بگشای چشم دل را ، به(طریقت)الهی 1403+ روایت سرود ملی

۩۩☫ بگشای چشم دل را ، به(طریقت)الهی ۩۩۩

محبوب

همه شعر می سُرایند وُ من از سرِ گدایی
درِ کــاخ می زنــم تـا به رُخــم دری گشایی

بخدا نـمـی تــوانم روم از درت به جایی
که مرا کـمَنــدِ گیسو نبُــود سر رهایی

سروُ تن تـمـام چشمم که مگر ز در درآیی
نه فتاده دوش وُ کشکولم، اگر لبی گشایی

بنشین پیاله‌ پُــرکن شده موسم خــدائی
سَـرِ ساز را نگهدار وُ مزن دَم از جـدایی

به کدام کیش و آیین به کدام مذهب و دین
فِـکـنی قرار دل را به سراغ دل نیایی

مَـده ای فقیه پندم که زِ پند من بخندم
من وُ ترک این گدائی ، تو وُ راه پارسایی

تو اگر خدا شناسی بِنگارخانه ‌ی دل
بزدای زَنگ فَــتوا وُ بشوی کَـدخدایی

ز بلای خـودستایی! مَـگرت خدا رهاند
به رهاندَت خدائی ، ز بلای خودستایی

تو عبث برِ طبیبان چه بنالی از حبیبان
تب عاشقان بی دل ، ندهَد مـرا شفایی

نه طواف کعبه رفتن نه مِـنـا ، حـجاز دارد
به عراق وُ کوفه رفتن شده اَمـر کبریایی

اگرت وصال باید ، گذر از خیالِ ما کن
همه وجد وُ حال باید ز گزاف کـربلائی

بگشای چشم دل را ، به (طریقت) الهی
بجهی به بام بالّا که تــو هم اَذآنِ مـائی

بزرگترین :دستآورد: آخوند+خمس=>خزانه مملکت )سهم امام نا ) ۩۩۩

برای بررسی کاهش یا افزایش ارزش خرید حقوق طی دوره سی‌ساله از سال ۱۳۷۲ تا ۱۴۰۲، از معیار تبدیل به طلا استفاده می‌کنیم.
محاسبه اول:در سال ۱۳۷۲ حقوق من به عنوان یک معلم حدود ۳۶,۰۰۰ تومان و قیمت سکه نیز ۱۲,۴۰۵ تومان بوده‌است.بنابراین ارزش حقوق در سال ۱۳۷۲ معادل ۲.۹ سکه طلا بوده است.آخرین حقوق در سال ۱۴۰۲ حدود ۱۲.۰۶ میلیون تومان و قیمت سکه ۳۳ میلیون تومان است یعنی ارزش خرید یک ماه حقوق معادل ۰.۳۷ سکه است.

بنابراین، از سال ۱۳۷۲ تا ۱۴۰۲ ارزش حقوق از ۲.۹ سکه به ۰.۳۷ سکه کاهش یافته که کاهش ۸۸ درصدی را نشان می‌دهد.
محاسبه دوم:حقوق از ۳۶ هزار تومان در سال ۱۳۷۲ ب ۱۲.۰۶ میلیون تومان در سال ۱۴۰۲ رسیده که افزایش ۳۳۵ برابری حقوق طی سی سال را نشان می دهد.ارزش سکه نیز از ۱۲,۴۰۵ تومان در سال ۱۳۷۲ به ۳۳ میلیون تومان در سال ۱۴۰۲ افزایش داشته که نشانه افزایش ۲,۶۶۰ برابری است.پس نسبت افزایش حقوق به افزایش ارزش سکه طی سی سال، برابر ۰.۱۲۵ است که آشکارا کاهش ۸۷.۵ درصدی قدرت خرید حقوق طی سی سال نشان می‌دهد.

نتیجه:برای حفظ ارزش حقوق معلمان، حقوق معلم تازه استخدام در سال ۱۴۰۲ باید ۹۶,۵ میلیون تومان باشد تا قدرت خرید حقوق او معادل قدرت خرید حقوق یک معلم تازه استخدام در سال ۱۳۷۲ باشد.

حکمِ بالنده به دل ارج گرانی دارد

چه نیازی به ریا چرب زبانی دارد

هر که رسوای غم عشق شد و دربدری

به خدا در دل خود باغ جنانی دارد

عاشق صادق و حرمت شکنی ممکن نیست

گر چه در سینه دو صد درد نهانی دارد

لذت عشق همان سوختن و ساختن است

سوختن در دل عاشق هیجانی دارد

گرچه موسی به تنش رخت شبانی پوشید

گرگِ موسی به دلش شوق شبانی دارد

کودکی ها و جوانی به غم و درد گذشت

در غم عشق دلم شور جوانی دارد

از زمانی که (طریقت) غم پیری دارد

هم چنان در دل خود خانه تکانی دارد
+++++++++

ای قلم هستی بسی زیبا گهر
برگرفته علم از تو بال و پر

هیچ می دانی که والایی قلم
چونکه یزدان برده با نامت قسم

دست در دست بزرگان جای تو
آفرین بر رتبه ی والای تو

با تو قرآن خدا تحریر شد
با قلم هر آیه آیه ای تفسیر شد

شرح حال قرن و اعصار کهن
ثبت دفتر کرده این زیباسُخن

بر فراز علم جا دارد قلم
بیرق اندر ماسوادارد علم

ای (طریقت)نغمه هادارد قلم

در شکست ظلم ها دارد علم

خــُلدستان طریقت(مذهب:اصول تارخ مصرف +دین )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

بگشای چشم دل را ، به(طریقت)الهی 1403+ روایت سرود ملی

۩۩☫ بگشای چشم دل را ، به(طریقت)الهی ۩۩۩

محبوب

همه شعر می سُرایند وُ من از سرِ گدایی
درِ کــاخ می زنــم تـا به رُخــم دری گشایی

بخدا نـمـی تــوانم روم از درت به جایی
که مرا کـمَنــدِ گیسو نبُــود سر رهایی

سروُ تن تـمـام چشمم که مگر ز در درآیی
نه فتاده دوش وُ کشکولم، اگر لبی گشایی

بنشین پیاله‌ پُــرکن شده موسم خــدائی
سَـرِ ساز را نگهدار وُ مزن دَم از جـدایی

به کدام کیش و آیین به کدام مذهب و دین
فِـکـنی قرار دل را به سراغ دل نیایی

مَـده ای فقیه پندم که زِ پند من بخندم
من وُ ترک این گدائی ، تو وُ راه پارسایی

تو اگر خدا شناسی بِنگارخانه ‌ی دل
بزدای زَنگ فَــتوا وُ بشوی کَـدخدایی

ز بلای خـودستایی! مَـگرت خدا رهاند
به رهاندَت خدائی ، ز بلای خودستایی

تو عبث برِ طبیبان چه بنالی از حبیبان
تب عاشقان بی دل ، ندهَد مـرا شفایی

نه طواف کعبه رفتن نه مِـنـا ، حـجاز دارد
به عراق وُ کوفه رفتن شده اَمـر کبریایی

اگرت وصال باید ، گذر از خیالِ ما کن
همه وجد وُ حال باید ز گزاف کـربلائی

بگشای چشم دل را ، به (طریقت) الهی
بجهی به بام بالّا که تــو هم اَذآنِ مـائی

بزرگترین :دستآورد: آخوند+خمس=>خزانه مملکت )سهم امام نا ) ۩۩۩

برای بررسی کاهش یا افزایش ارزش خرید حقوق طی دوره سی‌ساله از سال ۱۳۷۲ تا ۱۴۰۲، از معیار تبدیل به طلا استفاده می‌کنیم.
محاسبه اول:در سال ۱۳۷۲ حقوق من به عنوان یک معلم حدود ۳۶,۰۰۰ تومان و قیمت سکه نیز ۱۲,۴۰۵ تومان بوده‌است.بنابراین ارزش حقوق در سال ۱۳۷۲ معادل ۲.۹ سکه طلا بوده است.آخرین حقوق در سال ۱۴۰۲ حدود ۱۲.۰۶ میلیون تومان و قیمت سکه ۳۳ میلیون تومان است یعنی ارزش خرید یک ماه حقوق معادل ۰.۳۷ سکه است.

بنابراین، از سال ۱۳۷۲ تا ۱۴۰۲ ارزش حقوق از ۲.۹ سکه به ۰.۳۷ سکه کاهش یافته که کاهش ۸۸ درصدی را نشان می‌دهد.
محاسبه دوم:حقوق از ۳۶ هزار تومان در سال ۱۳۷۲ ب ۱۲.۰۶ میلیون تومان در سال ۱۴۰۲ رسیده که افزایش ۳۳۵ برابری حقوق طی سی سال را نشان می دهد.ارزش سکه نیز از ۱۲,۴۰۵ تومان در سال ۱۳۷۲ به ۳۳ میلیون تومان در سال ۱۴۰۲ افزایش داشته که نشانه افزایش ۲,۶۶۰ برابری است.پس نسبت افزایش حقوق به افزایش ارزش سکه طی سی سال، برابر ۰.۱۲۵ است که آشکارا کاهش ۸۷.۵ درصدی قدرت خرید حقوق طی سی سال نشان می‌دهد.

نتیجه:برای حفظ ارزش حقوق معلمان، حقوق معلم تازه استخدام در سال ۱۴۰۲ باید ۹۶,۵ میلیون تومان باشد تا قدرت خرید حقوق او معادل قدرت خرید حقوق یک معلم تازه استخدام در سال ۱۳۷۲ باشد.

حکمِ بالنده به دل ارج گرانی دارد

چه نیازی به ریا چرب زبانی دارد

هر که رسوای غم عشق شد و دربدری

به خدا در دل خود باغ جنانی دارد

عاشق صادق و حرمت شکنی ممکن نیست

گر چه در سینه دو صد درد نهانی دارد

لذت عشق همان سوختن و ساختن است

سوختن در دل عاشق هیجانی دارد

گرچه موسی به تنش رخت شبانی پوشید

گرگِ موسی به دلش شوق شبانی دارد

کودکی ها و جوانی به غم و درد گذشت

در غم عشق دلم شور جوانی دارد

از زمانی که (طریقت) غم پیری دارد

هم چنان در دل خود خانه تکانی دارد
+++++++++

ای قلم هستی بسی زیبا گهر
برگرفته علم از تو بال و پر

هیچ می دانی که والایی قلم
چونکه یزدان برده با نامت قسم

دست در دست بزرگان جای تو
آفرین بر رتبه ی والای تو

با تو قرآن خدا تحریر شد
با قلم هر آیه آیه ای تفسیر شد

شرح حال قرن و اعصار کهن
ثبت دفتر کرده این زیباسُخن

بر فراز علم جا دارد قلم
بیرق اندر ماسوادارد علم

ای (طریقت)نغمه هادارد قلم

در شکست ظلم ها دارد علم

خــُلدستان طریقت(مذهب:اصول تارخ مصرف +دین )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

حکایت به روایت :خلدستان ،(طریقت) روایت روزگار

۩۩☫ بگشای چشم دل را ، به(طریقت)الهی ۩۩۩

محبوب

همه شعر می سُرایند وُ من از سرِ گدایی
درِ کــاخ می زنــم تـا به رُخــم دری گشایی

بخدا نـمـی تــوانم روم از درت به جایی
که مرا کـمَنــدِ گیسو نبُــود سر رهایی

سروُ تن تـمـام چشمم که مگر ز در درآیی
نه فتاده دوش وُ کشکولم، اگر لبی گشایی

بنشین پیاله‌ پُــرکن شده موسم خــدائی
سَـرِ ساز را نگهدار وُ مزن دَم از جـدایی

به کدام کیش و آیین به کدام مذهب و دین
فِـکـنی قرار دل را به سراغ دل نیایی

مَـده ای فقیه پندم که زِ پند من بخندم
من وُ ترک این گدائی ، تو وُ راه پارسایی

تو اگر خدا شناسی بِنگارخانه ‌ی دل
بزدای زَنگ فَــتوا وُ بشوی کَـدخدایی

ز بلای خـودستایی! مَـگرت خدا رهاند
به رهاندَت خدائی ، ز بلای خودستایی

تو عبث برِ طبیبان چه بنالی از حبیبان
تب عاشقان بی دل ، ندهَد مـرا شفایی

نه طواف کعبه رفتن نه مِـنـا ، حـجاز دارد
به عراق وُ کوفه رفتن شده اَمـر کبریایی

اگرت وصال باید ، گذر از خیالِ ما کن
همه وجد وُ حال باید ز گزاف کـربلائی

بگشای چشم دل را ، به (طریقت) الهی
بجهی به بام بالّا که تــو هم اَذآنِ مـائی

همه آخوندهای بی مبالات

مهندس گشته در هر ‌‌ انتخابات

جنایت پیشه وُ بد جنس وُ بد ذات

همه شیطان صفت آخرین درجات

۩خــُلدستانطریقت( صفحه جدید )۩۩محمّدمهدیطریقت

***** دزد بازار آشفته می خواهد جدا کننده متن وبلاگ لاينر وبلاگ

ای قومِ به حج رفته پس امروز کجایی

صید تو اسیر است بــدین دام جدایی

روزی سر راه دل او دانه فـشـــاندی

حالا که اسیرت است فراموش چرایی

آهوی پریشان تو در بند اسیر است

خو کرده در این دام چــرا دام بلایی

قانون شکار ست و یا حیله ی شیاد

شیاد کنی صید وُ سپس رخ ننمایی

امروز خبر نیست دگر از تو وّ از جام

اکنون چه نشستی سر کویی به هوایی

هرسو نگرم زمزمه ی دانه وُ دام است

عبرت نشود حال مرا مرغ نـِدایی

صیاد ستمگر دل آهوی تو خونست

جا مانده به دستان تو با تیر قفایی

ازگردن شاعر به رهان شعرِ بلا خیز

اَحسنت (طریقت)توکه در مُلکِ بقایی

جدا کننده متن وبلاگ لاينر وبلاگ

نه کفشِ تازه نه شال و کلاه بسم الله
مسافران غمت سرپناه بسم الله

بگو کجاي جهاني؟ کدام شهر؟ بگو
قطارهاي جهان ايستگاه بسم الله

نشانده چشم تو ما را به روزگار سياه
ستاره ها همه جا را سياه بسم الله

بلند شو بتکان دامن خودت را ابر!
که عشق هاي جوان زادگاه بسم الله

بيا که پنحره ي کور خانه ها هر صبح
از آسمان تو شوق نگاه بسم الله

چه فرق مي کند اين که تو کيستي! مردم
شب از تو زاهد و روز از تو شاه بسم الله

شراب با تو حلال است و آب بي تو حرام
(طریقت) ارتو بگويي بخواه بسم الله

(طریقت)

خــُلدستان طریقت(شعار:چشم دل )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

۩خــُلدستان طریقت(صفحه جدید )۩۩️✍محمّدمهدی طریقت

ادامه نوشته

خلدستان طریقت : جهان دلگیر  (اشعار) بهمن

۩۩۩ ☫ مثنوی/ خاطرات+بهمن (اشعار) طریقت ☫۩۩۩

زیر این آسمان ترک خورده
صورت نوجوان ، پژمرده

شعرعاشق زدیدهء معشوق
تارو پودش زترس شد چون چوق

یادم آمد زِ روزگاری دور
که نبودند ، این همه مامور

خانه ها کاهگلی، درون حیاط
مَنقل وُ قوری وُ ، چای نبات

آتشِ گُر گرفته ، منقلِ چای
دورِ اطراف حوض، گلدان جای
دومادون تنور ، عالی بود
اندرونی یِ دارِ، قالی بود

****

همه آخوندهای بی مبالات

مهندس گشته در هر ‌‌ انتخابات

جنایت پیشه وُ بد جنس وُ بد ذات

همه شیطان صفت عالی درجات

نه کفشِ تازه نه شال و کلاه بسم الله
مسافران غمت سرپناه بسم الله

بگو کجاي جهاني؟ کدام شهر؟ بگو
قطارهاي جهان ايستگاه بسم الله

نشانده چشم تو ما را به روزگار سياه
ستاره ها همه جا را سياه بسم الله

بلند شو بتکان دامن خودت را ابر!
که عشق هاي جوان زادگاه بسم الله

بيا که پنحره ي کور خانه ها هر صبح
از آسمان تو شوق نگاه بسم الله

چه فرق مي کند اين که تو کيستي! مردم
شب از تو زاهد و روز از تو شاه بسم الله

شراب با تو حلال است و آب بي تو حرام
(طریقت) ارتو بگويي بخواه بسم الله

(طریقت)

خــُلدستان طریقت(شعار:چشم دل )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

****

ادامه نوشته

خلدستان طریقت ( ای دوست )باورمکن

۩۩۩ ☫ حکایت روایت معلمان واقعی (طریقت) جو خوردن اُلاغ ها ☫ ۩۩۩

با شاعـران رهگــذرِ سـرنـوشت ها
جــاماندگان قافله ی سرگذشت ها

پائیزِلحظه ها ی زمستان سرشت ها
شُـد نُــوبهارِ رویــشِ اردیبهشت ها

هنوز سهم ایران از دریای خزر مشخّص نیست !

من تو را در واژه های شعر پیدا می کنم
با خیالت غصه ها را سخت حاشا می کنم
من تو را در کوچه های روشن رنگین کمان
مثل خورشید پس از باران تماشا می کنم
آخرین لبخند تو در ذهن من زندانی است
با خیال مهربانت عشق را در گیر این جا می کنم
مانده ام در فعلِ استمرار چشمان عسل
مستمر من رنگ چشمان تو را با شعر افشا می کنم
پشت دیوار مجازی دور تر از هر بعید
امتداد شعر را در چشم تو چون جشن بر پا می کنم
بافتم با زیر و رو از واژه های شعر زیبایت غزل
میم اسمت را تماشا کن کنار آه من جا می کنم
لیلا_مهتاب

آنچه یک ملت را از استحاله در توفان ها و تندبادهای فکری بیگانگان نجات می بخشد هویتی است که در طول زمان بدل به فرهنگ و تاریخ آن ملت شده است، و بی تردید این هویت اصیل را مرهون اندیشمندانی است که سراسر عمر به تحقیق و تفحص، تدبیر و تدقیق، تفکر و اندیشه در باره هستی اعجازانگیز بشر پرداخته اند. شیخ فریدالدین محمدبن عطار نیشابوری مشهور به عطار، شاعر و عارف نام آور ایران زمین از سلک چنین بزرگان جاودانه ای است که فرهنگ و ادب ایران زمین وام دار شخصیت عظیم و آثار بی بدیل اوست. بر این سیاق روز بزرگداشت عطار نیشابوری را می توان روز حکمت و عرفان قلمداد کرد. شیخ فرید الدین عطار نه تنها یکی از عالیقدرترین شاعران ایرانی است که از شاخص ترین عرفای اسلامی نیز به شمار می رود.عطار از زمره اندیشمندانی است که هویت ایرانی و اسلامی را با زندگی، هنر و مکتوبات نغز و پرمغز خود به آراستگی زینت بخشیده است. هفت شهر عشق عطار روایت تکامل انسان از خاک تا افلاک است و روز بزرگداشت چنین سالک والامقامی، روز گرامیداشت حکمت و معرفت است. برماست تا فرزندان این دیار فرهنگ پرور را بیش از پیش با مفاخر فرهنگی، علمی و دینی مان آشنا سازیم و از این مسیر، آنان را در برابر تهاجم و ایلغارهای فرهنگی بیگانگان مصون بداریم.برماست تا میراث عطار- که بخشی از نفایس فرهنگ معنوی ایران زمین است- را به شایستگی پاس بداریم و به جهانیان معرفی کنیم، تا بدین طریق گوشه ای از دین خود را به این شاعر و اندیشمند بزرگ ایرانی اسلامی ادا نماییم.

من امشب "مبتلایت" هستم ای دوست
رفــیق بــا صـــفایت هستم ای دوست

اگرچه "دورم" از "شهر" صفاهــون "
همیشه "آشنایت" هستم ای "دوست"

بر روی بوم زندگی، تاثـــیــر را باور مکن
زیبا و زشتش پای تو، تقدیر را باور مکن

تصویر اگر زیبا نبود، نقاش خوبی نیستی
از نو دوباره رســم کن، تفسیر را باور مکن

خالق تو را شاد آفرید، آزاد آزاد آفرید
پرواز کـــن تا آرزو، درگــیر را باور مکن

در اوج، اوجِ بندگی، دیوانهء دلبستگی
زیبا و زشت زندگی،تحقیر را باور مکــن

تصویر اگرزیبا بُوَد، دنیا به کامت می شود
درانعکاس زندگی ، تقصیر را باور مکن

شاعر:(طریقت) آفرید، آزادِ آزاد آفــرین
با این ردیف وُ قافیه ، زنجیر را باور مکن

9ze4_photo_2018-03-10_00-25-54.jpg

ح. (طریقت)

۩خــُلدستان طریقت(صفحه جدید )۩۩ محمد مهدی طریقت ۩۩۩ ☫ برآستان جانان (دوبیتی )طریقت +اشعار ☫ ۩۩۩

ادامه نوشته

خلدستان طریقت: منتخب (مثنوی) حکایت :به+روایت=>طریقت  

۩۩۩☫=>فرزانه + طریقت)شیرین ترین اشعارمن شعر(طریقت)۩۩۩

ساز و دُهُل، درکَفَت، شورِ نکیسا شده

پنجره در پنجره، ماهِ فریبا شده

طعنه به آهوی دشت، فتنه به ابرو و چشم،

تا که بگویم، صنم! به، که چه زیبا شده

هرکه بدیده تو را ، گفته تبارک به حق

خانه خراب آمدی، رشکِ پری‌ها شده

یوسُفِ مصری، به دل، مست و پریشان شده

تا که گُزیند تو را، بِه، زِ زلیخا شده

منظرِ چشمت، کنون خسروِ خوبانِ شهر

بس، که زِ شیرینی‌اَت، شهره‌ی دنیا شده

زخمه به جانم مزن، مرده‌کشی تا به کِی؟

تا که اسیرم کنی، بوسه‌ی لیلا شده

منکرِ هر اِدِّعا غیرِ خودت تا کنون،

شعبده‌ی حیله‌ی دخترِ ترسا شده

نیست محبت در آن قلبِ پُر از کینه‌ات،

تا که فریبم دهی، عاشق و شیدا شده

شعر (طریقت)زده، شعله به گیسوی شب،

مرحله در مرحله، طرّه‌ی یلدا شده

***

راویان گفتند دزدی نابکار
رفت تا دزدی کنددر شام تار

گربه سان او بر سر دیوار شد
نرده‌ اش افتادوُ او هم دار شد

از قضا هم نرده هم دزد پلید
ماجرا را رنگ دیگر شد پدید

دزد محکم خورد بر روی زمین
گشت خون‌آلود، از پا تا جبین

چونکه از آن نرده ناراضی برفت
لنگ لنگان تا برِ قاضی برفت

چون به قاضی گفت شرح نرده را
قلب قاضی ریش شداین پرده را

گفت: می‌باید شود بالای دار
صاحب آن خانه‌ی بی‌اعتبار

آوریدش تا بپرسم کاو چرا
کرده بر این فرد بیچاره جفا

پس بیاوردند صاحبخانه را
آن ز قانونِ نوین بیگانه را

چونکه قاضی خواند متن دادخواست
گفت: ای قاضی مگو چون ناروا ست

نیست تقصیر من برگشته بخت
چوبِ نَرده خُب نبوده خوب سخت

باید آن نجّار آید پای دار
چونکه چوب سست بنموده بکار

گفت قاضی: حرف او باشد درست
باید آن نجّار را فِی‌الفور جُست

گزمه‌ها رفتند و او را یافتند
زود سوی محکمه بشتافتند

مثل مرغ گیر کرده بین تور
در عدالتخانه بردندش به زور

کرد قاضی چپ نگاهی سوی او
از نگاهش گشت سیخ هر موی او

گفت: ای نجّار، مُردن حقّ توست
نرده می‌سازی چرا با چوب سست؟

گفت آن نجّار: هستم بی‌گناه
در قضاوت می‌نمایی اشتباه

چوب سُست و بد کجا بردم به کار؟
بوده جنس نرده از چوب چنار

لیک وقتی نرده را می‌ساختم
چون به محکم‌کاریش پرداختم

ماهرویی کرد، از آنجا عبور
جامه بر تن داشت همرنگ سمور

بس لباسش بود خوش‌ رنگ و قشنگ
از سَرم رفت هوش و از رُخ رفت، رنگ

چونکه من هم شاکیم، بنما جواب
گو بیاید او دهد ما را جواب

با نشانی‌ها که آن نجّار داد
گزمه‌ ای آورد او را همچو باد

دید قاضی وه چه زیبا منظرست
راستی کو دلربا و دلبر ست

گفت: ای زیبا رخ و رنگین لباس
مایه‌ی اخلال در هوش و حواس

دانی از نجّار بُردی آبرو
میخ‌ها را جابجا کرده فرو

زان لباس نو که بر تن کرده‌ ای
خلق را درگیر با هم کرده ای

در جواب او بگفت آن ماهرو
هرچه می‌خواهد دل تنگت بگو

از قد و اندام و چشمان و دهان
بنده هم هستم مثال دیگران

گر لباسم اندکی زیباتر ست
پاسخش با مردمان دیگرست

رنگرز اینگونه رنگش کرده است
بیشتر از حد قشنگش کرده است

گفت آن قاضی: از این هم بگذرید
رنگرز را، زود اینجا آورید

پس در آن دَم گزمه‌ها بشتافتند
رنگرز را در پسِ خُم یافتند

گزمه‌ ای سیلی بزد بر گوش او
جَست برق از گوش و از سر هوش او

گزمه‌ ای آنقدر گوشش را کشید
تا به نزد قاضیِ عادل رسید

چون سلام از رنگرز قاضی شنُفت
«نه» جوابش داد، با فریاد و گفت:

جامه‌ی نسوان ملوّن می‌کنی؟
بنده را با دزد دشمن می‌کنی؟

هیچ میدانی طناب و چوب دار
هست بهر گردنت در انتظار؟

رنگرز با این سخن از هوش رفت
بر زمین افتاد و رنگ از روش رفت

گفت قاضی: زود بالایش کنید
حکمِ من حکم است،اِجرایش کنید

گزمه‌ها بردند او را پای دار
تا بماند عدل و قانون پایدار

رنگرز را روی کرسی داشتند
مدعی را در سخن وا داشتند

داد زد: ای گزمگان، ای نابکار
گردنش بالاتر است از چوب دار

گزمه چون اعدام را دشوار دید
بی تأمّل تا برِ قاضی دوید

گفت: قربانت شوم، این بی‌تبار
کلّه‌اش بالاتر است از چوب دار

گفت قاضی: بردی از ما آبروی
زودتر یک فرد کوته‌تر بجوی

رنگرز پیدا نشد، یک رنگکار
یک نفر باید شود بالای دار

زودتر معدوم کن یک زنده را
تا که بربندیم این پرونده را

آری آن پرونده اینسان بسته شد
از(طریقت)مثنوی پیوسته شد

***

تو حُسن سرمَدی ای ایروانی

چو عطرِ ممتدی‌ ای ایروانی

چقد زیبایی وُ فرزانه ای تو

قشنگی ،مَشملی ای ایروانی

***

وا مانده‌ام در این هوای سرد پاییز
من مانده‌ام با قصه ای از غصه لبریز
در هر پگاهی نغمه هائی جالب انگیز
بیدار می‌گردم، چو مرغان سحرخیز
بی‌من محال‌ست درد جاویدان بماند
با درد وُ غم هستم دمادم در گلاویز
من بی‌ فروغ جلوه‌ات، یلدای تاریخ
من با فروغ روی تو، صبح دل‌انگیز
خُنـیـاگرانه می زنم من جار درجار
تب می‌زنی در قلب من تبریز نیریز
یک امشبی هُرم نفس‌هایت نباشد
تا صبح می‌نالم چو مرغان شب‌آویز
باید همیشه در تب عشقت بسوزم
شاید بگردی لحظه‌ای در شهر تبریز
شیرین‌ترین اشعارمن، شعر (طریقت)
من خسرو پرویز هستم ، جانِ پرویز

خــُلدستان طریقت(اردی+بعشق+=>خرداد )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

شبت  ار چه تیره تر شد، به (طریقت) از تو نوری+ مثنوی (طریقت) حکایت / روایت

۩۩۩ ☫(کامل) برآستان جانان (طریقت) دی ☫ ۩۩۩

ز نظر اگر چه دوری، شب و روز در حضوری

ز وصال شربتم ده که بسوختم ز دوری

منم و شبی و گشتی به خرابه های هجران

که عظیم دور ماندم ز ولایت صبوری

چو به اختیار خاطر غم عشق برگزیدم

ز جفا هر آنچه آید بکشیم از ضروری

من اگر هلاک گردم، تو چه التفات داری؟

که ز غفلت جوانی به کرشمه غروری

نه خیال بر دو چشمم، نه یکی هزار منت

که توام ز دولت او شب و روز در حضوری

چمن اینچنین نخندد، تو مگر بهشت و باغی

بشر اینچنین نباشد، تو مگر پری و حوری

گذری اگر توانی به بهار عاشقان کن

که ز اشک من به صحرا همه لاله است و سوری

به شب فراق لیلی چو چراغ برفروزد

شبت ار چه تیره تر شد، به (طریقت) از تو نوری

ح.(طریقت) جدا کننده متن وبلاگ لاينر وبلاگ

پروین دمید وُ مــاه دمید، مُلک ری رمید
تب دارم ،ای رفیق: که این هرسه کی رمید

دل گویدم چه پرسی هنگام سر زدن
از اختری که بر زبر تختِ کی رمید ؟

شـا دی که پیشتر ز کیومرث مه بتافت
بینی کنون که آمد و بر خاک وی رمید

آری تـو غم مخور که جهانت به حیله رفت
چون کارگاهِ حـیله به بنیان و پی رمید

بهرام را که کار نیستان تمام کــرد
در چنگ نیزه بود که از دیده نی رمید

ما را برای سخره ی افلاک خلق کرد
خُمخانه را به پـیـکر خرداد طِی رمید

از مرگ هر ستاره‌(طریقت) نشانه ای
بهروزِ مِهر آمد وُ در شام دی رمید

****

مرا در وادی حسرت رها کردی کجا ئی دی؟

تو در دل شور و آشوبی به پا کردی کجائی دی؟

دل و جان از شرابِ عشق شد لبریز و سرمستم

تو در بزمِ دلم شور و نوا کردی کجائی دی؟

حباب و قطره و موجم در این دریای بی‌ساحل

در این دریای طوفان‌زا چه‌ها کردی کجائی دی؟

به یادت بوده‌ام هر جا که رفتم هر که را دیدم

مرا تنها گرفتارِ بلا کردی کجائی دی؟

خدا عشقِ تو را از من نگیرد تا فنا گردم

مرا با درد و محنت آشنا کردی کجا ئی دی؟

بود مشکل رها گشتن ز چنگ وحشت هجران

مرا آشفته چون زلف دوتا کردی کجائی دی؟

نهم سر را به زانوی غم و نالم ز سوز دل

مرا دیوانه‌دل محو و فنا کردی کجائی دی؟

زمام عمر شاعر در کف مهر تو می‌باشد

(طریقت) را نصیب و مبتلا کردی کجائی دی؟

خــُلدستان طریقت( صفحه جدید )۩# محمد مهدی طریقت

<<<<<<ادمه مطلب

ادامه نوشته

برآستان جانان  /گفت(حافظ) به (طریقت) دهنت آلودست

۩۩۩ ☫ ما سالکان اهل(طریقت) خجسته ایم ☫ ۩۩۩

خیـزید تا به حرمـت قـرآن دعــا کنیم
از عمق جان ، جانِ جهان را صدا کنیم
با ازدحــام این همه بت در حــریم حق
فکـری به حال غـربت دیـنِ خــدا کنیم
در سوگ صبح همدم مرغ سحر شویم
تا در طلــوع صبر به ســرو اقــتدا کنیم
باید دوباره قــبلهء خود را عوض کنیم
با خشت عشق کعـبه ی دیگر بنا کنیم
جای طواف و سجده بــرای فریب خلق
یک کار خیر محـــض رضــای خدا کنیم
ما سالکانِ اَهـل (طریقت)خُجسته ایم
باید دوباره فکــر عاقبت از ابـــتدا کنیم

خُلدستان طریقت (جدید ) محمّد مهدی طریقت جدا کننده متن وبلاگ لاينر وبلاگ

۩۩۩ ☫ در بزم هنر اهل (طریقت) چه نشستید / اشعار ☫ ۩۩۩

+ ن والقلم و ما یسطرون...

آسوده دلان را غـم شـوریده سرانست
شـاعر صفتان ،غصه ی رنج دگرانست

راز دل ما پیش کسی باز مگویید
هر بی بصری باخبر از بی‌خبرانست

غافل منشینید ز تیمار دلِ ریش
شوریده پسندیدهٔ صاحب نظرانست

ای همسفران! بار سبکبال ببندید
این خانه اقامتگه ما رهگذرانست

چون خسته دلان از بر احباب بِرَفتند
چشمی ز پی قافله ی ما نگرانست

ای بی ثمران! سروِ شما سبز نماند
مقبول بجز سرکشی بی هنرانست

در بزم هنر اهل(طریقت) چه نشستید
خُــمخانه دگر جایگه فتنه گرانست

۩۩۩ ☫ خون تو دانه دانه (طریقت) گل انار/ اشعار ☫ ۩۩۩

بوسیدمت سخنم گُل گلاب شد
بوییدمت تمـام تنم گُل گلاب شد

گل های سرخ پیرهنت را تکان مَده
گل های خشک پیرهنم گل گلاب شد

گُلواژه ا ی که به میدانِ ژاله ای
شعرم ترانه ام دهنم گُل گلاب شد

ای امتزاج شادی و غم، در کنار تو
خندیدنم، گریستنم گل گلاب شد

از راه دور فاتحه ای فُوت کرده ای
در زیر خاک‌ها کفنم گل گلاب شد

حال آمدم به میمنت بوی زلف گُل
در باغ، یاس و یاسمنم گُل گلاب شد

گرد از کتابخانه ی من برگرفته ای
تاریخ باستان کهنم گل گلاب شد

خون تو دانه دانه (طریقت) گل انار
پاشیدکشورم وطنم گل گلاب شد

خــُلدستان طریقت(آبان 25 :حافظ )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم



ادامه نوشته

بگشای چشم دل را ، به(طریقت)الهی +اشعار(گوناگون)

 ۩۩☫ بگشای چشم دل را ، به(طریقت)الهی ۩۩۩ 

 جدا کننده متن وبلاگ لاينر وبلاگ

همه شعر می سُرایند وُ من از سرِ  گدایی
درِ کــاخ می زنــم تـا  به رُخــم دری گشایی

بخدا نـمـی تــوانم روم از درت به جایی
که مرا کـمَنــدِ گیسو  نبُــود سر رهایی

سروُ تن تـمـام چشمم که مگر ز در درآیی
نه فتاده دوش وُ کشکولم، اگر لبی گشایی

بنشین پیاله‌ پُــرکن شده موسم خــدائی 
سَـرِ ساز  را نگهدار وُ  مزن دَم از جـدایی

به کدام کیش و آیین به کدام مذهب و دین
فِـکـنی قرار دل را به سراغ دل نیایی

مَـده ای فقیه پندم که زِ  پند من بخندم
من وُ ترک این گدائی ،  تو وُ راه پارسایی

تو اگر خدا شناسی بِنگارخانه ‌ی دل
بزدای زَنگ فَــتوا وُ بشوی کَـدخدایی

ز بلای خـودستایی! مَـگرت خدا رهاند
به رهاندَت خدائی ، ز بلای خودستایی

تو عبث برِ طبیبان چه بنالی از حبیبان
تب عاشقان بی دل ، ندهَد مـرا شفایی

نه طواف کعبه رفتن نه مِـنـا ، حـجاز  دارد
به عراق وُ کوفه رفتن  شده اَمـر کبریایی

اگرت وصال باید ، گذر از خیالِ ما کن
همه وجد وُ  حال باید ز گزاف کـربلائی 

بگشای چشم دل را  ، به (طریقت) الهی
بجهی به بام بالّا  که تــو  هم  اَذآنِ مـائی

جدا کننده متن وبلاگ لاينر وبلاگ

 

۩خــُلدستانطریقت ( صفحه جدید )۩۩ محمّدمهدیطریقت  

***** دزد بازار آشفته می خواهد جدا کننده متن وبلاگ لاينر وبلاگ

 

ای قومِ به حج رفته پس امروز کجایی

صید تو اسیر است بــدین دام جدایی

روزی سر راه دل او دانه  فـشـــاندی

حالا که اسیرت است فراموش  چرایی

آهوی پریشان تو در بند اسیر است

خو کرده در این دام چــرا دام بلایی

قانون شکار ست و یا حیله ی شیاد

شیاد کنی صید وُ سپس رخ ننمایی

امروز خبر نیست دگر از تو وّ از جام

اکنون چه نشستی سر کویی به هوایی

هرسو نگرم زمزمه  ی دانه وُ دام است

عبرت نشود حال مرا مرغ نـِدایی

صیاد ستمگر دل آهوی تو خونست

جا مانده به دستان تو با تیر قفایی

ازگردن شاعر به رهان شعرِ بلا خیز

اَحسنت (طریقت)توکه در مُلکِ بقایی

 

 جدا کننده متن وبلاگ لاينر وبلاگ

نه کفشِ تازه نه شال و کلاه بسم الله
مسافران غمت سرپناه بسم الله

بگو کجاي جهاني؟ کدام شهر؟ بگو
قطارهاي جهان ايستگاه بسم الله 

نشانده چشم تو ما را به روزگار سياه
ستاره ها همه جا را سياه بسم الله

بلند شو بتکان دامن خودت را ابر!
که عشق هاي جوان زادگاه بسم الله

بيا که پنحره ي کور خانه ها هر صبح
از آسمان تو شوق نگاه بسم الله

چه فرق مي کند اين که تو کيستي! مردم
شب از تو زاهد و روز از تو شاه بسم الله

شراب با تو حلال است و آب بي تو حرام
(طریقت)  ارتو بگويي بخواه بسم الله

(طریقت)  جدا کننده متن وبلاگ لاينر وبلاگ

   ۩خــُلدستان طریقت (صفحه  جدید  )۩۩️✍  محمّدمهدی طریقت   

ادامه نوشته

گفت حافظ : به( طریقت) دهنت آلوده‌ست (برآستان جانان)

جدا کننده متن وبلاگ لاينر وبلاگ

 

۩۩۩☫  برآستان جانان  /گفت(حافظ) به (طریقت) دهنت آلودست ☫۩۩۩ 

ای چلیپا زده باسلسلهء زلف دراز آمده‌ای 

رُخصتت باد که فـــرزانه نواز آمده‌ای 

فرصـــتی ناز مفرما و بگردان ساغر  

چونکه در میکــده ، ارباب نیاز آمده‌ای 

قد رعنای تو نازم چه به صلح و چه به جنگ 

چون به هر حال برازنده ناز آمده‌ای 

آب و آتش به هم آمیخته‌ای از لب لعل 

«وُ اِن یکاد» است بسی شعبده بازآمده‌ای 

آفرین بر دل نرم تو که از بعد اَذان  

با وضو غمزه هنگام  نماز آمده‌ای 

زهد من با تو چه کردست  که در حین سجود  

مست و آشفته به خلوتگه راز آمده‌ای 

گفت حافظ : به( طریقت) دهنت آلوده‌ست 

مگر از مکتب آن طایفه باز آمده‌ای 

جدا کننده متن وبلاگ لاينر وبلاگ

 

 

            ۩#خــُلدستان طریقت #اشعار+غزل (شاعر>طُ)   )۩#  محمد مهدی طریقت  

 

اشعار :بگشای چشم دل را ، به(طریقت)الهی +روایت =>حکایت


حکیمی شاگردان خود را برای یک گردش تفریحی به کوهستان برده بود. بعد از پیاده‌روی طولانی، همه خسته و تشنه در کنار چشمه‌ای نشستند و تصمیم گرفتند استراحت کنند.

حکیم به هر یک از آن‌ها لیوانی داد و از آن‌ها خواست قبل از نوشیدن آب یک مشت نمک درون لیوان بریزند. شاگردان هم این کار را کردند. ولی هیچ‌یک نتوانستند آب را بنوشند، چون خیلی شور شده بود.

سپس استاد مشتی نمک را داخل چشمه ریخت و از آن‌ها خواست از آب چشمه بنوشند . همه از آب گوارای چشمه نوشیدند.
حکیم پرسید: «آیا آب چشمه هم شور بود؟»
همه گفتند: «نه، آب بسیار خوش‌طعمی بود.»
حکیم گفت: «رنج‌هایی که در این دنیا برای شما در نظر گرفته شده است نیز همین مشت نمک است نه کمتر و نه بیشتر. این بستگی به شما دارد که لیوان آب باشید و یا چشمه که بتوانید رنج‌ها را در خود حل کنید. پس سعی کنید چشمه باشید تا بر رنج‌ها فایق آیید.»
دریا باش که اگر یک سنگ به سویت پرتاب کردند، سنگ غرق شود، نه آن که تو متلاطم شوی!!

۩۩☫اشعار: (طریقت )سرود ۩۩

آتشی برپــا نموده فتنه گر

فتنه گر دارد،هوای شور و شر

ملّــت ایــران ما آماده است

کی بدین وحشیگری دل داده است

دست بر بالای دستان بسیار

نیش عقرب را نباشد اختیار

در صدف دارد من ایران هر طرف

در کنف باشد جوانان با هدف

نورِ ایمان دست شیطان را شکست

کشور ما با جوانان عهد بست

فکر هر واپس گرا در دام کرد

وحدت وُ آزادگی اعلام کرد

کشور ایران مهد آریا

عهد بسته در تمام آسیا

پرچم ایران در کلِ جهان

ملت ایران همیشه حاودان

از دغل بازان ما دوری کنیم

تا اَبد ایران مسروری کنیم

خــُلدستان طریقت(سرود:پرچم )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

بگشای چشم دل را  ، به (طریقت) الهی

 ۩۩☫ بگشای چشم دل را ، به(طریقت)الهی ۩۩۩ 

 جدا کننده متن وبلاگ لاينر وبلاگ

همه شعر می سُرایند وُ من از سرِ  گدایی
درِ کــاخ می زنــم تـا  به رُخــم دری گشایی

بخدا نـمـی تــوانم روم از درت به جایی
که مرا کـمَنــدِ گیسو  نبُــود سر رهایی

سروُ تن تـمـام چشمم که مگر ز در درآیی
نه فتاده دوش وُ کشکولم، اگر لبی گشایی

بنشین پیاله‌ پُــرکن شده موسم خــدائی 
سَـرِ ساز  را نگهدار وُ  مزن دَم از جـدایی

به کدام کیش و آیین به کدام مذهب و دین
فِـکـنی قرار دل را به سراغ دل نیایی

مَـده ای فقیه پندم که زِ  پند من بخندم
من وُ ترک این گدائی ،  تو وُ راه پارسایی

تو اگر خدا شناسی بِنگارخانه ‌ی دل
بزدای زَنگ فَــتوا وُ بشوی کَـدخدایی

ز بلای خـودستایی! مَـگرت خدا رهاند
به رهاندَت خدائی ، ز بلای خودستایی

تو عبث برِ طبیبان چه بنالی از حبیبان
تب عاشقان بی دل ، ندهَد مـرا شفایی

نه طواف کعبه رفتن نه مِـنـا ، حـجاز  دارد
به عراق وُ کوفه رفتن  شده اَمـر کبریایی

اگرت وصال باید ، گذر از خیالِ ما کن
همه وجد وُ  حال باید ز گزاف کـربلائی 

بگشای چشم دل را  ، به (طریقت) الهی
بجهی به بام بالّا  که تــو  هم  اَذآنِ مـائی

جدا کننده متن وبلاگ لاينر وبلاگ

 

۩خــُلدستانطریقت ( صفحه جدید )۩۩ محمّدمهدیطریقت   

ادامه نوشته

به (طریقت)م سپارم چوسپیده بال گستر

 

۩۩۩ ☫به (طریقت)م سپارم  به سپیده  بال گستر ☫۩۩۩

      

به لبان همچو لعل وُ به نسیم نورباران

چو نوازشِ عبورِ  جریان آبشاران

ز نکوییش چه گویم  زملاحتش چه جویم

همه دررهش فدایی همه مستِ جان نثاران

به سحر چو شبنم مُل چو به برگ گل نشیند

غزلِ  غزال وحشی به نوای صد َهزاران

به نوازشی ز دستش به لطافتم کشاند

چو نسیم صبحگاهی بوزد به شاخساران

تو و آن دو چشم شهلا من و این نوای شیدا

بگشای لب به نازی چو شکوفه ء بهاران

به سکوت در نیاید در و دشت و کوه و صحرا

چو نوای مرغ عاشق برسد زکوهساران  

به (طریقت)م سپارم چوسپیده بال گستر

نرود ز خاطر من غم واشک دل سپاران 

۩خــُلدستان طریقت ( صفحه جدید ) ۩۩ محمد مهدی طریقت ۩  

تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی