شعر (طریقت)  دلربا وُ دیدنی تر + هفت سین=>   ۱۴۰۴ دیوان(خلدستانِ) ای جان حانِ => آرزو کن

۩۩☫اشعار :گل یار(طریقت) غزل ۩۩۩

در قمارِ عاشقی، کامل به جانان‌ باختم
جانِ جانان را به چشمانی مسلمان باختم

هر مسلمانی بوَد، فارغ ز حیلت در جهان
من قماری را به گیسویی پریشان باختم

چشم وُ ابروئی که اول بُرد انکار مـــرا
این و آن می کرد، اول این وُ بعد آن باختم

گفت: اوّل قولِ آزادی به جانت می دهم
در اسیری جانِ جانان را به ایشان باختم

در ازل دیوانه بودم بسته در زنجیرِ عشق
تا اَبد طغیانِ دل: با دین وُ ایمان باختم

من ملک بودم،بهشتِ حوضِ کوثر داشتم
بویِ سیب آمد بشر ، آدم به انسان باختم

بوی سیب آیاتِ روشن داشت‌از ربّی ودود
خوشه ی انگور ، گندم ،‌را شتابان باختم

لیلی موعود : موجودی ،ِ‌من اجبار نیست
مَسلکِ پیر (طریقت) نامسلمان باختم

که گر به جان رسد از دست دشمنانم کار

ز دوستی نکنم توبه همچنان ای دوست

ای جانِ جانِ جانم، تو جانِ جانِ جانی

بیرون ز جانِ جانْ چیست آنی و بیش از آنی

بس کز همه جهانت جُستم به قدر طاقت

اکنون نگاه کردم تو خود همه جهانی

هایده نوروز آمد

۩ سبک شعر=سبک مار (طریقت )

خوش آمدید... ۱۴۰۴ شعر ۩۩۩ ۱۳۴۴

سیب شود رویتان سرخ وسپیدوقشنگ

سبز شود جا نتان سـبزوبلند وکمند

دورجهان کا متان از کـَرم کردگار

سکه شـود کارتان از یـَد پروردگار

سایه ی عمرت بلندگردش این روزگار

طبع بلندت بلند همچو بهاران بهار

پُـر زحلاوت شود چون سمنو زند گی

عرق سعادت شود شیوه ی این بندگی

شیوه ی این بندگی گوهر تابندگی

گوهر تابندگی مظــهر فرخندگی

عید که آمد رود عید دگر زنده باد

گوهر رخسارتان خُرم و پاینده باد

ادامه نوشته

سبک شعر=سبک مار (طریقت )خوش آمدید... ۱۴۰۴ شعر

۩☫ سبک شعر=سبک مار (طریقت )خوش آمدید... ۱۴۰۴ شعر ۩۩۩ ۱۳۴۴

سیب شود رویتان سرخ وسپیدوقشنگ

سبز شود جا نتان سـبزوبلند وکمند

دورجهان کا متان از کـَرم کردگار

سکه شـود کارتان از یـَد پروردگار

سایه ی عمرت بلندگردش این روزگار

طبع بلندت بلند همچو بهاران بهار

پُـر زحلاوت شود چون سمنو زند گی

عرق سعادت شود شیوه ی این بندگی

شیوه ی این بندگی گوهر تابندگی

گوهر تابندگی مظــهر فرخندگی

عید که آمد رود عید دگر زنده باد

گوهر رخسارتان خُرم و پاینده باد

ادامه نوشته

خلدستان:غزل پیر(طریقت )ضرب المثل +غزلیات(سبک مار)

۩۩☫حکایت کردندی ✍(حکایات حکیمانه) پاچه خواری ۩۩

حکایت کردندی : روزی سفره ای گسترانیده و کله پاچه ای بیاوردندی.
سلطان فرمودندی:در این کله پاچه اندرزها نهفته اندی.
سپس لقمه نانی برداشت و یک راست " مغز " کله را تناول نمودندی ، سپس گفتندی: اگر می خواهید حکومتی جاودان داشته باشید، سعی کنید جامعه را از " مغز " تهی کنید. سپس " زبان " کله پاچه را نوش جان و فرمودندی:اگر می خواهید بر مردم حکمرانی کنید " زبان " جامعه را کوتاه و ساکت کنید. سپس " چشم ها و بناگوش " کله پاچه را همچون قبل برکشید و فرمودندی: برای این که ملتی را کنترل کنید، بر چشم ها و گوش ها مسلط شوید و اجازه ندهید مردم زیاد ببینندی و زیاد بشنوندی. وزير اعظم عرض کردندی:پادشاها! قربانت بروم حکمت ها بسیار حکیمانه بودند، اما جواب شکم ما را چه می دهندی؟
ذات ملوكانه، در حالی که دست خود را بر سبيل های چرب خویش می کشیدندی، با ابروان خود اشاره ای به " پاچه " انداختند و فرمودندی: شما " پاچه " خوردندی و " پاچه خواری " را در جامعه رواج دهندی تا حکومت مان مستدام بماندی...!

دلم آشفته ی آن مایه ناز است کنون

مرغ پر سوخته در پنجه باز است کنون
جان به لب آمد و لب بر لب جانان نرسید
دل به جان آمد و او بـند نــواز است کنون

گر چه بیگانه زخود گشتم و دیوانه زعشق

یار عاشق كش ما گلشن راز است کنون

***
آنجا كه تویی نیست كسی را گذر این جا

از بی كسی من كه رساند خبر این جا

از دام تو چون نیست مرا فكر رهایی

دل را چه غم از ریختن بال و پر این جا

از ناله ی به جــا كه بتان پا نگذارند

بگذار تو پا تا بگذارند سر این جا

در كنج غم ار هجر تو میمیرم و شادم

البته كه اغیار ندارند زحالم خبر این جا

گویند:(طریقت)به كجا جای رفیق است

گویم :همه جا از همه جا بیشتر این جا


۩#خــُلدستان طریقت ( #غزلیات )۩# محمد مهدی طریقت

ادامه مطلب...یکی برای همه#همه فدای یکی <<<<...

غزل پیر(طریقت )ضرب المثل +غزلیات

ادامه نوشته

خلدستان :تنهایی (شاعر )که جفا نیست؟ به نوروز =>غزالِ مدرسه وُ خانقه (طریقت) شد

۩۩۩☫ غزل پیر(طریقت )ضرب المثل +غزلیات) ☫۩۩۩

اَیُهـاالناس: خــداوند بــوَد یار همه
خلق الناس:گشاید گِره از کار همه

خواهی ار پردهء اسرار تو هرگز ندرد
پَرده زنهار مکن پاره ز اسرار همه

مدعی تا ننهد بر سر دیوار تو پای
پای زنهار مَنِهِ بر سر دیوار همه

نکشد بارِ غم و مِحنت وُ دردِ همگان
همگان نیز نه هموار کشد بار همه

یکدگر راهمه اعضای پسندیدهء خلق
نه بنی آدم از آن است به آزار همه

زرد رویی نکشی گر همه مهرت پاک است
کی گرفتی تو به ناکامی ایام، ز رخسار همه

شد طرب دور چنان از دل افسرده دلان
عاقبت می شودت شاد ز دیدار همه

بس‌که آلوده به تزویر بوَد کرده‌ی ما
تکیه دیگر نتَوان کرد به کردار همه

گهر فضل مکن عرضه‌ی بر بی‌خردان
که ندانند در این جامعه مقدار همه

کس نپرسد ز کرم حال دل زار تو را
تا نپرسی ز کرم حال دل زار همه

نکنم بندگی خلق که با عزت نفس
نیستم چون دگران بنده‌ی دیدار همه

اَیُهـاالناس:(طریقت) زده ضرب المثلی
خلق الناس:به کردار ،به پندار ،به گفتار همه

✍️محمّدمهدی طریقت



چشمان سیه کار خدا نیست؟ به نوروز
دیدار رخت قسمت ما نیست؟ به نوروز
حقآ که شده این دل سرگشته سرایت
فرزانگی‌ام دست شما نیست؟ به نوروز
پاییزِ ورق زرد وُ بهاران همه سرسبز
این فاصله رنگ وُ ریا نیست؟ به نوروز
رنگ رخ تو سرخ و قشنگ،است شقایق
رنگ رخ من رنگ طلا نیست؟ به نوروز
چون پیک تو آمد به مشامم، شده ام مست
لبخند تو همدست صبا نیست؟ به نوروز
مسلم شده ای، تا همه تنها بگذاری؟
تنهایی (شاعر )که جفا نیست؟ به نوروز
تو چرخ فلک هستی و من شاعرِ چرخت
این چرخِ فلک کار خدا نیست؟ به نوروز

چراغ چرخ فلک شمع گشت پروانه

مرا ز حال تو هرگز نبود : پروا، نِــه

خِرد به وَصف مجانین عشق می‌فرمود

زِ بوی سنبل زلف تو گشت دیوانه

به گیسوان پریشان، که خاطرات پریش

هزار جان گرامی فدای مستانه

من‌ِ رمیده ز مذهب ز پا فتادم دوش

نگار خویش بجویم: نگارِ بیگانه

غزل ، غزل بسرایم به نازِ چلچله ها

تمامِ شعر وُغزل شد:فسون وُ افسانه

بر آتشی بنشانم سپند، دود افزا

به غیر خال سیاهش که گشت دُرّ دانه

به مژده، جان به صبا داد ظهر هم نفسی

زلال روی تو را می چشید فرزانه

مرا به دور لب انجمن چه پیمانی

که بر زبان نبرم جز شراب وُ پیمانه
غزالِ مدرسه وُ خانقه (طریقت) شد
فتاد در سر شاعر هوای میخانه


۩#خــُلدستان طریقت (صفحه جدید )۩#✍ محمد مهدی #طریقت

ادامه نوشته

خلدستان :رسیده نوبت پایان  و لی ...  نمی‌دانی!=>رسید آخر اسفند وُ  بند  پایانی

۩☫ سبک شعر=سبک مار (طریقت )خوش آمدید... ۱۴۰۴ شعر ۩۩۩ ۱۳۴۴

رسید آخر اسفند وُ بند پایانی
قسم نمی دهم وُ مطمئن نمی‌مانی

تو در جهان کنون لاجرم عوض شده‌ای
بهار می رسد آخر چرا پریشانی

بهار تازه به راهست، بهار نزدیک است
زمانه طی شده آخر چرا زمستانی

شکوفه می شکفد نسلِ دیگری در راه
برای عید عزا از قضا گریزانی

شبی که لحظه ضرب الاَجل فرا برسد
رسیده نوبت پایان و لی ... نمی‌دانی!
***

ترانه خواندی و پایان ماجرا ماندی
بهانه کرده ای وُ سر رشته بلا ماندی

تو از دیار کدامین عذاب آمده ای
ادای عشق درآورده ای کجا ماندی

درون ماهی و ُشاهان اریکهء حسرت
گمان کنم که درونی به ابطلا ماندی

بنام نامی صبح اَذل که جاوید است
طلوعِ صبح قیامت تو در صبا ماندی

بهار می رسدوُ چهره تو را دیدن
تمام قصه شیرینِ تلخ راشما ماندی

چه روزگار قشنگی چه لحظه نابی
جلای خاطر جاوید بی دوا ماندی

رسیده نوبت پایان زندگی زیباست
رسیده آخر اسپند نا خدا ماندی

✍️محمّدمهدی طریقت


۩#خــُلدستان طریقت (صفحه جدید )۩#✍ محمد مهدی #طریقت

ادامه نوشته

خلدستان :دی پیر مغان گفت: (طریقت) غزل افروز + اَلمنةُ لله که بت خانه اندیشه خراب = طریقت

۩۩۩ ☫ اَلمنةُ لله که بت خانه اندیشه خراب = طریقت☫۩۩۩

***

پدر یعنی دولت. مادر یعنی وطن
تنها مایه نجات، همتِ فرزندان.

از پدر کاری بر نمی آید

جان فدای دلی که خون ایران : به سر داری از جنون ایران
از غم و رنج خود فزون ایران: همدم نای ارغنون ایران

شب نشین ترانه ها ایران: قصه گوی بهانه ها گردد
رونق آشیانه ها ایران : جرعه ی جام لاله گون ایران

جان فدای وطن شود ایران : عاشق و بیقرار شد شیران
محرم رمز و راز ها ایران: جاده پیمای بی سکون ایران

شعله گیرد به خامه ها ایران : در تب و تاب چامه پیران
به تمنای نغمه ها ایران : واژه در واژه ها فسون ایران

دل همان به که بهترین ایران : بین هر حلقه ای نگین باشد
گرچه پاینده در زمین ایران : از مکان و زمان برون ایران

ای فدای دلی که با ایران: می سپارد سری به هر پیمان
مُلک ما بامداد جاویدان :خالی از حرف چند و چون ایران

روایت خلدستان :(طریقت) از حکایت پدری که(دولت)و مادری همچمن ایران در نوشته های ایران : ایمان ،خانواده ای هست مفلوک.کار پدر بدان جا کشیده است که مجبور است طلای مادر بفروشد تا نانِ سفره ی فرزندان فراهم آورد و البته بیش از آن را نیز خرجِ خود کند.به پدر چه خواهید گفت؟ بی کاره؟ مفلس؟ معتاد؟

هرچه خواستید بگویید اما بدانید که از چنین مردی بایستی ناامید بود. اگر کسی به فکرِ نجاتِ چنین خانواده ای باشد، تنها به فرزندانِ جوان امید خواهد بست.مادر یعنی وطن. طلا یعنی نفت. پدر یعنی دولت…این مُلک، پدرانی داشته است که برای حکومت، نه طلای مادر که خودِ مادر را نیز فروخته اند! در چنین خانواده ای تنها مایه ی نجات، همتِ فرزندان است… از پدر کاری بر نمی آید

ماییم زمستان و بهارانِ اَجــل را

هی بدرقه کردیم، قطارانِ اَجــل را

صد دانه نهادیم و دل از دام بریدیم

ما صید تو بودیم، شکارانِ اَجــل را

در گردش این رود بجز برگ ندیدیم

سیبی که نیفتاد، اَنارانِ اَجــل را

در غار نشستیم و دل از وحی بریدیم

ما لنگ تو بودیم، نگارانِ اَجـــل را

گفتیم(طریقت) بسُرا شعر تو آمد

پیکی ندوانیم وُ سوارانِ اَجـــل را

< ادامه مطلب <<

باغ من خوانسار از باغ ِ اِرَم ، شیرازتر
باغ ها نازند امّــا باغ من ، شهـــنازتر

ساز بردارم چراغانی کنم من باغ را
چنگ بنوازم ولی از چنگ تر، نو سازتر

چشمهء خوانسار در نصف جهان مشهور تر
نیم دیگر می شود ، امّــا ، بلند آوازتر

گشته ام دیوان سعدی را ولی عیبی نبود
از حجاز و از عراق اینجا بُوَد ، ایجازتر

چشمه های باغ من ، هوش از سر اهواز رفت
چشم وا کردند وُ دیدند چشمه چشم اندازتر

انجمن جادو عبورم داد،از بن بست غم
پایتخت زاگرس شد از عسل اعجازتر

شاعرِ اهل(طریقت) چون رباعی می سرود
مطلع بیـــت الغزل پایانی از آغــــاز، تَر

رُباع در لغت به معنی چهارگان و هر چیزی است که چهار جزء داشته باشد. به همین ترتیب، رباعی یا چهارتایی یکی از قالب‌های شعر فارسی است که چهار مصراع دارد. بسیاری رباعی را یک قالب شعری ایرانی خالص می‌دانند.در اشعار قدیمی فارسی به جای رباعی از واژه های دوبیتی و ترانه استفاده می‌شده است که البته امروزه دوبیتی در شعر فارسی با رباعی تفاوت‌هایی دارد و ترانه نیز مفهومی جدید به‌ویژه در موسیقی پیدا کرده است. در گذشته به رباعی بیت نیز می‌گفته‌اند که مفهوم امروزی این واژه نیز با گذشته تفاوت دارد. چهاردانه و چهارخانه از دیگر واژه‌هایی است که به رباعی اطلاق (بر وزن:» لا حول ولا قوة اِلا بِالله» ) ساخته می‌شود.

اَلمنةُ لله که بتخانه ی اندیشه خراب

ناقوس کلیسا زده شد : باده ی ناب

در انجمنی هر که تو بینی جم و دارا

محتاجی مردم همگی روی حساب

سیرابی وُ لب تشنگی از هم نشناس

ایرانِ پُر آسایش ما عین عذاب

دستار به سر در طلب گوهر مقصود

بس تشنه فرو مُرد ندانست که آب

گر کبک غزل هم نزند قهقه ی ذوق

افتادگی آموز : که در چنگ عقاب

توفیق رفیق است اگر عازم کاری

بشتاب به سرمایه ی توفیق شتاب

دی پیر مغان گفت: (طریقت) غزل افروز

اشعار رموز است ولی بیهده یاب

****

در هر کتاب شِکوِه ز دنیا چرند نیست
پیدا بُوَد که مَردمِ دانا چرند نیست

آسودگی مجوی به گیتی در انجمن
بر طاق هفت گنبد مینا چرند نیست

فرزانگان نُخبه ی این روزگار پست
فرزندهای آدم و حَوّا چرند نیست

فخر جهانیان و جهان اُوجِ کائنات
کُتّاب صنع با قلم لا چرند نیست

ما غافلیم و عبرت آیندگان ما
بر سنگ قبر با خط خوانا چرند نیست

دیوانگان عشق به دیوان زندگی
دستور ، بهر سلسله ی ما جرند نیست

(شاعر)طمع مدار" به امّا، اگر " نشست
این نکته را به شَهپَر عَنقا چرند نیست

***

آنکه نگذاشت نعره‌ای بزنم
غــزلی را فــشرده در دهنم

من‌که یک عمر زخم خوردم از او
منِ من نیست، لاجرم که ، "منم"

بسکه با خود همیشه در جنگیدم
جای سالم نمانده بر بدنم

دل بریدم ز هرچه ، نیکوئی
باید از هرچه نیک دل بکَنم

بعد عمری عزا، خدا را شکر
ای (طریقت) سفید شد : کفنم

‌برگ زردی با سماجت شاخه را چسبیده بود

دست‌های خویش و دامان تو‌ام آمد به یاد

سهیل_محمودی[گل]

خونین‌تر از آنم‌ که ببینی (طُ)دلم‌ را
پیراهن عثمان مکن آب وُ گِلم را

یک عمر در آغوش تو می‌زیستم امروز
امروز به فردا این جَدَلم را

هر بار که می خواست احادیث بگوید:
گفتم بگذارید ببندم دهن مُبتذلم را

از بغض فروخورده به جز داغ ندیدم
اِمروز کجائید بگویم غزلم را...

