جشن آب پاشونک ،جشن آغاز تابستان

۩۩۩ ☫خلدستان: (طریقت)مثنوی => معنوی ☫ ۩۩۩

جشن آب پاشونک ،جشن آغاز تابستان

ايرانيان باستان براي ايجاد نشاط و شادي هاي گروهي جشنهاي زيادي برپا مي كردند. معمولا شروع هر فصل با يك جشن همراه بود. علاوه بر آن اسم هر روز وقتي با اسم هر ماه برخورد مي كرد آن روز را هم جشن ميگرفتند. مثلا نام روز سيزدهم هر ماه تير بود که در ماه تير، روز تير سیزده تیر ماه

(سيزدهم) را جشن مي گرفتند.

مولا شروع قافیه ام ناب ناب شـد
شعرم در انتظار طلعت آن آفتـاب شد

بسیار تشنه ام ز صیـام و نبو د نت
شمـع و چرا غ بودن تو بی حساب شد

شاعـر شدم که سرایم حدیث عشق
آتـش گرفته بودم وسخنم آبَ آب شد

گفتم بیا بیـا که تو یی انتظـار من
(عجل علی ظهور ) آرزو ی بی جواب شد

پروانه ای نمـانده که بالش نسوخته
ای آفتاب حسن آرزوی من خراب شد

پیران و موی سپیدان تمـام عمر
چشمان پیر �طریقت � به خواب شد

چون خدا را دید در خود معنوی
عشوه آغازید موسی مثنوی

آینه، خورشید را در کیش دید
شد جهان نور خدا در خویش دید

بحر : دریا خود نداند یا در اوست
قطره : با دریاست یا دریا در اوست

پای بُرون کرد از گلیمش بیشتر
رخصت دیدار می داد از کلیمش پیشتر

او کمالِ ایزدی خو کرده بود
در گمانش مو به مو رو کرده بود

گرچه درد عشق درمان نیستش
گفته‌اند از عشق فرمان نیستش

هردلی کین هر دو در فرمان شود
در طبــابَــت درد بــی‌درمان شود

میخِ عشقش کند بنیادش رها
گفت :امسال است سالُ اژدها

از (صدیقی) گشت و موسی سر گذشت
شیخِ گریان گشت سوی کشتی در گذشت

گر چه خارا موم شد (ازگل )در او
حوزهء علمیه شد مضطر او

لشکر فرعونیان را در شکست
لیک از نمرودیان شد سر شکست

اندک اندک (انقلابی)پیر شد
دیر شد هنگام (شاهی) دیر شد

از (نمازِ جمعه) صد کاریش هست
علم را کز خاک برداریش هست

کودکان وی را به آب انداختند
مردمان از موج دریا ساختند

پیش فرعون آتشی افروختی *
خود از آن آتش (سند)را سوختی

پس به چوپانی بریدم جمعه ها
خانه کردم شمبه ها پنشمه ها

گوسفندان را به صحرا هی کنید
آتشی از دردها در نی کنید

نان خشکی، در (ولایت) داشتم
آفتابی ، ماهتابی چون حکایت داشتم

داشتم دور از جهان خاکیان ، چالاکیان
خرمی از غفلتی چون ماکیان،افلاکیان

شانه‌ها آسوده از بار خرد می بافتم
غافل از آن‌چونکه بر من بگذردمی تافتم

خود تو می‌دانی که در من می زدی
سهمگین شد انجمن را ایزدی

خاست آوایی، فضایی شدمجاز
برق زد دستی، عصایی شدحجاز

گشت چوپان‌بچه ای پیغمبری
گوسفندانش بدل شد با خری

هرشب از دریا غلام آباد بُرد
آخرش دریای(اُزگل) شاد بُرد

ناخدا گر جامه را بر تن می درد
هر کجا خواهد خدا کشتی برد

شد امامِ جمعه نیش مار کش
دودمانِ شمبه را تیمار کش

موسم زرع است، (حجاب) از پیش کن
خاکِ (اُزگل) را تو نم نم خیش کن

گرچه نوبت ارزنک را نی شمار
این خُمارآن را چو می‌دانی شمار

جمعگان را وارهان از جمعگی
مردگان را ده صلای از جملگی

در شکن اهرام جفتِ اختلاس
بعد ازین آتش درافکن اقتباس

اشک شیخ از تشت مردم ‌تاب ریز
لشکر فرعون را یکباره در تالآب ریز

رهروان را باز گیر از قدسیان
محضر اسناد شد آب دهان

صد سند کن پیش تیر قبطیان*
کی شوی آماج طعن سبطیان*

دیو خویان را دوای درد تو
چون ددان یک عمر صحراگرد تو

کیمیا کردن به قارون رهبری
رنج خود از گنج قارو ن اَبتری

چون سپاهِ علم و فن تعلیم کن
بعد ازآن گوساله را تعظیم کن

وای ازین احکام جان‌فرسای عشق
مُرد از پیغمبری موسای عشق

کِی زِ اینان چیزکی کم ساختی
جانِ عریان جسم آدم ساختی

می توانی کوه پیش و پس کنی
می توانی ناکسان را کس کنی

اَهلِ اسراییل و فرزندان وی
نسل ابراهیم وُ پیوندان وی

کظم موسای تو ،ایشان را جداست
باز کن گوساله‌ را گویا خداست

تا تو را در جمعه ها این مردم‌اند
شنبه ها یکشنبه ها موسی گم‌اند

هرچه در آن جمعه جان کندم بس است
شنبه ها یک حرف بر مردم بس است

شیخ گریان خواجه‌ای را زرخرید
جمعه شد بازاریش گوهر خرید

جمعه از دژمن خریدی ای ثنی
شنبه چندانی که هستی از منی

گر تو خود عمامه‌ای هستم غلام
السلام ای شیخ گریان والسلام

ایکه شد (اُزگل) همه نیروی تو
حوزه علمیه شد کیلوی تو

جز تو از هر جمعه سیرش مانده
حسرت هرشنبه پیریش مانده

هست ماهِ روزه از بار تنش
نیست از عیدی فزون را رفتنش

وارهان از (جمعه ) آزادیش ده
غرقه کن هر شنبه ها ، شادیش ده

بود این آوازها در خطبه ها
ناگهان غلتید اشک ندبه ها

پیش چشمش برقی از تاریک زد
سیل نـــوری آمد وُ باریک زد

آسمان پر رعد در تاریخ شد
کوه در هم ریخت، در تاریخ شد

کس نمی‌داند (امام ) از بی‌خودی
بِه ز نیکی دید یا بِه از بدی؟

روز سوم چون سند اِفشا شده
صبحدم بر خطبه ها امضا شده

جست از جا طالع آن خاوری
شد امام اندیشه‌ی پیغمبری

گیسوان ژولیده، در هم ریخته
اشک شادی از سند آویخته

روی خاکِ (اُزگل) خندان کشید
شد زمین مرغوب بردندان کشید

بوسه زد بر آن عبای ظلم‌سوز
روزه می آورد دوشادوش روز

نرم نرم از حوزه می آمد فرود
او خدا بود او دگر کاظم نبود

حمید(طریقت) جدا کننده متن وبلاگ لاينر وبلاگ

۩#خلدستان طریقت ( مثنوی ، معنوی )۩ محمد مهدی طریقت

خــُلدستان طریقت(شعار:شعر )۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم

ادامه نوشته

خلدستان (طریقت)غزل:سوگند= دفتر ، قلم+ایهاالناس : چرا«کعبه» کلیسا شده است

۩۩۩ ☫ خلدستان (طریقت)غزل:سوگند= دفتر ، قلم ☫ ۩۩۩

کی توانم که ز چشمان تو فرمان نبرم؟
جرعه‌ای از لب شیرین تو ای جان نبرم
کس نداند گل من، بی‌‌خبر از خویشتنم
تا که یک لحظه خبر، از رُخ جانان نبرم
من به آغوش تو محتاج‌ تر از نان شبم
شب هجران تو را، کاش به پایان نبرم!
گفته بودم بکِشم نقشه‌ای از ماه رُخَت
سخن از مهر فلک، ای مه رخشان نبرم
پای دل در خم گیسوی پریشان تو شد
تا که دیوانه‌صفت حرمت انسان نبرم
همه دانند که داروی دلم نزد تو است
دل سرگشتهٔ خود را پی درمان نبرم؟
از ازل حکم دلم لعبت لب‌های تو بود
من دگر کام دل از لعل بدخشان نبرم
تو همان باغ بهاری، به(طریقت) سوگند
با تو ای باغ اِرَم زیره به کرمان نبرم

نشنیده‌ای کـه زیــرِ چنـــاری کَــدوبُنی
بررُست وُ بَردوید بر او بر به روزِ بیست
پرسید از آن چنار که تو چند ســاله‌ای
گفتا دویست باشد و اکنون زیادتی‌ست
خندید از او کدو که من از تو به بیست روز
برتر شدم بگو تو که این کاهلی زِ چیست
او را چنار گفت : که امــروز ای کدو
با تو مرا هنـــوز نه هنگامِ داوریــست
فردا که بر من و تو وَزَد بادِ مِــهرگـــان
آنگه شود پدید که، از ما دو، مرد کیست


#ناصر_خسرو(۳۸۳-۴۶۷خورشیدی)

اِنــگـار وجـود آمـده از مـنبع نــور

چشمان توشد پنجره ی قصر بلور

آتش بـه غزل می زند ازاین همه شور

با نـاز نگاه شرقی از مــشرق دور

غزل آسیمه سـر دارد هنوز از راز چشمانت
تو میدانی چه محشر کرده برپا ناز چشمانت

از آن روزی کـه سیمرغِ نگاهـت آرمانم شد
به کوهستان نگارم می برد قفقاز چشمانت

یقین دارم که عمـری در نبود ِ روشنایی ها
ادیسون بارها بگرفته برق از فاز چشمانت

"الا یـا ایهـاالسـاقی" جهـانی را بهـم ریـزد
غزلهایی که داردخواجه از شیرازچشمانت

توتنها واژه‌ای بودی که دربحبوحه ی خلقت
خداحالی به حالی میشدازاعجاز چشمانت

بدور از ساحل دریا به‌روی عرشه ی‌کشتی
نگاهم رو به بنـدر بود و چشم انداز چشمانت

تو باآن ناوک مـژگان(طریقت)را هدف کردی
دل صد پاره را ازنیزه ی ســرباز چشمانت

خلدستان طریقت( صفحه جدید )محمد مهدی #طریقت


ادامه نوشته

محمد مهدی طریقت(خلدستان) مجموعه اشعار + روایات =>حکایات

۩۩۩ ☫ دانی که در (طریقت )کزجان و دل گرانم ☫ ۩۩۩

گر مرد نام وُ ننگی، از کوی ما سفر کن
ما ننگ خاص و عامیم، از ننگ ما گذر کن

سر گشتگان عشقیم، بیدل مبین به دنیا
از ننگ وُ عار بگـذر ، آنگــه به ما نظر کن

بیرون زِ کُفر وُ کینم ، برتر ز صلح وُ دینم
در بندِطرحِ وصلم، طرحی دوباره تر کن

در رحمت و امانم. جانانِ جان جان جانم
بیرون ز هر گمانم، با ما ز خود سفر کن

در عشق باده نوشم، مانند باده جوشم
بیهوش وُ هم بهوشم، بی سر بپا توسرکن

دانی که در(طریقت)کز جان وُ دل گرانم
با ما میا در این ره،زینجا ز سر حذر کن

۩۩۩☫ ایوب صفت در طلب آل (طریقت) دیوان اَجل ☫۩۩۩

از روز ازل زنده ولى زنده به گوريم
تاروز اَبد زنده ولی اهل قبوريم

کانون جهان عاقبت خانه ى ما نيست
این کوچه ء تنگست که در حال عبوريم

ماملت راضى به رضاى خودمانيم
يک دسته دیگر همگی در پى حوريم

يک جمع به دنبال رسيدن به حقيقت
اندر خم این کوچه وآن کوچهء دوريم

يک جمع دگر در پی انوار هدايت
غافل شده از خويش که ما هالهء نوريم

ديريست که از منتظرانيم و صدافسوس
آقا چو نیآمد همه دنبال ظهوريم

آقابه حضورست،حصولست، شعورست
با چشم نبين، دل بگشا ما همه کوريم

دربند ترين مردم آزاد جهانيم !
زنجير به پای خودمان کرده چو موريم

زندانيه باور شده ايم از سرتحریف
بيچاره ترين نوع بشر گفته :غيوريم

گفتند یکی بود نبودست به عالم
این بود وُنبودست که درخواب سموريم

دیوان اَجل شعر(طریقت) همه اعجاز
ايوب صفت درطلب آل صبوریم

https://s9.picofile.com/file/8292659050/a1080.gifhttps://s9.picofile.com/file/8292659050/a1080.gif

خــُلدستان طریقت(تماشا آفرین )

۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

مجموعه آثار =>برآستان جانان (خلدستان) طریقت

از ستم ویـرانــــــــه شد کجدار کج
خانــــــــه ها و مسجد و بازارکج

جملگی فرماندهان درخون تپد
خَم نشد ازمستقیمِ آن سپــه سالارکج

درطریق عشق سرهارفته است
چون سر حلّاج ها بـــــــر دارکج

درطریقت پاک وُ صاف وصادقند
شیشه انـــد از سینه ی زنگارکج

در ولایت از اطاعت عاجزنـــــد
در صداقت اقتصادِ میثم تمّارکج

بار دیگر جمله احیا کـــــرده ام
نام و یاد حمــــــــزه در پیکارکج

اقتصادی گفته اندو اختلاسی برده اند
در ره دین کـــــــرده اند ایثار کج

در حمایت از ســـــــرِ سرداران ها
سر بــــــر آرد سیلی از مختار کج

عاقبت کجدار ِ کج گفتارِ کج پندار کج
خـــــــون پنداری شود : سردارکج

***

۩۩۩ ☫برآستان جانان (خلدستان) طریقت☫۩۩۩

ای "تـرمه‌ی" گلبوی "طراوت"
مصداقِ "صبوری" و صداقت

ای هر نفست معجزه‌ی عشق
"مهتــاب" بلوریــن "اصالت"

ای "پـرده‌نشینِ" دلِ "خسـرو"
"گـل‌واژه‌ی" شیرینِ "لطافت"

ای نغمـه‌ی "بــارانِ" نــوازش
بـر "زم‌زمِ" جـاریِ "سعادت"

بی‌تو نفسِ "شادِ" غـزلْ، مُـرد
ای چشمه‌ٔ جانبخشِ سخاوت

ای "پنجره‌ی" چشـم "ستاره"
"آیینـه‌ی" سـیمایِ "رفــاقت"

"مستم" به سلامِ لبِ "ساقی"
ای بــاده‌ی"جانسوزِ "ندامت"

حُکمی بـده بر حرمتِ مستی
ای "قاضی" دیـوان "عدالت"

"قمـری" دلم با "غزلت" کوک!
ای سایه‌ی "خورشیدِ" نجابت

شاعر به (طریقت) غزلی گفت:،
تا خوانده شود محضِ عنایت

۩#خــُلدستان طریقت (صفحه جدید)۩# محمد مهدی #طریقت

حمید محمد مهدی طریقت جدا کننده متن وبلاگ لاينر وبلاگ

۩خــُلدستان طریقت(طنز +سرود خاص )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

خلدستان: فدای محفل جانان (طریقت) مسکین

۩۩۩ ☫ اشعار(طریقت ) تلمیح ☫ ۩۩۩

شب است وِ شاهدِ بمبِ اتم به شیرینی

غنیمت است چنین شب چرا نمی بینی

مذاکراتِ من آن: مستقیم خَم کرده

به روزِ روشن ما اِختلاس دزدینی

به عهد ما زِ ازل رفته صد هزاران سال

"عمو ترامپ" کجائی ؟ مگر نخستینی

به روزگار نخستین پیام بر باد است

زِ روزگار نخستین چقدر مسکینی

به حکم عالمیان در مجاز وُ غیر مجاز

هــرآن که "زُوُ "بکِشد زو برآید آئینی

مرا نبوده به آئین بت پرستی پس!

به رنگ وُ بوی بهار آمدی که :بگزینی

فقیرِ روسم وُ قانع: حریف می طلبم

تو از خُتن به کجا آمدی : گلِ چینی

تفاوتی نکند گر تو کج کنی ابرو

همای کشور ما در صلابت اینی

چنان کشد که شتر را مهار دربینی

ز نیکبختی ایام پای بند "بی تو" شد

زهی کبوتر چاهی که صید شاهینی

مرا شکیب نمی‌باشد ای مسلمانان

(طریقت ) است " لکم دینکم ولی دینی"

***

جمال روی قـدیمـت ، نمی‌شود، شادی
به غـیر بَـزم تــو جایی نمی‌رود، شادی
قلم نگون شده از سر تورا نماید حک
به جز برای تو بر سر، نمی‌دود، شادی
صدای چهچه بلبل، اگرچه خُنـیا گــر
صدای صوت قشنگت :رود،‌رَوَد، شادی
کنون که فصل تموز و هوا مرداد است
شمیم عطر نگاهت نــود، نَود، شادی
قسم به شعر قناری تو سوسن وُیاسی
اَنارِ سرخ لبانت، عدو شوَد، شادی
فدای محفل جانان (طریقت) مسکین
ز کنجِ دنجِ کنارت کجا رود، شادی ؟!

محمد مهدی طریقت

ادامه نوشته

(طریقت) می سرائی آخرین بیت رسیدن ها؟

از ستم ویـرانــــــــه شد کجدار کج
خانــــــــه ها و مسجد و بازارکج

جملگی فرماندهان درخون تپد
خَم نشد ازمستقیمِ آن سپــه سالارکج

درطریق عشق سرهارفته است
چون سر حلّاج ها بـــــــر دارکج

درطریقت پاک وُ صاف وصادقند
شیشه انـــد از سینه ی زنگارکج

در ولایت از اطاعت عاجزنـــــد
در صداقت اقتصادِ میثم تمّارکج

بار دیگر جمله احیا کـــــرده ام
نام و یاد حمــــــــزه در پیکارکج

اقتصادی گفته اندو اختلاسی برده اند
در ره دین کـــــــرده اند ایثار کج

در حمایت از ســـــــرِ سرداران ها
سر بــــــر آرد سیلی از مختار کج

عاقبت کجدار ِ کج گفتارِ کج پندار کج
خـــــــون پنداری شود : سردارکج

***

سرودم شد ز لبهای تو :گلِ گلبوسه چیدن ها
ز چشمان قشنگ تو شبیه ماه دیدن ها

برایم آرزویی کن که یک بار دگر باهم
به گوشم نغمه های نغز و زیبایت شنیدن ها

به شهر آرزوهایم چو باغی سبز و رویایی
تو باشی من به دنبالت پَرِ پروانه پریدن ها

به نازِ نازنین روزی چنین شد آرزو کردم
زلیخا باشی وُ من هم ز نانازت خریدن ها

بدون چتر می آیم به زیر بارش مهرت
من از سردارفرمانت چشیدم دل سپردن ها

شب مهتابی ومن غرق اندامت غزل خوانم
(طریقت) می سرائی آخرین بیت رسیدن ها؟

💙

اسرائیل در حمله ای بی سابقه و صاعقه وار بلند پایه ترین سرداران جمهوری اسلامی را به هلاکت رساند و در عرض چند روز موفق به تسخیر آسمان تهران و وارد کردن ضرباتی مرگبار به جمهوری اسلامی شد در این بین البته تعدادی از هم میهنانمان کشته شدند.

آیا این جنگ، جنگ مردم ایران است؟ آیا ما، به‌عنوان مردم ایران، کوچک‌ترین نقشی در به‌وجود آمدن آن داشته‌ایم؟ آیا اسرائیل در این نبرد به جنگ مردم ایران آمده یا به جمهوری اسلامی حمله کرده است؟ آیا هدف اسرائیل کشتن غیرنظامیان است یا مردم در جنگی که جمهوری اسلامی بر آن‌ها تحمیل کرده، قربانی می‌شوند؟

بی‌تردید، دیدن قربانیان غیرنظامی و احساس تحقیر ناشی از شکست آشکار ایران در این نبرد برای هیچ‌کس آسان نیست. اما پرسش اینجاست: آیا شادمان بودن از ضربات سنگین اسرائیل به بدنه سرکوبگران، مفسدان و جلادان در جمهوری اسلامی با میهن‌دوستی در تضاد است؟

همچنین باید پرسید: آیا شادی از ضربات اسرائیل به جمهوری اسلامی را می‌توان با شادی از کشته شدن مردم بی‌گناه یکی دانست؟ قطعاً خیر!

آیا ما حق داریم، حالا که این جنگ خارج از اراده ما رخ داده، از فرصت احتمالی سقوط جمهوری اسلامی در پی آن خوشحال باشیم؟ یا شاید به خیانت و وطن‌فروشی متهم می شویم؟

موافقت یا مخالفت ما با این جنگ، البته تأثیری در اصل ماجرا ندارد؛ زیرا نه آغاز آن با تأیید ما بوده و نه پایانش به نظر ما وابسته است. مسئول آغاز این جنگ تنها یک نفر است: علی خامنه‌ای، که در ۳۶ سال گذشته حاکم مطلق‌العنان کشور بوده است.

قابل درک است که مردم در برابر این حمله احساسات متفاوتی داشته باشند. برخی نگران خود و خانواده‌شان هستند، برخی از اسرائیل به‌خاطر این حمله خشمگین‌اند، برخی امیدوارند این واقعه به سقوط جمهوری اسلامی منجر شود، و برخی از هلاکت سرکوبگران و قاتلان مردم شادمان‌اند.

تا اینجا مشکلی نیست، اما این استدلال که کسانی که از این جنگ نگران‌اند یا از اسرائیل خشمگین‌اند، وطن‌فروش و وابسته به نظام‌اند، یا برعکس، کسانی که به تغییر امیدوارند و از ضربات واردشده به رژیم شادمان‌اند، بی‌وطن و خائن‌اند، استدلالی نادرست است.

اگر منصفانه و منطقی نگاه کنیم، یک ایرانی میهن‌دوست و مخالف جمهوری اسلامی می‌تواند هر چهار حس را تجربه کند، شاید حتی همه را به‌طور همزمان.

می‌توان ایرانی آزاده بود و از حمله کشوری کوچک به خاک ایران به‌دلیل حماقت نیم‌قرنی جمهوری اسلامی خشمگین بود.

می‌توان ایرانی آزاده بود و مانند هر انسانی برای سرنوشت عزیزانش نگران و مضطرب بود.

هر ایرانی آزاده‌ای می‌تواند پس از دیدن هزینه‌های انسانی، اقتصادی و عمری که در این نظام تباه شده، به تغییر بنیادین در آن سوی این جهنم امیدوار باشد. ما برای آزادی از اسراییل درخواست کمک نکردیم ؛ رهبر مخالفان جمهوری اسلامی ، شاهزاده رضا پهلوی به دفعات تنها راه خلاصی از این فرقه تبهکار را تکیه به نیروی مردم دانسته و با هر جنگی مخالفت کرده اند ، ولی حال که این نظام اهریمنی این بلا را به سر خود آورده لازم است که از این فرصت بی بدیل استفاده کنیم ؛ حتی اگر از این حمله خشمگین هستیم هم باید تمام مساعی خود را برای بهره برداری از این واقعه برای عبور از این فرقه تبهکار به کار گیریم و این تهدید را به فرصت تبدیل کنیم.

● این حمله ناخواسته به خاک ایران، اگرچه باعث قربانی شدن برخی هم‌میهنان شده، اما آمار چند ده‌نفره این تلفات با هزاران قتل حکومتی، چشم‌های کور شده و اعدام‌های این فرقه تبهکار قابل مقایسه نیست.

● این حمله، اگرچه خسارات زیادی به زیرساخت‌های ایران وارد کرده، اما حتی ذره‌ای از تریلیون‌ها دلار زیان و عدم‌النفع ناشی از تحریم‌ها و فساد این حکومت فاسد نیست.

● می‌توان ایرانی و آزاده بود و از هلاکت کسانی که طراحان و مجریان پروژه نابودی ایران بودند، نسل‌ها را سوزاندند، شادمان بود. می‌توان از مرگ آمران و عاملانی که دستشان تا مرفق به خون مهسا، غزاله، حدیث، سارینا، حنانه، نیکا، مهرشاد، کیان پیرفلک و پویا بختیاری آلوده است، خوشحال بود. می‌توان از مرگ جلادانی که محسن شکاری، مجیدرضا رهنورد و محمد مهدی کرمی را اعدام کردند، خندید و از هلاکت کسی که با شلیک خود ۱۷۶ انسان بی‌گناه را در هواپیمای اوکراینی کشت، پایکوبی کرد.

شادی از هلاکت این اوباش به معنای بی‌تفاوتی نسبت به جان‌های بی‌گناهی که قربانی ماجراجویی‌های خامنه‌ای شدند، نیست. این شادی نه خیانت است و نه بی‌وطنی، بلکه حق هر کسی است که در این نیم‌قرن آسیب دیده و عزیزی را از دست داده است.

بله، دشوار است زیر باران موشک و بمب نترسید. سخت است شاهد حمله نتانیاهوی تباهکار به خاک کشورت باشی. دشوار است از هلاکت این جلادان و مفسدان شادمان نشوی. و قطعاً احمقانه است که در میانه این جنگ تحمیلی که آخوند بر سرمان آورده، به سقوط جمهوری اسلامی امیدوار نباشی.

اما برای تشخیص مزدوران و موج‌سوارانی که در اردوگاه نظام‌اند از ایرانیان آزاده، می‌توان از آن‌ها پرسید:

آیا با حضور خیابانی مردم برای سقوط رژیم موافق‌اند؟

آیا با رهبری شاهزاده برای دوره گذار موافق‌اند؟

آیا مسئولیت کامل خامنه‌ای را در تحمیل این جنگ قبول دارند؟

پاسخ «خیر» یا «بله» به هر یک از این پرسش‌ها، جایگاه فرد را در برابر مردم روشن می‌کند.

این جنگ، جنگ ما نیست؛ جنگ اسرائیل است با علی خامنه‌ای و جمهوری اسلامی. اسرائیل، علی رغم کارنامه خون‌بارش، اما برای کشتن مردم عادی نیامده است. قربانیان در جنگ جمهوری‌ اسلامی با اسرائیل می‌میرند، در جنگی که رژیم، با وجود نیم‌قرن دمیدن بر طبل دشمنی با اسرائیل، حتی از ایجاد پناهگاه برای مردم خودداری کرده است.

باید پرسید تلفات غیرنظامیان به سود کیست؟ اسرائیل یا آخوند؟ پاسخ را در غزه دیدیم، در بیمارستان‌ها و مدارسی که پوشش تونل‌ها و موشک‌های حماس بودند و مردمی که سپر انسانی حماس در برابر اسرائیل شدند.

پس می‌توان از هلاکت سرکوبگران شاد بود، به تغییر در فردای این جنگ تحمیلی امیدوار بود، و همچنان میهن‌پرست و آزاده ماند. و البته پذیرفتنی است که گروهی از این حقارت تحمیلی و دیدن قربانیان بی‌گناه این جنگ خشمگین شوند.

می‌توان از درون خاکستر این جنگ، ایران نوین را ساخت و تهدید را به فرصت تبدیل کرد.



ادامه نوشته

اشعار => مجموعه خلدستان (طریقت) چارپاره

از نسلِ بنی آدم وُ طهران ِ بزرگ
از رشت وُ شمال وُ از خراسان ِ بزرگ
شرمنده نسل های ویران شده ایم
ایرانی ِ جنگنده به ویران ِ بزرگ

ما جسم تو هستیم وُ تو جان باش مرا
رفتیم قم وُ تو براز جان باش مرا
شرمنده شهر های کوچک شده ایم
ایرانی ِ رفسنجان باش مرا باش مرا
ما اهل تو هستیم وُ تو جان ِ منی
داران : توئی کاوه لرستانِ منی
شرمنده اصفهان بعد از کرمان
ایمانی ِ ملتزم به ایمان ِ منی
مردان اَراک اهل پیکار شدند
شیرازِ ادب پرور وُ همکار شدند
از شوشتر وُ شوش گذر باید کرد
ایرانی ِ ملتزم به ایران ِ بزرگ



ادامه نوشته

خلدستان : حکایت ، روایت =>طریقت (در ادامه برای علاقمندان)شاخه نبات

۩۩۩ ☫ذکر یارب یاربی از (شرح) یارب بیشتر ☫۩۩۩

قانون عشق! حضرت دلبر! سرای من!

عالیجناب! سوگلی خوش ادای من!
بانوی شعر!حضرتِ افسون گر غزل!

ابری تر است حال شما جا ن فضای من ...
شیرین تر از خیالی و می بافمت هنوز

هردَم بباف موی خودت را به جای من ...
هرشب که شام خواب مرا از تو پُر کند

جانا! خوش آمدی به شب شعر های من ...

خُمسِ لبم مالِ تو سهم امام از شبات

بوسه بگیر وُ بده ،چون عسل از آن لبات

بوس وُ بغل سهم من ،شهد و شکر شد زکات

طرحِ (طریقت) شده حافظ وُ شاخِ نبات

روزها بی تاب وُ تب دیوانه‌ام، شب بیشتر
روزهــا دلتنگ هم، امّــا من اغــلب بیشتر

عکس می‌گوید که او آشفته گیسو دیدنی‌ست
قــاب می‌گوید که: با گیسو مرتب بیشتر

تا تورا من دیده ام گفتم: مــرا ترکم مَــکن،
ذکر یارّب ،یارّبی از شرح یارَبّ بیشتر

حرف‌هایت از نوازش‌های تو شیرین‌تر است
از هر انگشتت هنر می‌ریزد از لب، بیشتر

یک اتاق و لقمه‌ای نان و کمی آغوش او
من چه می‌خواهم مگر از این مطلب بیشتر

آخر بنفشه حاجتِ رندان روا کند
ایزد گناه بخشد وُ دفــعِ بلا کند

ساقی بنفشه جامِ نگهدار شهسوار
دَم بر نیاوَرَد، که جهان پُر‌بلا کند

اُستاد از این غَمان برسد مژدهٔ امان
هم شاعری به عهدِ امانت وفا کند

هم دلبری خوش‌آید و هم پرتو ای صنم
از لذتی زِ گفته ی پیشین خدا کند

در جاده ‌ای که ماهِ فضائل عسل بود
فهمِ قویْ نما کهْ فضولی چرا کند؟

مطرب بزن ترانه ی انصار بهر من
هر کو نه این ترانه سُراید خطا کند

مارا که دردِ عشق و بلای خُمار کُشت
یا وصلِ پرتو از میِ صافی دوا کند

جان رفت از (طریقت) وُ حافظ به عشق گفت
مریم‌دَمی "بنفشه:به احیایِ ما کند

دامن به تماشای جهان چیده انجمن
کــو؟ باغـــبانِ خــــزان‌دیده انجمن

اعضایِ گل نچیدن و از ناله‌ های خوش
از خیر گل به چیده و ناچیده انجمن

گامی نهاده ایم به این محفل عجیب
از همرهی مردم سنجیده انجمن

بس پند که هاتف ز ره لطف به ما داد
دادیم گران گوش که نشنیده انجمن

ما غنچه‌ی بی‌طالع ایامِ خزانیم
از شاخه دمیدیم پسندیده انجمن

از طعنه‌ی بی‌حاصلی از بسکه خمیدیم
چون بید سرافکنده و رنجیده انجمن

معلوم نشد هیچ ازین هستی موهوم
بی‌خواست رسیدیم که فهمیده انجمن

از فکر به مضمون قضا ره نتوان برد
پشتک زده قاضی پیچیده انجمن

با پیر (طریقت) به مغان جای نکردیم
در مسلک ارباب خِرَد بالـــیده انجمن .

ما و مجنون درس عشق از يک اديب آموختيم

او به ظاهر گشت عاشق، ما به معنى سوختيم

هرچه بینی در جهان دارد عوض

در عوض گردد تو را حاصل، غرض

بی‌عوض، دانی چه باشد در جهان؟

عمر باشد، عمر، قدر آن بدان!

شیخ بهایی

چه نماز باشد آن را ... (سعدی)

چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی

تو صنم نمی‌گذاری که مرا نماز باشد

✍️محمّدمهدی طریقت


۩#خــُلدستان طریقت (صفحه جدید )۩#✍ محمد مهدی #طریقت

خلدستان : حکایت ، روایت =>طریقت (در ادامه برای علاقمندان)

ادامه نوشته

تکرار دفاع (بدون فرمانده) در سایه ابتری (جنگ اسلام درمقابل یهود ) جهانی

۩۩☫۩۩☫درخت باغ بهشت و وعدگاه تکراری ☫۩۩۩ ☫۩۩۩

درخت سیب و غزل، اشتباه تکراری
قسم به عصروُ زمان سربراه تکراری

قسم قسم که تو حوا شوی و من آدم
دوباره روز و شب وُ وعدگاه تکراری

گناه شاعرِ این شعر بی در وُ پیکر
شعار این غزلِ رو به راه تکراری

پناه خستگی روزگار در بُن بست
میان این همه طوفان، پناه تکراری

تو شاعرانه‌ترین رکعت غزل هستی
برای قافله ای قبله گاه تکراری

دوباره وسوسه ناز چشم تو بر خاست
درخت باغِ بهشت وُ گناه تکراری


تکرار خاطرات آخر حکومت پهلوی : کوچه و خیابان بوی باروت ، نظامیان مسلح ، صحبت های کوچه و بازار حکایت از نبرد میان اسلام و یهود :تکرار دفاع (بدون فرمانده) در سایه ابتری (جنگ اسلام درمقابل یهود ) جهانی...

در هر صورت امیدواریم که تا روز چهارشنبه یک خبر خوش معیشتی هم به معلمان وهم به کارگران داده شود تا دلشان شاد و اعتماد های رفته دوباره باز گردد

نیکـی به تمـــام خلق آیـیــن مـــن است

خدمت به بشر، مایه ی تسکین من است

آئین (طریقت) وُ جهـان بینـی من:

تقلید نمی کنم :خِرد دین من است

به لب های پر از لبخند سوگند

کلامی دلنشین چون قند سوگند

از آن روزی که قدرت شد مُـطهر

به سر شور وبه دل پیوند سوگند

۩۩☫ برآستان جانان : سیستم اختلاس (انقلاب) درگذشت ۩۩۩

چرا ما مردم ایران همه به بانکداری اسلامی گیر میدیم.؟
در صورتیکه اصلا به این حرف اعتقاد نداریم.بخصوص به نحوه وام گرفتن بعضیا بیشترگیر میدیم .
بعدش ۸۰ میلیون جمعیت ایران توی زندگی شخصی خودشون این سیستم را قبول دارن وپیاده میکنند.
یعنی بچه میاد از بابا ۲۰۰ تومان پول میخواد .هزار سین، جیم باید جواب بده وُ ۱۴ معصوم" ع " را گواه وضامن بگیره .بعدش هم بابا ومامان انگار بچه میخواد اختلاس کنه وَ اُونا میخوان وام چند میلیاردی بِش بدن عین مسئولین محترم بانکهای ایرانی سریعا با درخواستش مخالفت می کنند. ولی بمحض اینکه مامان پول بخواد .بابا گرین کارت با کل موجودی تقدیمش میکنه ویه حساب ارزی براش باز میکنه بی منت وسوال !!!! .
آره خوب سیستم اختلاس تو ایران نهادینه شده .
اما راه حل مبارزه با اختلاس چون اکثر مختلسین محترم میرن کانادا باید ترتیبی اتخاذ بشه که کانادا بیاد اینجا یا اینکه کانادا را فتح کنیم که این اختلاس ها تو کشور خودمون خرج بشه.
آخه اینقد اختلاس زیاده که میشه به خانه هر ایرانی لوله کشی اختلاس کرد
یعنی شیر یا لوله باز کنی پول ازش بریزه بجای کنتور آب،برق ، گاز ، تلفن، قبض دیگه صادر نمیشه قبض هم اختلاس شده بلکه تعداد بیشتری بتوانند از موهباب سیستم اختلاس برخوردار بشوند ،

۩۩☫ بدون شرح (طریقت)با نوای بی نوا ۩۩۩

جدا کننده متن وبلاگ لاينر وبلاگ

خسرو آواز ایران ،ناله سرکن داغ مرا (خسرو جان)تازه تر کن

راز شرّر بار این قفس را خسرو آواز ایران زبر کن

بلبل پربسته زکنج قفس درآ نغمه ی آزادی نوع بشر سرآ

وز نفسی عرصه ی این خاک توده را پر شرر کن پُرشرر کن

نو خزان است ژاله بار است اربعین است در شب جمعه ای زار زار است

عالمیان کاروان راهیان است فرشِ نیلوفری عرشِگاه است

مرغ بیدل شرح هجران (خسرو آوازِ مــا)مختصر کن

جانب خُنیاگرِ عاشق نگـــهدار پــــرده در کن بیشتر کن

شعله فکن درقفس این خاک تیره را دست اَجل عمر تورا مختصر کرد

مرغ سحر ناله "رب " ربنا نمود داغ مرا داغ دگر مبتلا نمود

(دوبیتی :طریقت)

جنگ جهانی اول واقعه‌ای که پایان آن را آغاز ورود ایران به دوران مدرن می‌دانند و بزرگترین فاجعه انسانی صد سال اخیر است، صد سال پیش در چنین روزهایی به پایان رسید اما تاثیرگذارترین رویداد یک قرن اخیر گویی از خاطره ایرانیان محو شده است. شاید هم آنقدر دردناک بوده که حافظه جمعی می‌خواسته آن را فراموش کند.در یک مجموعه چهار قسمتی، با استفاده از کتاب‌های تاریخی، روایت‌ها، خاطرات و روزنامه‌ها به این می‌پردازیم که در آن زمان بر سر مردم ایران چه رفت؛ مردمی که ناخواسته گرفتار جنگ و اشغال قدرت‌های خارجی، بریتانیا، روسیه و عثمانی شده بودند، مردمی گرسنه و بی‌دفاع که باید شکم سربازان ارتش‌های اشغالگر را هم سیر می‌کردند.

آن طور که محمد قائد، نویسنده و پژوهشگر می‌گوید "بحث این نیست که صد سال پیش چه‌ها شد؛‌ این است که آدمها، یعنی مردم ایران که خود را باهوش‌ترین ملت جهان می‌دانند، در گیر و دار آن وقایع چطور فکر می‌کردند و امروز دربار وقایع معاصر چگونه فکر می‌کنند و بافت این دو طرز فکر، با فاصل ‌صد سال، تا چه حد یکسان است."تاجگذاری شاه جوان احمد علی سپهر شرایط زمان تاجگذاری احمدشاه قاجار را در کتاب "ایران در جنگ بزرگ" این طور توصیف می‌کند:

"تابستان تهران در ماه ژوئیه ۱۹۱۴ زودتر از موعد نیش‌های خود را نشان می‌داد. هوای شهر سنگینی می‌نمود و بادهای گرمی که از بیابان اطراف می‌وزید نفسها را در سینه تنگ می‌کرد گوئی دیوارهای گلی از خشکی فریاد العطش برآورده‌اند. روی درختان از گرد و خاک پوشیده شده و سگهای ولگرد از تشنگی در کوچه و خیابان سرگردان بودند. مردم مایه‌دار بطرف کوههای شمالی تهران و نقاط مختلف شمیران روی آورده، سفارتخانه‌ها در باغهای ییلاقی خود مستقر و موکب ملوکانه به نیاوران تبدیل مکان یافته بود.

هر سه قصر صاحبقرانیه و سلطنت آباد و گلستان برای واقعه بزرگی آماده می‌شدند: جشن تاجگذاری شاه جوان در پیش بود. شاعر درباری ماده تاریخ جلوس به تخت سلطنت را در این بیت سرود: خواست یزدان تا شود آباد ملک از عدل و داد / خاتم شاهی به سلطان احمد قاجار داد.

در جشن تاجگذاری سه شب چراغانی مفصلی به عمل آمد. در خیابانها و مقابل مجلس و عمارات دولتی جشن تاجگذاری و اکثر خانه‌های شهر آئین بسته و مردم با یکدیگر با شعف و سرور تبریک می‌گفتند. در چندین میدان موزیک مترنم بود و در سایر شهرهای ایران هم جشن و چراغانی مجری گردید.

در اغلب خیابانهای تهران که محل عبور اعلیحضرت بود طاق نصرت بسته بودند. جلو وزارت عدلیه پرنس ارفع الدوله وزیر عدلیه طاقی نظیر طاق کسری در مداین ساخته بود."

"در موقع تاجگذاری دعوتی از اعضاء دیپلوماتیک و بعضی از اروپائی‌ها و مأمورین داخله در قصر سلطنت‌آباد بعمل آمد. جمعی به شام و جمعی دیگر به شب‌نشینی دعوت داشتند. علاوه بر این مهمانی، یک شب نیز شاه شخصا رؤسای نمایندگی دول خارجه و خانم‌هایشان را در صاحبقرانیه بشام دعوت نمود، ولیعهد و نصرت السلطنه و اعتضاد السلطنه و عموم وزراء حضور داشتند."

"در میان مهمانان کنت لوگوتتی وزیر مختار اتریش-مجارستان به نمایندگی از فرانس ژوزف حضور داشت و دو قبضه تفنگ تقدیم احمد شاه کرد." "احمد شاه قبل از ازدواج عشق سوزانی نسبت به کنتس لگوتتی دختر وزیر مختار اتریش داشت و قصر منظریه را در تابستان به اختیار سفارت اتریش قرار داد تا روزها از نیاوران با آن دوشیزه زیبا به گردش و سواری و بازی تنیس بپردازد." دولتیان ستمگر و روحانی‌نمایان طمع‌کار: اما زندگی مردم عادی همان روزها در تهران به روایت یحیی دولت آبادی در کتاب حیات یحیی این چنین جریان داشت:

"هر چه بیشتر مردم را دیده سخنان ایشان را می‌شنوم بیشتر حس می‌کنم که روح حیات از پیکر این قوم بیرون رفته، احساسات ملی بالمره محو و نابود شده، گویا مرغ مرگ بر سر همگی نشسته، یاس و ناامیدی سرتاسر مملکت را فرا گرفته است، جمعی از ستمکاران سران و سروران قوم شده به یغماگری پرداخته‌اند. دو قوه فاسد که قرن‌ها بزرگتر بدبختی ایران را تشکیل می‌داده یعنی قوه دولتیان ستمگر و روحانی‌نمایان طمع‌کار بعد از آن همه انقلاب، بعد از آن همه فداکاری، بعد از همه قتل نفوس و هتک اعراض و نهب اموال که در راه آزادی ملت واقع شده، بعد از همه سعی جمیل که در راه کوتاه کردن دست این دو قوه فاسد به کار رفته، به صورتی قبیح‌تر از تمام صورت‌های گذشته حکمروایی می‌نماید.

ناامیدی سرتاسر مملکت را فرو گرفته، با هر کس سخنی از اصلاحات ملکی گفته شود به غیر از نمی‌شود و کار از کار گذشته یعنی تقدیر امور از دست داخله خارج است، جوابی شنیده نمی‌شود، چیزی که در این وقت نویددهنده و موجب سرگرمی مردم شده حکایت تاجگذاری سلطان احمدشاه است که در بیست و هفتم شعبان هزار سیصد و سی دو (۱۳۳۲) مقرر گشته است انجام یابد. مردم بی‌خبر تصور می‌کنند با تاجگذاری احمدشاه اوضاع و احوال رو به بهبود می‌گذارد در صورتی که شاید از اینکه هست بد‌تر شود."

صدای چکمه مردان مسلح در پرشیا :در همان روز در اروپا، امپراتوری اتریش-مجارستان به صربستان اولتیماتوم داده بود، تقریبا سه هفته قبل از آن فرانتس فردیناند ولیعهد اتریش در صربستان ترور شده بود.یک هفته (یا به عبارتی هشت روز) بعد از تاجگذاری، مردمی که به سلطنت احمدشاه دل بسته بودند شاید هنوز خبر نداشتند که جنگ در اروپا آغاز شده است و کمی بعد ایران در بطن جنگ جهانی خواهد بود. دولت اتریش در ۲۸ ژوئیه ۱۹۱۴ به صربستان اعلان جنگ کرد. اول ماه اوت جنگ بین آلمان و روسیه، سوم اوت بین آلمان و فرانسه و چهارم اوت بین آلمان و انگلستان آغاز و دامنه آن به پنج قاره جهان کشیده شد.

جنگ جهانی اول در سال ۱۹۱۴ آغاز شد و در یازدهمین ساعت یازدهمین روز یازدهمین ماه ۱۹۱۸ به پایان رسید. (ژوئن ۱۹۱۴ ـ نوامبر ۱۹۱۸/تیر ۱۲۹۳- آبان ۱۲۹۷/ رمضان‌ ۱۳۳۲ ـ صفر ۱۳۳۷) و حکومت ایران (که در آن زمان هنوز نام رسمی‌اش پرشیا بود) اعلام بی‌طرفی کرده بود اما این مانع نشد که سه امپراتوری آن زمان، بریتانیا، روسیه و عثمانی، ایران را اشغال کنند.

ژنرال سر پرسی سایکس در کتاب "پرشیا" می‌نویسد: "هیچ حکومتی برای الزامات و فداکاری‌هایی که جنگ جهانی تحمیل می کرد ناآماده‌تر از پرشیا نبود، هیچ حکومتی چنین ناتوانی‌ای در محافظت از مرزها و اتباعش نشان نداد."

"پرشیا صدای چکمه مردان مسلح را در بسیاری از استان‌هایش شنید و از عجز مطلق دولتش در محافظت از بی طرفی‌ای که از آن داد سخن می‌داد بشدت عذاب کشید."

ریچارد هیل در نوامبر ۱۹۱۵ در نشریه آتلوک اداره کشور را در پرشیا "یکی از بدترین‌ها در دنیا" توصیف می‌کند.

این گونه بود که در بستر جنگ و حکومتی تا این حد ناتوان، "سه سوار ترسناک" پا بر این سرزمین گذاشتند، جز آنفلونزای اسپانیایی که با جنگ آمده بود، دو سوار دیگر، قحطی و وبا خانه زاد بودند.



ادامه نوشته

طنز"ِی"مات => انجمن (طریقت) با رئیس دوران / اشعار

۩۩۩☫طنز نامه اهل(طریقت) با رئیس دوران / اشعار☫۩۩۩

شکر ایزد فن‌آوری زده ایم
صنعــت ذرّه‌پروری زده ایم

از کرامات بر تمام ملّل
افتخارات کشوری زده ایم

با "نود" حال می‌کنیم فقط
بسکه ایراد داوری زده ایم

نرمش اینجا به جای ورزش ما
قیمت نان بربری زده ایم

می‌توانیم صــــادرات کـنیم
بسکه جوک‌های آذری زده ایم

برف و باران نیامده به درک
دست به دامان کوثری زده ایم!

گشت ارشاد اگر نمی گیرد
صد و ده تا کلانتری زده ایم

خواهران از حجاب می‌رنجید
وعــده هـای بــرادری زده ایم

ما برای ثواب اصل حجاب
خطِّ تولید چادُری زده ایم

چادر اصلاً اهمّــــــیّت دارد
چاق ها را به لاغری زده ایم

ما در ایّام سال شفصد بار
آزمون سراسری زده ایم

این طرف روزنامه‌ها فریاد
آن طرف دادگستری زده ایم

جای اشعار در علوم ادب
تا بخواهی دری وری زده ایم!

شفصد و چند شعبه دانشگاه
بین مرّیخ و مشـــــتری زده ایم

به حقوق بشر نیازی نیست
بانک ها ی تــرابری زده ایم

حرف‌هامان طلاست شفصدسال
طرح احداث زرگـری زده ایم

اجنبی هیچـکاک ننگت باد
ما جواد شمــــقدری زده ایم

خنده اصلاً به ما نیامده است
بسکه مدّاح و منبری زده ایم

ما بر آنیم با بهــــانۀ طـــنز
از اَزل قصد دلـبری زده ایم

این فکاهی تشــکُّر از دولت
اختلاس برابــــری زده ایم!

“وقتی بچّه بودم موش‌های صحرایی به مزرعه‌مون حمله کردند و تمام محصول‌هامون را خوردند. مادربزرگم چند تاشون را انداخت توی یک قفس و بهشون غذا نداد تا از گشنگی شروع کردند .هم‌دیگه را بخورند. دو سه تا موشی را که آخر سر موندند، آزاد کرد …بهش گفتم: مادربزرگ چرا آزادشون می‌کنی؟ گفت: ”این‌ها دیگه موش‌خور شدند و هر موشی وارد مزرعه بشه تیکه‌تیکه‌اش می‌کنند!”

حکایتی تلخ از یک جامعه آفت‌زده ...☘️

۩خــُلدستان طریقت(فکاهی:طنز )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

طنز : این ردائی که بر تن این هاست :مفتیان گفتنه اند قشنگ شده است

عرصه گاهی دوباره تنگ شده است
پخته نا پخته جنگ شده است

گفته بودم که نامِ: نام آور
چهرهء نام و ننگ شده است

وقتِ شام وُ ناهار این مردم
صرف تیر وُ تفنگ شده است

هدفِ: شیمیایی ِاست وُ اتم
نفسِ سرفه تنگ شده است

جای اشعار وُ شعر های نطنز
طعمگاه ِ نهنگ شده است

نوک انگشتِ شاه اسماعیل
روی این خاک چنگ شده است

دختری گفت: کشور م ایران
حاکمانش مَلنگ شده است

باز هم‌ خون صدای ... صلح ِ نوبل
در عبای زری فرنگ شده است

این ردائی که بر تن این هاست

مفتیان گفتنه اند قشنگ شده است

خلدستان :«ازملل آموزاخلاص عمل/مکتب ایرانیان شد بی دغل»مثنوی

۩۩۩ ☫شعر :مثنوی :خلدستان (شرح) غزل بیشتر ☫۩۩۩

انجمن در زیرِ نم نم هایِ بارانست غزل
باده ء شوقِ تلاوت های جانانست غزل

رفته ای هرچند از پیشم تو اینجا نیستی
دائماً شب پرسه یِ خیسِ خیابانست غزل

برخلافِ صفحه تقویمی شمارد در بهار
برگریزِ خاطراتِ مهر وُ آبانست غزل

دست در دستِ خیالت بیخیالِ ساکنان
پرسه درحال وُ هوای یک بیابانست غزل

سنگفرشِ خیسِ باران خورده می داند ادب
کوچه گردِ خش خشِ برگِ درختانست غزل

کوچه گردِ رنگِ زردِ غرقِ دردِ خاطرات
همنوایِ بغضِ عریانِ زمستانست غزل

آه لیلی! بی تو خیلی خسته ام،آه ای پدر :
گیسوانت بیدِ مجنونِ پریشانست غزل

کاش برگردی ببینی در فروپاشیِ بغض
لشکر فواره ای سردرگریبانست غزل

کو؟ "رهی" وُ کو؟ "عماد" وُ "شهریارِ" کو به کو
"منزوی" کو؟ "سایه" کو؟ ازبس غزلخوانست غزل

شعرِ(خلدستان طریقت) عشقِ تو بی انتهاست
من تو را زیبا سرودم : شعر میدانست غزل

✍️محمّدمهدی طریقت

لا غری ، شد شمعِ بزمِ ماهتاب!
شد جهانی از میِ عشقت خراب

شد امیرِ کشورِ جانِ جهان!
عشق را، شد روحِ ایمانِ اَمان

هردو عالم محو خلدستانِ تو
بُگسلم یا نگسلم پیمان تو

در زمین و در زمان ، عالم گم است
مستیِ اهلِ سما از مَردم است

هر که پا بنهاد در روی زمین
می‌نهد دل در کفِ شاهِ اَمین

جنبِ تاکستانِ خم جان می‌دهند
کفر می‌بخشند وُ ایمان می‌دهند

باده‌‌ها صافی‌شود در روز حشر
لَــذت کافی‌بِبَر هـــر روز حشر

چون بهشتِ چاودان در گفتگوست
پوستین خلق هم رازِ مگوست

گفت پیغمبر به هنگامِ سخن
بعدِ من برپاشود هر انــجــمن

می‌شناسندم که من پیغمبرم
چشم و گوش و قدرتانِ رهبرم

هر فضیلت هست از آنِ ملل
چونکه باحق متصل، جانِ ملل

من ملل را دستِ خود پرورده‌ام
در خلل اسرار دین بسپرده‌ام

من چو موسی، او چو هارونِ در جهان
همدم و، همراه و، همخونِ در دهان

گرچه شب تاریکیش سجاده است
مرد در میدان چو شیر اِستاده است

در جهان جامِ ولایت، مست شد
هر دوعالم پیشِ چشمم پست شد

بر مقامِ حق قسم ،حق با نبی‌ست
فرقِ بینِ کفر و دین،روز وُشبی ‌ست

روزِ روشن چون منوّر می‌شود
غرقِ انوارِ پیــــمبر می‌شود

در حقیقت احمد و مردم یکی‌ست
فرق، بینِ شیر نر با مادگی ست

حق نباشد با تو، برهان و دلیل
پس بری باش از جدال و، قال و قیل

گرچه شب باشد حجابِ ماهتاب
ابر: از خورشید، می‌گیرد حجاب

عشق با عین عیون انبیاست
هم ز لام او لسان‌اولیاست

یاء یاسین مشتق از یای یلی‌ست
گوهر هستی ز دریای یلی‌ست

این کلام مولوی را معنوی
گِرد آوردست : در یک مثنوی

«ازملل آموزاخلاص عمل
مکتب ایرانیان شد بی دغل»

خــُلدستان طریقت(مثنوی +معنوی :روایت )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

برآستان جانان:حکایت+خلدستان +روایت

برآستان جانان:حکایت+خلدستان +روایت ۩۩

مرد نادانى درد چشم سخت گرفت و به جاى پزشك نزد دامپزشك رفت. دامپزشك همان دارویى را كه براى درد چشم حیوانات تجویز مى كرد به چشم او كشید و او كور شد. او از دست دامپزشك شكایت كرد. دادگاه دو طرف دعوا را حاضر كرده و به محاكمه كشید. راى نهایى دادگاه این شد كه قاضى به دامپزشك گفت: برو هیچ تاوانى بر گردن تو نیست، اگر این كور، خر نبود براى درمان چشم خود نزد دامپزشك نمى آمد.هدف از این حكایت آن است كه: هر كس کارى را به شخص ناآزموده و غیر متخصّص واگذارد، علاوه بر این كه پشیمان خواهد شد، در نزد خردمندان به عنوان كم‌خرد و سبك‌سر خوانده خواهد شد.

ندهد هوشمند روشن‌راى
به فرومایه كارهاى خطیر
بوریاباف اگر چه بافنده است
نبرندش به كارگاه حریر

#گلستان_سعدی

روزها بی تاب وُ تب دیوانه‌ام، شب بیشتر
روزهــا دلتنگ هم، امّــا من اغــلب بیشتر

عکس می‌گوید که او آشفته گیسو دیدنی‌ست
قــاب می‌گوید که: با گیسو مرتب بیشتر

تا تورا من دیده ام گفتم: مــرا ترکم مَــکن،
ذکر یارّب ،یارّبی از شرح یارَبّ بیشتر

حرف‌هایت از نوازش‌های تو شیرین‌تر است
از هر انگشتت هنر می‌ریزد از لب، بیشتر

یک اتاق و لقمه‌ای نان و کمی آغوش او
من چه می‌خواهم مگر از این مطلب بیشتر

جشنواره موسیقی

۩۩۩ ☫ مثنوی (طریقت) حکایت / روایت ☫ ۩۩۩

شب چو در بستم و مست از مِیِ نابش کردم

ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم

دیدی آن تُرکِ خَتا دشمن جان بود مرا

گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم

منزلِ مردمِ بیگانه چو شد خانهٔ چشم

آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم

شرحِ داغِ دلِ پروانه چو گفتم با شمع

آتشی در دلش افکندم و آبش کردم

غرقِ خون بود و نمی‌مرد ز حسرت فرهاد

خواندم افسانهٔ شیرین و به خوابش کردم

دل که خونابهٔ غم بود و جگرگوشهٔ درد

بر سر آتشِ جورِ تو کبابش کردم

زندگی کردن من مردن تدریجی بود

آنچه جان کَنْد تنم، عمر حسابش کردم

خــُلدستان طریقت

(حکایت :شعر )۩محمد مهدی طریقت

<<خطبه دوم

ادامه نوشته

آفاق را گرفت(طریقت)حضور تو+ مشق لطافت (دوبیتی)

۩☫ آفاق را گرفت(طریقت)حضور تو+ مشق لطافت ☫۩۩

طواف عشق میخواهی، بیا دل را زیارت کُن
شبیه قطره ی باران، کمی دل را عبادت کُن

نظــیرقــطره ای باران، تلاوت کن اشارت را
زِ هربوسه به خاک دل،لبی تر کن عیادت کُن

بزن برهم تو قانون را،بشور آئین نخوت را
فقط یک شب شبیه من،به عقل خود عنانت کُن

گمانم مزه ی سجده،بُوَد شیرینتراز شیرین
به فرهاد دلت برگو،کمی امشب نجابت کُن

دل سجاده بی تاب است،برای سجده های تو
درآغوش نمازِخود،خدایت را رعادت کُن

همانند غروبی که،شبیه رنگ پاییز است
توهم با رنگ رخسارت،به شاعر هم حسادت کُن

بسوزامشب ولی آرام،که پروانه دمی خوابید
برای این (طریقت) هم، دمی مشق لطافت کُن

۩ ☫(گرگ)برآستان جانان(مردمان گر یکدگر را می درند /گرگ هاشان رهنما و رهبرند ۩

گفت: بسم الله از این خیره سر
هست پنهـــان در نهاد هر بشر
لاجرم جاری است پیکاری سترگ
روز و شب مابین هر انسان و گرگ
زور بـــازو چـــارۀ این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست
ای بسا انسـان رنــجور پــریــش
سخت پیچیده گلوی گرگ خویش
ای بسا زور آفـــــرین مرد دلیر
هست در چنگال گرگ خود اسیر
هر که گرگش را دراندازد به خاک
رفته رفته می شود انــسان پاک
وآنکه از گرگش خورد هر دم شکست
گـرچه انسان می نماید گـرگ هست
هرکه با گُــرگـــش مُـدارا می کند
خُــلق و خــــوی گرگ پیدا می کند
در جـــوانی جــــان گـــرگت را بگیر
وای اگر این گـــرگ گـــردد با تو پیر
روز پیری گرچه باشی همچو شیر
ناتوانی در مـــصاف گــــرگ پـــــیر
مردمان گـَـر یکدگر را می درند
گرگ هاشان رهــــنما و رهبرند
اینکه انسان هست این سان دردمند
گرگ ها فرمانروایی می کـــنند
وآن ستمکاران که با هم محرمند
گرگ هاشان آشــــنایان هـــمند
گرگ ها همراه و انسان ها غریب
با که باید گفت : این حال عجیب

فرزانه: وجود را فرو ریخته‌ای
پروانه: تو صورتی برانگیخته‌ای
جلل الخالق ز فرق سر تا قدمت
در قالب آرزو به هم بیخته‌ای

تو آن واضح‌ترین طنزی که در تاریخ می‌گویند
تو آن روشن ترین طنزی که با فانوس می‌جویند

تمام باغ‌ها در شام اشعار تو می‌خندند
تمام ابرها در شطّ چشمان تو می‌گریند

به‌شوق سجده‌ات هفت‌آسمان خم می‌شود اِنگار
به نام نامی‌ات احشام برون از خاک می‌رویند

قناری‌های عاشق از گلوگاه تو می‌خوانند
چو بلبل‌های سالک کو به کو راه تو می‌پویند

عیار موج‌ها در حلقه‌ی یاد تو می‌چرخند
عیار بادها نام تو را سرگرم هوهویند

تو تصویر تمام عطرهای بی‌ریا هستی
که تصویر تو را عشاق بر دیوار می‌جویند

تو آن ذکر جلی هستی(طریقت)را سزد مستی
به شعر شادمانی سبز زبانی سرخ می‌گویند

ادامه نوشته

ای(طریقت)دعوی بیجا مکن خاموش باش"مجموعه آثار خلدستان"

۩۩۩ ☫ ای(طریقت)دعوی بیجا مکن خاموش باش ☫ ۩۩۩

میسرایم شاعرانــه ، قــدِ رعنای غزل
شانه خواهم زد به گیسویِ چلیپای غزل
خطبه می خوانم دمآدم تا دَم صبح، اَبد
در ازل با لحنِ نیکوی خوش‌ آوای غزل
لحن من طالب آب وُ، لب تو مثل عسل
من به طوفان ندهم، ساحل دریای غزل
لنگر انداخت عطش، بهرِ لبِ خشکیده
انجمن محو لب وُ، لعل شکرخای غزل
همچو مجنون نیاسود، بشد جامه‌دران
جامِ جم از می‌ ناب وُ لب صهبای غزل
لب فروبست جنون نغمه‌ فروبست کنون
بلبل باغ عدن، صوت خوش‌آوای غزل
سودی از سرزنش اهلِ(طریقت) نَبرد
مدعی کاش ببیند، سر سودای غزل

****

باز در دبه بیانداز، شرابم کن شعر

دفتر عشق مجازست کبابم کن شعر

حال ناجور مرا : صحبت انگور افتاد

کارم از سرکه گذشته است خرابم کن شعر

چوب تابوت مرا خوب بسوزان : سپس

دور میخانه بگردان عذابم کن شعر

من به اندازهء خود شیوهء رندی دانم

لب به لب بوسه مجابم کن شعر

در جهان آب حیاتست:فنا دیگر چیست ؟

پاسخ مسئله گفتیم :، جوابم کن شعر

تو که تایید نکردی همه آثارم را

دست کم لایق انکار حسابم کن شعر

***

من هوای اختران آسمان دانسته ام

من ندای عمق بحر بیکران دانسته ام

من سکوت دختر محجوب پر احساس را
در حضور مرد محبوب جوان دانسته ام

من سکوتی را که تنها با نوای ساز و چنگ
در میان انجمن گردد بیان دانسته ام

هم سکوت جنگل خاموش را پیش از بهار
هم سکوت مرگبار مردگان دانسته ام

داستان ماه را در بدر و تربیع و هلال
ماجرای شمس را با اختران دانسته ام

اعتراضات ملائک آنچه گفتند آشکار
وآنچه را کردند در خاطر نهان دانسته ام

آنچه حق آموخت آدم را ز اسماء جمال
وآنچه آدم خواند بر افرشتگان دانسته ام

سر آن خاک مبارک پی که در طوفان نوح
شد رهایی بخش نوح و نوحیان دانسته ام

آنچه آتش را گلستان کرد بر جان خلیل
وآنچه گلشن را کند آتشفشان دانسته ام

یونس اندر بطن ماهی با خدا دانم چه گفت
رمز آن زندان بی نام نشان دانسته ام

عطسه ی آدم که روح القدس در مریم دمید
وآنچه برد او را بر اوج آسمان دانسته ام

شاعر اهل (طریقت)گفت : گر خواهی کمال
می نگویم هیچ و حشر مردمان دانسته ام

بیا درعـالَـم حافظ ، لبی بـرسـاغـرم بگذار
حرامت باد اگربوسی لبی ازســاغرِ تبدار

خُم وُ خَمار وُ خیام اَر،نیرزد بوسه ای زینهار
من ازساقی خریدارم(طریقت)سعدی وُعطار

۩۩۩کمال شعر(طریقت)به منتهاست / این انجمن سلام و کلامی گریز پاست / غزل ۩۩۩

این انجمن سلام وُ، کلامی گُریزپاست

گاهی برای دیده شدن، گُم شدن نِـداست

لب بر سکوت می دهم از ناملایمات

زیرا سکوت، بستر فریادِ بی صداست

شمشیر می زند به زبانِ ، پیمبری

ساحل: جواب سرزنش موج ماسه هاست

بر ماسه ها نوشت سکوتم گرانبهاست

مرغی که دور می شود از دیده کو، رهاست

تیری که از کمان رهاشد که برنگشت

وحشی سرشت بدان جنگل آشناست

آتشفشانِ معرکه خاموش وُ سرد شد

توفندگان معرکه اِمشب ، شبِ بلاست

مصرع به مصرعِ این شعر پُر سکوت

بی سرصدا روایت محکومِ ماجراست

دیگر نفس بریده قلم، دَم نمی زند

وقتی کمالِ شعرِ (طریقت) بهِ مُنتهاست

( صفحه جدید )۩#محمد مهدی #طریقت

***
انجمن ار نخواندت، رَه نبری به انجمن
انحمنش کجا توان، رَه ببری به انجمن

يك جهت آی تا مگر رَه شَوَدَت نه بی جهت
دیده به بی جهت گشا تا نگری به انجمن

راهنمای بایدت ای که هواش می پزی
ز آنکه بخود نمی توان بی خبری به انجمن

گر نروی به سویِ او، راست بگو کجا روی
هر طرفی که بنگری، شد اثری به انجمن

جام وُ سبویِ او منم، غالیه بویِ او منم
پیشِ من آی تا شوی،‌ مختصری به انجمن

مطلع گوشِ جانِ من، رمزِ الست گفته است
هیچ بُرون نمی رود، از قمری به انجمن

آنچه زِ ما شنیده ای، آن زِ خدا شنیده گیر
چون همه گفتگویِ ما در نظری به انجمن

آنکه زِ شوش آمدی، راز بقا شنوده ای
چون همه گفتگویِ ما شوشتری به انجمن

هیچ مجو زِ هیچ خس، نام و نشانِ هیچِ من
غرقِ هلاک گشته ام، هیچ سری به انجمن

رفته به جویِ مولوی ، مست زِ بویِ او منم
پیشِ من آی تا شوی، خونجگری به انحمن

رو برِ شمس تا کند از تو خلاصِ مَر تو را
خویِ (طریقت)م بَدل :خواب وُ خوری به انجمن 🌷

خــُلدستان طریقت

(حکایت :شعر )۩محمد مهدی طریقت

بغل↘<<خطبه دوم


ادامه نوشته

مجموعه آثار "کانون نویسندگان - شاعران" =>سپید +فرزانه => ایروانی

۩۩۩ ☫ مجموعه آثار "کانون نویسندگان - شاعران" =>سپید +فرزانه => ایروانی☫۩۩۩

عشق،
آهنگی‌ست
بی‌کلام.
تو سکوت می‌کنی،
و من
می‌رقصم.


به کدام واژه
چنگ زنم
تا غربت شانه هایم
تن لرزه ی نبودنت را
بی دریغ بنوازد


مرا از موج گیسوانت نترسان

در من دریایی است

که راز یونس را بلعیده

و سفره ماهی ها

روزه ی سکوت شان را

در دهان من باز کرده اند

#فرزانه_ایروانی


۩#خــُلدستان طریقت (صفحه جدید )۩#✍ برآستان جانان => فرزانه ایروانی

ادامه نوشته

آنچه خواهی از(طریقت) شادبودن ،نازنین

۩۩۩ ☫آنچه خواهی از (طریقت) بودن نازنین ☫۩۩۩

"یکی با یکی گفت : دارا بود"
ز ثروت دل شـــیر برنا بود
تهیدست جایی نخواهد رسید
تهیدست هرچند : کوشا بود
نمی گفت فردوسی پاکزاد
که امروز این شعر بی‌جا بود
گر او را خبر بود از این ماجرا
که"حاکم شدن "اصلِ والا بود
نمی‌گفت آن شعر دیروز را
"توانا بود هرکه دانا بود"
😝😝😂

باید از شطرنج چشمانت، جهان را یافتن
ماه پرگـارت چو پنهان شد، زمان را یافتن
تا رسد فصل خزان وُ باد و باران ناگهان
از همه گشتن جدا،هم آشیان را بافتن
تیر غیب آمد اگر شاهان عالَم را شکست
مرغِ زیرک از قفس، هفت آسمان را یافتن
چون تو می‌آیی، تمام اختران گم می‌شوند
باز ای خورشید رخشان، کهکشان را یافتن
عاشقان سرگشته‌ وُ، درماندگانِ عالمند
گم شدی در کوه و صحرا، کاروان را یافتن
دل به دریا می زدی دریا پریشان می نِمود!
کشتی‌ِ بشکستگان بی بادبان را یافتن
آمدی سیلاب اشک از چشم زارم شد روان
باید از شوق رُخَت:، رنگین‌کمان را یافتن
آنچه خواهی از(طریقت) شادبودن ،نازنین
جانِ جانان را که آسان است، آن را یافتن
عکس رخ یار

ادامه نوشته

برآستان جانان /مولوی (طریقت)مولانا+طنز

۩۩۩ ☫ برآستان جانان /مولوی (طریقت)مولانا+طنز ☫۩۩۩

اهلِ نماز می شوم ، جمله نیاز می شوم
سوی حِجاز می شوم باز مقابلم تویی

باده ی ناب می شوم ، شِعر و کِتاب می شوم
یکسره خواب می شوم ، باز مقابلم تویی

هَمرهِ موج می شوم ، راهیِ اوج می شوم
فوج به فوج می شوم ، باز مقابلم تویی

سایه ی ماه می شوم ، در ته چاه می شوم
راهیِ راه می شوم ، باز مقابلم تویی

توی رَواق می شوم ، کُنجِ اُتاق می شوم
بسته به طاق می شوم ، باز مقابلم تویی

اینهمه مَرد می شوم، مَخزنِ درد می شوم
ساکت و سرد می شوم ، باز مقابلم تویی

از همه دور می شوم ، نقطه ی کور می شوم
زنده به گور می شوم ، باز مقابلم تویی

همدمِ خار میشوم ، بی کَس و یار میشوم
بر سرِ دار می شوم باز مقابلم تویی !

حضرت مولانا*

خلایق هر چه لایق یعنی چی؟ خلایق: جمع خلیقه ۱ – طبیعت ها، سرشت ها ۲ – مخلوقات، مردم

۱- یعنی هر کس به هر جایگاهی که رسیده لایق آن است. چه خوب باشد چه بد.

۲- بیشتر وقت ها این ضرب المثل را برای کسانی به کار می برند که قصد راهنمایی کردن او را دارند ولی او لجبازی می کند و حرف خودش را قبول دارد. در این هنگام به او می گویند: خلایق هر چه لایق؛ یعنی به هر چیزی که لیاقتش را داری میرسی.

و برای آدم لجباز بیشتر این معنی را میدهد: یعنی لیاقت تو همین جایگاه پست و بی ارزش است. همان بهتر که در همین جایگاه بمانی. لیاقت پیشرفت نداری.😬

۳- خلق و خوی هرکس، آن را می پسندد که بیشتر با او هماهنگ است.

۵- به مقدار لیاقت و شایستگی هرکس، از بهترین ها نصیبش می شود.

خلایق هر چه لایق در قرآن

الْخَبِیثَاتُ لِلْخَبِیثِینَ وَالْخَبِیثُونَ لِلْخَبِیثَاتِ وَالطَّیِّبَاتُ لِلطَّیِّبِینَ وَالطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّبَاتِ ( سوره : النور آیه : ۲۶)

«زنان پلید (از نظر فساد اعتقاد و اخلاق و عمل) براى مردان پلید، و مردان پلید براى زنان پلیدند (به اقتضاى جاذبه ذاتى همدیگر را مى‏ یابند) و زنان پاک (از فساد اعتقاد و اخلاق و عمل) براى مردان پاک، و مردان پاک براى زنان پاکند»

یعنی: هر کس به هر آنچه لیاقتش باشد می رسد

ادامه نوشته

خضوع درمعشوقه (طریقت) شب به شب(بدون عنوان)

۩۩۩ ☫خضوع درمعشوقه (طریقت) شب به شب ☫۩۩۩

حرفی مزن از سپیده‌ی صبح به شب
بگذار بگوینـــد : کشیدی به عقب!
با آن همه خاری که در اطرافِ تو هست
نشکفته بمان غنـــچه‌‌ی تــبــدارِ ادب

یکی از زیبا ترین تعاریف در مورد صمیمیت، مهربانی ، رنگ وزیبایی و شکوفایی وکلی تجربه و حرف ریز و درشت رایج در جامعه در قشنگ ترین قاب ها در آمده.

فیلم زنان کوچک روایتی دیدنی و جالب از چهار خواهر است که بر اساس رمانی به همین نام نوشته لوییزا می الکات است .

۩۩۩ ☫ برآستان جانان (تذکره) :ایرج میرزا☫ ۩۩۩

داشت عباس قلی خان پسری
پسر بی ادب و بی هنری

اسم او بود علی مردان خان
کلفت خانه ز دستش به امان

هر چه می گفت له له لج می کرد
دهنش را به له له کج می کرد

هر چه می دادند می گفت کم است
مادرش مات که این چه شکم است

هر کجا لانه گنجشکی بود
بچه گنجشک درآوردی زود

پشت کالسکه مردم می جست
دل کالسکه نشین را می خست

هر سحرگه دم در بر لب جو
بود چون کرم به گل رفته فرو

بس که بود آن پسره خیره و بد
همه از او بدشان می آمد

نه پدر راضی بود از او نه مادر
نه معلم نه له له نه نوکر

ای پسر جان من این قصه بخوان
تو نشو مثل علی مردان خان

روزگاری که اقتصاد کشور در چنگال بحران و تنگدستی گرفتار آمده و فشارهای طاقت‌فرسای زندگی بر جان و روان مردم سایه افکنده است، خنده و طنز می‌تواند همچون نسیمی ملایم، مایه آرامش و تسکین باشد؛ لیکن آنچه امروز در فضای مجازی، به ویژه در بستر یوتیوب، شاهدیم، نه طنزی ظریف و هنرمندانه که زاییده ذوق و عقل است، بلکه انبوهی از شوخی‌های مبتذل و بی‌مبناست که به جای ارتقاء سطح فرهنگی، سقوط ذائقه جامعه را رقم می‌زند.این تولیدات به دلیل سهولت ساخت و بازاریابی آسان، مورد توجه سازندگان قرار گرفته‌اند؛ چرا که سینمای کمدی، به ویژه نمونه‌های ساده و بی‌دردسر، راهی کم‌ریسک برای جذب مخاطب و افزایش فروش است

پشت این جریان، ترکیبی از عوامل فرهنگی، اقتصادی و سیاسی قرار دارد. از یک سو، مدیران فرهنگی و نهادهای نظارتی به دلیل حساسیت‌های سیاسی و اجتماعی، فضایی محدود را بر سینما تحمیل کرده‌اند از سوی دیگر، تهیه‌کنندگان و فیلم‌سازان برای حفظ بقا در بازار، به سمت ساخت فیلم‌های کمدی عامه‌پسند و اغلب سطحی گرایش یافته‌اند که واکنش خاصی در جامعه ایجاد نکند

. همچنین، پایین آمدن سطح سلیقه عمومی و تغییر ذائقه مخاطب، زمینه‌ساز استقبال از این نوع محتوا شده است.

در حالی که بسیاری از کشورهای فارسی‌زبان، حتی در شرایط دشوار، به اصول ادب و احترام در برنامه‌های طنز خود پایبندند و با ظرافت و هوشمندی به نقد اجتماعی می‌پردازند، ما گویی از این میراث گران‌بها بیگانه شده‌ایم. طنزهای قدیم ما، و هنرمندانی چون اقایان جواد انصافی،فردوس کاویانی ، محمود بصیری و ...هرچند در رسانه‌های رسمی و تحت نظارت، اما به قواعد و چارچوب‌های اخلاقی و ادبی وفادار بودند؛ از زبان سعدی و عبید زاکانی گرفته تا دیگر بزرگان ادب فارسی، طنز نه ابزاری برای توهین و سخیف‌نمایی، بلکه وسیله‌ای برای بیان حقیقت و اصلاح جامعه بود.

اما امروز، به جای آنکه از این سنت ارزشمند بهره‌مند شویم، به دام زبان‌های سخیف و بی‌مایه افتاده‌ایم که نه تنها واقع‌گرایی نیستند، بلکه نشانه‌ای از سقوط ذائقه فرهنگی و بی‌توجهی به ارزش‌های انسانی‌اند. این وضعیت تلخ، نه تنها زنگ خطری است برای فرهنگ و هنر ما، بلکه هشداری است برای همه کسانی که دغدغه آینده این جامعه را دارند؛ زیرا هرگاه طنز به سخره گرفتن ارزش‌ها و توهین به شعور مخاطب بدل شود، باید دانست که نه تنها خنده‌ای در کار نیست، بلکه جامعه‌ای در حال فروپاشی فرهنگی را ترسیم می کند .

چرا مردم چنین طنزهای سخیف و مبتذل را می‌پذیرند و استقبال می‌کنند؟ پاسخ در عمق ناامیدی و خستگی روحی آنان نهفته است. وقتی جامعه‌ای درگیر بحران‌های اقتصادی، اجتماعی و سیاسی می‌شود و امید به فردایی روشن به شدت کمرنگ می‌گردد، مردم به دنبال هر بهانه‌ای برای فرار از واقعیت‌های تلخ می‌گردند. طنزهای بی‌محتوا و بی‌ادب، هرچند زشت و نازل، در این فضای تاریک، چون پناهگاهی موقت عمل می‌کنند؛ پناهگاهی که شاید لبخندی هرچند مصنوعی بر لبانشان بنشاند و برای لحظه‌ای کوتاه، فشارهای زندگی را فراموش کنند.

اما این راه حل نیست؛ این تسلیم شدن به سقوط فرهنگی است که در نهایت جامعه را به ورطه‌ای عمیق‌تر از بحران می‌کشاند. آنچه باید کرد، بازسازی و ارتقاء فرهنگ طنز و هنر در کشور است؛ ترویج طنزی که هم هوشمندانه باشد و هم محترم، طنزی که ریشه در سنت‌های ادبی و اخلاقی ما داشته باشد و بتواند با ظرافت و دقت، نقدی سازنده و امیدبخش ارائه دهد. این مسئولیتی است بر دوش هنرمندان، رسانه‌ها و نهادهای فرهنگی که باید با جدیت و همت، زمینه‌ای فراهم آورند تا طنز، بار دیگر به جایگاه واقعی خود بازگردد؛ جایگاهی که نه تنها مایه خنده، بلکه مایه تفکر و رشد فرهنگی باشد.

چارلی چاپلین، هارولد لوید و لورل و هاردی، این ستون‌های سترگ کمدی جهان، هرگز پا را فراتر از دایره ادب و احترام نگذاشته‌اند؛ چرا که عظمت هنر آنان در ظرافت بیان و هوشمندی طنز نهفته است، نه در توهین و سخیف‌نمایی. این بزرگان، با درک عمیق از ظرفیت‌های انسانی و اجتماعی، توانستند خنده‌ای بسازند که همزمان مایه شادی و تأمل باشد، بی‌آنکه به ارزش‌های اخلاقی و انسانی خدشه‌ای وارد سازند. آنان نشان دادند که طنز، اگرچه گاه می‌تواند گزنده و انتقادی باشد، اما هرگز نباید به ابزار توهین و تحقیر تبدیل شود.

در آثارشان، ادب و احترام به مخاطب، همواره سنگ بنای خلق اثر بوده است؛ چرا که آنان می‌دانستند خنده‌ای که بر پایه بی‌ادبی و سقوط اخلاق بنا شود، نه تنها ماندگار نیست، بلکه به زودی به نفرت و انزجار بدل می‌گردد. بنابراین، این اسطوره‌های کمدی جهان، با حفظ کرامت انسانی و رعایت اصول اخلاقی، هنر طنز را به اوج رساندند و الگویی بی‌بدیل برای نسل‌های بعدی به جای گذاشتند. این حقیقتی است که باید در بازتعریف طنز و فرهنگ خنده در هر جامعه‌ای، به ویژه در جامعه ما، به آن بازگشت و از آن درس گرفت.

در نهایت، مردم نیز باید آگاه شوند که پذیرش و استقبال از طنزهای سخیف، نه راه نجات است و نه نشانه سلامت فرهنگی؛ بلکه باید به سوی انتخاب‌های بهتر و آگاهانه‌تر گام بردارند تا جامعه‌ای پویا و با فرهنگ بسازند که در برابر مشکلات، نه با فرار و تمسخر بی‌محتوا، بلکه با خرد و امید و هنر بایستد.

اشتیاقی که (طریقت) زده با جان پیوند
دل من داند وُ من دانم وُ یک حبه ی قند

خاک من گِل شود وُ گل شکفد چون لبخند
تا ابد مهر تو "میهن" نرود،صد سوگند ..

علت این است که این سیاست‌ها زمینه ساز و بستر ساز تنش، تخاصم و روی :ار آمدن ارازل و اوباش حتی درگیری نظامی شده و از آمریکا با ابزار تحریم کاری ساخته نیست زیرا به جان اقتصاد و مردم ایران افتاده است،و ارازل واوباش هم همین را می خواهند.
نتیجه این سیاست‌ها تورم، گرانی،مردم را ضعیف کرده و کاهش ارزش پول ملی، کاهش قدرت خرید افراد و از همه مهمتر کاهش داده وسطح رفاه به خطر افتاده مردمان کشورهای همسایه ایران که پیش از ما عقب بودند، حالا در سایه سیاست درست در روابط خارجی موفق شده‌اند سفره مردم را رنگین و بزرگ کنند، اما در اینجا چیز دیگری شده است(سفره حاکمان در کاخ های طاغوت گسترده شده ). علت تحریم و سیاست خارجی تهاجمی برای حاکمان نعمت بزرگی است و باید مردم را از جنگ ترساند تااز تبِ این سیاست ها به نفع مطلوب دست اندر کاران داخلی و خارجی با اطمینان به ثروت اندوزی مبادرت ورزند...
آیا علمای اسلام می‌توانند به استفتائات مردم پاسخ ندهند یا پاسخ به استفتا، واجب شرعی است؟

آقای علی سیستانی
آقای محمدجواد علوی بروجردی

اینجانب فریدون بروجردی متن این استفتا را در تاریخ ۱۰ مهر ۴۰۳ به دفتر آقایان عبداله جوادی آملی، شبیری زنجانی و ناصر مکارم شیرازی در قم پست کردم از آنان پرسیدم با توجه به تجربه ی چهل و پنج ساله ی دخالت علما در سیاست که در پی آن هم دین را از دست دادیم هم دنیا را آیا ادامه ی دخالت روحانیان در سیاست را حرام می دانید یا حلال ؟
از آن تاریخ تاکنون نامبردگان به پرسش اینجانب هیچ پاسخی نداده‌اند اکنون همان استفتا را از شما دارم و از شما می‌خواهم پاسخ دهید از شما و از همه ی علمای اسلام پرسشی دیگر هم دارم این که :
آیا مراجع تقلید می‌توانند به استفتائات مردم پاسخ ندهند یا پاسخ به استفتا واجب شرعی است ؟

آقایان علمای اسلام
اینجانب فریدون بروجردی بازیگر هستم و هیچ سررشته‌ای از خلبانی ندارم اما می‌خواهم جای خلبان بنشینم و سرنوشت ۲۰۰ سرنشین هواپیما را در دست گیرم. می‌خواهم یک هواپیما را از تهران به کرمان ببرم. آیا این کار من حلال است یا حرام ؟
آقایان علما
دخالت شما در سیاست از دخالت من در راهبری هواپیما بسیار زیانبارتر است. من اگر جای خلبان بنشینم با سرنوشت دویست سرنشین هواپیما بازی کرده‌ام و شما با دخالت در سیاست سرنوشت 85 میلیون شهروند ایرانی را به بازی گرفته‌اید .
آقایان علما
ببینید پس از چهل و پنج سال دخالت شما در سیاست چه بر سر کشورآمده است :
باورهای دینی مردم بسیار بسیار کم‌رنگ شده و مردمان زیادی به کلی دین را کنار گذاشته‌اند
دو سوم جنگل‌های کشور را از دست دادیم !
نه تنها آب‌های روان بر روی زمین را از دست دادیم بلکه آب‌های زیرزمینی را چنان هدر دادیم که زمین دچار فرونشست شد .
با خشک شدن نزدیک به ۹۰ درصد تالاب‌ها هوا گرم شد.
جانداران از تشنگی مُردند و اگر با همین فرمان پیش بروید انسان‌ها هم از تشنگی خواهند مُرد
از کف تالاب که سرچشمه ی زندگی بود برای چرندگان و پرندگان،
ریزگرد برخاست و در چشم و ریه ی مردم نشست.
با ریزگرد شهروندان زیادی دچار سرطان شدند و زندگی شان تباه شد .
با دولتی شدن اقتصاد
ارزش پول ملی هر روز کمتر شد تا جایی که پول ایران که با ارزش‌ترین بود پس از 45 سال حکومت دینی تبدیل به بی‌ارزش‌ترین شده است .
رکود هر روز بیشتر شد تا جایی که امروز بیشتر تولیدی‌ها ورشکست و بیشتر کارها زیان‌ده شده‌اند .
رانت و فساد هر روز بیشتر شد و اختلاس ها هر روز سنگین تر
هزینه ی زندگی نسبت به چهل و پنج سال پیش ده هزار بار افزایش یافت .
مشکلات اقتصادی هر روز بیشتر شد و با افزایش مشکلات اقتصادی
خانواده از هم پاشید .
طلاق رو به فزونی نهاد.
هر روز جوانان بیشتری به مواد افیونی آلوده شدند.
دزدی و ناامنی افزایش یافت.
سفره‌ها هر روز کوچک‌تر و شکم‌ها هر روز گرسنه‌تر شد و با گرسنه‌شدنِ شکم‌ها همان شد که من بارها از زبان شما شنیدم :
کفر ، بی‌درنگ در پیِ گرسنگی می‌آید (کادالفقر ان یکون کفرا)
و اینک ایرانیان، بی‌دین‌ترین شیعیان هستند (شیعیانِ دیروز ، بی‌دینانِ امروز)
آقایان علما
با توجه به تجربه ی چهل و پنج سال دخالت شما در سیاست که در پیِ آن هم دین را از دست دادیم هم دنیا را .
آیا ادامه ی دخالت شما در سیاست حلال است یا حرام ؟
آقایان علما
سرنوشت اسلام بسته به پاسخ شما به این استفتاء است اگر دخالت روحانیت در سیاست را حرام اعلام کنید و برگزاری همه‌پرسی را واجب بدانید و پس از برگزاری همه‌پرسی به خواست مردم پایبند باشید امیدی هست که ته‌مانده ی باورهای دینی مردم، جوانه بزند و بار دیگر ایرانیان به اسلام ( اسلام غیر سیاسی) گرایش پیدا کنند اما اگر فتوا به جواز دخالت روحانیت در سیاست بدهید یا به این استفتا هیچ پاسخی ندهید و سکوت کنید ،فتوا به مرگ اسلام داده‌ايد .
در پایان این نکته را یادآور شوم که هم پاسخ شما به این استفتاء هم سرنوشت استفتاء کننده(اینجانب)در تاریخ ثبت خواهد شد.

فریدون بروجردی. بازیگر
نکته :
این دو استفتا در تاریخ ۱۸ / ۹ / ۴۰۳ به دفتر آقایان سیستانی و علوی بروجردی در قم پست گردیده و تا امروز(۱۲/ ۳ /۱۴۰۴)پاسخی دریافت نشده!!!
دوستانی که مرا می‌شناسند،
هرچند طولانی است،
تقاضامی‌کنم بخوانید وانتشاردهید.
درضمن لطفاً این نوشته را با تغییر نام به نام خودتان نشر ندهید که به دور از انسانیت است. یاحق

. ...

ادامه نوشته

فرزانه ایروانی ( مجموعه آثار)

۩۩۩ ☫ مجموعه آثار "کانون نویسندگان - شاعران" =>سپید +فرزانه => ایروانی☫۩۩۩

***

در من
پرنده‌ای مرده‌ست
لب‌ها یش
بر حاشیه‌ی آوازی ناتمام خشکیده‌
و واژه‌ها
با دست‌هایی بریده
در دهانش سقوط می‌کنند
شب، با چکمه‌ی خیسِ کابوس
بر دیوارِ خوابش قدم می‌زند
و تو... اما
هنوز به حرف نیامدی

***
قسم میخورم
برای دوست داشتنت
چند پیراهن بیشتر پاره کنم!
حتی اگر بمیرم
در انتظار تو
چند کفن بیشتر از
مردگان پاره خواهم کرد
#فرزانه_ایروانی

ادامه نوشته

خلدستان : شاعرانه (قدِ رعنای غزل)

۩۩۩ ☫ خلدستان (قدِ رعنای غزل )طریقت☫۩۩۩

میسرایم شاعرانــه ، قــدِ رعنای غزل

شانه خواهم زد به گیسویِ چلیپای غزل
خطبه می خوانم دمآدم تا دَم صبح، اَبد
در ازل با لحنِ نیکوی خوش‌ آوای غزل
لحن من طالب آب وُ، لب تو مثل عسل
من به طوفان ندهم، ساحل دریای غزل
لنگر انداخت عطش، بهرِ لبِ خشکیده
انجمن محو لب وُ، لعل شکرخای غزل
همچو مجنون نیاسود، بشد جامه‌دران
جامِ جم از می‌ ناب وُ لب صهبای غزل
لب فروبست جنون نغمه‌ فروبست کنون
بلبل باغ عدن، صوت خوش‌آوای غزل
سودی از سرزنش اهلِ(طریقت) نَبرد
مدعی کاش ببیند، سر سودای غزل
****

من هوای اختران آسمان دانسته ام

من ندای عمق بحر بیکران دانسته ام
من سکوت دختر محجوب پر احساس را
در حضور مرد محبوب جوان دانسته ام
من سکوتی را که تنها با نوای ساز و چنگ
در میان انجمن گردد بیان دانسته ام
هم سکوت جنگل خاموش را پیش از بهار
هم سکوت مرگبار مردگان دانسته ام
داستان ماه را در بدر و تربیع و هلال
ماجرای شمس را با اختران دانسته ام
اعتراضات ملائک آنچه گفتند آشکار
وآنچه را کردند در خاطر نهان دانسته ام
آنچه حق آموخت آدم را ز اسماء جمال
وآنچه آدم خواند بر افرشتگان دانسته ام
سر آن خاک مبارک پی که در طوفان نوح
شد رهایی بخش نوح و نوحیان دانسته ام
آنچه آتش را گلستان کرد بر جان خلیل
وآنچه گلشن را کند آتشفشان دانسته ام
یونس اندر بطن ماهی با خدا دانم چه گفت
رمز آن زندان بی نام نشان دانسته ام
عطسه ی آدم که روح القدس در مریم دمید
وآنچه برد او را بر اوج آسمان دانسته ام
شاعر اهل (طریقت)گفت : گر خواهی کمال
می نگویم هیچ و حشر مردمان دانسته ام
بیا درعـالَـم حافظ ، لبی بـرسـاغـرم بگذار
حرامت باد اگربوسی لبی ازســاغرِ تبدار

خُم وُ خَمار وُ خیام اَر،نیرزد بوسه ای زینهار
من ازساقی خریدارم(طریقت)سعدی وُعطار

حکایت است که روزی �معاویه� برای نماز در مسجد آماده می‌شد. به خیل عظیم جمعیتی که آماده اقتدا به او بودند، نگاهی از سر غرور انداخت.
عمروعاص� که در نزدیکی او ایستاده بود، در گوشش نجوا کرد که:
بی‌دلیل مغرور نشو! این‌ها اگر عقل داشتند، به جماعت تو نمی‌آمدند و �علی� را انتخاب می‌کردند.
معاویه� برافروخت. �عمروعاص� قول داد که حماقت نماز‌گزاران را ثابت می‌کند.
پس از نماز، بر منبر رفت و در پایان سخن‌رانی گفت:
از رسول خدا شنیدم که هر کس نوک زبان خود‌ را به نوک بینی‌اش برساند، خدا بهشت را بر او واجب می‌کند !

بلافاصله مشاهده‌کرد که همه تلاش می‌کنند نوک‌ زبان‌ِشان را به نوک بینی‌ِشان برسانند تا ببینند بهشتی‌اند یا جهنمی؟
عمروعاص� خواست در کنار منبر حماقت جمعیت را به �معاویه� نشان دهد، دید معاویه عبایش را بر سر کشیده و دارد خود را آزمایش می‌کند و سعی می‌کند کسی متوجه تلاش ناموفقش برای رساندن نوک زبان به نوک بینی نشود.
از منبر پایین آمد در گوش �معاویه� نجوا کرد:

این جماعت احمق خلیفه احمقی چون تو می‌خواهند. ""علی""برای این جماعت حیف است.



ادامه نوشته

مجموعه آثار "خلدستان"  =>دوبیتی +غزل=> طریقت

۩۩۩ ☫ مجموعه آثار "خلدستان" =>دوبیتی +غزل=> طریقت☫۩۩۩

***

در سایه عشق زنــدگی باید کرد
با جامهٔ عشق دونــدگی باید کرد

در طیِ طریق غیر را باید شست
بر درگه عشق بنــدگی باید کرد

کاش وقتی که دلم بی تاب می شد
مثلِ یک چینی شکسته قاب می شد

آن زمانی که دلم از غصِّه خست
در به رویِ آرزوها می شکست


کاش بر دوشم حمایلْ می شدی
خــارج از قید وسايل می شدی

مثلِ ایّٰامِ قدیمو خاطرات
وارداتی بود: بانگ ادرات

چینی بندزن داد می زد کوچه را
بند می زد کوچه وُ پسکوچه را

زندگی وُ بندگی با تازگی
سایه می شد حرمتِ دلدادگی

***

این انجمن سلام وُ، کلامی گُریزپاست

گاهی برای دیده شدن، گُم شدن نِـداست

لب بر سکوت می دهم از ناملایمات

زیرا سکوت، بستر فریادِ بی صداست

شمشیر می زند به زبانِ ، پیمبری

ساحل: جواب سرزنش موج ماسه هاست

بر ماسه ها نوشت سکوتم گرانبهاست

مرغی که دور می شود از دیده کو، رهاست

تیری که از کمان رهاشد که برنگشت

وحشی سرشت بدان جنگل آشناست

آتشفشانِ معرکه خاموش وُ سرد شد

توفندگان معرکه اِمشب ، شبِ بلاست

مصرع به مصرعِ این شعر پُر سکوت

بی سرصدا روایت محکومِ ماجراست

دیگر نفس بریده قلم، دَم نمی زند

وقتی کمالِ شعرِ (طریقت) بهِ مُنتهاست

( صفحه جدید )۩#محمد مهدی #طریقت


۩#خــُلدستان طریقت (صفحه جدید )۩#✍ محمد مهدی #طریقت


ادامه نوشته

طنزیم (برای) رادیو :حضرت آیات عظما در هوامشروطه وُ مشروعه شد

طنزیم (برای) رادیو :حضرت آیات عظما در هوامشروطه وُ مشروعه شد

جانِ جانانم برقص هرچند هوا مشروطه وُ مشروعه شد
از قضا هم دین و آئین در فضا مشروطه و مشروعه شد

اسم آئین را بگو، هرچند : آئین تازگی تازیده است

دفعه ای دیگر چرا لحن صدامشروطه و مشروعه شد

حاکمان در حال اجرا ،پنجره بُگشو ده انــد
روده ها با همنفس ریه هامشروطه و مشروعه شد

کی گفته لازم است خودت را عوض کنی
بگذار سرنوشت به جامشروطه و مشروعه شد

یک بهار دیگری در فصل تابستان کنون
رنگ و روی جاده هامشروطه وُ مشروعه شد

درجهانِ جاودان با حاکمان شهر عشق
کشتن و مخفی شدن ها جا بجامشروطه وُ مشروعه شد

کامیون داران بارانداز ها در معرکه ؛ لُختی شدند
حضرت آیات عظما در هوامشروطه وُ مشروعه شد

طنزیمات (کشور)جانِ جانانم برقص هرچند هوا مشروطه وُ مشروعه شد

دیدم که به آنها زده برچسب طریقت+اشعار (طریقت)هم ، هردم به زبانی نو

۩۩۩☫اشعار (طریقت)هم ، هردم به زبانی نو ۩۩۩

خلدستان : نیم قرن حکومت کردند (به همکیشان خودشان ) رحم نمی کنند: مناظره بازنشستگان و صندوق مذکور طرح(اعدام ) :وای بحال مردم (مظلوم)

۩۩۩ ☫ بوده ام شاعر (طریقت)با دلِ تنهانگار)☫۩۩۩


از شعر وُ سرود من تکراری وُ سودایی

وقتی که عطش خیزد ازسینه ی دریایی

تاریخِ پُرازعشقت صد فتنهء خون دیده

ای ماه خراسانی!فرزانه بخارایی!

خط لب تو از مصر،خالت ایرانی

" ای روی دلآرایت روشنگر زیبایی "

اشعارِ(طریقت) هم ،هردَم به زبانی نو

در گوش تو می پیچد مثلِ شبِ لالایی

۩#خــُلدستانطریقت(صفحه جدید)۩#محمد مهدی #طریقت

خدا به فکر جهان بوده چون پری پرورد

اَلا برای جهانــــم پيمبــــــری پرورد

کمــی شبيه خودم باشد اين پرورده

به شکل خالق خود شاه دلبری پرورد

خدا برای پدر چیز بهتری : آورد

و برای زندگی از دینِ ديگری پرورد

به ذهن داشت که آن را فقط پرنده کند

به آسمـــان بفرستد کبــــوتری پرورد

جنون برای زلیخا، فنونِ يوسف را . . .

برای حضرت مريم، سبک سری پرورد

برای حضرت آدم اگر خدا . . . ! نَکند

اراده کرد کــــه تا مــــاه بهتــــری پرورد

نگاه کرد به آهو وَ : مُشک آهو را

برای نافه ی او چشم محشری پرورد

کشيد ماهیِ نازی و کردقرمز رنگ

که در دو برکه دو چشم شناوری پرورد

نخواست ماهی ِ زيبا اسير تُنگ شود

کشيد پلک قشنگی که تا دری پرورد

و از عصـــاره ی انگـور ريخت بر لب حور

زِ نابِ ناب شرابی زِ ساغری پرورد

برای آنکه (طریقت) به شاعری برسد

شراب نابِ غزل را به دفتـــری پرورد

کلبه‌ی احزان نشد روزی گلستان عید شد

یوسف گُمگشته در نامدبه کنعان عید شد

زوز در روزم فنا شد بی حضورش ای دریغ

همچنان پشت حجابش گشت پنهان عید شد

گفته بودی غم مخور ، آباد می‌گردد جهان

نک نشد آباد و بس گردید ویران عید شد

چون فتاد اندر یَد نادان زمام این جهان

ناله سر داد از ضلالت حیّ و بی جان عید شد

یاد باد آنگه که حافظ گفت بهترمی شود

آسمان هم می‌دردازغم گریبان عید شد

تابه کی باچشم گریان سر دهم" أمّن یُجیب"

کشتگاه سینه شد اندوه‌باران عید شد

حافظا آگه تری ازما برین پیچ و خطر

نذر کن بهر وصالش ختم قرآن عید شد

ای (طریقت)در تلاطم‌های وحشتناک جور

می رسدروز وصال نوح دوران عید شد

۩۩۩ ☫ دیدم که به آنها زده برچسب طریقت☫۩۩۩

***

سر از دنیا برون آورد خورشید

چنان بر سینۀ عالم درخشید

غزالی داشت، بر نظم من آویخت

فروغی داشت، بر روی تو رَخشید

سر از دریا برون آورد عالم

شبی بر سینۀ مهشید فرشید

مرا پیر مغان ، باید (طر یقت)

جَم وُ جامِ جم وُ، جمشید،جمشید

✍️محمّدمهدی طریقت


۩#خــُلدستان طریقت (صفحه جدید )۩#✍ محمد مهدی #طریقت

ادامه نوشته

خلدستان (عیدقربان) طریقت +مجموعه اشعار

شاعر شعر (طریقت) شعرتر ارزانیت

۩۩۩ ☫عید قربان / دوبیتی ☫ ۩۩۩

بگذر از فرزند و جان و مال خویش
تا خلیل اللّه ِ دورانت کنند
سَر بِنه بر کف، (طریقت) کوی دوست
تا چو اسماعیل، قربانت کنند

***

چرخ زدم چه ناگاه، نور شدم چه آسان
روح من از مدینه ست، خاک من است ایران

کیست برابر من ؟ آن سوی مشعر من
کشته ی آن نگاهم در شب عید قربان

نذر دلم کن امشب سلسلة الذهب را
چیست به غیر زنجیر سلسله های عرفان
این تب لیلة القدر یا تب عید اضحی ست
این شب شام قدر ست یا شب عید قربان ؟

***

تبریک عید سعید قربان عکس و اس ام اس

عید قربان آمد و من هم شدم قربانیت
گرچه من دعوت ندارم آمدم مهمانیت
مفلسم آهی ندارم در بساطم ناگزیر
شاعر شعر (طریقت) شعرتر ارزانیت

از بس سر خود،در قفس سینه فشردیم
با خونِ جِـــگر ، دولــت خونین ستردیم

من حاصل عمرم همه از خون جگر بود
باخونِ جگر،ذره ای از خون دل خلق نخوردیم

ایمان به می وُ میکده داریم، به باطن
در ظاهر خود راه به میخانه نبردیم

چون طالب حق بوده و در خاطرهء عمر
جان و سر خود را به همین راه سپردیم

در خلوت شب عید بسی دشت جنون بود
بیدار نشستم ، هِـی ایام شمردیم

خون بر لبمان آمده وُ جانانِ (طریقت)
قربانی قربان در این سینه فشردیم.

۩خــُلدستان طریقت( صفحه جدید )۩۩ محمد مهدی طریقت ۩

ادامه نوشته

اشتیاقی که (طریقت) زده با جان پیوند /تا اَبد مهرِ تو میهن نرود (صد سوگند)

۩۩۩ ☫خضوع درمعشوقه (طریقت) شب قدر ☫۩۩۩

حرفی مزن از سپیده‌ی صبح به شب
بگذار بگوینـــد : کشیدی به عقب!
با آن همه خاری که در اطرافِ تو هست
نشکفته بمان غنـــچه‌‌ی تــبــدارِ ادب

یکی از زیبا ترین تعاریف در مورد صمیمیت، مهربانی ، رنگ وزیبایی و شکوفایی وکلی تجربه و حرف ریز و درشت رایج در جامعه در قشنگ ترین قاب ها در آمده.

فیلم زنان کوچک روایتی دیدنی و جالب از چهار خواهر است که بر اساس رمانی به همین نام نوشته لوییزا می الکات است .

۩۩۩ ☫ برآستان جانان (تذکره) :ایرج میرزا☫ ۩۩۩

داشت عباس قلی خان پسری
پسر بی ادب و بی هنری

اسم او بود علی مردان خان
کلفت خانه ز دستش به امان

هر چه می گفت له له لج می کرد
دهنش را به له له کج می کرد

هر چه می دادند می گفت کم است
مادرش مات که این چه شکم است

هر کجا لانه گنجشکی بود
بچه گنجشک درآوردی زود

پشت کالسکه مردم می جست
دل کالسکه نشین را می خست

هر سحرگه دم در بر لب جو
بود چون کرم به گل رفته فرو

بس که بود آن پسره خیره و بد
همه از او بدشان می آمد

نه پدر راضی بود از او نه مادر
نه معلم نه له له نه نوکر

ای پسر جان من این قصه بخوان
تو نشو مثل علی مردان خان

روزگاری که اقتصاد کشور در چنگال بحران و تنگدستی گرفتار آمده و فشارهای طاقت‌فرسای زندگی بر جان و روان مردم سایه افکنده است، خنده و طنز می‌تواند همچون نسیمی ملایم، مایه آرامش و تسکین باشد؛ لیکن آنچه امروز در فضای مجازی، به ویژه در بستر یوتیوب، شاهدیم، نه طنزی ظریف و هنرمندانه که زاییده ذوق و عقل است، بلکه انبوهی از شوخی‌های مبتذل و بی‌مبناست که به جای ارتقاء سطح فرهنگی، سقوط ذائقه جامعه را رقم می‌زند.این تولیدات به دلیل سهولت ساخت و بازاریابی آسان، مورد توجه سازندگان قرار گرفته‌اند؛ چرا که سینمای کمدی، به ویژه نمونه‌های ساده و بی‌دردسر، راهی کم‌ریسک برای جذب مخاطب و افزایش فروش است

پشت این جریان، ترکیبی از عوامل فرهنگی، اقتصادی و سیاسی قرار دارد. از یک سو، مدیران فرهنگی و نهادهای نظارتی به دلیل حساسیت‌های سیاسی و اجتماعی، فضایی محدود را بر سینما تحمیل کرده‌اند از سوی دیگر، تهیه‌کنندگان و فیلم‌سازان برای حفظ بقا در بازار، به سمت ساخت فیلم‌های کمدی عامه‌پسند و اغلب سطحی گرایش یافته‌اند که واکنش خاصی در جامعه ایجاد نکند

. همچنین، پایین آمدن سطح سلیقه عمومی و تغییر ذائقه مخاطب، زمینه‌ساز استقبال از این نوع محتوا شده است.

در حالی که بسیاری از کشورهای فارسی‌زبان، حتی در شرایط دشوار، به اصول ادب و احترام در برنامه‌های طنز خود پایبندند و با ظرافت و هوشمندی به نقد اجتماعی می‌پردازند، ما گویی از این میراث گران‌بها بیگانه شده‌ایم. طنزهای قدیم ما، و هنرمندانی چون اقایان جواد انصافی،فردوس کاویانی ، محمود بصیری و ...هرچند در رسانه‌های رسمی و تحت نظارت، اما به قواعد و چارچوب‌های اخلاقی و ادبی وفادار بودند؛ از زبان سعدی و عبید زاکانی گرفته تا دیگر بزرگان ادب فارسی، طنز نه ابزاری برای توهین و سخیف‌نمایی، بلکه وسیله‌ای برای بیان حقیقت و اصلاح جامعه بود.

اما امروز، به جای آنکه از این سنت ارزشمند بهره‌مند شویم، به دام زبان‌های سخیف و بی‌مایه افتاده‌ایم که نه تنها واقع‌گرایی نیستند، بلکه نشانه‌ای از سقوط ذائقه فرهنگی و بی‌توجهی به ارزش‌های انسانی‌اند. این وضعیت تلخ، نه تنها زنگ خطری است برای فرهنگ و هنر ما، بلکه هشداری است برای همه کسانی که دغدغه آینده این جامعه را دارند؛ زیرا هرگاه طنز به سخره گرفتن ارزش‌ها و توهین به شعور مخاطب بدل شود، باید دانست که نه تنها خنده‌ای در کار نیست، بلکه جامعه‌ای در حال فروپاشی فرهنگی را ترسیم می کند .

چرا مردم چنین طنزهای سخیف و مبتذل را می‌پذیرند و استقبال می‌کنند؟ پاسخ در عمق ناامیدی و خستگی روحی آنان نهفته است. وقتی جامعه‌ای درگیر بحران‌های اقتصادی، اجتماعی و سیاسی می‌شود و امید به فردایی روشن به شدت کمرنگ می‌گردد، مردم به دنبال هر بهانه‌ای برای فرار از واقعیت‌های تلخ می‌گردند. طنزهای بی‌محتوا و بی‌ادب، هرچند زشت و نازل، در این فضای تاریک، چون پناهگاهی موقت عمل می‌کنند؛ پناهگاهی که شاید لبخندی هرچند مصنوعی بر لبانشان بنشاند و برای لحظه‌ای کوتاه، فشارهای زندگی را فراموش کنند.

اما این راه حل نیست؛ این تسلیم شدن به سقوط فرهنگی است که در نهایت جامعه را به ورطه‌ای عمیق‌تر از بحران می‌کشاند. آنچه باید کرد، بازسازی و ارتقاء فرهنگ طنز و هنر در کشور است؛ ترویج طنزی که هم هوشمندانه باشد و هم محترم، طنزی که ریشه در سنت‌های ادبی و اخلاقی ما داشته باشد و بتواند با ظرافت و دقت، نقدی سازنده و امیدبخش ارائه دهد. این مسئولیتی است بر دوش هنرمندان، رسانه‌ها و نهادهای فرهنگی که باید با جدیت و همت، زمینه‌ای فراهم آورند تا طنز، بار دیگر به جایگاه واقعی خود بازگردد؛ جایگاهی که نه تنها مایه خنده، بلکه مایه تفکر و رشد فرهنگی باشد.

چارلی چاپلین، هارولد لوید و لورل و هاردی، این ستون‌های سترگ کمدی جهان، هرگز پا را فراتر از دایره ادب و احترام نگذاشته‌اند؛ چرا که عظمت هنر آنان در ظرافت بیان و هوشمندی طنز نهفته است، نه در توهین و سخیف‌نمایی. این بزرگان، با درک عمیق از ظرفیت‌های انسانی و اجتماعی، توانستند خنده‌ای بسازند که همزمان مایه شادی و تأمل باشد، بی‌آنکه به ارزش‌های اخلاقی و انسانی خدشه‌ای وارد سازند. آنان نشان دادند که طنز، اگرچه گاه می‌تواند گزنده و انتقادی باشد، اما هرگز نباید به ابزار توهین و تحقیر تبدیل شود.

در آثارشان، ادب و احترام به مخاطب، همواره سنگ بنای خلق اثر بوده است؛ چرا که آنان می‌دانستند خنده‌ای که بر پایه بی‌ادبی و سقوط اخلاق بنا شود، نه تنها ماندگار نیست، بلکه به زودی به نفرت و انزجار بدل می‌گردد. بنابراین، این اسطوره‌های کمدی جهان، با حفظ کرامت انسانی و رعایت اصول اخلاقی، هنر طنز را به اوج رساندند و الگویی بی‌بدیل برای نسل‌های بعدی به جای گذاشتند. این حقیقتی است که باید در بازتعریف طنز و فرهنگ خنده در هر جامعه‌ای، به ویژه در جامعه ما، به آن بازگشت و از آن درس گرفت.

در نهایت، مردم نیز باید آگاه شوند که پذیرش و استقبال از طنزهای سخیف، نه راه نجات است و نه نشانه سلامت فرهنگی؛ بلکه باید به سوی انتخاب‌های بهتر و آگاهانه‌تر گام بردارند تا جامعه‌ای پویا و با فرهنگ بسازند که در برابر مشکلات، نه با فرار و تمسخر بی‌محتوا، بلکه با خرد و امید و هنر بایستد.

اشتیاقی که (طریقت) زده با جان پیوند
دل من داند وُ من دانم وُ یک حبه ی قند

خاک من گِل شود وُ گل شکفد چون لبخند
تا ابد مهر تو "میهن" نرود،صد سوگند ..

علت این است که این سیاست‌ها زمینه ساز و بستر ساز تنش، تخاصم و روی :ار آمدن ارازل و اوباش حتی درگیری نظامی شده و از آمریکا با ابزار تحریم کاری ساخته نیست زیرا به جان اقتصاد و مردم ایران افتاده است،و ارازل واوباش هم همین را می خواهند.
نتیجه این سیاست‌ها تورم، گرانی،مردم را ضعیف کرده و کاهش ارزش پول ملی، کاهش قدرت خرید افراد و از همه مهمتر کاهش داده وسطح رفاه به خطر افتاده مردمان کشورهای همسایه ایران که پیش از ما عقب بودند، حالا در سایه سیاست درست در روابط خارجی موفق شده‌اند سفره مردم را رنگین و بزرگ کنند، اما در اینجا چیز دیگری شده است(سفره حاکمان در کاخ های طاغوت گسترده شده ). علت تحریم و سیاست خارجی تهاجمی برای حاکمان نعمت بزرگی است و باید مردم را از جنگ ترساند تااز تبِ این سیاست ها به نفع مطلوب دست اندر کاران داخلی و خارجی با اطمینان به ثروت اندوزی مبادرت ورزند ...

شاعر مکن اندیشه(طریقت)  سفر عشق / اَشعار تو را نیست :، جوابی و پیامی ،

۩۩☫عشق :اندیشه ...ر(طریقت) هدیه :معشوقه ۩۩۩

شاعر مکن اندیشه(طریقت) سفر عشق / اَشعار تو را نیست :، جوابی و پیامی ،

ای نور قمر ، ماهترین ، ماه سلامی ..

نزد تو قمر بسته ، کمر را به غلامی ،

جانا چه کنم ؟ تا رخ مهتاب ببینم ؟
در بند توام ، لیک چرا در یِیِ دامی ؟

در جامی وُ ساغر ، شده از بادهء جان مست
هر بار نهادم به رهت ‌ ، جان گرامی ،

لیلای معاصر شده ای ، مرهم جانی .
ای عشق بگو ، در چه مقامی وُ کدامی

صد پاره شده ، بانگ سلام دل نالان ...
خاموش چرا ؟، دَم نزنی بهر کلامی ،

تو باب ترین ناب ترین شعر حهانی ..
مشهورترین شاعره وُ ، باده وُ ، جامی ،

تا چند روم پرسه زنان در صف عشاق ..
مخمور تورا نیست ، حلالی و حرامی ،

بی لطف تو کی ؟ نسترن و غنچه براید ؟
نابود شدم ‌، نظم معانی ، به کلامی ،

اندیشه گشا هستی و از عشق فزونی ..
ماندم چه بگویم ؟ چه سرایم ، به چه نامی ؟

شاعر مکن اندیشه(طریقت) سفر عشق ...
اَشعار تو را نیست :، جوابی و پیامی ،

***
انجمن ار نخواندت، رَه نبری به انجمن
انحمنش کجا توان، رَه ببری به انجمن

يك جهت آی تا مگر رَه شَوَدَت نه بی جهت
دیده به بی جهت گشا تا نگری به انجمن

راهنمای بایدت ای که هواش می پزی
ز آنکه بخود نمی توان بی خبری به انجمن

گر نروی به سویِ او، راست بگو کجا روی
هر طرفی که بنگری، شد اثری به انجمن

جام وُ سبویِ او منم، غالیه بویِ او منم
پیشِ من آی تا شوی،‌ مختصری به انجمن

مطلع گوشِ جانِ من، رمزِ الست گفته است
هیچ بُرون نمی رود، از قمری به انجمن

آنچه زِ ما شنیده ای، آن زِ خدا شنیده گیر
چون همه گفتگویِ ما در نظری به انجمن

آنکه زِ شوش آمدی، راز بقا شنوده ای
چون همه گفتگویِ ما شوشتری به انجمن

هیچ مجو زِ هیچ خس، نام و نشانِ هیچِ من
غرقِ هلاک گشته ام، هیچ سری به انجمن

رفته به جویِ مولوی ، مست زِ بویِ او منم
پیشِ من آی تا شوی، خونجگری به انحمن

رو برِ شمس تا کند از تو خلاصِ مَر تو را
خویِ (طریقت)م بَدل :خواب وُ خوری به انجمن 🌷

خــُلدستان طریقت

(حکایت :شعر )۩محمد مهدی طریقت

بغل↘<<خطبه دوم

ادامه نوشته

خلدستان: بزن باران(طریقت)در کویرست"مجموعه آثار "

۩۩۩ ☫ ای(طریقت)دعوی بیجا مکن خاموش باش ☫ ۩۩۩

میسرایم شاعرانــه ، قــدِ رعنای غزل
شانه خواهم زد به گیسویِ چلیپای غزل
خطبه می خوانم دمآدم تا دَم صبح، اَبد
در ازل با لحنِ نیکوی خوش‌ آوای غزل
لحن من طالب آب وُ، لب تو مثل عسل
من به طوفان ندهم، ساحل دریای غزل
لنگر انداخت عطش، بهرِ لبِ خشکیده
انجمن محو لب وُ، لعل شکرخای غزل
همچو مجنون نیاسود، بشد جامه‌دران
جامِ جم از می‌ ناب وُ لب صهبای غزل
لب فروبست جنون نغمه‌ فروبست کنون
بلبل باغ عدن، صوت خوش‌آوای غزل
سودی از سرزنش اهلِ(طریقت) نَبرد
مدعی کاش ببیند، سر سودای غزل

****

من هوای اختران آسمان دانسته ام

من ندای عمق بحر بیکران دانسته ام

من سکوت دختر محجوب پر احساس را
در حضور مرد محبوب جوان دانسته ام

من سکوتی را که تنها با نوای ساز و چنگ
در میان انجمن گردد بیان دانسته ام

هم سکوت جنگل خاموش را پیش از بهار
هم سکوت مرگبار مردگان دانسته ام

داستان ماه را در بدر و تربیع و هلال
ماجرای شمس را با اختران دانسته ام

اعتراضات ملائک آنچه گفتند آشکار
وآنچه را کردند در خاطر نهان دانسته ام

آنچه حق آموخت آدم را ز اسماء جمال
وآنچه آدم خواند بر افرشتگان دانسته ام

سر آن خاک مبارک پی که در طوفان نوح
شد رهایی بخش نوح و نوحیان دانسته ام

آنچه آتش را گلستان کرد بر جان خلیل
وآنچه گلشن را کند آتشفشان دانسته ام

یونس اندر بطن ماهی با خدا دانم چه گفت
رمز آن زندان بی نام نشان دانسته ام

عطسه ی آدم که روح القدس در مریم دمید
وآنچه برد او را بر اوج آسمان دانسته ام

شاعر اهل (طریقت)گفت : گر خواهی کمال
می نگویم هیچ و حشر مردمان دانسته ام

بیا درعـالَـم حافظ ، لبی بـرسـاغـرم بگذار
حرامت باد اگربوسی لبی ازســاغرِ تبدار

خُم وُ خَمار وُ خیام اَر،نیرزد بوسه ای زینهار
من ازساقی خریدارم(طریقت)سعدی وُعطار

۩۩☫ بزن باران(طریقت)در کویرست ۩۩۩

بزن باران که! شاعــر باتو یارست
خـروشِ اشـکِ "لیـلا" در بهارست

بزن باران که! مجنون گشته‌ فرهاد ُ
"طنیـنِ" نـاله‌اش در کوهسارست

بزن باران که! خسرو رفته از یـاد
نــگاهِ تـلخِ "شـیرین" بــرقــرارست

بزن باران که! دنیا مستِ خوابست
غروبش غرقِ کابـوس وُ غبارست

بزن باران که! دل "تنـــها" نِشَسته
قرارش "زندگی" در رو‌زگــارست

بزن باران که! غُربت سهمِ یـارست
بهـایِ دوری از شــهــر وُ دیـارست

بزن باران (طریقت) !در کویرست
کویر "شعرِ" دریـــا "شوره زارست"

ادامه نوشته

خلدستان: این انجمن سلام وُ، کلامی گُریزپاست

۩۩۩کمال شعر(طریقت)به منتهاست / این انجمن سلام و کلامی گریز پاست / غزل ۩۩۩

این انجمن سلام وُ، کلامی گُریزپاست

گاهی برای دیده شدن، گُم شدن نِـداست

لب بر سکوت می دهم از ناملایمات

زیرا سکوت، بستر فریادِ بی صداست

شمشیر می زند به زبانِ ، پیمبری

ساحل: جواب سرزنش موج ماسه هاست

بر ماسه ها نوشت سکوتم گرانبهاست

مرغی که دور می شود از دیده کو، رهاست

تیری که از کمان رهاشد که برنگشت

وحشی سرشت بدان جنگل آشناست

آتشفشانِ معرکه خاموش وُ سرد شد

توفندگان معرکه اِمشب ، شبِ بلاست

مصرع به مصرعِ این شعر پُر سکوت

بی سرصدا روایت محکومِ ماجراست

دیگر نفس بریده قلم، دَم نمی زند

وقتی کمالِ شعرِ (طریقت) بهِ مُنتهاست

( صفحه جدید )۩#محمد مهدی #طریقت

ادامه نوشته

مجموعه اشعار : اکنون منیژه وَش توئی از غصه فرهادم هنوز (خلدستان)

۩۩۩☫ برآستان جانان (طریقت )مولانا ☫۩۩۩

از وجــود خـود چو نی گـــشتم تهی
نيـــست از غــيـر خـــدايــم آگـــهــی
چونكه من من نيستم،اين دم زِ هوست
پيش اين دم هر كه دم زد، كافر اوست
گرچه قرآن از لب پيغمـــبر است
هركه گويد حق نگفته، كافر است
دو دهان داريم گويا، همچو نــی
یک دهــان پــنهان در گـرمای دی
يك دهان نالان شده سوی شما
هاي و هويی برفكنده در سما
ليك داند هر كه او را منظر است
كين زبان کز سِّرِ عالی هم سر است
دمبدمِ اين نای از دم‌های اوست
های وُ هوی روح از هيهای اوست

آهسته شب ها بی کسی پیوسته آغوشم کند
آوارگــی، دیوانگـــی همسـایـه بر دوشــم، کند

از ماجرای دوستی : صدها هزاران داستان
در هر هزار وُ یک شبی القصه در گوشم کند

آید زِ آن آغوشِ دور آن عطر پیراهن فروش
آن عطر پیراهن سروش هردَم سیه پوشم کند

هردم سیه پوشم ولی! از عشق مدهوشم، ولی
رضوان منیژه ماه وَش چون سرکه در جوشم کند

خواهی جوابم را بده، خواهی جوابم را مده
من یک تماس خسته ام ترسم فراموشم کند!

اکنون منیژه وَش توئی از غصه فرهادم هنوز
حافظ (طریقت) روز وُشب سعدیِ مغشوشم کند

***

✍️محمّدمهدی طریقت

ادامه نوشته