌شه که بفهمید ایران توی جمعیت ۱۷ جهان هست! یعنی ده‌ها کشور که جمعیتی برابر با چند استان ما دارن، مقدار درآمد، کیفیت رفاه و آموزش و... کشور ما رو که هیچ، خیلی بیشتر و بهترشو دارن!

خلاصه لازم نیست از صدا و سیما بفهمید وضع ما چیه! اولا روند رو به رشد در هزینه‌ها و نابودی امید و امکانات، دوماً آمار رسمی و مقایسه‌های عینی که می‌شه داشت. و سوما، هرکسی وضعش خیلی خوبه ظاهرا از همون‌هایی هست که پول مفت زیاد بهش می‌رسه، چون توی مملکت ما به هیچ روشی نمی‌شه وضع «خوب» پیدا کرد، در هیچ نوع محاسبه‌ای. مگر با پول مفت و خدمات رفاهی وزیر و کفالت پدر استاندار داشتن و اینطور موارد.

اگر آن ترک شيرازی بدست آرد دل مارا

بخال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را

شرح بيت :اگر آن ترک زيبای شيرازی خواهشهای مارا بپذيرد و مارا قبول کند ، بخاطر زيبائی و جمالش ، اگر سمرقند و بخارا در اختيار ما باشد به او خواهيم بخشيد آری شاعران عارف هميشه در لفافه سخن می گويند از گفته ها و کلمات سحر آميز آنان تنها ظاهرآن تصور نمی گرددبلکه بايد به مفهوم و معنی آن نگريست منظور از ترک شيرازی همان دختر خوش اندام يا کولی زيبای شيراز نيست و هدف از خال هندو همان زيبائی و طراوت آن ترک شيرازی نيست در بطن اينگونه تشبيهات چيزهای ديگری نهفته است که فهم آن برای افراد عامی ميسر نيست . اينگونه مفاهيم و اصطلاعات را خواص می فهمند و منظور خواجه شيراز را عارفان و سالکان واقعی درک می کنند آنهائی که سالهای متمادی در رياضت و تمرين وصال به معشوق مشغول اند می توانند گوشه ای از بيانات حافظ بالاخص بيت فوق را بخوبی درک نمايند .بنابر اين کلماتی مانند ترک شيرازی ، و خال هندو تقريبا در نظر خواجه همان مفهو م خصوصيات معشوق واقعی را می رساند ، خواجه شوريده شيراز بخاطر معشوق حاضر است همه چيز خود را ببخشد و حتی از جان خود نيز دريغ نمی ورزد او خواستار وصول به مراد و معشوق خود است وصال خود بخود صورت نمی گيرد بلکه به سازندگی بيشتری نياز دارد بايد معشوق را بخوبی شناخت و گفتار و کردار و قوانين وضع شده اورا در امورات روزمره زندگی بکار بست و نيات و اعمال گوناگون را بايد بخاطر او انجام دهيم و بايستی در وجود خويش به جز معشوق چيزی را حس نکنيم و درتمامی مراحل زندگی اورا ناظر اعمال خود تلقی کنيم و خودمان را محودر او سازيم اگر اين شرايط خاص رادر خويشتن ايجاد نمائيم بارقه اميد و نشاط د روجودمان شعله ور می گرددو لحظات وصال به معشوق روز به روز نزديکتر می شود.

ــُلدستان طریقت(راه و روش + میهن= طریقت )

۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

مرغ عشقی (طریقتِ) جانی  ، شاپرم درد می‌کند ناجور

۩۩۩ ☫ مرغ عشق جانی(طریقت )عنوان (غزل) شاپرم درد می کند ناجور ☫ ۩۩۩

در شعاری کتاب بر دوشم ، اَثرم درد می‌کند ناجور

قلم وُ دفترم پر از زخم است ، جوهرم درد می‌کند ناجور

با ادب بی نقاب ، بی ابهام: درد بحرانی از هوّیت را

می کشد ماجرا سر انگشتم ،خبرم درد می‌کند ناجور

خبری خوش نشسته بر خاکم ، در قماری که هر دو می‌بازیم

پسرم روی دستم افتاده ، سپرم درد می‌کند ناجور

مثل قابیل بی قبیله شدم ، بوی نَم نَم گرفته دنیا را

بسکه حوا ، به سیب گاز زده ، پدرم درد می‌کند ناجور

رشته کوه بزرگ درپیش است :قله ها روی دوش من هستند

آن بَلد گشته: قوز بالا قوز ، کمرم درد می‌کند ناجور

او فقط صبر می‌کند تجویز ،من بسی سعی می‌کنم لبریز

بس که دندان رویِ دندانم ، جگرم درد می‌کند ناجور

گربگیری مرا در آغوشت ، می شود آسمان بارانی

مرغ عشقی (طریقتِ) جانی ، شاپرم درد می‌کند ناجور

۩خــُلدستان طریقت(شاپرم + درد می کند ناجور = طریقت )

۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

تجمل نیست جایز گر (طریقت) درچمن باشد (برآستان جانان )

نپرسی حال شاعر را که دامش انجمن باشد
مدام از شیوهءبازی که مهرش در سُخن باشد.

سبکبالان نمی‌دانند. حال دردمندان را
که اینجا حسرت نان است و آنجا بیم تن باشد

رفیقان یک به یک رفتند از زندان تن لیکن
من وامانده را دل در قفای این وطن باشد

غمِ آزادی از این دامگه بنما اسیران را
گمانم بسته پَر، مشتاق عشقِ تهمتن باشد

نشان مردمی ای دل مجو زین بی‌نشان مردم
که بادامی گرت بخشند، دامی در دهن باشد

روا باشد که جان در مقدم یاران بسپارم
اگر امّید صبحِ پیروزی درین شیریندهن باشد

تحمل بر جفای باد پاییزی توان کردن
تجمل نیست جایز گر (طریقت) درچمن باشد

*** .

چشمِ شهر
از هزار لایه‌یِ فلز
می‌گذرد
تا به پوستی برسد
که هنوز
نامِ خودش را
از یاد نبرده است.
کودکِ کار
چروکِ زودرسِ جهان است،
خطی که بر پیشانیِ عصر
افتاده
بی‌آن‌که کسی
دستش را
برای نوازش
بلند کند.
سکه گلوله‌ای‌ست
که شلیک نمی‌شود؛

تنها در مدارِ کوچکی می‌چرخد
تا فقدانِ ما را آینه کند.
دست‌های کودک زبان دیگری‌ست:
آشوبی که کلمات
تابِ حملش را ندارند.
و شهر
هر بار که از کنار او می‌گذرد
پاره‌ای از تاریکی‌اش
را جا می‌گذارد؛
تاریکی‌ای که در آن
حتی سکوت
به گریه می‌افتد.
#فرزانه_ایروانی


۩خــُلدستان طریقت(تجمل:رفیق+ برآستان جانان = طریقت )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

شد نوبت مرغان غزلخوان  (طریقت)=>بر غمزه‌ی او خنده‌ی بی‌جا مزن امشب .