تسکین پدر جلوهء من بود، به عالم !
حالا برسانید به کنعان "عملم " را!

امید به دریا شدنم بود (طریقت)
اشعارِ بیابان شده ی"لَم یَزلم" را ...

شهرخوانسار ست نامی مستعار

نصفهان اسمِ جهان شد نامدار

شهرِ برهان جهان هست و نيست

پایتخت ِ زاگرس :غير تو كيست؟

رشته تسبح شد، در جان تو

قُله کوسیل شد، برهان تو

سر برآر از غيب تا گردی مَثل

كرّ و فرّ طاغيانِ بی عمل

شد وجودت اصفهان را قامتی

مردمانت را نمادِ همتی

شهرمن عشق تو طور ديگر است

شهرمن حُب الوطن بالا تر ست

جرعه جرعه جوشش از جان یافته

چشمه ها اين پیچ وخم را تافته

سر برآر ای شهرِ پنهان در زمين

ای مصلا شهر : دارالمومنين

كفر مطلق نیست در دامان تو

جهل و جادو نیست در سامان تو

بی بهارستان زمين افسرده است

خاك میهن بی تو باغي مُرده است

چون گلستانکوه باشد پایدار

این شکوه و فَرّهمیشه ماندگار

شهر تابستان و عدل و اعتماد

ای دیار مردمان بی فساد

سربرآر از غيب عالم ای وطن


***

سر از دنیا برون آورد خورشید

چنان بر سینۀ عالم درخشید

غزالی داشت، بر نظم من آویخت

فروغی داشت، بر روی تو رَخشید

سر از دریا برون آورد عالم

شبی بر سینۀ مهشید فرشید

مرا پیر مغان ، باید (طر یقت)

جَم وُ جامِ جم وُ، جمشید،جمشید

✍️محمّدمهدی طریقت


۩#خــُلدستان طریقت (صفحه جدید )۩#✍ محمد مهدی #طریقت

ادامه نوشته

سبک شعر=سبک مار (طریقت )خوش آمدید... ۱۴۰۴ شعر  سیب شود رویتان سرخ وسپیدوقشنگ+ سبک شعر

۩☫ سبک شعر=سبک مار (طریقت )خوش آمدید... ۱۴۰۴ شعر ۩۩۩ ۱۳۴۴

سیب شود رویتان سرخ وسپیدوقشنگ

سبز شود جا نتان سـبزوبلند وکمند

دورجهان کا متان از کـَرم کردگار

سکه شـود کارتان از یـَد پروردگار

سایه ی عمرت بلندگردش این روزگار

طبع بلندت بلند همچو بهاران بهار

پُـر زحلاوت شود چون سمنو زند گی

عرق سعادت شود شیوه ی این بندگی

شیوه ی این بندگی گوهر تابندگی

گوهر تابندگی مظــهر فرخندگی

عید که آمد رود عید دگر زنده باد

گوهر رخسارتان خُرم و پاینده باد

ادامه نوشته

خلدستان : ادبیات فارسی (سبک شعر) صاحب :سبک طریقت ۱۴۰۴=سبک مار : ادبیات فارسی  ۱۳۴۴

خلدستان : ادبیات فارسی (سبک شعر) صاحب :سبک طریقت ۱۴۰۴=سبک مار : ادبیات فارسی ۱۳۴۴

۩☫ سبک شعر=سبک مار (طریقت )خوش آمدید... ۱۴۰۴ شعر ۩۩۩ ۱۳۴۴

سبك در لغت به معناي گداختن و به غالب ريختن زر و نقره است و در اصطلاح ادب روش و شيوه اي است كه هر شاعر يا گوينده اي به وسيله آن احساس و ادراك خود را بيان مي كند.

همانطور كه زبان بنا به مغتضيات زمان و مكان تحول و تكامل مي يابد سبك و شيوه بكار بردن كلمات تحت تاثير تحولات جامعه تغيير مي كند. با شناخت سبك هر شاعر يا نويسنده ميتوان به بسياري از خصلت هاي رواني، اخلاقي و انديشه هر شاعر پي برد. از نيمه قرن سوم تا كنون آثار ادبي ايران را به اغتضاي زمان با جند سبك نگارش يافت.

سبك هاي كهن شعر فارسي را به 4 دسته :

1- سبك خراساني

2- سبك عراقي

3- سبك هندي

4- دوره بازگشت

تقسيم كرده اند البته اين تقسيم بندي پايه علمي معتبري ندارد و بيشتر بر جنبه زماني و مكاني آن توجه شده است.

1- سبك خراساني: (ساماني)

از اواسط قرن سوم تا قرن ششم رايج بوده وبه اين جهت آن را سبك خراساني گفته اند كه اغلب گويندگان و نويسندگان از سرزمين خراسان و ماوراء النهر برخواسته اند. سبك شاعران عهد ساماني و غزنويان را سبك خراساني مي گويند

از ويژگيهاي سبك خراساني عبارتند از:

1- لحن ساده و روان و عاري از هرگونه تركيبات دشوار و پيچيده و واژه هاي عربي در آن به ندرت ديده مي شود.

2- مضمون مدح، پند و اندرز ، وصف شخصيت و شرح فتوحات پادشاهان و غيره

3- غالب شعري قصيده مي باشد.

4- تعبيرات و تشبيهات ساده و ملموس ميباشد.

از استادان اين سبك مثل رودكي و فردوسي و عنصري و فرخي و منوچهري مي توان نام برد

2- سبك عراقي

اين سبك در حوزه عراق عجم و آذربايجان از اواخر قرن ششم تا قرن نهم رايج بوده

از ويژگيهاي اين سبك عبارتند از:

1- بكار بردن واژه هاي عربي و ضرب المثل ها و آيات و روايات

2- غالب شعري غزل است و غزل جاي قصيده را مي گيرد

3- مضمون اشعار اخلاقي- تربيتي و پند و اندرز است

4- بكار بردن صنايع لفظي و معنوي و در نوشته هاي خود از استعاره و كنايه و ديگر صنايع ادبي استفاده مي كردند

5- ورود عرفان و تصوف

از نمايندگان اين سبك حافظ و سعدي و مولوي و نظامي و خاقاني و غيره ...

3- سبك هندي يا اصفهاني:

از قرن 9 تا 13 رايج بوده است . به علت استقبال دربار ادب پرور هند از شاعران فارسي و عدم توجه پادشاهان صفوي گروهي از شاعران به هندوستان رفتند و در آنجا به كار شعر و شاعري پرداختند. به واسطه دوري از زبان و در بيان مفاهيم و به سبب تاثير زبان و فرهنگ هندي و ديگر عوامل محيطي سبك هندي بوجود آمد

ويژگيهاي سبك هندي عبارتند از:

1- بكار بردن مزامين و معاني پيچيده

2- آوردن تركيبات غريب و نا آشنا و كلمات نامانوس

3- بكار بردن كنايات و استعارات دور از ذهن

4- استفاده كردن از لغات مهاوره اي و الفاظ بازاري ا

از نمايندگان اين سبك وحشي بافقي صاحب تبريزي و بيدل و سليم تهراني

4- دوره بازگشت:

از اوايل قرن 13 تحولي در شعر فارسي پديد آمد گروهي از گويندگان به سبك هندي كه كلام به نابودي كشيده شده بود اهميت ندادند و به پيروي از سبك شعرايي از قبيل فرخي منوچهري خاقاني و سعدي پرداختند. بازگشت ادبي سبك خاصي نيست بلكه نوعي تقليد است از گذشته. يعني تقليد از سبك خراساني و عراقي. چون كلام در سبك هندي پيچيده مي شود سير نزولي پيدا مي كند و شاعران از سبك شاعران قديم پيروي مي كنند كه در رأس آنها مشتاق و هاتف و عاشق اصفهاني و آذر بيگدلي قرار دارد. از ديگر شاعران اين سبك قا آني و سروش اصفهاني و نشاط اصفهاني را مي توان نام يرد.

شعر معاصر

به مجموعه اشعاري كه در نيم قرن اخير خارج از روش قديميان (متقدمان) سروده شده است مي گويند.

شاعران پس از مشروطيت در جستجوي قالب هاي تازه برآمدند از نخستين نمونه هاي موفق قطعه معروف دهخدا (يادار ز شمع مرده ياد ار) بعد از دهخدا برخي از شاعران معاصر از قبيل ملك الشعراي بهار و ابوالقاسم لاهوتي به ساختن دو بيتي هاي پيوسته پرداختند. در همان هنگام نيما يوشيج به نشر شعرهايي پرداخت كه در آنها علاوه بر تازگي در بيان تشبيهات و استعارات وزن هاي عروضي شعر فارسي به شيوه قديم رعايت نكردند به اين گونه شعرها شعر آزاد يا نيمايي مي گويند.

شيوه شعر هاي دوره معاصر:

1- شعر نيمايي يا آزاد

2- شعر سپيد

3- موج نو

1- شعر نيمايي يا آزاد:

اين گونه شعر ها داراي وزن عروضي هستند اما مصراع ها از لحاظ طول مساوي نيستند و بر حسب ضرورت كوتاه و بلند مي شوند. شاعر در بكار بردن قافيه آزاد است مثل اخوان ثالث

2- شعر سپيد:

شعري كه وزن ندارد اما موسيقي كلمات جبران كمبود وزن را مي كند. در واقع تقليدي از نثر مسجع و مصنوع است.

3- موج نو:

آهنگ و وزن و قافيه ندارد و فرق آن با نثر در تخيل شعري است و بنيان گذار آن احمد رضا احمدي مي باشد

نثر:

در لغت به معني افشاندن و پراكندن است و در اصطلاح ادب فارسي به سخني كه غير منظوم باشد و يا شعر نباشد نثر مي گويند. قديمي ترين نمونه نثر كتاب مقدمه شاهنامه منصوري است. نثرهاي قديم از نظر زبان و بيان با نثرهاي جديد تفاوت دارد به نثر فارسي از اواخر قرن سوم تا زمان مشروطه نثر قديم و از مشروطه تا امروز را نثر معاصر مي گويند.

سبك هاي نثر فارسي :

1- مرسل (ساده و روان):

نثري است ساده و روان و فاقد آرايه هاي ادبي و همچنين لغات و اصطلاحات پيچيده در اين نثر ديده نمي شود . از ويژگيهاي اين سبك كوتاهي جملات و كمي لغات عربي و ايجاز و اختصار و مطابقت دادن عدد و معدود و غيره ست مانند سفرنامه ناصر خسرو و كيمياي سعادت و قابوس نامه و سياست نامه

2- نثر مسجع:

(يعني قرينه ها داراي سجع است) سجع در لغت به معني آواز كبوتر و در اصطلاح آوردن 2 كلمه هماهگ در پايان جمله هاي قرينه

نثر به منزله قافيه در شعر است مانند مناجات نامه خواجه عبداله انصاري و گلستان سعدي

3- نثر فني و مصنوع:

در اين نوع نثر سجع هاي متوالي لغات تركيبات و اصطلاحات دشوار به گونه اي افراطي به كار گرفته شده است مانند جهان گشايي جويني و مرزبان نامه و كليله و دمنه

انواع سجع:

1- متوازي

2- متوازن

3- مطرف

1- در سجع متوازي آن است كه 2 كلمه قرينه در وزن و حرف آخر يكسان باشند

هر كه سخن نسجند در جوابش برنجد

متوازي متوازي

2- سجع متوازن آن است كه 2 كلمه قرينه در وزن يكسان باشد ولي در حرف آخر با هم اختلاف داشته باشد

فلان را اصلي صاف و تينتي پاك

متوازن متوازن

3- سجع مطرف 2 كلمه قرينه در دو حرف آخر يكسان ولي در وزن اختلاف داشته باشد

هر كه خيانت ورزد پشتش از حساب بلرزد

مطرف مطرف

ويژگي نثر امروز:

تحولات ادبي زبان فارسي را از نهضت مشروطيت تا به امروز كه دوره نو انديشي و بيداري مردم است. مهمترين عواملي كه در دگرگوني و تحول زبان و ادب فارسي نقش عمده داشته عبارتند از:

1- تاسيس مدرسه دارالفنون توسط امير كبير

2- ورود صنعت چاپ به ايران

3- گسترش روزنامه نويسي

4- پيشرفت امر ترجمه و نشر آثار اروپايي

5- آشنايي ايرانيان با ادبيات اروپايي

در نيمه اول صده چهاردهم دگرگوني هاي بزرگي در اوضاع اجتماعي و سياسي ايران پديد آمد كه اين دگرگوني ها خواه و نا خواه در ادبيات تحولي ايجاد كرد و در محتوا مضمون و سبك سخن دگرگوني مهمي را به وجو آورد.

مهمترين تغييراتي كه در نثر معاصر ايجاد شد عبارتند از:

1- زبان نوشته ها به زبان مردم نزديك شد يعني در اين دوره مثل ها و قصه ها و زندگي مردم عادي به ادبيات راه يافت

2- موضوع و محتواي نوشته ها تغيير كرد و واقعيت هاي زندگي و دردهاي اجتماعي و بحث در مورد حكومت و دولت فضاي شعر و نثر را تحت تاثير قرار داد

3- طنز و لطيفه هاي انتقادي در ادبيات اين دوره افزايش پيدا كرد و كساني چون دهخدا راه را براي نويسندگان روزنامه ها مجلات و داستان هاي انتقادي گشودند

4- زبان نثر ساده شد و آرام آرام واژه هاي مترادف خشك و نا آشنا كم رنگ شد

5- پيدايش يك رشته كار علمي و تحقيقي در زمينه ادبيات معمول شد.

و كساني چون دهخدا ملك الشعراي بهار و سعيد نفيسي و فروزان فر و همايي و غيره فصلي تازه در ادبيات ايران گشودند

نگارش:

نگارش به معني نوشتن است. اگر نويسنده بتواند آنچه را كه در ذهن خود دارد بي كم و كاست روي كاغذ بياورد به نگارش دست زده است. پس مقصود از نگارش رساندن پيام از سوي نويسنده به خواننده است. به هر نوشته كه بتواند افكار و اهداف نويسنده را به خواننده منتقل سازد آن نوشته كامل تر و رساتر است.

نگارش يكي از وسايل مهم اطلاعات به حساب مي آيد زيرا بيشتر تصميماتي كه مسئولان و سازمانها مي گيرند بر اساس گزارشاتي است كه دريافت مي كنند و اگر در تهيه آن دقت نشود منشع بسياري از زيانها مي شود. بكار بردن لغات و اصطلاحات و عبارات ساده درخور فهم خواننده به نوشته ارزش و اعتبار مي دهد

راههاي كسب مهارت در نگارش:

1- دائم نوشتن

2- خواندن

1- دائم نوشتن: نوشتن تنها با خواندن كتابهاي آئين نگارش و آداب نويسندگي امكان نويسندگي براي كسي ميسر نمي شود از اين رو بايد حدالامكان دائم نوشت.

2- خواندن: وقتي نوشته اي را مي خوانيم علاوه بر اينكه از محتوا و مفهوم آن بهره مند مي شويم ناخودآگاه نكاتي از لحاظ نگارش مي آموزي و به اين ترتيب با خواندن نوشته هاي مختلف انشاي ما روان تر مي شود و درست نوشتن و خوب نوشتن براي ما عادت مي شود

اصول نگارش:

نكاتي كه در نگارش بايد مورد توجه قرا گيرد عبارتند از:

1- فكر كردن پيش از نوشتن

2- توجه به هدف و موضوع و طرح

3- در نظر گرفتن خواننده

4- تعريف جمله و اقسام آن و نحوه كوتاه كردن جمله

5- ترجيح ساده نويسي بر پيچيده نويسي

6- بكار بردن افعال در وجه معلوم

7- پرهيز از بكار بردن لغات و تركيبات دور از ذهن

8- رعايت قوائد دستور زبان

9- رعايت نشانه ها و نكات مربوط به نشانه گذاري و همچنين آشنايي با آئين نگارش

10- بيان حقايق بدون قصد برانگيختن احساسات خواننده

11- نوشتن به طرز صحبت كردن نيمه رسمي

مشخصات يك نوشته خوب از لحاظ مفهوم عبارتند از:

1- پاسخ گوي نياز معنوي و روحي و اعتقادي مردم

2- خواننده را نسبت به مسئوليت خويش در برابر خدا و خلق آگاه سازد

3- ذوق و استعداد نهفته را بيدار كند

4- آگاهي و رشد اجتماعي و سياسي مردم را بالا ببرد

5- حوادث تازه زمان را نمايان سازد

6- جامعه را به سوي پيشرفت و سعادت و كمال رهنمون سازد.

نوشته هاي قديم از نظر نگارش:

از نظر شيوه نگارش نوشته هاي قديم را به 3 درجه 1- عادي 2- عالي 3- متوسط تقسيم كرده اند. اليته اين نوع تقسيم بندي در مطالعه آثار پيشينيان و تحقيقات ادبي سودمند است.

1- نوشته هاي عادي:

نوشته اي است ساده و روان كه عاري از آرايه هاي لفظي و معنوي است. نوشته هايي كه نزديك به زبان گفتاري است در رديف اين نوع نوشته ها قرار مي گيرد.

2- نوشته هاي عالي:

نوشته هايي را كه در آن تشبيهات و استعاره ها و صنايع بكار رفته باشد و نويسنده تلاش مي كند كه از نظر تخيلات شاعرانه و توازن كلمات سخن خود را به شعر برساند.

3- نوشته هاي متوسط:

نوشته هايي هستند كه در آن نثر عالي و عادي به هم آميخته مي شوند يعني در عين فصاحت ساده و روان هستند

نوشته هاي جديد:

1- وصفي

2- نقلي

3- تحقيقي

4- نامه نگاري

نوشته هاي جديد از لحاظ موضوع:

1- نوشته هاي وصفي :

نوشته هايي هستند كه از مناظر مختلف طبيعت مانند غروب و طلوع و فصلهاي مختلف و غيره سخن به ميان آورده مي شود. كار اصلي نويسنده در اين نوع نوشته ها تعريف و وصف است. نويسنده در اين نوشته از نيروي تصوير و تخيل كمك مي گيرد و موضوع را طوري وصف مي كند كه خواننده صحنه هاي گوناگون را در چشم خود مجسم مي كند.

2- نوشته هاي نقلي

اين نوع نوشته ها به نقل و بيان حوادث جهان و اتفاقات گوناگون روزگار اختصاص دارد يا به صورت داستان يا به صورت تاريخ نوشته مي شود.

3- نوشته هاي تحقيقي:

دراين نوشته ها از مسائل علمي ادبي اجتماعي و فلسفي بحث مي شود و جنبه بحث و تحقيق دارد و نوسنده بايد نظرات خود را با دليل و برهان بيان كند

4- نامه نگاري:

از نوع ديگر نگارش، نامه نگاري در ميان مردم رايج تر است. نامه ها را به دو دسته خصوصي و عمومي (اداري) تقسيم كرده اند

هرگاه فردي در ارتباط با افراد ديگر يا اجتماع براي رفع نيازمنديهاي خود اعم از مادي يا معنوي نامه اي بنويسد نامه خصوصي تلقي مي شود مانند پيام تبريك و تسليت

نامه عمومي (اداري) هر گاه شخصي در مقام و شغل اداري براي سازمان يا موسسه اي نامه اي بنويسد نوشته او جنبه عمومي دارد همچنين كليه مكاتباتي كه از ناحيه وزارت خانه اي انجام ميپذيرد در رديف نامه هاي عمومي قرار مي گيرد.

چند قاعده دستوري براي درست نويسي:

نويسنده بايد مطالب خود را به گونه اي بنويسد كه درست باشد تا نوشته مورد انتقاد ديگران قرار نگيرد و همچنين از دستور زبان آگاه باشد واژه ها را بشناسد و جايگاه آنها را در كلام بداند

1- مطابقت دادن زمان افعال :

يعني اگر مطلب مربوط به زمان گذشته است افعال بصورت ماضي و اگر مربوطه به زمان حال يا آينده نزديكاست افعال آن را در زمان مضارع آورده شود. مثال:

در حمل سال 1346 عده از مردم به نزد ظاهر شاه مي روند و مي گويند چرا در داخل مملكت اصلاحات نمي كنيد و مشكلات را با شاه بازگو كردند. رفتند گفتند

در اين نوشته نويسنده از دو زمان ماضي و مضارع در يك بند استفاده كرده است و افعال مضارع مي روند و مي گويند را با فعل ماضي بازگو كردند در آميخته است.

2- مطابقت صفت و موصوف:

در زبان فارسي بر خلاف زبان عربي صفت با موصوف خود در جمع مطابقت نمي كند و هميشه مفرد است و موصوف با كسره مي آيد

مدارس عالي دوستان گرامي

موصوف صفت موصوف صفت

هر گاه صفت جاي موصوف را بگيرد و در حكم اسم باشد مي توان آن را جمع بست . مثال:

دانايان گفتند انسانهاي دانا گفتند

صفت جاي موصوف موصوف صفت

قاعده جمع بندي: ـ ات ان ين ها ون ـ جاندار بي جان ـ نشانه جمع در زبان فارسي ها و ان است اغلب جانداران را با ان و اشياي بي جان را با ها جمع مي بندند مانند مردان – زنان- كتابها- قلم ها نشانه هاي ديگري كه مخصوص زبان عربي است از جمله ات ين و ون وارد زبان ما شده اند. ـ نشانه هاي ات اغلب در جمع بستن كلمات عربي و در زبان عربي رايج ميباشد كه مورد استفاده ما قرار مي گيرد مانند اطلاعات- افتخارات- موجودات ـ جمع بستن كلمات فارسي با ات جايز نيست مثل دستورات كه بايد دستورها گفته شود مثل فرمايشات و فرمايش ها

بهتر است براي جمع بستن از به كار بردن ين و ون پرهيز كرد و بجاي آن از نشانه ان استفاده كرد مثلا براي مخترعين مامورين معلمين بگوئيم مخترعان معلمان ماموران

فعل مركب:فعلي است كه بيش از يك جزء داشته باشد. در به كار بردن افعال مركب بايد دقت كرد كه بين اجزاي تشكيل دهنده آنها فاصله ايجاد نشود بجاي من هرگز سخن در ميان گفته ديگري نمي گويم بايد نوشت من هرگز د رميان گفته ديگري سخن نمي گويم

كلمات مركب:اجزاي كلمات مركب بايد سعي كرد پيوسته و با هم نوشته شود مانند بزرگداشت- يكشنبه- صاحبدل-

كلمه مركبي كه پيوسته نوشتن دو جزء آن سبب اشتباه يا دشواري در خواندن يا نوشتن كلمه مي شود بهتر است اين دو جزء از هم جدا ولي نزديك به هم نوشته شود مانند هم منزل- هم خانه- ضمانت نامه

تنوين:تنوين مخصوص زبان عربي است و در زبان فارسي نبايد آن را بكار برد بنابراين نوشتن كلماتي از قبيل جاناٌ زباناٌ گاهاٌ و ناچاراٌ درست نمي باشد و بايد به اينگونه نوشته شود به ناچار گاهي جان زباني

حذف فعل به قرينه:حذف در لغت يعني افكندن و در دستور زبان عبارت از آن است كه كلمه يا كلمه هايي را از اركان و ديگر اجزاي جمله به قرينه بياندازند. حذف ممكن است به قرينه لفظي يا معنوي انجام گيرد.

اگر كلمه اي را كه حذف مي كنيم معادل آن كلمه را در جمله داشته باشيم حذف به قرينه لفظي مي گوئيم

اگر كلمه اي را حذف مي كنيم معادلش را در جمله نداشته باشيم و از معني و مفهوم به آن كلمه پي ببريم حذف به قرينه معنوي مي گوئيم.

شرط اساسي حذف آن است كه فعل در تمام جمله ها مشترك باشد يعني فعل حذف شده به همان شكل در جمله آخر آورده شود. مثال:

بازرگاني را شنيدم كه 150 شتر با و چها بنده خدمتكار داشت. (حذف به قرينه لفظي( ( شتر بار داشت و ...)

دوستم به دانشگاه وارد و به كلاس رفت ( اشتباه است چون فعل وارد شد و كلاس رفت هم فعل نمي باشند)

باران رحمت بي حسابش همه جا رسيده و خوان نعمت بي دريغش همه جا كشيده ( حذف به قرينه معنوي . چون است حذف شده بدون اينكه جمله معيوب شود. رسيده است ...كشيده است)

شيوه نگارش اعداد در مطبوعات:

در روزنامه ها و مجله ها بر خلاف متن هاي ادبي و دستور زبان فارسي اصل استفاده از رقم است مگر در موارد استثنايي كه بايد همانند ادبيات از صورت حروف آن بهره جست.

معدود عددهايي كه بايد اعداد آنها با رقم نشان داده شود 1- مبلغ 2- درجه 3-صفحه كتاب 4-شماره مواد قانوني 5- شماره شناسنامه 6- تاريخ تولد 7- ساعت 8- سايز 9- ساعت و غيره

استثناعات اين قاعده:

بر خلاف اصل استفاده از رقم در مطبوعات در برخي از موارد بايد براي نشان دادن شمارش به صورت رياضي همانند ادبيات و دستور زبان فارسي از حروف استفاده كرد

1- اعداد يك رقمي مانند شش نفر- نه لشكر

2- اعدادي كه در آغاز سطر قرار مي گيرند

مثل ده نفر در جاده جان باختند(در اول جمله)

در جاده 10 نفر جان باختند (در وسط جمله)

3- اعداد تقريبي را به صورت حروف نوشته مي شود مثل چهار، پنج نفر در حادثه زخمي شدند.

4- اعداد ترتيبي اعدادي را گويند كه نشان دهنده رتبه معدود باشد مثل رتبه سوم لشگر نهم

5- اعداد غير آماري مانند صد بار گفتم (نشان دهنده كسرت است نه آمار)

تقطيع اعداد چند رقمي:

براي نشان دادن چنين اعدادي از تركيب حروف و اعداد استفاده مي كنند بدين طريق كه هر سه رقم را در رديف قرار مي دهند. قاعده تقطيع براي ارقام پنج رقمي و بالاتر صادق است. اگر رقمي به صورت 268.425.262 داشته باشيم بايد به صورت 268 ميليون و 425 هزار و 262 ريال نوشته شود

خلاصه نويسي:

كم كردن حجم مطالب بدون اينكه در مفهوم و هدف و پيام متن تغيير و كمبودي داده شود به عبارتي ديگر تهيه فشرده مطالب است براي جبران كمبود وقت در گذشته خلاصه كردن كتابها ارزش نداشت ولي در حال حاضر بدليل كمبود وقت انسانها ترجيح مي دهند از فشرده كتابها و نوشته ها استفاده كنند از اين رو خلاصه نويسي جاي خاصي در ادبيات معاصر پيدا كرده است.

فن خلاصه نويسي منحصر به داستان نمي شود بلكه در نمايش نامه ها مطالب روزنامه ها اخبار و غير جايگاه ويژه اي دارد هر نوشته اي را به دو صورت مي توان خلاصه كرد

الف- با حذف مطالب زائد به ترتيبي كه كلمات و عبارات نويسنده تا حد امكان حفظ شود

ب- به صورت نقل به مضمون و كوتاه كردن مطلب

روش اول بيشتر در كوتاه كردن مقاله ها و سخنراني ها و همچنين براي درج در روزنامه ها و مجله ها و يا نشر وسايل ارتباط جمعي معمول است و مي توان آن را (شيوه مطبوعاتي) ناميد در گزارش نويسي بايد از شيوه اول استفاده نمود زيرا يكي از شرايط خلاصه كردن رعايت امانت است براي خلاصه كردن كتابهاي مفصل بخصوص داستانها روش دوم متداول مي باشد.

شيوه خلاصه كردن يك كتاب:

1- مطالعه كتاب و درك كامل از موضوع و مفهوم و هدف نويسنده

2- نكات مهم و مطالب اساسي كه تعيين كننده سرنوشت قهرمان كتاب است در خلاصه نويسي حتما بايد ذكر شود

3- اگر داستان براي يك نتيجه اخلاقي اجتماعي و يا سياسي نوشته شده باشد خلاصه آن نيز بايد چنان باشد كه خواننده را به همان نتيجه راهنمايي كند

4- زمان افعال بايد هماهنگ و يكنواخت باشد

5- متني را كه خلاصه مي كنيم بايد يكسان و يك دست باشد

6- جملات بايد كوتاه و ساده و روان باشد

7- قواعد درست نويسي و قواعد دستوري بايد رعايت شود

8- در خلاصه نويسي بايد نتايج كتاب را با هوشياري بدست آورد.

بازنويسي و تفاوت آن با بازآفريني: در بازنويسي نويسنده تنها تكيه بر ذوق ادبي و توانايي خود دارد و اثر جديدي را خلق نمي كند بلكه همان متن كهن را گرفته با رعايت ضوابط و قواعد بازنويسي آن را از نو مي نويسد بذون آنكه محتوا و پيام متن اصلي را تغيير دهد در واقع در بازنويسي نمي توان طرح اصلي را دست كاري ككرد بلكه چهار چوب و طرح اصلي و استخوان بندي متن باقي مي ماند اما در بازآفريني نويسنده علاوه بر داشتن ذوق هنري و توانايي و قدرت نويسندگي به وجود آورنده يك پديده نو است و اثر جديدي را خلق مي كند در بازآفريني اساس و بنياد طرح اصلي به هم مي خورد و شكل و فرم تازه اي بوجود مي آيد

هدف از بازنويسي متن هاي كهن فارسي به زبان ساده امروزي آن است كه كودكان و نوجوانان بتوانند با شوق و رغبت بسياري آثار گذشنه را بخوانند و از طريق آن آثار گاه با مضامين پر ارزش و غني فرهنگ گذشته ايراني آشنا شوند و بتوانند پيوند خود را با گذشته حفظ كنند و از طريق آن ذهن خود را تلطيف نمايند.

گزارش نويسي: گزارش در لغت به معناي آگاه ساختن و شرح و تفصيل ( مفصل) گويي است

منظور از گزارش دادن اطلاعات و آگاهي سازمان يافته به خواننده است و در گزارش موضوعي به شرح و تفصيل بيان مي شود. منظور به طور دقيق تر گزارش نويسي عبارت است از نگارش اطلاعات حقايق، مسائل و رويدادها است كه بر مبناي آن گرفتن تصميم آگاهانه امكان پذير باشد.

هدف از گزارش نويسي: براي حل دشواريها و توسعه كشور و اقدامات اصلاحي نياز به نوشتن گزارش احساس مي شود. توسعه يك كشور ادامه ندارد مگر بر مبناي آگاهي هاي سحيح و ارقام و آمار كه به صورت منطقي تنظيم شده باشد در حقيقت هدف از گزارش نويسي كمك به حل دشواريهايي است كه در كشور وجود دارد. از آنجايي كه در سازمانهاي دولتي و شركتي و موسسات خصوصي مبناي تصميمات بر گزارش هايي است كه از طرف كاركنان و متخصصان تهيه و به مقامات داده مي شود و همچنين همه بررسي ها و پژوهشهاي علمي كه در دانشگاهها و موسسات تحقيقاتي انجام مي گيرد بايد به صورت گزارش در اختيار ديگران قرار گيرد.

انواع گزارش از لحاظ نحوه ارائه:

1- به صورت كتبي: هر گاه نتيجه كار و بررسي به صورت نوشته در اختيار گيرنده قرار گيرد آن را گزارش كتبي مي گويند

2- به صورت شفاهي: چنانچه گزارش به صورت سخنراني باشد آن را گزارش شفاهي مي گويند.

گزارش از حيث محتوا:

1- گزارش اطلاعي: اين گونه گزارش بر مبناي وقايع و حقايق تهيه و تنظيم مي شود و در آن گزارشگر اطلاعات لازم اعم از پيشامدها و ارقام و آمار در اختيار گيرنده گزارش قرار مي دهد

2- گزارش تحقيقي: اين گونه گزارش بر پايه تحقيق و بررسي است و گزارشگر به ذكر تحقيقات و كشفيات تازه خود مي پردازد

3- گزارش تحليلي: كاملترين نوع گزارش است اين نوع گزارش آميخته اي از گزارش اطلاعي و تحقيقي است. گزارش با تجزيه و تحليل و تفسير مطالب همراه است اين نوع گزارش بيشتر از انواع ديگر گزارشها رايج است

مراحل گزارش نويسي:

1- انتخاب موضوع

2- جمع آوري اطلاعات

3- طرح ريزي مطالب

4- عرضه كردن اطلاعات جمع آوري شده

جمع آوري اطلاعات:

يكي از پايه هاي اصلي گزارش نويسي محسوب مي شود عموما جمع آوري اطلاعات و تحقيق به سه امكان پذير است

1- مشاهده: سريع ترين و قابل اعتمادترين راه براي به دست آوردن اطلاعات است

2- پرس و جو: كه خودبه دو شكل مصاحبه يا پرسشنامه صورت مي گيرد

3- تحقيق از كتابخانه اينترنت و پژوهش از راه مطالعه

طرح ريزي مطالب:

در اين مرحله وظيفه نويسنده گزارش حساس تر است و پس از جمع آوري اطلاعات بايد مطالب طبقه بندي شوند. يادداشت هاي مهم و غير مهم از هم جدا شوند در اين بخش قسمتهاي مهم گزارش و تقدم و تاخر آنها نسبت به هم بايد مشخص شود.

عرضه كردن اطلاعات جمع آوري شده:

گزارش نويسيدر اين مرحله تجلي پيدا مي كند و نويسنده با هوشياري و دقت و ظرافت مطلب خود را عرضه مي كند

تفاوت خبر، گزارش و مقاله: خبر: امري تازه يا وقوع حادثه اي را به آگاهي خواننده مي رساند مثلا در منطقه اي از كشور سيل جاري مي شود

گزارش: بيان تشريهي يك خبر است اگر در مورد سيلي كه جاري شده است مطالب مفصلي همراه با عكس و سوابق سيل در منطقه و اظهار نظر در مورد حادثه و نحوه پيشگيريهاي زمانهاي سيل نوشته شود آن نوشته گزارش است.

مقاله: اگر مطلبي در همين زمينه نوشته شود كه جنبه اظهار نظر يا انتقاد داشته باشد اين نوشته را مقاله مي گويند و معمولا با عكس همراه نيست در حالي كه خبر و گزارش ممكن است با عكس همراه باشد . مقاله اغلب جنبه تفصيلي دارد و طبعا نظر و عقيده نويسنده را درباره موضوع مقاله بيان مي كند . مقاله مي تواند زمينه هاي مختلف و گوناگوني را بررسي كند و انواع گوناگوني دارد مثل تحقيقي اجتماعي فرهنگي سياسي و غيره

مكاتبات اداري :+مكتوب:

در لغت به معني نوشته و نامه مي باشد بنابراين مي توان گفت هر بياني كه بر روي كاغذ منتقل گرديده است مكتوب ناميده مي شود.

امور سازماني وقتي جنبه رسميت به خود مي گيرد كه به صورت مكتوب در آيد . مكاتبات اداري به گونه هاي مختلفي در سازمانها رايج است مهمترين آنها عبارتند از نامه- بخشنامه- حكم- صورتجلسه- دستورالعمل و دستور

نامه: در لغت به معني نوشته، كاغذ نوشته، كتاب و مكتوب است و در عرف بيشتر مكاتبات اعم از اداري و غير اداري نامه گفته مي شود نامه را مي توان با توجه به نويسنده و دهنده پيام به دو دسته خصوصي و عمومي تقسيم كرد:

1- نامه خصوصي: فردي براي اهداف شخصي خود به شخص ديگري مي نويسد

2- نامه عمومي (اداري): هرگاه شخصي در مقام و شخل اداري براي سازمان يا موسسه اي نامه اي بنويسد نوشته او جنبه عمومي دارد همچنين تمام مكاتباتي كه از ناحيه وزارتخانه انجام مي پذيرد نامه عمومي بحساب مي آيد. در اغلب كتابهاي نويسندگي از مكاتبات عمومي به عنوان نامه اداري تعبير شده است. زيرا اينگونه نامه همواره در جهت اداره امور سازماني نوشته مي شود.

مار اقتصاد ایران در سال سررسید سند چشم انداز یعنی سال ۱۴۰۴،به کدام سمت می‌خزد؟ ماحصل مطالعات اجمالی انجام شده در این مقاله، حکایت از این واقعیت مهم دارد. تمثیل مار برای سال آتیبرازنده بوده و اقتصاد ایران باز هم در سنگفرش پارادوکس‌هایرنگارنگ به خزیدن خود ادامه خواهد داد. ۱۴۰۴

خلدستان : ادبیات فارسی (سبک شعر) صاحب :سبک طریقت ۱۴۰۴=سبک مار : ادبیات فارسی ۱۳۴۴

۩۩۩ ☫ قالب شعر(ادبیات فارسی )سبک شعر ☫ ۩۩۩

سبک طریقت ۱۴۰۴=سبک مار : ادبیات فارسی ۱۳۴۴قَصیده(مار) :یک قالب شعر کلاسیک فارسی است موضوع قصاید مدح شاهان و بزرگان، وصف طبیعت و گاه پند و اندرز است. در این نوع شعر بیت اول با مصراع‌های زوج هم‌قافیه است. شاعران ایرانی قصیده را از شعر عربی گرفته‌اند. تفاوت قصیده با قالبِ غزل در تعداد ابیات و موضوع شعر است. کمی یا زیادیِ بیت‌های قصاید بستگی دارد به اهمیت موضوع، قدرت و قوّت طبع شاعر و نوع قافیه و اوزان شعری. شاعر می‌تواند قصیده را در وزن‌های گوناگونی بسراید. بخش عظیم ادبیات فارسی را در سدهٔ ششم هجری، قصیده تشکیل می‌دهد. از برترین قصیده‌سرایان گذشته ادبیات فارسی می‌توان به سنایی، خاقانی، ناصر خسرو، مسعود سعد سلمان، انوری و منوچهری اشاره کرد.

فرق قصیده و غزل

قصیده دارای ۲۰ تا ۷۰ بیت است غزل دارای ۵ تا ۱۴ بیت است.

موضوع قصیده مدح شاهان و بزرگان وصف طبیعت، گاهی پند و اندرز و همچنین تهنیت جشن‌ها می‌باشد، اما غزل نوعی شعر عاشقانه می‌باشد که بیان عواطف و احساسات، زیبایی معشوق و شکوه روزگار است .

انواع قصیده

۱ مدحی ۲ مذهبی و فلسفی ۳ اخلاقی و زهدی ۴ سیاسی و اجتماعی


۩#خــُلدستان طریقتخلدستان : ادبیات فارسی (سبک شعر) صاحب :سبک طریقت ۱۴۰۴=سبک مار : ادبیات فارسی ۱۳۴۴ (صفحه جدید )۩#محمد مهدی #طریقت

ادامه نوشته

خلدستان : ترکیب شعر وُ غزل +مهر جهان تاب

۩۩☫ اشعار:غزل /طریقت/۩۩۩

۩۩۩ ☫ شب های قدر☫ ۩۩۩

شهادت مظلومانه حضرت علی (ع) رو به همه ی شیعیان جهان تسلیت می گویم.

((بسم الله الرحمن الرحیم))

اِنَّا اَنزَلنَاهُ فِی لَیلَةِ القَدرِ،

وَ مَا اَدرَاکَ مَا لَیلَةُ القَدرِ،

لَیلَةُ القَدرِ خَیرٌ مِن اَلفِ شَهر،

تَنَزَّلُ المَلَائِکَةُ وَ الرُّوحُ فِیهَا بِإِذنِ رَبِّهِم مِن کُلِّ اَمرٍ،

سَلَامٌ هِی حَتَّی مَطلَعِ الفَجرِ.

صدقَ الله العلی العظیم

آشفته شدم جانا هــنــگــامِ پریشانی

اشعار سحرگاهم در بی سر و سامانی

در خاکم وُ غلتانم من اشکم وُ من دردم

می جویم وُ می پویم تو عشقی و تو جانی

جــانــانه تو را در بَــر بنشانم و بنشینم

تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی

ای شاهد افلاکی در مستی وُ در پاکی

من چشم تو را مانم تو اشک مرا مانی

در سینه ی اشعارم مستوری و مهجوری

در بحر غزل هایم پیدایی و پنهانی

من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی

من سلسله می جویم تو سلسله جنبانی

از آتش سودایت دارم من و دارد دل

داغی که نمی بینی دردی که نمی دانی

دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم

کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی

ای چشم حقیقت جو کو؟چشم(طریقت)جو؟

روی از من سر گردان شاید که نگردانی

شبرنگ گونه هاي تو مهتاب می شود
چون باده یِ لب تو میِ ناب می شود
اي پرده بر جمالِ ، جمیلِ نگاهِ سبز
در زير سايه سار تو در خواب می شود
من در نگاه گرم تو ، بي تاب گشته ام
در من نگاه چون شبِ بی تاب می شود
تا محشرِ سپيده نگهــدارِ رازهاست
سر گشتگي همآره چو گرداب می شود
تا وارهم ز وحشت شب هاي انجمن
شعر وُ غزل چو مهر جهانتاب می شود

https://s9.picofile.com/file/8292659050/a1080.gifhttps://s9.picofile.com/file/8292659050/a1080.gif

خــُلدستان طریقت(ترکیب : شعر+غزل )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

پیشواز:سال ۱۴۰۴ :بهارِ ،چهارصدوُ چهار =بدون شعار ،بی اختیار (بزن کنار)بسیار

پیشواز:سال ۱۴۰۴ :بهارِ ،چهارصدوُ چهار =بدون شعار ،بی اختیار (بزن کنار)بسیار

۩☫ من از تبار (طریقت )خوش آمدید... شعر ۩۩۩

تو را برای دَمی عاشقانه کم دارم

تو در میانه ی دریا کـرانه کم دارم

تو را سپاس و آغوش مهربانت را

برای خلوتِ یک شاعرانه کم دارم

غروب آمد و اسباب غم فراهم شد

برای از تو سرودن بهانه کم دارم

من آن هـوای بهاری به زیر بارانم

برای با توشدن آشــیانه کم دارم

نخواه از تو و این میل کهنه برگردم

که در برابر حرفت گمانه کم دارم

ببخش اگر سخنانم تو را مکدر کرد

من از تبار (طریقت) ترانه کم دارم

رخشنده ترین پیام امروز شده عید سعید
یاران وُ ملازنان هر روز برآمد خورشید

دادند جهانیان به نوروز پیام
عید ست وعیدست ،مجیدست حمید

یکی از مهمترین پیش‌شرط‌های تحقق توسعه پایدار در هر جامعه‌ای موقعیت فرهنگی آن جامعه است. امروزه تمدن هر کشوری بر پایه فرهنگ مردم آن استوار است و فرهنگ نیز مجموعه‌ای به هم پیوسته از ارزش‌های مادی و معنوی است.میراث فرهنگی و تمدن‌ انسانی همانند ریشه درختی است که شاید دیده نشود، اما بدون تردید حیات یک جامعه و تمدن بستگی تام و تمامی به آن دارد.بهره مندی حیات جامعه تمدن خیز ما نیازمند آن است که به دنبال کارهایی برویم تا فهم عمومی را نسبت به میراث فرهنگی بالا ببریم، تا زمینه های معرفی و حفاظت فراهم شود.تنها با شعار"میراث فرهنگی برای همه نسلها" نمی توان بستر دوام و بقای آن را فراهم ساخت.باید به نسلها آموخت و آموزش داد که میراث به جا مانده از گذشتگان هویت ملی و ارزش‌های تاریخی آنها محسوب می‌شوند، باید گفت که در پس هر یک از این آثار و اشیای تاریخی،رخدادی،وقایع و حقیقتی نهفته است و نشان‌دهنده نوع تمدن و نبوغ و خلاقیتی است که اجداد و نسل‌های گذشته شان داشته‌اند، نسلها باید به این باور برسند که افتخار هر ملتی به آثار مادی، فرهنگی و تاریخی است وهرآنچه از گذشتگان خود به ارث برده اندحقیقت فرهنگی نسلهایشان و از ارکان اساسی مدنیت،تمدن و رکن اساسی آن به شمار می‌روند، حائز اهمیت بودن میراث فرهنگی باید در تک تک آنها به یک حقیقت تبدیل شود.باید گوشزد کرد که میراث فرهنگی، از این نظر حائز اهمیت است که نسلها می توانند از این ابزار مهم در مقابل تهاجم فرهنگی وارداتی از هویت اصیل فرهنگی خود دفاع نمایند.باید بدانیم که کوتاه فهمی ها نسبت به میراث فرهنگی،پشیمانی ملتها و مرگ تمدنها را بدنبال خواهد داشت.نسلها باید متقاعد شوند همه کشورها به فهم کاملی از اهمیت میراث فرهنگی رسیده اند و حفاظت و حراست از آثار تاریخی و میراث فرهنگی برای همگان روشن شده است و از این سبب تلاش زیادی برای معرفی و شناساندن تمدن بشری خود می‌کنند،در همه کشورهای دارای میراث تاریخی غنی سازمان‌ها و نهادهای مختلفی (سازمان های مرئم نهاد)در این زمینه ایجاد شده که فقط به مسئله تبلیغات مبادرت می‌کند و می‌خواهند گردشگران مختلف جهان را به سمت کشورهای خود بکشانند تا از این طریق هم درآمدزایی کنند و هم جامعه خود را به عنوان یک جامعه اصیل و فرهنگی معرفی نمایند.همه ماریشه در این میراث وارزش ها ی بی بدیل خود داریم. یک محوطه‌ی باستانی، یک بنای تاریخی یا یک اثر فرهنگی وقتی برای ملت ما ارزش بشمار می روند پیام خاص خود را دارند.اوراق تاریخی هستند که متعلق به خود ما و تأثیرگذار بر موقعیت و مقتضیات و شرایط اکنون ما می باشند، آرامگاه‌ها، امامزاده‌ها، تپه‌ها و محوطه‌های باستانی حمام های دوران گذشته . بافت های جذاب و پر جاذبه توریستی را منهدم و گنجینه هایش را به غارت می‌بریم و به تاراج می‌دهیم!؟ در حالیکه نمی دانیم نسل های حاضر و آینده فرهنگ‌ها، دوره‌ها، قومیت‌ها، را با همین میراث و عیارش می‌توان محک زد، ریشه درمیراثی دوانیده ایم که خاک این ریشه از طلا است ریشه‌هایی که تا اعماقِ خاک و طبیعت و میراث طبیعی سر فرو برده بود از زیر خروارها آوار بر کشیدیم و سرکشیدیم اما نپنداشتیم که یک مکان و محوطه‌ی باستانی و اثر و بنای تاریخی و مجموعه‌ی فرهنگی به‌جای مانده از گذشته یا منظرگاهی که انسان در هر دوره و مقطع زمانی خاص در آن شالوده و معماری فضای انسانی خود را ریخته و بنیاد نهاده، یک مکان و محوطه یا به‌طور کلی یک جهان و فضای خویشاوند با عالم انسانی و از جنس میراث فرهنگ ما بوده و رگ و پیوندش با رگ و پی هستی ما سخت و استوار درتنیده است .متاسفانه در این شرایط نابسامان اقتصادی ،حرص سیری ناپذیری مالکان در تخریب خانه های قدیمی برای ساخت برج ها و غارت گنجینه های درون اتلال از سوی حفاران بی هویت،با هدف دست یافتن به ینار و درهم موجب شده است تابا آلات فاجعه جماعت میراث خور،آتش بر خرمن میراث فرهنگی زبانه کشد.تاریخ به ما آموخته است هر ملت،ملیت،قوم،ایل،تبار،کوچک و بزرگ بايد پديده‏ هاي تاریخی،هنری خود را که در دامان آن رسوم رشد کرده و بارور شده است را حفظ نماید.خوشآیند نیست که گفته شود در بسیاری از شهرها و روستاهای تاریخی رسوم ملي ،بومی و سنتی کنار گذاشته شده‏ اند، سنتها،آئین و باورها،پوشش و گویش ها و....در حال از بين رفتن هستند ،بنیان و هستی و رشته پیوند خانواده‏ ها که قبلا به‏ طور محکم به هم پيوسته بودند اکنون در حال از هم گسستن هستند، نسلها نیز به لحاظ بي‏ رغبتی به میراث گذشته،و کم آگاهی از ارزش و اهميت ميراث فرهنگي سبب شده اند آثار و ارزشهاي مادي و معنوي در معرض خطر نابودي قرار گيرند و کم اهميت جلوه داده شوند

ادامه نوشته

خلدستان:بلبل طبعم (طریقت) تازگی گشته خموش

۩۩۩☫ خلدستان (طریقت) هزل = بلبل گفت : ☫۩۩۩

***

دل می شود روانه سویِ تبارت ای دوست
شد مثل زادگاهم خاکِ دیارت ای دوست
تا بال و پَر گرفتم گشتم اسیرِ مِهرت...
صد آسمان نهفته دراین حصارت ای دوست
گُل داده ذره ذره ایوان خاطراتم...
چون می نشینم آن جادر انتظارت ای دوست
دل بُردی و به شدت در شوکِ این محالم..
مانده تمامِ دنیا در ابتکارت ای دوست
هر تکه از وجودم در حسرت وصالت...
تو عشقِ بی مثالی، من بی قرارت ای دوست
در باورم نگنجد یک لحظه دوری از تو...
قلبم به طورِ دائم در انحصارت ای دوست
رفتی ولی دلی ماند آشفته با خیالت...
من راضی ام بمانم درگیر و دارت ای دوست
از غصه ی (طریقت) شب شد همه جهانم...
بگذار تا نگویم از شامِ تارت ای دوست


۩#خــُلدستان طریقت (صفحه جدید )۩#محمد مهدی #طریقت

یاد معشوقی که در گلشن فغانی آتشین
می چشید از لاله وُ گل ترجمانی آتشین

گرد آن شمع طرب می‌سوختم پروانه‌وار
پای آن سرو روان اشک روانی آشتین

آتشم بر جان ولی از جلوه لب خاموش بود
آشیان از اشک حسرت سایه بانی آشتین

بلبل از شوق گُل وُ مُل دائماً شدخاکبوس
خاک دربار تو را بر آستانی آشتین

در بهاران سرو گلهایم قناری تازه بود
در زمین با ماه پروین آسمانی آتشتن

درد بی‌معشوقگی برده جان را طاقتی
رام این دشتم که تا آرام جانی آتشتن

بلبل طبعم (طریقت) تازگی گشته خموش
نغمه‌ها بودی مرا با همزبانی آتشتن

***

دل می شود روانه سویِ تبارت ای دوست
شد مثل زادگاهم خاکِ دیارت ای دوست
تا بال و پَر گرفتم گشتم اسیرِ مِهرت...
صد آسمان نهفته دراین حصارت ای دوست
گُل داده ذره ذره ایوان خاطراتم...
چون می نشینم آن جادر انتظارت ای دوست
دل بُردی و به شدت در شوکِ این محالم..
مانده تمامِ دنیا در ابتکارت ای دوست
هر تکه از وجودم در حسرت وصالت...
تو عشقِ بی مثالی، من بی قرارت ای دوست
در باورم نگنجد یک لحظه دوری از تو...
قلبم به طورِ دائم در انحصارت ای دوست
رفتی ولی دلی ماند آشفته با خیالت...
من راضی ام بمانم درگیر و دارت ای دوست
از غصه ی (طریقت) شب شد همه جهانم...
بگذار تا نگویم از شامِ تارت ای دوست


۩#خــُلدستان طریقت (صفحه جدید )۩#محمد مهدی #طریقت

ادامه نوشته

مگر از شعرِ من ساقی، خبر دارد که در نظمی =>(طریقت)دست وُ دلبازی، "کند" اندازه پی د‌رپی

۩۩۩ ☫(برآستان جانان طریقت )دوبیتی(طُ) ☫۩۩۩

در عشق(طُ)

آنان که به روزگار بیکارترند

از عاقبتِ کار ، خبردارترند

از بادۀ بیعاری وُ اخبار جدید ،

هشیارترند وُ بلکه سرشارتر ند !

اَلآ یا اَیها الساقی : شراب تازه پی د‌رپی

که میرقصند رقاصان درشیرازه پی د‌رپی

به یاد خاطرات تو، چنان لرزید: ایمانم
که گویا خوانسار از نصفهان ، آوازه پی د‌رپی

همان رویای زیبایی، که پاینده است زیبنده
برای دیدنت عمری کِشم خمیازه پی‌ درپی

مگر از شعرِ من ساقی، خبر دارد که در نظمی
(طریقت)دست وُ دلبازی، "کند" اندازه پی د‌رپی

ساقــیِ روزهای پریشانی ام:، پیام
در انجمن نیامده ای : عشق یک کلام

ای عشق یک کلام :زِ من یاد می کنی
چون یاد می کنی لب شیرین ، مُستدام

شیرینِ مستدام تو، یعنی اذان صبح
از این مگوِکه زلف سیاهت، نماز شام

باز است مُستدام مسیر تمشک ها
لبخندِ اول از تو شد وُ : مابقی حرام

این نامه را ببر به تماشای شهر عشق
با هــر سلام : حوصله کن التیام

فرصت به بی قراری شعرم نمی دهی
عید صیام : می رسد آخر ، بگو تمام

من، شاعرانه گفته ام وُ، عاشقت شدم
بعد از سلام گفتن تو ، زنگ : والسلام

۩#خلدستان طریقت (بدیع ، تازه = نو )۩ محمد مهدی طریقت

<<خطبه دوم

ادامه نوشته

خلدستان :(برآستان جانان طریقت )شهربانو(طُ)

۩۩۩ ☫(برآستان جانان طریقت )شهربانو(طُ) ☫۩۩۩

در عشق(طُ)

شعرم همه شور گشت وُ ماتم بگریست

در عشق تو دَمبدَم همی بـــاید زیست

از من اثــری نماند ایـن عـشق ز چیست

عاشق که نه معشوق شدم عاشق کیست

۩#خــُلدستان طریقت ( #(طِ) )۩# محمد مهدی طریقت

خوشا آن دل که دلبندش بنفشه
امید و لطف و پیوندش بنفشه

غم و شادی به قهر و آشتی ها
شکوه مهر و لبخندش بنفشه

حریم ساحت امن و امان است
جهانی که خداوندش بنفشه

در این جغرافیای بی نهایت
ری و بلخ و نهاوندش بنفشه

هرات و مرو کشمیر و دماوند
خراسان و سمرقندش بنفشه

غزل در دفتر مهر تو خوبست
قصاید را که پابندش بنفشه

به آزادی نمی اندیشم اول
به شبهائی که دربندش بنفشه

چه فرقی میکند هر جای دنیا
ارسباران و الوندش بنفشه

خوشا نرمی به لای برگ و باری
تب خرمای اروندش بنفشه

بهاران می رسد از ره (طریقت):
تمام برج اسفندش بنفشه

♤♤♤

گرچه در کل جهان مثل پرتو مغرور توئی
غزلی دارم از آن پرتو تیمور توئی

پیش از آنی که به آتش بکشی عالم را
خم ابروی منی اینهمه هاشور توئی

آمدی تا که به غارت ببری شاگردی
مثل من هیچکسی اینهمه مسرور توئی

آی ای تاک پر از خاطره سرمستی
سیب ما از تو فقط خوشه انگور توئی

گرچه با تیغ نگاهت دل و دین را بردی
گردن خسته مادستهء ساطور توئی

تو خودت باعث دوری و فراقی پرتو
راه آواره به کاشانه تو دور توئی

گر تو را نازکنم از تو چه کم خواهد شد؟
شعر لامذهب دین آیت منشور توئی

۩۩۩ ☫ شاعر : فتوا = باطل (طریقت) / انجمن خلدستان /قصاید/ اشعار ☫۩۩۩

بیچاره خسروی که غم انگیز غافلست

در فکر تاج وُ تخت به پرویز مایلست

فرهاد کوهکن چو امیران انجمن

خسرو که چون عروس بزک کرده حاملست

سرهای بی خِـردان را به باد داد

آب طلب نکرده همان آب بسملست

معشوقه ها وُ لیلی و فرهاد را که کشت؟

هر قصه‌ای که شرح دهم عشق قاتلست

مشغول عشق باش ولی مشق عشق نه

دریا کنار، لذت دریا به ساحلست

می‌خواستم که عشق مداوا کنم ولی

دریای عشق ، رفعت امواج مشکلست

ماه حرام رفت گرفتند عید و من

ماهی گرفته ام به یقین ماه کاملست

ای بخت ریز سرزنش ساحلم مکن

لنگر کشتی ما شور ساحلست

با این غزل حماسه بپا کرده ام ، ولی:

آنجا که دوست خواسته منزل کند دلست

شاعر بدون عشق طواف چه می‌کنی

فتوا نمی‌دهم به طوافی که باطلست

۩#خلدستان طریقت (بدیع ، تازه = نو )۩ محمد مهدی طریقت

<<خطبه دوم


ادامه نوشته

خلدستان (طریقت)غزل:سوگند= دفتر ، قلم

۩۩۩ ☫ خلدستان (طریقت)غزل:سوگند= دفتر ، قلم ☫ ۩۩۩

کی توانم که ز چشمان تو فرمان نبرم؟
جرعه‌ای از لب شیرین تو ای جان نبرم
کس نداند گل من، بی‌‌خبر از خویشتنم
تا که یک لحظه خبر، از رُخ جانان نبرم
من به آغوش تو محتاج‌ تر از نان شبم
شب هجران تو را، کاش به پایان نبرم!
گفته بودم بکِشم نقشه‌ای از ماه رُخَت
سخن از مهر فلک، ای مه رخشان نبرم
پای دل در خم گیسوی پریشان تو شد
تا که دیوانه‌صفت حرمت انسان نبرم
همه دانند که داروی دلم نزد تو است
دل سرگشتهٔ خود را پی درمان نبرم؟
از ازل حکم دلم لعبت لب‌های تو بود
من دگر کام دل از لعل بدخشان نبرم
تو همان باغ بهاری، به(طریقت) سوگند
با تو ای باغ اِرَم زیره به کرمان نبرم

نشنیده‌ای کـه زیــرِ چنـــاری کَــدوبُنی
بررُست وُ بَردوید بر او بر به روزِ بیست
پرسید از آن چنار که تو چند ســاله‌ای
گفتا دویست باشد و اکنون زیادتی‌ست
خندید از او کدو که من از تو به بیست روز
برتر شدم بگو تو که این کاهلی زِ چیست
او را چنار گفت : که امــروز ای کدو
با تو مرا هنـــوز نه هنگامِ داوریــست
فردا که بر من و تو وَزَد بادِ مِــهرگـــان
آنگه شود پدید که، از ما دو، مرد کیست


#ناصر_خسرو(۳۸۳-۴۶۷خورشیدی)

اِنــگـار وجـود آمـده از مـنبع نــور

چشمان توشد پنجره ی قصر بلور

آتش بـه غزل می زند ازاین همه شور

با نـاز نگاه شرقی از مــشرق دور

غزل آسیمه سـر دارد هنوز از راز چشمانت
تو میدانی چه محشر کرده برپا ناز چشمانت

از آن روزی کـه سیمرغِ نگاهـت آرمانم شد
به کوهستان نگارم می برد قفقاز چشمانت

یقین دارم که عمـری در نبود ِ روشنایی ها
ادیسون بارها بگرفته برق از فاز چشمانت

"الا یـا ایهـاالسـاقی" جهـانی را بهـم ریـزد
غزلهایی که داردخواجه از شیرازچشمانت

توتنها واژه‌ای بودی که دربحبوحه ی خلقت
خداحالی به حالی میشدازاعجاز چشمانت

بدور از ساحل دریا به‌روی عرشه ی‌کشتی
نگاهم رو به بنـدر بود و چشم انداز چشمانت

تو باآن ناوک مـژگان(طریقت)را هدف کردی
دل صد پاره را ازنیزه ی ســرباز چشمانت

خلدستان طریقت( صفحه جدید )محمد مهدی #طریقت


🔹لحظه تحویل سال ۱۴۰۴ مصادف با ساعت ۱۲ و ۳۱ دقیقه ظهر، روز پنج شنبه ۳۰ اسفند ۱۴۰۳ است.
🔹اولین روز از عید نوروز سال ۱۴۰۴ مصادف با ۲۱ مارس ۲۰۲۵ و روز جمعه یکم فروردین ۱۴۰۴ بوده و بر این اساس، اولین روز سال ۱۴۰۴ جمعه خواهد بود./

۱۴۰۴

در سال نو رؤیای دیـــرین آرزو کن
در سفرهء امسال هفت سین آرزو کن

سرتا به پا چونگل شدی باضرب سیلی
در صورتی گلدار رنگین آرزو کن

از لحظه ی زیبای تحویلِ کهن بوم
از چکمه وُ پوتین وُ از چین آرزو کن

تبریکی از شوق وُ شعف آید به سویت
بر صورتت لبخند شیرین آرزو کن

آئینه وُ شاخ نبات وُ شمع وُ سبزه
بر سفره هفت سین نسرین آرزو کن

شعر (طریقت) دلربا وُ دیدنی تر
دیوان(خلدستانِ) زرین آرزو کن

بر جــانور های جهانِ آدمّـیت
در عاقبت پایانِ ننگین آرزو کن

✍️محمّدمهدی طریقت


۩#خــُلدستان طریقت (صفحه جدید )۩#✍ محمد مهدی #طریقت


ادامه نوشته

از درون حاکــمان اصرار ، پیدا مى‌شود+وادیِ اهل(طریقت) هم تمنّـا می‌شود

۩۩۩ ☫ رباعی+دوبیتی( طریقت)اشعار ،معنوی ☫ ۩۩۩

چون روسری ات به پشت سر می بینم
گـیسوی تو تا قوس کمر می بینم ...
لا حــولَ وَ لا قُــوةَ اِلا بِــا الله
اسلام دوباره در خطر می بینم !!

رنگ مویت چون تـمـام شــهر

****

یکی موسمِ گل بر آن برگذر ز دیدن گرت دیده بیزار نیست

بر آن سبزه و گل بِچَم شادمان گرت جان رمنده ز گلزار نیست

ببینی گرت نیستی خارخار که صد گونه گل هست و یک خار نیست

نگه کن بر آن جویبارِ روان که گویی به‌جز اشکِ کهسار نیست

بوَد دختِ دریا و دلبندِ کوه دلش لیک در بندِ دلدار نیست

نیاساید الّا در آغوشِ مام ازیرا به‌جز رفتنش کار نیست

نگه کن بدان تازه گل در بهار که خرّم چنو گونۀ یار نیست

نگه کن بدان میوه اندر درخت که رخشان چنو دُرِّ شهوار نیست

.( ملک‌الشعرا بهار )


محشر کرده است
پیش چشم عاشق من روسری سرکرده است
با حــــیابــودم ولــی با دیدنت فهمیده ام؛
آب گاهی مومنین را هم شناگر کرده است!

۩#خــُلدستان طریقت ( #رباعی+دوبیتی )۩# محمد مهدی طریقت

۩۩☫برآستان جانان : (طریقت ) اشعار ۩۩۩

از درون حاکــمان اصرار ، پیدا مى‌شود
هرچه می‌ جوئـید در بازار ، پیدا مى‌شود

گرچه نرخش با ملائک رفته بالا! این دلار
کورىِ چشمان استکبار ، پیدا می‌شود

دار، نایاب است اگر، مجرم درین کشور زیاد
در حریم کبریا ، هم کــار پیدا می‌شود

مشکل کار وطن حل شد ، خدا را شکرکن
گر چه گاهى بیشتر بیکار پیدا می‌شود

راه مشکل نیست لیکن، جز معاشى مختصر
با معاشی مختصر ، امرار پیدا می‌شود

از در وُ دیوار گُل مى‌بارد، اینجا واضح است
گاه در باغ پر از گل ، خار پیدا می‌شود

عاشق صادق در این عالم شبیه کیمیاست
عاشق آشفته ! همچون یار پیدا می‌شود

حمل وُ نقل کشورى هم مرتفع شدبا اُلاغ
هر کجا حمال باشد ، بار پیدا می‌شود

مى بخور! منقل بسوزان! مردمان راضى مکن
مختصر حاشا کنى ، دیوار پیدا می‌شود

در تمام مملکت استاد طوسی وار نیست
نرگس بیمار هم بسیار پیدا می‌شود

پول اگر آمــد بدستت، می‌توانى کت بخر
کت خریدی، خود بخود شلوار پیدا می‌شود

گاه اگر با مصلحت بالا و پایین می شود
چارپایانی که در آمـــار پیدا می‌شود

گر ببینى جمعیت افتان وُ خیزان می‌رود
سنگ گاهى در ره هموار پیدا می‌شود

با کُت وُ شلوار هم در جمع اِفشا می‌کنم
دزد در داروغـه وُ سیار پیدا می‌شود

من نمی‌فهمم ولى، در بعضى از اوقات روز
با چه جرأت دزد در انظار پیدا می‌شود

از قوانین طبیعت لحظه‌اى غافل مَشو
خر که باشد ، کم کمک افسار پیدا می‌شود

آنچه بر ما می‌رود از ماست! باور می کنی
آستین عالِمان هم ، مار پیدا می‌شود

فرصتى پیدا شد و شعرى سرودم، ای عزیز
وادیِ اهل(طریقت) هم تمنّـا می‌شود

عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد!

✍️محمّدمهدی طریقت


۩#خــُلدستان طریقت (صفحه جدید )۩#✍ محمد مهدی #طریقت

ادامه نوشته

خلدستان: حکایت+ مثنوی (طریقت)روایت معنوی

۩۩۩ ☫ حکایت+ مثنوی (طریقت)روایت معنوی ☫ ۩۩۩

چشم لیلی دوست دارم چون نگاه ناظر است
چشم هایت سوژه‌ی خوبی برای عابر است
بازوانت مثل یک منظومه‌ی شعر کهن
بین آغوشت شب شعر عجیبی ناصر است
پند آموز و کمی طولانی و پر پیچ و تاب
گیسوان مشکی‌ات یک مثنوی فاخر است
سبک های معنوی را می‌شود در منثوی
چون لبت عریان دوبیتی‌های باباطاهر است
مشکل شرعی ندارد بوسه از لب های تو
میوه‌ی بیرون زده از باغ، حق شاعر است.

جام تلخ وُ بوی درد و خانه ای ویران شده

کام تلخ و روی زرد وُ مملکت ویران شده

شعر شیران وطن درعرصه ی ایران شده

اجر شاعر کو (طریقت) صاحبِ دیوان شده

***

زاهد ار ره ندهد خانه ی خماری گشت
وجه می گر نرسد خرقه و دستاری گشت

نسخهء بی سببی نیست ازین ره که طبیب
گذرد بر سر آن کوچه که بیماری گشت

میرسد یار و بیاران نگران است ولی
همه دانند که پنهان بمنش کاری گشت

ای رفیقان بسلامت ره منزل گیرید
که مرا تا بدر دیر مغان کاری گشت

غم گرفتست فرو مجلس میخواران را
مگر امروز درین میکده هشیاری گشت

گل فردوس نگیرد زکف حور کسی
که در این بادیه اش قسمتی از خاری گشت

انجمن کوی (طریقت) که بود جای نشاط
بلبلی هست بهر خانه که گلزاری گشت

***

(آستان جانان :ایران ،شیران )۩محمد مهدی طریقت

<<خطبه دوم

ادامه نوشته

آغازسال(خورشیدی۱۴۰۴ دیوان(خلدستانِ) زرین آرزو کن (مبارک باد )

۩۩۩ ☫)آغازسال(خورشیدی۱۴۰۴ دیوان(خلدستانِ) زرین آرزو کن (مبارک باد ) ☫ ۩۩۩

آتشِ عشقت شرر باشد به جسم وُ قلب وُ جان

انجمن در انجمن می‌سوزد اصلِ استخوان

شعله‌ای سر تا به پایم سوختم در آتشت

رفت بر بادِ فنا خاکسترم ای، ناتوان

آشیان گم کرده‌ام، صیاد بی‌‌بال وُ پَرم

سال‌ها باشد که من سرگشته ام بی‌آشیان

گشته‌ام رسوای عشقت در سرِ بازارِ عشق

کی رسد در گوشِ جانت ناله وُ داد وُ فغان

زندگی بی روی دلجویت به من شامِ سیه

شاغلامِ آشنایِ کویِ تو بی‌خانمان

دام زلفت رشته‌ای افکند بر افسار عشق

غم‌نصیب و بی‌قرار و بی‌دل و افسرده‌جان

برده‌ام از یاد، با یادِ تو از خاطر جهان

غیرِ نامِ نامیت، نامی نیاید بر زبان

هر کجا رفتم تو بودی همنوای عاشقان

بی تو هر دم زندگی کردن بود رنجِ روان

شاعر مشهورِ(خُلدستان)در عشقِ جنون

زنده و جاوید از عشقِ (طریقت) در جهان

***

در عمق سراب می رود ایرانم

در باور ناب می رود ایرانم

رویای قدم زدن به عالم دارد

هر بار که خواب می رود ایرانم

***

با ادب افروختی پروانه‌ی بی‌پَر منم

شعله‌ور گشتم زِ پا ، سر تا به پا آذر منم

سوختن یک عمر آسان نیست اما سوختم

شعله‌ام :بنشست و خاکستر منم

رمزِ عشق و عاشقی را خوب می‌دانم ولی

دل بریدم از علائق محوِ آن دلبر منم

نکته‌ای آموختم از درسِ مهر و دوستی

فارغ از افسانه‌ی دارا وُ اسکندر منم

سر به جیبِ خویشتن داریم با سوز وُ گداز

عارفانه باخبر از عالمی دیگر منم

سال‌ها خوردند خونِ دل ز مینای بلا

مبتلای درد و غم گشتند ، غم‌پرور منم

گفت شاعر انجمن رادر حریمِ دوستدار

صاحبِ تاج و نگین و گوهر و افسر منم

هنرِ عشق به از هر هنری می اَرزد
زین گُهر در دل و جانم اثری می‌اَرزد

عشق می‌ورزم و در عالمِ جان غوطه ورم
زین قصاید به دلم بال و پری می‌اَرزد

داغِ عشق است نشان دل صد پارۀ من
اَثرِ داغِ بَلا ، چشمِ تری می‌اَرزد

آبیاری کنم از نخلِ بهارِ امیدِ
شاخِ امید(طریقت) ثمری می اَرزد

یک غزل خاطرِ آسوده ندارد به سخن
هر که ما را طالبَد چون گهری می‌اَرزد

عاشقِ خسته به دل شعلۀ سوزان دارد
در سراپای وجودش شرری می‌اَرزد

شاعر از نورِ هدایت شده صاحب نظری
انجمن خلوتِ صاحب نظری می اَرزد

🔹لحظه تحویل سال ۱۴۰۴ مصادف با ساعت ۱۲ و ۳۱ دقیقه ظهر، روز پنج شنبه ۳۰ اسفند ۱۴۰۳ است.
🔹اولین روز از عید نوروز سال ۱۴۰۴ مصادف با ۲۱ مارس ۲۰۲۵ و روز جمعه یکم فروردین ۱۴۰۴ بوده و بر این اساس، اولین روز سال ۱۴۰۴ جمعه خواهد بود./

۱۴۰۴

در سال نو رؤیای دیـــرین آرزو کن
در سفرهء امسال هفت سین آرزو کن

سرتا به پا چونگل شدی باضرب سیلی
در صورتی گلدار رنگین آرزو کن

از لحظه ی زیبای تحویلِ کهن بوم
از چکمه وُ پوتین وُ از چین آرزو کن

تبریکی از شوق وُ شعف آید به سویت
بر صورتت لبخند شیرین آرزو کن

آئینه وُ شاخ نبات وُ شمع وُ سبزه
بر سفره هفت سین نسرین آرزو کن

شعر (طریقت) دلربا وُ دیدنی تر
دیوان(خلدستانِ) زرین آرزو کن

بر جــانور های جهانِ آدمّـیت
در عاقبت پایانِ ننگین آرزو کن

✍️محمّدمهدی طریقت


۩#خــُلدستان طریقت (صفحه جدید )۩#✍ محمد مهدی #طریقت

ادامه نوشته

خلدستان طریقت : مجموعه اشعار +حکایات +روایات =>خطبه ها

وانگهی رعدی درخشيدن گرفت این روزها
شعله شعله قصد تابیدن گرفت این روزها

هر چه با دقّت نظر کردم به آن زُلف سیاه
قطره قطره سمت باريدن گرفت این روزها

اندک اندک خاطراتِ نوجواني هاي من
مِیل رقصُ وُقصد رقصيدن گرفت این روزها
خاطراتم را عجین کردم به یاد یاس ها
نرگس آمد شوق خنديدن گرفت این روزها
يادِ آن ايّام افتادم که بودي در نظر
مُشگ آهويي خراميدن گرفت، این روزها

نازِ شصتت آتشی در جان من افکنده ای
ساغر و خُمخانه جوشيدن گرفت این روزها

زُلف توروي برشانه هایت چون پريشان کند
پیچ زُلفت قصد پيچيدن گرفت این روزها

خاطراتِ اولين ديدار‌مان هنگام صبح
عشقِ آنجا میل بوسيدن گرفت این روزها

اشكِ شوقي باز چشمم خيس كرد
حس و حالِ ژاله لغزيدن گرفت این روزها

يادم از شعر(طریقت)جاودان جانی گرفت
نظم زيبائی تراشيدن گرفت این روزها

سهم ملائک در اَزل وقتی به هم خورد
ابلیس سرگرم عبادت بــود، کـــم خورد

جمـع خـلایـق تا اَبـد در انتــظارند
آخوند آمد در حکومت: جام جم خورد

در خـاطرات مـــادرم حــــوا سرشته
خورشید را با گیسوانی پیچ وُخم خورد

حوا بـه سیب، آدم زِ انگور: آفــریدند
مخلوق هم، جبریل غم، شیطان قسم خورد

خوانسار من: از انگبین اصفهان است
شیرازِ حافظ گندم از : باغِ اِرم خورد

وقتی رئیس انجمن برنامه را گفت:
آنگه میانِ شاعران نامم رقم خورد

نامِ(طریقت) در درون شـــعر آمد
اسمم سپس از جمع عاقل ها قلم خورد

***

دل می شود روانه سویِ تبارت ای دوست
شد مثل زادگاهم خاکِ دیارت ای دوست
تا بال و پَر گرفتم گشتم اسیرِ مِهرت...
صد آسمان نهفته دراین حصارت ای دوست
گُل داده ذره ذره ایوان خاطراتم...
چون می نشینم آن جادر انتظارت ای دوست
دل بُردی و به شدت در شوکِ این محالم..
مانده تمامِ دنیا در ابتکارت ای دوست
هر تکه از وجودم در حسرت وصالت...
تو عشقِ بی مثالی، من بی قرارت ای دوست
در باورم نگنجد یک لحظه دوری از تو...
قلبم به طورِ دائم در انحصارت ای دوست
رفتی ولی دلی ماند آشفته با خیالت...
من راضی ام بمانم درگیر و دارت ای دوست
از غصه ی (طریقت) شب شد همه جهانم...
بگذار تا نگویم از شامِ تارت ای دوست


۩#خــُلدستان طریقت (صفحه جدید )۩#محمد مهدی #طریقت

ادامه مطلب

ادامه نوشته

خنیاگر  محبت ، بعد از من وُ (طریقت) در آستانه 1404

۩۩☫ چائی افطار می چسبد به سرما بیشتر (طریقت)خون جاری می شود ازچشم (ازما بیشتر ) ۩۩

چایی باباست،می‌چسبدبه سرما بیشتر
با همه گـــرمیم بـــی بابا تــمنّــا بیشتر
درد را با جان پذیراییم و با غم‌ها خوشیم
قالی کرمان که باشی می‌خوری پا بیشتر
در وطن بودم که فقر و عشق جالب می نمود
نیشتر بر قلب من آورد، زجم اینجا بیشتر
هر شبِ عمرم به یادت اشک می‌ریزم پدر
بعدِ حافظ خوانیِ شب‌های یلدا بیشتر
رفته‌ای اما گذشتِ عمر تأثیری نداشت
من که دلتنگ توام امروز، فردا بیشتر
زندگی تلخ است از وقتی که رفتی تلخ‌تر
بغض جانکاه است،در هنگام حاشا بیشتر
هیچ کس از هجر سوغاتی به جز دوری ندید
یوسفی تنهای ِ تنها شد زلیخا بیشتر
بر جدار شیشه یک شب میکشم من چشم را :
خون جاری می شود از چشم از : ما بیشتر

***

آن مهربان تر از برگ درعید بوسه واره

ای مژه مژده ،مُژده ، عیدآمده دوباره

آیینه ی نگاهت ، پیوند صبح و ظهر ست

لبخندِ وقت تحویل ، افزون شده ستاره

باز آ که در هوایت خاموش شد جراره

فریادها برانگیخت از رَعدِ گوشواره

ای جویبار جاری ! زین سایه کماهی

کاین گونه فرصت از کف دادند پُر شماره

گفتی : « به روزگاران مهری نشسته »بر دل :

« بیرون نمی توان کرد حتی به زور واره »

پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند

دیوار زندگی را زین گونه شعر واره

خنیاگر محبت ، بعد از من وُ (طریقت)

تا در زمانه باقی ست آوازه در کناره

من اگر مستت شوم بانو، تو جامم عید شو
هرچہ دارم نذر چشمانت، بنامم عیدشو

با خدا میگویم اسرار دلم را بے صدا
در نماز عشق تڪبیر و سلامم عید شو

هرچہ گشتم نیمہ ے گمگشتہ ام پیدا نشد
اے ڪہ پنهانے ز من، ماه تمامم عید شو

واژہ هاے شعر من شوریدہ و شیدا شدند
روح آرامش بہ احساس و ڪلامم عید شو

زخم خوردم از نوشتن هاے نافرجام دل
درد دارد زخمهایم، التیامم عید شو

تا شدے صیاد قلبم من شدم آهوے تو
من ڪہ در دام توام، آری تو رامم عیدشو

مقصد اهل (طریقت)واژہ ها در شعرها
رفت آخر این غزل والا پیامم عیدشو

شاید نمی دانی که در این زندگانی

جامانده از ما مختصر لبخندِ فانی

در اوج می بینی سقوطی ناگهانی

وآمانده درسنگی زِ بالا درتِکانی

مارا اناری پر تَرَک می فهمد آنی

کاین زخم هایِ باز می خواهد جهانی

هرگز نمی فهمد کسی ابعادِ جانی

شاید جهانی نور می افتد به کانی

بیهوده از تاریکی و وحشت گرانی

با ابرهایی تیره در سیمایِ نانی

هرچند پیچد آب در دار معانی ؛

تنها فقط با چهره یِ شیرین بیانی

از پرده یِ عصمت دمی بیرون آنی

این شعر تنها سهم من از بادبانی

اینانجمن در دل ولی لب وامکانی

ماهیِ لب وا کرده اکنون دیگرانی

دریا به دریا در جهان پر گشتگانی ؛

دنیایِ تاریکم فقط آغوشِ خانی

من می روم اما تو در یادم بمانی

این تنگ بی ماهی فقط یک شیشه چانی؟

***

۩خــُلدستان طریقت( چائی )۩۩محمّدمهدی طریقت

✍️محمّدمهدی طریقت

محمد مهدی طریقت

ح(طریقت)


ادامه نوشته

می‌سرایم نظم اُوصاف (طریقت)، والسلام+به فالِ خواجه ی شیراز اگر نگاه کنی

۩۩۩ ☫ نغمه (طریقت)ناب ناب، سوختگانم ☫۩۩۩

لحظه هـ‌ای بی‌ تو، بودن را نمی‌آرم دوام

چون می آرم دوام آورده ام چندین پیام
اقتباس از نازنین تا واپسین‌دم شاهدست
محتسب هرگز نمی داند چه می گویم مدام
گرچه هستم شاهدِ گمنام از روز نخست
با تو من شادم، ولی هرگز نمی گویم کلام
گر تو باشی دیدبان درماه روشن نارواست
بوسه‌ها از این لب و آن لب نمی‌باشد، حرام
با لبانِ نرگس وُ ، چشمان غلمان محتسب
وحشیان را می‌ کند جادوی خود آرام ، رام
با نگاه مستِ آهو خوش ، خمارم کرده‌ای
چشمکِ لب‌های تو ،پس می زند آهنگِ جام
من نمی‌دانم چه آهنگی تورا رقص ، آورد
روزِ روشن سوزِ سُرنا ، یا دوهُل هنگام شام
لب به لب ، یا شب به شب :یا رُب وِ رَب
می‌سرایم نظم اُوصاف (طریقت)، والسلام

ز باده بیم ندارم همیشه در بَغَلست
تو را دروغ ، مرا صدق بهترین عملست

اگر به ژاله رسیدی وُ واژگون نشدی
بیا به میکده ،میخانه خالی از خِلَلست

به روی منبر وُ تزویر وُ ،پند مدعیان
شراب نقد به از فتنه کاری جَمَلست

مده عِنان طرب را ،به دست مار وُ بپیچ
سیاستی شده عقرب که زَهرشان مَثَلست

به فالِ خواجه ی شیراز اگر نگاه کنی
شراب سرخ بیابی که خواجه شاه غزلست

۩خــُلدستان طریقت

(فراوان +شبِ شعر:+اافسوس )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

(طریقت) به هر شعر"خُنیاگری "کن +وزیر ملک صاحبانِ(طریقت) +منم  دولتِ "پیرِ" فرمانروایی

۩۩۩ ☫ غزل(پیر فرمانروایی) ☫ ۩۩۩

دیشب گمانم حال من تغییر می کرد

به عزمِ توبه سحر گفتم استخاره کُنم
بهارِ توبه‌شکن می‌رسد چه چاره کُنم؟

سخن درست بگویم نمی‌توانم دید
که مِی خورند حریفان و من نِظاره کنم

چو غنچه با لبِ خندان به یادِ مجلسِ شاه
پیاله گیرم و از شوق، جامه پاره کنم

به دورِ لاله دماغِ مرا عِلاج کنید
گر از میانهٔ بزمِ طَرَب کناره کنم

ز رویِ دوست مرا چون گلِ مراد شِکُفت
حوالهٔ سَرِ دشمن به سنگِ خاره کنم

گدایِ میکده‌ام، لیک وقتِ مستی بین
که ناز بر فلک و حکم بر ستاره کنم

مرا که نیست رَه و رسمِ لقمه‌پرهیزی
چرا ملامتِ رندِ شراب‌خواره کنم

به تختِ گُل بنشانم بُتی چو سلطانی
ز سنبل و سَمَنش، سازِ طوق و یاره کنم

ز باده خوردن پنهان مَلول شد حافظ
به بانگِ بَربَط و نِی، رازَش آشکاره کنم

در خیابان شمس تبریزی شهر تبریز زیارتگاهی وجود دارد که به قبر حمال *معروفه.فرد بیسوادی در تبریز زندگی میکرد و تمام عمر خود را در بازار به حمالی و بارکشی می گذراند تا از این راه رزق حلالی بدست آورد. یک روز که مثل همیشه در کوچه پس کوچه های شلوغ بازار مشغول حمل بار بود، برای آنکه نفسی تازه کند، بارش را روی زمین می گذارد و کمر راست می کند. صدایی توجه اش را جلب می کند؛ میبیند بچه ای روی پشت بام مشغول بازی است و مادرش مدام بچه را دعوا میکند که ورجه وورجه نکن، می افتی! در همان لحظه بچه به لبه بام نزدیک می شود و ناغافل پایش سر میخورد و به پایین پرت می شود. مادر جیغی میکشد و مردم خیره میمانند. حمال پیر فریاد میزند "نگهش دار"!
کودک میان آسمان و زمین معلق میماند، پیرمرد نزدیک می شود، به آرامی او را میگیرد و به مادرش تحویل میدهد.
جمعیتی که شاهد این واقعه بودند همه دور او جمع میشوند و هر کس از او سوالی میپرسد: یکی میگوید تو امام زمانی، دیگری میگوید حضرت خضر است، کسانی هم میگویند جادوگری بلد است و سحر کرده. حمال که دوباره به سختی بارش را بر دوش میگذارد،خطاب به همه کسانی که هاج و واج مانده و هر یک به گونه ای واقعه را تفسیر می کنند،
به آرامی و خونسردی می گوید: " خیر، من نه امام زمانم، نه حضرت خضر و نه جادوگر،
من همان حمالی هستم که پنجاه شصت سال است
در این بازار میشناسید. من کار خارق العاده ای نکردم، بلکه ماجرا این است که یک عمر هر چه خدا فرموده بود، من اطاعت کردم، یکبار من از خدا خواستم، او اجابت کرد.

اما مردم این واقعه را بر سر زبان‌ها انداختند و این حمال تا به امروز جاودانه شد و قبرش زیارتگاه مردم تبریز شد.

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن
که خواجه خود روش بنده پروری داند

روزنامه هم میهن: حرف های رفیقدوست، قبل و بعد جراحی مغز، خیلی با هم تفاوت ندارد/ سعید قاسمی هم همین حرف ها را می زد

وقتی رفیقدوست با افتخار می‌گوید، به وزیر خارجه فرانسه گفتم که اگر فلانی آزاد نشود ممکن است بهمان‌جا منفجر شود یا هواپیمایتان را بدزدند، نباید فکر کنیم دارد رجز می‌خواند یا به‌قول امروزی‌ها، لاتی‌اش را پُر می‌کند. او دارد از یک طرز تفکر دفاع می‌کند. طرز تفکری که همین امروز هم معتقد است، با جهان باید همین‌گونه سخن گفت.سیدعبدالجواد موسوی، روزنامه نگار در روزنامه هم میهن نوشت: همه آن‌هایی که تا دیروز محسن رفیق‌دوست را به‌دلیل سابقه انقلابی‌اش تقدیس می‌کردند، حالا دوره افتاده‌اند که حاج‌آقا اخیراً جراحی مغز انجام داده‌اند و حرف‌هایشان خیلی هم قابل استناد نیست. بگذریم از این‌که رفیق‌دوست همیشه همین بوده و شبیه همین حرف‌ها را چندسال پیش و قبل از جراحی مغز هم به زبان آورده بود.ز این هم بگذریم که اگر این حرف‌ها به‌دلیل جراحی مغز اعتباری ندارد، آن بخش از حرف‌های حاج‌آقا که به مناسبت‌های مختلف از صداوسیما پخش می‌شود تکلیف‌اش چیست؟ آیا جراحی مغز فقط به بخشی از خاطرات که به جدایی‌طلبان باسک مربوط می‌شود صدمه زده یا کلاً خاطرات حاج‌آقا را کن‌فیکون کرده؟

به این هم کاری نداریم که رفیق‌دوست با چنین مغزی در این سال‌ها به چه کاری مشغول بوده و اگر رفقا و اعضای دفتر ایشان می‌دانستند که حاجی بدجوری مغزش آسیب دیده، او را از کارهای اساسی و مالی هم منع کرده‌اند یا نه؟ بی‌خیال. بهتر است این بیانیه دوستان حاجی را خیلی هم نزنیم. ‌

به اشعارِ من داد می زد خدایی
که روحِ مرا باشد ازتن جدایی

دَمی هر که خواهد رسیدن به مُردن
به مُردن بُود: هر زمانی گدایی

من این روز را داشتم چشم وز غم
نبودست در روز من اندکی روشنایی

خدایی گمان برده بودم ولیکن
نه چندانکه یکسو نِهی مُبتلایی

به جرم چه راندی مرا از در خود
گناهم نبوده ست جرمم طلایی

بدین زودی از من چرا سیر گشتی
نگارا بدین زود چون ناگواری چرایی

ندانست کز تو مرا می رُباید
صدالبته ای با صفا ، بیوفایی

چه عشقی سپردم ، ندانسته بودم
که افتاد اول به جور وُ جفایی

دریغا وُ افسوس آگه نبودم
که اول :جفا بود ، دوم کجایی

کم از دشمنی دیدم اول ولیکن
نگویم که دوم: نشاید ، نشایی

نگارا من از آزمایش بُلندم
مرا باش تا بیش ازین آزمایی

مرا خوار داری و بیقدر خواهی
نگر تا بدین خو که هستی نپایی

ز قدر من آن گاه آگاه گردی
که در انجمن در صف شعر آیی

وزیر ملک صاحبانِ(طریقت)
منم دولتِ "پیرِ" فرمانروایی

زمین و هوا "انجمن " معنیُ او
که "هورا " در "اَهورا " هوایی

ادب را یقین ، ار خرد را پرستی
کفَش را گمان ، ار سخا را ستایی

ز بهر ادیبان : ادب قیمتی " دُرّ "
نترسد : ادیبی ، تو اَش بینوایی

ز گیتی دو چیز بس کرد و آن دو
یکی :نیکی وُ باز نیکو عطایی

به گفتارِ سیرت ، به کردار خلقت
به پندار همنام و هم کنیت آریایی

دل مهتران سوی دنیا گراید
تو دایم سوی نام نیکو گرایی

ز بسیار نیکی که کردی، به نیکی
ز خلق جهان روز و شب :رَبّنــایی

خدا دیده ام قادر و "رَبّنا " بس
شگفتست: ازقادری پارسایی

به دیدار و صورت چو مایی ولیکن
به کردار وُ گفتار: خود دلربایی

به کردار نیکو روانها فزایی
به گفتار فرخنده دل مبتلایی

دهنده ترا همتی داد عالی
که همواره زان همت اندر بلایی

بلاییست این همت و در شگفتم
که چون این بلا را تحمل نمایی

به کوئی ترا دیده ام رفع ظالم
از آن هریکی شغل صد پادشایی

جوابی دهی شور شهری نشانی
حدیثی کنی کارِ کشور گشایی

به رنگ وُ ریا کار کردن ندانی
هُمارا نه رنگی ،زِ رنگِ ریایی

ز تو داد نا نستاده " ملت" ندیدم
تو سلطانِ بزمی نه در: روستایی

هزار "آفرین ،مرحبا" بر تو ز ایزد
که تو در خور آفرین وُ ثنایی

چرا : رنج وُ سختی به دل نهادی
بدین تازه رویی، زِدین خوش لقایی

چنین رسم و آیین و مذهب که داری
نگوید تورا " ملتی "در خطایی

به نیکو خصالی چه نیکو فعالی
به پاکیزه طبعی چه پاکیزه رایی

خدا بد نخواهد، خدا بد نگوید
نه هرگز مباد از بد او را رهایی

اگر ابلهی ژاژ خاید مر او را
پشیمان کند خسرو از ژاژ خایی

خلاف تو بر دشمنان نیست آخوند
ازیرا که آخوند : گشته خدایی

بسی تابود در سرای گدایان
چو سیمین بتان لعبتان سرایی

کند ناخدا چون شبه مهره بازی
تو را ناو کشتی : منم ناخدایی

به تو تازه باداین جهان ناو کشتی
تو را چشم را روشنایی ببایی

بجز انجمن هیچ کس را مبادا
ز بعد ملک برجهان کدخدایی

چنان چون تو یکتا دلی مهر آداب
اَدب : بر تو هرگز مبادا دو تایی

در این انجمن جملگی شاد و خرم
تو در سایه رأفت شعر پایی

به نوروزِ جم : شاد کن دل
که شادی بُود آریائی سزایی

(طریقت) به هر شعرخُنیاگری کن
کند بر تو و شاه خُنیا ‌سُرایی

(شعار:طنز)محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

خلدستان طریقت(جدید ) محمّد مهدی طریقت




ادامه نوشته

خلدستان طریقت : اشعار برگزیده (مناسبت مذهبی ) خاطرات

۩۩☫ چائی افطار می چسبد به سرما بیشتر (طریقت)خون جاری می شود ازچشم (ازما بیشتر ) ۩۩

مثل آن چایی که می چسبد به سرما قهوه چی
با همه گرمیم در هنگامِ تنها قهوه چی
درد را با جان پذیراییم و با غم ها خوشیم
چای لاهیجان که باشی می خوری با قهوه چی
چای ریز : از عشق سوغاتی به جز دوری ندید
آنقدریعقوب تنهاشد زلیخا قهوه چی
هرشب عمرم به یادت اشک می ریزم پدر
بعدحافظ خوانی شب های یلدا قهوه چی
ماجرا تلخ است از وقتی که رفتی مادرم
خانه جانکاه است هنگام تماشا قهوه چی
بر بخار پنجره یک شب نوشتم عاشقی
شعر شدجاری زِ انگشتم (خدایا )قهوه چی

****

جلوه ی روی نکوی تو عیانست هنوز

دیده بر چهرۀ ماهت نگرانست هنوز

هر کجا پای نهادم اثر عشق تو بود

جلوه‌گر روی تو در ملک جهانست هنوز

پرده‌دار حرم وصل تو بودم همه عمر

لیک رخسار نکوی تو نهانست هنوز

ذره‌ای نیست که از مهر تو باشد خالی

در دل ذره فروغ تو عیانست هنوز

کعبه و قبلۀ آمال دل و جان منی

عرش دل مسکنت ای مونس جانست هنوز

مرغ شیدای دلم محو گل روی تو شد

همه شب تا به سحر، نعره زنانست هنوز

هر که در کوی خرابات گذارد گامی

مست و بیخود ز می رطل گرانست هنوز

محو و فانی بنگر شاعـرِ (خُلدستان ) را

پاکبازِ حرم پیر مغانست هنوز

چایی باباست،می‌چسبدبه سرما بیشتر
با همه گـــرمیم بـــی بابا تــمنّــا بیشتر
درد را با جان پذیراییم و با غم‌ها خوشیم
قالی کرمان که باشی می‌خوری پا بیشتر
در وطن بودم که فقر و عشق جالب می نمود
نیشتر بر قلب من آورد، زجم اینجا بیشتر
هر شبِ عمرم به یادت اشک می‌ریزم پدر
بعدِ حافظ خوانیِ شب‌های یلدا بیشتر
رفته‌ای اما گذشتِ عمر تأثیری نداشت
من که دلتنگ توام امروز، فردا بیشتر
زندگی تلخ است از وقتی که رفتی تلخ‌تر
بغض جانکاه است،در هنگام حاشا بیشتر
هیچ کس از هجر سوغاتی به جز دوری ندید
یوسفی تنهای ِ تنها شد زلیخا بیشتر
بر جدار شیشه یک شب میکشم من چشم را :
خون جاری می شود از چشم از : ما بیشتر

***

موی بشکافی به عیب دیگران

گر بپرسم عیب تو کوری وَز آن

شاید نمی دانی که در این زندگانی

جامانده از ما مختصر لبخندِ فانی

در اوج می بینی سقوطی ناگهانی

وآمانده درسنگی زِ بالا درتِکانی

مارا اناری پر تَرَک می فهمد آنی

کاین زخم هایِ باز می خواهد جهانی

هرگز نمی فهمد کسی ابعادِ جانی

شاید جهانی نور می افتد به کانی

بیهوده از تاریکی و وحشت گرانی

با ابرهایی تیره در سیمایِ نانی

هرچند پیچد آب در دار معانی ؛

تنها فقط با چهره یِ شیرین بیانی

از پرده یِ عصمت دمی بیرون آنی

این شعر تنها سهم من از بادبانی

اینانجمن در دل ولی لب وامکانی

ماهیِ لب وا کرده اکنون دیگرانی

دریا به دریا در جهان پر گشتگانی ؛

دنیایِ تاریکم فقط آغوشِ خانی

من می روم اما تو در یادم بمانی

این تنگ بی ماهی فقط یک شیشه چانی؟

***

۩خــُلدستان طریقت( چائی )۩۩محمّدمهدی طریقت

✍️محمّدمهدی طریقت

محمد مهدی طریقت

ح(طریقت)



ادامه نوشته

خلدستان:در میکده گفتند خدا نیست ولی بود(طریقت)=در صومعه گفتند ریا نیست ولی بود

۩۩۩ ☫ برآستان جانان ( طریقت) غزل ☫ ۩۩۩

در میکده گفتند خدا نیست ولی بود
در صومعه گفتند ریا نیست ولی بود
گفتند که چرک کف دست است زر و سیم
بر زخم دل ریش دوا نیست ولی بود
گفتند که شیطان لعین را سر و سری
با قاری قرآن و دعا نیست ولی بود
گفتند که با عشوه گر و رشوه گر و دزد
هم کاسگی اهل قضا نیست ولی بود

گفتند که منظور خدا از سفر و سیر
هر گز سفر آنتالیا نیست ولی بود
گفتند که این سیستم بانکی که نجیب است
سودش همه پاک است و ربا نیست ولی بود

گفتند که مرد عملیم و سخن ما
نفخ شکم و باد هوا نیست ولی بود
گفتند ره ما و علی حیدر کرار
اندازه ی یک موی جدا نیست ولی بود
گفتند در این مملکت از فرط عدالت
دیگر خبر از شاه و گدا نیست ولی بود

گفتند و شنیدیم و با تجربه دیدیم
هر آنچه که گفتند روا نیست ولی بود
گفتند که بیرنگ به آیینه نزن سنگ
آیینه تر از دولت ما نیست ولی بود

(آستان جانان :ایران )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم




ادامه نوشته

خلدستان:ای شعرِ بزم‌افروزِ (شب) دیشب کجا بودی مگر

۩۩۩ ☫ غزل ☫ ۩۩۩

دیشب گمانم حال من تغییر می کرد

دیشب گمانم حالِ من تغــــییر می کرد
مثل کسی که غم، دلش را سیرمی کرد

مثل کسی که بی صدا از شدت بُغض
اشکش به سختی در نگاهش گیر می کرد

مثل کسی که آنچنان ترسیده اما
فریاد را در سینه اش ، زنجیر می کرد

یا آن که در یک متری اش، در راهِ خانه
درسینه احوالی دگــر تدبیر می کرد

مانـــند آن تشنه لبان ِ در بیابان
آب از کف دستان من، تبخیرمی کرد

یا مثل آن محکومِ اعدامی، سرِ دار
مجریِ حکمش پای چوبه دیرمی کرد

حال(طریقت)بدتر از این حرف هانــئ
بی خود قلم حال مرا تفسیر می کرد

ای شعرِ بزم‌افروزِ (شب) دیشب کجا بودی مگر

فارغ ز رنج وُ درد ما آن جا چرا بودی مگر

ای شعر ای سوزِ نهان، ای شعر ای رنجِ گران

ای شعر از روزِ ازل در ذاتِ ما بودی مگر

ای شعر ما را سوختی صد فتنه بر افروختی

اندوهِ دل آسیبِ جان، درد و بلا بودی مگر

من شاعر دیوانه‌ام آسودگی از من مجو

شعرِ خدا، لوحِ قدر، حکمِ قضا بودی مگر

شاعِر کجا گیرد سکون در آتشِ شعر وُ جنون

ای بی‌وفا ای پُر فسون بس پُر جفا بودی مگر

(شعار:طنز)محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم خلدستان طریقت(جدید ) محمّد مهدی طریقت

( صفحه جدید )۩۩محمد مهدی طریقت ۩

(شعار:طنز)محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم خلدستان طریقت(جدید ) محمّد مهدی طریقت

ادامه نوشته

خلدستان :  صفت (طریقت) از روی مثال :معشوقه/ اشعار

۩۩۩☫ اسم و صفت (طریقت) از روی مثال :معشوقه/ اشعار☫۩۩۩

❣️عصب شناس آینده ❣️

جملات در مورد کتاب و کتاب خوانی

افکار و اندیشه های انسان به گونه ای است

که ممکن است فقط خواندن یک کتاب

پایه اندیشه ها و افکار انسان را بر

مبنای جدید یا در مسیر خاصی قرار دهد

و چه بسا ممکن است

کتابی مسیر سرنوشت میلیون ها

انسان را در راه مخصوصی بیندازد.

زُلیخا گفــت: یوسف این عبارت
که نبود وصل شیرین بی‌مرارت

سبب را در ره وصل تو دادم
که بی‌سرمایه صعب افتد کنارت

ســزاوارست تــا جاوید مانم
که مرگ سرخ بهتـر از حقارت

مرا تهدید کشتن چون کند دوست
به عمر شاهـدان بخشد بشارت

برون نه از دل سوزان من عشق
که می‌ترسم بسوزی از حرارت

که دارد فرصت خونخواریِ جان
که صد تن می‌کشـد با یک اشارت

به زلف و خال و خط بردی دلم را
سپه را عشوه فرمودی به غارت

مجو در گریه (شاعر )را صبوری
(طریقت) یا تجـارت یا عمارت

۩۩۩☫ خلدستان (طریقت) هزل = در معنی گفت : ☫۩۩۩

آخر بنفشه حاجتِ رندان روا کند

ایزد گناه بخشد وُ دفــعِ بلا کند

ساقی بنفشه جامِ نگهدار شهسوار

دَم بر نیاوَرَد، که جهان پُر‌بلا کند

اُستاد از این غَمان برسد مژدهٔ امان

هم شاعری به عهدِ امانت وفا کند

هم دلبری خوش‌آید و هم پرتو ای صنم

از لذتی زِ گفته ی پیشین خدا کند

در جاده ‌ای که ماهِ فضائل عسل بود

فهمِ قویْ نما کهْ فضولی چرا کند؟

مطرب بزن ترانه ی انصار بهر من

هر کو نه این ترانه سُراید خطا کند

مارا که دردِ عشق و بلای خُمار کُشت

یا وصلِ پرتو از میِ صافی دوا کند

جان رفت از (طریقت) وُ حافظ به عشق گفت

مریم‌دَمی "بنفشه:به احیایِ ما کند

جان من، از کار دل سـر در نمی‌آری هنوز
عاشق و دلداده‌ را دیوانه پنداری هنوز؟!!
از خـدا چیزی نمی‌خواهم، مگر لبـخند تو
در پی آرامشی؟ کو ؟ مردم آزاری هنوز
من که دائم‌ در پِیِ چشمان خُمّـارت شدم
با دل شیدا، فقط اِنگار خُمـــاری،هنوز
رنگ رخسارم نشانی از صداقت می‌دهد
تا نگردد روی آن سیلابِ‌ خون جاری هنوز
پایِ ایوان دلت، من دامــــنِ رُز می‌نهم
شاخهء گل را در آن گلدان می‌کاری هنوز
می‌پرد خواب از سرم، اما نمی‌دانم چرا
نیمه‌شب‌ها، مثل من آیا تو بیداری؟ هنوز
من که دل‌آزرده‌ام از دست" پرتو" روزگار
می‌ شود با نازنیــن، من را نیازاری هنوز
ماهتابی از (طریقت) هزل دُرّ معنی است
شهسواری باش: یا از قوم انصاری هنوز

(شعار:طنز)محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم خلدستان طریقت (جدید ) محمّد مهدی طریقت

خلدستان طریقت (مجموعه اشعار) انجمن ادبی +برآستان جانان

منم فرهادِ شیرینی که شیرینی شکـر دارد
مــرا دادست فرمانی که شیرینی ضـرر دارد

لسان الغیب فرمودست:عشق آسان نمود اول
گـذر از کـوچهء معشوق هزاران درد سـر دارد

شبی گفتم که ای غافل بیا دل را بـه دریا زن
ندانستم کـه این دریا بسی موج وُ خطر دارد

به روی لب بزن مُهر و فغان وُ ناله کمتـر کن
که هـر دلـداده یاد از نغمه ی مرغ سحر دارد

اگــر دنیا بهـــم ریـزد بـه سر وقتم نمی آید
همان زیبای نازک دل که وحشت از بشر دارد

نسیـمِ تـازه می ریـزد در امـواج خیـال انگیز
هـزاران تـار ابــریشم نگـارم تا کــمر دارد

هـوای سرزمینم را نماید مُشک، عطـرآگین
صبـا در خرمنِ زلفش به بدبختی گـذر دارد

من آن فرهادِ شیرینم که شیرین مختصرگیرد
مرا ازگوشهء چشمش (طریقت) درنظر دارد

فرزانه بختیاری، رویای مکتوب، فرشته دیزاین، گبه، اینستاگرام، تابلوفرش، قالیچه

شاعر: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال را
مُطرب :طرب نواز همه شور و حال را

پر می زند دلم به هوای غزل، غزل
گویم غزل : بغل نکنم ابتذال را

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا شمال را

دیوان چارفصل اَدب را ورق زدم
دیوانه سبزه زار سرآغاز سال را

کال آمده است پرسش ما در جواب فال
مال وُ منال وُ حوصله قیل وُ قال را

پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم کـو، ملال را

گیرم به فال نیک بگیرم حلال کو
چشم و دلی برای تماشا جلال را

دیوان چارفصلِ(طریقت)مشاعره است
شعرِ جلال وُ رونق وصف کمال را

ح. (طریقت)

خداحافظ ای ماه طوفان و صرصر
خداحافظ ای فصـــل گل‌های پرپر
خداحافظ ای عاشق رنگ وُ وآرنگ
خداحافظ ای نقش دستان بتگر
خداحافظ ای شاخه‌های برهنه
خداحافظ ای مـِــهر وُ آبان وُ آذر
خداحافظ ای زلف وُ موی پریشان
خداحافظ ای لحظه‌های مُطهر
تو فصل خزانی، تو رنگین‌کمانی
خداحافظ ای عطر گلهای مَرمَر

۩۩۩ ☫ مثنوی (طریقت) حکایت / روایت ☫ ۩۩۩

شب چو در بستم و مست از مِیِ نابش کردم

ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم

دیدی آن تُرکِ خَتا دشمن جان بود مرا

گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم

منزلِ مردمِ بیگانه چو شد خانهٔ چشم

آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم

شرحِ داغِ دلِ پروانه چو گفتم با شمع

آتشی در دلش افکندم و آبش کردم

غرقِ خون بود و نمی‌مرد ز حسرت فرهاد

خواندم افسانهٔ شیرین و به خوابش کردم

دل که خونابهٔ غم بود و جگرگوشهٔ درد

بر سر آتشِ جورِ تو کبابش کردم

زندگی کردن من مردن تدریجی بود

آنچه جان کَنْد تنم، عمر حسابش کردم

خــُلدستان طریقت(حکایت :شعر )۩محمد مهدی طریقت

<<خطبه دوم

ادامه نوشته

صندوق (طریقت)خلدستان / روایت

۩۩۩ ☫ صندوق (طریقت)خلدستان / روایت ☫ ۩۩۩

خـط می کشم زیر نامت هر جا که نام تو باشد
دل‌می‌دهـم‌عـاشـقــانه‌هـر‌جـا‌پیام‌تـوباشــد

بی تو غریبانه ،غمدار سر می گذارم به دیــوار
باران ایـن بغــض غمـبار تقـدیم نـام تـو بـاشـد

با بال های شکسته ،پـر می زنم ، می نشینـم
فـرقـی نـدارد بـرایـم هـرجا که بـام تـو بـاشـد

با آن که صد آسمان دل ،دل در هوای تو دارد
بیــزار از ذوق پــرواز، مــرغ ِ بـه دام تـو بـاشـد

وقتی صلای محبت جوشـد زچـاووش راهـت
هفتـاد و دو مـرد و ملـت در بـارعـام تـو بـاشـد

مُهر قبول شریعت در پای خونت نشستـه ست
امـضـای آ ییـن احـمــد پـای قیـام تـو بـاشـد

بر شـانه های رسالت،جاپای قدر تو ثبت است
یعنـی کـه از عـرش عزت بـرتـر مقام تـو بـاشـد

خامی که خام تو باشد بر پختـگان فخـر دارد
بر پختـگان فخـر دارد خـامی که خـام تـو بـاشـد

می گردی ازذوق مستی،ذوب اهورای هستی
پیـغـمبـر مـی پـرستـی وقـتـی امــام تـو بـاشـد

درچشم های تورازی ،خط می زندازنگاهم
هـر حرف و شعر وکلامی غیـر از کـلام تـو بـاشـد

سجاده ی پلک هایم،در زیر پای تو پهن است
نـازم به معـراج چشـمی کـاو زیـر گـام تـو بـاشـد

"می سوزم ازاشــــتیاقت،درآتشــــم ازفراقت" *
ایـن سوزش عـاشقـانـه مشـق مرام تـو بـاشـد

هرجاکه می بینم آتش می افتدآتش به جانم
می ترسم این آتش آقا باز از خیـام تـو بـاشـد

یک علقمه اشک احساس،نذردو دستان عباس
شاهی که از فرط اخلاص کمتر غلام تو باشد

گـفتـنـد از فـرط خـامی،نـامـردمـان حــرامـی
آبی که کابین زهراست باری حرام تـو بـاشـد

دستان چون چشمه جاری معراج طفل عطش شد
دریـاچـه ی تشنه کامی سیراب جام تو باشد

هر صبح با بی قراری ،صد کاروان اشک جاری
بـا زیــنب بــــردبــاری در راه شام تو باشد

تاریخ خون را به تکرار دوره کنم گر که صد بار
خط می کشم زیر نامت هر جا که نام تو باشد

نـاکـام اگـر هـم بمـانـم از تـو گـلایـه نـدارم
ای زنده نام بلنـدت دنیا به کام تـو بــاشــد

مُهر قبول (طریقت) در پای نظمم نشستـه
تائـــید آ ییـن احـمــد پـای نظـام تـو بـاشـد

ادامه نوشته

نشود اهل (طریقت) سپس این سنگ صبور

آن پیکِ ناموَر که رسید از دیارِ عشق

آورد حِرزِ جان ز خطِ مُشکبارِ عشق

خوش می‌دهد نشانِ کمال وُ جمالِ یار

چون می‌کند حکایتِ عِزّ وُ وقارِ عشق

کامش طلب نموده وُ خِجلَت همی‌برم

جانم نثار کردم وُ کردم نثارِ عشق

شکرِ خدا که از مددِ بختِ کارساز

بر طبل آرزوست همه کار و بارِ عشق

آخر سپهر و دورِ قمر را چه اختیار؟

چرخ وُ فلک همه در اختیار عشق

گر بادِ فتنه هر دو جهان را به هم زند

چشم وُ چراغِ آدمیان انتظارِ عشق

کُحلُ الجَواهری به من آر ای نسیمِ صبح

زان خاکِ نیکبخت که شد رهگذارِ عشق

ماییم و آستانهٔ ملک وُ سرِ نیاز

تا خوابِ خوش به چشم من آید کنارِ عشق

دشمن به قصدِ جانِ من ار دم زند چه باک؟

شاعرِ (طریقت) م :نشوم شرمسارِ عشق

«دوستت دارم و از حــال دلـم بـی خبــری »
جان به لب کرده مرا بی تو غم خونجگری

هرکجـا می نگرم روی تـو می بینم و بس
روز وشب بـا منی و در همه جــا در نظری

عـاشقی هـای مـــرا از دلِ دیـوانـه بپرس
دوختـم چشم به راهی که از آن میگذری

ناز چشمان تو با قیمت جان مشتری ام
به امیدی که تـو هــم نــاز نگاهم بخری

یا بمان یا که مرا با خود از این شهر ببر
بی تعارف گل من خسته ام از دربه دری

جـای خـالی تـــو را هیچکسی پـر نکند
خـالقت خلق نکرده است مثــالت دگری

نشود اهل (طریقت) سپس این سنگ صبور

شعر تــارسحرم را تــو امیـــد سحری

۩۩۩ ☫ مثنوی (طریقت)خلدستان / روایت ☫ ۩۩۩

روی سحر ندید و هزارش رقیب هست

در پرده ‏ای سحر مگرت عندلیب هست‏

مُردیم از فراق تو ای نور هردو عین

آیا به خوان وصل تو ما را نصیب هست؟

هر جا روم خیال سحر در دلِ من است

ما را سحر ز پرتو روی نهیب هست

هرچند دورم از معاشقه عاشق تو را مباد

لیکن امید وصل توأم عنقریب هست‏

گویا (طریقت) است ؛سحر: سیب ِ گفتگو

همراه من شماره ندارم طبیب هست


سرتاسر جهان که نیاز بشر نداشت

چون کردگار محرم راز بشر نداشت

در مسلخ هبوط نماز بشرنداشت

تنها، خدای حاشیه ‌ساز بشرنداشت

سحر ساقی در میخانه وا کرد
ز جامی کام میخواران روا کرد

ز لب مینای می را مهر برداشت
لبالب ساغری در کام ما کرد

شراب بیریا چندان به پیمود
که جانرا مطلق از قید ریا کرد

دلم کز منزل کبر و ریا خاست
نشیمن در حریم کبریا کرد

درآمد از درآن ماه دل افروز
ز مهرش خلوت دل با صفا کرد

زِ (خُلدستان طریقت)دردِ هجران
به داروخانه اش دارو ،دوا کرد

خــُلدستان طریقت(حکایت :شعر )۩محمد مهدی طریقت

<<خطبه دوم



ادامه نوشته

خلدستان: راحتِ جان +ساکن بُستان (طریقت)

۩۩۩ ☫ حلقه بر گوشم (طریقت)در، رکابم کرده ای ☫۩۩۩

سرخوشم گویا شماشاعرحسابم کرده ای
گوئیا عالی شدم باقر خطابم کرده ای

باده می سازم برین سازندگی راغبترم
عاشقِ راغب شدم چون انتخابم کرده ای

درمیان شهر می گشتم تمام شعر را
از خراباتی گذشتم چون خرابم کرده ای

حال بد دیوانه را چون صاحب دیوان کرد
بی نظر بودم ولی اهل کتابم کرده ای

گرچه بی نام و نشانبسی در عالمی
پیش چشم علمان عالیجنابم کرده ای

ساده باید گفت تا این سادگی باور شود

گرچه با پیچیدگی در پیچ وتابم کرده ای

دست خطم حلقهبر دیوانِ عبرت می زند

حلقه بر گوشِ (طریقت) در، رکابم کرده ای

حـاضرم بــاده بریزم که تو درمان بشوی

حالت شاعـریـم را سر و سامان بشوی

می شوم خاک قدومت که پر از گُل بشوم

خاکِ ره می شوم اینجا که تو باران بشوی

در دل شعــر فقط جُور کنِ قـــافیه ام

می نویسم به ردیفی که تو یاران بشوی

غنچهٔ دل شده پژمرده ز بیداد خزان

کاش از ره برسی فصل بهاران بشوی

خوب دانم که تو ماهی و چو عاشق گردی

خال تک در ورق جمله نگاران بشوی

یا زلیخا بشو، لِـیلیِ مجنون صفتان

گرچه یوسف بشوم باز تو کنعان بشوی

آسمان دل من صاف و زلال است ولـی

در سماوات دلم زهره وُ کیوان بشوی

همچو دُری و تو را قدر و بها بسیار است

خالقت خواسته تا لولؤ و مرجان بشوی

خلقتت کرده خدا از سر فرصت تا تو

صاحب طرهٔ گیسوی پریشان بشوی

شاعرم اهلِ(طریقت) برسی راحت جان

به دلم همچو گلی ساکن بُستان بشوی...

۩۩۩ ☫ تو با هجران (طریقت) را بزن آهنگ دلتنگی ☫ ۩۩۩

چقدر شعـر سرودم قلمم شاعر شد
قلمِ ســوختــه ای ســاحــرهٔ نــادر شد
گفتمت عاقل این جمع تو بودی پی ازین
گفت: از عشق زلیخـا ز گنـه طاهر شد
پس این شـعر سـرایـم زِ بیــانِ یـوسـف
آدمی سوخته فـرهــاد بسی قــادر شد
بعد ازین عاقلِ محنون همه رِندان مغـان
از ازل لیلیِ شیرین زلیخـابه ابدظاهر شد

بــــــــسم الله الرحــــمن الرحـــــیم*قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشَاءُ وَتَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشَاءُ وَتُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ ۖ بِيَدِكَ الْخَيْرُ ۖ إِنَّكَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ.(آل عمران/۲۶)

خمارم یارِ فرزانه تورا مستانه می خواهم

شب آمد یارِ خُمخانه تو را دیوانه می خواهم

در آن تاریکــی مطلق تــو را پیدا کـنـم زورق

میان رقص هر آهنگ من آن جُنبانه می خواهم

قلم را تا تَــهِ آخر فــرو کــرد است در ساغر

خرابت گشته ام ساقی من آن شاهانه خواهم

شبیه آن قلــمدانی قـــلم را در میــان داری

طبیب وادی عشقم شب میخانه میخواهم

بیــا بانـو غزل بانو نگــاهی برنــگاهم کن،

توسل کن تو بر ساقی تو را مردانه می خواهم

تو نی داود من بودی چنین مست و غزلنوشی

من آن گلواژه ی چاکت من آن پیمانه می خواهم

مرا ای دختِ پاییزی شدی اینگونه آشفته

بیا ای مو پریشانم ! دمادم شانه می خواهم

تو با هجران (طریقت) را بزن آهنگِ دلتنگی

رفیق وصل وُ مهجوری تو را درخانه می خواهم

محمّد مهدی طریقت جدا کننده متن وبلاگ لاينر وبلاگ

<<< ادامه مطلب <<<<

عاشق "از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گُذَری؟!"
به گمانم پس ازین خسته وُ بی بال وُ پری!!

"قَفَسَت" سَرد وُ دلت گَرم وُ نگاهت شَبگَرد!
چِه طلوعی! چه غروبی! چه نمازِ سَحَری؟!

مگر از کوچِ "زمستانیِ" خود، واماندی؟!
اینچنین "حَبسِ" دِی وُ بهمنِ "بُرجِ" دِگَری؟!

همه جا، دانه‌یِ غم بود وُ نبود از تو خبر؟!
کو "پرستویِ" دماوندِ "چرا بی اَثری!"

چه "ستم‌ها" تو از این "خانه‌بِه‌دوشی" داری؟!
چه "نوائی" چه فَغانی! چه خُروش وُ خطَری!

مگر از بارِ غمم، "بندِ" دلت پاره نَشُد؟!
به؛ گناهی که نَکَردی ؛ تو بگو مختصری!

غمِ "آب" وُ غمِ "نان"بُرده زِ اَنَفاس ‌رَمَق،
به چه شُوقی بِنِویسم، غَزل جِن و ُپری

مگر از جانِ خودت سیر شدی مرغِ عَزا؟
که "بِبُرَّند" سَرَت را بِه؛ دلیل وُ "نظری"؟

واعظان‌ جلوه‌ به محراب‌ و‌ُ به منبر‌ کردند
می ‌فروشند همه: مال خری "بار " بری

به چه شهری بِرَوی یا به کُجا بُــِگْریزی؟"
ای حقیقت زِ غزلهای(طریقت)چقدربا‌‌خبری!

یکی از بزرگان می گفت: ما یک گاریچی در محلمان بود، که نفت می برد و به او عمو نفتی می گفتند.
یک روز مرا دید و گفت: سلام. ببخشید خانه تان را گازکشی کرده اید!؟
گفتم: بله!
گفت: فهمیدم. چون سلام هایت تغییر کرده است!
من تعجب کردم، گفتم: یعنی چه!؟
گفت: قبل از این که خانه ات گازکشی شود، خوب مرا تحویل می گرفتی، حالم را می پرسیدی. همه اهل محل همین طور بودند. هرکس خانه اش گازکشی می شود، دیگر سلام علیک او تغییر می کند...

از اون لحظه، فهمیدم سی سال سلامم بوی نفت می داد. عوض این که بوی انسانیت و اخلاقیات بدهد.
سی سال او را با اخلاق خوب تحويل گرفتم. خیال می کردم اخلاقم خوب است. ولی حالا که خانه را گازکشی کردم ،ناخودآگاه فکر کردم نیازی نیست به او سلام کنم.

( صفحه جدید )۩#محمد مهدی #طریقت



۩خــُلدستان طریقت( مصدق :(ملی) شدن نفت )۩۩محمّدمهدی طریقت

ادامه نوشته

از بابل تا نیویورک(خلدستان) آمریکا +ایران =>خبر

۩۩☫اشعار-خبر : واژگون نشدی (طریقت)☫۩۩

خبر (جدید ) ایران -آمریکا (فرهنگی ) روح الله حسنی شهپر

این نقاشی، مهمانی شام ویلیام تامپسون –شهردار لندن از 1828 تا 1829 – در گیلدهال را نشان میدهد که طبق اعلام موزه ی بریتانیا، در تاریخ 11/9/1828 برگزار شده است. نکته ی جالب، پرچم های برافراشته بر فراز میزهای شام هستند که دو تایشان عبارت SOPQL را دارند. این عبارت کاملا قابل تطبیق با عبارت رومی مشهور SPQR است که مخفف SENATUS POPLUS QUE ROMANUS به معنی "سنا (مجلس) و مردم رم" است و شما میتوانید جای رم را با شهرهای دیگر عوض کنید. در متون تاریخی، عبارات مشابه SPQS برای شهر سی ینا در ایتالیا، SPQP برای شهر پاریس، SPQC برای شهر کلن آلمان، و SPQN برای شهر ناپل به کار رفته اند و در دو پرچم بالا هم مشخصا شهرهای لندن و لیورپول مد نظرند. تمام اینها نسخه های کوچکتر رمند و از امپراطوری مقدس روم درآمده اند که ظاهرا دنباله ی روم باستان ولی درواقع نسخه ی اصلی خود آن است. نکته ی جالب، اظهارنظرهای تاریخ رسمی درباره ی کاربرد SPQR برای رم باستان است. آن را روی VEXILLUMیا پرچم های قرمز کوچک امپراطوری روم با نماد عقاب ترسیم میکردند. جالب این که معنی این کلمه بادبان کوچک است. ولی از آن جالبتر این که ردش در دوره ی امپراطوری پیدا میشود و این درحالیست که عنوانش (سنا و مردم رم) نشان میدهد که باید یادگار دوران جمهوری در رم باشد. در دوران امپراطوری، سنا هیچ قدرت خاصی نداشت و همه کاره امپراطوری بود. ولی وکسیلوم ها به عنوان نوعی از ابزارهای رسانه ای وانمود میکنند که همه کاره در دولت، مجلس و مردم هستند و البته همین شعارها را در حکومت های دموکراتیک هم میشنویم. از همه ی اینها جالبتر این که عبارت مشابه SPQM در منبعی منسوب به سال 1621 برای دولت موکتزوما پادشاه آزتک ها در مکزیک به کار رفته و میتوان آن را به "سنا و مردم مکزیک" ترجمه کرد. موکتزوما ظاهرا ربطی به روم مقدس ندارد ولی جالب است که در نقاشی های قدیمی، او را با تاجی مزین به نماد عقاب دو سر روم مقدس می یابیم. چطور ممکن است یک پادشاه مشرکین با روم مقدس مرتبط شود؟ همانطورکه مشرکین قدیمی تری از ختی ها گرفته تا سلجوقی ها هم نماد عقاب دو سر را داشتند. این عقاب دو سر فرم دیگر عقاب تک سر روم باستان است و البته برخلاف آنچه امروز به ما وانمود شده است در گذشته عقاب دو سر به اندازه ی عقاب تک سر نمادی از روم باستان بوده است؛ درست مثل کلاه فریجی که اتفاقا آن هم در بعضی نگاره ها روی سر موکتزوما ترسیم شده است. در نقاشی "عیسی در مقابل پونت پیلاطس" از یانجوست، نماد عقاب دو سر پشت سر پیلاطس ترسیم شده است. درواقع عقاب دو سر، نشان میدهد که کدام ایدئولوژی، روم باستان را به روم مقدس استحاله میدهد؟ دو سر عقاب، نسبت به هم تنافر و تضاد دارند. در بعضی نگاره ها روی سر یکیشان تاج پادشاهی است و روی سر دیگری کلاه اسقفی. بدین ترتیب، یکی به راه ثروت اندوزی و قدرت طلبی میرود و دیگری به راه مسیح که مخالف آن است و این دو راه مخالف همند ولی از شکم واحدی تغذیه میشوند و از بدن واحدی نیرو میگیرند. این که به نظر میرسد قبلا عقاب صرفا تک سر بوده، برای این است که سر اسقف اخیرا ظهور کرده و بنابراین این ایدئولوژی، یک راهبرد مسیحی وانمود میشود که تلاشش برای از بین بردن گذشته ی شرک آمیز، صرفا پوششی برای حفظ و تکثیر شرک رومی علیه شرک های دیگر است. انجمن عیسی یا جنبش یسوعی در این راه مامور میشود تا برای تمام ممالک و فرهنگ های دنیا انواع و اقسام شرک نیمه مسیحی به کپی از شرک رومی تولید کند تا آنها را تدریجا در غرب ذوب کند. سال تاسیس فرقه ی یسوعی 1540 تعیین شده است. جوزف اسکالیگر، بنیانگذار تاریخ رسمی کنونی هم در همین سال متولد شده تا به زبان رمزی اعلام شود که تاریخ سالشماردار، اختراع یسوعی ها است. گاهشماری اسکالیگر، جای گاهشماری اوزیبیوس را گرفته است. اما جالب اینجاست که هیچ سند قدیمی از گاهشماری اوزیبیوس نداریم و آن تنها از طریق یک بازچاپ از سال 1818 شناخته شده است. تاریخی که بسیار کهن به نظر میرسد تاریخ نویی است که برای تخریب گذشته ی راستین قبل از خود، وارد میدان شده است. این نابودسازی یک نابودسازی آخرالزمانی است و در ایجاد زمینه برای بازگشت مسیح، از آیات 36 تا 41 انجیل متی (24) الهام میگیرد:

«اما از آن روز یا ساعت که هیچ کس از فرشتگان آسمان بلکه فقط خود پدر میداند، همانطورکه در ایام نوح اتفاق افتاد، در آمدن پسر انسان نیز چنان خواهد شد. زیرا در روزهای قبل از طوفان، مردم میخوردند و مینوشیدند، ازدواج و تولید مثل میکردند تا روزی که نوح وارد کشتی شد. و هیچ نمیدانستند که چه خواهد شد تا این که طوفان آمد و همه را از بین برد. در آمدن پسر انسان چنین خواهد بود. دو مرد در مزرعه خواهند بود. یکی گرفته میشود و دیگری رها میشود. دو زن با آسیاب دستی آسیاب میکنند. یکی گرفته میشود و دیگری رها میشود.»

نفت در جیب نظامیان = مالیات از جیب مردم

فرماندهی مرکزی آمریکا موسوم به سنتکام با انتشار بیانیه‌ای اعلام کرد که ناو هواپیمابر آیزنهاور برای پشتیبانی از مأموریت‌های فرماندهی آمریکا در منطقه از تنگه هرمز عبور کرده و به آب‌های خلیج فارس رسیده است.

به گزارش مهربه نقل از الجزیره، ناو هواپیمابر آمریکایی آیزنهاور از تنگه هرمز عبور کرده و به آب‌های خلیج فارس رسیده است.

فلک به مَردمِ نادان دهد زِمامِ مراد
تو اهل فضلی و دانش، همین گناهت بس

چو با ابلهان می شود همنشین تو او را به چشم بزرگی مبین

سزد گر شود خوارو درمانده کین زِ نزد همه دوستان رانده بین

محمّدمهدی طریقت

https://s9.picofile.com/file/8292659050/a1080.gif

۩خــُلدستان طریقت(خطبه دوم )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته