خلدستان : قلم => طریقت (اشعار)

آن عاشقِ آواره در این شهر غریبم
موهای پریشان‌ شده‌ات داده فریبم
دیوانه‌تر از من نَبُود در همه‌ عالم
تا عشق اهورایی تو گشته نصیبم
هرچند که رسوای جهانم، به دوعالم
حیرانِ دوچشم تو‌ام، پاک و‌ نجیبم
زنجیر به گیسوی تو شد چشمهٔ دردم
چشمان خُمّارِ ی تو شده پاک طبیبم
چون طرهٔ گیسوی تو شد حلقهٔ دارم
تسلیم ملاقات تو در پایِ صلیبم
دنیای غزالانِ «غزل » جمله تو باشی
در محفلِ صیاد مَشو صیدِ رقیبم
گویند مرا شاعر وُ معشوقهء جانی
آری به خدا بهر تو بی صبر و شکیبم
با لعلِ لب وُ شعرِ زنخدانِ (طریقت)
آدم پیِ حوآ شدوُ من ، در پی سیبم

***

ای عاشقانه های بدون دلیل سیب
جانمایه های عمر بسی از قبیل سیب

ای بهترین جوانه سرسبز شاخه ها
روئیده در هوای خوش زنجبیل سیب

تا کی به خاطرات تو ایمان بیاورم
فریاد های خسته بی قال و قیل سیب

بُگشا دوباره پنجره ای رو به آفتاب
تا جان بگیرد از نفحات فسیل سیب

از شط بیکرانی ات پرتوی بتاب
ای انعکاس آینه های شکیل سیب

باران تر از همیشه به همراهی ام بیا
تا باغ های تشنه بی سلسبیل سیب

گرمای مهر وُ لطف صفا وُ محتبی
تا می کنی به غمزه نگاهی گسیل سیب

من ماندم وُ(طریقت) راهی که می رسد
روزی به کوچه باغ تو ای بدیل سیب

ای قلم هستی بسی زیبا گهر
برگرفته علم از تو بال و پر

هیچ می دانی که والایی قلم
چونکه یزدان برده با نامت قسم

دست در دست بزرگان جای تو
آفرین بر رتبه ی والای تو

با تو قرآن خدا تحریر شد
با قلم هر آیه آیه ای تفسیر شد

شرح حال قرن و اعصار کهن
ثبت دفتر کرده این زیباسُخن

بر فراز علم جا دارد قلم
بیرق اندر ماسوادارد علم

ای (طریقت)نغمه هادارد قلم

در شکست ظلم ها دارد علم

خــُلدستان طریقت

(مذهب:اصول تارخ مصرف +دین )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

پیر(طریقت) سیزده دی =سیزده رجب(طریقت)هزاروُ چهارصد وچهار(پدر)

۩۩۩ ☫پیر(طریقت) سیزده دی =سیزده رجب(طریقت)هزاروُ چهارصد وچهار☫۩۩۩

به نام خدای پدر آفرین
پدر آفرین، راهزار آفرین

پس از حَمد رحمن ، نام پدر
که با بودنش درد ها دربدر

پدر تاج زریّن، زریّن کلاه
فروزنده ماه وُ ناهید و جاه

اگر کلِّ تن هم شود چشمِ سر
نشد یارِ دیدار گنج پدر

اگر عین وزنم دهم سیم و زر
ندادم به جبرانِ رنج پدر

به یزدان هر آنکس که شد ناسپاس
به عمرش نبیند به غیر هراس

چنین روزِ فرخّ درین نو بهار
به شعری دهم هدیه ای یادگار

مرا تاجِ زریّن به سر ناصری
که همتای او در جهان نادری

بِود مرد میدان کار و تلاش
به هنگام کار وُ به وقت معاش

بر آن پینهٔ دست او صد درود
که دارد مقام هزاران سجود

به نظمی زنم بوسه بر پینه اش
برون می کنم غصّه از سینه اش

سرِ سال نو عرض تبریک من
به جمع پدرهای چون تهمتن

ندیدم به دنیا مثالت پدر

منم پیر اهل (طریقت) پسر

***

یادش به خیر دلبر روشن ضمیر عشق
دلــدار ما ، دلاور مــا ، دلــپذیر عشق

یاری که در کشاکش گرداب‌ِ لحظه ها
دستی زِ دستِ بسته‌ی او دستگیر عشق

یادش دوید در دلم و چون نسیم نم
بگذشت و تازه کرد سراسر کویر عشق

ما را هوای اوست درین برگ ریز مهر
پر می‌کشد ز سینه ،تو گویا زِ گیرعشق

صیاد ما که بخت و کمندش بلند باد
پرسیده هیچگاه که : کو آن اسیر عشق؟

صبح است روی دوست چراغی زِ ماهتاب

او را چه غم که سلسله برپا امیر عشق

بس نقش ها زدند ولی روز آزمون
یک از هزارشان نشد آن بی نظیر عشق

تیر دعا رهاست در این آسمان کجاست

مرغ دلی که سینه سپارد به تیر عشق

روزی به سر نیامده شامی بپای خاست
زود آمدست وُ دیر رسیده است دیر عشق

فریاد ما ز دشنه ی دشمن نبود دوست
خنجر برون کشید و بر آمد نفیر عشق

آنان که لاف دایگی وُ مادری زدند
خوردند خون ما وُ بریدند شیر عشق

آنــجا که باغبان کمر سرو می‌ بُـرد
و ز باغ می‌بُرد همه عطر وُ عبیر عشق

شـعرِ روانِ مـن تو ، به آییــنه‌ای ببین
بر روی و موی بیدبن سر به زیر عشق

می‌گفت: پیر ما به (طریقت) که روز سخت
شعرم قصیده ای ست "طریقت" به پیر عشق

چون عقل را به گوشه‌ی میخانه باختیم
عشق تو ماند در همه حالی دبیر عشق

۩☫مخمس(طریقت )رجب :خوش آمدید(رهبر اکبر ) شعر ۩۩۩

سـاقی ِ اَهل (طریقت)زآن شراب خوشگوار
می پیاپی سرکِشم چون بی قرارم بی قرار
مطربا بَــزم طرب برپـــا نما زین کــارزار
نـی نوازان تار بنوازید در فصلِ بــهـــار

موسم شادی شده طرف چمن شو رهس‍پار
لافتــــــــی الاعـــلی لاسـیف الاذوالـفـقار

فاطمه بنت اســــــد از بیت رب آمـد پدید
خنده برلب با دوصد نازوطـرب آمد پدید
در بغل بنــــگر ورا والا نسـب آمـد پدید
نفس احمد حیـــدر نیــــکو لقــــب آمـد پدید

شیر رب در ماه رب از بیـت رب شد آشکار
لافتــــــــی الاعـــلی لاسـیف الاذوالـفـقار

ای محــــبان ولا ســـــاقی کوثــر آمــــده
حجت حــق بر همه مــولا ورهبر آمـــده
درب شهر عــلم احمــد، شـیرداور آمــده
مـرتـــضی شـاه نجــف فـتاح خیبر آمـده

از سر سرو سهی بشنو نوای صـد هزار
لافتــــــــی الاعـــلی لاسـیف الاذوالـفـقار

در رجـب ازیک گلی عالم گلسـتان گشته است
کعبه را بنگرعجب قدرش دوچندان گشته است
احمد از مولود او شـاداب و خندان گشته است
گلشن دین را علی سـرو خــرامان گشته است

سبزه و یاس و سمن بنگر هویــدا هر کنار
لافتــــــــــی الاعـــلی لاسـیف الاذوالـفـقار

امشب از وجد و طرب در های رحمت وا شدست
از گـل رخــسار مولا خنــده بر لــب ها شدست
از برای بُــت پرســتان بٌـــت شـکن پیدا شدست
از پـــی اکمال دیـن شــاه نجــف مـــولا شدست
بلبل اندر شاخ گل دارد نوای صد هزار
لافتــــی الاعـــلی لاسـیف الاذوالـفـقار

آمـــده تا بعد احمد ســـید و مــــــــولا شود
آمـــده تا همسر دخــــــــت شه بطـحا شود
آمـــده تا بر یتیمان از وفا بــــــابــــــا شود
آمـــده تا بر مساکین منـجی وملـــــجا شود

قمریان چهچه زنان ازشوق او بـر شاخسار
لافتــــــــی الاعـــلی لاسـیف الاذوالــفـقار

مهر او اصـل هدایــت بر تمام انس و جـان
کیـن او عین ضلالـــت بر جمیع گــمرهـان
دست خیبر گیر او دستی بگیرد هــر زمان
گشته اوراد ملک نـــــام شهـنـشـاه جـهـان

از نـسـیم گُلبُـن کویـــــش رســد بـوی بـهـار
لافتــــــــی الاعـــــــلی لاسـیف الاذوالـفـقار

ای امـــــــام نـصِ قرآن یا امیرالـمؤمـنــیـن
خانـــه زاد حی سبحان یا امیرالـمؤمـنــیـن
گاه جان دادن ز احسان یا امیرالـمؤمـنــیـن
می شود آیـــی خرامان یا امیرالـمؤمـنــیـن

بر لــــب آور این کلام اهل (طریقت) بیشمار
لافتــــــــی الاعـــلی لاسـیف الاذوالـفـقار

ح(طریقت) ۩#خــُلدستان طریقت (صفحه جدید )۩#محمد مهدی #طریقت

ادامه نوشته

روان پیرِ دانا (طریقت)  نهاد =>  ببوسید جانان حقیقت  ، بداد

۩۩۩ ☫پیر(طریقت) مراپیردانا (طریقت) نهاد ☫۩۩۩

شنیدم که شوریده‌ای مازیار
چو فرهادِ شیرین بسی بی‌قرار

به شعرش دهان پُرشکَر داشتن
جمال رخش در نظر داشتن

شب از شوق او سوختن شمع‌وار
ز دریا گُــهر ریختن بر کنار

نهال غمش رُسته از گلستان
ننالیده پیش کس از نا کسان

میان سرشکش همه سروران
چو کاهی که افتد به آب روان

ز طوفان آتش حذر کرده ایم
که آهی ز دل برنیاورده ایم

ز دنیا وُ عقبا مرادش یقین
که با دوست گردد شبی درکمین

شبی رفت ناگه نگارین عشق
به رَسم عیادت به بالین عشق

بپرسید سرگشته‌ی خویش کو
نیآمد جوابی که درویش کو

چو آواز جانان نبودش به گوش
درآورد اعصاب خود را به جوش

که من کیستم آخر اندر جهان
که آیی تو در ‌اندرون ناگهان

مرا نیم‌جانی‌است اکنون قفس
فدای توباشد مرا یک نفس

روان پیرِ دانا (طریقت) نهاد
ببوسید جانان حقیقت ، بداد .

۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

ما گرفتار، (طریقت)، انجمن  ضایع مکن!=> مستیِ رقصندگان از خوبیِ افسانه است

۩۩۩ ☫شمیم :خلدستان (طریقت) مستی رقصندگان+افسانه ☫ ۩۩۩

بر لـوحِ دلـم عکسِ تو چون ماه غزل شد
در انجمنی جا زده‌ام، شـــاه غزل شد

صدبار کشیدم به ورق نقشِ کمینگاه
هـــر بـار، ندانــم که چــرا مـاه غزل شد

مـاننـد دمـــاوند، سحرسلسله جنبــان
ای سلسله جنبان ،سحرگاه غزل شد

با رسم ادب بر سرِ کویت، همه قربان
عیدِ همه قربانیِ در ، راه غزل شد

لب‌های تو هرچند شکربار، رقم خورد
سوغات من اینار ، به اکـراه غزل شد

ای شاه به‌درگاهٔ تو یک عمر،نشستم
آگاهیم افزود ، به ناگاه غزل شد

دیدم که شبـی، آمده‌ای بـر لبِ ایـوان
فریاد زدم، نـالهٔ جــانـکاه غزل شد

چون شاعرِ بیچاره (طریقت)غزل افکند
آگاه نمی گشتم از آن گاه، غزل شد

***

ادامه نوشته

از چه سوزاند(طریقت) نفس آتش مرغ=>مرغِ باغِ ملکوت است چنین ققنوسی

۩۩۩ ☫ اَشعار(طریقت) مرغ باغ ملکوت (ققنوس )فانوس ☫ ۩۩۩

سندِ سوختگان روشنی فانوسی

شده یک راهنما در دل اقیانوسی

موج دریا زده در انجمنی پیچید

اوج را بانگ بلندی زده دَقیانوسی

آتشی از تو مرا سوخت، فراموش مکن

درس ما ریخته در پای تو جالینوسی

وقت پابوس مرا کنج دل اَفگار مدار

همچو طاووس قدم رنجه کنم پابوسی

از چه سوزاند(طریقت) نفس آتش مرغ

مرغِ باغِ ملکوت است چنین ققنوسی

خــُلدستان طریقت(دی:1404 +انجمن خلدستان )

۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

شعر طولای (طریقت) سند اسکارِ

در شبستان دو چشمت دل من بیدارِ
گوشه چشمی که به من ‌کرده ای از اقرارِ
لحظه‌ای نیست بجز تو به کسی فکر کنم
بس‌ که از عشق تو در سینه‌ من تکرارِ
شمع من توبه کند از شب بی چشمانت
که به مهتاب رخت در پی استغفارِ
با ترازوی عدم وزنه دل سنجیدند
هر چه در این کفه از عشق به یک مقدارِ
آن کلامی که نگفتی و دلم حس کرده
عاشقانه‌‌تر از آن قصه‌ء در بازارِ
هرکه در بادیه شد در تب صحرای جنون
شرح این درد بجز آتش وُ خون دشوارِ
بعد تو روشنی از روزنه‌ها در رفته
بی تو هر روزنه ای آیینه‌ شب تارِ
هر دم از کوچه‌ و برونم گذری می‌افتد
قصه‌ ماست که از سِرِ سَرِ بازارِ
در کَمندِ دل ما آرزوی ساقه ی نور
آرزومند تو در شوق وصالِ یارِ
کو به کو، شهر به شهر : من اثری می‌جویم
خانه‌ام مختصر وُ عشق توام آوارِ
کلبه ام منتظرِ گوشه‌ چشمان تو شد
بعد از این از همه خلق جهان بیزارِ
زخم ما را نکند هیچ طبیبی مرهم
چون دوای دل ما در کف آن دلدارِ
ما که در باغ نداریم درخت سیبی
برگ زردیم ولی میوه ی ما پربارِ
​آنقدر چشم به راه تو به ره دوخته‌ام
که نگاهم همه سو منتظر دیدارِ
​من که قربانی عشق تو شدم واویلا
جانِ من در ره تو معرکه ی ایثارِ
آینه پاک شد از هر چه به جز دیدن دوست
جز تو نقشی به دلم هست اگر: زنگارِ
وصل وُ دیدار تو بر آینه‌ جان می بخشد
خانه‌ام پاک ز سودای سر اغیارِ
بوسه از لعلِ لبانِ تو شود قسمت ما
بر دل ما غم هجران تو سنگین‌بارِ
خسته از مذهب و وارسته دل از مکتب عشق
مهر تو بر سر من بسته وُ بسی دستارِ
شاعر از داغ جنون نام تو را حک کرده
دفتر عشق تو در لوح دلم دیوارِ
آنچه اُستادِ اَزل گفت : تمامی دانم
قفسی بسته به جان، نردهء آن از خارِ
دیده از خون جگر رنگِ جنون سرخ گرفت
خنده‌ لب به نشان قرمزیِ پرگارِ
این چه سریست که در غزلم سرمستی
نام تو بر لب این خسته‌ دل از تکرارِ
بیت‌هایم چه نحیف است و غزل سرگردان
در نبردی که غمت پنجه ورزشکارِ
باده از کوچه‌ دلداری وُ مِی می نوشند
ناظرِ ماست که در مذهب ما هشدارِ
​برده‌ای صبر و قرار از دل ما، جانم دوست
ای که از بار غمت چشم فلک هم زارِ
​ما که از سبقت وُ از جنگ جنون وارستیم
این سفر سوی تو و صورت تو انصارِ
انجمن جای شلوغیست که تنها ماندم
در اتوبان فقط جان و تنم بلوارِ
محفلی گشته به پا جام جنون‌آمیزی
مست عشق است که در شهره ما هوشیارِ
​روزه عشق گرفتم که دل‌ِ خالی را
شد اذان : وعده‌ وصال تو مرا افطارِ
گوش جان بشنود این زمزمه‌ حکم اَذان
گویدم عشق که پیغمبرِ ما سردارِ
ساغرم خرد شد و نیست مرا راه گریز
خون دل باده و دردی به دلم مسمارِ
نوحِ دریا ی جنون، موجِ سفر در طوفان
کشتی روح خدا در طلبِ نجارِ
​بهر میخانه‌ تو بسته دخیلی دل من
جامِ پُر باده ی تو بر دل من غمخوارِ
جوهر عشق تو را در کف بی‌جان ریزند
خالی از باده شد این جسم تهی مردارِ
​آنچه در خاطر ما نقش نگارد ساقی
رقص موزون نپندار که نوعی دگرش پندارِ
در سر انجام یکی نکته بود سر آغاز
تا ابد نقش تو را داشت نه در انکارِ
عکس مهر تو بر این آینه‌ و آب زدند
این علامات : عجب یک نفس اخطارِ
​در میان همگی مهر تو حاکم شده است
عاشقی نقطه‌ اوجی است که صاحب کارِ
هر که در گوشه‌ این شهر جفای تو کشید
جور هجران تو را جوید و در اجبارِ
سند عاشقیم را به تو دادم : معشوق
خاک هم سجده کند لایق این کردارِ
شیر جنگل همه شب منتظر نعره توست
شیر در بیشه نشیند، دگری کفتارِ
حال ما را نتوان از نظر خلق شنید
در ترازوی عدالت سندی معیارِ
کیست تا جور وُ جفایت ز دلم پاک کند
این جنونی است ز جانانم و بس جبارِ
​آنچه بر من ز جفای تو گذشت ای جانان
گر بگویم به جهان سرسبد اخبارِ
نام تو بر سر هر کوی و گذر یاد کنم
که در اقلیم وفا عشق توام سالارِ
لشکر حزن تو زد خیمه به صحرای جنون
با غم عشق چه سازم که بسی پیکارِ
بسته ام زخم چرا : مرهمِ جان در گرو ست
در تب یار گرفتار وُ دل بیمارِ
هر که با وعده‌ وصلت دل خود خوش کرده
این‌چنین خواب وُ خیالت است : دلم تیمارِ
هر که در کنج جنون راه به عالم نبرد
جز خیال رخ خندان، گره افکارِ
این چه دردی است که تقدیر به تقریر آورد
از تو هر لحظه به جان و دل ما آزارِ
خوشه‌ چین : میوه ی انگور وفا را چیدی
دل مویزی است که آویخته و بر دارِ
آتش عشق تو هر دم به دلم شعله زند
نوبت عاشقی‌ام باشد اگر این بارِ
نقش دیدار تو از دیده به دل راه گشود
راز پنهان شده بر سینه‌ ما افشارِ
من که در گوشه این شهر به دنبال توام
روح اگررفت : بدان تن طلب اسحارِ
بر سر هر غزلم اسم تو را می‌خوانم
بر دل ما سر سودای تو جولان‌دارِ
من که در راه تو دل از همه عالم کندم
یاد هر یار به جز تو به دلم زنهارِ
انتخابی است که از عشق تو سرشار شوم
شاد و سرمستم و دل دام تو را مختارِ
رشته‌ای بافته‌ام بر دل وُ جان و دیده
آن به تو دادم و در دست تو این افسارِ
چشمه‌ دل که به شوق تو به جوش آمده است
آب آن جاری و در مزرع ما جوبارِ
دل من کشتی و آشفته‌ دریای جنون
بر سر موج غمت عشق تو دریادارِ
ما چو بیگانه ز خلقیم و در این شهر غریب
یا که بی‌نام و نشان کل جهان انگارِ
من که هر راز نهان از دل خود فاش کنم
نام تو بر لب من فاش‌ترین اظهارِ
رخ زیبای تو بر خاطر ما حک شده است
نقش چشم تو بر این صفحه یکی شاهکارِ
من که با دست تهی آمده‌ام بر کویت
عشق تو بر دل من ناب‌ترین ابزارِ
گرچه از دوری رویت دل من غمگین است
بر سر عهد تو این جان و تنم ناچارِ
جان چو کوشای تو و در طلب و در تب توست
غیر از این کار نباشد، دل من بیکارِ
جان من هر شب و روز از غم هجران خون است
قصه‌ درد دل ما سخنی غمبارِ
جگر سوخته‌ام باز به درد آمده است
دیده در هجر رخت ابر تر و خون‌بارِ
جوهر جان مرا ریخت به پیمانه تو
آن‌که در جور و جفای تو چنین عصارِ
گوهر جان مرا برد به یغما و گریخت
زلف تو راهزن و خنده تو طرارِ
بر سر عشق تو هر لحظه به سجده رفتم
خاک این میکده خود زینت این رخسارِ
​هر چه شاهان و وزیران به مقامی طلبند
سر کوی تو برای دل من دربارِ
عطر یاس از نفست راه به دل‌ها بسته است
هر که دلباخته شد مشتری عطارِ
محک عشق تو بر جان و دل ما زده‌اند
تا بدانند طلا ناب و چه خوش عیارِ
​ما که از جام لبت مست و غزل‌خوان بودیم
چشم ما بر در خم‌خانه آن خمارِ
هر که را دولت عشق تو نباشد در جان
در میان همه خلق ذلیل و خوارِ
​قصه زلف تو و شرح پریشانی من
نکته‌ای نیست که اندک، که بسی بسیارِ
به جز عشق تو به دست و دل من چیزی نیست
این مرا گنج و به از درهم و از دینارِ
​هر که در سایه عقل است و ز ما بی‌خبر است
غافل از حادثه عشق به سخت‌افزارِ
خاطر و نام تو در حافظه‌ام ثبت شده
زانکه سامانه دل لایق نرم‌افزارِ
​سرعت پلک‌زدن‌های تو در غارت دل
تندتر از تک و از پویه‌ یک جگوارِ
جوی اشک است روان، بستر ما را بسته است
خون دل جای می و اشک چنان ادرارِ
​پیش ارتش غمت ای شاه فرامین نبرد
شده سرلشکر و گردان مرا تیمسارِ
​چاره‌ای نیست به جز رخ به رهت ساییدن
زآنکه بر کل جهان حکم تو بس قهارِ
نقش ابروی تو بر سردر دل تاقی شد
چشم زیبای تو بنیان مرا معمارِ
قصر فردا که بنا شد به نگاهی از دوست
سقف آن از مژه و چشم تو هم تالارِ
​هر چه از روی تو و دوری تو می‌خوانم
دفتر شعر من و سرسخن اشعارِ
​چرخ گردون که به گرد سر ما می‌گردد
در پی پرتو روی تو چنین دوارِ
​دل ما خسته و جسته به جز از تو ز همه
پیش چشمان تو دلبسته تو احضارِ
​گرچه ما غرق گناهیم و ز خود بیگانه
مهر تو بر دل صد پاره‌ ما غفارِ
دل آشفته‌ خود را به که بفروشم من
کو خریدار دل کهنه و کی سمسارِ
خاطر چشم تو در خواب و خیالم خواهم
گرچه در کارگه یاد تو دل پرکارِ
​سختی راه محبت به نگاهت سهل است
سوی تو پای نهم، جاده‌ دل هموارِ
غم دوری تو را بر دل خود بار زدم
کوه صبرم من و این غصه مرا خروارِ
تو بت من شدی و جز تو نبینم دیگر
بندگی تو نه ننگ است، به جز آن عارِ
زلف زیبا و بلندت چو طنابی زرین
بر سر گنج گره بسته و گردان مارِ
شوق دیدار تو با کوبه دل در می‌زد
قفل بر در زدی اما به طلب وادارِ
دل آواره‌ من خانه به دوش و پی توست
کاروانی به بیابان زده و سیارِ
​مرغ باغ ملکوتم لیک در بند دلم
این تن خسته من در قفسش پروارِ
​خسته‌ام، درد به دل، کیست طبیب و تیمار
رنج عشق است و فقط دست و دلت بهیارِ
دل که با موج جنون در پی تو راهی شد
در وفا همچو سگی بوده ولی بس هارِ
​دور تکرار زمان گرد تو می‌چرخد و بس
شرح این قصه‌ ما در گذر ادوارِ
خبری نیست ز خط من و در خود رفتم
دل دریایی من دور ز هر رادارِ
لحظه‌هایی که شمردم به غم دوری و درد
دیگر افزون ز رقم یا عدد و آمارِ
​دل صیاد به دام خم زلفت افتاد
این چه صیدی است شکارش شدم و مکارِ
دل که در هر گره زلف توام بسته شده است
در شمار آن گره‌ها تا به ابد بشمارِ
​مو به مو هر گره از زلف نگارم بگشود
بگشا عقده دل را که قفس جادارِ
هوس پر زدنم ماند به دل در قفسم
گرچه پرواز نه در قاعده و هنجارِ
غم عشق تو و این دیده‌ بارانی من
در جفاکاری این چرخ فلک همکارِ
​همه خوابند و من از یاد تو بیدارم باز
دل سودازده در کار تو و شب‌کارِ
​هر که در راه تو لرزید، به کویت نرسید
دل به کاری ندهد، وصل تو را ناکارِ
​نغمه‌ای از لب تو یا که نوای نی و ناز
خوش‌ چو آواز قناری و نت گیتارِ
​تار موی تو که بر شانه رها شد ای دوست
رشته‌ جان من و تار مرا این تارِ
نه که دل کار ندارد به تو و دیدن تو
پای همت به ره وصل رخت کم‌کارِ
تو مسوزان دل ما را به گناه عشقت
نه مجازات چنین جرم من بدکارِ
دامن جان مرا پاک کن از لکه غم
عیب ما را تو بپوشان که دمت ستارِ
دل سرکش که به هر سو ز جفایت می‌رفت
رام چشمان تو، فرمان تو را بردارِ
روی آن محور دل نام مرا را برداری
که به سر خط تو این نقطه به من بردارِ
من که پنهان شده‌ام در ته این چاه غمت
چون یتیمی که شده‌ دور و درون غارِ
دل من نقطه‌ تسلیم و تویی مرکز عشق
گرد روی تو دلم در خط یک پرگارِ
مهر مینای تو بر کاشی این دل حک شد
نقشه عشق تو و چشم تو کاشی‌کارِ
​عطر پیراهن تو می‌وزد از کوچه و دشت
هر کجا بوی تو آید به دلم گلزارِ
​مکتب عشق تو را مذهب خود می‌دانم
رشته‌ مهر تو بر گردن من زنارِ
​همه گویند که مستیم و ز خود بی‌خبریم
آن که مست رخ تو گشت، همان هشیارِ
در خيالم تو به آغوش و به خوابم آیی
گرد خورشید رخت خنده ما اقمارِ
دل من بار غمت را که چنین سخت کشید
پیش چشمان تو این خسته چرا سربارِ
​گره از زلف تو بر تاب دلم می‌پیچد
خم گیسوی تو بر تاب دلم خون‌خوارِ
جوهر منطق ما ریخت از این ساغر جان
عقل از یورش چشمان تو تار و مارِ
شوق پرواز در این گوشه‌ این باغ بهار
همچو فریاد رسا در نفس این سارِ
​غارت لشکر عشقت به دلم زد تاراج
گاف گردان نگاه تو چو صد تاتارِ
​گفته بودی که دلم مخزن اسرار تو شد
هر که دید این غم من گفت عجب انبارِ
​جام صبرم که لبالب شده از باده‌ عشق
از تمنای وصال تو چنین سرشارِ
غنچه سرخ لبت رنگ‌تر از سرخی گل
دل من در گره‌ای بر رخ این گلنارِ
دشت غمبار دلم در عطش چشمه توست
چشم من خیره به تو تشنه یک رگبارِ
خانه‌ دل که بنا شد به تمنای رخت
ناظرش عشق و غمت بانی و پیمان‌کارِ
رخ تو جلوه‌گر آینه جاه و جلال
خانه‌ام روشن از آن تافته انوارِ
سخن عشق تو چون حک شده بر لوح دلم
این کتیبه به قرون در سفر اعصارِ
به تمنای وصال تو دلم لبریز است
صبر بر صحبت تو صد سخن از اصرارِ
از من کشته عشقت چه به شهرت باقی است
آن یکی خاطره خوب تو ثبت آثارِ
تو شدی خیره و من مات به رخسار توام
نور روی تو مرا روشنی ابصارِ
​دل به دریای غمت رفته ولی غرق بلاست
روح من در کف غواصی این ابحارِ
​من که در کیش تو بر بندگی‌ات می‌مانم
بت من چشم تو و کرده من کفارِ
​من که پیغام‌بر نامه کوی تو شدم
اسب روحم به رهت خسته چنان چاپارِ
​گر بمیرد دل من، نیک‌دلان می‌دانند
تیغ ابروی تو خود عامل این کشتارِ
چاه یوسف ز عمیقی و حزینی و سردست
پیش چاه غم تو عاجز و بس حفارِ
​طوطی طبع من از قند لبت نغمه‌سردارِ
بوسه بر لعل تو در حسرت این منقارِ
​مکن از رنجش خود کینه به دل در کارت
عاشقی را نه سزاوار چنین نقارِ
​کعبه‌ روی تو را قبله‌ خود ساخته‌ام
در طواف رخ تو چشم و دلم زوارِ
​رخش شوقم که به دشت تو شتابان شده است
در تب تند طلب تندرو و رهوارِ
نام من در صف عشاق تو شد ثبت به دهر
عاشق روی تو در هر دو جهان شهوارِ
​شعله چشم تو و نای نی‌‌ام در غزلم
آتشی زد به دل و شعله به این نیزارِ
​جان نثارت کنم هر بار فدای تو شوم
کشته عشق توام کی تن من جاندارِ
​هر چه پرسیدم از این راز نهان هیچ نگفت
لب تو ساکت و از پاسخ من خوددارِ
​مذهب ما به جز اخلاص و وفای تو نبود
هر که آیین تو دارد به جهان دیندارِ
​باد یاد تو وزد بر ورق خاطره‌ها
چشم شب تا به سحر از غم تو نمدارِ
صید دل کردی و از دیده نهان گشتی باز
ای که سیمای تو آهو و چه خوش فرارِ
​مرغ آمین دلم در پی تو بال گشود
سوی معراج رخت روح و تنم طیارِ
​تشنه‌ جرعه‌ای از لعل لبت مانده دلم
بی تو پهنای خیالم چو یکی شنزارِ
​بذر مهر تو به گلخانه جانم رویید
باغبان چشم تو و در دل من گلکارِ
جوهر جان مرا نذر وفای تو کنند
هر که جز مهر تو کارد به جزا جوکارِ
​بار سنگین جفایت به دلم عیبی نیست
قامتم خم شده و سوی تو با این بارِ
​محرم راز تو جز این دل صدپاره نشد
راز تو فاش نگویم که دلم تودارِ
​جلوه کن بار دگر در نظر مردم شهر
مشرق مهر تو در مطلع و در انظارِ
لشکر عشق تو را در همه جا پیروزی است
در نبرد غم دل بوده و پرچم‌دارِ
​با دل‌آزرده خود راه بیا و بردار
باده از کوزه نریزد که برت کژدارِ
​وسعت درد مرا با وجب اندازه نشد
دشت غم‌های من انگار که صد هکتارِ
​لذت وصل تو نایاب‌ترین مزه و طعم
صید ماهی نرود، سفره پر از خاویارِ
​من که شهزاده شدم در سفر قصه عشق
یاد تو همسفر قصه این مهیارِ
​عشق اگر خواست برایت خانه‌ای نو سازد
منطق و فلسفه و هندسه بی‌افزارِ
از برای گذران سفره ما کوتاه است
جام صبر است که خود مایه این امرارِ
​رنگ و نیرنگ از این چشمه نازت دور است
دلبری کردن تو خارج از این اطوارِ
​تکیه بر عشق تو کردم که ستون دلم است
مهر تو بر در این خانه دل الوارِ
​عشق تو فاش شد و طبل شبانه زده‌اند
بر زبان نام تو هر جای و به هر کو جارِ
​آن که بر سردر دل نقش جمال تو کشید
برق مهر تو به این صفحه زد و زرکارِ
​بار بر دوش و به سوی تو دوان می‌آیم
هر چه جز بار غمت دوش کشم، بیگارِ
​من که دیوانه و مستم، خنده بر جام زدم
محتسب در پی من بود که این میخوارِ
​عشق تو ولوله انداخت به هر پیر و جوان
نام تو ورد زبان در همه اقشارِ
​پیش پای تو که الماس درخشان منی
گوهر و گوی جهان در رده‌ احجارِ
دود آهی که از این سینه برون می‌آید
حسرت توست به دل مانده و یک سیگارِ
​جامه‌ عافیت از تن به در آوردم و باز
پیکرم سوخته در حسرت آن چلوارِ
​سود بازار جهان جز غم و تنهایی نیست
عشق، کالای گران در کفه تجارِ
ذره‌‌ای مهر تو تابید، گلی نو رویید
پیش خورشید رخت کل جهان اعشارِ
​دل بیمار مرا نیست طبیبی جز تو
آن که بر زخم دلم مرهم و هم بهدارِ
​حاکم کوی دلم بودی و فرمان ببرم
دل من دهکده و عشق تو هم دهدارِ
پا کشیدن ز ره عشق توام دشوار است
همت از توست که پاپوش من و شلوارِ
عقل در حیرت این عشق فرو می‌ماند
هر که در راز تو شد در عجب و فکارِ
پیچ و تاب دل سرگشته‌ من باز نشد
گرچه در دست تو یک مهره و صد آچارِ
چون بهار آمد و از نقش رخت رختی دوخت
دامن دشت به ناز نگهت گلدارِ
اشک از چشم به دشت رخ نازت بارید
بوسه‌ام شالی و این گونه که شالیزارِ
یک نظر کردی و دل رفت و می از ساغر ریخت
بس که چشمان تو فتانه و افسون‌کارِ
قصه عشق من و تو به درازا بکشد
شرح این واقعه در حوصله حضارِ
​همه گویند که از عشق تو برگردم راه
صبر بر جور تو شایسته‌ترین رفتارِ
هر چه از دوست رسد نیک و تبرک گیریم
سرنوشت است و همین یک کلمه گفتارِ
قلم از وصف کمال تو به جولان افتاد
عشق بر کاغذ بی‌خط دلم خودکارِ
شعر من تا به سرانجام رسد در بر تو
وزن رنگین و خوش‌آهنگ شد و فخارِ
شرح این قصه به کاغذ نکند گنجایش
آن‌چه در سینه‌ ی شعرست دو صد طومارِ
این دو صد بیت که بر کاغذ بی‌خط می‌ریخت
باده در ساغر لبریز دل تب‌دارِ
اگر از شور غزل جایزه‌ای می‌دادند
شعر طولای (طریقت) سندِ اسکارِ
دوست در دست هزاران ردیف آمده است
این همه بیت وُ غزل قافیه بی‌تکرارِ

گفتم چرا با دیگران رفتی(طریقت) ؛هنگامِ مردن بهرمن شیوَن نمی خواست (بدون شرح)

۩۩۩ ☫پیر(طریقت) مراپیر (طریقت) داد فرمان ☫۩۩۩

ﺩﺍﻧﺴﺘﻦ هزینه‌ای ﺳﻨﮕﯿﻦ دارد!!

گفت: استاد محمّد دادکان ضمن نوشتن نامه‌ای سرگشاده به آقای رئیس جمهور می‌نویسد: اگر قرار باشد ناترازی در پول از بین برود، باید این ۴ مورد مدِّنظر قرار بگیرد. گفتم: این چهار مورد چیست؟ گفت: این موارد عبارتند از: 🔸یک:ما این همه مرکز فرهنگی داریم که در سال بودجه‌های کلان می‌گیرند و خروجی خاصّی هم نداشته‌اند. همین مصوّبۀ حجاب را در نظر بگیرید. کجای این مصوبّه با شرع و دین و جامعۀ مدنی هماهنگی دارد؟ عکس دختربچه ۵ ساله‌ای منتشر شده که روسری به سر دارد ولی پایش برهنه است. معنای این عکس را در نظر داشته باشید.

🔸دو: بچه‌های برخی مدیران را که ثروت‌های مملکت را با رانت از کشور خارج کردند، بازخواست کنید و جلوی‌شان را بگیرید تا ببینید چه پولی برای مملکت ذخیره می‌شود.

🔸سه: شما باید جلوی این همه اختلاس‌ها و فساد‌های کلان را بگیرید که در روز روشن در مراکز دولتی انجام می‌شود، از چای دبش گرفته تا بابک زنجانی و دیگران .

🔸چهار: باید جلوی پول‌هایی را گرفت که از مملکت به کشور‌های همسایه می‌رود و خرج می‌شود.

گفتم: موارد جالبی است. ان‌شاءلله آقای دکتر پزشکیان با عزمی راسخ این موارد را پیگیری فرمایند.

گفت: استاد دادکان در پایان نامه می‌افزایند:

🔸مردم سوال می‌کنند چرا مملکتی که روی ثروت خوابیده باید در پول ناترازی داشته باشد؟

چرا همه جوان‌ها دارند از این مملکت فراری می‌شوند؟

تازه بدتر از این که مغز‌های این کشور در حال فرار هستند، این است که برخی بی‌مغز‌ها مسوولیت دارند.

این انجمن ها را ز من مردن نمی‌ خواست
هنگامِ مردن بهرمن شیوَن نمی خواست

مانند وضعِ کشوری افتاده در جنگ
زخمی که دارم را کسی گردن نمی‌خواست

باید در آغوشت بگیرم بس که دلتنگم
عکس تو را از دور ها دیدن نمی‌ خواست

عمری دلم را پیرِ کردم با غمِ عشق
حالا دلش یک دم مرا دامن نمی‌ خواست

چسبیده بر من درد دنیا ول کنم ‌نیست
جوری که حتی لاله را لادن نمی‌خواست

گل رفت و باران رفت و باغ از بی نسیمی
بلبل سراغی دیگر از گلشن نمی‌ خواست

گفتم چرا با دیگران رفتی(طریقت) ؛
گفتا : زمان صلح چون دشمن نمی‌خواست

۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

انجمن اهلِ (طریقت ) شاد وُ خندان می‌شود=>اَنجمن، تنها فقط با ، باده  درمان می‌شود

اَنجمن، تنها فقط با ، باده درمان می‌شود
دامنم گُل می‌دهد آماده ، رخشان می‌شود

می‌سرایم هر غزل شیرینی قندان نگر
چون سـرِشوریده از هر سو درخشان می‌شود

قبلِ هر بیتی برایت خوانده‌ام: امّن یجیب
اَرمنی:، بااین غزلهــایـم مسلمـان می‌شود

بشنود بلقیس اگر از ماجرای مثنوی ،
سر فرود آرد به دیوانــم، سلیمـان می‌شود

کـــورهٔ آهنگری دارم درونِ سینه ام،
کینـهء دیرینه ‌ات ای یـار! آسان می‌شود

کوفه‌ای ویرانه‌ام، بازار اگر خواهی، بدان
گـر بیایی، شام را کـاخِ گلستـان می‌شود

می‌چکد از هر غزل قندِ فراوانی ، مدام
انجمن اهلِ (طریقت ) شاد وُ خندان می‌شود

***

چه مسندیست ندانم سرودِ ما غزل است
رُبوده ساغر وُ ساقی کِیِ از کجا غزل است

طرب زِ باده به دست آر وُ راه صهبا گیر
نوای مرغ سحر: نغمه وُ نوا غزل است

مرا چو غنچه شکایت ز کار بسته مکن
که باد صبح نسیم گِره گشا غزل است

شکفتن گل وُ نسرین به خیر وُ نیکی باد
بنفشه رفت وُدرآمد سمن صفا غزل است

غزل به خوش خبری قاصدِ سلیمان را
پیامِ مژده بده : گلشن سبا غزل است ...

علاجِ کام وُ لب ما کرشمهء ساقیست
شفا که یار طبیب آمد وُ دوا غزل است

به تنگ چشمی آن ترک لشکری ناز م
که حمله بر من درویش یک قبا آورد

فلک غلامی حافظ کنون طریقت کن
که التجا به در دولت شما غزل است
______________________________________
✍️محمّدمهدی طریقت

سینه ها آتش‌فشانِ درد وُ غم آمد پدید
پیش چشمم بحر و قلزم کم ز نم آمد پدید

از مکافات عمل قافل مَشوُ عبرت بگیر
کوروش از شاه وُ گدایِ ملک جم آمد پدید

بس کنید ای ناخدایان ساقیِ بزم ریا
جام ها لبریز از جور و ستم آمد پدید

پایمال اسب استبداد در زیر عبا
این قبا دِشداشه از اهل عجم آمد پدید

از کلامم بوی خون می آید از درد درون
صفحه‌ی دل جای نقش درد و غم آمد پدید

گرچه از نامَحرمان مُهر خموشی بر لب است
از درون خستگان ظلم وُ ستم آمد پدید

آن که آموزد به مردم ترک جاه وُ مال را
با تاسف ناخـــدائی از درم آمد پدید

سازِ نا کوکِ(طریقت) سازِ، دیگر می‌زند
سازِ ناکوکم هزاران زیر وُ بم آمد پدید

با چنین عادل نمایی، کم فروشی می‌کنند
نوش داروهایتان (شد زهر ) سَم آمد پدید
______________________________________
✍️محمّدمهدی طریقت

ادامه نوشته

شمیم :خلدستان (طریقت) ساغر +ساقی=> تصاویر خبری

شیره را از خوشهءانگور می‌ باید گرفت
شَـهد را از لانۀ زنبور می باید گرفت

اِختلاس از مال مردم،درلباسِ حیدری !
سارقان بی‌پدر بدجور می باید گرفت !

احتیاجی نیست دیوار مساجد ساختن
سارقان با "کنترل از دور" می باید گرفت

عدّه‌ای دارای عنوان دائماٌ " لَم" می‌دهند
کاسبان را عدّه‌ای مزدور می‌ باید گرفت

روز روشن، زنده‌ها را از میان مردمان
مُرده هارا نیمه‌شب در گور می بایدگرفت

برق را در سیم‌ها وُ آب را از لوله‌ها
نعشهء پُر زور را در حُقّۀ وافور می باید گرفت

می روند آن سوی خلوت،می‌شوند مفعول هم
با زبان خوش نشد با زور می باید گرفت !

جای این که سکّه‌ای در کاسۀ کوری نهند
جایشان را از گدای کور می باید گرفت

وقت تفریح است وُ شادی "جانِ" ایران بزرگ
مُطربی تنها به این منظور می باید گرفت !

موریانه خورده بنیادِ ستم را ، انجمن
سارقان در پوشش مأمور می باید گرفت

...
🍃

۩۩۩ ☫شمیم :خلدستان (طریقت) ساغر +ساقی ☫ ۩۩۩

ساقی تو از خُلدِ بَرین ساغر بیاور

از بین حوری ها ، پری لاغر بیاور

یکدفعه با من هم قدم شوُ بارکَاَلله
چشمِ تمام عاشقان را دربیاور!

اِنگار لب‌هایم خیالِ بوسه دارند
کامل برایم لیلی نوبر بیاور!

من عاشقم جای هزاران حور وُ قلزم
غلمان برای خدمت دلبر بیاور

دل داده‌ای از نسل بابا، آدمیزاد
اثبات کن پیغمبری ، قنبر بیاور!!

مرداد اگر خر تب کند ، سگ سینه پهلو
دستار وُ کُت شلوار ، آ .خر در بیاور

ساقی تو افسون می کنی با این غزلها

شاعر تو از شعر (طریقت)سر بیاور

***

دوش در انجمن آن طره‌ی پیچان آمد
عطر از بستر آن سنبل وُ ریحان آمد

در هواداری آن زلف چنانم که اگر
بُرد خواب اَبدم خواب پریشان آمد

پس از این باش ز حیرت نزنم دیده به هم
مطمئن باش که در نیمهء شعبان آمد

آنچه از لشکر تاتار مُغلوار رسید
طُره ای بود که از زلف پریشان آمد

در جهان خاک رهش سرمه‌ی بینایی شد
زین چمنی در دل هر خار مغیلان آمد

از سر صدق چو دستار به گِردش بستم
در هواداریش اندیشه‌ی سامان آمد

هر که ز اَبنای بشر در دو جهان حق دارد
مظهرِ چین خُتن معدنِ سوهان آمد

دارد ار منفتعی صحبت این چرخ فلک
پس چرا خضرِ نبی سر به بیابان آمد

راست گویند بوَد توبه پشیمان بودن
هر که را دیده ام، از توبه پشیمان آمد

دهر شمشیر پُر از خون (طریقت) تا کی
هرچه دیوانه شمردیم هرآسان آمد.

دلبـــــرم، اهـــلِ شـکار است، پشیمان آمد
شاهدم، چشمِ خمار است، پشیمان آمد

کُشت صد عاشقِ شوریده‌ٔ خود را،با عشق
می‌کُشد، سابقه‌دار است، پشیمان آمد

دیـدم از دور، که بـا تیـغِ دو لـب می‌آید
تازه این اوّلِ کار است، پشیمان آمد

همه‌گویندکه آن مایه ی نازست،هنوز
حکمِ من چوبهٔ دار است، پشیمان آمد

می‌زنـد بـوسه به شمشیـرِ جگـرسـوزش باز
نـزدِ او مُهــرهٔ مــار است، پشیمان آمد

من در این صفحهٔ شطـرنجِ جهان، آزادم
یار، بر اسب سوار است، پشیمان آمد

زخـم، هر لحظه به من می‌زند آن، زیبـا رو
کارِ آن غمزده زار است، پشیمان آمد

شده پاییز اگر هردو جهان ، باکــی نیست
این غزل : رنگِ بهـار است، پشیمان آمد

خــُلدستان طریقت(مهر1404 +انجمن خلدستان )

۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

خلدستان : اَشعار(طریقت) ناجور

۩۩۩ ☫ اَشعار(طریقت) ناجور ☫ ۩۩۩

همچون درختی کمَـرم، درد می‌کند ناجور
بت می شکسته ام تبرم درد می‌کند ناجور

ايهامی از نقاب در ابهام زنــدگــی
اِیهامی از نقاب اثرم درد می‌کند ناجور
جنگنده ای فِــتاده به خاکم، قُــمار باز
فرزندم اُفتاده ، سپرم درد می‌کند ناجور
قابيل بي‌قبيله شدم، سویِ بوی گندمزار
هابیلم اُفتاده ، پدرم درد می ‌کند ناجور
دریا وُآسمان همه روي دوش من هستند
شد قوزبالاقوز، کمرم درد مي‌کند ناجور
شد نسخه های دکتر وُ تجويزِ، من پزشک‌
دندان کشیده ام ،جگرم درد مي‌کند ناجور
آغوش انجمن به (طریقت)، گشوده است
من تازه تازه نوسفرم درد مي‌کند ناجور

https://s9.picofile.com/file/8292659050/a1080.gifhttps://s9.picofile.com/file/8292659050/a1080.gif

۩خــُلدستان طریقت(خطبه اول )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

طریقت زِ سختی مشو نا امید (غزل =>دی 1404)

۩۩ اشعار/بدون شرح (طریقت ) را تا روز پسین بادا ۩۩

طریقت زِ سختی مشو نا امید

امید از سیه اَبر پاران پدید

حقیقت طلب کن به وقت شهید

شریعت سخن پروری شد حمید

***

سرمایِ "دی" زبانه کشد شعله‌ور غزل
بر آستانِ دوست بخوان بیشتر غزل

قلبم هنوز زیر زمین لرزه‌های توست
بگذار تا بلرزد وُ زیر وُ زِبَــر غزل

با سعدی‌ام که گلستان به پا شود
با مولوی سماعِ قلم : اما اگر غزل

با حافظم اگر تو نگاهی به ما كنی
شیراز : رفته ای همه را شور وُ شر غزل

«ترسم كه اشك چشم مرا کور وُ کَر کُند
گوشم پُرست از این کّر وُ فَــّر غزل »

