حکایت +به روایت  طریقت(درخت هندونه ) اللهُ اکبر

۩۩۩ ☫ در(طریقت)جای سینه ،دل اناری داشتیم ☫ ۩۩۩

گفت: افراد فرومایه و کم‌ظرفیّت و بیگانه با کرامت و منش متعهدّانۀ انسانی با مجیزگویی و چرب‌زبانی فریبنده، می‌کوشند مدیران بالای نظام را به دام چاپلوسی بیفکنند تا بتوانند برای خویش یا بستگان خود پُستی و میزی نان و آب‌دار به دست آورند و طیّ مدّتی کوتاه پشت خود و دودمان خود را ببندند! گفتم: مدیران شایسته و باکفایت باید در نخستین گام مدیریت،دور و برِ خود را از افراد چاپلوس و متملّق بپیرایند،تا خویش و سیستم تحت مدیریّت خود را از لوث وجود این افراد فرومایه بزدایند. گفت: یکی از دوستان پاک‌دست ولی ساده‌لوح من به سمت بالایی دست یافت. در روزهای اول کاری به او گفتم: دور و برِ خود را از شرّ افراد چاپلوس و متملّق پاک کن.مبادا افراد فرومایه و چرب‌زبان با گذاشتن «هندوانه زیر بغلت» و «پوست موز زیر پایت» ،سیستم مدیریت تو را به بلای تملّق بیالایند و از کارایی بیندازند. دوستم پاسخ داد: خیالت راحت باشد. حواسم جمع است. روزی شنیدم یک فرد نالایق و چاپلوس را به سمت مدیرکلّی بخش مهمّی منصوب کرده است.نزد او رفتم و پرسیدم: چه شد که فریب خوردی؟ آخرش هندوانه زیر بغلت گذاشتند؟پاسخ داد: اصلاً چنین نیست! من اتّفاقاً کاملا مواظب هندوانه و موز بودم! پرسیدم: ماجرای آشنایی و انتصاب این آقازاده را برایم شرح بده. پاسخ داد: پدر بزرگوار او حاج آقا فلانی یک شب مرا به مهمانی شام در یک رستوران لاکچری باکلاسی دعوت کرد. وقتی می‌خواستم بروم رستوران یاد سفارش‌های تو بودم که مواظب باشم هندوانه زیر بغلم و پوست موز زیر پایم نگذارد. من هم خیلی مواظب بودم. او همه جور میوه و غذا سفارش داد به جز هندوانه و موز و خیلی‌خیلی از من تجلیل و تعریف کرد.لذا من هم خوشم آمد و صلاحیت او را برای مدیرکلی تایید کردم!!پس تو از جهت هندوانه و موز راحت خیالت باشد!! گفتم: این دفعه دوستت کاری کرده که تو چاره‌ای جز #سیاهنمایی نداری!! کاش در نزد تو ای جان اعتباری داشتیم

کاش لیلی جان! به عشقت اشتهاری داشتیم هر کسی بهر به دست آوردنت ترفند زد کاش ما هم مثل آنان ابتکاری داشتیم شاید اسم من بیفتد توی فال قهوه ات کاشکی در کافه ای با هم قراری داشتیم بخت ما از صبح روز آفرینش بسته شـد کاش بر اسب سپیدی تک سواری داشتیم اینچنینم گوشه گیر وبی سر و سامان نبین
نازنین ما هم برای خود ، تباری داشتیم

صد قدم سوی تو آمد دل ،چه کردی با دلم
نازنین ما هم ز یاران ، انتظاری داشتیم

باد گیسوی ترا دیده ست و آید سوی تو
کاش می پرسید شاید با تو کاری داشتیم

سرخی این گونه رامردم ز شرم انگاشتند
از لبت بر گونه ی خود یادگاری داشتیم

ما به عشق تو گرفتاریم و دربند غمیم
کاش از زندان غم راه فراری داشتیم

من اناری دیده ام ترکید چون دلتنگ بود
در(طریقت)جای سینه ، دل اناری داشتیم

درگیر تو بودم که نمازم به قــضا شد
در من غزلی درد کشید و سرِ زا شد

سجاده گشودم که بخوانم غزلم را
سمتی که تویی عقربه قبله نما شد

در بین غزل نام تو شد وِردِ زبانم
آنگونه که تا آن سر پسکوچه ندا شد

بیرون زدم از خانه یکی پشت سرم گفت
این وقت شب این شاعر دیوانه کجا شد؟

من بودم و زاهد به دوراهی که رسیدیم
من سوی شما آمدم او سمت خدا شد

با شانه نکیسا سرِ زلفت شدم اما ...
من گُم شدم و شانه پی کشف طلا شد

در انجمنِ شعر شدم ، رفتم و ... گفتند
ناخوانده چرا آمد و ناخوانده چرا شد !؟

می خواست بکوشد به فراموشی ات امّا
سوزاندمش آنگونه که دودش به هوا شد

Slide 25 of 26: Pomegranate

محمّدمهدی طریقت

۩۩☫( طنز (فرزانه )گفتگو(خلدستان طریقت ۩۩۩

***

زینبی گفتا :خدایش را چنین

چندسالی ماندگارم در زمین

در جوابش :داد آن پروردگار

نیم قرن دیگری داری قرار

زینب ازفرصت بسی شادان شدی

رو بسوی زینت وُ حرمان شدی

پوست ازصورت کشیدی پشت گوش

عابران را بردی از کف عقل و هوش

نخ نما کردی دو ابرو چون کمند

دادی پیکان را ستاندی سمند

تیر مژگان را نمودی در کمان

رنگ مورا مثل شب شد بی گمان

با دو تا سرخاب لُپ های درشت

صورتش سرخ آمد وُ شد رو به رُشت

یک تتو بر ابروان ، خالی بلب

اهل آبادی همه در خوابِ شب

آن لب سرخ خدایی شد لبو

در هوسرانی شده مثل هلو

چاله زیبای زیر چانه اش

میبرد دل را بسوی خانه اش

آن دماغ گُنده ی همچون چُماق

شد بدست چون طبیبی پاک داغ

گونه را ماساژ داد وُ مشت وُ مال

تا شدی فرزانه ای کم سن و سال

روز دیگر ناگهان افتاد و مُــرد

از بزکهای خودش سودی نبُــرد

بردنش باگریه او را در بهشت

عاقبت در خشت باشد سرنوشت

رفت در نزد خدا با صد گله

گفت برای بنده بنهادی تله؟

پس چه شد آن وعده ی پایندگی

از چه افتاد م باین در ماندگی

حق بفرمودش توئی خیر النساء؟

پس چه شد آن سمعک و چوب عصا

اشتباهی گشته در کار اَجل

بی سبب افتاده ای تو در هچل

گفته بودم آنکه سیرت را نکوست

آورند اینجا پی دیدار دوست

گول صورت خورده این شیخ اَجل

زین سبب نامت شده در این غزل

گر نمی کردی چنین ناز آفرین

زنده بودی مدتی اندر زمین

ماهتابی ، آفتابی نازنین

آرزو کردم تورا در واپسین

آفرین ،برنازِ ناناز آفرین

سوی رب العالمین شد آخرین

خــُلدستان طریقت

(شعار:طنز)محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه مطلب...حکایت +به روایت طریقت(درخت هندونه ) اللهُ اکبر

ادامه نوشته

طنز (فرزانه )گفتگو(خلدستان طریقت+دوبیتی

۩۩۩ ☫ در(طریقت)جای سینه ،دل اناری داشتیم ☫ ۩۩۩

کاش در نزد تو ای جان اعتباری داشتیم
کاش لیلی جان! به عشقت اشتهاری داشتیم

هر کسی بهر به دست آوردنت ترفند زد
کاش ما هم مثل آنان ابتکاری داشتیم

شاید اسم من بیفتد توی فال قهوه ات
کاشکی در کافه ای با هم قراری داشتیم

بخت ما از صبح روز آفرینش بسته شـد
کاش بر اسب سپیدی تک سواری داشتیم

اینچنینم گوشه گیر وبی سر و سامان نبین
نازنین ما هم برای خود ، تباری داشتیم

صد قدم سوی تو آمد دل ،چه کردی با دلم
نازنین ما هم ز یاران ، انتظاری داشتیم

باد گیسوی ترا دیده ست و آید سوی تو
کاش می پرسید شاید با تو کاری داشتیم

سرخی این گونه رامردم ز شرم انگاشتند
از لبت بر گونه ی خود یادگاری داشتیم

ما به عشق تو گرفتاریم و دربند غمیم
کاش از زندان غم راه فراری داشتیم

من اناری دیده ام ترکید چون دلتنگ بود
در(طریقت)جای سینه ، دل اناری داشتیم

جدا کننده متن وبلاگ لاينر وبلاگ

درگیر تو بودم که نمازم به قــضا شد
در من غزلی درد کشید و سرِ زا شد

سجاده گشودم که بخوانم غزلم را
سمتی که تویی عقربه قبله نما شد

در بین غزل نام تو شد وِردِ زبانم
آنگونه که تا آن سر پسکوچه ندا شد

بیرون زدم از خانه یکی پشت سرم گفت
این وقت شب این شاعر دیوانه کجا شد؟

من بودم و زاهد به دوراهی که رسیدیم
من سوی شما آمدم او سمت خدا شد

با شانه نکیسا سرِ زلفت شدم اما ...
من گُم شدم و شانه پی کشف طلا شد

در انجمنِ شعر شدم ، رفتم و ... گفتند
ناخوانده چرا آمد و ناخوانده چرا شد !؟

می خواست بکوشد به فراموشی ات امّا
سوزاندمش آنگونه که دودش به هوا شد

Slide 25 of 26: Pomegranate

محمّدمهدی طریقت

۩۩☫( طنز (فرزانه )گفتگو(خلدستان طریقت ۩۩۩

***

زینبی گفتا :خدایش را چنین

چندسالی ماندگارم در زمین

در جوابش :داد آن پروردگار

نیم قرن دیگری داری قرار

زینب ازفرصت بسی شادان شدی

رو بسوی زینت وُ حرمان شدی

پوست ازصورت کشیدی پشت گوش

عابران را بردی از کف عقل و هوش

نخ نما کردی دو ابرو چون کمند

دادی پیکان را ستاندی سمند

تیر مژگان را نمودی در کمان

رنگ مورا مثل شب شد بی گمان

با دو تا سرخاب لُپ های درشت

صورتش سرخ آمد وُ شد رو به رُشت

یک تتو بر ابروان ، خالی بلب

اهل آبادی همه در خوابِ شب

آن لب سرخ خدایی شد لبو

در هوسرانی شده مثل هلو

چاله زیبای زیر چانه اش

میبرد دل را بسوی خانه اش

آن دماغ گُنده ی همچون چُماق

شد بدست چون طبیبی پاک داغ

گونه را ماساژ داد وُ مشت وُ مال

تا شدی فرزانه ای کم سن و سال

روز دیگر ناگهان افتاد و مُــرد

از بزکهای خودش سودی نبُــرد

بردنش باگریه او را در بهشت

عاقبت در خشت باشد سرنوشت

رفت در نزد خدا با صد گله

گفت برای بنده بنهادی تله؟

پس چه شد آن وعده ی پایندگی

از چه افتاد م باین در ماندگی

حق بفرمودش توئی خیر النساء؟

پس چه شد آن سمعک و چوب عصا

اشتباهی گشته در کار اَجل

بی سبب افتاده ای تو در هچل

گفته بودم آنکه سیرت را نکوست

آورند اینجا پی دیدار دوست

گول صورت خورده این شیخ اَجل

زین سبب نامت شده در این غزل

گر نمی کردی چنین ناز آفرین

زنده بودی مدتی اندر زمین

ماهتابی ، آفتابی نازنین

آرزو کردم تورا در واپسین

آفرین ،برنازِ ناناز آفرین

سوی رب العالمین شد آخرین

خــُلدستان طریقت

(شعار:طنز)محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه مطلب...عشق طریقت#شاعرانه<<<<...

ادامه نوشته

خلدستان طریقت(برآستان جانان)شهریار+مخزن الاسرار (نظامی)

۩۩۩☫برآستان جانان :شهریار ☫۩۩۩

تا تو نگاه میکنی ، کار من آه کردن است

ای به فدای چشم تو ، این چه نگاه کردن است

شب همه بی تو کار من ، شکوه به ماه کردن است

روز ستاره تا سحر ، تیره به آه کردن است

متن خبر که یک قلم ، بی تو سیاه شد جهان

حاشیه رفتنم دگر ، نامه سیاه کردن است

چون تو نه در مقابلی ، عکس تو پیش رو نهیم

این هم از آب و آینه ، خواهش ماه کردن است

نوگل نازنین من ! تا تو نگاه می کنی

لطف بهار عارفان ، در تو نگاه کردن است

ماه عبادت است و من ، با لب روزه دار از این

قول و غزل نوشتنم ، بیم گناه کردن است

لیک چراغ ذوق هم ، این همه کشته داشتن

چشمه به گل گرفتن و ماه به چاه کردن است

غفلت کائنات را ، جنبش سایه ها همه

سجده به خاک کبریا ، خواه نخواه کردن است

از غم خود بپرس کو با دل ما چه می کند

این هم اگرچه شکوه ی ، شحنه به شاه کردن است

عهد تو سایه و صبا ، گو بشکن که راه من

رو به حریم کعبه ی ، لطف اله کردن است

گاه به گاه پرسشی کن ز زکات زندگی

پرسش حال دوستان ، گاه به گاه کردن است

بوسه ی تو به کام من ، کوهنورد تشنه را

کوزه ی آب زندگی ، توشه ی راه کردن است

خود برسان به شهریار ، ای که در این محیط غم

بی تو نفس کشیدنم ، عمر تباه کردن است

***

خوبی وُ فرخندگی زین جمله در فالم نبود

حال نیکو بگذرد، بخت اَر مدد یاری کند

طالع خود دیده‌ام، نـیــکوئی حالم نبود

گویا منجم ، گفته بود از اخترِ نام آورم

نام آورِ پارینه رفت، عزت به امسالم نبود

طرح مریضم داده وُ نسخهٔ صحت طبیب

گرچه هنوزمِ اندکی در ثبتِ احوالم نبود

طایر اقبال من شهپر دولت زند

رخصت پرواز نیست شهپرِبالم نبود

بخت ز دنبال چشم اشک مرا پاک کرد

مژده که این گریه را خنده ز شالم نبود

شاعری از بتکده در طرف میکده

دردسر قال نیست، سر خوش حالم نبود

***

این مملکت تا انتــهـا در جنگ بودن
همواره باید با تُــفنگ وُ سنگ بودن

نادیده می‌گیرد جهان احساس ما را
در انجمن با شاعری دلتنگ بودن

این روزگارِ عاشقی! سرد است با من
اینجا به جُرمِ شاعری در ننگ بودن

اصلا خدنگِ شاعری باور نمی‌کرد
مارا جفنگِ عرصه ی نیرنگ بودن

از یادِ قلبم می‌روی چون در غروبی
باید (طریقت) در اُفق پُر رنگ بودن

دلخوش نباشید که مسکن فقط می‌سازیم. آب و برق را مجانی می‌کنیم برای طبقه مستمند. اتوبوس را مجانی می‌کنیم. دلخوش به این مقدار نباشید. معنویات شما را عظمت میدیم. شما را به مقام انسانیت می‌رسانیم. ما هم دنیا را می‌ آباد می‌کنیم و هم آخرت را.

واقعا دلخوش نباشید ...

ای باده نوش عشق ، زپیشم مَرو ، مَـرو
من مبتلای درد ، پریشم ، مَرو ، مـُرو

در کیش ما رسوم محبت(طریقت) است.
آری به رسمِ مذهب وُ کیشم مَرو ، مَـرو

ادامه مطلب

http://sheklakveblag.blogfa.com/ پریسا دنیای شکلک هاhttps://s9.picofile.com/file/8292659050/a1080.gifhttps://s9.picofile.com/file/8292659050/a1080.gif

۩خــُلدستان طریقت(خطبه اول )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

نازنین ،خُلدِبَرین شعر ِ(طریقت) زین شد

هر دَم از خوردن می لعل لبت شیرین شد
بی‌سبب نیست که می تلخ وُ لبت رنگین شد

حور در سایه‌ی طوبی اگرت جاست چرا
طوبی ِ قدّ تو در سایه‌ی حورالعین شد

انجمن را نه سپهر است چرا همچو خدنگ
هرشب از اشک روان انجمن پروین شد

دشمنت دید تو را گفت : زهی سرو بلند
راستی کور به آن دیده که کوته‌بین شد

به سرت گر سر من بی‌‌تو به بالین باشد
سر و پا سوخته را کی هوس بالین شد

این مرا بس که ز وصل صنمی لاله عذار
شب‌ و روز و مه‌ و سالم همه فروردین شد

بنگری قامت او چون گذری شمشاد است
نرگسِ طلعت او تا نگری نسرین شد

هجر شمشاد نگر ، در هوس تیمار است
وصل شیرین ، حالِ ‌ دل مسکین شد

حاصل عمر گرانمایه همین بسکه مرا
شُکر ایزد بگذارم که مرا حبل المتین آیین شد

کاتب خُلدبرین گفت: ، که نوک قلمش
به صفت چون نفس باد صبا مشکین شد

شاه شیراز اگر حافظ وُ سعدی شده اند ،
نازنین ،خُلدِبَرین شعرِ(طریقت) زین شد .

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

۩خــُلدستان طریقت(خطبه اول )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه مطلب

http://sheklakveblag.blogfa.com/ پریسا دنیای شکلک ها

ادامه نوشته

خلدستان طریقت (در افق پُر رنگ بودن) غروب

قرعه دولت زدم، باری به اقبالم نبود

خوبی وُ فرخندگی زین جمله در فالم نبود

حال نیکو بگذرد، بخت اَر مدد یاری کند

طالع خود دیده‌ام، نـیــکوئی حالم نبود

گویا منجم ، گفته بود از اخترِ نام آورم

نام آورِ پارینه رفت، عزت به امسالم نبود

طرح مریضم داده وُ نسخهٔ صحت طبیب

گرچه هنوزمِ اندکی در ثبتِ احوالم نبود

طایر اقبال من شهپر دولت زند

رخصت پرواز نیست شهپرِبالم نبود

بخت ز دنبال چشم اشک مرا پاک کرد

مژده که این گریه را خنده ز شالم نبود

شاعری از بتکده در طرف میکده

دردسر قال نیست، سر خوش حالم نبود

***

این مملکت تا انتــهـا در جنگ بودن
همواره باید با تُــفنگ وُ سنگ بودن

نادیده می‌گیرد جهان احساس ما را
در انجمن با شاعری دلتنگ بودن

این روزگارِ عاشقی! سرد است با من
اینجا به جُرمِ شاعری در ننگ بودن

اصلا خدنگِ شاعری باور نمی‌کرد
مارا جفنگِ عرصه ی نیرنگ بودن

از یادِ قلبم می‌روی چون در غروبی
باید (طریقت) در اُفق پُر رنگ بودن

ادامه مطلب

http://sheklakveblag.blogfa.com/ پریسا دنیای شکلک هاhttps://s9.picofile.com/file/8292659050/a1080.gifhttps://s9.picofile.com/file/8292659050/a1080.gif

۩خــُلدستان طریقت(خطبه اول )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

گویا (طریقت) است ؛سحر،سیب، گفتگو +(خُلدستان طریقت)دردِ هجران

روی سحر ندید و هزارش رقیب هست

در پرده ‏ای سحر مگرت عندلیب هست‏

مُردیم از فراق تو ای نور هردو عین

آیا به خوان وصل تو ما را نصیب هست؟

هر جا روم خیال سحر در دلِ من است

ما را سحر ز پرتو روی نهیب هست

هرچند دورم از معاشقه عاشق تو را مباد

لیکن امید وصل توأم عنقریب هست‏

گویا (طریقت) است ؛سحر: سیب ِ گفتگو

همراه من شماره ندارم طبیب هست

ادامه نوشته

شعر(طریقت)اینچنین نازا وُ ابتر گشته است

✍️محمّدمهدی طریقت

شعر(طریقت)اینچنین نازا وُ ابتر گشته است

محبوب مرد شد ، غزلی عاشقانه وار
این بهترین سروده ی زن از زمانه وار

در چارچوب آبی دنیا حیات ما
یک لحظه استراحت ازین قهوه خانه وار

دنیا به لطف عشق چنین دیدنی تر است
چون آتشی که جلوه ی آن از زبانه وار

اما بدون عشق ، جهان با جنون گذشت
میدان یک مسابقه ی وحشیانه وار

دنیا بدون عشق خودش صد جهنم است
توصیف آن جهنم اصلی ر نشانه وار

عاشق شویم تا سرشت جهان را عوض کنیم
با من بخوان بخوان غزلی را ترانه وار

اهلِ (طریقت) ایم قفسِ صد هزار قفل
دلتنگی و کدورت و غربت بهانه وار

ایرانیانِ هموطن شعرم سماور گشته است

خون از رگانم جاری وُ طنزم سراسر گشته است

در این سرای بی کسی تاریک شد تاریخ من

لبخند از لبهای من در سوی داور رفته است

عالم ببخشی چون کنون فهمیده نافهمی شده

فکرم پریشان بوده وُ مجنون دیگر سفته است

این مُلک اسهالی شده از دین هم خالی شده

رویم بسوی محور خاتون کافر گشته است

جادوگرانِ فتنه گر بر دین وایمانت قسم

ایمان به دریای جنون اینک شناگر شُسته است

هــر جا نهال دوستی از ریشه تا بُن می زند

اینجا درخت دشمنی در عمق باور خسته است

در گردش دوران چنین نظمی نمی آید پدید

شعر(طریقت)اینچنین نازا وُ ابتر گشته است
***

آمدم با مِهر بیدارش کنم امّا نشد

از هوای ِ مِهر سرشارش کنم امّا نشد

در دلم گفتم که من پائیز چشمانِ توام

خاستم آهسته تکرارش کنم امّا نشد

پلکهای ِ مخملش بر روی ِ هم عمرش بلند

خاطرم بود " آفرین " بارش کنم امّا نشد

کاش دستی بر بلور ِ خاطراتِ مرمرش

لذت از این بود آزارش کنم، امّا نشد

فصلی از ،پائیز آمد باشروع ماه مِهر

دست بردم غرق رگبارش کنم امّا نشد

آفتاب آورده بودم تا که تعویضش کنم

باخبر از صبح ِ دیدارش کنم امّا نشد

کبک ِ ناز ِ برفی اش لَم داده زیر ِ برگ ِ گل

تور آوردم گرفتارش کنم امّا نشد

گرچه میدانستم او هرگز نمیخواهد مرا

دل به دریا می زدم دارش کنم امّا نشد

رفتم از پیشش ولی ،اهلِ (طریقت)خاستم

لحظه ا ی از خواب بیدارش کنم امّا نشد

حمید محمد مهدی طریقت جدا کننده متن وبلاگ لاينر وبلاگ

(دفتر: خلدستان )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم



شعر(طریقت)اینچنین نازا وُ ابتر گشته است

ادامه نوشته

اشعار:طریقت) سکوت کتاب بوده و بس) بلاغت

۩۩۩ ☫(طریقت)م به سکوت کتاب بوده و بس) ☫ ۩۩۩

photo_2019_03_28_16_54_51.jpgphoto_2019_03_28_16_58_00.jpgphoto_2019_03_28_17_04_51.jpg

امشب میان انجمن ، (مهتابِ غافل) می شوم
آتش به جان می افکنم،بی تاب شامل می شوم

می جویمت، می بویمت، بــــا آنکه ناپیداستی
این ساغر بشکسته را پیدا وُ حـامل می شوم

زندان صبــــرآموز را، در می گشایـــــم ناگهان؛
پرهیز طاقت سوز را، رندانه عامل می شوم

یا عقل تقوا پیـشه را، از عشق می دوزم کـفن
یا ساغر انـدیشه ای، از عقل باطل می شوم

بازآ که فرمان می برم، ازعشق دندان می خرم
شعر از (طریقت) می کنم، لیلایِ کامل، می شوم

گــناهِ مَــردمِ ما انقـــلاب بوده وُ بس
شعــار مردُم ما بی حساب بوده وُ بس
محیط تنگ غزل را شکسته فرض کنید
رژیـم کشـور مـا هم خراب بوده وُ بس
طنین قدرت ما مــوریانه خواهد خورد
امیر لشکر ما در خـــطاب بوده وُ بس
فقط به منطق منسوخ مرگ می خندم
سپس به شیــوۀ دار المجاب بوده وُ بس
درانقلاب سکون پیش از آنکه سنگ شویم
تمام هرم نفــس ها گُــلاب بوده وُ بس
مگر سماجـــت پـــولادی ســـکوتـم را
درون کورۀ فـریاد خود مذاب بوده وُبس
بلاغتم دو جهـــان انتشار خــواهد یافت
(طریقت) م به سکوت کتاب بوده وُ بس

۩۩۩ ☫ (دفتر شعر (طریقت) خلدستان ☫۩۩۩

درود بر تو وُ قـــدر وُ جلال و عنوانت!

سلامِ ما به صُحُف ، چون کتابِ قرآنت!

سلامِ ما به تو یاسین و نور و فرقانت!

درود ما به تو اِنجیل وُ جان به قربانت!

سلام بر شرف و اقتدار سلمانت

سلام مکه وُ غار حرا به پیمانت

سلامِ ما به مسیح وُ کتاب توراتش

یگانه مریم روح القدس عباراتش

بشر رسید به آیین راستین امشب

خدا نمود برون،دست از آستین امشب

رسید حلقه، توحید را نگین امشب

طلوع کرد رخ آفتاب دین امشب

بتان کعبه! بیفتید بر زمین امشب

خدای را بستایید از همین امشب

ظهور مکتبِ «خیرالورا» مبارک‌باد

طلوع شعر (طریقت) حرا مبارک باد

دفتر شعرِ (طریقت) خُلدستان

ایکه دل بردی وُ جان را در بلا بگذاشتی

چون ز ما دل برده ای، دل جان ربایی داشتی!

ای که لیلا کامل معشوقگان بُگماشتی

دلربائی کرده ای در دل محبّت کاشتی!

خسته ام از آرزوها، آرزوهای قناری
شوق اشعار مجازی بالهای استعاری

لحظه های کاغذی را، پشت هم تکرار کردن
خاطرات بایگانی، زندگی های شعاری

آفتاب زرد و غمگین، پله های رو به پایین
سقف های سرد و سنگین، آسمان های غباری

با نگاهی سرشکسته، دست هایی پینه بسته
خسته از این بسته های، بسته از چشم انتظاری

صندلی های شکسته، میزهای خشک وُ خسته
خنده های اشک آلود ، گریه های اختیاری

سطرجدول های خالی، پارک های این حوالی
پرسه های بی خیالی، نیمکت های اداری

رونوشت نامه ها را، روی هم سنجاق کردم:
شنبه ها زیبا کناری ، جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را، از غبار بایگانی
خاک خواهد خورد روزی، زیردستِ بُرد باری

روی دیوار محله ، آگــهی شد سوگواری
دفتر شعرِ (طریقت) مانده از ما یادگاری

حکایت کرده اند:


چون فردوسی فوت کرد، شیخ ابوالقاسم کرگانی حاضر نشد بر او نماز بخواند و بهانه آورد که او مداح کفار بوده است. بعد از مدتی خواب دید که فردوسی در بهشت با فرشتگان است .شیخ با تعجب و حیران به او می گوید: به چه چیز خدای تعالی تو را آمرزید و در جنت مسکنت داد!؟
فردوسی گفت: به دوچیز، یکی به آن که تو بر تن نماز نکردی و دیگر آن که این بیت در توحید گفته ام:


جــهان را بلنــــدی و پستی تویی
ندانم چه ای، هر چه هستی تویی

***

دیگر کسی به ذکر مفاتیح می شود
شوری به نغمه‌های تواشیح می شود

تا بانگ صبح، گوش به اصوات قدسیان
نجوای عاشقانه‌ی تسبیح می‌ شود

هر سو جهان به جاذبه ای جلوه‌گر شده ،
این جلوه را چگونه به ترجیح می‌ شود

حکام در جهان به اولِ حرف تو مانده اند
توجیه روضه ها ، همه، توضیح می‌ شود

در هر اشاره محشری از رقص یاد توست
رقصِ (عبــا )به صنعت تلمیح می‌ شود

این نظم بر کتیبه‌ی دل، نقش بسته است
شاعر:(طریقت)است که‌ تصحیح می‌‌ شود

عکس گل

حمید محمد مهدی طریقت جدا کننده متن وبلاگ لاينر وبلاگ

۩خــُلدستان طریقت(مولانا=مولوی )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

۩#خــُلدستان طریقت (حکایت)۩

ادامه نوشته

مبارک باد (طریقت )ربیع الثانی

۩۩۩☫ دوبیتی (طریقت )اشعار ☫۩۩۩

*****

j210984_photo_2018-09-21_12-51-54.jpg
دل به دریازدنت گرچه تماشـاست مرا

گر نباشی چه تماشا لب دریاست مرا

بوئی از پیرهنت رفت ولی باز نشگشت

شرح تقدیر عجیبی ز زُلیخاست مرا

آب از دیده و شوری به دلم می ریزد

آنچه خوبان همه دارن نکیساست مرا

من تورا سیر ندیدم که پریشانی رفتی

با نگاه تو مرا باز سخن هاست مرا

شعار سحرگاهم در بی سر و سامانی

در خاکم وُ غلتانم من اشکم وُ من دردم

سیب از شاخه خدا کردی و با رسم اَزل

تا اَبد رسم ادب نغمه ی لیلاست مرا

ح.(طریقت)

خبر، چشمک به هر درمی‌زند مِهر

نسیمِ کوچه، شب پر می‌زندمِهر

سَحَر، چشم‌انتظار ِ ماهِ مِهرست

(طریقت)، سازِ دیگر می‌زند مِهر

____________________

نتیجه تصویری برای عکس پاییز

آمدم با مِهر بیدارش کنم امّا نشد

از هوای ِ مِهر سرشارش کنم امّا نشد

در دلم گفتم که من پائیز چشمانِ توام

خاستم آهسته تکرارش کنم امّا نشد

پلکهای ِ مخملش بر روی ِ هم عمرش بلند

خاطرم بود " آفرین " بارش کنم امّا نشد

کاش دستی بر بلور ِ خاطراتِ مرمرش

لذت از این بود آزارش کنم، امّا نشد

فصلی از ،پائیز آمد باشروع ماه مِهر

دست بردم غرق رگبارش کنم امّا نشد

آفتاب آورده بودم تا که تعویضش کنم

باخبر از صبح ِ دیدارش کنم امّا نشد

کبک ِ ناز ِ برفی اش لَم داده زیر ِ برگ ِ گل

تور آوردم گرفتارش کنم امّا نشد

گرچه میدانستم او هرگز نمیخواهد مرا

دل به دریا می زدم دارش کنم امّا نشد

رفتم از پیشش ولی ،اهلِ (طریقت)خاستم

لحظه ا ی از خواب بیدارش کنم امّا نشد

تصویر مرتبط

(دفتر: خلدستان )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

.در ادامه مطلب

__________ ======
برچسب‌ها: دوبیتی, طریقت, اشعار, مهر1402
ادامه مطلب
ادامه نوشته

در آسمان وُ زمین (طریقت)م همه عمر +(تفاوت جانور با  بشر) مثنوی

۩۩۩ ☫ چیست(فرق جانور با بوالبشر ) مثنوی☫۩۩۩

.