پاشیده نظر در هوس انجمن امشب
مستانه! بده نوبت خود را به من امشب

چون صبح شود چاک زنم تا به گریبان
چون شامِ غریبان فکنم پیرهن امشب

شادی به دلم پا نگذارد که پریشم
در محفلِ رندان شده صاحب سخن امشب

کو؟ لوطیِ نالوطی ما را خبری نیست
ای وای چه بیگانه، چه شیرین دهن امشب

تا گرد غریبی ز رُخم پرده گشاید
بگذار بخوانم غزلی از وطن امشب

بیت الغزلِ خونِ جگر باده فرو ریخت
شد میهنِ من پر ز عقیق یمن امشب

شد نوبت مرغان غزلخوان (طریقت)
بر غمزه‌ی او خنده‌ی بی‌جا مزن امشب .

۩خــُلدستان طریقت(مرغان غزل:غمزه طریقت )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

شاهدِ بزم (طریقت) شب تارم شده ای =>در پسِ پنجره ای رو به افق منتظرم

گلِ خوش منظره یِ باغِ بهارم شده ای
نوبرِ تازه تر از سیب و انارم شده ای

گرچه در دشت‌ غزل تازه‌غزالم هستی
گشته ای شَهدوُ شگفتانه‌ شکارم شده ای

گفتم از سوز دلم زخمه زنم بر تن ساز
که شود زمزمه‌درسیم سه تارم شده ای

انجمن گشتهِ سکوت از تب دنیایِ شلوغ
معنی حوصله در صبر و قرارم شده ای

بزن آتش‌به سراپردهء شب شمع وجود
بزمِ آتشکده یِ شهر و دیارم شده ای

بسته‌ام‌دل‌به‌رخ وُ چشم به دیدارِ تو، من
قاب پُر جاذبهء پُر نقش وُ نگارم شده ای

نامِ تو ‌ وردِ زبانِ منِ تنها شده است
همدم وُ همنفس وُ مونس‌ِ یارم شده ای

در پسِ پنجره ای رو به افق منتظرم
شاهدِ بزم (طریقت) شب تارم شده ای

۩خــُلدستان طریقت(شاهد بزم :سالک طریقت )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

برآستان جانان : (ایروانی ) فرزانه => طُ  = در میان منی

۩۩☫برآستان جانان : (ایروانی ) فرزانه ۩۩۩

تو
در میانِ منی
مثل تپشی که از یاد نمی‌رود.
جهان خاموش است،
و اضطراب
در چینِ پوستِ هوا می‌لرزد.
دستم را بر قلبم می‌گذارم،
تا تو را بشنوم،
نه خودم را.
هیچ‌چیز آغاز نمی‌شود،
هیچ‌چیز تمام نمی‌شود،
فقط تویی
که در سکوتِ خون
جاری می‌مانی.

#فرزانه_ایروانی


ادامه نوشته

ازشعر وُ غزلِ پیرِ (طریقت) چه عجیب =>در جوهر اندیشه نشستم که طبیب .

۩۩۩۩☫شعر (طریقت )طبیب (پیر طریقت) : اشعار ☫۩۩۩۩

من رَد شدهِ، از باده‌ی مستم، که طبیب
مدهوش، از آن جام اَلستم، که طبیب

ذرّات جهان مستند از، ساقیِ دین
من نیز همان باده ، پرستم که طبیب

دل را به تمنّای تو دادم، که زبانزد شده ای
یک بوسه ازآن لعل تو جُستم؛ که طبیب

دادی تو به من دستی و پیوند نشست
پیوسته بر آن عهد نخستم که طبیب

ای مطرب! از آن گوشه ی شهناز رقیب
وی ساقی از آن توبه شکستم که طبیب

عهدی نکنم مهر بتان را به نقیب
آه از دل بیگانه پرستم که طبیب

شهبازِ دل آرایِ ، کمندیست حبیب
بندی بدل از عشق تو بستم که طبیب

ازشعر وُ غزلِ پیرِ (طریقت) چه عجیب
در جوهر اندیشه نشستم که طبیب .

۩خــُلدستان طریقت(طبیب :پیرِ طریقت )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

اشعار(طریقت)دوبیتی (آری آری ) بگفتند: آذر

۩۩۩ ☫اشعار(طریقت)دوبیتی (آری آری ) بگفتند: آذر )☫ ۩۩۩

بر انجمن شقایق از دور سلام

با دردسر علایق از دور سلام

در پرده چرا پیام گویم :حاشا

بی پرده مخالفانِ لایق از دور سلام

بابا جهان ندارد، سارا زبان ندارد
دارا ستاره‌ای در هفت آسمان ندارد
کارون تپید،خشکید البرز لب فرو بست
در قله ی دماوند، آتش‌فشان ندارد
دیو سپیدِ دربند آسان رهید وُ بگریخت
رستم در این زمانهِ گُرزِ گران ندارد
روز وداع یاران ، زاینده‌رود خشکید
زیرا دِگر سپاهان، نقش جهان ندارد
نام خلیجِ دریا نامی دگر نهادند
افسانه های آرش تیر و کمان ندارد
رویای مازنی‌ها دریایِ دیگران شد
نادر به خاک رفتــه میهن جوان ندارد
بابا! کجای کاری دزدان سرزمینت
بر بیستون نویسند:کو دلستان ندارد
مآییم : پاره پاره :فریادمان بلند است
سالم نمانده جائی نوشیروان ندارد
سرخ و سپید و سبزست این پرچم اَمانی
اما هزار افسوس شیر ژیان ندارد
کو آن حکیم توسی شهنامه‌ای بخواند
شب نامه های دیروز دیگر بیان ندارد
دیگر بخواب کوروش اسلامِ آریایی
گفتند : آری، آری :نام و نشان ندارد

#خلدستان_طریقت

غزل را نذر چشمان سیاهت ‌کرده ام من
تماشاچی آن رخسار ماهت ‌کرده ام من
نگاهم گر بیفتد بر رخِ خوب وُ زلالت
غزل را غرقه در نور نگاهت ‌کرده ام من
اگر چه اجتماعی چهرهٔ غمناک من دید
تورا شاد از نگاه اشتباهت ‌کرده ام من
دمی کز غصه می‌گیرد صدای دلربای تو
حریم شانه‌ام را تکیه‌گاهت ‌کرده ام من
من این اشعارِ بی‌باکم،چه‌نابِ ناب می‌دانم
تورا سرلشکر فوج سپاهت ‌کرده ام من
من از دیوانگان سرکشم، شاید نمی‌دانی
تو را از عاشقان سر به راهت ‌کرده ام من
شبانگاهان(طریقت) را شعارِ نم‌نم باران
تورا خرسند به امیّدِ پگاهت ‌کرده ام من

ن وَ القَلَمِ وَ مآ یَسطُرُون .

۩☫ رباب(طریقت)گنجینه /خلدِستان ☫۩

شبها دلم می گیرد وُ یاد تو در تن می کنم
اَمّا به یاد بودنت، طن تن تتن طن می کنم

خود را بغل می گیرم وُ، از بین این تاریکها
تنها به یادشعر تو، من میلِ رفتن می کنم

دُرد شراب وُ عشق رباب وُ کتاب نیز
فکر شباب وُ صوتِ جناب وُ عتاب نیز

ماذره ایم بروی خاک نقطه نقطه چین
مقصودِ مثنوی ،غزلی ناب ناب نیز

بایک کرشمه ربوده ست عقل و دین
آئین به هم زد است وِصال خراب نیز

محبوبه زنده میکند آشفتگی شباب
گاهی شتاب میدهدوُ گاهی عذاب نیز

از بسکه قد کشیده به بالا ی آسمان
معشوقه ماه می شود وُ آفتاب نیز

چشم خمار دارد وُ خمیازه می کشد
گاهی سکوت میکند وُ بی جواب نیز

کامش گرفته ام به دورکعت سر نماز
مِیِ نوش میکندکه بنوشی شراب نیز

بعد از اذان و ذکر(طریقت) نماز وصل
گنجینه دست وُدل تو ببوسم رباب نیز

محمّدمهدی طریقت

ادامه نوشته

خلدستان: دوبیتی => فقر ظاهر مبین که "حافظ" را=>  سینه گنجینه‌ی (طریقت) کن

۩۩۩ ☫اشعار(طریقت)دوبیتی (گنجینه ) فقر ظاهر )☫ ۩۩۩

بهترینِ انجمن‌ها : راه حل‌ها می‌شود

شیوهء این روزگاران از عسل‌ها می‌شود

گوشه چشمی اگر صاحب نظر بر این اثر

این غزل ازبهترین ضرب المثل ها می‌شود

***

دل سراپرده‌ی محبّت کن
دیده آیینه دار طلعت کن

هر که سر در نیاورد زِ جنان
عاقبت : زیر بار منت کن

شیخِ طوبی وُ عشقِ قامت یار
سهمِ هر کس به قدر همت کن

گر من آلوده گشته ام نه عجب
همه عالم به راه عصمت کن

من که باشم حرم بپوشانم
مرحمت پرده دارِ حرمت کن

درحضورِ ادیبِ خوش منظر
اَنجمن را نمادِ : خلوت کن

این غزل را که شد چمن آرای
اثرِ : رنگ وُ بوی صحبت کن

دور مجنون گذشت :یوسف را
منصب آن عزیز شهرت کن

شاعری، عاشقی و گنج طرب
هرچه دارم ز یمن همت کن

من وُ دل گر فنا شدیم چه باک
غرض اندر میان سلامت کن

فقر ظاهر مبین که "حافظ" را
سینه گنجینه‌ی (طریقت) کن .

۩۩۩ ☫اشعار(طریقت)دوبیتی (آری آری ) بگفتند )☫ ۩۩۩

بر انجمن شقایق از دور سلام

با دردسر علایق از دور سلام

در پرده چرا پیام گویم :حاشا

بی پرده مخالفانِ لایق از دور سلام

بابا جهان ندارد، سارا زبان ندارد
دارا ستاره‌ای در هفت آسمان ندارد
کارون تپید،خشکید البرز لب فرو بست
در قله ی دماوند، آتش‌فشان ندارد
دیو سپیدِ دربند آسان رهید وُ بگریخت
رستم در این زمانهِ گُرزِ گران ندارد
روز وداع یاران ، زاینده‌رود خشکید
زیرا دِگر سپاهان، نقش جهان ندارد
نام خلیجِ دریا نامی دگر نهادند
افسانه های آرش تیر و کمان ندارد
رویای مازنی‌ها دریایِ دیگران شد
نادر به خاک رفتــه میهن جوان ندارد
بابا! کجای کاری دزدان سرزمینت
بر بیستون نویسند:کو دلستان ندارد
مآییم : پاره پاره :فریادمان بلند است
سالم نمانده جائی نوشیروان ندارد
سرخ و سپید و سبزست این پرچم اَمانی
اما هزار افسوس شیر ژیان ندارد
کو آن حکیم توسی شهنامه‌ای بخواند
شب نامه های دیروز دیگر بیان ندارد
دیگر بخواب کوروش اسلامِ آریایی
گفتند : آری، آری :نام و نشان ندارد

#خلدستان_طریقت

ادامه نوشته

جامِ دستانِ(طریقت) از عروج آمد به نوش

چون خلقِ جهان به یکدگر کینه‌ورند
گویا که ز مرگ وُ نیستی بی‌خبرند
همچون سگِ گله ، گاه چون گاو وُ خرَند
از رویِ حسد به یکدگر می‌نگرند!

***

انجمن پا در رکابت روی سنگ آمد به جوش

سنگ شد دلتنگ با اُوُرنگ آمد در خروش

در کویری بی‌رمق در جستجوی آب ‌ بود

وادیِ افسردگی : آوای تو آمد به گوش

باز آهنگ خوشِ دریلست گویا دلپذیر

می‌رسد آواز نامیمونِ آن تخم چموش

رخت از تن بر کن و دل را به دریائی سپار

در لباسِ نیک خواهی جوشنی بر تن بپوش

این همه زیبایی و مستی جهان ایران ما

از خراسان خاوران تا باختر آن سویِ شوش

یادوار شعر مولاناست در اُوج غزل

می‌دمد از جنگلِ عرفان ،دریایِ سروش

شعر من از رود خشکی را خجالت داده است

نشت کرد از خاک تا خُمخانه آن می‌فروش

کوزه را ولگرد شاگِردی به استادش سپرد

چاکِرِ استاد شد : فرمانروای تیزهوش

حافظ از میخوارگی دائم ز عالم توبه کرد

خیره بر چشمان ساقی ساغری می خواست دوش

گوییا حال من از فال و فراغ بال اوست

《گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش》

گفت خیام از می و باده گذر ساقی هنور

جام باده درکش و تا صبح از ساغر بنوش

چون خمی شد سر به مهر وُشاهدِ صبح ازل

دوش لب تر کرده ام از مرشدِ کوزه به دوش

گفتمش اَسرار هستی قطره‌ای در جام ریز

گفت هوش از سر پَرد این راز گفتن شد خموش

راز پروانه چکید از کوزه و در جام ریخت

جامِ دستانِ(طریقت) از عروج آمد به نوش

تا رسد آواز جان‌افزای مهر و دوستی

در تمنای پیامی از لبش باش وُ بکوش

****

چه تلخ می‌گذرد بی تو لحظه‌های تباه
چه عاشقانه چه غمگین به راه مانده نگاه

به عطر ناب تو آغشته قطره قطره‌ی اشک
شکفته طرح تو از برگ برگِ دفتر آه

پس از تو قاصد مرگ لحظه لحظه‌ی عمر
پس از تو مرز سقوط است در ادامه‌ی راه

غرور زخمی‌دیشب نشسته بر سر راهت
چکیده رنگ نگاهت به سرنوشت سیاه

نشسته سایه‌ی حسرت به واژهِ واژهء شعر
چو بار خاطره، بر شانه‌های عمر تباه

تو نیستی و شبِ بی‌ستاره، وُ سنگین
کشیده پرده‌ی غم، بر دریچه‌های نگاه

شکسته پیچک زانوی سوگ، در بغلم
کجاست ساقه‌ی نیلوفری که بود پناه

چه انتظار نفس‌گیر، آه کز غم غربت
فروغ می‌ورد از چشم‌های مانده به راه

وصالِ ما پل پیغام بود و بوسه، کجایی؟
که سیل فاصله جاریست در مسیر پگاه

بسوگ خویش نشستم که لحظه لحظه شکستم
چه بود جز به تو دل بستن، ای ندیده گناه

حمید محمد مهدی طریقت

ادامه نوشته

پاچه خواری : نقل است؛ شاه عباس صفوی رجال کشور را به ضیافت شاهانه میهمان کرد،

۩۩۩۩☫شعر (طریقت )این چنین نازآ وابتر گشته است : اشعار ☫۩۩۩۩

ایرانیانِ هموطن شعرم سماور گشته است

خون از رگانم جاری وُ طنزم سراسر گشته است

در این سرای بی کسی تاریک شد تاریخ من

لبخند از لبهای من در سوی داور رفته است

عالم ببخشی چون کنون فهمیده نافهمی شده

فکرم پریشان بوده وُ مجنون دیگر سفته است

این مُلک اسهالی شده از دین هم خالی شده

رویم بسوی محور خاتون کافر گشته است

جادوگرانِ فتنه گر بر دین وایمانت قسم

ایمان به دریای جنون اینک شناگر شُسته است

هــر جا نهال دوستی از ریشه تا بُن می زند

اینجا درخت دشمنی در عمق باور خسته است

در گردش دوران چنین نظمی نمی آید پدید

شعر(طریقت)اینچنین نازا وُ ابتر گشته است

شعر هـایت چون شـراب نــاب می‌گیرد مرا
هرکجا شایدکنارِ گوشه محراب می‌گیرد مرا
پس چرا در گوشهٔ‌چشم تو گیر آورده جان
در خرابات مغان اندیشه ارعاب می‌گیرد مرا
انجمن چون می‌چکد خونابه از مژگان من
باده میریزی چرابا دیدنت خوناب می‌گیرد مرا
تا که پیدا می‌شود رخسارهٔ خیر النساء
حوریِ رخشان‌تر از مهتاب می‌گیرد مرا
موقع رقصیدنت حالی به حالی می‌شوم
شوکتِ احساسی وُ کمیاب، می‌گیرد مرا
همچو کشتی بادبان وُ عرشه توفانی شود
موج‌های سرکش وُ گرداب می‌گیرد مرا
می‌روم در باد وُ باران خیسِ رؤيا می شوم
ساحل از ما دور شد: سیلاب می‌گیرد مرا
شاعری دلخسته‌ام افتاده در دامِ اَجل
ساقیِ پیرِ (طریقت) قاب می‌گیرد مرا

حمید محمد مهدی طریقت

ادامه نوشته

(طریقت) ستونست بر هست من=> بوسه (بوسیدن) لب

منبع تصویر،GETTY

توضیح تصویر،دانشمندان بوسه را تماس دهان با دهان تعریف می‌کنند که همراه با حرکت لب‌ها و بخش‌هایی از دهان بدون انتقال غذاست انسان‌ها، میمون‌ها و حتی خرس‌های قطبی یکدیگر را می‌بوسند. اکنون پژوهشگران منشاء تکاملی بوسه را رمزگشایی کرده‌اند.پژوهش آنها نشان می‌دهد که بوسه دهان‌به‌دهان بیش از ۲۱ میلیون سال قدمت دارد و کاری بوده است که نیاکان انسان و میمون‌های بزرگ انجام می‌دادند.پژوهش مشابهی نتیجه گرفته است که نئاندرتال‌ها هم یکدیگر را می‌بوسیدند. دانشمندان به پژوهش درباره بوسیدن می‌پردازند چون برای آنها نوعی معمای تکاملی است. بوسه هیچ فایده حیاتی یا تولید‌مثلی مشخصی ندارد و عملی است که نه فقط در میان جوامع انسانی بلکه در دنیای حیوانات هم مشاهده می‌شود.

پژوهشگران شواهدی از بوسیدن در چندین گونه جانوری دیگر یافته‌اند

منبع تصویر،GETTY

توضیح تصویر،پژوهشگران شواهدی از بوسیدن در چندین گونه جانوری دیگر یافته‌اند ،با یافتن شواهدی از بوسیدن در جانوران دیگر دانشمندان توانسته‌اند «درخت تکاملی خانوادگی» بسازند تا دریابند بوسیدن از چه زمانی به وجود آمده است.برای اطمینان از مقایسه رفتار مشابه در میان گونه‌های جانوری گوناگون پژوهشگران باید تعریف بسیار دقیق و غیر‌عاشقانه‌ای از «بوسه» ارائه دهند.

در این پژوهش که در مجله رفتار انسان و تکامل منتشر شده است آنها بوسیدن را تماس دهانی غیر‌تهاجمی «با حرکت لب‌ها و بخش‌هایی از دهان بدون انتقال غذا» تعریف کرده‌اند.دکتر ماتیلدا بریندل، سرپرست پژوهش و زیست‌شناس تکاملی دانشگاه آکسفورد توضیح می‌دهد: «انسان‌، شامپانزه‌ و بونوبو‌ها ( شامپانزه کوتوله) یکدیگر را می‌بوسند» و نتیجه می‌گیرد: «بسیار احتمال دارد که نیای مشترک همه آنها هم یکدیگر را می‌بوسیده‌اند».«ما فکر می‌کنیم بوسیدن شاید حدود ۲۱/۵ میلیون سال پیش در میمون‌های بزرگ به وجود آمده است».

در این پژوهش دانشمندان رفتاری را مشاهده کردند که با تعریف علمی آنها از بوسیدن در گرگ‌ها، سنجاب‌ها یا سگ‌ها دشتی، خرس‌های قطبی (با تمام لب‌و‌لوچه و زبان) و حتی پرنده آلباتروس یا قادوس مطابقت دارد.

آنها به طور متمرکز نخستی‌ها و به‌ویژه میمون‌ها را بررسی کردند تا بتوانند تصویر تکاملی از منشاء بوسه در انسان به دست بیاورند.پژوهش مشابهی همچنین نتیجه می‌گیرد که نئاندرتال‌ها، نزدیک‌ترین خویشاوندان انسان که حدود ۴۰ هزار سال پیش از بین رفتند هم یکدیگر را می‌بوسیدند.

یک پژوهش دیگر در مورد دی‌ان‌ای نئاندرتال‌ها نشان می‌دهد که انسان‌های امروزی و نئاندرتال‌ها میکروب‌های دهانی مشترکی دارند. نوعی باکتری که در بزاق دهان آنها وجود دارد.

دکتر بریندل توضیح می‌دهد: «یعنی آنها صد‌ها و شاید هزاران سال پیش از جدا شدن دو گونه از یکدیگر عمل انتقال بزاق دهان را انجام می‌داده‌اند».

دو میمون در حال بوسیدن

منبع تصویر،GETTY

توضیح تصویر،دانشمندان می‌گویند بوسیدن «رفتار مشترک بین انسان و خویشاوندان جانوری انسان» است ،هرچند در این پژوهش مشخص شده است که بوسیدن از چه زمانی به وجود آمده است اما پاسخی در مورد دلیل این عمل پیدا نشده است.

نظریه‌هایی در این زمینه وجود دارد که بوسیدن ریشه در رفتار‌های تیمار و نظافت در میمون‌های نیاکان ما داشته و شاید روشی صمیمانه و شخصی برای ارزیابی میزان تندرستی و همسازی جفت بوده است.دکتر بریندل امیدوار است که این پژوهش راهی برای پاسخ به این پرسش بگشاید.او می‌گوید:«برای ما مهم است که دریافته‌ایم این امر مشترکی با خویشاوندان جانوری ماست».

«ما باید این رفتار را بررسی کنیم نه اینکه آن را به عنوان کاری احمقانه رد کنیم چون این رفتار معنا و مفهوم عاشقانه‌ای در میان انسان‌ها دارد»

جهان :عالم آباد گردد به گنج
گمان : عالم آزاد گردد ز رنج

هر انسان بُوَد خود حجابی به دست
کتاب من از توست چندان که هست

بد و خوب را از تو آید کلید
ز تو خوب وُ از من بد آید پدید

تو نیکی کنی من غلط کرده‌ام
که بد را حوالت به خط کرده‌ام

ز تو : اولین نقش را عالمی
به تو : آخرین حرف را دادمی

ز تو آیتی در من آرام شد
ز من دیو خونین آشام شد

چو نام توام مهربانی کند
زِ من دیو کی دلستانی کند

ندارم روا با تو از خویشتن
که گویم تو باز اندیشتن

گر آسوده گر ناتوان یافتن
چنان که آفریدی چنان بافتن

امیدم چنانست نیکو سرشت
که چون من شوم دور باید بهشت

فرو ریزم از نظم و ترتیب شعر
دگرگونه گردم ز ترکیب شعر

کند شعر پرکنده نام مرا
نبیند کسی خسته کامِ مرا

پژوهنده شعرست در انجمن
(طریقت) ستونست بر هست من

ز غیب آن نمودارش آری بدست
کزین غایب آگاه باشد که هست...

ادامه نوشته

خلدستان : ساقیِ پیرِ (طریقت) قاب  می‌گیرد مرا

۩۩۩ ☫ساقی پیرِ(طریقت)قاب (می گیرد )مرا: بگفتند )☫ ۩۩۩

شعر هـایت چون شـراب نــاب می‌گیرد مرا
هرکجا شایدکنارِ گوشه محراب می‌گیرد مرا
پس چرا در گوشهٔ‌چشم تو گیر آورده جان
در خرابات مغان اندیشه ارعاب می‌گیرد مرا
انجمن چون می‌چکد خونابه از مژگان من
باده میریزی چرابا دیدنت خوناب می‌گیرد مرا
تا که پیدا می‌شود رخسارهٔ خیر النساء
حوریِ رخشان‌تر از مهتاب می‌گیرد مرا
موقع رقصیدنت حالی به حالی می‌شوم
شوکتِ احساسی وُ کمیاب، می‌گیرد مرا
همچو کشتی بادبان وُ عرشه توفانی شود
موج‌های سرکش وُ گرداب می‌گیرد مرا
می‌روم در باد وُ باران خیسِ رؤيا می شوم
ساحل از ما دور شد: سیلاب می‌گیرد مرا
شاعری دلخسته‌ام افتاده در دامِ اَجل
ساقیِ پیرِ (طریقت) قاب می‌گیرد مرا

حمید محمد مهدی طریقت

۩خــُلدستان طریقت(ساقی :پیرِ طریقت )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

#خلدستان_طریقت=>گفتند : آری، آری :نام و نشان ندارد

۩۩۩ ☫اشعار(طریقت)دوبیتی (آری آری ) بگفتند )☫ ۩۩۩

بر انجمن شقایق از دور سلام

با دردسر علایق از دور سلام

در پرده چرا پیام گویم :حاشا

بی پرده مخالفانِ لایق از دور سلام

بابا جهان ندارد، سارا زبان ندارد
دارا ستاره‌ای در هفت آسمان ندارد
کارون تپید،خشکید البرز لب فرو بست
در قله ی دماوند، آتش‌فشان ندارد
دیو سپیدِ دربند آسان رهید وُ بگریخت
رستم در این زمانهِ گُرزِ گران ندارد
روز وداع یاران ، زاینده‌رود خشکید
زیرا دِگر سپاهان، نقش جهان ندارد
نام خلیجِ دریا نامی دگر نهادند
افسانه های آرش تیر و کمان ندارد
رویای مازنی‌ها دریایِ دیگران شد
نادر به خاک رفتــه میهن جوان ندارد
بابا! کجای کاری دزدان سرزمینت
بر بیستون نویسند:کو دلستان ندارد
مآییم : پاره پاره :فریادمان بلند است
سالم نمانده جائی نوشیروان ندارد
سرخ و سپید و سبزست این پرچم اَمانی
اما هزار افسوس شیر ژیان ندارد
کو آن حکیم توسی شهنامه‌ای بخواند
شب نامه های دیروز دیگر بیان ندارد
دیگر بخواب کوروش اسلامِ آریایی
گفتند : آری، آری :نام و نشان ندارد

#خلدستان_طریقت

ادامه نوشته

خلدستان :فکر (طریقت) روز و شب در آرزوی شاعری

فکر (طریقت) روز و شب در آرزوی شاعری

۩۩☫ (نامسلمان )
گویند رها کنش که حکومت بدخوست

خوبیش نیرزد به پلشتی که دروست

گر صلح وفا هست میان من و دوست

نیک و بد و رنج و راحت اِنگار نکوست

۩۩۩

دستِ اَجل بر هم زند برنامهء ایام را
سر دفترِ قارون كند اِسمِ من ناكام را

اين روزگارِ زندگی خواب‌ وُ خيالی ‌بيش نيست
ای كاش خوش پايان شوَد اين کامِ نافرجام را

دیگر نبردم بهره‌ای زين چند روز انجمن
آغازِ استقبال را ، پایانِ سر انجام را

هرگز به‌جایی کی رسد اين آرزوی فتنه گر
از سر بنه، ای بی‌خرد اين آرزوی خام را

این دفترِ روز وُ شبت جز رنج کی بار آورد
گيرم هزاران روز وُ شب هی صبح را ،هی شام را

تا چند گردی در جهان در جستجوی این وُ آن
ساغر مگردان روز وُ شب ساقی بیآور جام را

آرامشی دارد اَجل در عالم مستی بود
ای لوطی عاقل صفت : رندانِ خون آشام را

فکر (طریقت) روز و شب در آرزوی شاعری
خُلد برین ! از سر بِنهْ سودای ننگ وُ نام را

سینه‌ای دارم پُر از شعر خجسته در نیام
صد کتابِ شعر شورانگیز وقتِ انتقام

تیغ کین از آخرین زخم زبان شد سخت تیز
زخمِ سگ با آخرین مرهم نیابد التیام

آیه‌ی قالوا بلیٓ همچون سپر در پیش رو
لوطیان ، نالوطیان را شد پیامِ احترام

می‌زند بر بانیانِ مختلس پس‌گردنی
دست ، اگر بر سینه بگذارد سلام وُ والسلام

دین ‌زُدایانند : می‌خوانند خود را مَردِ دین
در هم آمیزند " مالی" از حلال و از حرام

کله‌شقآنند، پشم آلوده دامن، بی‌حیا،
بی‌دل و انگیزه در پُست ‌اند بعد از احتلام

مردمی تنها به فکر خویش اینجا روضه خوان
نانجیب و نابکار و بی‌شعور و بی‌مرام

✍️محمّدمهدی طریقت

✍️

✍️محمّدمهدی طریقت

دمهدی طریقت

ادامه نوشته

برآستان جانان : (ایروانی ) فرزانه => پلک + پُل =>(ماه)

۩۩☫برآستان جانان : (ایروانی ) فرزانه ۩۩۩

پلک‌هایت پل‌های ناپایدارند
و ماه،

هر شب از آنها سقوط می‌کند.

#فرزانه_ایروانی


نامِ تو
مثل بادی‌ست که در من می‌پیچد،
وقتی از پنجره
به ماه نگاه می‌کنم.
و من،
در این دنیای دور و سرد،
فقط به لحظه‌ای فکر می‌کنم
که کسی
دستِ مرا بگیرد.

#فرزانه_ایروانی

<<<ادامه مطلب

ادامه نوشته

وَرای آرزوی من (طریقتِ) همیشه بود

۩۩☫برآستان جانان : (طریقت ) محمل => لیلی ۩۩۩

شعر گفتم:،کاروان با محمل لیلی گذشت
وای بر من ،ازنشانِ بی نشان خیلی گذشت

میکده تاریک وخم تاریخ و شاعر بی نصیب
درخماری مانده ام باشیشهء ِ ،خالی گذشت

ساعتم را عقربک ها دور وارو می زننـد
عمرِ من گویا بسان لحظه درخوابی گذشت

با شهامت ،کو ره صدساله یکشب طی کنم
دشت وصحرا در مسیرم همچون آبادی گذشت

کاروان را کاروان سالار ، ِ لیـلا راهـوار
تانشان گیرم بهاری را چون سِیلی گذشت

ای گلِ پژمرده بر خیـز و غزل آغاز کن
ابر آمد، می رسد باران ، خشکسالی گذشت

تلخیِ هجران دو روزی بود و روزِنو رسید
میرسدشیرین به دیداری که باتلخی گذشت

شعر می گویم ستایش می کنم امشب، هنوز :
خواب بودم ،کاروان با محملِ لیلی گذشت؟

تا سحر همراه باید شد میانِ خانه ای
مست ازان جام لبِ لعلی،که بی لعلی گذشت

یاد : باید از تمام کوچه های خـاطرات
لحظهً دیدارِ معشوق است بی میلی گذشت

آمدم در، پشتِ در،در با تلنگُر بازشد
یارم آمد ، پشتِ ، هنگامِ بد میلی گذشت

***

دویاره شعر گفته ام برای کوچه باغمان

نفس نفس کشیده ام هوای کوچه باغمان

از ازدحامِ مُردگان گذشته ام ،رسیده ام

به زندگی رسیده ام فدای کوچه باغمان

فضای پُر طراوتِ مشامِ بویِ زندگی

رها شدست زندگی رهای کوچه باغمان

دِگر سفر نمی کنم ازین سرای جاودان

مباد! جابجا شوم : صفای کوچه باغمان

دراین سرای جاودان جهان بیفتد از نفس

هنوز می زند صلا صدای رفتگان باغ

چه آرزوی روشنی: نوای کوچه باغمان

وَرای آرزوی من (طریقتِ) همیشه بود

برای شعر گفتنم : برای کوچه باغمان *

ادامه نوشته

برآستان جانان (فرزانه ایروانی)  کانون نویسندگان => شاعران ایران

۩۩☫برآستان جانان : (ایروانی ) فرزانه ۩۩۩

نامِ تو
مثل بادی‌ست که در من می‌پیچد،
وقتی از پنجره
به ماه نگاه می‌کنم.
و من،
در این دنیای دور و سرد،
فقط به لحظه‌ای فکر می‌کنم
که کسی
دستِ مرا بگیرد.

#فرزانه_ایروانی

<<<ادامه مطلب

ادامه نوشته

فکر (طریقت) روز و شب در آرزوی شاعری

۩۩☫ (نامسلمان )
گویند رها کنش که حکومت بدخوست

خوبیش نیرزد به پلشتی که دروست

گر صلح وفا هست میان من و دوست

نیک و بد و رنج و راحت اِنگار نکوست

۩۩۩

دستِ اَجل بر هم زند برنامهء ایام را
سر دفترِ قارون كند اِسمِ من ناكام را

اين روزگارِ زندگی خواب‌ وُ خيالی ‌بيش نيست
ای كاش خوش پايان شوَد اين کامِ نافرجام را

دیگر نبردم بهره‌ای زين چند روز انجمن
آغازِ استقبال را ، پایانِ سر انجام را

هرگز به‌جایی کی رسد اين آرزوی فتنه گر
از سر بنه، ای بی‌خرد اين آرزوی خام را

این دفترِ روز وُ شبت جز رنج کی بار آورد
گيرم هزاران روز وُ شب هی صبح را ،هی شام را

تا چند گردی در جهان در جستجوی این وُ آن
ساغر مگردان روز وُ شب ساقی بیآور جام را

آرامشی دارد اَجل در عالم مستی بود
ای لوطی عاقل صفت : رندانِ خون آشام را

فکر (طریقت) روز و شب در آرزوی شاعری
خُلد برین ! از سر بِنهْ سودای ننگ وُ نام را****

✍️محمّدمهدی طریقت

***

ادامه نوشته

بدون عنوان ( بدون شرح حال) بهتر است

✝️✝️✝️📚📚📚✝️✝️✝️✔️💃🏛💒⛩🕋

تمام حـــــــواسم تو باشـــی اگر
به دنیـــــــا ندارم حواســی دِگر

من ار نو گلی چون تو می خواستم
نشــد آرزویم از این بیـــــــــشتر

نشســــتم چو درویش در گوشه ای
شـــــگفتا دلـــــــم می زند باز پر

نفــــس گیر گردیده این انجمن
خوشـا انجمن رفتنِ بی خطـر

خطر شامگاهان که خوابم که خوابم بَرد
به خواب وُ خیالم زنــد نیشـتر

گمان جراتـش قطره ای بیـش نیست
تو اَهلِ(طریقت) به دریــــــــا ببر

ادامه نوشته

طنز: «حافظ »مکن باآن«پری »،هرروز حال و تک پری !

«ای ساربان آهسته تر آرام جانم می رود »
درد فراق و دوری اش در استخوانم می رود !

می گفت مردی :«عاشقم ،ازعاشقی هم سرخوشم !
زیراکه یار مهوشم ، با دوستانم می رود»!!

آن لوتی ِرند وُ فلان ،می گفت :«آی مردم امان
تیغ گرانی این زمان،تا در «دوکانم » می رود »!!

مرد دکانداری به ما ، می گفت :«شاگردم چرا
بادوستان ناقلا،بادلستانم می رود »؟!!

در پیر مردی مانده ا م ،غرقیده ! در سردرگمی !
دارد برای خانمی، از کف عنانم می رود !

"غآقآ" که برده خانه ام،آتش زده کاشانه ام
با «کارت» و با«یارانه» دارد،فلآنم می رود !

زیبایی اش دریاکنار،او می رود من بی قرار
چون می شود «لگزوز»سوار ،انگار جانم می رود !

ای نازنین فورا بیا،«تاکسی» نشد با «ون » بیا !
با یک خر ِتوسن بیا،دلبر جوانم می رود !

«حافظ »مکن باآن«پری »،هرروز حال و تک پری !
چون می روی بادلبری، تاب و توانم می رود !

ز همرهان طریقت، مپرس شاه کجاست
شبِ سیاه چه داند چراغ ماه کجاست

اگر به چاه درافتم، نه جای سرزنش است
کسی نگفت به من، راه و چاه کجاست

به سوکِ عمرِ سبکرو که می‌رود از دست
مجال آنکه کنم رختِ خود سیاه کجاست؟

ز بس ربوده‌ی حیرانی‌ام، نمی‌دانم
به‌سوی کیست مرا چشم، آن رفاه کجاست؟

کنون که در کفِ باد است آشیانه‌ی ما
قرارگاه تو ای مرغِ بی پناه! کجاست؟

در این خرابه ندیدیم آشنای قدیم
مسافران ِغریبیم، خانقاه کجاست؟

گرفته لشکر غم در میان، دل ایران
جهانکه برشکند قلب این سپاه کجاست؟

هرآنچه زَجه اثر داشتیم و باطل بود
کمان ناله کشیدیم، تیرِ آه کجاست؟

دلیل ِشعر(طریقت) ستارهء، سحری!
رهِ برون شدن از این شبِ سیاه کجاست؟

۩ محمد مهدی طریقت

<<خطبه دوم

***

ادامه نوشته

بدون شرح((یا)) بدون عنوان => امروز

انجمن :، با یاد شیرین مثلِ شِکَر می‌شود
واے اگر باران ببارد ، روزِ محشر می‌شود

بوته‌ے یاسے مگر..؟ یا دشتے از آلالہ ها
با خیالت ،نازنین "ایران" معطر می‌شود

اے نگاهت ماه‌تر ، از غربتِ آبان ماه
آسمانم با دو چشمانت منوّر می‌شود

راز وُ رمز اختلاست را نمی‌دانم ولی
با دُلارت نبضِ قلبم چندبرابر می‌شود

لمس ڪن گلبرگِ جانم را، در آغوشت تنم
مثل روحِ شاهدان، آزاد وُ پرپر می‌شود

اشتیاق خنده‌هایت بی‌قرارم می‌ڪند
نقش لبخندت بہ چشمانم چہ دلبر می‌شود

بر لبت هر بار می‌گویے عزیزم ؛ دلبرم ؛
در هوایت، مرغِ بے بالم، ڪبوتر می‌شود

نیستی ؛ اما (طریقت) هست شعرم را ببین
با غزل هایم ، نگاهم دیدنی‌تر می‌شود

ڪاش بودی ، روح بی وجدان نا‌ڪس اَنقریب
جمله آثارِ زمانت جور دیگر می‌شود

طلیعه سر زده هنگام رَستن است اِمروز

به زین اسب رهائی نشستن است اِمروز

نه کاخ ظلم مانده نه بیغوله ستم زیرا
سر حصار جهان بر شکستن است اِمروز

صدای رشته زنجیر اگر چه می آید
طلسم حلقه برای گسستن است اِمروز

اگرچه میله زندان بهای آزادی است
اساس فلسفه اش روی جَستن است اِمروز

بساط حقه و تزویر اگر چه پابرجاست
دکان رنگ و ریا رو به بستن است اِمروز
♤♤♤

ادامه نوشته

خلدستان : اهلِ (طریقت)م  بنویسید انحمن  

۩۩☫رباعی :آخر آبان (نامسلمان )
گویند رها کنش که حکومت بدخوست

خوبیش نیرزد به پلشتی که دروست

گر صلح وفا هست میان من و دوست

نیک و بد و رنج و راحت اِنگار نکوست

۩۩۩


گویند رها کنش حکومت بدخوست

خوبیش نیرزد به پَلشتی که دروست

گر صلح وُ صفا هست:میان من و دوست

نیک و بد و رنج و راحت اِنگار نکوست

****

خدایا جهان پادشاهی تو راست
ز ما خدمت آید خدائی تو راست

پناه بلندی و پستی توئی
همه نیستند آنچه هستی توئی

همه آفریدست بالا و پست
توئی آفرینندهٔ هر چه هست

توئی برترین دانش‌آموز پاک
ز دانش قلم رانده بر لوح خاک

چو شد حجتت بر خدائی درست
خرد داد بر تو گدائی نخست

خرد را تو روشن بصر کرده‌ای
چراغ هدایت تو بر کرده‌ای

توئی کاسمان را برافراختی
زمین را گذرگاه او ساختی

توئی کافریدی ز یک قطره آب
گهرهای روشن‌تر از آفتاب

تو آوردی از لطف جوهر پدید
به جوهر فروشان تو دادی کلید

جواهر تو بخشی دل سنگ را
تو در روی جوهر کشی رنگ را

نبارد هوا تا نگوئی ببار
زمین ناورد تا نگوئی ببار

جهانی بدین خوبی آراستی
برون زان که یاریگری خواستی.

از دردِ عشق گفتم وُ نشنید انجمن
حتی اگر شنید، نفهمید انجمن

زورِ شراب گر به غمِ عشق می‌رسید
ما را چنین خراب نمی‌دید انجمن

آدم حریصِ منع شدن‌هاست، گر نبود
آن میوه را ز شاخه نمی‌چید انجمن

شرمنده‌ی محبتت ای همنشین من!
حالِ مرا به جز تو نپرسید انجمن

حالا ز خیرِ نام گذشتم بهشتیان!
سالک (طریقت)م بنویسید انحمن

✍️محمّدمهدی طریقت

ادامه نوشته

گرچه شاهینِ خِرد، بر سرِ پرواز آمد

۩۩۩ ☫مثنوی(طریقت)منتخب ☫ ۩۩۩

زندگی زیباست، در جانش کنیم

چون شراب کهنه در جامش کنیم

سرکشیم این جام سرمست از نشاط

با دل بی کــینه در طــیِ صـراط

زندگی همچو نسیم نو بهار

عطر افشان میرود کو بی قرار

لحظه ها را میبردباخود به کام

یادها میماند و اینجا والسلام

لحظه های رفته کن جستجوی

آب رفته بر نمی گردد بجوی

یادها پرورد آن پــرودگار

با تو می ماند به رسم یادگار

زنده از یادیم : یاد از عمر ماست

دَم غنیمت دان که دنیا بی وفاست

همدم اهلِ(طریقت) را دمیست

یارِ هـمدم از نشانِ آدمیست

***

کاش می‌شد که از این پنجره بوسید تو را
از صدای نفسِ حادثه ، فهمید تو را

مثل عطر خنک گرمی این تابستان
در هم‌آغوشی تو، یکسره بویید تو را

در غزلخانهء شب خاطره‌هایی روشن
گاه با تیشه‌ی فرهاد، تراشید تو را

گاه در برکه‌ی تنهایی امواج غزل
گفتگو کرد در آن منطقه ، پائید تو را

یک قدم مانده که اشعار به پایان برسد
پشت بی‌تاب‌ترین شعر، پسندید تو را

با پسندیدن وُ بوییدن سیب از انصار
خام حوا شد و در واقعه ای چید تو را

گر(طریقت)همه جا پرتو شعر وُ غزلست
در سکوتی به بلندای افق، دید تو را

همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی

چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی

به کسی جمال خود را ننموده ای و بینم

همه جا به هر زبانی بود از تو گفتگویی

غم و رنج و درد ومحنت ، همه مستعد قتلم

تو ببر سر از تن من ، ببر از میانه گویی

به ره تو بس که نالم ،زغم تو بس که جویم

شده ام ز ناله نالی ، شده ام ز مویه مویی

همه خوشدل اینکه مطرب بزند به تار چنگی

من از این خوشم که چنگی بزنم به تار مویی

چه شود که راه یابد سوی آب تشنه کامی

چه شود که کام جوید زلب تو کامجویی

شود این که از ترحم دمی از سحاب رحمت

من خشک لب هم آخر ز تو تر کنم گلویی

بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت

سر خم می سلامت ، شکند اگر سبویی

همه موسم تفرج به چمن روند وصحرا

تو قدم به چشم من نه ، بنشین کنار جویی

خــُلدستان طریقت(حکایت :ادب

ادامه نوشته

✍️محمّدمهدی طریقت:شاعرِ اهلِ(طریقت)رفته در دشت وُ دَمن

۩۩☫برآستان جانان :آخر آبان (نامسلمان ) کامل ۩۩۩

اولِ آبان چرا، دارو و درمان نیستی؟
آخر آبان مگر بر عهد و پیمان نیستی؟
آنقدر آشفته‌حالم مثل گیسو شانه ات
شکرِکامل می‌نمایم چونکه لیلون نیستی
می‌زنم بر سیم آخر، می‌کنم ناناز را
تا نگویندم رقیبان، مرد میدان نیستی
اینکه می‌گفتی از اول عاشق و دیوانه‌ام
من شهادت می دهم در لایِ، قرآن نیستی
خواب را از دیده‌ام بگرفته‌ آن رؤيای تو
من نمی‌دانم چرا آبانِ آبان نیستی
مطمئنم، من تو را با شعر درچنگالِ خود
می‌نمایم صید، می‌دانم هرآسان نیستی
مـاده ای از مادگی پروای بی حاصل مکن
یاکریمِ قصهٔ بی دین، نامسلمان نیستی
آخر آبان که می‌آید، تو زیبا می‌شوی
شاعرِ شعر (طریقت) زیر باران نیستی
_____________________________________

در فراقش نیست یا رب زندگانی راستی
سخت رویی فلک یا سستی پیماستی

در (طریقت)، بعد چندین شب، شبی خواهم ربود
می‌شنیدم در شکر خوابی که خود رویاستی


***

شال تو قرمز شد وُ فصل شتا نزدیکتر

کیف تو مشکی چشمانست امّا تیزتر

چتر تو شد صورتی،گاهی بهانه در بهار

این زمان با آن همه شام و نهارت بیشتر

پا پتی نان می‌گرفتم از سر کوچه دو تا

چکمه ها تا ساق زانو افتخارت بیشتر

من کلاهم ساده بود وُ یک پر قو هم نداشت

تو کلاهت از پر طاووس جنت بیشتر

در خزان خرمن گرفته بهر زیبایی به دشت

نخل نَر در بر گرفته : التماست بیشتر

***
آسمان دارد اُبهّت یک مه زیبا ستی

شمس را گفته نیا بیرون که نورماستی

شاعرِ اهلِ(طریقت)رفته در دشت وُ دَمن

گفته "خُلدستان " سرای شاید وُ امّاستی

***
پاییــــزِ دل‌انگیـــزم و همــــرنگ بهارم کامل
مگذار که با حسرت و غم جان بسپارم کامل

شیـرین شده‌ای، با منِ فـرهاد نشینی لیلا
بردی تو به این شیوه و فن صبر و قرارم کامل

آن روز که در دامِ تو افتـــاده‌ام ای مهتاب!
یک لحظه من از یادِ تو آرام ندارم کامل

امروز ز عشقت نشدم عاشق و شیدا شیرین
یک عمر به دردت منِ بیچاره دچارم کامل

از شـــوقِ تـو، تا آمـده‌ام بـر لبِ ایـوان معشوق
چشمانِ شکـربارِ تو بنمود شکارم کامل

دیوار مکش یکسره بر صحن و سرایم بگشا
تا بـادِ صبـا بـوسه زنـد لبِ زارم کامل

بگـذار به آخـــــر برسـانــم غـــــزلـ عشق
امشب بنشین تا سحر ای ماه! کنارم کامل

شده ام مست و خراباتی و عاشق پیشه

تا شود مشکل دل ساده و سهل و آسان

عشق شد پرده نشین حرم کعبه دل

عشق شد مهر درخشنده برج ایمان

عشق هر لحظه به شکلی شده ظاهر ببرد

دین و دل از کف شوریده سر سرگردان

عشق در طور عیان در نظر موسی شد

از کف عقل رها شد دل پور عمران

عشق بد پرتو رخشنده افکار مسیح

عشق بد ذات محمد ز فروغ یزدان

عشق جان علی آن والی ملک گران

عشق از روز ازل بود رموز عرفان

عشق چون آب حیاتست بدان خضر نبی

زنده ماندست و بود زندگیش جاویدان

عشق در کشور جانست شهنشاه و امیر

عشق در روح و روانست، همیشه تابان
عشق آئینه اسرار جمال ازلیست
وصف آن عشق دل افروز نیاید به زبان
عاشق از جام می عشق بود مست و خراب
مسلک اهل (طریقت)شده آن سوخته جان

✍️محمّدمهدی طریقت

ادامه نوشته

شب شد خبری نشد(طریقت) چه کنم؟(بدون شرح و عنوان )

امشب من وُ غیر، یار دیوانه شتافت

گیسوی پریشانِ تو را شانه شتافت

شب شد خبری نشد از آن یار نکو

ماه شب من بسوی، میخانه شتافت

در انجمن غیر چه ، غوغا برخاست؟

شمع و گلی از قدیم پروانه شتافت

شب شد خبری نشد(طریقت) چه کنم؟

ماه شب من کجاست، دُرّدانه شتافت

به چشمم بنگر ای طوفان، که می‌سوزد دل و جانست
در این آتش تویی تنها، تویی سوزِ پریشانست

غروری در دلم جوشد، به چشمت خیره خیره
درونم آتشی مخفی، ولی در لب غزل خوانست

زِ مهرِ تو جهان گر سوخت، بازم عشق می‌روید
پسر خورشید می‌مانم، اگر صدبار بسوزانست

به رقصِ گیسوانت مست، جهان از خویش می‌افتد
من از گیسوی تو مستم، دگر خود را نمی‌دانست

به خنده موجِ دریا شد، به اخمِ طرفه توفان شد
تویی آرامِ این طوفان، منِ طوفانِ نالانست

مگو آرام گیر ای دل، که این آتش نخواهد مُرد
مگو برگرد از رؤیا، که من بی‌او نمی‌مانست

اگر روزی (طریقت گفت "چرارغ شَوق در چشمت؟"
بگو آن عاشقِ مغرور، همان آتش به دامانست

https://s9.picofile.com/file/8292659050/a1080.gifhttps://s9.picofile.com/file/8292659050/a1080.gif

خــُلدستان طریقت(آبان:باغبان)۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم

ادامه نوشته