این قدر واضح است:که غم پرده در شود
هرگز بعید نیست: به دنیا خبر غزل

دیگر سپرده‌ام به (طریقت) مجال را
هر گونه نظم سُرائی مگـر غزل

دیوانه شدن با من و لیلا شدن از هیچ
چون برکه‌ شدم ، ماه هویدا شدن از هیچ

دریای نگاهت شده طوفانی و پر موج
من کشتی بشکسته و دریا شدن ازهیچ

دلداده‌ی چشمان توام لیلی‌ِ قلبم!
آیینه شدن بامن و زیبا شدن ازهیچ

من عاشق تو هستم و صد حیف تو دوری
صد ناله ز من حسرت شب‌ها شدن ازهیچ

(شاعر) شده ام ،شعر وصالست(طریقت)
این درد فراق از من و رویا شدن ازهیچ

۩۩۩ ☫ آری ازعشق(طریقت) غزلی باید گفت ☫ ۩۩۩

آری از عشق فقط درد و دلی مانده وُ بَس

شاعرِ سوختهء سنگدلی مانده وُ بَس

غزل نیمچه ای پشت غزل باید گفت

از خداحافظیش یک غزلی مانده وُ بَس

غم دل را به صدافسونِ ملامت شنوی

سُخن عشق زاَحلی عسلی مانده وُ بَس

مثنوی گفته ام و عاقبتش باران شد

در نهایت سخن وُ اشک تری مانده وُ بَس

آری از عشق (طریقت) غزلی باید گفت

آری از عشق فقط شعر طبی مانده وُ بَس

✍️محمّدمهدی طریقت

۩#خــُلدستان طریقت ( #غزلواره+قصاید )

ادامه نوشته

پدر : از آسمان  چه خبر = مرا نمانده  اثر

۩۩۩ ☫ دیدم که به آنها زده برچسب طریقت☫۩۩۩

“مقصود تویی! کعبه و بتخانه بهانه”

این نائب رهبرهمه را کرده نشانه

حاجی فرج از مکه چو برگشت دوباره
آورد دوصد گونه ره آوردبه خانه

سوغات گرانقیمت و اجناس نفیسی
کز حسن و ظرافت همه را بود فسانه

از رادیو و ساعت و یخچال و فریزر
تا ادکلن و حوله و آیینه و شانه

از پردهء ابریشم و رو تختی مخمل
تا جامه ی مردانه و اجناس زنانه

در بسته ء محکم همه را چیده مرتب
تا لطمه نبینند ز آفات زمانه

دیدم که به آنهازده برچسب(طریقت)
“مقصود تویی! کعبه و بتخانه بهانه”

قلم ز شوق نهادم به عهد وُ پیمانه

شرابِ عشق بنوشم ز جام ودُردانه

ز آشنائی ناکس چنان ملول شدم

که اضطراب نمایم ز خویش و بیگانه

نفس کشیدن من مایه عذابم شد

شدم ز شدتِ احساس مِثل دیوانه

دلی که عشق ندارد صفا نمی گیرد

جفاست باخبر از سوزِ عشق فرزانه

نبوده گوهرِ یکدانه هم طرازِ سفال

که دُرِّ عشق بِه هفت بحرِ مستانه

مرا ز کوی محبت به آسمان بفرست

نه با حدیثِ بهشت و قصور افسانه

بیابسوز و خاکسترم به دریا کن

به گردِ شمعِ جمال تو بود پروانه

طریق خضر شده طرح جاودانگیَم

طریق مهر (طریقت) به راهِ جانانه

كاش ميدانستي افکارت عذابم ميدهد
فکروُ ذکرت دم بدم هی پيچ و تابم ميدهد

هر زمان از حال و احوالت که جویا میشوم
فکرهايت جاي لبهایت جوابم ميدهد

باز بعد از ديدن تو خانه را گم كرده ام
بس كه افکارت مرا جام خرابم ميدهد

خود خرابم ميكني و فکر هاي بیشتر
مرحمي بر زخم احوالِ کبابم ميدهد

خواب ديدم گوشهايت را به رويم بسته ای
قصه های ابن سيرين اظطرابم ميدهد

من كه ذهنم خالي از گل واژه هاي تازه نیست
واژهای تو مرا اشعار نابم ميدهد

https://s9.picofile.com/file/8292659050/a1080.gifhttps://s9.picofile.com/file/8292659050/a1080.gif

خــُلدستان طریقت(ترکیب : پدر +رجب)۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

خلدستان:من هفت خان را بردرم، از هفت پیکر بگذرم => چون هفت اُورنگ ازمیان ،سرلشگرِگردان ها

شد هدفت خانۀ سودا غزل

در طلبت رفت به هر جا غزل

در طلبِ ماهوَشِ ماهرو

می‌نگرد جانبِ بالا غزل

بازیِ امروز دلم را چه کرد؟

انجمنِ دوش شبی با غزل

از طلبِ گوهرِ گویایِ شعر

موج زند اُوج به دریا غزل

در دلِ دریائی شاعر صفت

تازه تر از تازه بیا تا غزل

(خُلدبرین)بر دلِ من رحمتی

وای دلم، وای دلم، وا غزل

***

دزدیده، بی جان، می‌روی اندر میانِ جان ها

سروِ خُرامانِ می روی، ای رونقِ بستان ها

چون می‌روی بی‌ سر مرو، ای جانِ تن، بی سر مرو

از شعر من بیرون مشو، ای مشعل سامان ها

من هفت خان را بردرم، از هفت پیکر بگذرم

چون هفت اُورنگ ازمیان ،سرلشگرِگردان ها

✍️محمّدمهدی طریقت

خلدستان : در آن هنگام فهمیدم (طریقت ) شعر می گوید: قلم، از روزن کوچک نمایان می شود (جوهر)

من آن مجنونِ لیلایم ،در این بزم ملال‌آور
شکسته شوقِ فرهادم، دراین بن بست نام آور

جهان چون صحنه‌ای تاریک، از آشوبست وُ بی‌رحمی‌
دلم از درد می سوزد از انبوهِ ستم پرور

به هر سو میزنم کسرکه پیدا گردد آرامش
ولی همواره می‌ رقصد زِ هر سو خشم وُ شور وُ شر

شبی در آینه دیدم غباری دور چشمانم
ببین عمری‌ست می‌جنگم در این گردابِ پهناور

چرا تنها شدم در خویش، که حتی سایه هم رنجید
نه مانده یارِ نام آور ، نه دلدار،وُ نه سر دفتر

شبم یک شامِ سرگردان،که در کوه جنون پیوست
نه راهی سوی آسایش،نه برگشتی از این بستر

جهنم : آتشی دیدم که از تقدیر می‌جوشید
بهشت:آهسته خاموش است از آتیش خاکستر

جهان پیوسته اقیانوسِ رویاهایِ وانفسا
گهی آرام می‌گیرد،گهی سر می کشد از قهر

اگر روزی ببینی باز حال وُ روزِ مادر را
شکوفه می‌دهد جارو ، بهاران می‌شود هاجر

صدای پای آرامی شنیدم در دلِ جامی
که می‌گفت از پسِ طوفان برآید صبح صد گوهر

درختی پیر در من بود بی‌برگ ازعطش خالی
که ناگه چون شکوفا شد ، شکفت از ریشه‌اش باور

در آن هنگام فهمیدم(طریقت) شعر می گوید :
قلم:، از روزنِ کوچک، نمایان می شود جوهر

اَیُهااَلخوسارمبعوثِ سرودن شاعرِ:بیدل مُنان

۩۩۩ ☫ اَیُهااَلخوسار: شاعر : بیدل مُنان ☫۩۩۩

اَیُهااَلخوسارمبعوثِ سرودن شاعرِ:بیدل مُنان
شَرِّ مجنون ،قهر لیلی شاعـــرِ : عاطل مُنان

حُسِنِ یوسف بخشی وُ محمودیِ خوسار کُوُ؟،
مُطربی کِرتن صُوابو مُطربی مایل مُنان

با گواه کلِهِ حیدر: احمدِ بُلیُل کُشه؟
کیزگِری کافر گِنایان : محشرِ قاتل مُنان

احمدِ بُلبُل نواژ وُ احمدِ مطرب بواژ
خرکُشی کِرتن بَواژ وُ خرکشی قابل مُنان

اَفسرِ شاعر ولائی نیحه خونی تا سحر
گُهرِتابان کُلفتوُ : روضه یِ دل دل مُنان

اَیُهااَلوادشت ، اِمرو " وآنشون " جی تعزیَوُ
اَیُهااَلجیک، جیک بی حاصل"پَرَّ "باطل مُنان

***

وَد خواه غُلُم حسن به مقصد نرسوُ

یگ وَد نکری تا به خُوجَد صد نرسوُ

مُن نیک تُم اِدگو وُ تو اِدگو وَدِ مُن

تو نیک نِوینی وُ به مُن وَد نرسوُ

خلدستان (طریقت) آرزوهای محال خویش خواندم سوره فیل : آرزو های محال

۩۩۩ ☫(طریقت) آرزوهای محال خویش خواندم سوره فیل ☫ ۩۩۩

زیبا سازی وبلاگ

بــرای آرزوهـــای مـحـال خویش خواندم سوره فیل
اگر اشکی نمانَد، در خیال خویش خواندم سوره فیل

شــب دل کنـــدنت می پرسم آیــا بــاز می‌گــردی؟
جوابت هرچه باشد، بر سوال خویش خواندم سوره فیل

نمی دانم چرا امّـــا به قـــدری دوستت دارم
که از بیچارگی گاهی به حال خویش خواندم سوره فیل

اگر جنگیده بودم، دستِ‌کم حـســرت نمی خوردم
ولی من بر شکست بی جدال خویش خواندم سوره فیل

به گـــردن حلقــه می بندم زِ یـــاران وُ نمی دانــم
برای شمع هرشب بر زوال خویش»خواندم سوره فیل

نمی‌گریم (طریقت) عمر از کف رفته ی ، شاعر
برای آرزوهای محال خویش خواندم سوره فیل

(طریقت)

( صفحه قصاید/ اشعار ) ۩ # محمد مهدی طریقت

دستِ اَجل بر هم زند برنامهء ایام را
سر دفترِ قارون كند اِسمِ من ناكام را

اين روزگارِ زندگی خواب‌ وُ خيالی ‌بيش نيست
ای كاش خوش پايان شوَد اين کامِ نافرجام را

دیگر نبردم بهره‌ای زين چند روز انجمن
آغازِ استقبال را ، پایانِ سر انجام را

هرگز به‌جایی کی رسد اين آرزوی فتنه گر
از سر بنه، ای بی‌خرد اين آرزوی خام را

این دفترِ روز وُ شبت جز رنج کی بار آورد
گيرم هزاران روز وُ شب هی صبح را ،هی شام را

تا چند گردی در جهان در جستجوی این وُ آن
ساغر مگردان روز وُ شب ساقی بیآور جام را

آرامشی دارد اَجل در عالم مستی بود
ای لوطی عاقل صفت : رندانِ خون آشام را

فکر (طریقت) روز و شب در آرزوی شاعری
خُلد برین ! از سر بِنهْ سودای ننگ وُ نام را

سینه‌ای دارم پُر از شعر خجسته در نیام
صد کتابِ شعر شورانگیز وقتِ انتقام

تیغ کین از آخرین زخم زبان شد سخت تیز
زخمِ سگ با آخرین مرهم نیابد التیام

آیه‌ی قالوا بلیٓ همچون سپر در پیش رو
لوطیان ، نالوطیان را شد پیامِ احترام

می‌زند بر بانیانِ مختلس پس‌گردنی
دست ، اگر بر سینه بگذارد سلام وُ والسلام

دین ‌زُدایانند : می‌خوانند خود را مَردِ دین
در هم آمیزند " مالی" از حلال و از حرام

کله‌شقآنند، پشم آلوده دامن، بی‌حیا،
بی‌دل و انگیزه در پُست ‌اند بعد از احتلام

مردمی تنها به فکر خویش اینجا روضه خوان
نانجیب و نابکار و بی‌شعور و بی‌مرام

✍️محمّدمهدی طریقت

ادامه نوشته

یا رب مددی شاعرِ  این جامِ(طریقت)

لب بر لب اگر از لبِ دلدار گرفتم
کام دل خود بیش ز صد بار گرفتم
تا آب حیات است تویی خضر پیمبر
یا رب مددی فرصت دیدار گرفتم
امروز به فردا مفکن وعدۀ دیدار
زیرا که دو صد قولِ وفادار گرفتم
حالا که چو مهتاب بمن جلوه نمودی
از پرده مُحاق آمده دیدار گرفتم
یا رب مددی شاعرِ این جامِ(طریقت)
بیعانه ز دست همه اغیار گرفتم

از هنر مندان (فرزانه ایروانی)  کیستم

۩۩ ☫برآستان جانان (هنرمندان) شب هنوز ☫ ۩۩۩

در شعرِ پُرتقالی من نیستی هنوز
پایان خشکسالی من نیستی هنوز

دلتنگ توست رَک به رَکِ تار وُ پودِ من
نقش وُ نگار قالی من نیستی هنوز

هستی دوای مرحم وُ درمانِ دردها
فکر شکسته بالی من نیستی هنوز

ای صد هزاروُ یکشبِ ما می رسی زِ ره
در کوزه سفالی من نیستی هنوز

ای صد هزار وُیکشبِ فاجعه رُخ می دهد هنوز
ای عشقِ خوشبحالی من نیستی هنوز

آقا نیا ، نیا راستش را بخواهی هیچ وقت به دنبالِ آمدن آقا ( مهدیِ موعود ) نبوده‌ام. همه‌ی «اللهم عجّل...»های من یا دروغ بوده یا از سر نفهمی. چه بسا امروز و الان و این لحظه نیز در اوج یکی دیگر از نفهمیدن‌هایم قرار دارم.من، مهدی یا منجی را نه به خاطر آنکه از کعبه یا هر جای دیگری ظهور خواهد کرد در کالبد یک انسان ظهور می‌کند و با لشگری از پیروانش دنیا را فتح می‌کند و عدالت می‌گستراند، دوست دارم؛نخیر! بلکه معتقدم او که بیاید، مفهوم جدیدی از زندگی، دوست‌داشتن و عشق را ارائه می‌کند و نسخه‌ای به‌روز شده از حقیقت را برای‌ عالم به ارمغان خواهد ‌آورد.آقا نیا نیا چون آنقدر آقا زیاد وجود دارد که تشخیص آقا ازاین آقایان ممکن نیست دوست دارم تصویری که بشر از خدای اسلام و خدایانِ سایرِ ادیانِ آسمانی و زمینی برای خود ساخته و آن را به جای خدا قرار داده را کنار بگذارم و تنها به خدایی آقا مهدی، برای بشر می‌خواند، بیندیشم. خدایی که توجه به او می‌تواند رنج‌ها و آلام بشر را تسکین دهد و انسان را به آرامش برساند. و چه بسا در پرتو این آرامش است که عدالت و آزادی و هر چه جهانی از انسان‌ها به دنبال آن‌اند، محقق خواهد شد.

نمی‌دانم آقا ازپسِ این همه آقای کذائی برخواهد آمد که نه در جسم می‌گنجد و نه در روح ؟ و هم‌اکنون همچون ما نفس می‌کشد یا نه؟ امّا مهدی (منجی) را یک اندیشه و معرفت ناب می‌دانم که می‌خواهد مرا از نفهمیدن‌هایم، تردیدهایم، شگفتی‌هایم و اضطراب‌هایم که آقایان کذائی بوجودآورده اند رهاکند و حقیقت را نشانم بدهد. انتظار برای ظهور یا پیدایشِ آن آقا مدتی ‌ست آشفته‌ام کرده،

***

شب
دستش را تا آخرین اتاق‌ها دراز کرده
اما
پشت پنجره‌ها
کسی هنوز
چراغ فردا را
خاموش نکرده است
#فرزانه_ایروانی

***

از هنرمندان شنیدم آشنایت نیستم!

دوستانت را بیاور تا بگویم کیستم!

سیلیِ هم‌صحبتی از نارفیقان سخت نیست

چــون تو بی مِــهری کنی می‌ایستم

گفته اند:از اشک‌ِ شمع وُ قدرت کم‌طاقتی‌

در خودم آتش به پا کردم بسی بگریستم

چون شکست آینه، حیرت صد برابر می‌شود

بی‌سبب خود را شکستم تا ببینم چیستم

زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست

کاش با اهلِ(طریقت) بعد از این می‌زیستم

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
من از مراد کذائی( علیه انتظار ) بکوشم

خبر آمدنش داد به فریاد نیآئــی آقا !
می رسد لحظه میــعاد، نیآئــی آقا !

منتقم میرسد و روز ظهور ش، حتماً ،
کِی شود فاطمه دلشاد، نیآئــی آقا !

حرم خاکی خورشید و قمرهای بقیع ،
عاقبت می شود آباد، نیآئــی آقا !

مثل مشهد، وسط صحن مصلا بزنیم ،
هــمه جــا پنجره فولاد، نیآئــی آقا !

لذتی دارد عجب، گر که به ما، میگوید :
آفـــرین! دست مریزاد! نیآئــی آقا !

ازپسِ این همه عآقا شما برنمی آئـــی آقا<<>>ما که گفتیم شما! بر! نمی آئــی آقا !

۩ خــُلدستان طریقت(صفحه جدید )محمد مهدی طریقت۩۩

تجربه نشان داده تاریخ مصرف شعار ها به سر رسیده و جامعه امروز گول شعار های دروغین را نخواهند خورد . پس اصول دین هنگامی در عرصه جامعه اجرا خواهد شد که فروع دین به مصلحت کنار گذاشته نشود . حکومت وقتی اسلامی می شود که رهبران و عوامل آن مقید به رعایت اصول و فروع در ظاهر و باطن خود باشند .

خــُلدستان طریقت(تاریخ مصرف+فروع دین )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

گفت حافظ : به( طریقت) دهنت آلوده‌ست(طایفه باز آمده ای)

۩۩ اشعار/امید (طریقت ) را تا روز پسین بادا ۩۩

ای چلیپا زده باسلسلهء زلف دراز آمده‌ای

رُخصتت باد که فـــرزانه نواز آمده‌ای

فرصـــتی ناز مفرما و بگردان ساغر

چونکه در میکــده ، ارباب نیاز آمده‌ای

قد رعنای تو نازم چه به صلح و چه به جنگ

چون به هر حال برازنده ناز آمده‌ای

آب و آتش به هم آمیخته‌ای از لب لعل

«وُ اِن یکاد» است بسی شعبده بازآمده‌ای

آفرین بر دل نرم تو که از بعد اَذان

با وضو غمزه هنگام نماز آمده‌ای

زهد من با تو چه کردست که در حین سجود

مست و آشفته به خلوتگه راز آمده‌ای

گفت حافظ : به( طریقت) دهنت آلوده‌ست

مگر از مکتب آن طایفه باز آمده‌ای

****

چه بارانــی می‌آمد ســوی گنــدمزار خاموشم

همیشه میشکستی بغضِ بی آزارِ آغوشم

بگو آیا تو شیرینی که نجوا می کنی : گاهی

من آن مجنونِ لیلایم ، سرِ بازار مدهوشم

***

طریقت زِ سختی مشو نا امید

امید از سیه اَبر پاران پدید

حقیقت طلب کن به وقت شهید

شریعت سخن پروری شد حمید

***

جان وُ دلم از عشقت شادان وُ حزین بادا
شاد‌ان وُ حزیـــن بادا ، تا باد چنین بادا
بر کشور جان شاهی ، زَاَندوه دل آگاهی
شادش چو نمی یابی غمگین تر از این بادا
هر سرو که افرازد قد پیش تو و نازد
چون سایه‌ات افتاده بر روی زمین بادا

با مدعی از یاری گاهی نظری داری
لطف تو به او باری چون هست قرین بادا
جز کلبه‌ی من جائی هرگز تو، فرو نایی
در خانه امان بادا یا خانه‌ امین بادا
گر هست وفاداری هم در تو گمان دارم
در حق منت این ظن برتر ز یقین بادا
پیش از همه کس افتد در دام غمت جانم
امید (طریقت) را ، تا روز پسین بادا

۩خــُلدستان طریقت(صفحه جدید )۩۩ محمد مهدی طریقت

ادامه نوشته

ساغر وُ ساقی، میِ گلرنگ می خواهم هنوز : غزل (طریقت ) خلدستان

۩۩☫برآستان جانان : غزل (دلآرام ) خلدستان ا ۩۩۩

ساغر وُ ساقی، میِ گلرنگ می خواهم هنوز
نغمه‌ای دیگر ز تار وُ چنگ می‌ خواهم هنوز

نوبهاران چون چمن رنگ دگر گیرد به خویش
چشمه، جوشان از دلِ هر سنگ می‌خواهم هنوز

از تنِ فصل خزان وُ لشکرِ سرمایِ دی
جوشن پولادگونِ جنگ می خواهم هنوز

با سرود وُ شعر باید رفت : بستان و چمن
دست گل بر آسمان صدرنگ می خواهم هنوز

شعرِ ناز و بوی جوی مولیان از هر طرف
من امیر عشق ، با اورنگ می خواهم هنوز

تا که بر شاخی برقصد گل به باغ و بوستان
صد هزاران غنچه‌ی دلتنگ می خواهم هنوز

بلبُل وُ گل، ازغزل بعد از غزل آید به وَجد
نغمه‌خوان، بلبل به صد آهنگ می خواهم هنوز

تا روانی تازه بخشد :شاعرِ (شیرین سخن)
از (طریقت)من:، میِ گلرنگ می‌ خواهم هنوز .

***

پروانهء زیبـای غـزل، پَـر بزن امشب
فرزانـه الفبـای کبـوتـر بـزن امشب

شبنم تـو بیا مثلِ همان کـوچهٔ باران
بـا تُمبک آهنگِ غزل در بزن امشب

اِمشب شب یلدا :خبـری نیست در اینجـا
با نامِ سهیلا تو بیا : سر بزن امشب

شـاعر شدنم قصهٔ یک عمر(طریقت)
شب شد غزلِ عشق فراتر بزن امشب

مانندِ نسیـمی کـه "سحر" خـواب ندارد
رقصی بـه غـزل خوانیِ آذر بزن امشب

بر قـابِ خیالم که به تصویرِ تو زیباست
بـا مُهـرِ لبـت واژه ی بـاور بزن امشب

***

اندک اندک جمع مستان می‌رسند

اندک اندک می پرستان می‌رسند

دلنوازان نازنازان در ره اند

گلعذاران از گلستان می‌رسند

اندک اندک زین جهان هست و نیست

نیستان رفتند و هستان می‌رسند

جمله دامن‌های پرزر همچو کان

از برای تنگدستان می‌رسند

لاغرانِ خسته از مرعای عشق

فربهان و تندرستان می‌رسند

جان پاکان چون شعاع آفتاب

از چنان بالا به پستان می‌رسند

خرم آن باغی که بهر مریمان

میوه‌های نو زمستان می‌رسند

اصلشان لطفست و هم واگشت لطف

هم ز بستان سوی بستان می‌رسند

ادامه نوشته

برآستان دی ماه: غزل (طریقت ) خلدستان

۩۩☫برآستان دی ماه: غزل (طریقت ) خلدستان ا ۩۩۩

**

همچنان یلدا نمی‌گیرد ز حال ما خبر

درد وُ سرمابی خبر گیرد ز سر تا پای ما...(:

***

سوختم در آتش سودای یلدا
ساختم از سوز جان‌فرسای یلدا

بال و پر درباختم پروانه‌وار
در هوایِ یار بی پروای یلدا

من به راه عشق، رسوای دلم
دل نه رسوای تو شد رسوای یلدا

بس‌که از حد شد هجوم گریه‌ام
گوش بگرفتم ز های و های یلدا

در فراق او تراوش‌های داغ
داردم شرمنده از اعضای یلدا

بس‌که دست و پا زدم در راه دوست
گاه بوسم دست خود، گه پای یلدا

(شاعر) آسایش نمی‌بینم به خواب
در زمان چشم طوفان زای یلدا .

***

دی ماه که شد بگو:بهار آوردند

از برف سپید : آبشار آوردند

ابرِ کُمولوس وُ اسراطوس شتاب

با این همه ابر لوس بار آوردند!

***

ایکاش که دی ماه سپیدی برسد

از سردی دی، سبزۀ عیدی برسد

پایانِ سیاهِ نا اُمیدی برسد

ای کاش که چارۀ اُمیدی برسد

***

اندک اندک جمع مستان می‌رسند

اندک اندک می پرستان می‌رسند

دلنوازان نازنازان در ره اند

گلعذاران از گلستان می‌رسند

اندک اندک زین جهان هست و نیست

نیستان رفتند و هستان می‌رسند

جمله دامن‌های پرزر همچو کان

از برای تنگدستان می‌رسند

لاغرانِ خسته از مرعای عشق

فربهان و تندرستان می‌رسند

جان پاکان چون شعاع آفتاب

از چنان بالا به پستان می‌رسند

خرم آن باغی که بهر مریمان

میوه‌های نو زمستان می‌رسند

اصلشان لطفست و هم واگشت لطف

هم ز بستان سوی بستان می‌رسند

*

*

ادامه نوشته

خلدستان (طریقت ) شیراز +شهناز + شهباز=>   دی 1404

۩۩ خلدستان (طریقت ) شیراز +شهناز + شهباز ۩۩

جلوه ی روی نکوی تو عیانست هنوز

دیده بر چهرۀ ماهت نگرانست هنوز

هر کجا پای نهادم اثر عشق تو بود

جلوه‌گر روی تو در ملک جهانست هنوز

پرده‌دار حرم وصل تو بودم همه عمر

لیک رخسار نکوی تو نهانست هنوز

ذره‌ای نیست که از مهر تو باشد خالی

در دل ذره فروغ تو عیانست هنوز

کعبه و قبلۀ آمال دل و جان منی

عرش دل مسکنت ای مونس جانست هنوز

مرغ شیدای دلم محو گل روی تو شد

همه شب تا به سحر، نعره زنانست هنوز

هر که در کوی خرابات گذارد گامی

مست و بیخود ز می رطل گرانست هنوز

محو و فانی بنگر شاعـرِ (خُلدستان ) را

پاکبازِ حرم پیر مغانست هنوز

۩۩۩ ☫ گذرکردم دراشعارطریقت ☫۩۩۩

وفا را زور و بازوئی نمانده
به عالم از صفا بوئی نمانده

جهان طرح جفا بگشوده یعنی
دگر از خُلق ها خوئی نمانده

چوآتش سوخت بستان قِدم را
که از خاکسترش سوئی نمانده

فقط موئی به مو آویخت جانم
ابَد را تا اَزل موئی نمانده

اَجل می تاخت اَندر نسل آدم
زاخلاق حسن خوئی نمانده

گذر کردم در اشعار (طریقت)
جگر می خورد دلجوئی نمانده

۩۩☫قیمت(عمده)تکی☫۩۩۩

🔹زنی شوهرش فوت کرد. او دختری زیبا از شوهر داشت و در سن ازدواج، بسیاری از جوانان راغب ازدواج با دختر زیبا بودند، ولی مادر، شیر بهایی هنگفت به مبلغ ۱۵۰ میلیون تومان شرط کرده بود و بر شرطش اصرار داشت😁

🔸جوانی خوش سیما نیز عاشق دختر شده بود ،ولی ۲۰ میلیون بیشتر نداشت. پدرش را مطلّع نمود. پدر گفت:
پولی را که داری بیاور تا برویم خواستگاری. جوان گفت : اما پدر، مادرِ دختر ۱۵۰ میلیون شرط کرده! پدرگفت : می رویم و می‌بینی چگونه می شود😏
🔹پدر و پسر جهت خواستگاری نزد مادر رفتند. پدرِ پسر به مادر دختر گفت:
پسرم عاشق دختر شماست و این ۱۰ میلیون هم برای شیربها!
مادر گفت : ولی من ۱۵۰ میلیون شرط گذاشتم!🙄
🔸پدر گفت: صحبتم را قطع نکن و این هم ۱۰ میلیون دیگر تقدیم به تو جهت ازدواج با من😍
مادر عروس لبخندی زد و گفت: علی برکت الله☺️

🔹جوانان شهر اعتراض کردند و گفتند: شرط این گونه نبود؟😟
مادر عروس گفت: قیمت تکی با عمده فرق می کنه!!😉



🔺سازمان مدیریت ازدواج آسان😂


الا یا ایّها المعشـوقه لبریزم کن از شیراز
نمی خواهم،نمی خواهم رقیبم بر (طُ) چَشمش باز

مرا از خود رهائی ده درونِ خویش محوَم کن
که صندوق خانه ات گرم است مثالِ گرمی اهواز

سلامم میکنی اما ز پـــاسخ دادنت پرهیز
اَمان از سین وُ از آن میم وُ از آن لام همچون ناز

بغل بُگشا وُ بنسین تا که بیعت تازه گردانم
اَلا مؤمن شدم بر دین وُ آیین گوشهء شهناز

"اَدِر کَأساً وَ نـاوِلها " که عشق آسان نمود اول
الا یا ایّها المعشوقه لبریزم کن از شهباز

من وُ (طُ) در کنار هم بودیم
عشق تو با دلم عجین شده بود
رَگ به رگ می شود شارگ قلبم
آسمانی که بر زمین شده بود

من همان داستا نِ فرهادم
که پُر از شوق دیدنت شده بود
چشم در راه چشمهای (نگاه)
بی قرار رسیدنت شده بود

در دلم پرسه می زند شب و روز
خاطرات قشنگ و رؤیایت
آه! باید چگونه صبر کنم
در (نگاهِ) نیامدن هایت

بی (طُ) قلب زلالِ من مدهوش
بی سرانجام و انجمن بر دوش
ای (طُ) آرامش همیشه بکوش
غوطه ور باش ،باش در آغوش

۩۩۩ ☫ تو با هجران (طریقت) را بزن آهنگ دلتنگی ☫ ۩۩۩

چقدر شعـر سرودم قلمم شاعر شد
قلمِ ســوختــه ای ســاحــرهٔ نــادر شد
گفتمت عاقل این جمع تو بودی پی ازین
گفت: از عشق زلیخـا ز گنـه طاهر شد
پس این شـعر سـرایـم زِ بیــانِ یـوسـف
آدمی سوخته فـرهــاد بسی قــادر شد
بعد ازین عاقلِ محنون همه رِندان مغـان
از ازل لیلیِ شیرین زلیخـابه ابدظاهر شد

✍️محمّدمهدی طریقت

ادامه نوشته

خلدستان :(برآستان یلدا ) شبِ کشدار = یعنی اِمشب است

۩۩☫برآستان یلدا :(چار پاره) غزل (طریقت ) خلدستان ا ۩۩۩

بند یک
شب فراز آمد، شـــــب کشدار : یعنی امشب است
شوقِ شلوغِ تمامی پرده را بردار: یعنی اِمشب است
شمع لرزید وُ زمان آهسته در گفتار:یعنی امشب است
«این درازائی که در پندار یا کردار : یعنی امشب است »

بند دو
پیرِ پاییز از عبورِ بادِ سردگردان کمی کشدار شد
خِش خِش برگِ درخــتان نَم نَمی : کشدار شد
آه! از این شامِ ِ زمستان هم غمی : کشدار شد
دانه‌ای لرزید پنهان سبز و زَردِعالمی:کشدار شد

بند سه
شــاعر از، آن مِهرِ خاموشِ نجیبش کش بُرید
چائی لبریزچون مرهمِ زِجان می‌فریبش کش بُرید
هرچه یلدا قد کشید از ژرفِ جیبش کش بُرید
صبح، آوازش شکافت این خطِّ شیبش کش بُرید

بند چهار
شب اگرچه تیره‌گون، سنگین، درازی می کند
می‌رسد پایانِ این صبرِ بچه بازی می کند
در شبِ یلدا یکی هم دلنوازی می کند
در دلِ تاریکِ شب ، بر پا نمازی می کند

****

انارها
روی میز
سرخ‌ترین سکوت جهان‌اند.
دست‌هایمان
آن‌ها را می‌شکنند
و روشنایی
در انگشتانمان جاری می‌شود.

#فرزانه_ایروانی

۩خــُلدستان طریقت(آذر 1404 )۩۩️✍محمّدمهدی طریقت

خــُلدستان طریقت(یلدا 1404 :برآستان جانان )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

عهد از اهلِ (طریقت) نگسستم! ناصر=>من از احساس مقدم شده  مستم! ناصر

من پر از وسوسه ی چشم تو هستم! ناصر
من از احساس مقدم شده مستم! ناصر

تویی آرامش من, شاخه گل طنازم
من سبو از سر شوق تو شکستم! ناصر

فصل پاییز, مه مهر, به زیبایی تو
عهد با قلب پر از مهر تو بستم! ناصر

عرصه ی عشق توو ضعف حریفی که منم
باز در جنگ دل و عقل نرستم! ناصر

آمدی بزم مرا ساز ونوا بخشیدی
مَقدمت پُر برکت باد نگسستم! ناصر
انجمن شاد شد وُ آمدنت شد چو بهشت
در دل کوچه بیاد تو نشستم! ناصر

آنقدر سنگ به پای من غمدیده زدند
تاکه از کوی تو یک لحظه نجستم! ناصر

بیوفایی نکنی, عشق تو حرمت دارد
عهد از اهلِ (طریقت) نگسستم! ناصر

تقدیم به دوست مهربان دوران دانشسرای(بلال) جناب ناصر مقدم : طهران

ادامه نوشته

۩۩برآستان یلدا : غزل (طریقت ) خلدستان=>یلدا 1404

۩۩☫برآستان یلدا : غزل (طریقت ) خلدستان ا ۩۩۩

در لا بلای خاطره ها بی اثر شوی
گر سایبان ره نشوی بی ثمر شوی

از کوچه باغ سبز جهان بی خبر مباش
زیرا خطر : خبر نرسانی تبر شوی

آبی اگر به تشنه لبی نا نموده ای
نان وُنمک حواله به خون جگر شوی

قارون شوی به وسع خودت توشه می بری
قارون مباش پیاده در این رهگذر شوی

حالا که رسم و راه جهان در سخنوریست
خواهی که جاودانه شوی بی هنر شوی

ای آسمان مجال پریدن برای چیست
آدم پشیز بوده و بی بال و پر شوی

با هر کرشمه رو به فنا می رود بشر
از حالِ روزگار وُ جهان بی خبر شوی

در فرصتی که مانده به پایان عمرتان
شاعر حلاوتی نچشی مختصر شوی

***

دیشب کنار پنجره باران ترانه بود
فصل خزان به شاخه عریان بهانه بود

از هرکجا که خاطره ای جاودانه شد
عطر تو می وزید و به میدان میانه بود

در زیر آسمان پر از نور التهاب
رقصنده ها وُ چاک گریبان فسانه بود

صدها ستاره چیدی و گفتی شهیدوای
حرف از مدار چرخش کیهان کرانه بود

مهر جوان وُ ثانیه هایی که جان گرفت
تفسیر برجِ آذر وُ آبان جوانه بود

آدم مرا طروات سیبِ شرف نمود
رنگ وُ لعاب بوته گلدان شبانه بود

گیرایی شمیم نگاهت چها نکرد!
اطرافِ قهوه خانهء فنجان روانه بود

با غمزه نگاه تو فهمیده ام ولی
حال و هوای شرجی گیلان زبانه بود

راهی شدم مسیر کرج را که طی کنم
مبداء تمام قصه ی تهران خزانه بود

گفتم که انتظارِ (طریقت) به سر رسید
هرگز نیامدی غزلی شاعرانه بود

۩خــُلدستان طریقت(آذر 1404 )۩۩️✍محمّدمهدی طریقت

****

خــُلدستان طریقت(یلدا 1404 :برآستان جانان )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

*

ادامه نوشته

شـاعر شدنم قصهٔ یک عمر(طریقت) =>پروانهء زیبـای غـزل، پَـر بزن امشب

۩۩☫برآستان یلدا : غزل (طریقت ) خلدستان ا ۩۩۩

**

همچنان یلدا نمی‌گیرد ز حال ما خبر

درد وُ سرمابی خبر گیرد ز سر تا پای ما...(:

***

سوختم در آتش سودای یلدا
ساختم از سوز جان‌فرسای یلدا

بال و پر درباختم پروانه‌وار
در هوایِ یار بی پروای یلدا

من به راه عشق، رسوای دلم
دل نه رسوای تو شد رسوای یلدا

بس‌که از حد شد هجوم گریه‌ام
گوش بگرفتم ز های و های یلدا

در فراق او تراوش‌های داغ
داردم شرمنده از اعضای یلدا

بس‌که دست و پا زدم در راه دوست
گاه بوسم دست خود، گه پای یلدا

(شاعر) آسایش نمی‌بینم به خواب
در زمان چشم طوفان زای یلدا .

***

پروانهء زیبـای غـزل، پَـر بزن امشب
فرزانـه الفبـای کبـوتـر بـزن امشب

شبنم تـو بیا مثلِ همان کـوچهٔ باران
بـا تُمبک آهنگِ غزل در بزن امشب

اِمشب شب یلدا :خبـری نیست در اینجـا
با نامِ سهیلا تو بیا : سر بزن امشب

شـاعر شدنم قصهٔ یک عمر(طریقت)
شب شد غزلِ عشق فراتر بزن امشب

مانندِ نسیـمی کـه "سحر" خـواب ندارد
رقصی بـه غـزل خوانیِ آذر بزن امشب

بر قـابِ خیالم که به تصویرِ تو زیباست
بـا مُهـرِ لبـت واژه ی بـاور بزن امشب

***

اندک اندک جمع مستان می‌رسند

اندک اندک می پرستان می‌رسند

دلنوازان نازنازان در ره اند

گلعذاران از گلستان می‌رسند

اندک اندک زین جهان هست و نیست

نیستان رفتند و هستان می‌رسند

جمله دامن‌های پرزر همچو کان

از برای تنگدستان می‌رسند

لاغرانِ خسته از مرعای عشق

فربهان و تندرستان می‌رسند

جان پاکان چون شعاع آفتاب

از چنان بالا به پستان می‌رسند

خرم آن باغی که بهر مریمان

میوه‌های نو زمستان می‌رسند

اصلشان لطفست و هم واگشت لطف

هم ز بستان سوی بستان می‌رسند

*

ادامه نوشته

شاعر به غزل (طریقت)آمد => هر صبح (طریقت) این دوبیتی جاوید: غزل این است (طریقت) دلآرام خوش است

۩۩☫برآستان جانان : غزل (دلآرام ) خلدستان ا ۩۩۩

از فیض جمالت صنمی سینه شکفت

از دیدن رویت گلِ آدینه شکفت

هر صبح (طریقت) این دوبیتی جاوید

اشعار وُ غزل : ترانه بی‌کینه شکفت

***

شب شد بُت مه‌لقا برون شد

آن شاهدِ بزمِ ما برون شد

شب شد رُخِ زهره در نیامد

رامشگرِ دلربا برون شد

باشد گره انجمن، به کارم

آن یارِ گره‌گشا برون شد

کامم شود از وصال شیرین

افسونگرِ خوش‌ادا برون شد

چشمک زِ ستارۀ سحر شد

اَفسونگر من، چرا برون شد

افلاک بُـوَد به زیر پایش

آن دلبر، بی‌وفا برون شد

یک لحظه دلم قرار بگرفت

پیکِ خوشی صبا برون شد

آرامشِ جان و خاطر و دل

در بزمِ صفای ما برون شد

رخشنده شد از جمالِ ماهش

آن مظهرِ حق‌نما برون شد

شاعر به غزل (طریقت)آمد

آن نوگلِ باصفا برون شد

***

نیمۀ شب به برم یارِ دلارام خوش است
با رُخی چون قمر و چهرۀ گلفام خوش است

از سراپردۀ غیب دل و جان جلوه‌نمود
مظهرِ ذاتِ خدا، ما حیِ اصنام خوش است

عالم و آدم و هستی جو نمایندۀ حق
ظاهر و باطن و آغاز و سرانجام خوش است

زده‌ام ساغرِ شُکرانه شدم کامروا
پیرِ میخانۀ دل ساقیِ خودکام خوش است

زنگِ کُفر از دل و جان رفت و خدابین گشتم
بدرِ ایمان وُ صفا رخت فرجام خوش است

رَحمت واسعۀ صبحِ ازل ظاهر گشت
بحر فیض و کرم و بخشش و اِنعام خوش است

شامِ هجران وُ فراق وُ شبِ وحشت طی شد
صبحِ تابان امید از پی آن شام خوش است

غرق دریای صفا، شاعرِ " خُلدستانی"
غزل این است (طریقت) دلآرام خوش است

محمّدمهدی طریقت ۩خــُلدستان طریقت( جدید )


**

ادامه نوشته

از تهی دستی (طریقت) شعر بالا  می رود  =>شعر اگر بالا نشیند  قد کشیدن ساده نیست

۩۩☫برآستان جانان : غزل (قد کشیدن )شعر بالا ۩۩۩

این غزل ها ساده اما دل بریدن ساده نیست

این سرود از ماست گاهی سرکشیدن ساده نیست

هر چه خواندم از دعا ها رفت تاثیری نکرد

قامتِ مردان تا کردن ،خمیدن ساده نیست

بد به حالش کور شد یعقوب از یوسف تبار

عشق را در چهرهء معشوق دیدن ساده نیست

پیشِ رویم هرچه می خواهی مرا دشنام ده

از رقیبان فُحش هایت راشنیدن ساده نیست

کاش در هنگامهء رفتن ببینم روی تو

بی تو حتی بعدِ مردن ،آرمیدن ساده نیست

رود در دشتی اسیر افتاد و شد مرداب و گفت ؛

سوی دریا سیر کردن تا‌،رسیدن ساده نیست

از تهی دستی (طریقت) شعر بالا می رود

شعر اگر بالا نشیند قد کشیدن ساده نیست

***

تا که در سینهٔ من، قصهٔ هجران نشست
حال دل مثل دوگیسوی پریشان نشست
اگر از آن همه شادی، خبری نیست بــگـو
سینه‌ام در عطش غنچهٔ خندان نشست
لحظه ای نیست که از فکر تو آسوده شوم
چشم من بر در کاشانه وُ ایوان نشست
مرغ عشقی که نظر بر رخ نیکوی تو کرد
دم به دم ناظر رخسارهٔ رخشان نشست
آن چه باعث شده از چشم خمارت نرهم
تیغ ِ ابروی کج و، لشکرِ مژگان ِ نشست
هرکسی عاشق و مفتون دو زلفان تو شد
لحظه‌ای دل نکند، بر سر پیمان نشست
گفته بودم که مگر، عشق تو از دل برود؟
در دلم شعله‌‌ای از شمع فروزان نشست
طبع شاعر‌ صفتم، در پی چشمان تو بود
طبع زیبای (طریقت) به زنخدان نشست

*

۩خــُلدستان طریقت(آذر 1404 )۩۩️✍محمّدمهدی طریقت

****

خــُلدستان طریقت(غزل :برآستان جانان )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

(طریقت)وارهی از رنج هستی ترک هستی کن=>تو با این ناتوانیها به ترک جان توانا(بدون شرح)

۩۩۩ ☫ مجموعه آثار "خلدستان - شاعران" =>خیال انگیز +پیدا =>بدون شرح☫۩۩۩

خیال‌انگیز وُ جان‌پرور مثالِ گل سراپا

نباشد غیر از این عیبی که پیدائی وُ زیبا

من از دلبستگیهای تو با آیینه گفتم:

ندانستم توئی عاشق‌تر از ما

به شمع و ماه لازم نیست بزم خیال انگیز

تو شمع مجلس‌افروزی تو ماه مجلس‌آرا

منم ابر وُ تویی گلبن که می‌خندی چو می‌گریم

تویی مهر وُ منم اختر که می‌میرم زلیخا را

مراد ما نجویی ورنه رندان هوس‌جو را

بهار شادی‌انگیزی حریفی : باده پیما

مه روشن میان اختران پنهان نمی‌ماند

میان شاخه‌های گل مشو پنهان هویدا

کسی از داغ وُ درد من نپرسد تا نپرسی

دلی بر حال زار من نبخشد جان ببخشا

مرا گفتی: که از پیر خرد پرسم علاج خود

خرد منع من از عشق تو فرماید بفرما

من آزرده‌دل را کس گره از کار نگشاید

اَلا ای اشک غم امشب تو از دل عقده بگشا

(طریقت)وارهی از رنج هستی ترک هستی کن

تو با این ناتوانیها به ترک جان توانا***

آنانکه جز ز دست تو ساغر نخورده اند
در پیشگاه ، پای خطا بر نخورده اند

از هر دری که صدق وُ صفا رفت، اهل بزم
تا زنده‌اند، حلقه بر آن در نخورده اند

قربان شصت وُ تیر وُکمانی که در شکار
شهباز خورده اند و ، کبوتر نخورده اند

اهلِ (طریقت )اند :به‌جایی که می‌رسند
آنان که عاقل‌اند ، مکرر نخورده اند .

***

اشعار:توانا)محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

مارا چه عارفانه (طریقت)سروده است

درین جهان بی کسی، دَم از دفاع زِرِ نزن
ز دشت پُر ملال سور ، نم از دفاع زِرِ نزن

یکی ز شب گرفتگان عبا به سر نمی کند
بیا به کوچه های شب غم از دفاع زِر نزن

نشسته ام در انتظار که آمد اسبِ بی سوار
دریغ جام وُ جامِ جم : جم از دفاع زِر نزن

گذر گهی(نوار گون ) اسد نوای پُر فسون
دفاع کن ، دفاع کن رَم از دفاع زِرِ نزن

غزل خراب وُ شامِ غم خراب تر نمی شود
خم است خنجر غمت: خم از دفاع زِرِ نزن

چه حشمت است پاسخت زراهوارِ بسته ات
برو به هیچ کس مگو دُم از دفاع زِرِ نزن

نه سایه دارم از حرم نه قم نه رُم نه دُم نه سُم
شبانه شعر انقلاب (مَم) از دفاع زِر نزن

۩#خــُلدستان طریقت (طنز+دفاع از کدام حرم)۩#محمد مهدی #طریقت

محمّدمهدی طریقت ۩خــُلدستان طریقت( جدید )

درین جهان بی کسی، دَم از دفاع زِرِ نزن
ز دشت پُر ملال سور ، نم از دفاع زِرِ نزن

یکی ز شب گرفتگان عبا به سر نمی کند
بیا به کوچه های شب غم از دفاع زِر نزن

نشسته ام در انتظار که آمد اسبِ بی سوار
دریغ جام وُ جامِ جم : جم از دفاع زِر نزن

گذر گهی(نوار گون ) اسد نوای پُر فسون
دفاع کن ، دفاع کن رَم از دفاع زِرِ نزن

غزل خراب وُ شامِ غم خراب تر نمی شود
خم است خنجر غمت: خم از دفاع زِرِ نزن

چه حشمت است پاسخت زراهوارِ بسته ات
برو به هیچ کس مگو دُم از دفاع زِرِ نزن

نه سایه دارم از حرم نه قم نه رُم نه دُم نه سُم
شبانه شعر انقلاب (مَم) از دفاع زِر نزن

۩#خــُلدستان طریقت (طنز+دفاع از کدُم حرم)۩#محمد مهدی #طریقت

ادامه نوشته