چیست فرق جانور با بوالبشر ؟
می کند هردَم به پا جنگ وُ شّرر

آدمی دارد به عالم امتیاز
اشرف مخلوق باشد کارساز

کار این نیروی ممتاز آدمی
عقل دوراندیش اندر عالمی

درشگفتم من چرااین برتری
ساخت ازاومایه وحشیگری

درطبیعت بی گمان هر جانور
وقت سیری هست لیکن بی خطر

پس نمیدانم چرا نوع بشر
وقت سیری می شود طماعتر

هیچ شیری دیده ای در بیشه زار
جمله شیران راکشدبالای دار

هیچ گرگی بوده از بهر مقام
گرگهاراکرده باشد قتل عام

هیچ ماری دیده ای بازهرخود
صید سازد مارهای شهرخود

هیچ میمون ساخته بمب اتُم
تاکه عالم راکندازصحنه گُم

دیده ای هرگز الاغی باربر
مین گذارد کارزیر پای خر

هیچ اسبی دیده ای غیبت کند
یابه اسب دیگری لعنت کند

هیچ خرسی آتش افروزی کنان
یاگرازی خانمان سوزی کنان

هیچ گاوی دیده ای کز اعتیاد
هرچه گوساله است وا داردبه باد

لاجرم انسان باعقل و خرد
آبروی هرچه حیوان می برد

پس بود دیوانه بی آزارتر
زآنکه محروم است ازعقل بشر

مولوی مولای حکمت در جهان
می کند این نکته را شیرین بیان

آزمودم عقل دوراندیش را
بعداز این دیوانه سازم خویش را

آدمی دارد به عالم امتیاز
ای (طریقت) مثنوی بهتر بساز

۩۩۩ ☫اشعار(طریقت)از شب شعروکمال صبح امید☫۩۩۩

Image result for ‫عکسهای نوروز94‬‎

هَزار بلبل دستان هزار وعده وَ عید

شراب کهنه بیاور ، که روز تازه دَمید

من از کدام تبارم که اینچنین زارم؟

تمام روزِ سیاهم به شامِ عیدسپید

چه بود سهم من از روزگارِ بازیگر

تمام وسعت دنیا چو چاکری چاپید

خیال و خاطره ای محو ،در کشاکش دَهر

یقین باکره ای ، روزگار پُر تردید

در آستانه ی عید از ازل خبرآمد

(طریقت)از شب شعروُ کمالِ صبح امید

۩۩☫ اشعار/امید (طریقت ) را تا روز پسین بادا ۩۩

عاشق همه گونه مست وُ رسوا بادا
دیــوانــه وُ شــوریــده وُ شــیــدا بادا
مجنونی وُ فرهادی وُ شیرین صفتی
چون مست شویم هرآنــچه بادا بادا

برای بزرگنمایی لطفا کلیک کنید

جان وُ دلم از عشقت شادان وُ حزین بادا
شاد‌ان وُ حزیـــن بادا ، تا باد چنین بادا
بر کشور جان شاهی ، زَاَندوه دل آگاهی
شادش چو نمی یابی غمگین تر از این بادا
هر سرو که افرازد قد پیش تو و نازد
چون سایه‌ات افتاده بر روی زمین بادا

با مدعی از یاری گاهی نظری داری
لطف تو به او باری چون هست قرین بادا
جز کلبه‌ی من جائی هرگز تو، فرو نایی
در خانه امان بادا یا خانه‌ امین بادا
گر هست وفاداری هم در تو گمان دارم
در حق منت این ظن برتر ز یقین بادا
پیش از همه کس افتد در دام غمت جانم
امید (طریقت) را ، تا روز پسین بادا


جمال حضرت ربِّ رحیم، یعنی تو

جمیله در دو جهان مستقیم، یعنی تو

نگاه و پنجه‌ی تیز عقاب، یعنی من

لطایف چون بدن یاکریم، یعنی تو

میان این همه، در تو عشق را دیدم

امید روزِ قیامت، زِ بیم، یعنی تو

نسیم عطر تو را هر سحر صبا ‌آورد

صبا، ستاره،شدی در نسیم، یعنی تو

در آسمان و زمینم (طریقت)م همه عمر

ستاره ای که در آنم مقیم، یعنی تو


ادامه نوشته

نمی دانی (طریقت) را تو در حال پریشانی  

در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست

11221818_739002486210595_2801807942909396465_n-139404182246-139410261252

شبی در کهکشان راه شیری، شیر کامل
گمان بر گردن از بازوی تو زنجیر کامل
شراب شدروان انگار از پهلوی چشمانت
که دل را با نگاهت تا ابد درگیر کامل
گرفته‌ حنجرم از بس ندایم را شنیدی
ندایی تیزتر از خنجر و شمشیر کامل
من آن مرغ مهاجر، عاشق قشلاق آغوشت
تــو از پروانهٔ بی‌ بال و پر تدبیر کامل
هنوزم جان تو آشفته‌ حال و زار و حیرانم
تو از بیخوابی چشم ترم تعبیر کامل
گمانت می‌رسد با دیدن چشمان جادویت،
برایت آسمانی سر به‌سر تنویر کامل
نمی‌دانی (طریقت) را تو در حال پریشانی
چرا لیلی کند دیوانه‌ام تفسیر کامل ؟

ادامه نوشته

شهریاران را (طریقت)  مصلحت انگیز شد

۩۩۩ ☫ اشعار:شهریاران را (طریقت) مصلحت انگیز شد : ۩۩۩

نازنین دیــر آمدی چون نوبت پاییز شد
قالب شعرم سـر آمد گوئیا لب‌ریز شد

زادهء اُردی بعشقم تیر وُ مردادم گذشت
بُرج شهریور دَمارِ عشق حلق آویز شد

مهر، با بی‌مهری وُ نامهربانی سر‌رسید
نیمه ی لیوان برایم پیش ازین ناچیز شد

بی تو عمرم درمَثل توفانِ پاییزی گذشت
بی تو باران باز یاران را خیال انگیز شد

ای عزیزان یادِ یاران در دل پاییز سرد
شعر باران در فضا پیچید وُ عطر آمیز شد

"آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟"
شهریاران را (طریقت) مصلحت انگیز شد


۩خــُلدستان طریقت( صفحه جدید ) محمدمهدی طریقت


شعر(طریقت)اینچنین  نازا وُ ابتر گشته است

ایرانیانِ هموطن شعرم سماور گشته است

خون از رگانم جاری وُ طنزم سراسر گشته است

در این سرای بی کسی تاریک شد تاریخ من

لبخند از لبهای من در سوی داور رفته است

عالم ببخشی چون کنون فهمیده نافهمی شده

فکرم پریشان بوده وُ مجنون دیگر سفته است

این مُلک اسهالی شده از دین هم خالی شده

رویم بسوی محور خاتون کافر گشته است

جادوگرانِ فتنه گر بر دین وایمانت قسم

ایمان به دریای جنون اینک شناگر شُسته است

هــر جا نهال دوستی از ریشه تا بُن می زند

اینجا درخت دشمنی در عمق باور خسته است

در گردش دوران چنین نظمی نمی آید پدید

شعر(طریقت)اینچنین نازا وُ ابتر گشته است

ادامه نوشته

صائب+ برآستان جانان :مولانا+امیر خسرو دهلوی

۩۩۩ ☫ صائب+ برآستان جانان :مولانا ۩۩۩

هر نفس آواز عشق می‌رسد از چپ و راست
ما به فلک می‌رویم عزم تماشا که راست

ما به فلک بوده‌ایم یار ملک بوده‌ایم
باز همان جا رویم جمله که آن شهر ماست

خود ز فلک برتریم وز ملک افزونتریم
زین دو چرا نگذریم منزل ما کبریاست

گوهر پاک از کجا عالم خاک از کجا
بر چه فرود آمدیت بار کنید این چه جاست

بخت جوان یار ما دادن جان کار ما
قافله سالار ما فخر جهان مصطفاست

از مه او مه شکافت دیدن او برنتافت
ماه چنان بخت یافت او که کمینه گداست

بوی خوش این نسیم از شکن زلف اوست
شعشعه این خیال زان رخ چون والضحاست

در دل ما درنگر هر دم شق قمر
کز نظر آن نظر چشم تو آن سو چراست

خلق چو مرغابیان زاده ز دریای جان
کی کند این جا مقام مرغ کز آن بحر خاست

بلک به دریا دریم جمله در او حاضریم
ور نه ز دریای دل موج پیاپی چراست

آمد موج الست کشتی قالب ببست
باز چو کشتی شکست نوبت وصل و لقاست

niniweblog.com

تا زید بنده غم عشق به جان خواهد داشت
سر به خاک ره آن سرو روان خواهد داشت

ای پسر، عهد جوانیست، زکوتی می ده
روزگارت نه همه عمر جوان خواهد داشت

چشم و ابرو منما، زانکه بلا خواهد خاست
فتنه گر دست بدان تیر و کمان خواهد داشت

بوسه ده، لیک به پروانه آن غمزه مده
که ز شوخی همه عمرم به زیان خواهد داشت

می کشی خلق که از حسن خودم این سوداست
مکن این سود که روزیت زیان خواهد داشت

توبه کردی ز جفا، نیست مرا باور، ازانک
ناز خوبی و جوانیت بر آن خواهد داشت

گفتی، ار من بروم هیچ مرا یاد کنی
این حکایت به کسی گوی که جان خواهد داشت

عشق را گفتم، دل راز نهان می دارد
گفت، من دانم و او، چند نهان خواهد داشت

خسروا، از تو چرا صبر گریزانست چنین؟
چند ازین واقعه خود را به کران خواهد داشت

niniweblog.com

ادامه نوشته

یارب مباد بی غزل انجمن شبی +شعرِ (طریقت)از ملکوتی فرا رسد

۩۩۩ ☫ اشعار (طریقت) قصاید : گوش می کنید ۩۩۩

چگونه بر بی خوابی ایام کرونایی غلبه کنیم؟- اخبار خواندنی - اخبار ...

تا کنون شعر کسی را به غزل بافته ای؟
ذکر نیکوی کسی رابه عسل ساخته ای؟

تا کنون گشته که از شوق کسی مست شوی؟
یا دل و دین به دو تا مـوی سیه باخته ای؟

تا کنون بوده که از یاد کسی دست شوی؟
راستش بوده که از خاطره دلسرد شوی؟

هی بگیری دل خود باز بر آن چسب زنی!
کودک درد شدی تا به شبی مرد شوی؟

کودک درد شدم من به شبی مرد شدم
تا که پاییز شود سرد شدم زرد شدم

هی گرفتم دل خود های بر آن چسب زدم
از خودم از همه از خاطره دلسرد شدم

دل دیوانه ی من گم شده ولگرد شده
کودکی بود خداییش ولی مرد شده

.
گفت دیده ست تو را گرچه تو نشناخته ای
موی پُرچین(طریقت)به غزل بافته ای؟

***

آواز عاشقانه ی ما گوش می کنید

حق با سکوت بود، ندا گوش می کنید

دیگر غزل هوای سرودن نمی کند

تنها بهانه بهر صــدا گوش می کنید

سربسته ماند بغض گره خورده در قفس

آن گریه های عقده گشا گوش می کنید

ای داد، ازین فراق که با دل وفا نکرد

فریاد از عزا که عزا گوش می کنید

آن روزهای خوب که دیدیم وُ خواب بود

خوابم پرید و خاطره ها گوش می کنید

«بادا» مباد گشت و «مبادا» به باد رفت

«آیا» ز یاد رفت و «چرا» گو ش می کنید

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند

نفرین و آفرین و دعا گو ش می کنید

تا آمدم که فـکر خـــداحافظی کنم

آمد تــرانه خــدا گوش می کنید

زین انجمن به سیرِ ثبوتی فرا رسد
یارب : گذار در ملکوتی فرا رسد

بر گیسویِ تغزل اگر شانه می‌کشد
شیواییِ دو دستِ قنوتی فرا رسد

ترکیبی از طراوتِ گل‌های مریم است
با سفره‌ی معطرِ قوتی فرا رسد

بگذار با ترانّهء مستانه گل کند
این پنج روزه با جبروتی فرارسد

ما راهیانِ وادیِ سبزِ حلاوتیم
آسوده‌ایم چون برهوتی فرارسد

وا می‌نهیم خستگیِ خاطرات را
در سایه‌سارِ هپروتی فرا رسد

تصنیفِ سیرِ ساده‌ی سردارِ انجمن
شعرِ(طریقت) از ملکوتی فرا رسد

یارب! مباد زین‌غزلِ انجمن شبی
خُنیاگری به فخر سکوتی فرا رسد .

۩خــُلدستان طریقت( صفحه جدید )محمد مهدی طریقت

ادامه نوشته

بسمل شدم (طریقت) ما مبتذل مخوان:رفتن بهشت ،جنگ وُ جَدَل می شود مرا

۩۩۩۩☫برآستان جانان (طریقت )منزل سالکان اشعار ☫۩۩۩۩

خوب است که ما معدن ایمان شده ایم

افسرده نگشته وُ پشیمان شده ایم

اخـبـــار ،،،بِـلادِ کـــفـــر بـــاور ««نکنید»» ،،،،

فاسق شده اند وُ ما مسلمان شده ایم !!!!

Related image

سالک لولی وَش، دستار از سر باز کرده از دو طرف آویزان روی زمین کشیده می شد. تلو تلو خوران از خود بیخبر می آمد. حوران، مَشک به دوش جام به دست، از هول و هراس، گرد حافظ حلقه زده چون نگینی او را در میان گرفتند و به مرد لولی اشارت کردند. حافظ او را شناخت با تعجب پرسید: « اینجا چه میکنی خیام؟ آنگونه که در سوابق درج است برای گفتن اذان هم صدایت نمی کردند! چه به هم نشینی با حوران در بهشت؟»

خیام از لحن بیان حافظ مکدر شد بر حسب ادب و احترام، کرنشی کرد دستار از سرش افتاد. در همان حال با خضوع گفت:

ای دل زغبار جم اگر پاک شوی

تو روح مجردی بر افلاک شوی.

اضافه کرد: «هیزم تر به کسی نفروخته ام. خون بیگناهی نریخته ام، فرزند خلف خیمه دوزی هستم با عرق جبین نانم را داده، با همت خود تحقیق در علم نجوم کرده اعتباری کسب کرده ام. گاهی لبی تر می کردم، آنهم نه برای خوش گذرانی، بلکه برای برهم نخوردن توازن کائنات بوده!. اما از بخت بد من، هرکس دستی درشعر خمار آلود داشت همه را به حساب من گذاشت و هرچه به کام خود ریخت به نام من زد تا خود مبرا کند. سهل انگاران هم بدون تحقیق همه را به نام من ثبت کردند تا دفتر قطوری شود که در هیچ محکمه ای قادر به دفاع نباشم.

حافظ که فکر میکرد حواس خیام سر جایش نیست، از جواب دندان شکنی که داده بود یکه خورد و برای آنکه پیش حوران خود را از تک و تا نیندازد گفت: « من که باشم که بخواهم در کار خدا خلل وارد کنم؟ اما هرچه فکر می کنم شاهین قضا جور در نمی آید. کلام خدا قران را به چهارده روایت از حفظم، با اینحال چیزی شبیه هفت خوان شاهنامه را طی کرده ام تا به منزل جانان رسیده ام. بوی الکلی که از رازی می خریدی، هفت محله را پر می کرد، تو را چه به منزل جانان و همنشینی با حوران...؟

ــ ببین دوست گرامی، احترام خودت را نگهدار و اینقدر قُپی در نکن! با تمام ارادتی که به تو دارم باید بگویم؟

گر می نخوری طعنه مزن مستان را

صد لقمه خوری که می غلام است آن را.

در ضمن، از قول خُلدستان طریقت گفته:

بـــر سر خُم نبود بی خبران را گذری

ساغروُ ساقی همه اش با می وُ مینا گذرد

تا ابریقم رابر سرت نشکسته ام و پیش حوران سکۀ یک پولت نکرده ام راهت را بگیر و برو. خیال کردی از بذل و بخشش هایت از اموال غیر را خبر ندارمم؟

ــ بذل و بخشش مال غیر توسط من؟ آنهم حافظ قران؟

ــ بله شما، قضیه ترک شیرازی چی بود؟ اصلا شیراز ترک داشت که براش بذل و بخشش می کردی؟ در دیوانت هست. خودت گفتی. مگر اینکه حاشا کنی:

اگـر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمر قند و بخارا را

سمر قند و بخارا مال کی بود؟ مال آدم بد بختی که در امورات ومعیشت خرج خانه اش لنگ بود!.

ــ خب معلومه که خالی بستم. از اول می دانستم که دل ما را بدست نمی آورد. سر همین یک بیت تا چند ماه با همسرم کش و قوس داشتیم. اگر پا در میانی خواجوی کرمانی نبود کارمان با همسرم بیخ پیدا می کرد.

ــ از اینها گذشته، آقای حافظ قران، اگر ریگی به کفش شما نبود، چرا نمی گذاشتند در قبرستان مسلمانان دفن شوی؟ این را دیگر من نمی گویم، تاریخ می گوید.

ــ بله، در این مورد حق با شماست. عده ای متعصبِ دماغ گنده که ممکن است در هر دوره ای پیدا شوند فکر می کردند کلید بهشت دست آنهاست!. تفألی به دیوان خودم زدند و به جهالت خودشون پی بردند.

خیام حال طبیعی پیدا کرده بود و حوران ترس شان ریخته بود. اندک اندک به گرد آن دو فرهیخته حلقه زده، چون پرگاری که به گرد نقطه ای دوران کند می گردیدند. آواز برگ درختان به وجدشان آورده بود. دست افشان و پای کوبان نوش نوش می گفتند.

خیام به برگها اشاره ونجوا کرد: « در وعده الهی شک نتوان کرد که فرموده:( برگهای درختان در بهشت، زیباترین آهنگ ها را خواهند نواخت.) نمی دانم چه سری در کار است که تو را سنبل عشق و عرفان می دانند و مرا میخواره...!.»

ــ چطور نمیدانی؟ غزلهای عارفانه مولانا را ، با عاشقانه های سعدی در هم آمیخته کاری کرده ام کارستان...

خیام مبهوت کلمات جادویی حافظ شده بود، بدون اختیار فریاد زد:

ندیدم خوشتر از شعر تـو حافظ

بـــه قرآنی که اندر سینه داری.

ــ شکسته نفسی می کنی خیام، یک رباعی تو با یک دیوان غزل من برابری می کند. راستی یادم رفت بپرسم، از کجا می آمدی که اینهمه پریشان احوال بودی؟

ــ از دیدار نظامی گنجوی می آمدم.

ــ عجبا! تو از نیشابور، او ترک آذر بایجان، با چه زبانی گفتگو می کردید؟

ــ همصحبتی با نظامی، چنان لذت بخش بود که ندانستم دَخل سه کوزه شربت طهور را، کی در آوردم؟

ــ وقت بسیار است. حوران غرق در دست افشانی هستند. وقتی صحبت از شعر و شاعری می شود گذر زمان را احساس نمی کنم. بگو ببینم با نظامی از چه دری سخن گفتید؟

ــ واقعیت این است وقتی وارد قصر نظامی شدم از خودم خجالت کشیدم!.

ــ چرا؟ مگر چه دیدی؟

ــ بزمهای عاشقانه در هرگوشه آراسته بودند. یک جا شیرین بود و فرهاد. جایی دیگر خسرو و شیرین، لیلی و مجنون و... وقتی رسیدم که نظامی در مجلس لیلی و مجنون لمیده بود. می گفت، هر چند ساعتی باید کنار یکی از اینها باشم و قصۀ دلدادگی های شان را از نو بسرایم. آنچه از مجلس لیلی و مجنون یادم مانده این بود که:(... و لیلی از قبیله عامریان بود در پای کوه نجد. قیس دیوانه وار از عشق او کوه را طواف می کرد مجنون خطابش کردند. این دو در مسیر مکتب خانه آشنا شدند. هنوز کسی بلوغ لیلی را ندیده بود. اول عشق شان پنهان بود. وقتی بر ملا شد و همه فهمیدند، رسوای عالم گشتند!.

مادر لیلی، ماجرای عشق دخترش به مجنون را شنید و نصیحت ها کرد. کار از نصیحت گذشته بود و داستان عشق و دلدادگی آنها دهان به دهان ، کوه به کوه، رود به رود گشت و جهان را پر کرد.مادر ناچار شد ماجرای عشق دخترش به قیس را به همسرش بگوید تا آب از سرشان نگذشته چاره ای بیندیشد. پدر دیوار قلعه را بلندتر کرد و خانه را زندان و درِ مکتب خانه را به روی لیلی بست.مجنون مانند مرغ عشقی که جفتش گرفتار صیاد شده باشد از عشق لیلی می گفت و گرد مکتبخانه ای که شبیه زندان شده بود می گشت. کوچه ها برایش تنگ شده بود و کودکان سنگ بر او می زدند و مجنون خطابش می کردند...»

یکی از حوران چنان به وجد آمده بود بدون درنگ گفتار خیام را قطع کرد گفت:« اینرا خودم از زبان عابد ساوجی شنیدم که می گفت:

( هرشب مجنون زلف پریشان کرد رقصید با باد

بیچاره دل لیلی، خون شد در زندان باباش.)

حوران انتظار رفتاری چنان شگفت را بدون ملاحظه حافظ از یار خود نداشتند هورا کشیدند و کف زدند. حافظ تحت تآثیر رفتار غیر منتظره حوران قرار گرفت همراه آنها کِل کشید و دست افشانی کرد. خیام که مبهوت رفتار مریدان و مراد شده بود سخن از دست داد یادش رفت چه می گفت؟ حافظ به دادش رسید یاد آور شد: درباره ملاقات با نظامی و افسانه عاشقانه لیلی و مجنون می گفتی.

خیام رشته کلام را در دست گرفت ادامه داد:« بله، مجنون هر روز با پای برهنه به اطراف کوه نجد می رفت وشبانه با پای خونین به خانه بر می گشت. پدر و مادرش در اندوه تنها پسرشان خون به دل شده بودند. از رفت و آمدهای روز و شب خسته شد تصمیم گرفت شب را در صحرا بماند.

پدر برای دیدار مجنون به صحرا رفت دید جلوی غاری نشسته و از عشق لیلی سر بر سنگ می کوبد. حیوانات وحشی برای همدردی با مجنون ناله و شیون میکردند اشک می ریختند. حال پدر خراب شد نتوانست جلو برود بر زمین نشست. مدتی به آن حال بود تا حالش بهتر شد جلو رفت گفت: این چه حال و روزی ست که برای خودت درست کرده ای؟

مجنون توان ایستادن نداشت. به زحمت خود را به پای پدر رساند و آنرا بوسید. پدر از رنجها و گریه های مادرش گفت و نصیحت ها کرد.اما مجنون در جواب گفت: دست خودم نیست، روح من است که مرا به سوی لیلی می کشاند. گیرم که به طرف او نروم قضا و قدر را چه کنم؟ سر نوشت مرا چنین رقم زده اند.

شبی مجنون به لیلی گفت ای محبوب بی همتا

تو را عاشق شود پیدا ولی مجنون نخواهد شد.

دل کندن و رها کردن فرزند در آن حال رسم مروت نبود گفت: به خانه برگرد سرو وضع خود را سامان بخش قول میدهم به خواستگاری لیلی بروم. وقتی این را شنید نیرو گرفت واز جا برخاست و با پدر همراه شد. پدر فرصت را غنیمت شمرد و مجنون را نزد پیر صومعه برد تا دعا و نصیحت اش کند. پیر گفت: چاره ندارد، او را به عشق خود رها کن.

فارغ از حال جـگر سوختۀ عشق مباش

کــه بــه آتشکـدۀ سینه شررها دارد.

او را نزد عابدی مستجاب الدّعوه برد. عابد به پای مجنون افتاد و عشق او را ستود وگفت: کاش منهم چون تو بودمی!. چاره را در آن دیدند قیس را به زیارت کعبه برند شاید عشق لیلی از سر بیرون کند. به محل لیلی که رسیدند به خاک افتاد گفت: کعبۀ من اینجاست، مرا کجا می برید...؟»

حافظ طاقت نتوانست آوردن با آهی جگر سوز به حوران گفت:

هزار سال می گذرد از حکایت مجنون

هنوز مردم صحرا نشین سیه پوشند!.

خیام ادامه داد:« بله همین طور است که می فرمایید. پدر لیلی مشهور و دولتمند بود دختر دُردانه خود را به آس و پاسی چون مجنون نداد. یک روز او را پشت در خانه شان دید که سماق می مکید گفت:

در کوچۀ ما هرگز دردانه نخواهی یافت

دردانه اگر خواهی از کوچه ما گم شو

مجنون از عشاق آن روزگاران بود، دست بردار نبود. پدر را به خانه لیلی فرستاد. جوابش کردند. لیلی را به ابن سلام، مردی متموّل از قبیله بنی اسد دادند. لیلی همان شب اول دخل گربه را آورد و سیلی جانانه ای در گوش ابن سلام نواخت و داغ کباب بر دلش گذاشت تا بفهمد برّۀ دزدی خوردن ندارد!.

نظامی گنجوی می گفت: قبل از ازدواج ابن سلام با لیلی، ابن سلام را دیدند در محل سرگردان است و دست بر سر نهاده و خون از سرش جاریست. پرسیدند سرت را که شکست؟ گفت مجنون. علت را پرسیدند گفت: مجنون پیام داده بود :

ای که از کوچۀ معشوقۀ ما می گـــذری

بر حذر باش که سر می شکند دیوارش.

گفتند تو چه کردی؟ گفت : گوش نکردم یک بار دیگر از کوچۀ لیلی گذشتم. ابن سلام ناکام از دنیا رفت. دیری نگذشت فتیله چراغ لیلی هم خاموش شد. محل قبر او را از مجنون پنهان کردند. مجنون گفت: آنقدر خاکها را بو می کنم تا به بوی تن لیلی برسم ...))

حافظ که از شور و دلداگی افسانه آندو از خود بیخود شده بود عذر خواست و سخن خیام را قطع کرد رو به حوران کرد وگفت:« عشق سوزی دارد که تنها مختص انسانها نیست. با مطلبی که خیام از پنهان کردن قبر لیلی گفت، یاد داستانی از دو گنجشک عاشق افتادم که خودم گفته ام، خیام اگر اجازه دهد بیان کنم.»

خیام که گوشه چشم اش به نم نشسته بود متواضعانه گفت:« کلام شما چنان شیرین است و حلاوت دارد اگر زهر هلاهل خورده باشم آنرا خنثی می کند. بفرمایید تعریف کنید.».

حافظ داستان عاشقانه دو گنجشک را اینگونه تعریف کرد:« گنجشک به عاشق و شیفته خود گفت: اینقدر به من نچسب. اگر پدرم ما را با هم ببیند زندانی ام می کند نمی توانیم همدیگر را ببینیم.».

گنجشک عاشق گفت:« چه بهتر! تو را از او خواستگاری می کنم.»

ـ « پدرم آدم متعصب و لجبازی است. از این محل کوچ می کند جایی می برد ما را که پیدایم نکنی.»

ـ :« نگران این موضوع نباش. درخت به درخت، شاخه به شاخه، آنقدر می گردم و بو می کشم تا می رسم به درخت و شاخه ای که بوی تو را بدهد. حالا به جای این حرفها، روی تیر برق بنشین گوش کن. زیباترین آهنگی را که برای تو ساخته ام را با سیم های برق برایت بنوازم!.»

گنجشک روی تیر برق نشست منتظر شنیدن آهنگ شد. گنجشک عاشق دیوانه وار از روی تار سیمی به روی سیم دیگر می پرید و پاها را محکم روی تارهای سیم برق می کوبید تا صدای دلخواهش را تولید کند.

معشوقه با شور و هیجان او را تحسین و تشویق می کرد. کلاغی شاهد ماجرا بود. به گنجشک گفت: دروغ میگوید. تو را ساده گیر آورده، مگر با سیمهای برق می شود آهنگ نواخت؟ چقدر ساده ای که حرف او را باور می کنی؟.

گنجشک گفت:« خودم می دانم که نمی شود، من دارم اراده و بزرگی او را تحسین می کنم، نه آهنگی را که برایم می نوازد...!.

وقتی خیام داستان عاشقانه لیلی و مجنون را تعریف می کرد، حوران دست از پایکوبی کشیده، نم نمک اشک می ریختند. اما وقتی حافظ داستان گنجشکهای عاشق را گفت شروع کردند به هورا کشیدن و خندیدن. یکی از حوران که شوخی طبع بود گفت: استاد! در زمان شما که تیر برق نبود این داستان را کی گفتید؟

حافظ انگشت به دهان مانده بود که چه بگوید که خیام به دادش رسید گفت:

دیدی آن قهقهۀ کبک خرامان حافظ

که ز سر پنجۀ شاهین قضا غافل بود

حافظ نفسی کشید پرسید، منظورت کدام کبک است؟

خیام که بدون تفکر این بیت را گفته و غافلگیر شده بود گفت: همان حکیم ابوالقاسم فردوسی سُرایندۀ شاهنامه را می گویم.

ــ منکه در تمام عمرم از شیراز بیرون نرفتم. دلم می خواست به دیدارش بروم اما قسمت نشد. خبر از او داری؟

ــ مدت هاست او را ندیده ام. اما شنیده ام در قرنطینه باز جویی پس می دهد!.

ــ باز جویی برای چه ؟

ــ جواب کشت وکشتاری را پس میدهد که در شاهنامه راه انداخته بود! من بر عکس شما، تا فرصت دست میداد به زیارتش میرفتم. از نیشابور تا توس راه زیادی نبود.

ــ تعریف کن ببینم چه جور آدمی بود؟

ــ انگار همین دیروز بود. در ایوان خانه اش نشسته بودیم، گفتم ابوالقاسم ! تاکی میخواهی بنشینی پک به قلیان بزنی؟ املاک پدر را دود کردی رفت هوا. هنوز حرفم تمام نشده بود که دود قلیان را پُف کرد توی صورتم ! مانند کسی که بخواهد آب دهانش را پرت کند به طرف کسی. همین طور با غیظ به طرفم پُف پُف می کرد و کلمات درهم برهمی با دود قلیان از دهانش بیرون می آمد.

ــ چی می گفت ؟ حرف حسابش چی بود؟

ــ حرفهایش چندان مفهوم نبود، فقط این را از لابلای حرفهایش متوجه شدم که می گفت: مردک عرق خور دائم الخمر! کارم به جایی رسیده هر مست از خود بیخبری بیاید و نصیحتم کند.

ــ عجب! بعد چی شد؟

ــ دیدم اوضاع قمر در عقرب است جیم شدم. دو روز بعد برای خدا حافظی رفتم پیشش، نمی خواستم تصور کند قهر کرده ام. شرمسار بود و سرش را انداخته بود پایین. در هر وضعیتی ابُهت خاصی داشت. عذر خواهی کرد شرح داد:« آن وقت که عصبانی شدم، میان دو سپاه گیر کرده بودم! عده ای را باید پیروز، عده ای را از دم تیغ می گذراندم!. چکاچک شمشیر بود و نیزه که سینه هارا می شکافتند. تیر بود که از آسمان می بارید. با کوچک ترین بی احتیاطی بی گناهانی کشته می شدند. حال و روز خوشی نداشتم که...»

ــ گفتم ابوالقاسم جان، اینها به من مربوط نیست، مبادا اسمی از من در شاهنامه ات ببری، شاید روزگاری شد که شاه و شاه گیری شروع بشود آن وقت...

شروع کرد به خندیدن! چنان از ته دل می خندید تا ته گلویش را دیدم. بد جوری دلم برایش غنج رفت. چه زبانی داشت! تیز مانند شمشیر. حسابی خندید بعد گفت: شاه و شاه گیری چه ربطی به تو داره؟

گفتم مگر ماجرای روباه گیری و فرار شتر را نشنیدی؟

گفت تعریف کن تا بدانم. گفتم، روباهی چند مرغ و خروس پیر زنی را برده خورده بود. حاکم دستور داد هرچه روباه هست بگیرند. دیدند شتری داخل روباه ها می دود! گفتند روباه ها را می گیرند تو چرا می دوی؟

گفت: تا بخواهم ثابت کنم روباه نیستم، پوست مرا کنده اند...

به فکر فرو رفت و دیگر چیزی نگفت. در آن لحظه نمی دانم به چه فکر می کرد که غمی عجیب بر چهره اش سایه انداخت. از حرفی که زده بودم پشیمان شدم اما دیگر کار از کار گذشته بود. بعد از آن دیگر قسمت نشد ببینم اش .

حافظ که به شدت تحت تاثیر حرفهای خیام قرار گرفته بود گفت:

خیام ، اگر زباده مستی خوش باش

با ماه رخی اگر نشستی خوش باش

خیام گفت ، از تو بعید است این حرف ها را بزنی. زود چهره عوض کردی!.

ــ واقعیت این است که در باره تو اشتباه می کردم ! شنیده ها با حقایق جور در نمی آید. این روزها مراسم بزرگداشت من است. باید در مجالس زیادی حضور داشته باشم، ولی همین حالا رسما! دعوتت می کنم در فرصتی مناسب به قصر من بیایی، حوران شراب طُهُور بریزند، ما هم لبی تر کنیم و گپی بزنیم...

۩خــُلدستان طریقت( سالک لولی وش )۩۩ محمّدمهدی طریقت

در ادامه مطلب سالک لولی وش اقتباس برآستان جانان تقدیم به محضر ادب دوستان )

ادامه نوشته

طنز : غارنشینان (روایت =طریقت+حکایت این روزها )


۩۩۩ ☫ طنز : غارنشینان (طریقت)روزگار ☫۩۩۩

راویان اخبار وُ ناقلان دوران کهن بر الواح سنگی نگاشته اند که در انتهای عصر حجر و در بدو گشایش عصر مفرغ ،آدمی زیر فشار افکار غریب و ناروا دست از پا خطا نموده و از پیکر تراشی و حکاکی وُ نگاری از این قبیل فتنه گری ها بشسته و میل به هنر فاخر در وجودش زباله کشیده با تراش شاخ وحوش نقشی وسیع بر دیواره غارها را بدعت نهاده است.
چندی نگذشته با ظهور یک مشت مفتخورِ تن لش به غایت بیسواد (حاکمان ) سلبریتی نامش نهند هنر فوران بنموده از سر و کله غارها بالا رفت و آدمی که تا دیروز ماموت را خام خام میبلغید ، سلفی گرفته و یهویی خشم برملت را بدعت بنهاد .
سپس هنر سنتی بمرد و نواندیشان پوستین پوش در دهانه غارها فاز روشنفکری برداشتند عربده خوفناک می کشندی الکی مثلا آوازه خوان است، آن دیگری بر شکمبه کرگدن نواختن مطربی بنمود و آن یکی باحرکات موزون از خود خُنیاگری بدر نمودندی ...
القصه چندی نگذشت و آدمی دگر میلی به پیکره تراشی ، گرز زدن بر فرق گراز و خشونت نشان نداده همه شب پای آتش بساط کرده شعر از خود در می کردندی، عده ای حتی پا از گلیم دراز تر کرده فکر می کردندی!!
پس این رخداد نوظهور پست مدرن بر مذاق دلواپسان دوره حجری بسی تلخ آمد، سپس جماعت معترض متحجر به غارها ریخته هر چه از هنر مفرغ بود به باد دادندی ،جمعی را برای ادای پاره ای از توضیحات با خود ببردندی، طیف متحجر هر دم بانگ برآوردندی ؛ای غارنشین ها فریبخورده این ادا و اطفارهای روشنفکری و غرب زدگی نخورید ،نیاکان ما از دوره ای که ماموت سوخاری توی رگ زدندی ، همه وقت پی شکار غول و دایناسور رفتندی ، کوه پشت کوه تراشیده غار دو نبش ساختندی ولیکن این جماعت مفرغی بنیاد و سنت اجدادی به باد دادندی همه شب جز رقاصی ،مطربی شعر خوانی هیچ به شباب ما یاد ندادندی ، کار غارنشین به جایی رسیده که همچون خفته غول آسا تا لنگ ظهر در غارها کپه مرگش گذاشتندی ، حقارت به حدی رسیده زن غارنشین پیتزا سفارش داده مردش زیر ابرو برداشته لابد فردا میخواهد رای بدهندی !!
علی هذا بدینسان دامنه کین و دشمنی فزون گشتندی و هر دم تجمعات اعتراضی در مقابل غارها و دامنه کوهپایه ها فزون گشته از دگر سو این تفرقه مجال بر دشمنان آدمی داده وحوشی بس غریب تر از غول های آدمخوار و دیوان بدسگال همی رجز خوان به میدان شده همه وقت به نیرنگ و ریا مردمان را فریب داده بسی شغالان و کفتارها تجزیه طلب یورش بردندی چند تایی هم قورت دادندی. روزگار به غایت سیه گشت
آن دلاورانی که با شاخ تیز بر جگر گوشه فزندان آدم وُ حوا زور و تی رکس خشمناک یورش بردندی کنون مدهوش دود دیوان بد سگال و کج نهاد ، دلخوش به مطرب ،لب آتش افتاده تا سحرگاه بر دیواره غار چت بنمودندی. دگر ز سرفرازی شکار و بزن بزن اثری نمانده هر چه بود نفاق بودندی و فتنه البته خریت سگ صفتان دریوزه که عمری نان مفت مردمان خورده آروغ روشنفکری زده هم بی تاثیر نبودندی، و بدین سان بشر عصر مفرغ در شراشیبی انحطاط تباهی میرفت تا منقرض شود و خیال همگان راحت شود که ناگه شبی از شبها غارنشینی که تا نیمه شب به رفیق بازی و محفل گردی شهره گشته بود به غارش بازگشتندی ،

آن شب بانوی غار گرز گران را کناری نهاده به زبان اشاره گرم نصحیت شوی خود شد که ای مرد این چه بساطی است برای ما ساخته ای، بچه هایت مدتهاست رنگ گوشت قرمز یخ زده به چشم ندیدندی ، آخر با این دوزار یارانه چه سان شکم آنها سیر نمایم!! به خود بیا دور این دیوان بد نهاد را خط بکش بچسب به یک کاری ، الان همین غارنشین کناری برو ببین چند تا دندان تمساح دور گردن زنش هست، آخر این چه زندگی هست برایمان درست کردی ...لذا در آن زمان کارنوال زرهی سیاه رنگِ قشنگ همراه با گاز اشک آور و تفتگ های شاسمه ای +باطون +سپر +کلاه کاسکت موتور پیاده و سواره در کلان شهر جهندم دره ، دود وُ آتشِ زباله دان های به نرخ خود پرداز به قولِ یکی از عزیزان مجلسِ شورای مصلحت بزرگ غار نشین غار نشینان دغیانوث از حقوق بر باد رفته بازنشستگان در گِل نشسته برای هزینه های سرسام آور معیشت غارنشینی یارانه عهد حجر را به اجرا درآوردندی .
بدینوسیله اولین گفتمان زناشویی بدون خشونت بشری شکل گرفت و به سرعت در میان غار نشین ها باب شده بشر دوره مفرغ سپس رو به مذاکره سیاسی با بشر عصر حجر آوردندی و اندکی بعد صلح نَنِــمودندی تا بنابر درگیری هابیل و قابیل با بیل یکدگررا از پای درآوردندی و سرانجام نیز طیف های مختلف بشری دیوان بدسگال و پست فطرت فرومایه را به جنگل لندن ، فرانسه و غرب وُ شرق عالم اندرز دادندی که تلویحاً (به جنگ به کُش تا زنده بمانندی )پس زدند و در یک گفتمان مهم و حساس برای خروج از غارها و ایجاد اولین اجتماع بشری که بعدها کلانشهر نامیدند به تفاهم رسیدندی که اُم القرای غارنشینان عالم لباس برحق پوشیدندی که ما عدالت غارنشینی را بلد بودندی و در سراسر عالم نه داعش نه تسلیم نبرد با عامریکا ، کریستوف کلمب لعنتی، به کشف آن اتحادیه ناخلف بنیاد نهادندی می بایست تا نابودی نسل بشر در غارنشینان ممالک دنیا آبان ماه را به آذر خونین پیوند ناگسستنی بدعت نهادندی که (هل جزائُ الاحسان اِلا کشتار که بزرگ غارنشین در اندرزی به هم کیشان اشارت فرمودندی النصرُ بالرُعب.یک کلام والسلام

خلدستان : نهادِ بشر ،پیکاری سترگ =>طریقت =غزل بخوان

۩۩۩ ☫ شاعر (طریقت )غزل بخوان ☫ ۩۩۩

از شعر نقره فام سحرها غزل بخوان
ديگر ز نبض روشن فردا غزل بخوان

با ظلمت آشناست دل مردمان شهر
از روز گار روشن ایما غزل بخوان

وقتی که مست باده‌ی شعرِ تو می‌شوم
از ساغر و پیاله و صهبا غزل بخوان

در پیش دیدگان من و انجمان ِ شهر
از کوه وُ دشت وُ دامن صحرا غزل بخوان

وقتی عدالت از همه سو رو به قهقرا
از راز وُ رمز عدل وُ مساوا غزل بخوان

"زین راز سر به مهر که با خون نوشته شد"
هنگامه ی حضور ، خدا را غزل بخوان

با دیدگان نور ، از این نوردیدگان
از قدرت شکوه تماشا غزل بخوان

با ذهن‌ خو گرفته به تنهایی و سکوت
از رعد وُ برق وُ صاعقه اینجا غزل بخوان

شاعر (طریقت) است درین کُنج آسمان
اینجا ز سقف کهنه‌ی دنیا غزل بخوان

( خلدستان )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم.

.

..

.

.

.

هست پنهـــان در نهاد هر بشر
لاجرم جاری است پیکاری سترگ
روز و شب مابین هر انسان و گرگ
زور بـــازو چـــارۀ این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست
ای بسا انسـان رنــجور پــریــش
سخت پیچیده گلوی گرگ خویش
ای بسا زور آفـــــرین مرد دلیر
هست در چنگال گرگ خود اسیر
هر که گرگش را دراندازد به خاک
رفته رفته می شود انــسان پاک
وآنکه از گرگش خورد هر دم شکست
گـرچه انسان می نماید گـرگ هست
هرکه با گُــرگـــش مُـدارا می کند
خُــلق و خــــوی گرگ پیدا می کند
در جـــوانی جــــان گـــرگت را بگیر
وای اگر این گـــرگ گـــردد با تو پیر
روز پیری گرچه باشی همچو شیر
ناتوانی در مـــصاف گــــرگ پـــــیر
مردمان گـَـر یکدگر را می درند
گرگ هاشان رهــــنما و رهبرند
اینکه انسان هست این سان دردمند
گرگ ها فرمانروایی می کـــنند
وآن ستمکاران که با هم محرمند
گرگ هاشان آشــــنایان هـــمند
گرگ ها همراه و انسان ها غریب
با که باید گفت : این حال عجیب

ادامه نوشته

زندگان خوش آبرویِ مُردگان را می برند (این روزها)

این جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوش است

این جهان بی‌من مباش و آن جهان بی‌من مرو

ای عیان بی‌من مدان و ای زبان بی‌من مخوان

ای نظر بی‌من مبین و ای روان بی‌من مرو

شب ز نور ماه روی خویش را بیند سپید

من شبم تو ماه من بر آسمان بی‌من مرو

خار ایمن گشت ز آتش در پناه لطف گل

تو گلی من خار تو در گلستان بی‌من مرو

در خم چوگانت می‌تازم چو چشمت با من است

همچنین در من نگر بی‌من مران بی‌من مرو

چون حریف شاه باشی ای طرب بی‌من منوش

چون به بام شه روی ای پاسبان بی‌من مرو

وای آن کس کو در این ره بی‌نشان تو رود

چو نشان من تویی ای بی‌نشان بی‌من مرو

وای آن کو اندر این ره می‌رود بی‌دانشی

دانش راهم تویی ای راه دان بی‌من مرو

دیگرانت عشق می‌خوانند و من سلطان عشق

ای تو بالاتر ز وهم این و آن بی‌من مرو.

...

گول دنیا را مخور......!!

ماهیان شهر ما از کوسه ها وحشی ترند
بره های این حوالی گرگ ها را می درند

سایه از سایه هراسان در میان کوچه ها
زندگان خوش آبروی مردگان را می برند

حکایت کنند: گرگ اهلی نمی شود برای لقمه ای نان؛ و از هیچ کس توقعی ندارد به جز خودش. او وفاداری سگ را به لجن می کشد و شکوه پوشالین شیر و عقاب را افشا می کند که وفای سگ به نیازش است و شکوه شیر و عقاب شکستنی و سقوط وار است، اما شکوه گرگ در عزت و غرور آزادگی و اتکای به خویش است؛ پس او سلطان زمین و پادشاه آسمان است. او اهل جمع و عوام و وقت گذرانی و خوش گذرانی های عوامانه نیست. یارانش اندکند و هم فکر و هم مسیر و وفادار و شبگرد و پر طاقت و تیز بین و عاقل و خانواده دوست؛ غرور گرگ زیباست، چون اوج عزت و ازادگی است. او هرگز سربار کسی نیست ،حتی عزیزانش و فرزندانش که عمری برایشان جانبازی وایثار کرده است، چون وقتی پیر می شود و توان شکار جمعی را از دست می دهد، کار را به کاردان جوان و قدرتمند می سپارد و از اهل خود جدا می شود ،تا هم سربار کسی نباشد و هم با غرور زندگی کند و با عزت بمیرد. او هرگز تسلیم نمی شود وتملق و دریوزگی نمی کند و برای خودش ارزش و شخصیت قائل است. در قفس عمری ندارد و جانش را برای آزادی می دهد. انگار نافش را با آزادی بریده اند و ذهنش را با شراب عزت مخمور کرده اند. با انسان دوست می شود، ولی هرگز برده و مطیع نمی شود .مانند هیچ کس نیست و از کسی تقلید نمی کند و بازیچه ی سیرک انسان ها نمی شود. او خودش است، خود خودش!

معلوم نیست چه کسی مذاکرات «برجام جان»را دوباره ، به حاکمان ایران گوشزد کرده است . در حالیکه «برجام»،« مرده» بود، و باید از رده خارج می شد. الان هم، نام مذاکرات احیا برجام است . مثل مرده ای که در بیمارستان با شوک الکتریکی برای احیا اقدام می شود. لذا هیچ وجه قانونی ،عرفیو شرعی برای ادامه مذاکرات وجود نداشت و ندارد. از نظر محتوایی نیز بسیاری از تعهدات برجامی اکسپایر شده مثلا قرار بود ده سال یا 5سال تعلیق شود که الان ده سال شده است. فقط یک احتمال داده می شود! و آن خاله بازی به خرج از گلوی ملت. یعنی اینکه بخواهند خانم بازی یا شکم بارگی را از جیب ملت برای عده زیادی فراهم کنند. چه طرف های برجامی که به دلیل بدهی های زیاد قدرت سفر رفتن و خوشگذرانی را نداشتند و چه از سوی ایران که بهانه ای برای فرنگ رفتن نداشتند. زیرا فرنگ رفتن دولتمردان و حاکمان ایران فقط یک نتیجه تاریخی داشته! ایران فروشی برای عشرت و عیش و نوش. البته بنای این کار را شاه عباس گذاشت یا در واقع ملکه انگلیس! آنها برای اینکه ژنوم ایران را بگیرند و نسل تیزهوشی داشته باشند از شاه عباس مخفیانه دعوت کردند تا با هزار نفر قزلباش جوان به کاخ ناتینگهام بروند. و هزار دختر باکره برای قزلباش ها آماده کردند تا نسل ایرانی را برای خود داشته باشند و لذا تا قزلباشها رسیدند، فوری به هریک کنیزکی اهدا کردند! تا عیش و عشرت بکنند و قزلباش ها هم که اکثر مجرد و دور از خانواده بودند فکر کردند این رسم فرنگی هاست که از مهمانان خود اینطور پذیرایی کنند! ولی نمی دانستند حرامزاده هایی از انها تولید می شود که بعد ها ایران را استعمار می کنند. برجام فعلی هم برای همین است، در هتل محل مذاکرات چه حرامزاده هایی از ایران تولید نمی شود تا ژنوم ایرنی ها را داشته باشند و ویروس مخصوص ضد ایرانی تولید کنند. دلیل آنهم پر رو تر شدن همه کشورهای مقابل است! عزبستان هم خودش را صاحب خزا می داند. کره جنوبی هم قیافه می گیرد. آمریکا و اروپا هم هر روز می گویند صنایع موشکی مانع احیای برجام است. اولین و بزرگترین نتیجه آن هم قرارداد 25ساله با چین و 20ساله با روسیه است. یعنی در پرتو این مذاکرات آن قرارداد ها هم امضا شد و کسی اعتراضی نکرد و یا اعتراض ها شنیده نشد. عیب این کار امروز بیرون زد: 21میلیارد دلار ایران در چین لاپوشانی شد و اصلا همه طلب های نفتی ایران از چین هم مالیده شد. روسیه هم جرات کرد اکراین را ضمیمه خاک خود کند. به نظر می رسد برای جلوگیری از این خسارت ها باید هرچه زودتر برجام پاره شود و مذاکرات تمام گردد. فوق ش این است که جای شهید و قاتل عوض شده و ایران را مسئول پاره کردن برجام اعلام می کنند. ولی حداقل طلب های میلیاردی ایران لاپوشانی نمی شود. عجیب است دولتمردان ایران برای 7میلیارد دلار افغانستان! گلو پاره می کنند ولی برای 21میلیارد دلار چین می گویند کذب محض است. گوینده 21میلیارد دلار هرکس بوده دستش درد نکند ولی ما می گوییم 82میلیارد دلار است زیرا به بهانه تحریم پول نفت همه کشورها به چین انتقال می یافت تا به ایران بدهد و او هم نمی داد! ترس از تحریم هم بهانه دیگری است که برای احیای برجام بکار رفته در حالیکه یمن 7سال است در تحریم کامل دریایی و مرزی است ولی اینها می گویند باید مقاومت کند! پیامبر سه سال در شعب ابوطالب در محاصره اقتصادی بود و در این سه سال همه داراییهای خود و حضرت خدیجه را بین مردم تقسیم کرد. آیا این مسئولین که می خواهند سایه تحریم را بردارند تا کنون کدامشان یک ریال به مردم کمک کرده اند؟ یا مثل طالبان همه کمک های دیگران را هم به جیب خود ریختند و بنام مذاکره میلیاردها دلار به جیب زدند؟ اگر راست می گویند به خرج خودشان بروند مذاکره >>>>...

ای کاش ما هم کمی گرگ بودیم!! محمدمهدی طریقت

ادامه نوشته

معلمان واقعی : جو  خوردن الاغ ها  +کار کردن خر ها => حکایت +روایت

۩۩۩ ☫ حکایت روایت معلمان واقعی (طریقت) جو خوردن اُلاغ ها ☫ ۩۩۩

با شاعـران رهگــذرِ سـرنـوشت ها
جــاماندگان قافله ی سرگذشت ها

پائیزِلحظه ها ی زمستان سرشت ها
شُـد نُــوبهارِ رویــشِ اردیبهشت ها

ح(طریقت)جدا کننده متن وبلاگ لاينر وبلاگمحمّدمهدی طریقت

۩خــُلدستان طریقت( جدید )۩

معلِّم واقعی کیست؟ شاید نخستین و مهمترین خصیصیه‌ٔ یک آموزگار واقعی این باشد که او روحیه‌ای حق به جانب ندارد و خود را کلیددار خزانهٔ حقیقت نمی‌داند. آموزگار واقعی نه تنها معطوف به خویش و مشعوف از خویش نیست، بلکه توانِ خودانتقادی و به زیر سؤال‌بردن نگرش‌ها و روش‌های خود را دارد. آموزگار واقعی می‌تواند به دیگران نیز جرأت دهد که خود را و آنچه را که به نام تربیت به خوردشان داده‌اند، نقّادی کنند و زیر سؤال ببرند. تربیت چیزی جز طغیان علیه مدّعیانِ تربیت و تربیت‌های دروغین نیست.

معلم واقعی در این توهّم نیست که باید حق یا حقیقت مطلقی نزد خود را به دیگران بیاموزد، و به اصطلاح آنها را هدایت و تربیت کند. آموزگار واقعی تنها کمک می‌کند که آنها خودِ مدفون شده‌شان را از آوار آن چیزهای مخرّبی که غالباً به نام تربیت و فرهنگ، «نیست» و «ازخودبیگانه»‌شان کرده، بیرون کِشند تا دوباره «هست» شوند و با خویش در صلح و آشتی به‌ سَربَرند. در واقع، آموزگار واقعی نمی‌خواهد که چیزی بر دیگران بیافزاید و آنها را سنگین نماید، بلکه، برعکس، چیزی از آنها می‌کاهد و «سبُکبار»شان می‌کند. تربیت چیزی جز هرس کردن شاخ‌وبرگ‌های زاید نیست.

معلِّم تنها زمانی می‌تواند، به دور از خصلت‌های نیست‌کننده ، برای شاگردانش هستی‌بخش و زندگی‌آفرین باشد که بتواند به جای آنکه هستی و افکار خود را سایۀ سنگینی بر شاگردانش کند، خودش را به سایه ببَرد تا زمینه‌ای برای پدیدارشدن آنها فراهم‌ آید. آموزگار واقعی تنها ما را فرامی‌خوانَد که از آن «خود» که حجاب خود گشته است دست‌برداریم؛ از خودی که نیستیم به درآییم و به خودی که باید باشیم درآییم. به عبارت دیگر، آموزگار واقعی ما را از خود نمی‌سِتاند تا به سوی خویش بکشاند، بلکه ما را از «خودی کاذب» می‌رهانَد تا به «خود راستین» برسانَد.

معلّم واقعی به‌سانِ مامایی در تولّد معنوی ما سهیم می‌شود و به ما مدد می‌رساند تا بتوانیم با فراروی از «خودِ کهتر»مان «خودِ برتر» خویش را متولّد کنیم. تربیت‌کردن چیزی جز مامایی، و تربیت‌شدن چیزی جز نوزایی نیست. به بیانِ بُرّای نیچه: «مربیانِ واقعی شما آزادکنندگانِ شما، به سوی خودتان، هستند» و به زبانِ زیبای مولانا:«تو را هر کس به سوی خویش خوانَد / تو را من جز به سوی تو نخوانم»

معلِّم واقعی کسی نیست که بیشتر از شاگردانش می‌داند، بلکه کسی است که بیشتر از شاگردانش می‌تواند یاد بگیرد و بیاموزد. به عبارت دیگر، تفاوت استاد (آموزگار) و شاگرد، نه یک «تفاوت ماهوی»، که یک «تفاوت درجه‌ای» است: استاد شاگردترین شاگرد است.

🔸 هدایتگر به ما می‌آموزد که استاد تنها یک شاگرد بهتر و جدّی‌تر است؛ شاگردی که برای یاد گرفتن مشتاق‌تر و کوشاتر است. به زبانِ سپهری، می‌توان او را تنها دونده‌ای بهتر در پیِ آوازِ حقیقت دانست، و البته می‌توانیم از ویتگنشتاین هم بیاموزیم که در این عرصه دوندهٔ بهتر کسی است که دیرتر یا هرگز به مقصد (حقیقت / پاسخ نهایی) نمی‌رسد! 🔸 استاد بودن یعنی «همیشه آغازگر» بودن، «همیشه در راه» بودن، «همیشه شاگرد» بودن. از همین رو است که مونتنی، فیلسوف و ادیب فرانسوی قرن شانزدهم، می‌گوید "ترجیح می‌دهم در شصت‌سالگی شاگرد باشم تا اینکه در ده‌سالگی استاد باشم".

معلم واقعی کسی است که مدّعی دانایی نیست و مانند سقراط تنها «می‌داند که نمی‌داند». به یک معنا، آموزگار واقعی کسی است که بیشتر «نمی‌داند»؛ یا دقیق‌تر بگوییم، کسی است که نادانی‌هایش را بیشتر می‌داند. آموزگار واقعی، به تعبیر نیکولاس کوزانوس، فیلسوف و ریاضیدان آلمانی قرن پانزدهم، «جهالتِ عالمانه» دارد.

معلمان راستین هدیه‌ای جز افکندنِ تردید و پرسش، آفریدنِ راز و معمّا برای ما ندارند. البته آن دسته آموزگارانی هم که به مرتبه‌های بالاتری از فرهنگ بشری تعلّق دارند، به مرحله‌ای فراتر قدم می‌گذارند. آنها به نوعی همۀ پاسخ‌ها را از ما می‌ستانند و مبدّل به پرسش می‌کنند، چنانکه راه‌حل‌های‌مان را منهدم می‌کنند و از آنها معمّاهای جدید خلق می‌کنند و اینچنین ما را از طاعون جزمیت می‌رهانند.
معلمان واقعی هیچگاه دیگران را به اندیشه‌های خود دعوت نمی‌کنند، بلکه هماره اندیشه‌های‌شان را با وضوح و روشنی لازم، و البته نه زائد، ابراز می‌کنند، شواهد و دلایلی را به سودشان پیشنهاد می‌دهند، و البته همزمان می‌کوشند مخاطبان‌شان را به تفکّر و استدلال، و داشتنِ ایده‌هایی از آنِ خود، وادارند.
آموزگاران بزرگ هنرمندانه می‌کوشند که امکانِ تعابیر متفاوت و متنوّع، و نه یک تعبیر یگانه و نهایی، از اندیشه‌های خود را فراهم آورند تا از این طریق، فردیت، آزادی و استقلال آدمی را بیشتر پاس بدارند

دوستی تعریف می کرد: در قدیم که ماشین نبود حمل و نقل بار با الاغ انجام می شد، آن موقع ماشین نبود که براحتی و سرعت بشود بار را جابه جا کرد.
- در مناطق کویری که قافله از کلکته می آمد جیره خرها "جو" بود ، وقتی بار انداز می شد جلوی خرها کلی جو می ریختند، در اول که جیره جو به اندازه کافی بود الاغ ها در کمال صلح و صفا برادر وار جو می خوردند و هیچ کس حرص نمی زد، اما زمانی که جو رو به پایان می رسید خرها با جفتک زدن به جان هم می افتادند ، در حد مرگ به همدیگر لگد می زدند تا یکی دو تا که برنده می شدند ته مانده جو را می خوردند.
- بعد از پایان یافتن جو انگار نه انگار که این ها با هم دعوا می کردند همه چیز آرام می شد.
- مثل سیاستمداران وقتی که دم انتخابات می شود به جان هم می افتند، فایل صوتی پخش می کنند ، در مناظره های تلویزیونی همدیگر را به دزدی های کلان و رانت محکوم می کنند تا با این ترفند مردم را گول بزنند، اما وقتی که انتخابات تمام شد و یک تیم برنده شد، بی وفا نیستند سفره را پهن می کنند و دزدها برادر می شوند و با هم از هر گوشه ای می خورند، مردم عادی هم بعد از مدتی یادشان می رود که داستان از چه قرار بوده؟ این ها همه بازی سیاست است که هر چهار سال یک بار در جهان سوم تکرار می شود.

این بود داستانِ👈 «جُفتک پرانی الاغ ها»

نام( طریقت) اول دفــتر نـوشـته شد
گُلواژه ها ‌ی تازه زِ محشر سرشته شد

صـد بار گفته ام که روش هـا کلیشه‌اند
گاهی کمی کلیشه هم ازمن به رشته شد

تفسـیر کـرده اند به جهـان‌ سیرت مـــرا
این عشق بد (!) دوباره مرا رشته رشته شد

بوی تعارضــات جدید از تو دیده انــد
این جاده‌ها که منتظر راه شُشته شد

افتاده این نفس به شماره هر آینه
در انتظار تاب طپش قلبِ کشته شد

هستیم سهم خویش ولی سرنوشتمان
خیلی شبیه جنبش آزاد پُــشته شد !

مادر که از دریچه‌ی وصلت نگاه کرد
گفتا تمام عمر به آهی که کشته شد

هرچند پای دار ولی مادرانه گفت:
حق را نمی‌دهند ! که برحق سرشته شد

احقاق حق بنما تو فقط این کلیشه را:
رمز (طریقت) آخر آخـــر فـرشــتـه شد !

۩#خــُلدستان طریقت (صفحه جدید)۩# ✍️ محمد مهدی #طریقت

ادامه نوشته

ساز وُ دُهل (افزایش حقوق) کارمندان  بازنشستگان (حقوق آخوند ها ودیگران بی نهایت

در سال ۲۰۱۸ بیش از ۳۷۰ کندوی عسل توسط خرس‌ها در سراسر فنلاند و استونی نابود شد. خرس‌ها به قدری به کندوها و محصولات کشاورزان صدمه زدند که دولت مجبور شد ۱۴۳۰۰۰ دلار به عنوان غرامت برای کندوها و عسل از دست رفته و آسیب دیده به کشاورزان بپردازد. با این حال، همه خرس‌ها به دلیل شرایط آب و هوایی دسترسی به زنبورها و عسل ندارند. به عنوان مثال خرس قطبی که در شرایط سرد قطبی زندگی می‌کند هرگز طعم عسل را نمی‌چشد زیرا آب و هوای قطبی برای زنده ماندن زنبورها بسیار سرد است

گاهی چقدربه خودمون حق میدیم؟انقدر که یادمون میره دیگران هم حقی دارن!!

ساز وُ دُهل (افزایش حقوق) کارمندان بازنشستگان (حقوق آخوند ها ودیگران بی نهایت

ساز وُ دُهل (افزایش حقوق) کارمندان +بازنشستگان (حقوق آخوند ها ودیگران بی نهایت

حقوق کارمندان و بازنشستگان از مهر ماه افزایش می‌یابد

مسعود میرکاظمی رئیس سازمان برنامه و بودجه در حاشیه جلسه امروز (یکشنبه، 24 مهر) کمیسیون کمیسیون برنامه و بودجه، اظهار کرد: دولت لایحه‌ای برای ترمیم حقوق در ماه‌های باقیمانده سال ارائه کرده بود که مجلس شورای اسلامی تغییراتی در متن لایحه ایجاد کرد؛ در جلسه علنی امروز مجلس، تصویب شد که لایحه برای بررسی بیشتر به کمیسیون ارجاع و با مشارکت دولت نهایی شود.

وی با بیان اینکه افزایش حقوق، مشمول کارمندان دولت و بازنشستگان لشکری و کشوری می‌شود، افزود: جزئیات این لایحه در نشست امروز کمیسیون مورد بررسی قرار گرفت و درباره موارد اختلافی توافق شد.

رئیس سازمان برنامه و بودجه ادامه داد: تلاش شد که سقف بودجه رعایت شود، هر چند امروز مقداری از سقف بیشتر شد، اما دولت انعطاف نشان داد تا این موضوع حل و لایحه مذکور در صحن مطرح شود.

مسعود میرکاظمی رئیس سازمان برنامه و بودجه در حاشیه جلسه امروز (یکشنبه، 24 مهر) کمیسیون کمیسیون برنامه و بودجه، اظهار کرد: دولت لایحه‌ای برای ترمیم حقوق در ماه‌های باقیمانده سال ارائه کرده بود که مجلس شورای اسلامی تغییراتی در متن لایحه ایجاد کرد؛ در جلسه علنی امروز مجلس، تصویب شد که لایحه برای بررسی بیشتر به کمیسیون ارجاع و با مشارکت دولت نهایی شود.

وی با بیان اینکه افزایش حقوق، مشمول کارمندان دولت و بازنشستگان لشکری و کشوری می‌شود، افزود: جزئیات این لایحه در نشست امروز کمیسیون مورد بررسی قرار گرفت و درباره موارد اختلافی توافق شد.

رئیس سازمان برنامه و بودجه ادامه داد: تلاش شد که سقف بودجه رعایت شود، هر چند امروز مقداری از سقف بیشتر شد، اما دولت انعطاف نشان داد تا این موضوع حل و لایحه مذکور در صحن مطرح شود.

میرکاظمی درباره میزان افزایش حقوق، توضیح داد: حقوق شاغلان یک میلیون تومان و حقوق بازنشستگان نیز 900 هزار تومان‌ افزایش می‌یابد، برای عائله‌مندی 200 هزار تومان و برای هر فرزند 100 هزار تومان به حقوق اضافه خواهد شد، البته موضوعی تحت عنوان پرداخت بیشتر از 900 هزار تومان به بازنشستگان مطرح است که جمع‌بندی شد.

رئیس سازمان برنامه و بودجه درباره زمان اجرایی شدن افزایش حقوق کارمندان و بازنشستگان کشوری و لشکری، گفت: نظر این است از آنجا که مبلغ افزایش، بیشتر شده، از مهر ماه این موضوع اجرایی شود.

ادامه نوشته

شاعر (طریقت) درین کُنج آسمان +از شعر نقره فام سحرها غزل بخوان

۩۩۩ ☫ شاعر (طریقت )غزل بخوان ☫ ۩۩۩

از شعر نقره فام سحرها غزل بخوان
ديگر ز نبض روشن فردا غزل بخوان

با ظلمت آشناست دل مردمان شهر
از روز گار روشن ایما غزل بخوان

وقتی که مست باده‌ی شعرِ تو می‌شوم
از ساغر و پیاله و صهبا غزل بخوان

در پیش دیدگان من و انجمان ِ شهر
از کوه وُ دشت وُ دامن صحرا غزل بخوان

وقتی عدالت از همه سو رو به قهقرا
از راز وُ رمز عدل وُ مساوا غزل بخوان

"زین راز سر به مهر که با خون نوشته شد"
هنگامه ی حضور ، خدا را غزل بخوان

با دیدگان نور ، از این نوردیدگان
از قدرت شکوه تماشا غزل بخوان

با ذهن‌ خو گرفته به تنهایی و سکوت
از رعد وُ برق وُ صاعقه اینجا غزل بخوان

شاعر (طریقت) است درین کُنج آسمان
اینجا ز سقف کهنه‌ی دنیا غزل بخوان

( خلدستان )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم.


↘<<< ادامه مطلب<<<<

ادامه نوشته

در پردهٔ دل (طریقت)ار رقص کند

۩۩۩ ☫ اشعار (طریقت) قصاید : گوش می کنید ۩۩۩

چگونه بر بی خوابی ایام کرونایی غلبه کنیم؟- اخبار خواندنی - اخبار ...

آواز عاشقانه ی ما گوش می کنید

حق با سکوت بود، ندا گوش می کنید

دیگر غزل هوای سرودن نمی کند

تنها بهانه بهر صــدا گوش می کنید

سربسته ماند بغض گره خورده در قفس

آن گریه های عقده گشا گوش می کنید

ای داد، ازین فراق که با دل وفا نکرد

فریاد از عزا که عزا گوش می کنید

آن روزهای خوب که دیدیم وُ خواب بود

خوابم پرید و خاطره ها گوش می کنید

«بادا» مباد گشت و «مبادا» به باد رفت

«آیا» ز یاد رفت و «چرا» گو ش می کنید

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند

نفرین و آفرین و دعا گو ش می کنید

تا آمدم که فـکر خـــداحافظی کنم

آمد تــرانه خــدا گوش می کنید

(ح. خُلدستان طریقت)محمّدمهدی طریقت

من شاعری از کمال می آموزم

دیوانگی از جلال می آموزم

در پردهٔ دل سیال تو رقص کند

آوازِ خوش از خیال می آموزم

من عاشقی از عیال آموخته ام

بیت و غزل از جمال می آموزم

در پردهٔ دل (طریقت)ار رقص کند

من رقص خوش از غزال می آموزم

ادامه نوشته

شمیم :خلدستان (طریقت) عطرآگین شد +گوش کنید

۩۩۩ ☫شمیم :خلدستان (طریقت) عطرآگین شد ☫ ۩۩۩

از گلستان آمدی، خُمخانه عطر آگین شد
ازشبستان می روی ،ویرانه عطر آگین شد

من خراباتی نشینم چون پریشان خاطران
گیسوان را شانه کردی شانه عطر آگین شد

زین گلستان ادب با آن گل افشانی که بود
عود، می سوزانی وُ پروانه عطرآگین شد

لعل گلرنگ تو را در ساغرِ می بوسه زد
ساقی اندیشه ام پیمانه عطرآگین شد

شعر جوشید وُ جنون گل کرد و افسون ژاله کرد
تا به صحرای جنون افسانه عطرآگین شد

از شمیم شعر :خلدستان (طریقت)بی سبب
ساقی وُ ساغر، می وُ میخانه عطرآگین شد

دستور پخت قیمه در دوره قاجار + عکس

آن بی‌وفا که چشمِ ترِ ما ندید کو
همچون غزال در دل صحرا رمید کو

دور از نگاه مست تو برشانه‌های شعر
اشکم چو موج بر رخ دریا چکید کو

بر باغ آرزوی من آن یار سیمتن
همچون نسیم بر سر گل‌ها وزيد کو

تا خون به جای اشک بریزم ز دیدگان
با تیر عشق خویش دل‌ِ ما دريد کو

آن طایر امید ، ز بامِ دلِ غمین
همچون خیال در دل شب پرکشید کو

چون مرغ کز شکستن شاخی ز جا پَرید
آهنگ دل‌شکستن ما را شنید کو

بر باغ خاطرات من آن شاعر نسیم
دامان خود به انجمن گل کشید کو

همراه مرغ عشق ، به دامان دشت‌ها
شاعر(طریقت)است ، چو عنقا پرید کو

1

مراسم استقبال رسمی از رییس جمهوری هندوراس در پکن/ آسوشیتدپرس

1

برگزاری جشنواره جنگ گوجه در شهر سوتامارچان کلمبیا/ خبرگزاری فرانسه و گتی ایمجز

1

1

سلفی گرفتن دختر لبنانی با گربه اش در مقابل یک تانک مرکاوای اسراییلی در منطقه مرزی کفرشوبا در جنوب لبنان/ خبرگزاری فرانسه

1

باران و سیلاب در شهر داکا بنگلادش/ رویترز

1

1

1

حضور ترامپ در کنوانسیون حزب جمهوریخواه در ایالت کارولینای شمالی/ رویترز

1

ادامه نوشته

این نیز بگذرد ( طریقت )به همین صاف وسادگی

۩۩۩ ☫ این نیز بگذرد ( طریقت )به همین صاف وسادگی ۩۩۩

هر ثانیه که میگذره از زمان، با صدای تیک تاک عقربه ی ثانیه شمار، یکقدم به مرگ نزدیکتر میشیم! نمیگم تا ابعاد منفی زندگی و هستی رو پررنگ کرده باشم! که البته مرگ بخش غیرقابل انکار زندگیه! بازگویی این قضیه به این خاطره که آگاه باشیم و بدونیم یکی از همین روزهای به ظاهر معمولی، دیر یا زود با هر اتفاقی یا جریان قابل پیش بینی یا حتی غیرقابل پیش بینی چشم به روی دنیا میبندیم! و تنی که سالها باهاش تو خوشی و ناخوشی دنیا سهیم شدیم، برای همیشه دفن میشه!

پیش از این اتفاق باید به خود اومد و کاری کرد! هرکسی رسالتی داره در این جهان! باید رسالتت رو پیدا کنی و براش زمان بزاری.. چی از جهان میخوای که بایستی دنبالش باشی؟ پیش از اتمام این بی بازگشت، دست به کار شو.. !

بچه قمری(یاکریم) رو زمین مرده بود

زنبور قرمزای بزرگ روش نشسته بودن خوشحال

و در حال خوردن

اون چیزی که برای یکی عزاست

برای دیگری میتونه عروسی باشه در هرصورت

بازی دنیا رو اینطوری ببینی زیاد جدیش نمیگیری

چون روزی اُون زنـــبـــورای قرمز عزادار میشن

و قمری(یاکریم) عروسی می گیرند...

این نیز بگذرد ...

۩۩۩ ☫ دل جفنگ است (طریقت)تو اگر برگردی ☫ ۩۩۩

شعرم اندازه ی یک بیت برایت تنگ است
آنقدر تنگ که با هر غــزلی در جنگ است

آنقدر جنگ که با هر غزلی دور شدی
مثنوی یافته ام بافته صد فرسنگ است

به غزلهـای منِ شیفته عادت داری
چون تو معشوق برای منِ عاشق ننگ است

مشکل انگار رقیب من و دلتنگی نیست
چشمهای تو پر از وسوسه نیرنگ است

غزل از این همه نامردی تقدیر شکست
هرچه سنگ است برای منِ شاعر لَنگ است

این غزلها اثری در تو ندارد انگار
شده ام شاعر وُ انگار دلت از سنگ است

دل جفنگ است (طریقت) تو اگر برگردی
می شود دید که این شعر پُراز آهنگ است

حـاضرم بــاده بریزم که تو درمان بشوی

حالت شاعـریـم را سر و سامان بشوی

می شوم خاک قدومت که پر از گُل بشوم

خاکِ ره می شوم اینجا که تو باران بشوی

در دل شعــر فقط جُور کنِ قـــافیه ام

می نویسم به ردیفی که تو یاران بشوی

غنچهٔ دل شده پژمرده ز بیداد خزان

کاش از ره برسی فصل بهاران بشوی

خوب دانم که تو ماهی و چو عاشق گردی

خال تک در ورق جمله نگاران بشوی

یا زلیخا بشو، لِـیلیِ مجنون صفتان

گرچه یوسف بشوم باز تو کنعان بشوی

آسمان دل من صاف و زلال است ولـی

در سماوات دلم زهره وُ کیوان بشوی

همچو دُری و تو را قدر و بها بسیار است

خالقت خواسته تا لولؤ و مرجان بشوی

خلقتت کرده خدا از سر فرصت تا تو

صاحب طرهٔ گیسوی پریشان بشوی

شاعرم اهلِ(طریقت) برسی راحت جان

به دلم همچو گلی ساکن بُستان بشوی...

۩۩۩ ☫ تو با هجران (طریقت) را بزن آهنگ دلتنگی ☫ ۩۩۩

چقدر شعـر سرودم قلمم شاعر شد
قلمِ ســوختــه ای ســاحــرهٔ نــادر شد
گفتمت عاقل این جمع تو بودی پی ازین
گفت: از عشق زلیخـا ز گنـه طاهر شد
پس این شـعر سـرایـم زِ بیــانِ یـوسـف
آدمی سوخته فـرهــاد بسی قــادر شد
بعد ازین عاقلِ محنون همه رِندان مغـان
از ازل لیلیِ شیرین زلیخـابه ابدظاهر شد

بــــــــسم الله الرحــــمن الرحـــــیم*قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشَاءُ وَتَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشَاءُ وَتُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ ۖ بِيَدِكَ الْخَيْرُ ۖ إِنَّكَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ.(آل عمران/۲۶)

خمارم یارِ فرزانه تورا مستانه می خواهم

شب آمد یارِ خُمخانه تو را دیوانه می خواهم

در آن تاریکــی مطلق تــو را پیدا کـنـم زورق

میان رقص هر آهنگ من آن جُنبانه می خواهم

قلم را تا تَــهِ آخر فــرو کــرد است در ساغر

خرابت گشته ام ساقی من آن شاهانه خواهم

شبیه آن قلــمدانی قـــلم را در میــان داری

طبیب وادی عشقم شب میخانه میخواهم

بیــا بانـو غزل بانو نگــاهی برنــگاهم کن،

توسل کن تو بر ساقی تو را مردانه می خواهم

تو نی داود من بودی چنین مست و غزلنوشی

من آن گلواژه ی چاکت من آن پیمانه می خواهم

مرا ای دختِ پاییزی شدی اینگونه آشفته

بیا ای مو پریشانم ! دمادم شانه می خواهم

تو با هجران (طریقت) را بزن آهنگِ دلتنگی

رفیق وصل وُ مهجوری تو را درخانه می خواهم

محمّد مهدی طریقت جدا کننده متن وبلاگ لاينر وبلاگ

عاشق "از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گُذَری؟!"
به گمانم پس ازین خسته وُ بی بال وُ پری!!

"قَفَسَت" سَرد وُ دلت گَرم وُ نگاهت شَبگَرد!
چِه طلوعی! چه غروبی! چه نمازِ سَحَری؟!

مگر از کوچِ "زمستانیِ" خود، واماندی؟!
اینچنین "حَبسِ" دِی وُ بهمنِ "بُرجِ" دِگَری؟!

همه جا، دانه‌یِ غم بود وُ نبود از تو خبر؟!
کو "پرستویِ" دماوندِ "چرا بی اَثری!"

چه "ستم‌ها" تو از این "خانه‌بِه‌دوشی" داری؟!
چه "نوائی" چه فَغانی! چه خُروش وُ خطَری!

مگر از بارِ غمم، "بندِ" دلت پاره نَشُد؟!
به؛ گناهی که نَکَردی ؛ تو بگو مختصری!

غمِ "آب" وُ غمِ "نان"بُرده زِ اَنَفاس ‌رَمَق،
به چه شُوقی بِنِویسم، غَزل جِن و ُپری

مگر از جانِ خودت سیر شدی مرغِ عَزا؟
که "بِبُرَّند" سَرَت را بِه؛ دلیل وُ "نظری"؟

واعظان‌ جلوه‌ به محراب‌ و‌ُ به منبر‌ کردند
می ‌فروشند همه: مال خری "بار " بری

به چه شهری بِرَوی یا به کُجا بُــِگْریزی؟"
ای حقیقت زِ غزلهای(طریقت)چقدربا‌‌خبری!

جدا کننده متن وبلاگ لاينر وبلاگجدا کننده متن وبلاگ لاينر وبلاگ

شبیه بت شدی آنقدر هم هتاک لازم نیست!
فریدون را تبر بر دوش ولی ،ضحاک لازم نیست

یکی با ریشه بودن را که وحشتناک لازم نیست
برای قد کشیدن آفتاب و خاک لازم نیست

نفس هایم شبیه شهر طهران پر از دود ست
به رغم زندگی کردن هوای پاک لازم نیست

یکی در من شبیه من که دلخسته است از حاکم
به قصد بازگشتن کنج عزلت، لاک لازم نیست

درون خمره ای از می هزاران میل جوشیدن
تو را چون خون سرخی بر رگان تاک لازم نیست

سوار اسب می تازی به من چون پادشاهانی
برای فتح این اقلیم ،گرد و خاک لازم نیست

بنازم دلبری این غزالی را که مثل ماه
پلنگِ منزوی صیاد بی بنیاد ینه چاک لازم نیست

عجب زخمی به خود دارد دل آن طرز نگاهت را
شراب کهنه ی شیراز چرا تریاک لازم نیست

یکی چون من مشاعـر می شود اما برای شعر
بریدن از تعلق ها(طریقت) ، پاک ، لازم نیست

تصویر مرتبط

( خلدستان )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم.


↘<<< ادامه مطلب<<<<

محمّدمهدی طریقت

ادامه نوشته

 برآستان اصفهان (یا نصفهون )تصاویر منتخب

۩۩۩ ☫ برآستان اصفهان (یا نصفهون )تصاویر منتخب ☫ ۩۩۩

Atrium ( میدان سبز در اردیبهشت )  iran largest shopping mall & isfahan shopping mall

۩۩☫برآستان جانان : (طریقت )نصفهون/ اشعار ۩۩۩

مسجد شیخ لطف الله ( اصفهان )

این مسجد شهرتی جهانی دارد بسیاری از گردشگران خارجی برای بازدید از این بنای تاریخی

با رنگ لاجوردی به قدمت زمان صفویان (300سال)بازمی گردد.معماری این بنا به دستور شاه

عباس اول در سال 1011تا 1028 حدود 17 سال به طول انجامید .این مسجد در مجاورت میدان

نقش جهان روبروی عمارت عالی قاپو قرار دارد .

خاطرات زنده رود ِ با صفای نصفهون !
شاه راه ِ آبی و بی انـتهای نصفهون !

آسمان صاف وُ زمین سبز وُ زمان‌ طبق ِ مراد!
باغهای ِ رنگ رنگ و دلگشای نصفهون !

نغمه های رود بود وُ مردمانی خوش صدا ؛
دلخوش ازین سمفونی شور وُ نوای نصفهون!

فارغ از نیرنگ ِ دوران در کنار ِ زنده رود ؛
دست در دست ِ نگار ِ با وفــای نصفهون !

می شدیم از چشم ها در بیشه ها پنهان ولی؛
در مسیری گُل به دامان رد پای نصفهون

نشئه می گشتیم و سرمست شراب ِ دوستان؛
منقل وُ سیخ وُ کباب وُ اشتهای نصفهون !

نصفهون نصف ِ جهان بود و سرای زندگی !
نقش در نقش جهان با ادعای نصفهون !

سی .سه پل یا چلستون را خواجو معمار پُل !
شد چنین حال ِ نزار و غم فزای نصفهون !

باز اگر آن آب ِ رفته باز می آمد به جـــوی؛
می شد اینجا چون قدیم آب و هوای نصفهون !

کاش در احقاق ِ هر ظلمی که بر ما شد تباه ؛
در (طریقت) صولت ِ ملی گرای نصفهون !

خــُلدستان طریقت ( صفحه :قصیده غزلوار)۩# محمد مهدی طریقت

ح(طریقت)محمّدمهدی طریقت

ســرشـب سـرِ قتــل وُ تـــاراج داشت

سحرگه نه تن سر نه سر تاج داشت

به یــک گـــردش چــرخ نیـــلوفــری

نه نادر به جا ماند وُ نه نــادری

***

بنازم من این چرخ پــیروز را

پَریروز وُ دیـــروز وُ امــروز را

یاد باد از آن �بهشتی� تا �ظریف� خارجه ؛
بر سر ِ بیدادها نقش ِ رسای نصفهون ی پرگارِ زیباییِ شهرِ اصفهان،
تو اگر خواهی ببینی پس بیا نقش جهان

مسجد زیبا وُ عالی‌قاپو وُ بازارها.
جلوه گر گَشته ز هر سمتی و‌سویی بی گمان

بگذار ز باغ و گل بگویم
از وصف سی و سه پل بگویم
سعید آزاد

نقش جهان در آینه اصفهان ببین
نصف جهان رها کن و نصف جهان ببین

محمد قهرمان

به جز در آب و آیینه ندیده مثل و مانندش
سکندر گرد عالم گشت همچون حرف افواهی
نجیب اصفهانی

کاخ عالی چهل ستونت باصفا

مسجد شیخت پر از عطر خدا

منصور مقدم

که گفته اصفهان نصف جهان است

اگر باشد جهانی اصفهان است

شاه طهماسب صفوی

دیدی تو اصفهان را آن شهر خلد پیکر

آن سدره مقدس وان عدن حور پرور

عبدالرزاق اصفهانی

<<ادامه تصاویر نمایشگاه بین المللی اصفهان

ادامه نوشته

همآن راهم که در پایان(طریقت) به (خُلــدستــان) عنوانی تراوَد

۩۩۩ ☫ برآستان جانان (طریقت)سحر:شیرین سخن ☫ ۩۩۩

همان ابرم که بارانی تراوَد
برای زندگی جانی تراوَد

همآن برفم که در سرمای بهمن
رُخِ شاد و نمایانی تراوَد

همآن ماهم که در شبهای آرام
حضورِ خوب وِجدانی تراوَد

همآن برگم که از لبخندِ پاییز
دمی احوالِ خندانی تراوَد

همآن بغضم که در چشمانِ آدم
نگاهِ تلخ و گریانی تراوَد!

همآن رودم که از امواجِ طوفان
به نابودی هراسانی تراوَد

همآن راهم که در پایان(طریقت)
به (خُلــدستــان) عنوانی تراوَد

****

ذوق با شوقم شراری درفکند
شعله طفل نی‌سواری درفکند

آرزوهای همه اهل ادب
از کف خاکم غباری درفکند

کلِ دیوان یک نگه عرض است و بس
آینه درجا دچاری درفکند

ساغر وُ ساقی همه خمیازه‌اند
عیش این‌ گلشن خماری درفکند

ای که می نازی به حسن عاریت؟
حُسن ما آیینه‌داری درفکند

می‌رود صبح و اشارت می‌کند
روز وُشب تقوبم ‌واری درفکند

تا شوی آگاه ، به ناگه رفته است
وعدهٔ وصل انتظاری درفکند

توشه از جانِ جهان برداشتن
توشهء بنیاد ‌کاری درفکند

این سحر افتاده در دامان تو
گر بیفشانی غباری درفکند

چند در تمثال وی فرسودن است
عیش کن دامی‌که تاری درفکند

صد جهان معنی به لفظ ما‌ گم است
چهره زیبا آشکاری درفکند

غرقهٔ وهمیم ورنه روز وشب
از تنک آبی‌ کناری درفکند

همسرش از همرهان غافل مباش
فرصتی ایجاد باری درفکند

شد(طریقت) با سحر هنگامه ای
فخرها دارند و عاری درفکند

....

به یادِ خاطرات رفته بر باد

ونک را پرسه‌ می زد میرداماد

به یادِ : دوستانم در ولنجک

جفا در (وَن) نموده گشتِ ارشاد

...

ادامه نوشته

خلدستان طریقت :اشعار +روایات =>حکایات

۩۩۩ ☫ برآستان جانان (سعدی)شیرین سخن ☫ ۩۩۩

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست

طاقتِ بارِ فراق این همه ایامم نیست

خالی از ذکرِ تو عضوی چه حکایت باشد

سرِ مویی به غلط در همه اندامم نیست

میلِ آن دانه ی خالم نظری بیش نبود

چون بِدیدم ؛ رَهِ بیرون شدن از دامم نیست

شب بر آنم که مگر روز نخواهد بودن

بامدادت که نبینم ؛ طمعِ شامم نیست

چشم از آن روز که برکردم و رویت دیدم؛

به همین دیده سرِ دیدنِ اقوامم نیست

نازنینا مکن آن جور...که کافر نکند

ور جهودی بکنم بهره در اسلامم نیست

گو همه شهر ؛ به جنگم به درآیند و خلاف

من که در خلوتِ خاصم ؛ خبر از عامم نیست

نه به زرق آمده‌ام تا به ملامت بروم

بندگی لازم اگر عزت و اکرامم نیست

به خدا و به سراپای تو کز دوستیَت؛

خبر از دشمن و اندیشه زِ دُشنامم نیست

دوستت دارم اگر لطف کنی...ور نکنی؛

به دو چشمِ تو که چشم از تو به انعامم نیست

( سعدیا )نامُتناسب حَیَوانی باشـــد

هر که گوید که دلم هست و دلارامم نیست

۩۩۩نه قم میریم نه کاشون :لعنت به هر دوتاشون ۩۩۩

یکی از حکایات عطار بیتی با عنوان ( به بازار تکبر می خرامی / نیارد گفت کس با تو چه نامی) وجود داشت که توجهم را جلب کرده بود و در طی تحقیقاتم متوجه شدم نیارد گفت کس با تو چه نامی؟ یعنی هیچ کس جرئت ندارد از تو بپرسد اسمت چیست. این تعبیر هنوز در کدکن رواج دارد که می گوید (فلان کار را می کنم و اسمت را هم می آورم) مثلا (می زنم توی گوشت و اسمت را هم می آورم) یعنی با شجاعت و جرئت کاری را انجام می دهم.یکی از اصطلاحات معروف شعرا اصطلاح (حجاب به معنی مانع) است. عطار نیز در یکی از حکایات خود بیتی با عنوان (زِ حُبِّ مال و حُبِّ جاه برخیز / حجاب خود تویی، از راه برخیز)آورده بود که کنجکاو شدم از معنی آن سر در بیاورم.قبل از همه بایزید بسطامی ، عارف و اسطوره ی بزرگ کتب عطار، گفته است: (آن کس که خود حجاب خویشتن است چه چیز حجاب او تواند شد؟) و محمد بن عبدالجبار نفری ، عارف قرن چهارم، گفته است: (حجاب تو نَفس توست که حجاب ترین حجاب هاست.) و ابوسعید ابوالخیر گفته است: (حجاب میان بنده و خدا، آسمان و زمین نیست. عرش و کرسی هم نیست. پنداشت و مَن بودن ماست که حجاب است. منیت و نفس خود را از میان برگیر تا به خدای رسیدی.)

۩۩۩نه قم میریم ، نه کاشون : لعنت به :هر دوتاشون ۩۩۩

خــُلدستان طریقتشعار:دوبیتی )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم


ادامه نوشته

هیهات (طریقت) که شقایق شده باشی=> خلدستان طریقت

۩☫هیهات (طریقت) که شقایق شده باشی ۩۩


شاعر شده یک مرتبه عاشق شده باشی

دیوانه ی در چشمِ خلایق شده باشی

هرگز شده در زمزمهء شعروُسرودی

درگیر وُ گرفتار علایق شده باشی

بیرون بزنی هر شب از این خانه تنها

در حق خودت نیز موافق شده باشی

آیا شده شعرت بشود همدم نامرد

یک ثانیه هم آینه ی دق شده باشی

شاعر شده دریا بشوی موج بگیری

طوفان بوَزَد باد منافق شده باشی

دریاشوی وُ کشتی بشکسته درامواج

هم صحبت مرغابی و قایق شده باشی

من سوخته ام ،دست خودم نیست(طریقت)

هیهات طریقت که شقایق شده باشی

#خــُلدستان طریقت(صفحه جدید)۩# محمد مهدی #طریقت

https://s9.picofile.com/file/8292659050/a1080.gifhttps://s9.picofile.com/file/8292659050/a1080.gif

۩خــُلدستان طریقت(خطبه دوم )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

اشعار:(طریقت )حکایت +روایت (دوبیتی) شعر

۩۩☫دوبیتی (طریقت)اشعار ۩۩

is8b_photo_2018-09-21_12-48-28.jpg

این دهر که می‌باشد گاه از تو وُ گاه از من

پاینده نخواهد ماند خواه از تو وُ خواه از من

این کاخ سلاطین را هر دَم به کسی دادند

جاوید(طریقت)دان خواه از تو و خواه از من

در پـــردۀ ساز ما حقیقت بسیار

در گردش این زمان شریعت بسیار

در محضر مومنین همه گوهرِ ناب

در گوشهء گنج ما (طریقت) بسیار

۩۩۩ ☫ اشعار(طریقت)دوبیتی ✍️ ۩۩۩

به غم کسي اسيرم که خبر زِ غم ندارد

به خدا قسم خودآ را ،که زِ جام ،جم، ندارد

من وُ جامِ جم فروشان به (طریقت)م بنوشان

غـمِ آرزوی نوشـین هله بیـش وُ کـم ندارد

با شاعـران بادهء فرهاد رفته ایم

درروزگــار درد وُ غم از یاد رفته ایم

ما راویانِ قصه ی برباد رفته ایم

بنیاد داد را به قیمت آزاد رفته ایم

خدای بزرگ! من به چه موجودی تبدیل شده‌ام؟ شما مردم چه حقی دارید که زندگی‌ام را به هم بریزید, وقت و عمرم را بدزدید, در روحم سرک بکشید، شیره‌ی افکارم را بدوشید, مرا مصاحب خود، فرد مورد وثوق خود و دفتر سیار اطلاعات خود بدانید؟ فکر کرده‌اید من که هستم؟ من سرگرم‌کننده‌ی دستمزدبگیر شما هستم که هر شب باید پیش چشم شما احمق‌ها کمدی‌ای اندیشمندانه بازی کنم؟ من برده‌ام که خریداری‌ام کرده‌اید و پولم را حساب کرده‌اید تا در مقابل شما علاف‌ها روی شکمم بخزم و هر کاری که می‌کنم و هرآنچه می‌دانم نثار شما کنم؟ آیا روسپی‌ای هستم در روسپی‌خانه؟ من مردی هستم با زندگی‌ای حماسی که تلاش می‌کند تا دنیا در نظرش قابل تحمل‌تر بیاید. اگر در لحظه‌ی ضعف و فتور , در لحظه‌ی تمدد اعصاب و آرامش بخار از سرم بلند می‌شود -مثل خشمی چون آهن سرخ و داغ که با آب واژه‌ها خنک می‌شود- رویایی پرشور در لفاف صور خیال, خوب یا آن را بخوانید یا از آن بگذرید... اما آزارم ندهید! من مردی آزاد هستم و به آزادی‌ام نیاز دارم. باید در تنهایی و انزوا به شرم و رسوایی و یاس و استیصالم فکر کنم. من به آفتاب و سنگفرش خیابان‌ها نیاز دارم, بدون همراه یا بدون گفتگو, رودرروی خودم. از جان من چه می‌خواهید؟ وقتی حرفی برای گفتن داشته باشم چاپش می‌کنم. وقتی چیزی برای نثارکردن داشته باشم نثارش می‌کنم. فضولی‌تان دلم را آشوب می‌کند! تعریف و تحسین‌هایتان خوار و خفیفم می‌کند! چایتان مسمومم می‌کند! من به هیچ‌کس مدیون نیستم. من فقط در پیشگاه خداوند جوابگو خواهم بود- البته به شرط آن که وجود داشته باشد.

مدار راس‌السرطان

۩☫اشعار:(طریقت )حکایت +روایت (دوبیتی) شعر ۩

نه شورِ مرگ نه تصمیم زند‌گی داری
تو عنکبوتی و در جالِ خود گرفتاری

هزار سال نشستم ترا للو گفتم
هنوز بچۀ شیطان... هنوز بیداری!؟

سرک همان سرکِ تنگ و خر همان خرِ لنگ
دلم گرفته ازین زنده‌گیِ تکراری

چه بود جمعۀ من؟ جز دوباره شنبه‌شدن
تمامِ روز سپس واژه‌های بی‌کاری

شما و سازش‌تان راه حل و مشکلِ تان
من وُ (طریقتِ) من زند‌گی و ناچاری

پادشاه به نجارش گفت: فردا اعدامت میکنم، آن شب نتوانست بخوابد.

همسرش گفت:”مانند هرشب بخواب، پروردگارت یگانه است و درهای گشایش بسیار ”

کلام همسرش آرامشی بر دلش ایجاد کرد و چشمانش سنگین شد و خوابید
صبح صدای پای سربازان را شنید، چهره اش دگرگون شد و با ناامیدی، پشیمانی و افسوس به همسرش نگاه کرد که دریغا باورت کردم. بادست لرزان در را باز کرد و دستانش را جلوبرد تا سربازان زنجیر کنند. دو سرباز باتعجب گفتند:
پادشاه مرده و از تو می خواهیم تابوتی برایش بسازی، چهره نجار برقی زد و نگاهی از روی عذرخواهی به همسرش انداخت،همسرش لبخندی زد و گفت:“مانند هرشب آرام بخواب، زیرا پروردگار یکتا هست و درهای گشایش بسیارند ”

خــُلدستان طریقتشعار:دوبیتی )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته