برآستان جانان : (ایروانی ) فرزانه

۩۩☫برآستان جانان : (ایروانی ) فرزانه ۩۩۩

تو
در میانِ منی
مثل تپشی که از یاد نمی‌رود.
جهان خاموش است،
و اضطراب
در چینِ پوستِ هوا می‌لرزد.
دستم را بر قلبم می‌گذارم،
تا تو را بشنوم،
نه خودم را.
هیچ‌چیز آغاز نمی‌شود،
هیچ‌چیز تمام نمی‌شود،
فقط تویی
که در سکوتِ خون
جاری می‌مانی.

***

چیزی در اتاق می‌لرزد

نه صدا می‌کند

نه می‌میرد

مثل سایه‌ای که نفس‌های من را می‌شمرد

نور پنجره می‌لغزد

لبه‌های زمین و دیوار را لمس می‌کند

هر چیزی

جای خالی تو را نگه می‌دارد

من ایستاده‌ام

در فاصله‌ای که زمان فرو نمی‌ریزد

و چیزی

می‌تپد

بدون آغاز، بدون پایان
#فرزانه_ایروانی

***

فرزانه ،: علم وُ دانش تنها نه در کتاب است
پیر و جوان و کودک، در دین من خطاب است

مفتاح مشکلات از پاشیلِ هردو عالم ،
بر هر سوال وُ پرسش، آماده جواب است

مهر و عطوفت و علم ، در متن روزنامه
شعر و مثال و قصّه، گنج وُ سرود ناب است

آیین مهرورزی، شد رسم وُ راه انسان
در راه مهرورزی، همواره در شتاب است

تاریخ خوبرویان، در پهنهٔ زمانه
موسیقی وُ طرب شاد ،هندسه در حساب است

روشن کنم چراغِ، خورشیدِ معرفت را
در دوستی صداقت، هم پای آفتاب است

بر جان آدمیّت، باران رحمت اینحا
در آسمان دانش، کو؟ بهترین سحاب است

رشد و تعالی شهر، مدیون انتخابات
یاریگر جوانان، در وقت انتخاب است

میخانه های شهرِ، مستان رند وُ لوطی
نا لوطی وُ پیاله، درنوش وُ در شراب است

همواره خصمِ ویران ، گمراهی و جهالت
در ظلمت جهالت، رخشنده ماهتاب است

در کِسوتم همیشه، بی مزد وُ بی بهانه
دستی به سینه و پا، آماده در رکاب است

غفلت ز ایروانی ،غفلت ز زندگانـــی
غافل مشو ز من چون، زیبندهٔ جناب است

”شاعر ” کلام آخر،از گفتا(طریقت) این بس
پروانه علم وُ دانش، گنج سخن صواب است

افسوس
دیر آمدی—
چشمانم گلوگاه گره‌خورده‌ی باران است
حنجره‌ام خیس از فصلِ زرد
بوفی کور
میان پلک‌هایم
صادقت خواب هایم را هدایت میکند
شاخه‌های مژه
به خش‌خشِ سکوت مبتلا شده‌اند
و رگ‌هایم، مسیر بسته‌ی رودِ ی بی‌انگیزه‌
نه زندگی به من دخیل بسته
نه من
به تو

#فرزانه_ایروانی

صبح است و هَزارِ نغمه خوان فرزانه
خورشیدِ سحر در آســــمان فرزانه

صحرا همه گل ، گلآب بر روی شما
پیوسته وُ جاودان بمان فرزانه
___________________________________________
✍️محمّدمهدی طریقت

۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

ما گرفتار، (طریقت)، انجمن  ضایع مکن!=> مستیِ رقصندگان از خوبیِ افسانه است

۩۩۩ ☫شمیم :خلدستان (طریقت) مستی رقصندگان+افسانه ☫ ۩۩۩

بر لـوحِ دلـم عکسِ تو چون ماه غزل شد
در انجمنی جا زده‌ام، شـــاه غزل شد

صدبار کشیدم به ورق نقشِ کمینگاه
هـــر بـار، ندانــم که چــرا مـاه غزل شد

مـاننـد دمـــاوند، سحرسلسله جنبــان
ای سلسله جنبان ،سحرگاه غزل شد

با رسم ادب بر سرِ کویت، همه قربان
عیدِ همه قربانیِ در ، راه غزل شد

لب‌های تو هرچند شکربار، رقم خورد
سوغات من اینار ، به اکـراه غزل شد

ای شاه به‌درگاهٔ تو یک عمر،نشستم
آگاهیم افزود ، به ناگاه غزل شد

دیدم که شبـی، آمده‌ای بـر لبِ ایـوان
فریاد زدم، نـالهٔ جــانـکاه غزل شد

چون شاعرِ بیچاره (طریقت)غزل افکند
آگاه نمی گشتم از آن گاه، غزل شد

***

ادامه نوشته

طنز ماده : چین وُ روسیه (ایران)هفت دی :هزار وُ چهارصد و چهار

۩☫طنز تلخ : ایرانیانم (طریقت )خوش آمدید(شب سرد تاریک ) شعر ۩۩۩

۩۩خُلدِستان طریقت۩۩
۩۩☫ برآستان جانان (سعدی ) شیخ اجل ☫۩۩
یکی پرسید از آن گم کرده فرزند
که ای روشن گهر پیر خردمند
ز مصرش بوی پیراهن شنیدی
چرا در چاه کنعانش ندیدی
بگفت احوال ما برق جهان است
دمی پیدا و دیگر دم نهان است
گهی بر طارم اعلی نشینیم
گهی بر پشت پای خود نبینیم
اگر درویش در حالی بماندی
سر دست از دوعالم بر فشاندی
�گلستان حضرت سعدی�

امشب من وُ غیر، یار دیوانه شتافت

گیسوی پریشانِ تو را شانه شتافت

شب شد خبری نشد از آن یار نکو

ماه شب من بسوی، میخانه شتافت

در انجمن غیر چه ، غوغا برخاست؟

شمع و گلی از قدیم پروانه شتافت

شب شد خبری نشد(طریقت) چه کنم؟

ماه شب من کجاست، دُرّدانه شتافت

****

توفیق، از مشهورترین نشریات فکاهی ایران است. این نشریه در سه دوره انتشاراتی و در طول ۵۰ سال (۱۳۵۱-۱۳۰۱)، توانست با استفاده از زبان طنز، کاریکاتورهای زنده و نقد مهم ترین مسائل سیاسی-اجتماعی، در قالب هفته نامه، ماهنامه و سالنامه، مخاطبان بسیاری را در میان طبقات مختلف اجتماعی فراهم آورد.
دفتر «موسسه توفیق» در خیابان استانبول، ضلع غربی خیابان لاله زار شماره ۱۲۸ قرار داشت و روزنامه، هفته نامه، ماهنامه، سالنامه و کتاب توفیق برای دهه ها و تا سال ۱۳۵۰ در این محل چاپ و منتشر می شد.
به گفته فریده توفیق توالت توفیق پر بود از شعار و نوشته! انگار تنها برای رفع حاجت آن جا نمی رفتند بلکه گاه برای مطالعه سر از مستراح در می آوردند. از آن جا هم به عنوان «مرکز مطالعات فکاهی» یاد می کردند. جلسات تحریریه در روز خاص و ساعت معین برپا می شد. در فاصله هر جلسه نیز فشرده اخبار مهم مطبوعات، رادیو، تلویزیون و حتی شایعات فهرست می شد، به تعداد افراد جلسه تکثیر می شد. کنار فشرده خبر ها هم کاغذ، قلم، مداد، پاک کن و مدادتراش می گذاشتند.بر اساس خبر ها در سکوت لابد با نوک مدادهای زیر لب به سوژه ها فکر می کردند. برای اعضای جلسه نیز یونیفورم خاصی طراحی شده بود، به رنگ سرمه ای، کلاهی نیز بافته شده بود، کاسه ای به سیاق کلاه توفیق بنیانگذار موسسه، بعد فکر کردن سوژه ها نوشته و طراحی می شد. بعد نوبت می رسید به رد و قبول مطالب نوشته شده؛ اگر مطلب قبول می شد اما به دلیل سانسور دولتی غیر قابل چاپ بود با مهر تند سیاسی، تند مذهبی، تند جنسی بایگانی می شد. آرشیو بزرگی از کار های خلاق و جذاب در آن سال ها در مجله توفیق درست شده بود، که مجال نشر پیدا نکردند. به گفته فریده توفیق در سال ۱۳۵۸ در بلبشو و بی نظمی های بعد انقلاب همه از بین رفتند
*

آواز وُ صدایِ ساز فاخر اینجاست

دیوان وُ خدای ِشعرِ شاعر اینجاست

از بسکه(طریقت) انجمن کرده به پا

این ماە همیشه حیُّ حاضر اینجاست

***

آینده وُ آبرو وُ حیثیّت ایران "زرشک"
شان وُ هدفِ مقامِ شخصیّت ایران "زرشک "
جایی که گرسنه اند آدم هایش"تمشک"
اخلاق وُ ادب،نظام وُ امنیّت ایران "زرشک"

آینده و آبرو و حیثیّت : نیست
وجدان و شرف و شکوه و شخصیّت :نیست
شد محور ما گرسنگی ملیّت : چیست؟؟
آخوند و سپاه ،اطلاعات که امنیّت : نیست

آینده و آبرو و حیثیّت پَر زده است
شاه و شرف وجودِ شخصیّت پَر زده است
یک مشت گدا گرسنه اند آدم شده اند
اخلاق و ادب،زِ امنیّت پَرزده است

آینده ،گذشته آبرو و حیثیّت یعنی چه
انسانیت وُ ملاک شخصیّت یعنی چه
جمهوری اسلامیِ بین المللی ست
اخلاق و ادب،امید و امنیّت یعنی چه

عاری از نقد و توصیه ایران
شاخِ خاور: به ناحیه ایران

فاقد آب و برق و گاز و همه
در جهان متن وُ حاشیه ایران

در نگاه جهانیان اُسکُل
اژدها،مار غاشیه ایران

در جهانی که شعر زیبایی است
دزد معنا وُ قافیه ایران

از ولی لاف می زنیم اما
دوستان معاویه ایران

کوزتیم و جهان منتظرست
نوظهــوری : تناردیه ایران

عربستان شیرِ نر باشد
ماده :چین وُ روسیه ایران
✍️محمّدمهدی طریقت





ادامه نوشته

خلدستان +دوبیتی (رباعی) بداهه

در عرصهء خورشید شقایق نگران

در ساحت جان دل دقایق نگران

در حادثه ها چنین وقایق نگران

در قایقِ لایق از حقایق نگران

*** تا جامه ی نرم عافیت بر تن کرد

انسان مدرن قلب را آهن کرد

دیگر چه هراس است دل سوخته را

آتش چو بغل گرفت و پیراهن کرد

برخیز: پشیمان زِ تعدی شده ایم

هشدار که قربانی بعدی شده ایم

تاریخ نیاکان به ما دوخته چشم

ماپارسیان دشمن سعدی شده ایم

https://s9.picofile.com/file/8292659050/a1080.gifhttps://s9.picofile.com/file/8292659050/a1080.gif

خــُلدستان طریقت(ترکیب : رباعی +رجب)۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

خلدستان:من هفت خان را بردرم، از هفت پیکر بگذرم => چون هفت اُورنگ ازمیان ،سرلشگرِگردان ها

شد هدفت خانۀ سودا غزل

در طلبت رفت به هر جا غزل

در طلبِ ماهوَشِ ماهرو

می‌نگرد جانبِ بالا غزل

بازیِ امروز دلم را چه کرد؟

انجمنِ دوش شبی با غزل

از طلبِ گوهرِ گویایِ شعر

موج زند اُوج به دریا غزل

در دلِ دریائی شاعر صفت

تازه تر از تازه بیا تا غزل

(خُلدبرین)بر دلِ من رحمتی

وای دلم، وای دلم، وا غزل

***

دزدیده، بی جان، می‌روی اندر میانِ جان ها

سروِ خُرامانِ می روی، ای رونقِ بستان ها

چون می‌روی بی‌ سر مرو، ای جانِ تن، بی سر مرو

از شعر من بیرون مشو، ای مشعل سامان ها

من هفت خان را بردرم، از هفت پیکر بگذرم

چون هفت اُورنگ ازمیان ،سرلشگرِگردان ها

✍️محمّدمهدی طریقت

(طریقت) میسراید جان غزل ‌گوید ز خُلدستان :چه مسندیست ندانم سرودِ ما غزل است

کجایی؟ ای ز جان خوشتر، مِیِ خوشرنگ ، می خواهم

بیا در من خوشی بنگر، که ساز وُ چنگ می خواهم

نگارا، بر سرکویت ، بهار آمد چمن خوش رنگ اگر بینی

تمامِ چشمه ها جوشان زلال از سنگ می خواهم

غزل چون مهر بگسستی، غمی در خانه بنشستی

غزل با جوشن پولاد گون جنگ می خواهم

تو با عیش و طرب خوش باش، من وُ این انجمن کافی

گلستان ها وُ بستان ها گلِ صدرنگ می خواهم ،

مرا چون روزگارِ جهل ز وصل تو جدا افکند

زِ جوی مولیان بگذر، تو را اورنگ می خواهم

بمانم واله وُ حیران میان خاک وُ خون غلتان

گلستان را هزاران غنچهء دلتنگ می خواهم ،

هزاران گل ، دو صد بلبُل : به جامِ مُل

گلی در دست وُ دلبر،مست چه پیشآهنگ می خواهم

مرا گویا: شدی عاشق، نه ای وصل مرا لایق

تو را چون نیستم در خور،نه دیگر ننگ می خواهم

غزل گفتم به ناگاهی، بریزم بر سرِ لشکر

نکردی گفت من باور، تو را سرهنگ می خواهم

(طریقت) میسراید جان غزل ‌گوید ز خُلدستان :

مرا!:ای جامِ جان خوشتر ، میِ خوشرنگ می خواهم

ادامه نوشته

عهد از اهلِ (طریقت) نگسستم! ناصر=>من از احساس مقدم شده  مستم! ناصر

من پر از وسوسه ی چشم تو هستم! ناصر
من از احساس مقدم شده مستم! ناصر

تویی آرامش من, شاخه گل طنازم
من سبو از سر شوق تو شکستم! ناصر

فصل پاییز, مه مهر, به زیبایی تو
عهد با قلب پر از مهر تو بستم! ناصر

عرصه ی عشق توو ضعف حریفی که منم
باز در جنگ دل و عقل نرستم! ناصر

آمدی بزم مرا ساز ونوا بخشیدی
مَقدمت پُر برکت باد نگسستم! ناصر
انجمن شاد شد وُ آمدنت شد چو بهشت
در دل کوچه بیاد تو نشستم! ناصر

آنقدر سنگ به پای من غمدیده زدند
تاکه از کوی تو یک لحظه نجستم! ناصر

بیوفایی نکنی, عشق تو حرمت دارد
عهد از اهلِ (طریقت) نگسستم! ناصر

تقدیم به دوست مهربان دوران دانشسرای(بلال) جناب ناصر مقدم : طهران

ادامه نوشته

هفت پیک وُ هفت خان وُ هفت سنگ =>  شاعر امشب عاقلی دیوانه شد

پیک اول : خان در خُـمخانه شد
طوس را یکسر همه میخانه شد

پیک دوم: را به استقبالِ عشق
بادہ سر شد ماجرا مستانه شد

پیک سوم: را زدیم آموختیم
آرشه بر تارِ دل سلانه شد

پیک چهارم : خانِ اهل ناز بود
ساغر وُ ساقی بسی فرزانه شد

پیک پنجم: پردہ را از هم درید
خانه وُ کاشانه از فرزانه شد

پیک ششم: از خُماری لولِ لول
شوق وصل وُ وعدہء شاهانه شد

پیک هفتم:جملگی لوطی صفت
ساقی وُ شمع و گل وُ پروانه شد

هفت پیک وُ هفت خان وُ هفت سنگ
شاعر امشب عاقلی دیوانه شد

______________________________________
✍️محمّدمهدی طریقت

۩#خــُلدستان طریقت (7خان+7سنگ => هفت پیک )۩#محمد مهدی #طریقت

محمّدمهدی طریقت ۩خــُلدستان طریقت( جدید )

ادامه نوشته

از تهی دستی (طریقت) شعر بالا  می رود  =>شعر اگر بالا نشیند  قد کشیدن ساده نیست

۩۩☫برآستان جانان : غزل (قد کشیدن )شعر بالا ۩۩۩

این غزل ها ساده اما دل بریدن ساده نیست

این سرود از ماست گاهی سرکشیدن ساده نیست

هر چه خواندم از دعا ها رفت تاثیری نکرد

قامتِ مردان تا کردن ،خمیدن ساده نیست

بد به حالش کور شد یعقوب از یوسف تبار

عشق را در چهرهء معشوق دیدن ساده نیست

پیشِ رویم هرچه می خواهی مرا دشنام ده

از رقیبان فُحش هایت راشنیدن ساده نیست

کاش در هنگامهء رفتن ببینم روی تو

بی تو حتی بعدِ مردن ،آرمیدن ساده نیست

رود در دشتی اسیر افتاد و شد مرداب و گفت ؛

سوی دریا سیر کردن تا‌،رسیدن ساده نیست

از تهی دستی (طریقت) شعر بالا می رود

شعر اگر بالا نشیند قد کشیدن ساده نیست

***

تا که در سینهٔ من، قصهٔ هجران نشست
حال دل مثل دوگیسوی پریشان نشست
اگر از آن همه شادی، خبری نیست بــگـو
سینه‌ام در عطش غنچهٔ خندان نشست
لحظه ای نیست که از فکر تو آسوده شوم
چشم من بر در کاشانه وُ ایوان نشست
مرغ عشقی که نظر بر رخ نیکوی تو کرد
دم به دم ناظر رخسارهٔ رخشان نشست
آن چه باعث شده از چشم خمارت نرهم
تیغ ِ ابروی کج و، لشکرِ مژگان ِ نشست
هرکسی عاشق و مفتون دو زلفان تو شد
لحظه‌ای دل نکند، بر سر پیمان نشست
گفته بودم که مگر، عشق تو از دل برود؟
در دلم شعله‌‌ای از شمع فروزان نشست
طبع شاعر‌ صفتم، در پی چشمان تو بود
طبع زیبای (طریقت) به زنخدان نشست

*

۩خــُلدستان طریقت(آذر 1404 )۩۩️✍محمّدمهدی طریقت

****

خــُلدستان طریقت(غزل :برآستان جانان )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

مرید پیرِ (طریقت) ز من مرنج ای شیخ =>  مدیرِ انجمنی گفت : تابه تا غزل است

۩۩۩ ☫ مجموعه آثار "خلدستان - شاعران" =>غزلیات+غزل=>بدون شرح☫۩۩۩

چه مسندیست ندانم سرودِ ما غزل است

رُبوده ساغر وُ ساقی کِیِ از کجا غزل است

طرب زِ باده به دست آر وُ راه صهبا گیر

نوای مرغ سحر: نغمه وُ نوا غزل است

مرا چو غنچه شکایت ز کار بسته مکن

که باد صبح نسیم گِره گشا غزل است

شکفتن گل وُ نسرین به خیر وُ نیکی باد

بنفشه رفت وُدرآمد سمن صفا غزل است

غزل به خوش خبری قاصدِ سلیمان را

پیامِ مژده بده : گلشن سبا غزل است ...

علاجِ کام وُ لب ما کرشمهء ساقیست

شفا که یار طبیب آمد وُ دوا غزل است

به تنگ چشمی آن ترک لشکری ناز م

که حمله بر من درویشِ لاَ قبا غزل است

فلک غلامی حافظ کنون طریقت کن

که التجا به در دولت شما غزل است

7a65f63b97b14d2d26df970d0c73238a_mea.jpg

ادامه نوشته

برآستان جانان (فرزانه ایروانی )   شاعران معاصر =>آذر 1404

۩۩☫برآستان جانان : (ایروانی ) فرزانه ۩۩۩

فرزانه ایروانی

به کدام واژه
چنگ زنم
تا غربت شانه هایم
تن لرزه ی نبودنت را
بی دریغ بنوازد

****

در خلأِ لب‌هایت
جهت‌ها کج می‌شوند
و قطب‌نما، بی‌صدا،
راهی را که هرگز نخواسته بود
می‌یابد
از زیرِ آستینِ تو
سنگین‌ترین نور
بی‌هیچ درخواست
زمین را خم می‌کند
آمده‌ای
بی‌پا و بی‌نام
اما در مدارِ من
همه‌چیز لرزان است #فرزانه_ایروانی

۩خــُلدستان طریقت(آذر 1404 )۩۩️✍محمّدمهدی طریقت

****

خــُلدستان طریقت(قبله :برآستان جانان )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

(طریقت)وارهی از رنج هستی ترک هستی کن=>تو با این ناتوانیها به ترک جان توانا(بدون شرح)

۩۩۩ ☫ مجموعه آثار "خلدستان - شاعران" =>خیال انگیز +پیدا =>بدون شرح☫۩۩۩

خیال‌انگیز وُ جان‌پرور مثالِ گل سراپا

نباشد غیر از این عیبی که پیدائی وُ زیبا

من از دلبستگیهای تو با آیینه گفتم:

ندانستم توئی عاشق‌تر از ما

به شمع و ماه لازم نیست بزم خیال انگیز

تو شمع مجلس‌افروزی تو ماه مجلس‌آرا

منم ابر وُ تویی گلبن که می‌خندی چو می‌گریم

تویی مهر وُ منم اختر که می‌میرم زلیخا را

مراد ما نجویی ورنه رندان هوس‌جو را

بهار شادی‌انگیزی حریفی : باده پیما

مه روشن میان اختران پنهان نمی‌ماند

میان شاخه‌های گل مشو پنهان هویدا

کسی از داغ وُ درد من نپرسد تا نپرسی

دلی بر حال زار من نبخشد جان ببخشا

مرا گفتی: که از پیر خرد پرسم علاج خود

خرد منع من از عشق تو فرماید بفرما

من آزرده‌دل را کس گره از کار نگشاید

اَلا ای اشک غم امشب تو از دل عقده بگشا

(طریقت)وارهی از رنج هستی ترک هستی کن

تو با این ناتوانیها به ترک جان توانا***

آنانکه جز ز دست تو ساغر نخورده اند
در پیشگاه ، پای خطا بر نخورده اند

از هر دری که صدق وُ صفا رفت، اهل بزم
تا زنده‌اند، حلقه بر آن در نخورده اند

قربان شصت وُ تیر وُکمانی که در شکار
شهباز خورده اند و ، کبوتر نخورده اند

اهلِ (طریقت )اند :به‌جایی که می‌رسند
آنان که عاقل‌اند ، مکرر نخورده اند .

***

اشعار:توانا)محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

(طریقت) اهل معنی ، همت مردانمان را .=>سرشک دیده بنیان بَرکَند کاشانمان را

شرار آه اگر امشب نسوزد خانمان را
سرشک دیده بنیان بَرکَند کاشانمان را

ز رنج عقل خواهم وارهم یک لحظه، ساقی
ز خون دخت رَز ، لبریز کن پیمانمان را

ز اشک حسرتم هر شب پُر از پروین دامن
خداوندا، به رحم آور دل جانانمان را

بنازم خال لب زاهد چرا ظاهرفریب است
در افکند از نظرها سبحه صددانمان را

به جای بت شکستن پور آزر می‌شدی بنگر
اگر می‌دید بی پرده بت فرزانمان را

چرا زاهد کند هر دم تمنا روضه‌ی رضوان...
که نادیده، صفا و نزهت سامان را

فلک درچرخ گردون زهره‌ءجنگی به رقص آور
اگر بیند سماع و حالت مستانمان را

صنم بر جَعد مشکین شانه زن آهسته، پیوسته
که سازی قطع ، زنجیر دل دیوانمان را

چو بگذشتیم وُ بگذشتند از دنیای فانی
(طریقت) اهل معنی ، همت مردانمان را .

مجموعه آثار "کانون نویسندگان - شاعران" =>سپید +فرزانه => ایروانی

۩۩۩ ☫ مجموعه آثار "کانون نویسندگان - شاعران" =>سپید +فرزانه => ایروانی☫۩۩۩

کتابخانه خاموش است؛
و ما، شعر را با لب‌های بسته می‌خوانیم،
از وقتی که کسی
به هیچ واژه‌ای دست نمی‌زند.

#فرزانه_ایروانی

در من
پرنده‌ای مرده‌ست
لب‌ها یش
بر حاشیه‌ی آوازی ناتمام خشکیده‌
و واژه‌ها
با دست‌هایی بریده
در دهانش سقوط می‌کنند
شب، با چکمه‌ی خیسِ کابوس
بر دیوارِ خوابش قدم می‌زند
و تو... اما
هنوز به حرف نیامدی

***

دوستت دارم...
و این خواستن ٍشعله ای ست که
در باد روشن بماند.

#فرزانه_ایروانی


قسم میخورم


برای دوست داشتنت
چند پیراهن بیشتر پاره کنم!
حتی اگر بمیرم
در انتظار تو
چند کفن بیشتر از
مردگان پاره خواهم کرد
#فرزانه_ایروانی

دوستت دارم...
و این خواستن ٍشعله ای ست که
در باد روشن بماند.

#فرزانه_ایروانی

خُمخانه قشنگ است ولی خانه من نیست؛
این خاکِ مغان است ولی خاکِ وطن نیست؛
آن دختـــــــــــرِ چشم آبیِ گیسوی حنایی،
طنازِ سیه چشم، که معشوقۀ من نیست؛
آن معدنِ جاوید ، وطــــنِ دانش و صنعت،
هرگز به دل انگیـــــزیِ ایرانِ کهن نیست؛
در مشهد و یزد و قم و سمنان و سپاهان،
درنقش جهان " کَلگَری"وُ نیس وُ پِکَن نیست؛
دریای خروشان خزر ، فارس به گیلان
موجی است که در ساحل" دریای عَدَن" نیست
در پیکر گلهای بهارانِ لُرستان وُ بم و تاک
عطری است که در نافه ی" آهوی خُتَن"نیست؛
آواره ام و خسته و سرگشته یِ حیران
هرجا که رَوَم، هیچ کجا خانۀ من نیست؛
آوارگی وخانه بِدوشی وُ فروشی ولایت
دردی است که هَمتاش در این دیرِ کهن نیست
پیرانِ (طریقت) غزل سعدی وُ حافظ
خوانسار غریب است که در فهم سخن نیست؟
هرکس که زَنَد طعنه به ویرانیِ ایران
بی شُبهِه که مغزش به سر عمامه به تن نیست!
" پاریس" قشنگ است ولی نیست چو کرمان
" لندن" به دلاویزی شیرازِ کُهن نیست؛
هر چند که سرسبز بُوَد دامنۀ " آلپ"
چون دامنِ البُرز، پُر از چین وُ ختن نیست؛
این کوه بلند است ولی نیست دماوند
این رود چه زیباست ولی رود تَجَن نیست؛
این شعرعظیم است سُراینده غریب است،
میخانه خانه تمیز است ولی خانۀ من نیست!؛
این شعر مغان است سراینده گمنام ؛
طناز تر از طنز ، که معشوقۀ من نیست؛

در غزلی کشیده‌ام نقش جمال یار را
پیشه‌ی خود نموده‌ام حالت انتظار را

شیفته گشته یارم از خط وُ خیال خویشتن
صید نموده دام را ، برده زِ من قرار را

سوزم وُ سازم از فراغ یکسره شد به خون دل
تا که مگر ببینمش طرّه‌ی مشکبار را

دامنِ وصل او اگر شام شبی به کف رسد
شرح فراق، می توان داد یک از هزار را

چشم امید می توان در ره وصل تازگی
برده شرار کار او ، از کفم اختیار را

ای مه برج ایروان پرده ز چهره برفکن
تاک ز چشم عاشقات برفکنی غبار را

باده بریز وُ خویش را کن نظر عنایتی
مرهمی از کرم بنه این دل بُردبار را

اهلِ(طریقت ) این زمان جلوه کند تورا عیان
با غزلی خدا کند ، ترک کند دیار را

اشعار:طنز)محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

شبت ار چه تیره تر شد، به (طریقت) از تو نوری=> یلدا

ز نظر اگر چه دوری، شب و روز در حضوری

ز وصال شربتم ده که بسوختم ز دوری

منم و شبی و گشتی به خرابه های هجران

که عظیم دور ماندم ز ولایت صبوری

چو به اختیار خاطر غم عشق برگزیدم

ز جفا هر آنچه آید بکشیم از ضروری

من اگر هلاک گردم، تو چه التفات داری؟

که ز غفلت جوانی به کرشمه غروری

نه خیال بر دو چشمم، نه یکی هزار منت

که توام ز دولت او شب و روز در حضوری

چمن اینچنین نخندد، تو مگر بهشت و باغی

بشر اینچنین نباشد، تو مگر پری و حوری

گذری اگر توانی به بهار عاشقان کن

که ز اشک من به صحرا همه لاله است و سوری

به شب فراق لیلی چو چراغ برفروزد

شبت ار چه تیره تر شد، به (طریقت) از تو نوری

ح.(طریقت) جدا کننده متن وبلاگ لاينر وبلاگ

پروین دمید وُ مــاه دمید، مُلک ری رمید
تب دارم ،ای رفیق: که این هرسه کی رمید

دل گویدم چه پرسی هنگام سر زدن
از اختری که بر زبر تختِ کی رمید ؟

شـا دی که پیشتر ز کیومرث مه بتافت
بینی کنون که آمد و بر خاک وی رمید

آری تـو غم مخور که جهانت به حیله رفت
چون کارگاهِ حـیله به بنیان و پی رمید

بهرام را که کار نیستان تمام کــرد
در چنگ نیزه بود که از دیده نی رمید

ما را برای سخره ی افلاک خلق کرد
خُمخانه را به پـیـکر خرداد طِی رمید

از مرگ هر ستاره‌(طریقت) نشانه ای
بهروزِ مِهر آمد وُ در شام دی رمید

****

مرا در وادی حسرت رها کردی کجا ئی دی؟

تو در دل شور و آشوبی به پا کردی کجائی دی؟

دل و جان از شرابِ عشق شد لبریز و سرمستم

تو در بزمِ دلم شور و نوا کردی کجائی دی؟

حباب و قطره و موجم در این دریای بی‌ساحل

در این دریای طوفان‌زا چه‌ها کردی کجائی دی؟

به یادت بوده‌ام هر جا که رفتم هر که را دیدم

مرا تنها گرفتارِ بلا کردی کجائی دی؟

خدا عشقِ تو را از من نگیرد تا فنا گردم

مرا با درد و محنت آشنا کردی کجا ئی دی؟

بود مشکل رها گشتن ز چنگ وحشت هجران

مرا آشفته چون زلف دوتا کردی کجائی دی؟

نهم سر را به زانوی غم و نالم ز سوز دل

مرا دیوانه‌دل محو و فنا کردی کجائی دی؟

زمام عمر شاعر در کف مهر تو می‌باشد

(طریقت) را نصیب و مبتلا کردی کجائی دی؟

خــُلدستان طریقت( صفحه جدید )۩# محمد مهدی طریقت

<<<<<<ادمه مطلب

ادامه نوشته

اهلِ(طریقت ) این زمان جلوه کند تورا عیان

در غزلی کشیده‌ام نقش جمال یار را
پیشه‌ی خود نموده‌ام حالت انتظار را

شیفته گشته یارم از خط وُ خیال خویشتن
صید نموده دام را ، برده زِ من قرار را

سوزم وُ سازم از فراغ یکسره شد به خون دل
تا که مگر ببینمش طرّه‌ی مشکبار را

دامنِ وصل او اگر شام شبی به کف رسد
شرح فراق، می توان داد یک از هزار را

چشم امید می توان در ره وصل تازگی
برده شرار کار او ، از کفم اختیار را

ای مه برج ایروان پرده ز چهره برفکن
تاک ز چشم عاشقات برفکنی غبار را

باده بریز وُ خویش را کن نظر عنایتی
مرهمی از کرم بنه این دل بُردبار را

اهلِ(طریقت ) این زمان جلوه کند تورا عیان
با غزلی خدا کند ، ترک کند دیار را

اشعار:طنز)محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

(پروانه +افسانه (فرزانه )زلیخا(خلدستان طریقت

۩۩☫( طنز (فرزانه )گفتگو(خلدستان طریقت ۩۩۩

در جهانِ پیکسل‌ها
خدا
فقط یک خطای نوری‌ست،
یک لکه‌ی تصادفی
که از دور
به‌نظر
قصد دارد چیزی بگوید.
انسان
مؤمنِ تصویری‌ست
که کیفیتش پایین آمده
و هر چه نزدیک‌تر شود
کمتر می‌فهمد
که دارد دقیقا
به چه نگاه می‌کند.
حقیقت
گاهی با یک زومِ اضافه
می‌میرد.

#فرزانه_ایروانی

هر دم شعار وُ شعر غریبانه روشن است

میخانه روشن است ،فریبانه روشن است

از بس فسانه های غزل با تو گشته است

انــجُـم شــبیه بُرج پــریخــانه روشن است

فرزانه چنگ می زند وُ مست می کند

پروانه می پرد که چه میخانه روشن است

شکرانه با دعا سرشب تا دَم سحر

یک کهکشان ستاره ی جانانه روشن است

با کورسوی شرع به بیراهه می روم

مردانه ، بچه گانه ،حریصانه روشن است

مردان اگر به خال لبت می شوند اسیر

پنهان نبوده دام ولی دانه روشن است

نازم به شاعری که سحر شاعرانه بود

افطارعشق کرده وُ پروانه روشن است

زاهد خموش گشته وُ در خوشه های تاک

انگور حَبه حبه وُ صد دانه روشن است

با این همه خرابی اَهلِ خرابه ها

اینجا خرابه نیست که ویرانه روشن است

تضمین مصرعی غزلت را دوباره کرد

عُرفی(طریقت)است زِ بیعانه روشن است

____________________________________________________

#محمّد_مهدی_طریقت #خُلدستان#سبک_هندی #عرفی_شیرازی این غزل استقبالی از غزل عرفی شیرازی با مطلع: از نورِ یارِ چون نفسم خانه روشن است بیرون برید شمع که کاشانه روشن است

***

زینبی گفتا :خدایش را چنین

چندسالی ماندگارم در زمین

در جوابش :داد آن پروردگار

نیم قرن دیگری داری قرار

زینب ازفرصت بسی شادان شدی

رو بسوی زینت وُ حرمان شدی

پوست ازصورت کشیدی پشت گوش

عابران را بردی از کف عقل و هوش

نخ نما کردی دو ابرو چون کمند

دادی پیکان را ستاندی سمند

تیر مژگان را نمودی در کمان

رنگ مورا مثل شب شد بی گمان

با دو تا سرخاب لُپ های درشت

صورتش سرخ آمد وُ شد رو به رُشت

یک تتو بر ابروان ، خالی بلب

اهل آبادی همه در خوابِ شب

آن لب سرخ خدایی شد لبو

در هوسرانی شده مثل هلو

چاله زیبای زیر چانه اش

میبرد دل را بسوی خانه اش

آن دماغ گُنده ی همچون چُماق

شد بدست چون طبیبی پاک داغ

گونه را ماساژ داد وُ مشت وُ مال

تا شدی فرزانه ای کم سن و سال

روز دیگر ناگهان افتاد و مُــرد

از بزکهای خودش سودی نبُــرد

بردنش باگریه او را در بهشت

عاقبت در خشت باشد سرنوشت

رفت در نزد خدا با صد گله

گفت برای بنده بنهادی تله؟

پس چه شد آن وعده ی پایندگی

از چه افتاد م باین در ماندگی

حق بفرمودش توئی خیر النساء؟

پس چه شد آن سمعک و چوب عصا

اشتباهی گشته در کار اَجل

بی سبب افتاده ای تو در هچل

گفته بودم آنکه سیرت را نکوست

آورند اینجا پی دیدار دوست

گول صورت خورده این شیخ اَجل

زین سبب نامت شده در این غزل

گر نمی کردی چنین ناز آفرین

زنده بودی مدتی اندر زمین

ماهتابی ، آفتابی نازنین

آرزو کردم تورا در واپسین

آفرین ،برنازِ ناناز آفرین

سوی رب العالمین شد آخرین

خــُلدستان طریقت

(شعار:طنز)محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

ای(طریقت) سخنِ خواجه‌ی شیراز هنوز =>  سعدی وُ  مکتب بی  معجزه آغاز هنوز

۩۩۩ ☫ ای(طریقت)خلدستان / روایت(سعدی - خواجه شیراز ☫ ۩۩۩

سعدی وُ مکتب بی معجزه آغاز هنوز
موسمِ عشقِ تو جوید به صد اِعزاز هنوز

دائماً حسنِ تو این بس که هَزارت شیدا
عندلیب است درین نکته هم‌آواز هنوز

تا تو منظورِ منی هست اَدیبت نگرآن
شاهدت لوطیِ صد رندِ نظرباز هنوز

گفتم از گوشه‌‌ی چشمت جریان می ریزد
اشک شیرین دهنان ؛ ناز به‌من باز هنوز

ذوقِ صد جامِ عسل از غزلم می‌ریزد
ای(طریقت) سخنِ خواجه‌ی شیراز هنوز

***.

روی سحر ندید و هزارش رقیب هست

در پرده ‏ای سحر مگرت عندلیب هست‏

مُردیم از فراق تو ای نور هردو عین

آیا به خوان وصل تو ما را نصیب هست؟

هر جا روم خیال سحر در دلِ من است

ما را سحر ز پرتو روی نهیب هست

هرچند دورم از معاشقه عاشق تو را مباد

لیکن امید وصل توأم عنقریب هست‏

گویا (طریقت) است ؛سحر: سیب ِ گفتگو

همراه من شماره ندارم طبیب هست


سرتاسر جهان که نیاز بشر نداشت

چون کردگار محرم راز بشر نداشت

در مسلخ هبوط نماز بشرنداشت

تنها، خدای حاشیه ‌ساز بشرنداشت

سحر ساقی در میخانه وا کرد

ز جامی کام میخواران روا کرد

ز لب مینای می را مهر برداشت
لبالب ساغری در کام ما کرد

شراب بیریا چندان به پیمود
که جانرا مطلق از قید ریا کرد

دلم کز منزل کبر و ریا خاست
نشیمن در حریم کبریا کرد

درآمد از درآن ماه دل افروز
ز مهرش خلوت دل با صفا کرد

زِ (خُلدستان طریقت)دردِ هجران
به داروخانه اش دارو ،دوا کرد

خــُلدستان طریقت(حکایت :شعر )۩محمد مهدی طریقت

<<خطبه دوم

ادامه نوشته

اخبار گیسوی  کمند، از خنده‌ی جانان خبر

اخبار گیسوی کمند، از خنده‌ی جانان خبر
از بوسه‌های نازکش، از لحن خوش‌الحان خبر

از عطر پیراهن خبر افتاده در اَخبارِ شب
از رقص دامن در نسیم، از ساقیِ خندان خبر

از لحظه‌های گرم و نرم، از خنده‌های بی‌سبب
از باده‌ی لب بر لب وُ ، از مستیِ آسان خبر

از برق گیسویی که شب را روشنی بخشید نور
از باغی از لبخند نو، از نرگس افشان خبر

از جامی از آواز خوش، از نغمه‌ای در کوچه‌ها
از تاب آن چشمان مست، از حالِ پایان خبر

از چرخش دستان بگو، از بوی گل در گُلستان
از برق چشمان طرف، از مُژدهِ باران خبر

از خنده های قهقهِ از سینه‌ های چهچه
از بازی چشم و نظر، از فتنه‌ی پنهان خبر

از موج آوازِ عطش ، از صحنه‌های شور و شوق
از زخمه‌های دلربا، از زخمه‌ی پنهان خبر

از لحظه ی آغوش تا، چون سایه‌ای بر شانه‌ات
از گرمی آن نغمه ها، از نازِ تابستان خبر

شاعر ! بگو از چنگِ دل، از شورِ شیرین جان خبر
از عطرِ یارِ گل‌به‌سر، از خندهٔ پنهان خبر

ادامه نوشته

اگر چه یپرِ(طریقت) شراب برگیرد=>  دوباره بادهِء ناب از نقاب  بسم الله

۩۩۩ ☫ گفتم :بسم الله: غزل گفت (طریقت)شراب ناب :اشعار ☫ ۩۩۩

به نام باده ی جــام شـراب بسم الله
زِ عطر وُ بوی تراب از گلاب بسم الله

مباد از غم دوران بپژمُرد گل را
ز شبنم مژه‌ات درّ ناب، بسم الله

صراحی همه پُر باده باد مطرب محفل
بزن به طبل وُ نقاره : رباب بسم الله

بچین گلی زِ جوانی ز تندباد خزان
که ناگهان گل عهد شباب بسم الله

اگر چه یپرِ(طریقت) شراب برگیرد
دوباره بادهِء ناب از نقاب بسم الله .

دلت را با غزل سنجاق خواهم ‌کرد، بسم الله
رُخَم را همچنان پایــیز فامـی زرد ، بسم الله
دمادم می‌کشیدم انتظارت را، ولی ای جان
نمی‌گردی تو با سرگشته‌ات همدرد ، بسم الله
غریبِ آشنای انجمن ، با طعنه می‌گویند
تو هستی شاعری آشفته وُ ولگرد، بسم الله
بدون طعنه ی لبهای تو کی می‌شود شاداب
قیامت می‌کند در سینه‌ام چون درد ، بسم الله
ندانستی که از صبح ازل، دیوانه‌ات هستم
خدا مهر تو را در قلب من گسترد، می‌دانم
صبا از عطر گیسوی تو با من گفت تا اینکه
فقط عشق تو را در سینه‌ام پرورد می‌دانم
همان روزی که سرگرم تماشای رُخَت بودم
تو رفتی وُ سرودم جانِ من برگرد، بسم الله
جهان در کِسوتِ پیر(طریقت) مردمِ ،نامَرد
نیامد در غزل دیوانه‌ای خونسرد، بسم الله

۩خــُلدستان طریقت(غزل :خونسرد ِ نامرد )۩

محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم (بسم الله)

ادامه نوشته

اینجا :قانون خریت+ دزدی => حاکم است

مقاله‌ای که سبب تعطیل‌شدن روزنامۀ قانون شد:ایران قانون خریّت + دزدی=>حاکم است

اینجا ایران است!!بدون شک(بدون عنوان) حکومت فوقِ جنگل

مُبایل یک نفر را دزدیدند.برای شکایت به کلانتری مراجعه رفت. وقتی بیرون آمد،دید موتورش را نیز دزدیدند. ناچار به امامزاده رفت تا از خدا راه گشایشی بخواند. وقتی بیرون آمد، دید کفش‌هایش را نیز دزدیده‌اند! دید پابرهنه که نمی‌تواند تا خانه برود. دست در جیبش کرد و دید به اندازه یک دمپایی پول دارد. آن را به یک نفر داد،تا برایش یک جفت دمپایی بخرد!

فعلاً آن مرد پنج ساعت است که در جلوی امامزاده نشسته و منتظر است و از دمپایی خبری نیست که نیست! و دیگر پولی ندارد تا بلیت مترو بخرد و به خانه برود!تازه یادش آمد اینجا ایران است!!خر جانوری است که نامش بدون شرحی یک بار در اوستا آمده است.
طول عمر خر بین 15 تا 40 سال است.
خر در قران یک بار برای زنده‌شدن پس از مرگ و یک بار برای "انکر الاصوات" بودنش یعنی صدای بلندش، و ی بار هم برای عالمان بی‌عمل به‌کار رفته است.
(آیه قرآن: کسی که علم دارد و عمل به علمش نمی‌کند، مانند خری است که بارش کتاب باشد.)

در پژوهش های دانشمندان، خر باهوش‌ترین حیوان اهلی است، حتّی از سگ و گربه خیلی باهوش‌تر است.
داستان شگال خر سوار در "مرزبان‌نامه" هم آمده است.
بر خلاف باور رایج، خر، خر نیست باهوش است!
هیچ گاه یک اشتباه را دو بار تکرار نمی‌کند!
هیچ گاه پایش دو بار توی یک گود نمی‌رود!
تنها یک بار که از خانه صاحبش رفت صحرا و برگشت، راه را یاد می‌گیرد!

به قول یکی از اساتید گاو از خر، خرتر است. چون گاو نان را با سفره پلاستیکی‌اش می‌خورد و می‌میرد ولی خر نمی‌خورد!

تنها مشکلی که خر دارد اگر فرستادی‌اش بالای بام دیگر پایین نمی‌آید تا خود و اهل خانه را هلاک کند.
این نکته مهمی است. ح
البتّه این مشکل خر نیست، مشکل آن خر یا خرانی است که خر را بالا نشانده‌اند!

خر در شعر نیز کاربرد زیادی داشته است. بهترین کاربرد اجتماعی آن در شعر "نسیم شمال" آمده است:

لال شوم کور شوم کر شوم
لیک محال است که من خر شوم

و در شعر منسوب به خیّام:
خر باش که این جماعت از فرط خری
هر کو نه خر است کافرش پندارند

و در شعر بهار:
تا خرند این قوم، رندان خر سواری می‌کنند
وین خران در زیر ایشان آه و زاری می‌کنند

لکن رندان مذکور مردم را به دو گروه خر تقسیم می‌کنند:
۱) مقلّدانی که سواری خوب می‌دهند، گویند پالانشان راست است.
۲) هوشمندانی را که سواری نمی‌دهند می‌گویند پالانشان کج است.
و اگر پالانت کج باشد،باید ازبین بروی.

این بود اندر حکایت خر !!!

و اما وصیّت خر:

خر وصیّت کرد: فرزندم! بیا و ‌خر نباش!
این همه خر بوده‌ای، کافی‌است پس دیگر نباش!

یا تلاشت را بکن با پارتی پُستی بگیر!
یا فرار مغزها کن! توی این کشور نباش!

کار کردن مثل خر در شأن ما هرگز نبود!
همّتی کن وارثِ این شغل زجرآور نباش!

سعی کن یا رانت‌خواری یا زمین‌خواری کنی!
هرچه می‌خواهی بخور اما پی عرعر نباش!

آخورت را پُر کن و تنها خودت از آن بخور!
بی‌خودی دلسوز اسب و قاطر و استر نباش!

از مترسک هم نترس، اصلاً به او جفتک بزن!
لیک روی خط قرمزهای گاو نر نباش!

کهنه‌پالانی به تن کن، حفظ ظاهر کن ولی!
در تجمّل از الاغ کدخدا کمتر نباش!

گوسفندان را بترسان از جهان آخرت!
باطناً اما خودت هرگز بر این باور نباش!

هر چه در دِه یونجه موجود است، یک ‌شب جمع کن!
صبحش از این‌جا برو، یک لحظه هم این‌ور نباش!

تیز اگر باشی دُمَت را هم نمی‌گیرد کسی!
حال و ‌حولت را بکن، دلواپس کیفر نباش !

سینه‌خیز رفتن در خیابان!!

مردی در خیابان به زمین خورد.توجّه همۀ مردم به سوی او جلب شد.

او برای آن که مردم به افتادنش نخندند،ناگزیر تا خانه سینه‌خیز رفت!!

از رنگِ رخسار طرف ، افتاده در طرفِ چمن(یلدا 1404) پیشواز

۩۩۩ ☫ گفتم :شب مهتاب غزل گفت (طریقت)نغمه پرداز :اشعار ☫ ۩۩۩

گلِ بی خار چنین ورطهء مرداب گرفت

غزلش حافظه افزود ادب تاب گرفت

نــفســش نَــبــض جهان فـــرســـابود

همهء خلقِ جهان مصلحت خواب گرفت

هوسش خواب وُ خیالیست مُحال

طرح انگیزهء وی مرتبهء ناب گرفت

شب مهــتاب غــزل گفت طبیب :

آتشِ خشم مرا با غزلش آب گرفت

من وُ مهتاب مُحال است ، مُحال

او دعا کرد ، دعا حاجت مهتاب گرفت

غزلم قیمت اشعار(طریقت ) افزود

باید آغوش تورا در دو جهان قاب گرفت

به کوچه‌هایِ هوس از نفس فتاد غزل

زِ داغِ مهرِ تو هر دم زِ پا فتاد غزل

خدا گواهِ منست این سکوتِ سردِ اِمشب

به پیشواز وُ ادب: کَرم نهاد غزل

ظفر زِ هجرِ تو چون برگِ خشک پائیز‌ست

در آستان ورودت به جان ستاد غزل

غزل شدی به اَدب ، لیک در پَس وُ پیش

برای آمدنت صد شکیب داد غزل

به هر طرف که روم ردِّ توست پا برجا

به یادِ نوبت تو صدهزار جان نهاد غزل

شهابِ انجمن صبح عجیب ناپیداست

که در نبودِ تو در چله تیر داد غزل

۩۩☫ اشعار/یلدا (طریقت )دعای یلدا ۩۩

يلدا؛ شبی که روشنایی را نوید می‌دهد

یا رب سببی ساز که هنگام قیامت
در ذیل عنایات توباشیم زِهر بندملامت

خاک ره آن یار سفر کرده بیارید

تا سرمهءچشمان زلیخاکنم ازبهراقامت

گیسو زلیخا به ،کمند آمده مارا !
این دام نباید به درازآ بکشد وعدهء شامت

یا رب به کرامات وُعنایات فُزونت

یلدا شدوُ ما را به رهان از صف اضداد مُدامت

محمّدمهدی طریقت

ادامه نوشته

خلدستان:فرزانه  بنا گشت وُ زِ پیکار فرو ریخت  (دوبیتی) فال حافظ+ فرزانه ایروانی

۩۩۩☫ دیباچه جانان /مجموعه (دوبیتی) => (طریقت)فرزانه +رباعی ☫۩۩۩

محمّد مهدی طریقت : مجموعه آثار = خُلدستان 1344

خُمخانه نه آن است که خَمّار فرو ریخت

پروانه نه آن است که پرگار فرو ریخت

ویرانه دل ماست دو صد بار فرو ریخت

فرزانه بنا گشت وُ زِ پیکار فرو ریخت

*

راه‌ها در من می‌پیچند
هرتاب ، سکوتی را که پیش از من بوده
بازمی‌خواند.
لحظه‌ها می‌گریزند
و چیزی به جا نمی‌ماند
جز انعکاسی که در تاریکی من شناور است.
سکوت گاهی فریاد می‌شود
نور، سایه‌ها را می‌بلعد
و من، در میان این حرکت‌های بی‌پایان،
می‌آموزم
که هر پایان،
شروعی است که هنوز نام نگرفته است.

فرزانه ایروانی
**

خردمند اگر قد کشد سوی نور،
سیاهی زداید به وقتِ حضور،

تماشا گه ما، تماشاست راز
همه شور وُ مستی ،نگاهِ غرور.

تو گر شعر حائل برانی در این انجمن ،
ببینی در اعضا به ، رنگِ شعور

بدین انجمن : نورِ ناب آمده‌ست،
نگو فتنه ، بنگر تجلّیِ سور _

شَعف میل، حیوانیِ کور نیست؛
شهود است، پیچیده در کوهِ طور.

در اندیشه، باید: هزاران سپس
دهان را گشودن نه:بی‌سوز و شور!

قلم : آیتی شد ز پروردگار ،
که " نون وُ قلم" نیست، چون، چاهِ گور.

(طریقت) ز جان در رخت بر کشد،
حقیقت در آیینه شد: نقش دور .
___________________________________________
✍️محمّدمهدی طریقت

۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

دوایِ دردِ بی درمان، عزیزم دوستت دارم=:>  خلدستان طریقت

۩۩☫ خلدستان(طریقت) ایوان عرش ۩۩۩

محبوب

نغمه از فرش زمین غرنده شد دیوان عرش

نور اعلا سر زند از پـرتــو تابان عرش

سوره قدر است نازل گشته بر اهل زمین

جبرئیل پیغام آورد است از مهمان عرش

عشق زیبای خدایی در کتابم پرده زد

شاعرِ شعرالهی ختم دین شایان عرش

یا محمد(مهدی) از انوار پُر فیض شما

جلوهِ زیبای قائم چهره ی خندان عرش

نظم می‌دانی شعار مردم نیکو سرشت

انتظار دیدن ماهِ خدا جانان عرش

گوشه چشمی کن عنایت مردمانی مضطرند

تا ببینند آن گل رعنای هم پیمان عرش

مهدی زهرا چو نوری بر شب تارم رسان

روزه رضوان چه باشد در بر رضوان عرش

شاعرِشعرِ (طریقت) می‌سرایدنغمه ای

نظمِ پژواک(طریقت) آید از ایوان عرش

سپس معشوقه ای،ای جان، عزیزم دوستت دارم
دوایِ دردِ بی درمان، عزیزم دوستت دارم
تو آئین را کنی معنا ، کتابِ دین ، بدین معنا
تـمامِ نصفی از ایمان، عزیزم دوستت دارم
میان این‌همه گل‌ها، که در بستان شکوفا شد
تویی طناز و عطر افشان، عزیزم دوستت دارم
دمید از روح خود در ما "نَفَخةُ فیهِ مِن رُوحی "
چو" فیها خالِدون " عرفان، عزیزم دوستت دارم
چه آشوبی وُ غوغایی، فکندی در دلِ عالم
به سینه گشته‌ای جُنبان، عزیزم دوستت دارم
مرا موسیقی ناب است ، مکیدن زآن لب‌ شیرین
بسان مرغ خوش‌ الحان، عزیزم دوستت دارم
سلامم کرده ای ای‌گل، به دشواری و سرسختی
مرا کی‌ می کنی مهمان!؟ عزیزم دوستت دارم
بسی سخت است مهجوری،(طریقت) طاقت دوری
به پایان می رسد هجران، عزیزم دوستت دارم

۩۩۩ ☫طریق مهر (طریقت) به راهِ جانانه ☫۩۩۩

گفت ، هر رازی نشاید باز گفت جفت ، طاق آید گهی ، گه طاق جفت

از صفا گر دم زنی با آینه تیره گردد زود با ما آینه

در بیان این سه ، کم جنبان لبت از ذهاب و از ذهب وز مذهبت

کین سه را خصم است بسیار و عدو در کمین ات ایستد چون داند او

ور بگویی با یکی دو ، الوداع کل سر جاوز الاثنین شاع

گر دو سه پرنده را بندی به هم بر زمین مان اند محبوس از الم

مشورت دارند سر پوشیده خوب در کنایت با غلط افکن ، مشوب

مشورت کردی پیمبر بسته سر گفته ایشانش جواب و بی خبر

در مثالی ، بسته گفتی رای را / تا نداند خصم ، از سر ، پای را

او جواب خویش بگرفتی ازو وز سوالش می نبردی غیر ، بو

گفت : هر رازی نشاید باز گفت جفت ، طاق آید گهی ، گه طاق جفت

قلم ز شوق نهادم به عهد وُ پیمانه

شرابِ عشق بنوشم ز جام ودُردانه

ز آشنائی ناکس چنان ملول شدم

که اضطراب نمایم ز خویش و بیگانه

نفس کشیدن من مایه عذابم شد

شدم ز شدتِ احساس مِثل دیوانه

دلی که عشق ندارد صفا نمی گیرد

جفاست باخبر از سوزِ عشق فرزانه

نبوده گوهرِ یکدانه هم طرازِ سفال

که دُرِّ عشق بِه هفت بحرِ مستانه

مرا ز کوی محبت به آسمان بفرست

نه با حدیثِ بهشت و قصور افسانه

بیابسوز و خاکسترم به دریا کن

به گردِ شمعِ جمال تو بود پروانه

طریق خضر شده طرح جاودانگیَم

طریق مهر (طریقت) به راهِ جانانه

۩خــُلدستان طریقت(عکس : عرش )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

سرو بستان (طریقت) قَدِ رعنا می کرد = خلدستان

صبح است و هَزارِ نغمه خوان می خواند
خورسید سحر در آسمان می خواند

صحرا همه گل ، گلآب بر روی شما
برخیز که باران خزان می خواند
***

دوست در خلوت اندیشه تمنّا می کرد
مرغِ باغ دل من انجمن آرا می کرد

جلوه در پرتو رخسار هویدا شده بود
سینه آتشکدهٔ حسن دلارا می کرد

مژه بر هم نزدم آینه وارم همه عمر
بسکه در دیدهٔ من ذوق تماشا می کرد

دل شیدا شده ام شام تمنّای تو داشت
سر سودا زده ام سرمه کف پا می کرد

صید آهو صفتان، غمزهٔ غمّاز تو بود
دام جادوگریان ، زلف چلیپا می کرد

عشق دیرینه اثر کرد اثر ساز توئی
داغ حسرت گلی از دامن صحرا می کرد
***
کفر و دین را همه در باد فنا باید جُست
در سواد زده را بتکده غوغا می کرد

باده در ساغر دل نرگس مخمور تو ریخت
مستی ما همه از جامِ مصفّا می کرد

گل باغ نظرم غنچهٔ سیراب تو شد
سرو بستان (طریقت) قَدِ رعنا می کرد

۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

تو زیبایى (طریقت) شعر زیبایی چه سنگین است+شعر انصارِ  (طریقت) از درون مطرب سراید

نشانم داد چشمانت خدایى را که در دین است
ندانستم که او هم بى گمان موهاش زرین است

نمیدانم چه پیوندیست بین چشم و لبهایت
که در چشمت عسل دارى ولى لبهات شیرین است

درون سینه ى سنگین تو عشاق جان کندند
که حالا با شکوهى مثل دیوارى که در چین است

زمانى عشق شیرین کوه ها را جابه جا مى کرد
صدای تیشه ى فرهاد بر این عشق دیرین است

بدان تقدیر جز این نیست " خلدستان: نزدیکست
تو زیبایى (طریقت) شعر زیبایی چه سنگین است

آنکه در بزمش تو آیی و آنکه در بزم تو آید
عود از بهر چه سوزد، مشک از بهر چه ساید

من ندانم از که زادی ، این‌قدر دانم که باید
همسر غلمان پری، همچون تو فرزند زاید

گفته بودی بایدت دور از لبم جان بر لب آید
جان به لب آید، کنون، دور از لبت دیگر چه باید؟

از ترحم نیست گر بگشود پایم، زآنکه شاهی
طایر مألوف را ، صیاد بند از پا گشاید

در سرایی آید او در حرف مطرب لب ببندد
دست از شنعت بداریدش که بیخود می‌سراید

عشق هر کس را غلامی داد، افزودش به قیمت
شد زلیخا بنده‌ی یوسف که بر قدرش فزاید

لازم حُسن است مستوری ولی او را نزیبد
تابع عشق است محرومی، ولی دل را نشايد

از نظر افتاده‌ی خوبان، مگر دارد نشانی؟
هرکه می‌بیند، به خلق از دور ما را می‌نماید

محتسب در قصدِ ما وُ، تا تو ما را در سرایی
شعر انصارِ (طریقت) از درون مطرب سراید.

۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

مرغ عشقی (طریقتِ) جانی  ، شاپرم درد می‌کند ناجور

۩۩۩ ☫ مرغ عشق جانی(طریقت )عنوان (غزل) شاپرم درد می کند ناجور ☫ ۩۩۩

در شعاری کتاب بر دوشم ، اَثرم درد می‌کند ناجور

قلم وُ دفترم پر از زخم است ، جوهرم درد می‌کند ناجور

با ادب بی نقاب ، بی ابهام: درد بحرانی از هوّیت را

می کشد ماجرا سر انگشتم ،خبرم درد می‌کند ناجور

خبری خوش نشسته بر خاکم ، در قماری که هر دو می‌بازیم

پسرم روی دستم افتاده ، سپرم درد می‌کند ناجور

مثل قابیل بی قبیله شدم ، بوی نَم نَم گرفته دنیا را

بسکه حوا ، به سیب گاز زده ، پدرم درد می‌کند ناجور

رشته کوه بزرگ درپیش است :قله ها روی دوش من هستند

آن بَلد گشته: قوز بالا قوز ، کمرم درد می‌کند ناجور

او فقط صبر می‌کند تجویز ،من بسی سعی می‌کنم لبریز

بس که دندان رویِ دندانم ، جگرم درد می‌کند ناجور

گربگیری مرا در آغوشت ، می شود آسمان بارانی

مرغ عشقی (طریقتِ) جانی ، شاپرم درد می‌کند ناجور

۩خــُلدستان طریقت(شاپرم + درد می کند ناجور = طریقت )

۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

تجمل نیست جایز گر (طریقت) درچمن باشد (برآستان جانان )

نپرسی حال شاعر را که دامش انجمن باشد
مدام از شیوهءبازی که مهرش در سُخن باشد.

سبکبالان نمی‌دانند. حال دردمندان را
که اینجا حسرت نان است و آنجا بیم تن باشد

رفیقان یک به یک رفتند از زندان تن لیکن
من وامانده را دل در قفای این وطن باشد

غمِ آزادی از این دامگه بنما اسیران را
گمانم بسته پَر، مشتاق عشقِ تهمتن باشد

نشان مردمی ای دل مجو زین بی‌نشان مردم
که بادامی گرت بخشند، دامی در دهن باشد

روا باشد که جان در مقدم یاران بسپارم
اگر امّید صبحِ پیروزی درین شیریندهن باشد

تحمل بر جفای باد پاییزی توان کردن
تجمل نیست جایز گر (طریقت) درچمن باشد

*** .

چشمِ شهر
از هزار لایه‌یِ فلز
می‌گذرد
تا به پوستی برسد
که هنوز
نامِ خودش را
از یاد نبرده است.
کودکِ کار
چروکِ زودرسِ جهان است،
خطی که بر پیشانیِ عصر
افتاده
بی‌آن‌که کسی
دستش را
برای نوازش
بلند کند.
سکه گلوله‌ای‌ست
که شلیک نمی‌شود؛

تنها در مدارِ کوچکی می‌چرخد
تا فقدانِ ما را آینه کند.
دست‌های کودک زبان دیگری‌ست:
آشوبی که کلمات
تابِ حملش را ندارند.
و شهر
هر بار که از کنار او می‌گذرد
پاره‌ای از تاریکی‌اش
را جا می‌گذارد؛
تاریکی‌ای که در آن
حتی سکوت
به گریه می‌افتد.
#فرزانه_ایروانی


۩خــُلدستان طریقت(تجمل:رفیق+ برآستان جانان = طریقت )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

برآستان جانان (طریقت )عنوان (غزل) سیاسی (اقتصادی

۩۩۩ ☫ برآستان جانان (طریقت )عنوان (غزل) سیاسی (اقتصادی ☫ ۩۩۩

انجمن می‌گسترام با سخندانی که نیست
فقر آمد ، انجمن کو دین و ایمانی که نیست

عامل این نابسامانی که هست از اتحاد
می‌روم پنهان کنم پشم پشیمانی که نیست

گشته ام بالا و پایین شهر را شب با چراغ
بس ملول از دیو و دد پبودم زِ انسانی که نیست

دردها را می‌کشم با خود به هر سو تا مرض
درد بی درمان مجو دارو و درمانی که نیست

بر سر پیمانه در میخانه هنگام ظهور
می‌رسد پیر مغان با عهد و پیمانی که نیست

روزهای جمعه در مهمانی مادر عیال
همچو مریم بیگمی خان‌ بر سر خوانی که نیست

روز پیری تا که صرفٍ هضم من آسان بود
می‌جَوم هر لقمه ای را زیر دندانی که نیست

کشک و بادمجان ،فسنجانی اگر قسمت نشد
در ازای مرغ بریان و فسنجانی که نیست

از خوش اقبالی‌ست شاید هرکه می‌بیند به خواب
سفره ای گسترده از آلاء الوانی که نیست

زیر کرسی می‌چپم هر شب کنار همسرم
در هراس از برف و بوران زمستانی که نیست

یار را دیدم سلامش کردم و گفتا علیک
گفتمش قربان پاسخ گفتنت جانی که نیست

غبغبش در کف لبش بر لب دلم را یافتم
همچو یوسف در ته چاه زنخدانی که نیست

گفت ادب را از چه کس آموختی؟ازبی ادب؟
گفتمش: لا ، بوده ام شاگرد لقمانی که نیست

دیده ام در هیئت دولت که از مافوق خود
هر وزیری می‌برد فی الفور فرمانی که نیست

مملکت را منقبت گویی فزون شد جملگی
شیخ شد جویای مداح و ثناخوانی که نیست

فتنه سر برکرد از هر سوئی و شاعر ساختند
شعر می‌گویند بهر چشم فتّانی که نیست

در هجوم نرّه دیوان گشت مفقودالاثر
خاتم امنیّت از دست سلیمانی که نیست

مختلس‌ها را پس از ابلاغ حکم دادگاه
برده‌اند اغلب ازاین زندان به زندانی که نیست

با شرارت‌ها که حکام خزان جا می‌کنند
در زمستان دفن می‌گردد بهارانی که نیست

بر سر هر کو نمک خورد و نمکدان را شکست
پیر ما فرمود بشکن آن نمکدانی که نیست

پتک آقازاده‌ای خواهی اگر باشی بکوب
کلّه ای یکضرب بر ماتحت سندانی که نیست

نوچه های داش مشدی های طهران غیب شد
چاه ویل خویش را در چاله میدانی که نیست

ماده خرها هم بر این عهدند با کشف حجاب
بر عبا وُ بر ردا کرده پالانی که نیست

دل تمنای گلستان‌های دیروزی نمود
بردمش گرمابه در رؤیای کاشانی که نیست

خار در دشت و دمن رویید و از حسرت نصیب
سر گذارد روی دامان گل افشانی که نیست

قشم را کردند کیش و خوف دارم تن کنند
چین و ماچین در خلیج فارس تنبانی که نیست!

از مسلمانی در این موطن به جا مانده‌ست نام
زرخرید بوذرش کردند سلمانی که نیست

شیخ کذّابان عالم گر فریدون هم بود
همچو ضحاک‌است رستم مردِدَستانی که نیست

در کهنسالی شمار صیغه کردن‌هایشان
می‌کند غرق خجالت شیخ صنعانی که نیست

می‌روم از تصفحه ی تاریخ تــا عهد قجر
می‌نشینم بر در کاخ گلستانی که نیست

در تلاطم کشوری داریم با خلقی نزار
مرد و زن در آرزوی لعل خندانی که نیست

یک طرف قحط الرجال وُ یک طرف درد و بلا
مرگ بر ملت مسلط گشته طغیانی که نیست

روس منحوس است و اقدام تزار از بهر جنگ
فتحعلیشاه است با فتح نمایانی که نیست

انقلابی می‌رسد از راه بغداد و فغان
نام آن مشروطه با بخت درخشانی که نیست

مجلس شورای امنیت بنابر مصلحت
وضع قانون می‌شود با قصد عمرانی که نیست

متن قانون اساسی مادّه ،کرده تبصره
لازم الاجراست اما خود تو می‌دانی که نیست

انقلابی می‌رسد از راه اسهالی نشان
با هزاران وعده‌ی پیدا و پنهانی که نیست

خضر فرّخ پی رسد از راه و بخشد زندگی
با نثار جرعه های آب حیوانی که نیست

آرمانشهری که دادش مژده حرمانشهر شد
با ندانم‌کاری انصار و اعوانی که نیست

غرق نعمت‌های گوناگون در عهده ازل
نابسامان تا ابد با وضع سامانی که نیست

گور میلیونها نفر را کنده ایم اما نخست
مرگ اینک بر سر ناز است فراخوانی که نیست

با فشار اقتصادی ذیل انواع فساد
ما فنا گشتیم و می‌گویند : بحرانی که نیست

با امیران معاصر جنگ ها کردیم سخت
تا که جاویدان بماند ملک ایرانی که نیست!

از(طریقت) بوده ام خرسند :عنوان غزل
حالیا درین غزل دارای عنوانی که نیست

۩خــُلدستان طریقت(غزل بازنشستگی )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

شد نوبت مرغان غزلخوان  (طریقت)=>بر غمزه‌ی او خنده‌ی بی‌جا مزن امشب .

پاشیده نظر در هوس انجمن امشب
مستانه! بده نوبت خود را به من امشب

چون صبح شود چاک زنم تا به گریبان
چون شامِ غریبان فکنم پیرهن امشب

شادی به دلم پا نگذارد که پریشم
در محفلِ رندان شده صاحب سخن امشب

کو؟ لوطیِ نالوطی ما را خبری نیست
ای وای چه بیگانه، چه شیرین دهن امشب

تا گرد غریبی ز رُخم پرده گشاید
بگذار بخوانم غزلی از وطن امشب

بیت الغزلِ خونِ جگر باده فرو ریخت
شد میهنِ من پر ز عقیق یمن امشب

شد نوبت مرغان غزلخوان (طریقت)
بر غمزه‌ی او خنده‌ی بی‌جا مزن امشب .

۩خــُلدستان طریقت(مرغان غزل:غمزه طریقت )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته