خلدستان طریقت: یلداتر از آنیم  که  دیوانه نباشیم = شب یلدا بیاد پیشم بمانه

اشعار بزرگان همیشه مصداق نداره .

مثلا بنی آدم....!آیا واقعاً ز یک گوهرند !؟

والله من هنوز در شک وتردید هستم با وجود این همه درد در جامعه که مصداق اعضا بدن هستند مابقی اعضا همچنان بر قرار و بی خیال و شاد و. مشغول عشق حال ..هستند .

شاید اندیشه حفظ منافع فردی و بعضا خانوادگی وحژبی ارجح تر و اولا تر از هویت انسانی وجمعی باشد .

اندیشه دینی که در خفا قابل‌قبوله اما در عیان نهایت .... بماند.

شب یلدا شدم من سوی خانه گرفتـم پرتقـال وُ هندوانه
خیار وُ سیب وُ شیرینی وُ آجیل دوتـــا جعبه انــــار دانه دانه
گز وُ خربوزه و پشمک گرفتم بــرای خاطراتی جــــــاودانه
شب یلـــدا بدین بالا بلندی فـلان خواننده می خواند ترانه
به گوشم میرسد از دور وُ نزدیک نوای دلکشِ چنگ وُ چغانه
پس از صرف طعام وُ چای وُ میوه تقاضا کردم از عمّه سمانه
که از عهــد کهن با ما بگوید زِ رَســم باســـتان وُ آن زمانه
چه دل می برد ایشون دلبرانه پس از ایشان مرا بوسید چانه
نمی دانم چرا یک دفعه نامِ “جنیفر لوپز” آمــــــــد در میانه
عیالم گفت:خواهان منی تو و یا خواهان آن مست چمانه؟
به او با شور وُ با غماض گفتم: عزیزم با اجازه، هـر دُوانه!!
نمی دانی چه بلوایی به پا شد از آن گفتـار پاک و صادقانه
به خود گفتم :چرا؟دادی بهانه ”مگر” دیگر شود وی راضیانه
خلاصه آنچنـان آشــوب گردید که افتـــادم برون از آسـتانه
ز پشت در زدم فریاد وُ گفتم: “مدونا” هم کنارش، همسرانه!!
شبِ یلدا به روی من نشد باز شدم چـون مرغ دور از آشیانه
شب جمعه بـرای وی نوشتم: ندامت نامــه، امّضـا محرمانه
نمی دانم اگــر نامه بخوانه شبِ جمعه میــآد پیشم بمانِه
درِ گوشش کنم صد بار تکرار- *بگویم آخرین حرفــــم همانه!!

«شب یلدا» یک جشن ایرانی باستانی است که طولانی‌ترین شب سال یعنی انقلاب زمستانی را نشان می‌دهد. این نماد پیروزی نور بر تاریکی است، زیرا از این شب به بعد، روزها به تدریج طولانی تر می شوند. این شب مملو از گردهمایی های خانوادگی، داستان سرایی، شعر و ضیافت است که هم گذر زمان و هم تجدید زندگی را گرامی می دارد. انار و هندوانه نمادهای کلیدی یلدا هستند. انار با دانه های قرمز یاقوتی خود نشان دهنده زندگی، باروری و جاودانگی است که نماد ماهیت چرخه ای زندگی است. هندوانه با رنگ داخلی قرمز روشن خود نماد گرما و شادی تابستان است و تضادی با سرما و تاریکی زمستان ارائه می دهد. هر دو میوه در طول جشن لذت می‌برند، رنگ‌های زنده و طعم‌های غنی آن‌ها به عنوان یادآور نعمت طبیعت و نوید بازگشت نور است!

مدت‌ها پیش از ظهور مسیحیت، گیاهان و درختان سبز معنای ویژه‌ای برای مردم ایران در فصل زمستان داشته‌اند. همین‌طور که امروزه مردم خانه‌های خود را با درختان کاج و صنوبر تزئین می‌کنند مردم باستانی پارس نیز شاخه‌های درختان را بر روی درب‌ها و پنجره‌های خانه‌های خود آویزان می‌کردند. در بسیاری از کشورها مردم باور داشتند که این درختان سبز آن‌ها را از جادوگری، ارواح، ارواح شیطانی و بیماری‌ها دور نگه می‌دارد.

درخت صنوبر به‌طور سنتی در جشن‌های مسیحیان و کافران برای هزاران سال استفاده می‌شده‌است. کافران هنگام انقلاب زمستانی از این درختان برای تزئین خانه‌های خود استفاده می‌کردند. مسیحیان این درختان را نماد زندگی همیشگی با خدا می‌دانستند. هیچ‌گاه مشخص نشده است که این درختان برای نخستین بار برای کریسمس استفاده می‌شده‌اند. احتمال می‌رود که درختان کریسمس برای نخستین بار نزدیک به ۱۰۰۰ سال پیش در شمال اروپا مورد استفاده قرار گرفته‌باشند.برخی بر این باورند که سنت بونیفاس درخت کریسمس را در سدهٔ هفتم میلادی ایجاد کرد. برخی نیز بر این باورند که قدمت درختان به سال ۱۵۰۰ میلادی در آلمان یا لتونی بازمی‌گردد.

کریسمس امروزی به احتمال زیاد در اواسط سدهٔ پانزدهم میلادی در آلمان آغاز شد که درخت کریسمس در آن مورد استفاده قرار گرفت. هم‌چنین ادعا می‌شود که نخستین درخت کریسمس در سال ۱۵۱۰ در ریگا، لتونی ساخته‌شد. لوحی در میدان هال در ریگا وجود دارد که متن درخت سال نو در سال ۱۵۱۰ در ریگا بر روی آن کنده‌کاری شده است

ادامه نوشته

خُلدستان:امروزاگربه طنز (طریقت) عمل نکرد+یلدا

یلدا : میان سفره فسنجان مرا روآست

جوجه کباب وُ گوشت فراوان مرا روآست

اِمشب زشادی دیدار روی مــــرغ

شبها گذشته جوجه ی بریان مرا روآست

هرگزنشدزمانه اگربرمـراد خلق

اینک مرادخویش ز دوران مرا روآست

حالا که گوشت گاو گرانست نازنین

مرغی کنار سفره ی الوان مرا روآست

قند وُشکر گران شد وُ انصاف ناپدید

یلدا :لبی زغنچه جـانان مرا آست

باشدبرنج وروغن و ماهی لذیذتـر

خوشبوترین برنج زلنجان مرا رو آست

گرشد نخودگران و عدس هم اگرنبـود

ماساژ دادنی به صاحب دکان مرا روآست

از بس که میوه گشته گران در دیار ما

چندین صنم زمیوه ی بستـان مرا رو آست

گرهندوانه در شب یلدا نخورده ام

یک قاچ از آن به فصل زمستان مرا روآست

گرپرتغال وسیب بود نرخ شآن گران

لیسی برآن دو لیموی عمان مرا روآست

عمری شدم زخوردن خربوزه من معاف

یک بوسه آه از لب و دندان مرا روآست

هرگزنچیده ام چوهلوئی زباغ وصل

بوسیدنی زسیب زنخدان مراروآست

هرچند انار ساوه نخوریدیم ای دریغ

آب لبو زملک صفاهانم آرزوست

جیگر اگرچه باز نـگردد نصیب ما

یک شیشه ی گلاب زکاشان مرا روآست

گرشدپیاز وسـیب گران ترز زعفران

ای محتــکر چغندر ارزان مرا روآست

چندان پنیـروماست گران شدکه بعدازین

نان وپنیر گوشـه ی زندان مرا روآست

ازخوردنی مپرس که ما را نصیب نیست

یلدائیان :که مشت به سندان مرا روآست

چون مِک زدن به کشور ایران لاجـــــرم

دیوانه ای به کشور ایران مرا روآست

رفت آبروی مذهب وُ دین ز اهل این دیار

زائیدنِ هر آنکه مسلمان مرا روآست

مال منال اگرچه به یغما همی برند

باردگر عدالت قرآن مرا روآست

معشوقه : دیده اگرچه روانست اشک هجر

محبوبه جان : دو دیده گریان مرا روآست

از بــس که حقه باز فراوان شده به شهر

در گوشه ای زخلوت رندان مرا روآست

مردان : اگر بهشت می روند کو ؟

یلدا : بـرای دیدن جانان مرا روآست

امروزاگربه طنز (طریقت) عمل نکرد

یلدا برای وعده ی رضوان مرا رو آست

ادامه نوشته

خلدستان:انجمن شب های شعر بی ریایش آشناست

۩۩۩ ☫ ۩۩

۩۩۩ ☫ یلدا : (طریقت) اشعار ☫ ۩۩۩

شد طنز ملیح : رانت‌خواری ممنوع
بر گُرده‌یِ خلق خرسواری ممنوع !
برقله ی افتـــخار فـــریاد کشید:
یلدا شده است: سوگواری ممنوع !

***

شامِ یلدا می رسد ‌آری، صدایش آشناست
چون غزل : پرمهر آوُازِ رسایش آشناست
چون کند باد صبا بَر بُرج "دی " ماهی عیان
روی شانه زلف اِسپیدِ رهایش آشناست
گرچه می‌گوید: تمام قصه ها را با غزل
دل ربودن از غزالِ خوش اَدایش آشناست
همچو باران می‌تراود عشق از یلدا فسون
قصه وُ افسانه های دلگشایش آشناست
از صفای بودن یلداست این شب ها بلند
گهگاهی قهر وُ اَخمِ نابجایش آشناست
می‌نوازد گوش شب را وقت ِیا رَب گفتنش
نیمه‌های شب نوایش با صدایش آشناست
بی‌صدا هرلحظه قلب من هوایش می‌کند
آن هواداری که من باشم هوایش آشناست
می‌رود شاید نمی‌داند که "یلدا: همچنان
هر کجا باشد مسیر و ردِّ پایش آشناست
محورِ اِلهامِ شعرم ماجرای انجمن ،
انجمن شب های شعر بی ریایش آشناست

حمید محمد مهدی طریقت

۩خــُلدستان طریقت

یلدا 1403+برف )۩محمد مهدی طریقت

<<خطبه دوم

ادامه نوشته

خلدستان ِ طریقت :یا رب سببی ساز که هنگام قیامت (یارَب یارَبِ جانان ) شبِ شعر

۩۩۩ ☫ یلدا : یارب یارب جانان(طریقت) شبِ شعر ☫ ۩۩۩

شد طنز ملیح : رانت‌خواری ممنوع
بر گُرده‌یِ خلق خرسواری ممنوع !
برقله ی افتـــخار فـــریاد کشید:
یلدا شده است: سوگواری ممنوع !


از شعر وُ غزل امشب فرمایش ِ یلدا شد

شعرِ من وُ حسن ِ تـو افزایش ِ یلدا شد
یخ کرده به آمـایش ، آسـایـشِ یلدا شد
تقویــمِ (طریقت) در بخشایش ِ یلدا شد

***

شب یلدا ،تب مجنون ، تب شعر

زلیخا کو؟ لب یوسف ،لبِ شعر

لب ِشعر وُ غزل با یا رَبِ شعر

به یارَبِ (یارَبِّ) جانان شب شعر

****

یا رب سببی ساز که هنگام قیامت
در ذیل عنایات توباشیم زِهر بندملامت

خاک ره آن یار سفر کرده بیارید

تا سرمهءچشمان زلیخاکنم ازبهراقامت

گیسو زلیخا به ،کمند آمده مارا !
این دام نباید به درازآ بکشد وعدهء شامت

یا رب به کرامات وُعنایات فُزونت

یلدا شدوُ ما را به رهان از صف اضداد مُدامت

۩۩۩ ☫ یلدا : (طریقت) اشعار ☫ ۩۩۩

امشب شب يلداست كه با ساغر یلدا

پاي سخن و قصه اي از دلبر یلدا

گوييم هم از اول شب قصه ی دل را

قولی كه به صبح آيد و تا آخر یلدا

عمری كه سيه شد به سرِ مشق دفاتر

امشب گذرد بی قلم وُ دفتر یلدا

از سلسله ای بوی خوشی را نشنيديم

جز سلسله ی زلف كه از عنبر یلدا

اسماءِ خدا هست يكی اکبر وُ کبرا

کبراست چنین با صفتِ اكبر یلدا

سرِّ دلِ ما در دل ما هیچ نیرزد

رازی كه ازل بوده و تا محشر یلدا

امشب درِ آتشكده ی دل بگشائیم

امشب به درازای شبی در سر یلدا

امشب كه دَم ِ آخرِ آذر به امان است

هم در دل ما تا به سحَر آذر یلدا

ح.(طریقت)

پائیز می رود که زمستان به پا شود
پائیز بسته بار خودش را که بعد از این
تاراج باغ و دشت و بیابان به پا شود

تشویش گل به چهچه بلبل بهانه بود
تا روزگارِ دادن تاوان به پا شود

با نگاهش فتنه در پیر و جوان برپا کند
آه از این تیری که آن ابروکمان برپا کند

میگذارد سر به روی شانه‌های دیگری
بار ما را روی دوش دیگران برپا کند !

بوسه‌ی پنهان من مُهر لبش را باز کرد
قصه ام را بر زبان این و آن برپا کند

غصه‌ی دنیا و عقبی را ندارم؛ سال‌هاست
عشق ما را از زمین و آسمان برپا کند

از خدا خواهم نباشد این(طریقت )،باز هم
آرزویم را مگر آب روان برپا کند!


حال و هوای زرد خزان بی ثمر نبود
تا قصه های پرده پایان فرا رسد

از تار و پود برگ درختان گذشته ایم
تا رقص باد و شاخه عریان فرا رسد

مائیم و انجماد و سکوت جوانه ها
تا اینکه آفتاب درخشان فرا رسد

فعلا دوباره نظمِ (طریقت) نهاده ام
تا کی دوباره مژده باران به پا رسد

حمید محمد مهدی طریقت

۩خــُلدستان طریقت

یلدا 1403+برف )۩محمد مهدی طریقت

<<خطبه دوم

ادامه نوشته

فعلا دوباره نظمِ (طریقت) نهاده ام:کولاک برف و لحظه بوران به پا شود

۩۩۩ ☫ یلدا : (طریقت) اشعار ☫ ۩۩۩

امشب شب يلداست كه با ساغر یلدا

پاي سخن و قصه اي از دلبر یلدا

گوييم هم از اول شب قصه ی دل را

قولی كه به صبح آيد و تا آخر یلدا

عمری كه سيه شد به سرِ مشق دفاتر

امشب گذرد بی قلم وُ دفتر یلدا

از سلسله ای بوی خوشی را نشنيديم

جز سلسله ی زلف كه از عنبر یلدا

اسماءِ خدا هست يكی اکبر وُ کبرا

کبراست چنین با صفتِ اكبر یلدا

سرِّ دلِ ما در دل ما هیچ نیرزد

رازی كه ازل بوده و تا محشر یلدا

امشب درِ آتشكده ی دل بگشائیم

امشب به درازای شبی در سر یلدا

امشب كه دَم ِ آخرِ آذر به امان است

هم در دل ما تا به سحَر آذر یلدا

ح.(طریقت)

پائیز می رود که زمستان به پا شود
پائیز بسته بار خودش را که بعد از این
تاراج باغ و دشت و بیابان به پا شود

تشویش گل به چهچه بلبل بهانه بود
تا روزگارِ دادن تاوان به پا شود

با نگاهش فتنه در پیر و جوان برپا کند
آه از این تیری که آن ابروکمان برپا کند

میگذارد سر به روی شانه‌های دیگری
بار ما را روی دوش دیگران برپا کند !

بوسه‌ی پنهان من مُهر لبش را باز کرد
قصه ام را بر زبان این و آن برپا کند

غصه‌ی دنیا و عقبی را ندارم؛ سال‌هاست
عشق ما را از زمین و آسمان برپا کند

از خدا خواهم نباشد این(طریقت )،باز هم
آرزویم را مگر آب روان برپا کند!


حال و هوای زرد خزان بی ثمر نبود
تا قصه های پرده پایان فرا رسد

از تار و پود برگ درختان گذشته ایم
تا رقص باد و شاخه عریان فرا رسد

مائیم و انجماد و سکوت جوانه ها
تا اینکه آفتاب درخشان فرا رسد

فعلا دوباره نظمِ (طریقت) نهاده ام
تا کی دوباره مژده باران به پا رسد

حمید محمد مهدی طریقت

۩خــُلدستان طریقت

یلدا 1403+برف )۩محمد مهدی طریقت

<<خطبه دوم

ادامه نوشته

اشعار :خلدستان ( می گلگون(طریقت ) نبود )

۩۩۩☫ می گلگون(طریقت ) نبود ☫۩۩۩

صوفی و گوشۀ محراب و نکونامی را

من وُ میخانه وُ دُردی‌کش وُ بدنامی را

باده پیش آر که بر طرْفِ چمن خوش باشد

مطربی را وُ گلی را وُ گل‌اندامی را

باده در خانه اگر نیست برایِ دلِ ما

رنجه شو تا درِ میخانه به خوشگامی را

ذکرِ تسبیح رها کن که سر سجاده

نشوَد حور چو دُرّ دانه گُـل اندامی را

چون بهایِ میِ گلگون(طریقت) نبوَد

خرقۀ ما به گِروگان ، بستان جامی را

خــُلدستان طریقت( صفحه :میِ گلگون)۩# محمد مهدی طریقت

محمّدمهدی طریقت

ادامه نوشته

خلدستان طریقت: پیغمبری ،ترانه به اعجاز می‌کنم+آهسته غنچه های غزل باز می کنم

۩۩۩ ☫ اَشعار/(طریقت) دوبیتی ☫ ۩۩۩

طلــوع آفتــاب صبحگاهــی پُرست از وسعتِ لطف الهی
بیا با هم بنوشیم از خم عشق (طریقت) زندگی را با نگاهی

وقتی به شعر ، زمزمه آغاز می‌کنم

پیوسته کار انجمنی، ساز می‌کنم...

آهسته غنچه‌ های غزل، باز می کنم

پیغمبری ،ترانه به اعجاز می‌کنم

***

پسر کوش تا زود دانا شوی

چو دانا شوی زود والا شوی

توانا تر از آنکه والاتر است

که والاترست آن که داناتر است

نبینی ز شاهان که بر تخت شاه

ز دانندگان باز جویند راه ؟

اگر چه بمانند دیر و دراز

چو دانا بُوَد شاه دارد نیاز

نگهبان گنجیست از دشمنان

چو دانش نگهبان شود جاودان

به دانش شود مردمی، ماندگار

چنین گفت آن بِخردِ روزگار

که دانش ز تنگی پناه آورد

(طریقت) زِ بیراه ، راه آورد

۩#خــُلدستان طریقت (صفحه جدید)۩# محمد مهدی #طریقت

ادامه نوشته

برآستان جانان (سعدی) شب یلدا (نزدیک است)

اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم

قضای عهدِ ماضی را شبی دستی برافشانم

چنانت دوست می‌دارم که گر روزی فراق افتد

تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم

دلم صد بار می‌گوید که چشم از فتنه بر هم نِه

دگر ره دیده می‌افتد بر آن بالای فتانم

تو را در بوستان باید که پیش سرو بنشینی

وگرنه باغبان گوید که دیگر سرو ننشانم

رفیقانم سفر کردند هر یاری به اَقْصایی

خلاف من که بگرفته است دامن در مُغیلانم

به دریایی درافتادم که پایانش نمی‌بینم

کسی را پنجه افکندم که درمانش نمی‌دانم

فراقم سخت می‌آید ولیکن صبر می‌باید

که گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانم

مپرسم دوش چون بودی به تاریکی و تنهایی

شب هجرم چه می‌پرسی که روز وصل حیرانم

شبان آهسته می‌نالم مگر دردم نهان ماند

به گوش هر که در عالم رسید آواز پنهانم

دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت

من آزادی نمی‌خواهم که با یوسف به زندانم

من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت

هنوز آواز می‌آید به معنی از گلستانم

ادامه نوشته

خلدستان (1403) یلدا (جشن)

۩۩۩ ☫ برآستان جانان (طریقت)شب یلدا ☫ ۩۩۩

untitled-5_pi3h.jpg

در شب یلدا تو را ، گلخنــد لب هایت بخیر
جشن یلدا دیدنِ،آن روی چون ماهت بخیر

بــا(طریقت) بودنت،حتّیٰ اگر باشد شعار
عصـر یلدا تا سحـر ، با آن خیـالاتت بخیر

شب یلدا، شب شادی،شب آجیل و مهمانی

تمامِ عمرِ معشوقان پُــر از شب های طولانی

هزار وُ یک شب لیلا به آن وُ لحظه ای بگذشت

هزار وُیک شب یلدا چو دست آری ، مرنجانی

برایت شاعری شعری سراید شعر رنگانگ

هزار افسوس شعرش را به جان وُدل نمیخوانی

هزار وُ یک شب آغوش هزار وُ چهارصد باهوش

هزار وُ چارصد ، بوسه ، زدم شیرین وُ پنهانی

مپوشان رخ زدلدارت که دردش را دوا باشد

تو از نوشِ قدح پیــما شـرابِ سرخِ ربانی

اگر گیسوی یلدا را (طریقت) تار وُ تاریک است

خداوندآ: شب یلدا (سرودم) شـعـرِ نورانی

۩۩۩ ☫ یلدا : (طریقت) اشعار ☫ ۩۩۩

امشب شب يلداست كه با ساغر یلدا

پاي سخن و قصه اي از دلبر یلدا

گوييم هم از اول شب قصه ی دل را

قولی كه به صبح آيد و تا آخر یلدا

عمری كه سيه شد به سرِ مشق دفاتر

امشب گذرد بی قلم وُ دفتر یلدا

از سلسله ای بوی خوشی را نشنيديم

جز سلسله ی زلف كه از عنبر یلدا

اسماءِ خدا هست يكی اکبر وُ کبرا

کبراست چنین با صفتِ اكبر یلدا

سرِّ دلِ ما در دل ما هیچ نیرزد

رازی كه ازل بوده و تا محشر یلدا

امشب درِ آتشكده ی دل بگشائیم

امشب به درازای شبی در سر یلدا

امشب كه دَم ِ آخرِ آذر به امان است

هم در دل ما تا به سحَر آذر یلدا

ح.(طریقت)

قدیمی‌ترین عکس از مراسم شب یلدا/ چرا در این شب هندوانه می‌خورند؟

جدا کننده متن وبلاگ لاينر وبلاگ

ح(طریقت)

۩۩☫ اشعار/یلدا (طریقت )دعای یلدا ۩۩

يلدا؛ شبی که روشنایی را نوید می‌دهد

یا رب سببی ساز که هنگام قیامت
در ذیل عنایات توباشیم زِهر بندملامت

خاک ره آن یار سفر کرده بیارید

تا سرمهءچشمان زلیخاکنم ازبهراقامت

گیسو زلیخا به ،کمند آمده مارا !
این دام نباید به درازآ بکشد وعدهء شامت

یا رب به کرامات وُعنایات فُزونت

یلدا شدوُ ما را به رهان از صف اضداد مُدامت

محمّدمهدی طریقت

ادامه نوشته

خلدستان: گلِ بی خار+انقلابی رفته در: مـاتحتِ خلق روزگار

۩۩۩ ☫ گفتم :شب مهتاب غزل گفت (طریقت)نغمه پرداز :اشعار ☫ ۩۩۩

گلِ بی خار چنین ورطهء مرداب گرفت

غزلش حافظه افزود ادب تاب گرفت

نــفســش نَــبــض جهان فـــرســـابود

همهء خلقِ جهان مصلحت خواب گرفت

هوسش خواب وُ خیالیست مُحال

طرح انگیزهء وی مرتبهء ناب گرفت

شب مهــتاب غــزل گفت طبیب :

آتشِ خشم مرا با غزلش آب گرفت

من وُ مهتاب مُحال است ، مُحال

او دعا کرد ، دعا حاجت مهتاب گرفت

غزلم قیمت اشعار(طریقت ) افزود

باید آغوش تورا در دو جهان قاب گرفت

از رنگِ رخسار طرف ، افتاده در طرفِ چمن
یکجا اذان ، یکجا خزان، یکجا گل وُ یک یاسمن

بُرقع ز عارض برفکن تا عالمی رسوا شود
فوجی ز رو، گاهی ز مو، ازبهرِ لب،وآکن دهن

چون در تکلّم می‌شوی ، گویا به لکنت می شود
خُنیاگران،قمری فغان، بلبل نوا، طوطی سخن

اندر خرامش‌های وُ هو ، از طرف بستان گفتگو
گوید شخن ها موبه مو، رنگ از گُل وُ حالت زِ من

ببرید خیاط ازل ، این جامه بر اندام تن
از بهر تو گلگون قبا، از بهر تک تک انجمن

هر گه که بنشینی ز پا ، بر گرد ای شیرین سخن
دُرّ از زمین، ماه از زمان، عقل از سر و روح از بدن

از وصف آن خورشیدوش، پرسد:(طریقت) گفتمش:
رخساره مه ، زلفان سیه ، چشمان غزال ، ابرو ختن

اگر روزی گذر افتد به اهواز

روم شــیراز با رندِ غــزلباز

کنم خُنیاگری در گوشه شهناز

(طریقت)شیخ گشته نغمه‌پرداز

****

آشفته دلان را هوس خواب مُحال است
شوری که به دریاست به مرداب مُحال است

هرگز قلمِ کذب نزند شاعرِ عاشق
بیدارِ غزل باش که درخواب مُحال است

حوری صفت آنست که از پا ننشیند
درپای تو حوری صفتی ،تاب مُحال است

چشمان تو غلمانِ شب افروز چه زیباست
نرگس لب وُ افسرده چو در آب مُحال است

گفتم شب مهتاب غزل گفت: (طریقت)
آنجا که منم حاجت مهتاب مُحال است

حمید محمد مهدی طریقت

۩خــُلدستان طریقت

مهتاب: شعر+قاب گرفت )۩محمد مهدی طریقت

<<خطبه دوم

ادامه نوشته

برآستان جانان (بوستان )دوستان +اشعار =سعدی

۩۩ ☫ برآستان جانان (بوستان )دوستان +اشعار ☫ ۩۩۩

༺࿇🤍࿇༻

عکس جلد کتاب گلستان سعدی

بوستان سعدی یا سعدی‌نامه نخستین اثر سعدی است که کار سرودن آن در سال ۶۵۵ هجری قمری پایان یافته‌است. سعدی این اثر را زمانی که در سفر بوده است، سروده و هنگام بازگشت به شیراز آن را به دوستانش عرضه کرده است. این اثر در قالب مثنوی و در بحر متقارب سروده شده‌ و از نظر قالب و وزن شعری حماسی است، هر چند که از نظر محتوا به اخلاق و تربیت و سیاست و اجتماعیات پرداخته‌است.

شبی یاد دارم که چشمم نخفت
شنیدم که پروانه با شمع گفت:
که من عاشقم گر بسوزم رواست
تو را گریه و سوگواری چراست؟
بگفت‌ای هوادار مسکین من
برفت انگبین یار شیرین من
چو شیرینی از من به در می‌رود
چو فرهادم آتش به سر می‌رود
همی‌گفت و هر لحظه سیلاب درد
فرو می‌دویدش به رخسار زرد
که‌ای مدعی! عشق کار تو نیست
که نه صبر داری، نه یارای ایست
تو بگریزی از پیش یک شعله خام
من استاده‌ام تا بسوزم تمام
تو را آتش عشق گر پر بسوخت
مرا بین که از پای تا سر بسوخت
نمانده ز شب همچنان بهره‌ای
به زاری بکشتش پریچهره‌ای
همی گفت و می‌رفت دودش به سر
که اینست پایان عشق‌ای پسر
اگر عاشقی خواهی آموختن
به کشتن فرج یابی از سوختن

بیماریش اینقدر کوتاه بود که اطرافیانش متوجه مریضی مادر نشدند برعکس پدر که همه عادت کردند و او را از یاد بردند که اون داره عذاب می‌کشه و یه روزی می‌میره.. " به یادِ مادر _به خاطر پدر دلخوشم"

+حقیقت اینه گاهی هرچیزی که مربوط به ماست برای اطرافیانمون تبدیل به عادت میشه. درد و رنج‌هامون، بیماری‌هامون، حتی عشق و محبتمون نسبت به آدم‌ها، براشون تبدیل به عادت میشه و دیگه به چشم نمیاد. گاهی حضور دائمی ما، عشقِ بی‌قید و شرط ما باعث میشه حتی دیده نشیم...در این قسمت از کتاب هزار و یک شب - دفتر اول، وزیر شهریار وارد داستان می‌شود. او که دو دختر به نام‌های شهرزاد و دنیازاد دارد، به‌شدت نگران این قضیه است و در پی راه‌حلی برای آن می‌گردد. تااینکه دخترش شهرزاد، با راه‌حلی نزد او می‌آید و درخواست می‌کند که به عقد شهریار دربیاید.

در ادامه‌ی روایت این کتاب به قلم عبداللطیف طسوجی، شهرزاد مطابق با پیشنهاد خودش به عقد پادشاه درمی‌آید. او در همان شب اول به شهریار می‌گوید خواهری دارد که هر شب، با قصه‌های او به خواب می‌رود. زن از پادشاه درخواست می‌کند که همان موقع خواهرش را به قصر بیاورند تا بتواند برای آخرین‌بار، برای او قصه بگوید. شهریار درخواست او را قبول می‌کند و به این ترتیب دنیازاد را به قصر می‌آورند. شهرزاد با ورود خواهرش، قصه‌گویی را آغاز می‌کند و از همان شب، شهریار و هچنین ما را وارد جهان کتاب هزار و یک شب - دفتر اول می‌کند. اما پادشاه خبر ندارد که با قبول کردن این درخواست، قدم در راهی بی‌بازگشت گذاشته است. او که مسحور این قصه شده، مهلت می‌دهد که شهرزاد زنده بماند تا بتواند فرداشب ادامه‌ی ماجرا را بشنود. اما این قصه هزارویک شب به درازا می‌کشد!

حمید محمد مهدی طریقت

۩خــُلدستان طریقت

مهتاب: شعر+بوستان = دوستان)۩محمد مهدی طریقت

<<خطبه دوم

ادامه نوشته

خلدستان :سروده خانِ جاهلی؛ (طریقت) عاقلانه کن

۩۩۩ ☫ مارا چه عارفانه(طریقت)سروده است☫۩۩۩

ما را چه شاعرانه وفادار کرده است
دربندکرده است و گرفتار کرده است
شعرت بلند باد که این نظم پُرگُهر
آزادگان غیر تو بیزار کرده است
خوشبخت آندلی که گناهی نکرده را
در پیشگاه لطف تو اقرار کرده است
تنها گناه ما طمع بخشش تو بود
ما را کرامت تو گنه کار کرده است
چون سرو سرفرازشدم سرو سر به زیر
قربان بلبلی که مرا خوار کرده است!

مارا چه عارفانه (طریقت)سروده است

در نظم جاودانه سبکبار کرده است

ناپرهیزی: از‌ پنیر و مرغ و ماهی طنز شد
سیرخوردن از ریا باشیخ واهی طنز شد

آن چنان دور از خِرَد باشد که در قرن اتم
حق بجانب با رِدای کذب گاهی طنز شد

در پگاهِ صبح دیگر تیر بارانش کنند
هر که افشا می کند از دادخواهی طنز شد

مظهرِ تاریکی از‌‌ ضرب المثل خواهی‌ هنوز
این زغال از رو‌ سفیدی چون سیاهی طنز شد

می‌‌ دهد فرمانِ قتلِ معترض ها را ولی
روی منبر اعتراف از بی گناهی طنز شد

آن که با زهد و ریا لم داده بر جایِ خدا
در خیال خامِ خود کاری الهی طنز شد

ماجرا پایان ندارد مصلحت باقی هنوز
تااَبد بیزارم از شیخی که شاهی طنزشد


سروده ام ترانه ای ، سروده ام ترانه کن
نشانده ام نشانه ای ، نشانه ام ترانه کن
فتاده ام ،فتاده ای : فِــتادگانِ درد مند ؛
حقیقت است این زمان؛زمانه را زمانه کن
به چرخ روزگار جز ؛ فلک چراغ راه نیست
زِ حاکمان این زمـان زبـانه کـن ؛ زبـانه کن
سرود مسلک خوشی ز قصه های ناخوشی
چه غصه های ناتوان کـرانه در کرانه کن
زِ هفت خان جاهلی نوشتـه های ؛ عاقلی
سرودِ خانِ کشکولی (طریقت عاقلانه کن
ز این خرابه می روم ؛ خرابه ای؛ خراب تر
مرا زمانه این زمان همـآره شــاعرانه کن
شهیر عشق گشته ام ، به یاد جاودانگی ؛
رها زِ جاودانگــی ؛ اســـیر وُ شـــادمــانه کن
به چرخ روزگار چرخ که مشکلست لاجرم
چه شاعرانه خوانده ام؛به شرح آن اشاره کن
زِ هفت خان جاهلی ؛چه مشکلست عاقلی
سروده خانِ جاهلی؛ (طریقت) عاقلانه کن

محمّدمهدی طریقت ۩خــُلدستان طریقت( جدید )

درین جهان بی کسی، دَم از دفاع زِرِ نزن
ز دشت پُر ملال سور ، نم از دفاع زِرِ نزن

یکی ز شب گرفتگان عبا به سر نمی کند
بیا به کوچه های شب غم از دفاع زِر نزن

نشسته ام در انتظار که آمد اسبِ بی سوار
دریغ جام وُ جامِ جم : جم از دفاع زِر نزن

گذر گهی(نوار گون ) اسد نوای پُر فسون
دفاع کن ، دفاع کن رَم از دفاع زِرِ نزن

غزل خراب وُ شامِ غم خراب تر نمی شود
خم است خنجر غمت: خم از دفاع زِرِ نزن

چه حشمت است پاسخت زراهوارِ بسته ات
برو به هیچ کس مگو دُم از دفاع زِرِ نزن

نه سایه دارم از حرم نه قم نه رُم نه دُم نه سُم
شبانه شعر انقلاب (مَم) از دفاع زِر نزن

۩#خــُلدستان طریقت (طنز+دفاع از کدام حرم)۩#محمد مهدی #طریقت

محمّدمهدی طریقت ۩خــُلدستان طریقت( جدید )

درین جهان بی کسی، دَم از دفاع زِرِ نزن
ز دشت پُر ملال سور ، نم از دفاع زِرِ نزن

یکی ز شب گرفتگان عبا به سر نمی کند
بیا به کوچه های شب غم از دفاع زِر نزن

نشسته ام در انتظار که آمد اسبِ بی سوار
دریغ جام وُ جامِ جم : جم از دفاع زِر نزن

گذر گهی(نوار گون ) اسد نوای پُر فسون
دفاع کن ، دفاع کن رَم از دفاع زِرِ نزن

غزل خراب وُ شامِ غم خراب تر نمی شود
خم است خنجر غمت: خم از دفاع زِرِ نزن

چه حشمت است پاسخت زراهوارِ بسته ات
برو به هیچ کس مگو دُم از دفاع زِرِ نزن

نه سایه دارم از حرم نه قم نه رُم نه دُم نه سُم
شبانه شعر انقلاب (مَم) از دفاع زِر نزن

۩#خــُلدستان طریقت (طنز+دفاع از کدُم حرم)۩#محمد مهدی #طریقت

ادامه نوشته

خلدستان : باید آغوش تورا در دو جهان قاب گرفت

۩۩۩ ☫ گفتم :شب مهتاب غزل گفت (طریقت)نغمه پرداز :اشعار ☫ ۩۩۩

گلِ بی خار چنین ورطهء مرداب گرفت

غزلش حافظه افزود ادب تاب گرفت

نــفســش نَــبــض جها فـــرســـابود

همهء خلقِ جهان مصلحت خواب گرفت

هوسش خواب وُ خیالیست مُحال

طرح انگیزهء وی مرتبهء ناب گرفت

شب مهــتاب غــزل گفت طبیب :

آتشِ خشم مرا با غزلش آب گرفت

من وُ مهتاب مُحال است ، مُحال

او دعا کرد ، دعا حاجت مهتاب گرفت

غزلم قیمت اشعار(طریقت ) افزود

باید آغوش تورا در دو جهان قاب گرفت

از رنگِ رخسار طرف ، افتاده در طرفِ چمن
یکجا اذان ، یکجا خزان، یکجا گل وُ یک یاسمن

بُرقع ز عارض برفکن تا عالمی رسوا شود
فوجی ز رو، گاهی ز مو، ازبهرِ لب،وآکن دهن

چون در تکلّم می‌شوی ، گویا به لکنت می شود
خُنیاگران،قمری فغان، بلبل نوا، طوطی سخن

اندر خرامش‌های وُ هو ، از طرف بستان گفتگو
گوید شخن ها موبه مو، رنگ از گُل وُ حالت زِ من

ببرید خیاط ازل ، این جامه بر اندام تن
از بهر تو گلگون قبا، از بهر تک تک انجمن

هر گه که بنشینی ز پا ، بر گرد ای شیرین سخن
دُرّ از زمین، ماه از زمان، عقل از سر و روح از بدن

از وصف آن خورشیدوش، پرسد:(طریقت) گفتمش:
رخساره مه ، زلفان سیه ، چشمان غزال ، ابرو ختن

اگر روزی گذر افتد به اهواز

روم شــیراز با رندِ غــزلباز

کنم خُنیاگری در گوشه شهناز

(طریقت)شیخ گشته نغمه‌پرداز

****

آشفته دلان را هوس خواب مُحال است
شوری که به دریاست به مرداب مُحال است

هرگز قلمِ کذب نزند شاعرِ عاشق
بیدارِ غزل باش که درخواب مُحال است

حوری صفت آنست که از پا ننشیند
درپای تو حوری صفتی ،تاب مُحال است

چشمان تو غلمانِ شب افروز چه زیباست
نرگس لب وُ افسرده چو در آب مُحال است

گفتم شب مهتاب غزل گفت: (طریقت)
آنجا که منم حاجت مهتاب مُحال است

حمید محمد مهدی طریقت

۩خــُلدستان طریقت

مهتاب: شعر+قاب گرفت )۩محمد مهدی طریقت

<<خطبه دوم

ادامه نوشته

خلدستان:باز (طریقت) آشنا هر چه فسانه شعر شد  +دوبیتی

۩۩ ☫ برآستان جانان (دوبیتی )طریقت +اشعار ☫ ۩۩۩

༺࿇🤍࿇༻

چون خدا را دید در خود معنوی
عشوه آغازید موسی مثنوی

آینه، خورشید را در کیش دید
شد جهان نور خدا در خویش دید

بحر : دریا خود نداند یا در اوست
قطره : با دریاست یا دریا در اوست

پای بُرون کرد از گلیمش بیشتر
رخصت دیدار می داد از کلیمش پیشتر

او کمالِ ایزدی خو کرده بود
در گمانش مو به مو رو کرده بود

گرچه درد عشق درمان نیستش
گفته‌اند از عشق فرمان نیستش

هردلی کین هر دو در فرمان شود
در طبــابَــت درد بــی‌درمان شود

میخِ عشقش کند بنیادش رها
گفت :امسال است سالُ اژدها

از (صدیقی) گشت و موسی سر گذشت
شیخِ گریان گشت سوی کشتی در گذشت

گر چه خارا موم شد (ازگل )در او
حوزهء علمیه شد مضطر او

لشکر فرعونیان را در شکست
لیک از نمرودیان شد سر شکست

اندک اندک (انقلابی)پیر شد
دیر شد هنگام (شاهی) دیر شد

از (نمازِ جمعه) صد کاریش هست
علم را کز خاک برداریش هست

کودکان وی را به آب انداختند
مردمان از موج دریا ساختند

پیش فرعون آتشی افروختی *
خود از آن آتش (سند)را سوختی

پس به چوپانی بریدم جمعه ها
خانه کردم شمبه ها پنشمه ها

گوسفندان را به صحرا هی کنید
آتشی از دردها در نی کنید

نان خشکی، در (ولایت) داشتم
آفتابی ، ماهتابی چون حکایت داشتم

داشتم دور از جهان خاکیان ، چالاکیان
خرمی از غفلتی چون ماکیان،افلاکیان

شانه‌ها آسوده از بار خرد می بافتم
غافل از آن‌چونکه بر من بگذردمی تافتم

خود تو می‌دانی که در من می زدی
سهمگین شد انجمن را ایزدی

خاست آوایی، فضایی شدمجاز
برق زد دستی، عصایی شدحجاز

گشت چوپان‌بچه ای پیغمبری
گوسفندانش بدل شد با خری

هرشب از دریا غلام آباد بُرد
آخرش دریای(اُزگل) شاد بُرد

ناخدا گر جامه را بر تن می درد
هر کجا خواهد خدا کشتی برد

شد امامِ جمعه نیش مار کش
دودمانِ شمبه را تیمار کش

موسم زرع است، (حجاب) از پیش کن
خاکِ (اُزگل) را تو نم نم خیش کن

گرچه نوبت ارزنک را نی شمار
این خُمارآن را چو می‌دانی شمار

جمعگان را وارهان از جمعگی
مردگان را ده صلای از جملگی

در شکن اهرام جفتِ اختلاس
بعد ازین آتش درافکن اقتباس

اشک شیخ از تشت مردم ‌تاب ریز
لشکر فرعون را یکباره در تالآب ریز

رهروان را باز گیر از قدسیان
محضر اسناد شد آب دهان

صد سند کن پیش تیر قبطیان*
کی شوی آماج طعن سبطیان*

دیو خویان را دوای درد تو
چون ددان یک عمر صحراگرد تو

کیمیا کردن به قارون رهبری
رنج خود از گنج قارو ن اَبتری

چون سپاهِ علم و فن تعلیم کن
بعد ازآن گوساله را تعظیم کن

وای ازین احکام جان‌فرسای عشق
مُرد از پیغمبری موسای عشق

کِی زِ اینان چیزکی کم ساختی
جانِ عریان جسم آدم ساختی

می توانی کوه پیش و پس کنی
می توانی ناکسان را کس کنی

اَهلِ اسراییل و فرزندان وی
نسل ابراهیم وُ پیوندان وی

کظم موسای تو ،ایشان را جداست
باز کن گوساله‌ را گویا خداست

تا تو را در جمعه ها این مردم‌اند
شنبه ها یکشنبه ها موسی گم‌اند

هرچه در آن جمعه جان کندم بس است
شنبه ها یک حرف بر مردم بس است

شیخ گریان خواجه‌ای را زرخرید
جمعه شد بازاریش گوهر خرید

جمعه از دژمن خریدی ای ثنی
شنبه چندانی که هستی از منی

گر تو خود عمامه‌ای هستم غلام
السلام ای شیخ گریان والسلام

ایکه شد (اُزگل) همه نیروی تو
حوزه علمیه شد کیلوی تو

جز تو از هر جمعه سیرش مانده
حسرت هرشنبه پیریش مانده

هست ماهِ روزه از بار تنش
نیست از عیدی فزون را رفتنش

وارهان از (جمعه ) آزادیش ده
غرقه کن هر شنبه ها ، شادیش ده

بود این آوازها در خطبه ها
ناگهان غلتید اشک ندبه ها

پیش چشمش برقی از تاریک زد
سیل نـــوری آمد وُ باریک زد

آسمان پر رعد در تاریخ شد
کوه در هم ریخت، در تاریخ شد

کس نمی‌داند (امام ) از بی‌خودی
بِه ز نیکی دید یا بِه از بدی؟

روز سوم چون سند اِفشا شده
صبحدم بر خطبه ها امضا شده

جست از جا طالع آن خاوری
شد امام اندیشه‌ی پیغمبری

گیسوان ژولیده، در هم ریخته
اشک شادی از سند آویخته

روی خاکِ (اُزگل) خندان کشید
شد زمین مرغوب بردندان کشید

بوسه زد بر آن عبای ظلم‌سوز
روزه می آورد دوشادوش روز

نرم نرم از حوزه می آمد فرود
او خدا بود او دگر کاظم نبود

حمید(طریقت)

۩#خلدستان طریقت ( مثنوی ، معنوی )۩ محمد مهدی طریقت

خــُلدستان طریقت(شعار:اسفند 1402)۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

وقتی به شعر ، زمزمه آغاز می‌کنم

پیوسته کار انجمنی، ساز می‌کنم...

آهسته نسخه‌ های غزل، باز می کنم

پیغمبری ،ترانه به اعجاز می‌کنم

***

دست بدستِ مدّعی شانه‌به‌شانه شعر شد

آه که با سِـکندری خانه به خانه شعر شد

بی‌خبر از قلندری ، ای نَفَسِ سپیده‌دم

گرم‌تر از شراره‌ی آهِ شبانه شعر شد

من به زبانِ مثنوی عرض سلام می کنم

بر سرِ آتشِ غزل همچو زبانه شعر شد

در نگهِ نیازِ من موجِ امید غوطه ور

بعد نجات آمدی سوی کرانه شعر شد

گردشِ جامِ انجمن هیچ به کام ما نشد

کاخِ مرادِ مدّعی همچو زمانه شعر شد

شد به زبانِ حالِ من، بهرِ تو شد فسانه‌ای

باز (طریقت) آشنا هر چه فسانه شعر شد

ادامه نوشته

خلدستان: نقشِ غزل از (طریقت) اینگونه کشی +(مولانا) یلدا- 1403-

۩☫خلدستان (طریقت )خوش آمدید(بحر طویل) یلدا شعر ۩۩۩

یِ وجب مانده زمستان زِ سرما برود
روشنایی چه قشنگ از شب فردا برود

***

ای دل تو از انجمنِ نقشِ گرفتار چه دیدی

شب ر همه بیخوابی و جز دیدهٔ خونبار چه دیدی

مانند گلی بودی و زیبایی ات از چشم همه دور

جز سرزنش و زخم و بلا از خس و هر خار چه دیدی

سردرد مداوم به خودت دادی و از خنده فراری

جز گریه و آهنگِ غم و ، زخمهٔ گیتار چه دیدی

از آن همه خوبیِ تو یک بار کسی لب نگشوده

جز دغدغه یا وظیفه یا مفت خریدار چه دیدی ؟

تا پای تو لغزید همه دشمن جانت شده از قهر

غیر از ستمِ آن همه بیمار و طلبکار چه دیدی

از درد گرانت دل سنگین دلِ سنگ از نفس افتاد

ای بی خبر از خانهٔ تاریک و عزادار چه دیدی؟

عمرت سر بازارِ رفاقت ، زده ای چوبِ حراجی

از مردم فرصت طلبِ کوچه و بازار چه دیدی؟

در آینه بر سینهٔ دیوارِ ترک خورده نشستی !

از آینه و سردی و بی روحیِ دیوار چه دیدی؟

قصری که در آن خانهٔ امید دلت بود فرو ریخت

جز یک نفسی بریده از ریزش آوار چه دیدی؟

نقشِ غزل از (طریقت) اینگونه "کشیدی"

تالار همه مدعیان نقشِ هوادار چه دیدی؟

****

آن یکی افتاد بیهوش و خمید

چونک در بازار عطاران رسید

بوی عطرش زد ز عطاران راد

تا بگردیدش سر و بر جا فتاد

هم‌چو مردار اوفتاد او بی‌خبر

نیم روز اندر میان ره‌گذر

جمع آمد خلق بر وی آن زمان

جملگان لاحول‌گو درمان کنان

آن یکی کف بر دل او می براند

وز گلاب آن دیگری بر وی فشاند

او نمی‌دانست کاندر مرتعه

از گلاب آمد ورا آن واقعه

آن یکی دستش همی‌مالید و سر

وآن دگر کهگل همی آورد تر

آن بخور عود و شکر زد به هم

وآن دگر از پوششش می‌کرد کم

وآن دگر نبضش که تا چون می‌جهد

وان دگر بوی از دهانش می‌ستد

تا که می خوردست و یا بنگ و حشیش

خلق درماندند اندر بیهشیش

پس خبر بردند خویشان را شتاب

که فلان افتاده است آن‌جا خراب

کس نمی‌داند که چون مصروع گشت

یا چه شد کور افتاد از بام طشت

یک برادر داشت آن دباغ زفت

گربز و دانا بیامد زود تفت

اندکی سرگین سگ در آستین

خلق را بشکافت و آمد با حنین

گفت من رنجش همی دانم ز چیست

چون سبب دانی دوا کردن جلیست

چون سبب معلوم نبود مشکلست

داروی رنج و در آن صد محملست

چون بدانستی سبب را سهل شد

دانش اسباب دفع جهل شد

گفت با خود هستش اندر مغز و رگ

توی بر تو بوی آن سرگین سگ

تا میان اندر حدث او تا به شب

غرق دباغیست او روزی‌طلب

پس چنین گفتست جالینوس مه

آنچ عادت داشت بیمار آنش ده

کز خلاف عادتست آن رنج او

پس دوای رنجش از معتاد جو

چون جعل گشتست از سرگین‌کشی

از گلاب آید جعل را بیهشی

هم از آن سرگین سگ داروی اوست

که بدان او را همی معتاد و خوست

الخبیثات الخبیثین را بخوان

رو و پشت این سخن را باز دان

ناصحان او را به عنبر یا گلاب

می دوا سازند بهر فتح باب

مر خبیثان را نسازد طیبات

درخور و لایق نباشد ای ثقات

چون ز عطر وحی کر گشتند و گم

بد فغانشان که تطیرنا بکم

رنج و بیماریست ما را این مقال

نیست نیکو وعظتان ما را به فال

گر بیاغازید نصحی آشکار

ما کنیم آن دم شما را سنگسار

ما بلغو و لهو فربه گشته‌ایم

در نصیحت خویش را نسرشته‌ایم

هست قوت ما دروغ و لاف و لاغ

شورش معده‌ست ما را زین بلاغ

رنج را صدتو و افزون می‌کنید

عقل را دارو به افیون می‌کنید

۩خــُلدستان طریقت

(یلدا:1403)۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

ساغر زجام جان (طریقت)بنوش ، نوش: غزل می جوشد وُ شاعر بجوشم

۩۩۩ ☫ جوش +غزل (طریقت) +بنوش نوش ☫ ۩۩۩

دیروز ارغوان به تو نفروخت مِی فروش
فردا تمام دَشت وُ چمن ارغوان بپوش

از یاد برده ام غم عالم کنون یقین
اکنون اگرچه باده نشد شوکران بنوش

گیرم که مثل مور، سبک سر گذر کنی
ماجور می شوی تو ولی بیشتر بکوش

چون نی نفس کشیدن ما هست با غرور
درهرکجا که ناله ی ما می رسد به گوش

آتش بزن به دفتر آتش نشان غم
آتش گرفته دفتر شعرت دگر خموش

دیروز ارغوان به تو نفروخت ساغری
ساغر زجام جان (طریقت)بنوش ، نوش

بیابانگرد آویشن به دوشم

عسل را از لب لیلی بنوشم

چنانم میرباید ‌دل که باشعر

غزل می سازم وُ تن پاره پوشم

پری بانوی : آویشن من هرگز

نمی نوشم من آویشن ننوشم

چنانم میربایی‌دل (طریقت)

غزل می جوشد وُ شاعر بجوشم

۩۩۩ ☫ برآستان حانان (طریقت) +بنوش نوش ☫ ۩۩۩

دیروز ارغوان به تو نفروخت مِی فروش
فردا تمام دَشت وُ چمن ارغوان بپوش

از یاد برده ام غم عالم کنون یقین
اکنون اگرچه باده نشد شوکران بنوش

گیرم که مثل مور، سبک سر گذر کنی
ماجور می شوی تو ولی بیشتر بکوش

چون نی نفس کشیدن ما هست با غرور
درهرکجا که ناله ی ما می رسد به گوش

آتش بزن به دفتر آتش نشان غم
آتش گرفته دفتر شعرت دگر خموش

دیروز ارغوان به تو نفروخت ساغری
ساغر زجام جان (طریقت)بنوش ، نوش

آورده اند،روزی سلطان محمود غزنوی برای گردش به باغی در خارج از شهر رفته بود.شعرایی نیز در آن سفر باوی همراه بودند.شعرای همراه را گفت:

می خواهم از پله های این عمارت که در وسط باغ است بالا روم .از شما می خواهم شعری برای بسراید! بدین نحو که وقتی در پله اول پا می نهم مصرعی بگوید بشدت هجو وزننده که مستوجب قتل وی باشد.وچون در پله دوم پا نهادم مصرع دیگری بگوید که مصرع اول را به مدح تبدیل کند؟ وچنانچه از این کار عاجز بماند حکم به قتل وی خواهم داد. عمارت ۱۸ پله داشت. از میان شعرای همراه هیچ کدام جرأت این کار را نداشت مگر اسدی طوسی ! اسدی قدم پیش نهاد و این اشعار را سرود:

خواهم اندر تو کنم... ای بت پاکیزه خصال

نظر از منظر خوی شب وروز ومه وسال

خفته باشی تو ومن می زده باشم همه شب

بوسه ها بر کف پای تو ولیکن به خیال

عاشقانت همه کردند.‌..چرا من نکنم

بر سرکوچه تماشاز قد وقامت وخال

مادرت کان کرم بود بداد از پس وپیش

به فقیران کف نانی و به گدایان زر ومال

رفت تا بیخ و القصه که نتوان بکشید

تیر مژگان که زدی بر دل ریشم فی الحال

وه که برپشت تو افتادن وجنبش چه خوشست

کاکل مشک فشان از اثر باد شمال

از تو در آرم و بادامن خود پاک کنم

چکمه از پای تو ای سرو خرامان اقبال

یاد داری که تو را تا به سحر می کردم

صد دعا از دل مجروح پریشان احوال

طوسی خسته اگر بر تو نهد منع مکن

نام معشوقه وعاشق کشی وحسن جمال

راوی از بعد ماجرا حرفی به میان نیاوردا

https://s9.picofile.com/file/8292659050/a1080.gifhttps://s9.picofile.com/file/8292659050/a1080.gif

خــُلدستان طریقت

(شعار:مُحرم)۩محمد مهدی طریقت

<<خطبه دوم

ادامه نوشته

انقلابی مـــی‌زنـــد بـــر پنجــــــره، یعنـی سلام ای جام زهر

۩۩ ☫ اشعار:دوبیتی /خُلدستان (طریقت) پاینده باد ☫ ۩۩۩

انقلابی رفته در: مـاتحتِ خلق روزگار
شادمانی میخرد ، ماتم فروشد کردگار
من گلی نورسته بودم در زمــانِ یادگار
اَرّهء نجّارشد پروردگارا در دُکانـم مـاندگار

حکایت پاره شدن است: قدیمی ها می گفتند : با سر بِری کلاهت پاره میشه ، با پا بِری کفشت پاره میشه ، دوتا اصفهونی با هم دعوا می کردند :(فحش بده ، فحش بستون = پیرهن گِرونس )حکایت این روزگار انقلاب صادر شده و چیزی برای ملت باقی نمانده نه از اسلام ناب محمدی(ص) خبری هست ، نه از شعار های ابتدای انقلاب اثری باقی ، روایتِ ارّه دوسر شده جلو می رود( مّیّ بُرّدّ )به عقب برمی گردد(پـّاّرّرّرّهّ) می کند . چاره ای نیست ((السکوت مِفتاح السلم))سکوت کلید سلامتی است ، لابُد دیگران نمی فهمند (طوش خودمن رو میکشه بیرونش مردم)

شـعرِ من ‌را چون تو تفسیرش‌ کنی "فرخنده" باد
"بوسـه‌هایت" تا اَبَــد بر جانِ من "تــابَنــده" باد

باده ی "خوش آهنگ" خنیاگر به جان " سازنده" باد
دفتر شعرِ(طریقت)،تا اَبــد ،دیـوان من" پاینده" باد

انقلابی مـــی‌زنـــد بـــر پنجــــــره، یعنـی سلام ای جام زهر
یاد دارم از ،غــــزل، در کـــــودکـــــی دارد پیـام ای جام زهر

بـاز پـاییــــزست و زلفت مـی‌شـــود چون میگســار
بـاز افتـادست گنجشکی در آغـوشت به دام ای جام زهر

بـاز رهـبر مـی‌شــــوم بـا خـاطــــراتت در وصایای کلام
تا ببـارد بر زمین از آسمان ، با این ،کلام، ای جام زهر

چتــــر را مـی‌بنــدم آری، تـا بشـــویــم سینـه ها
بشنوم آهنـگِ قلبت را دمادم، یا مدام ، ای جام زهر

همچوآهو می‌دوی دردشت و من با چشمِ تَر
می‌زنم هو هو ز پیغامت ،امام،: ای جام زهر

ســرگـذاری بـر لَحَـد، بعـد از پریشـان گـویی‌ات
حـــرمتــی کو ؟ تا کنم قـدری، قیـام، ای جام زهر

بــاز مـی‌خــــوانـم دوباره، بــاز مــی‌رقصــد نگـار
انقلابی مــی‌زند بــر پنجره، یعنـی تمام ، ای جام زهر


چو با ابلهان می شود همنشین تو او را به چشم بزرگی مبین

سزد گر شود خوارو درمانده کین زِ نزد همه دوستان رانده بین

محمّدمهدی طریقت

https://s9.picofile.com/file/8292659050/a1080.gifhttps://s9.picofile.com/file/8292659050/a1080.gif

۩خــُلدستان طریقت(خطبه دوم )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

خلدستان:گفتا که خدا (حافظِ  )افــلاک برآید

۩۩☫اشعار-اگر به ژاله رسیدی و واژگون نشدی (طریقت)انالله☫۩۩

پیکی ز سحر بزن وُ مستی به سر آید
گفتی چه خبر، صبح بهشتی دگر آید

دیدم به دلش نور حقیقت شده پیدا
از شام سحرگاه سفیر از سفر آید

گفتم که چنین فال کجا یافتی ایدوست
گفتا ز آن احمرِ بحر عربی خون جگر آید

گفتم که چه سرّیست در این گنبد گردون
گفتا که خدا (حافظِ )افــلاک برآید

گفتم ز چه " بشار " ندادست به جامی شرابی
گفتا که جهان را(اسدالله) سپس پُر گهر آید

گفتم که ز تقوا چه نشانست در این دار
گفتا که (تقیه است)حقیقت ثمر آید

گفتم که چرا عقل شد از باده گریزان
گفتا که ز پنهان کمــی مختصر آید

گفتم به چه بویی تو گذشتی ز گذرگه
گفتا که سحر بر دل قافل خبر آید

گفتم که چرا زاهد و عارف همه مستند
گفتا تنِ این خورده به آن زین اثر آید

گفتم که تو از باده وُ مستی نگریزی
گفتا که گریزی نبود بَر، بشر آید

گفتم که چرا جام نداری به کف خویش
گفتا که مرا دَبه ای جام به نوعی هنر آید

گفتم که چرا دَبه بنوشی وُ نه مستی
گفتا که نبینی که زِ مستی شرر آید

گفتم که چرا ره بدل غسل جنابت نَنِـمودی
گفتا که سحر، گاه مرا گوش ،کر آید

گفتم که چه رازست زِ میخانه برون آمده آرام
گفتا که در اینجا همه را شور ،سر آید

گفتم که چرا ترک جهان نیست به حکایت
گفتا که گهی عشق درآن چشم تر آید


((" اِنا لِله وَ اِنا اِلیه واژگون "))

۩۩۩ ☫عکس (بدون شرح) اندکی تفکر ۩۩۩ ☫

ز باده بیم ندارم همیشه در بَغَلست
تو را دروغ ، مرا صدق بهترین عملست

اگر به ژاله رسیدی وُ واژگون نشدی
بیا به میکده ،میخانه خالی از خِلَلست

به روی منبر وُ تزویر وُ ،پند مدعیان
شراب نقد به از فتنه کاری جَمَلست

مده عِنان طرب را ،به دست مار وُ بپیچ
سیاستی شده عقرب که زَهرشان مَثَلست

به فالِ خواجه ی شیراز اگر نگاه کنی
شراب سرخ بیابی که خواجه شاه غزلست

ادامه نوشته

شبانه شعر انقلاب (مَم)  از دفاع زِر نزن+ +شبانه شعر انقلاب (مَم)  از دفاع زِر نزن+

۩۩۩☫ طریقت)شیرین ترین اشعارمن شعر(طریقت)۩۩۩

وا مانده‌ام در این هوای سرد پاییز
من مانده‌ام با قصه ای از غصه لبریز
در هر پگاهی نغمه هائی جالب انگیز
بیدار می‌گردم، چو مرغان سحرخیز
بی‌من محال‌ست درد جاویدان بماند
با درد وُ غم هستم دمادم در گلاویز
من بی‌ فروغ جلوه‌ات، یلدای تاریخ
من با فروغ روی تو، صبح دل‌انگیز
خُنـیـاگرانه می زنم من جار درجار
تب می‌زنی در قلب من تبریز نیریز
یک امشبی هُرم نفس‌هایت نباشد
تا صبح می‌نالم چو مرغان شب‌آویز
باید همیشه در تب عشقت بسوزم
شاید بگردی لحظه‌ای در شهر تبریز
شیرین‌ترین اشعارمن، شعر (طریقت)
من خسرو پرویز هستم ، جانِ پرویز

***

روزگارم زرد چون پاییز باشد نازنین
حال من با نم نمی لبریز باشد نازنین

بامترسک های شهرم هم قسم می شد دلم
باتو فصل دیگر جالیز باشد نازنین

تا قیامت می کند مویم پریشان دست باد
باچنین فصلی که رستاخیز باشد نازنین

عهد بستم باخزان وچتر باران خورده ای
هر قراری جاده ی تبریز باشد نازنین

عشق چون افتاد در دلها هیاهو می کند
می نویسم تا ملال انگیز باشد نازنین

واژه های خالی از معشوق می خواهم چکار
شعر می گویم جنون آمیز باشد نازنین

۩۩۩☫برآستان جانان :حزین (طریقت) لاهیجی ☫۩۩۩

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد

در دام مانده باشد، صيّاد رفته باشد

آه از دمي كه تنها با داغ او چو لاله

در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد

خونش به تيغ حسرت يارب حلال بادا

صيدي كه از كمندت آزاد رفته باشد

از آه دردناكي سازم خبر دلت را

روزي كه كوه صبرم بر باد رفته باشد

پر شور از حزين است امروز كوه و صحرا

مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد

- حزین لاهیجی

ح(طریقت)

محمّدمهدی طریقت ۩خــُلدستان طریقت( جدید )

درین جهان بی کسی، دَم از دفاع زِرِ نزن
ز دشت پُر ملال سور ، نم از دفاع زِرِ نزن

یکی ز شب گرفتگان عبا به سر نمی کند
بیا به کوچه های شب غم از دفاع زِر نزن

نشسته ام در انتظار که آمد اسبِ بی سوار
دریغ جام وُ جامِ جم : جم از دفاع زِر نزن

گذر گهی(نوار گون ) اسد نوای پُر فسون
دفاع کن ، دفاع کن رَم از دفاع زِرِ نزن

غزل خراب وُ شامِ غم خراب تر نمی شود
خم است خنجر غمت: خم از دفاع زِرِ نزن

چه حشمت است پاسخت زراهوارِ بسته ات
برو به هیچ کس مگو دُم از دفاع زِرِ نزن

نه سایه دارم از حرم نه قم نه رُم نه دُم نه سُم
شبانه شعر انقلاب (مَم) از دفاع زِر نزن

۩#خــُلدستان طریقت (طنز+دفاع حرم)۩#محمد مهدی #طریقت

ادامه نوشته

اشعار خلدستان :(طریقت) شده اغــوا(دوبیتی )

۩۩۩☫ سرحلقهء(طریقت)درحلقه ی خمشان ۩۩۩

مردی به یکی از فرزندانش گفت: :ای پسرم میدانی بهشت مجانی است و جهنم را باید با پول بخری؟ پسر گفت: چگونه پدر؟ پدر جواب داد: جهنم با پول است! -کسی که قمار بازی میکند پول میدهد! - کسی که شراب میخورد پول میدهد! - کسی که سیگار میکشد پول میدهد! - کسی که آهنگ و موسیقی گوش میدهد پول میدهد! - و کسی که به خاطر معصیت سفر میکند پول میدهد! و ای پسرم بهشت مجانی است چون: - کسی که نماز میخواند، مجانی میخواند - و کسی که روزه میگیرد، مجانی روزه میگیرد -کسی که استغفار میکند ، مجانی آن کار را میکند - و کسی که چشمانش را از گناهان میپوشاند و از خدایش میترسد مجانی این کار را میکند الان چه تصمیمی داری؟ آیا میخواهی پولهایت را خرج کنی تا به جهنم بروی و یا اینکه مجانی به بهشت بروی..!؟

چه زیباست حکمت بزرگان!

سرحلقهء طریقت وقت شکار هستی

سرحلقه شریعت خود بی‌قرار هستی

خضر: اَر تورا نخوانم آب حیات خوردی

پیشت چرا نمیرم چون ماندگار هستی

فاروق چون نباشی چون از فراق رستی

قارون چون نباشی چون یار غار هستی

اکنون تو شهریاری کو را غلام خوانم

اکنون به تخت شاهی کز غم نزار هستی

در گلشن تعلق صد گونه گل بچیدی

هم سنبلش بسودی هم لاله زار هستی

در" وَاِن یکاد "مطلق گاهی تو می‌زدی ره

اکنون نعوذبالله چون پرخمار هستی

آنگه فقیر بودی بس خرقه‌ها ربودی

پس وای بر فقیران چون ذوالفقار هستی

هان بیخ مرگ برکن زیرا که نفخ صوری

گردن بزن خزان را چون نوبهار هستی

از رستخیز بگذر چون رستخیز بگذشت

هم از حساب رستی چون بی‌شمار هستی

از نان شدی تو فارغ چون ماهیان دریا

کشتی نشستگان رادریا کنار هستی

ای جان بر فرشته از نور حق سرشته

ای چلچراغ رهوار در اختیار هستی

غم را شکار بودی بی‌کردگار بودی

چون سازگار گشتی باکردگار هستی

گر خون خلق ریزی ور با فلک ستیزی

عذرت نمی پذیرم چون گلعذار هستی

نازت رسد ازیرا زیبا و نازنینی

کبرت رسدهمی زان چون از کبار هستی

سرحلقهء (طریقت) در حلقه خموشان

سرحلقهء خموشان چون گوشوار هستی

***

دوبیتی های لیلی چون عسل شد

غزل هائی همه ضرب المثل شد

اگر در عشوه هنگام گُـسل شد

زُحل کامل شد وُ خود لَم یَزل شد

***

آمــد بـه بـرم سـر زده از عالــم بالا
آلالـــه رُخی ناز گُـلی، لیلیِ رعنا

گفتـم صنما بزم شبستان منست این
کـز دیدن رویـت شده ام عاشقِ دنیا

گفتــا مگــر از غُلغُلـه ها بی خبری تو
حوآ شده ام بانوئی از نسل سهیلا

با شعله ی رخساره زدآتش به وجودم
آتشکــــده یِ مشتعــل قصــــر اهــورا

شب بودوُ زُحل بودوُ هلال رخ مهتاب
مــن بــودم و او بــود و تمنّـــا زِ ثـریا

تابنده تر از جلوهء ماه آمد و بنشست
برخاستم از دیدن آن هاله ی زیبا

شاعر شده ام باقی این قصه نگویم
تا اینکه نگویند (طریقت) شده اغــوا

<< انجمن شعر <<< در ادامه مطلب<<<

https://s9.picofile.com/file/8292659050/a1080.gifhttps://s9.picofile.com/file/8292659050/a1080.gif

خــُلدستان طریقت(غزل:دوبیتی )

۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

د وبیتی (طریقت) روایت ،حکایت/اشعار+افلاکی

۩۩۩☫د وبیتی (طریقت) روایت ،حکایت/اشعار+افلاکی ☫۩۩۩

حضرت حق چون به عالم نسلِ آدم آفرید

در میانِ نسل آدم ، ختم خاتم پرورید

اوسپس از روح اقدس درهمه عالم دمید

خاکیان را با (طریقت) نرخ افلاکی خرید

***

از روی روضه جهان را سروده ام

با این تقلبم هیجان را سروده ام

فرقی میان چشم و لبت در فریب نیست

من دیر ذات بی پدران را سروده ام

خط نقطه نقطه خط بَدَلِ عاشقت شدم

با خط مورس آن ضربان را سروده ام

آن شب دچار تو رَکَعاتم به شک فتاد

بعد از سپیده بود اذان را سروده ام

شعرِ(طریقت) انجمن دل بریدن است

با این حساب من قیلان را سروده ام

https://s9.picofile.com/file/8292659050/a1080.gifhttps://s9.picofile.com/file/8292659050/a1080.gif

۩خــُلدستان طریقت(خطبه اول =>محرم 1446)

۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

برآستان جانان(طنز) ورژن جدید / غم مخور+

۩۩☫برآستان جانان(طنز) ورژن جدید / غم مخور ☫۩۩

قصه های طنز

یک روز به اتفاق صحرا من و تو

از شهر برون شویم تنها من و تو

دانی که من و تو کی به هم خوش باشیم؟

آن وقت که کس نباشد الا من و تو

\***

بر لب آمد گر ز بى‏ پولى تو را جان، غم مخور
يا تو را در زندگانى نيست سامان، غم مخور

گر چه آزادند دزد و رانت‏خوار و مختلس
در عوض روزنامه‏ چى باشد به زندان، غم ‏مخور
قيمت گور و كفن هرچند بالا مى ‏رود
در مقابل، نرخ انسان هست ارزان غم مخور
اى كه دارى مدرك ليسانس و خدمت كرده ‏اى
عرضه كن سيگار در كنج خيابان، غم مخور

گرچه دانشگاه آزاد از تو ميليون ‏ها گرفت
ليك يك شاهى نيرزد مدرك آن، غم مخور
چون جرايد جمله تعطيل موقّت ! مى ‏شوند
چيزهاى ديگرى آيد به ميدان، غم مخور
نوبت فرزندسالارى رسيد، اى زن ‏ذليل
سلطنت را نيست درين خانه سلطان،غم مخور
روزگارى در كوير و غيره سدها ساختند
گر به جاهاى دگر باريد باران، غم مخور
مصلحت را مى ‏دهد تشخيص، از ما بهتران

صحبت از مجلس نكن، بهر وكيلان غم مخور
گر (طریقت) ناگهان ترمز بريد و تند رفت
چون از اوّل كنده بود از جاى، فرمان، غم مخور
«شاعر»! اينجا تا به قبرستان دو فرسنگ است، ولي
«هيچ راهى نيست كان را نيست پايان، غم مخور»

۩#خــُلدستان طریقت (طنز+غم مخورجدید )۩#محمد مهدی #طریقت

ادامه نوشته

خلدستان:(طریقت) شیخ گشته نغمه‌پرداز+گفتم شب مهتاب غزل گفت: (طریقت)

۩۩۩ ☫ گفتم :شب مهتاب غزل گفت (طریقت)نغمه پرداز :اشعار ☫ ۩۩۩

از رنگِ رخسار طرف ، افتاده در طرفِ چمن
یکجا اذان ، یکجا خزان، یکجا گل وُ یک یاسمن

بُرقع ز عارض برفکن تا عالمی رسوا شود
فوجی ز رو، گاهی ز مو، ازبهرِ لب،وآکن دهن

چون در تکلّم می‌شوی ، گویا به لکنت می شود
خُنیاگران،قمری فغان، بلبل نوا، طوطی سخن

اندر خرامش‌های وُ هو ، از طرف بستان گفتگو
گوید شخن ها موبه مو، رنگ از گُل وُ حالت زِ من

ببرید خیاط ازل ، این جامه بر اندام تن
از بهر تو گلگون قبا، از بهر تک تک انجمن

هر گه که بنشینی ز پا ، بر گرد ای شیرین سخن
دُرّ از زمین، ماه از زمان، عقل از سر و روح از بدن

از وصف آن خورشیدوش، پرسد:(طریقت) گفتمش:
رخساره مه ، زلفان سیه ، چشمان غزال ، ابرو ختن

اگر روزی گذر افتد به اهواز

روم شــیراز با رندِ غــزلباز

کنم خُنیاگری در گوشه شهناز

(طریقت)شیخ گشته نغمه‌پرداز

****

آشفته دلان را هوس خواب مُحال است
شوری که به دریاست به مرداب مُحال است

هرگز قلمِ کذب نزند شاعرِ عاشق
بیدارِ غزل باش که درخواب مُحال است

حوری صفت آنست که از پا ننشیند
درپای تو حوری صفتی ،تاب مُحال است

چشمان تو غلمانِ شب افروز چه زیباست
نرگس لب وُ افسرده چو در آب مُحال است

گفتم شب مهتاب غزل گفت: (طریقت)
آنجا که منم حاجت مهتاب مُحال است

حمید محمد مهدی طریقت

۩خــُلدستان طریقت

مهتاب: شعر+نغمه پرداز )۩محمد مهدی طریقت

<<خطبه دوم

ادامه نوشته

خلدستان: لب به لب ، یا شب به شب  :یا رُب وُ  رَب+نغمه‌های نابِ  بلبل، همچو  گیسوی تو دام

۩۩۩ ☫ نغمه (طریقت)ناب ناب، سوختگانم ☫۩۩۩

لحظه هـ‌ای بی‌ تو، بودن را نمی‌آرم دوام

چون می آرم دوام آورده ام چندین پیام
اقتباس از نازنین تا واپسین‌دم شاهدست
محتسب هرگز نمی داند چه می گویم مدام
گرچه هستم شاهدِ گمنام از روز نخست
با تو من شادم، ولی هرگز نمی گویم کلام
گر تو باشی دیدبان درماه روشن نارواست
بوسه‌ها از این لب و آن لب نمی‌باشد، حرام
با لبانِ نرگس وُ ، چشمان غلمان محتسب
وحشیان را می‌ کند جادوی خود آرام ، رام
با نگاه مستِ آهو خوش ، خمارم کرده‌ای
چشمکِ لب‌های تو ،پس می زند آهنگِ جام
من نمی‌دانم چه آهنگی تورا رقص ، آورد
روزِ روشن سوزِ سُرنا ، یا دوهُل هنگام شام
لب به لب ، یا شب به شب :یا رُب وِ رَب
می‌سرایم نظم اُوصاف (طریقت)، والسلام

۩خــُلدستان طریقت

(فراوان +شبِ شعر:+اافسوس )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم



ادامه نوشته

خلدستان: قاضی القضات بدجوری پشیمان می شود(دوبیتی)

۩۩۩ ☫اشعار(طریقت)قاضی القضات از اعتراض می ترسیم (دوبیتی))☫ ۩۩۩

کی شود از ترس :این آن ، بحثِ ایمان می شود

مملکت : پاییز هنگامی که عریان می شود

شیخ می تازد : که شد (قانون ) ابلاغ حجاب

قاضی القضات بدجوری پشیمان می شود

***

دِگر دارد، نـدارد در ردیــفش سایبانی
جمالِ عارضش همرنگ شد با ارغوانی

غبارِ غم زده تاریخ باعنوان یا رب
بقایِ جاودان خواهد بماند، جاودانی

چو حاکم می‌ شود منظورِ مقصود*
ملایم می شود توفان سرخِ خون‌ فشانی

زِ حِشمت جان نشاید بُرد کز ابزار تکنیک
کمین از آسمان انداز تیری وُ کمانی

چو دامِ طُرِّه افشاند زِ گَردِ ترک نالوطی
به غَمّازِ هزاران لوطی ساکت هزاران رازِ پنهانی

بیفشان جُرعه‌ ای بر خاک وُ حالِ قاضیان بشنو
اَلا جمشید ،کیخسرو، فراوان داستانی

چو در رویت بخندد خُل، مشو در دامَش ای شَمبول
که بر خُل اعتمادی نیست، در حُسنِ جهانی

خدایا، دادِ من بِسْتان ازآنِ شَحنهٔ مجلس
که مِی با دیگری خورده‌ ست وُ مارا سَر بِگردانی

به فِتراک سخنگویان می‌ بندند پیشانی
که آفت‌ هاست در تأخیر وُ طالب را زیانی

زِ سروِ قَدِّ دلجویت مکن محروم مَردُم را
سر سرچشمه‌ اش بِنْشان روان آب روانی

زِ خوفِ هجرم ایمن کن اگر امّیدِ" مِیِ" داری
که از چشمِ بَداندیشان نشاید در امان مانی

به شرح بختِ خود گویم؟(طریقت)شهر آشوبست
به تلخی حاکمِ خود رای شد خونین دهانی

همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی

چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی

به کسی جمال خود را ننموده ای و بینم

همه جا به هر زبانی بود از تو گفتگویی

غم و رنج و درد ومحنت ، همه مستعد قتلم

تو ببر سر از تن من ، ببر از میانه گویی

به ره تو بس که نالم ،زغم تو بس که جویم

شده ام ز ناله نالی ، شده ام ز مویه مویی

همه خوشدل اینکه مطرب بزند به تار چنگی

من از این خوشم که چنگی بزنم به تار مویی

چه شود که راه یابد سوی آب تشنه کامی

چه شود که کام جوید زلب تو کامجویی

شود این که از ترحم دمی از سحاب رحمت

من خشک لب هم آخر ز تو تر کنم گلویی

بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت

سر خم می سلامت ، شکند اگر سبویی

همه موسم تفرج به چمن روند وصحرا

تو قدم به چشم من نه ، بنشین کنار جویی

۩۩۩ ☫اشعار(طریقت)ما که از اعتراض می ترسیم (مرگ)☫ ۩۩۩

گفته بودند زندگی این است ؛
دردهامان بدونِ تسکین است
قرص هامان همیشه آرا مِش
چشم هامان همیشه غمگین است
از قضا حال و روزمان گویا ؛
کیفرِ صد هزار نفرین است
ما اسیرانِ مذهب وُ مرزیم
مرگ بر ما چنین ننگین است ؛
ما که از "اعتراض" می ترسیم !

همچو پرچم ، به خویش می لرزیم
ما رضایت به هیچ داده وُ بس
سر به زیر وُ نجیب وُ سنگین است
ما همان پیرِ قُل مرادیم مــا
هرچه گفتند بهر تسکین است
گوشت را دستِ گربه دادیم ما ...
کی اسیری به قید تضمین است
مرگ باید به دادمان برسد ؛
ما که از "اعتراض" می ترسیم !

ما همان زن ، زنی که ناچار است
از فشارِ سکوت ، بیمار است
تن به مردی سپرده ایم اما ؛
او مریض است و "دیگرآزار" است
زندگی نیست این که ما کردیم
آبرو داری است و اجبار است ...
ما اسیرانِ مذهب و مرزیم
مرگ باید به دادمان برسد ؛
ما که از "اعتراض" می ترسیم !

عمر می گذرد ایام و سنوات سپری می شود ؛خوشا آنان که پیش از مرگ در این خاکدان خرقه خاکی را از تعلقات تهی کردند و سبکبارانه زیستند ؛ در ادامه درهای معنا به روی آنان گشاده شد و افقهای متعالی را نظاره گر شدند:

چون در معنی زنی بازت کنند

پرِّ فکرت زن که شهبازت کنند

خــُلدستان طریقت

(شعار:طنز)محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم



ادامه نوشته

نیل به ناتوان مند سازی جامعه ختم گردد تا  اوجب واجبات  = منجر به حفظ  نظام گردد. وسلام

سیاست های اقتصادی درست وصیحیح درجانعه اعمال گردد‌ وبعضی دیگر هم اعتقاد دارندکه باید سیاست های اقتصادی بهبود یابد‌. واعمال سیاست های صحیح ودرست باعث رفع فقر می گردد.

بیشتراندیشمندان اقتصادی کشور براین باور هستند. که موضوع عدالت اجتماعی یکی ازاشعاراصلی نظام می باشد‌. باید با نگاه ویژه وحتمی ریشه یابی شود و ابعاد فقر موردشناسایی قرار گیرد‌. برای فقرزدایی سیاست گذاری مناسب باید انجام شود. و اول از همه باید ریشه فقراقتصادی وفرهنگی به درستی شناسایی گردد‌ ودرصورت اینکه سیاست هایرصحیح اقتصاد کلان موردبررسی ومشکلات آن برطرف شود‌ جانعه واردمرحله اول ازشروط فقرزدایی می شود. آنچه را که به طور مشخص برای خروج ازفقر لازم و ضروری می دانیم. سیاست هایی است که باید برای نیل به ناتوان مند سازی جامعه ختم گردد تا اوجب واجبات = منجر به حفظ نظام گردد. وسلام => حالا بروید نماز جمعه >>>> بدوید

خلدستان :  (طریقت) همیشه بی هنریم+خیزید و خز آرید (طریقت)  نگرانم

۩۩۩☫ آهسته (طریقت)پیوسته => بی هنری ۩۩۩

آهسته شب ها بی کسی پیوسته آغوشم کند
آوارگــی، دیوانگـــی همسـایـه بر دوشــم، کند

از ماجرای دوستی : صدها هزاران داستان
در هر هزار وُ یک شبی القصه در گوشم کند

آید زِ آن آغوشِ دور آن عطر پیراهن فروش
آن عطر پیراهن سروش هردَم سیه پوشم کند

هردم سیه پوشم ولی! از عشق مدهوشم، ولی
از دست نسرین ماه وَش چون سرکه در جوشم کند

خواهی جوابم را بده، خواهی جوابم را مده
من یک تماس خسته ام ترسم فراموشم کند!

از این که شیرین وَش توئی از غصه فرهادم هنوز
حافظ (طریقت) روز وُشب سعدیِ مغشوشم کند

غمِ دوستان به جان بخریم
ور جهان دشمن است غم نخوریم
گر چه شمشیر می‌زند مجنون
گو بزن جان به جان سپُریم
آن که صبر از صفات او نبود
به حقیقت جفای او ببریم
گر به خشم است و گر کمالِ رضا
منظری باز کن که منتظریم
یک نظر بر جمال طلعت دوست
گر به جان می‌دهند جان بخریم
گر تو گویی خلاف عقل است این
عاقلان دیگرند و بی خبریم
باش تا خون ما همی‌ریزد
ما به پایان کار می‌نگریم
گر برانند و گر ببخشایند
ما بر این در گدای بی نظریم
دوست چندان که می‌کشد ما را
ما به فضل خدای زنده‌تریم
سعدیا زهر قاتل از دستش
گو بیاور که چون شکر بخوریم
ای نسیم صبا غزل حافظ
یا بخوان شعر یا که درگذریم
تو خداوندگار ِ انجمنی
ای(طریقت) همیشه بی هنریم

من باده‌کشِ پیرِ خراباتِ مغانم

آرام‌دل از جانبِ آن جانِ جهانم

از اهل اَدب رهروِ راهِ ملکوتم

اشعارِ ادیبان ادب ، وردِ زبانم

باشد به سماواتِ اگر سیرِ عروجی

با شهپرِ اَرباب چاکرِ جانم

خاکِ قدمِ یار بود وَسمهء ابرو

نامِ خوش او زمزمه ء وِردِ دهانم

تسلیم ادب گشتم وُ ساکت

تا ساغر و پیمانه دهد پیر مغانم

از پیر مغان مقصد و منظور شد اِلهمام

پرواز به لاهوت کند مرغِ روانم

علم و عمل و شیوه اخلاص طلب کن

این است کلامِ دل و اندرز و بیانم

شاعِر ثمر از عمرِ گرانمایه چه خیزد

خیزید و خز آرید (طریقت) نگرانم

***

ای آنـــکه مـــرا بــرده ای از یاد ، فراوان

بیگانه شدی ، دست مریـــزاد ،فراوان

در دام تــوأم ، نیست مرا راه گریـزی

من شاعرِ ایــن وادای وُ صیّاد ،فراوان

محبوس شدم گوشه ی ویرانه ی زندان

زندانِ غمت بـــر سرم افتـــاد ، فراوان

آسودگی ام ، خاطره ام ، دار و نــدارم

در راه تــو دادم همه بـر باد ، فراوان

اینجا چه کنـم ؟ ازکه بگیـرم خبرت را ؟

از دست تــو و ناز تـو فریـــاد ،فراوان

افسوس(طریقت) خبری می کشد آخر

دیــــوانه شــدم خانه ات آباد ، فراوان

حمید محمد مهدی طریقت

۩خــُلدستان طریقت

(فراوان +شبِ شعر+اافسوس )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم



ادامه نوشته

پروین (سعدی) خاطرات شیرین

۩۩۩ ☫پروین (سعدی) خاطرات شیرین ☫ ۩۩۩

ابوالحسن صدیقی، سازنده معروف‌ترین مجسمه‌های ایران

دوست می‌دارم من این نالیدن دلسوز را

تا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز را

شب همه شب انتظار صبح‌رویی می‌رود

کان صباحت نیست این صبح جهان‌افروز را.

وه که گر من بازبینم چهر مهرافزای او

تا قیامت شکر گویم طالع پیروز را

گر من از سنگ ملامت روی برپیچم زنم

جان سپر کردند مردانْ ناوکِ دلدوز را

کامجویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیست

بر زمستان صبر باید طالب نوروز را

عاقلان خوشه‌چین از سر لیلی غافلند

این کرامت نیست جز مجنون خرمن‌سوز را

عاشقان دین و دنیاباز را خاصیتیست

کان نباشد زاهدان مال و جاه‌اندوز را

دیگری را در کمند آور که ما خود بنده‌ایم

ریسمان در پای حاجت نیست دست‌آموز را

سعدیا دی رفت و فردا همچنان موجود نیست

در میان این و آن فرصت شمار امروز را

سعدی معتقده عاشق واقعی اگر شکایتی از معشوقش داره، شکایتش رو پیش کسی به‌جز خود معشوق نمی‌بره و توی بوق و کرنا نمی‌کنه.

«ما را شکایتی ز تو گر هست هم به توست

کز تو به دیگران نتوان برد داوری»

در سعی وُ صفا،صفا فراموش شده
قربانِ مونا ، مِنا فراموش شده

بازار بزرگ مکه را حاجـی دید
حاجی بغل خدا، فراموش شده

***
با نیت حل مشکل مَردم رفت
با قصد فروش پسته وُ گندم رفت

در موسم حج دور خودش می چرخید
حاجی به طواف خانه با کجدُم رفت

***
با یاد خدا به کعبه دیگر نَرویم
از کربُبلا به کعبه یکسر نَرویم

وقتی که مسلمانی ما اینگونه‌ست
چون قبله‌نما به کعبه آخر
نَرویم

***
تصمیم گرفته‌اند صادق باشند
با هر کس و ناکسی موافق باشند

هر روز مسلمانم و هر شب کافر
چون یاد گرفته‌اند منافق باشند

***
آنقدر به رُم رفت که قم رفت از یاد
سرگرم پیاله شد که خُم رفت از یاد

از بس که اشداء علی‌ الکفار است
دیگر «رحماء بینهم » رفت از یاد

***
هنگام دعا دست نیازش اَزلی
با ذکر خدا دهان بازش عسلی

هر شاخه گل محمدی را له کرد
اِنگار حکومتش شده لَم یَزلی

***
شیپور مقرب خدا اسرافیل
کابوس تمام زنده‌ها اسماعیل

دیروز پیامکی برایم داده است
مشتاق زیارت شما عزرائیل

***
امروز سر و کار همه با صبرست
انگار نه انگـار : که دنیا جبر ست

اعلامیه‌ات را زده‌اندقبل از فوت
بامزه‌ترین شوخی دنیا قبرست

***
یکسر به سؤال‌های دینی زده ام
از ته به جواب استالینی زده ام

از قیمت گوشت ها یقینی زده ام
امروز خوراک سیب زمینی زده ام

***
هم ناز و ادا و هم بلا دارد آقا
زیرا که شروع و انتها دارد آقا

مثل همه مصارف روزانه
تاریخ خرید و انقضا دارد آقا

خاطرات تهران و بیروت پیوند لبنان و بیروت را با ایران و تهران نشان می دهد. نویسنده کتاب در سن ۱۳-۱۲ سالگی و پس از پایان جنگ جهانی دوم برای زندگی با پدر و مادرش از راه لبنان، سوریه، عراق به ایران می آید. جان اسکیلز ایوری، به دور از یک سونگری و با ظرافت و دقت به برهه ای از تاریخ_معاصر ایران نگاه کرده است. از رهگذر مطالعه این کتاب، می توان به نکات و اشارات تازه فراوانی دست پیدا کرد؛ از آن جمله می توان به گوشه های کم نوشته و ناگفته سیاست رضاشاهی در مقابل آلمان هیتلری اشاره کرد. علاوه براین، علاقه قلبی نویسنده به فرهنگ و تمدن ایران و به طورکلی خاورمیانه تصویری دلپذیر را برای خواننده ایرانی ترسیم می کند که در کمتر آثار نویسندگان غربی معاصر دیده می شود.

نویسنده کتاب جان اسکیلز ایوری در سال 1933 در لبنان از پدر و مادری آمریکایی به دنیا آمد. او شیمی‌دانی است که تحقیقات و پژوهش‌هایی مفصل در زمینه‌های شیمی کوانتوم، ترمودینامیک، تکامل و تاریخ علم انجام داده است. او از اوایل دهه 1990 فعالیت‌هایی در زمینه صلح جهانی را آغاز کرد و به عضویت گروهی درآمد که در زمینه علوم و امور جهانی فعالیت می‌کردند. این گروه در سال 1995 موفق شدند تا جایزه صلح نوبل را از آن خود کنند. جان اسکلیز ایوری در حال حاضر به عنوان دانشیار شیمی کوانتوم در دانشگاه کپنهاگ فعالیت می‌کند

.<<<< زندگی ادامه دارد <<<<<

https://s9.picofile.com/file/8292659050/a1080.gifhttps://s9.picofile.com/file/8292659050/a1080.gif

ادامه نوشته

خلدستان : در رقص آییم از الست (امشب : مستِ مستِ مست)

۩☫اشعار:(طریقت )حکایت:رقص الست : امشب مست مست مست (دوبیتی) شعر ۩


هرکس بچشد از لب تو شهدِ عسل را
هـرگــز نکند ترک دگر شعر وُ غزل را

پا را درنکشد از سـرِ این کــوچه و بـرزن
لب تر نکــند با اَحـــدی اهـل محل را

لبریز کن از بـوی خـوش نرگس و نارنج
شیـراز وُ غزل حافظ وُ آن شیـخ اَجل را

از شعـشه ی روی تـو گاهی نتـوان دیـد
بـر روی زمین چهـــره ی زیبای زُحـل را

سقراط زمان چشم تورا دید و به پا کرد
در معبد وُ در مدرسه ها بحث وُجـدل را

کی میشود ای گُل که به رویـم بگشایی
در باغ پـُر از بوسه وُ آغـوش وُ بغـل را

تو وِرد زبانی کــــه هـــــر آیینه بگـویـم
ضرب المثلی ساخته ام قند مَثل را

هرکس بچشد از غزل اهل( طریقت)
هـرگــز نکند ترک دگر شعر وُ غزل را

نه شورِ مرگ نه تصمیم زند‌گی داری
تو عنکبوتی و در جالِ خود گرفتاری

هزار سال نشستم ترا للو گفتم
هنوز بچۀ شیطان... هنوز بیداری!؟

سرک همان سرکِ تنگ و خر همان خرِ لنگ
دلم گرفته ازین زنده‌گیِ تکراری

چه بود جمعۀ من؟ جز دوباره شنبه‌شدن
تمامِ روز سپس واژه‌های بی‌کاری

شما و سازش‌تان راه حل و مشکلِ تان
من وُ (طریقتِ) من زند‌گی و ناچاری

سعی آن دارم که امشب مستِ مست
چون قلندر شیشه ی دُردی به دست

سر به بازار قلندر ها نِهم
پاکبازی ها کنم از هرچه هست

من که از تزویر باشم خودنمای
لاجرم پندار باشم خودپرست

پردهٔ پندار را ‌باید درید
توبهٔ زهاد را ‌باید شکست

اولِ راهست، دستی بر زنم
آخر آخر نباشم پای‌بست

ساقیا در ده شرابی نیلگون
ماتمی برخاست غم در سر نشست

تو بگردان دور تا ما وارهیم
دور گردون را بدست آریم پست

مشتری را سوی جولان برکشیم
زهره وُ ناهید گردانیم مست

با (طریقت) همزمان بیرون شویم
بی جهت در رقص آییم از الست

( صفحه جدید )# محمد مهدی طریقت

↘<<<<<<ادمه مطلب

ادامه نوشته

خلدستان : سرحلقهء(طریقت)درحلقه ی خمشان

۩۩۩☫ سرحلقهء(طریقت)درحلقه ی خمشان ۩۩۩

مردی به یکی از فرزندانش گفت: :ای پسرم میدانی بهشت مجانی است و جهنم را باید با پول بخری؟ پسر گفت: چگونه پدر؟ پدر جواب داد: جهنم با پول است! -کسی که قمار بازی میکند پول میدهد! - کسی که شراب میخورد پول میدهد! - کسی که سیگار میکشد پول میدهد! - کسی که آهنگ و موسیقی گوش میدهد پول میدهد! - و کسی که به خاطر معصیت سفر میکند پول میدهد! و ای پسرم بهشت مجانی است چون: - کسی که نماز میخواند، مجانی میخواند - و کسی که روزه میگیرد، مجانی روزه میگیرد -کسی که استغفار میکند ، مجانی آن کار را میکند - و کسی که چشمانش را از گناهان میپوشاند و از خدایش میترسد مجانی این کار را میکند الان چه تصمیمی داری؟ آیا میخواهی پولهایت را خرج کنی تا به جهنم بروی و یا اینکه مجانی به بهشت بروی..!؟

چه زیباست حکمت بزرگان!

سرحلقهء طریقت وقت شکار هستی

سرحلقه شریعت خود بی‌قرار هستی

خضر: اَر تورا نخوانم آب حیات خوردی

پیشت چرا نمیرم چون ماندگار هستی

فاروق چون نباشی چون از فراق رستی

قارون چون نباشی چون یار غار هستی

اکنون تو شهریاری کو را غلام خوانم

اکنون به تخت شاهی کز غم نزار هستی

در گلشن تعلق صد گونه گل بچیدی

هم سنبلش بسودی هم لاله زار هستی

در" وَاِن یکاد "مطلق گاهی تو می‌زدی ره

اکنون نعوذبالله چون پرخمار هستی

آنگه فقیر بودی بس خرقه‌ها ربودی

پس وای بر فقیران چون ذوالفقار هستی

هان بیخ مرگ برکن زیرا که نفخ صوری

گردن بزن خزان را چون نوبهار هستی

از رستخیز بگذر چون رستخیز بگذشت

هم از حساب رستی چون بی‌شمار هستی

از نان شدی تو فارغ چون ماهیان دریا

کشتی نشستگان رادریا کنار هستی

ای جان بر فرشته از نور حق سرشته

ای چلچراغ رهوار در اختیار هستی

غم را شکار بودی بی‌کردگار بودی

چون سازگار گشتی باکردگار هستی

گر خون خلق ریزی ور با فلک ستیزی

عذرت نمی پذیرم چون گلعذار هستی

نازت رسد ازیرا زیبا و نازنینی

کبرت رسدهمی زان چون از کبار هستی

سرحلقهء (طریقت) در حلقه خموشان

سرحلقهء خموشان چون گوشوار هستی

***

آهسته شب ها بی کسی پیوسته آغوشم کند
آوارگــی، دیوانگـــی همسـایـه بر دوشــم، کند

از ماجرای دوستی : صدها هزاران داستان
در هر هزار وُ یک شبی القصه در گوشم کند

آید زِ آن آغوشِ دور آن عطر پیراهن فروش
آن عطر پیراهن سروش هردَم سیه پوشم کند

هردم سیه پوشم ولی! از عشق مدهوشم، ولی
از دست نسرین ماه وَش چون سرکه در جوشم کند

خواهی جوابم را بده، خواهی جوابم را مده
من یک تماس خسته ام ترسم فراموشم کند!

از این که شیرین وَش توئی از غصه فرهادم هنوز
حافظ (طریقت) روز وُشب سعدیِ مغشوشم کند

***

شب چو در بستم و مست از مِیِ نابش کردم

ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم

دیدی آن تُرکِ خَتا دشمن جان بود مرا

گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم

منزلِ مردمِ بیگانه چو شد خانهٔ چشم

آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم

شرحِ داغِ دلِ پروانه چو گفتم با شمع

آتشی در دلش افکندم و آبش کردم

غرقِ خون بود و نمی‌مرد ز حسرت فرهاد

خواندم افسانهٔ شیرین و به خوابش کردم

دل که خونابهٔ غم بود و جگرگوشهٔ درد

بر سر آتشِ جورِ تو کبابش کردم

زندگی کردن من مردن تدریجی بود

آنچه جان کَنْد تنم، عمر حسابش کردم

جان من، از کار دل سـر در نمی‌آری هنوز
عاشق و دلداده‌ را دیوانه پنداری هنوز؟!!
از خـدا چیزی نمی‌خواهم، مگر لبـخند تو
در پی آرامشی؟ کو ؟ مردم آزاری هنوز
من که دائم‌ در پِیِ چشمان خُمّـارت شدم
با دل شیدا، فقط اِنگار خُمـــاری،هنوز
رنگ رخسارم نشانی از صداقت می‌دهد
تا نگردد روی آن سیلابِ‌ خون جاری هنوز
پایِ ایوان دلت، من دامــــنِ رُز می‌نهم
شاخهء گل را در آن گلدان می‌کاری هنوز
می‌پرد خواب از سرم، اما نمی‌دانم چرا
نیمه‌شب‌ها، مثل من آیا تو بیداری؟ هنوز
من که دل‌آزرده‌ام از دست" پرتو" روزگار
می‌ شود با نازنیــن، من را نیازاری هنوز
ماهتابی از (طریقت) هزل دُرّ معنی است
شهسواری باش: یا از قوم انصاری هنوز

خــُلدستان طریقت

(شعار:طنز)محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم


ادامه نوشته