خلدستان: دوبیتی => فقر ظاهر مبین که "حافظ" را=>  سینه گنجینه‌ی (طریقت) کن

۩۩۩ ☫اشعار(طریقت)دوبیتی (گنجینه ) فقر ظاهر )☫ ۩۩۩

بهترینِ انجمن‌ها : راه حل‌ها می‌شود

شیوهء این روزگاران از عسل‌ها می‌شود

گوشه چشمی اگر صاحب نظر بر این اثر

این غزل ازبهترین ضرب المثل ها می‌شود

***

دل سراپرده‌ی محبّت کن
دیده آیینه دار طلعت کن

هر که سر در نیاورد زِ جنان
عاقبت : زیر بار منت کن

شیخِ طوبی وُ عشقِ قامت یار
سهمِ هر کس به قدر همت کن

گر من آلوده گشته ام نه عجب
همه عالم به راه عصمت کن

من که باشم حرم بپوشانم
مرحمت پرده دارِ حرمت کن

درحضورِ ادیبِ خوش منظر
اَنجمن را نمادِ : خلوت کن

این غزل را که شد چمن آرای
اثرِ : رنگ وُ بوی صحبت کن

دور مجنون گذشت :یوسف را
منصب آن عزیز شهرت کن

شاعری، عاشقی و گنج طرب
هرچه دارم ز یمن همت کن

من وُ دل گر فنا شدیم چه باک
غرض اندر میان سلامت کن

فقر ظاهر مبین که "حافظ" را
سینه گنجینه‌ی (طریقت) کن .

۩۩۩ ☫اشعار(طریقت)دوبیتی (آری آری ) بگفتند )☫ ۩۩۩

بر انجمن شقایق از دور سلام

با دردسر علایق از دور سلام

در پرده چرا پیام گویم :حاشا

بی پرده مخالفانِ لایق از دور سلام

بابا جهان ندارد، سارا زبان ندارد
دارا ستاره‌ای در هفت آسمان ندارد
کارون تپید،خشکید البرز لب فرو بست
در قله ی دماوند، آتش‌فشان ندارد
دیو سپیدِ دربند آسان رهید وُ بگریخت
رستم در این زمانهِ گُرزِ گران ندارد
روز وداع یاران ، زاینده‌رود خشکید
زیرا دِگر سپاهان، نقش جهان ندارد
نام خلیجِ دریا نامی دگر نهادند
افسانه های آرش تیر و کمان ندارد
رویای مازنی‌ها دریایِ دیگران شد
نادر به خاک رفتــه میهن جوان ندارد
بابا! کجای کاری دزدان سرزمینت
بر بیستون نویسند:کو دلستان ندارد
مآییم : پاره پاره :فریادمان بلند است
سالم نمانده جائی نوشیروان ندارد
سرخ و سپید و سبزست این پرچم اَمانی
اما هزار افسوس شیر ژیان ندارد
کو آن حکیم توسی شهنامه‌ای بخواند
شب نامه های دیروز دیگر بیان ندارد
دیگر بخواب کوروش اسلامِ آریایی
گفتند : آری، آری :نام و نشان ندارد

#خلدستان_طریقت

ادامه نوشته

طی (طریقت) از عدم اینجا شروع شد => شعرها رو به صعودند(طریقت) باقی  

۩۩۩ ☫ خُلدستان (طریقت)فرمانده : بسمه تعالی ☫ ۩۩۩

فرمانده ی: بسمه تعالی
کامل توئی وُ هنوز بُـــرنا
سرباز توایم ، مادر مهر
کن زندگیت حوالهء ما
فرزند تو خاک وُ آب پاکی
پاکیزه خرد جوهر گویا
تن خانه‌ی گوهر شریف است
گوهر :نه فقط همیشه والا
چون کار مراعات بسازم
مُفرد بروم، بسوی فردا
رندانه تو آمدی به میدان
زیباست هرآنچه هست دیبا
دیبای سخن حوالی جان
هرگز نشود چنین زیبا
این بند نبینی از خداوند
بر ماست مگر خاطر بینا
در بند مدارا به میان را
در بند مکن ملکِ دارا
گر مهر کنی آهنگ، بیابی
بهتر زِ بسی ملکِ مدارا
بشکیب ازیرا که نیابد
بر آرزوی خویش شکیبا
در آرزوی نبرد بشتابد
فرقان سخن آدم و حوا...
آزار مگیر از کس وُ بر خیر
کس را زِ مکافات مساوا
پُرکینه مباش همچنان خار
شیرینی شیره های خرما
کز گند فتاده‌‌ا‌ست در چاه
وز بوی چنان عود مطرّا
با کس منشین مبُرگمان نیز
بر راه خِرَد ، فراز عنقا
چون یار موافقت نباشد ،
تنها بهْ وُ، بِه بدونِ همتا
خورشید که تنهاست عجب نیست
بهتر ز ثریاست ثریا
از بیشی و کمّی جهان تنگ
با دهر مدارا وَ ، با خلق مواسا
احوال جهان گذَرگهان ‌‌است
باقیِ جهان هست چو ضرّا
ناجُسته بهْ آن چیز که تو
بشنو سخن خوب زِ صفرا
در خاک چه زر مانَد وُ سنگ ،
در رویِ زمین ،خانه‌ی خضرا
با آن که برآورد به غُمدان
حالی:نه غمدان و نه صنعا
دیوی‌‌است جهان صعب و فریبا
هشیار و خردمند همانا
گر هیچ خرد داری و هشیار
چون مست مرو در اثر سهل تمنا
آبی‌‌است جهان تیره و بس ژرف،
زنهار! که تیره نکنی جان مصفا
جانت به سخن پاک شود زآنک
از راه سخن برشود از چاه به جوزا
فخرت به سخن باید ازیرا
آری که نماند از پس او ناقه‌ی عضبا
زنده به سخن باید ازیراک
مرده به سخن زنده مسیحا
پیدا به سخن باید ماندن
در عالَم کس بی‌سخن اینجا،
آن بهْ که نگویی چو ندانی
ناگفته سخن بهْ زِ رسوا
چون تیر سخن راست کن آنگاه
بیهوده مگو، چوب مپرتاب ز پهنا
نیکو به سخن شو بدین صورت، زیبا
والا به سخن گردد مردم، نه به بالا
بادام بهْ از بید و سپیدارِ به‌بار
هرچند فزون کرد سپیدار درازا
بیدار نشین است به دیدار، ولیکن
پیدا به سخن گردد بیدار ز شیدا
دریای سخن‌ها سخن خوب
پر گوهرِ با قیمت و پر لؤلؤِ لالا
شور است به دریا مَثلِ صورت تنزیل
تأویل چو لؤلؤست سخن مردم دانا
اندر بُن دریاست همه گوهر و لؤلؤ
غوّاص طلب کن، چه دَوی بر لب دریا؟
اندر بُن شوراب ز بهر چه نهاده‌‌است
چندین گهر و لؤلؤ، دارنده‌ی دنیا؟
از بهر پیمبر که بدین صنع ورا گفت:
�تاویل به دانا ده و تنزیل به غوغا�
غوّاص تو را جز گل و شورابه ساحل
زیرا که ندیده‌‌است ز تو جز که معادا
معنی طلب از ظاهر تنزیل چو مردم
خرسند مشو همچو خر از قول به آوا
قندیل فروزی به شب قدر به مسجد
مسجد نروی روز ،دلت چون شب یلدا
قندیل مَیفروز، بیاموز که قندیل
بیرون نبَرَد از دل پرجهل تو ظلما
در زهد نه‌ای زهد، ولیکن به طمع در
برخوانی در چاه به شب خطّ معما
گر مار نه‌ای، دایم از بهر خزیدن
مؤمن ز تو ناایمن و ترسان ز تو ترسا؟
مخْرام و مشو خرّم از اقبال زمانه
زیرا که نشد وقف تو این کرّه‌ی غبرا
آسیمه بسی کرد فلک بی‌خردان را
و آشفته بسی گشت بدو کار مهیّا
دارا که هزاران خدم و خیل و حشم داشت،
بگذاشت همه پاک و بشد خود تن تنها
بازی‌‌است رباینده زمانه که نیابند
این خلق رها هیچ، نه مولی و نه مولا
روزی‌‌است از آن پس که در آن روز نیابد،
خلق از حَکَم عدل نه ملجا و نه منجا
آن روز بیابند همه خلق مکافات
هم ظالم و هم عادل، بی‌هیچ محابا
فردا که در آن هول و فزع بر سر آنست،
پیش فقرا دست من و، دامن لیلا
تا داد من از دشمن اولاد (طریقت)
بدهد به تمام ایزد دادار سُهیلا .

شاید غزلم بگوشِ دلبر برسد

اَلبتـّه اگـــر پیام آخـــر برسد

صددفعه اگر برای من ناز کنی

ازپنجره بیرون کنی از در برسد

آوایِ لبت هست عسل ، یعنی چه؟
با گوشه کنایه مبتــذل یعنی چه!

گُلدسته صدائی از اذان می‌آید
با " حَیَّ عَلیٰ خَیرِ العَمل" یعنی چه؟

مُژگان دو دیده ات خَدنگ است مرا
رقاصه وُ لرز‌ها ؛ گسل یعنی چه؟

با ‌بوسه‌پس‌ازبوسه وُ بعد از بوسه !
شد دوبیتی وُ غزل ردّ و بدل یعنی چه

یاکه از گرمیِ آغوش سحر می‌خیزد
تازه مفهوم شود روز ازل یعنی چه

انجمن دست به تُرنج است تو بیرون مَیآ
این غزل در غزل از شیخ اجل یعنی چه

شعرها رو به صعودند(طریقت) باقی
پاک و بی حاشیه فهماند غزل یعنی چه!

.***

گم شد جوانی‌ام همه در جستجوی یار
اما رهی نیافتم آخر به کوی یار

از حُجب و از حیا دلِ خُرده‌سنج من
شد بهره‌ور ز عشق، ولی زآرزوی یار

معشوقهء شناخته را ای صبا بگوی:
دل می‌کشد به‌سوی تو یعنی به‌سوی یار

گویی نصیب من نشد از عشق و سال‌ها
در گلشن خیال چمیدم به بوی یار

آیینه گفت در رخ آیینه رنگ من
آن روی دلپذیر شود آبروی یار

بودم جمالی از در عشق و صفا ولی
کَندم ز لطف شوی، دل از جستجوی یار

روی نکو و خوی نکو داشتم دریغ....
رویی تّرُش نصیب من آمد ز خوی یار

رویی عبوس و زشت و گران‌سایه داشتم
هم پیر و هم گریزان از گفتگوی یار

خاطرنشان به دیده‌ی او بود و فهم او
روی نکوی (لیلی) وُ روی نکوی یار

طی (طریقت) از عدم اینجا شروع شد
آن جا مگر دری بگشایم به روی یار

خــُلدستان طریقت(آبان:غزل)۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم

ادامه نوشته

دوست میآید (طریقت)  مهمان (خلدستان) مثنوی +دوبیتی

۩۩۩ ☫شعر :دوبیتی :خلدستان (بدون شرح)مثنوی ☫۩۩۩

پائیز زمانِ، ریزشِ انسان‌ها!

دنیای عوارض است وُ این امکان‌ها

مهر است و گلایلی پَکَر می‌رقصد

امروزه بهشت است به گورستان‌ها !!

دوبیتی (خلدستان) مثنوی

آمده پاییز : بادی می‌وزد

از درخت آویز مهری سرخ و زرد‌‌‌‌

می‌وزد بادی خنک، عشقی لذیذ

می‌چکد باران کجدار وُ مریز ‌‌‌‌

زادروز ایزد مهر و وفاست

سالگردِ اینچنین روزی شفاست‌‌‌‌

دستبند انجمن ماری ببست

مهربانی شد مهار ما به دست

‌‌‌‌هفتمین هفته رسیده از قرار

هفت روز از ماه هفتم سال مار

‌‌‌‌جمع دهگان و یکانش هشت باد

هم به سن و هم به سالی بر نهاد‌‌‌‌‌

هم به روز مهرگان، در سالروز

اینچنین اسرار جمع ماه و روز‌‌‌‌

جشن مهر و مهرگان آغاز شد

مثنوی رازی به قلبم ساز شد

‌‌‌‌آسمان هفتم وُ مهر یقین

جشن نور است در این سرزمین‌

‌‌هفت رنگ نور در چشمان خلق

مثل یک رنگین‌کمان بر جان خلق‌‌‌‌

شهر‌بانوی زمین و آسمان

زندگانی می شود امن و امان

‌‌‌چشم بد از سرزمینم دور باد

هر حسودِ اهرمن هم کور باد

‌‌‌‌‌هفت بار آن چشم شیطان کور کن

سنگ بر ننگش بزن شر دور کن‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

هفت سنگِ آسیاب است این سراب

بعد ازاین هر چشمه می باید پر آب‌‌‌‌‌

در طواف زمزمِ چشمش شدم

هفت بار این راه را مشکش شدم ‌‌‌‌‌

آن خداوند زمین و آب و رود

چشمه‌ بر چشمان او کرده ورود ‌‌‌‌‌

تور در دست چپ و ماهی به راست

تاج وُ تخت پادشاهان کرده راست‌‌‌‌‌‌

《هفت شهر عشق را عطار گشت》

قافیه هشت بار شد ایران ـ رشت ‌‌‌‌

هفت بار ایران در چله نشست

شور جنگ آورد در پستوی دشت

‌‌‌‌ساز خوش‌آوا دلاویز وطن

کو شفاعت می کند همراز تن‌‌‌‌‌‌‌

باز شد مهراب او بیدار شو!

در نماز و در نیازت کار شو‌‌‌‌

خواب چون رفتم صدایم را شنید

چشم‌های بسته‌ام رویش بدید‌‌‌‌

آنچنان زیباست آن بانوی مست

‌جلوه‌ای از چشم او فرجام دست‌‌‌

مهربان چون شوخ ، رقصنده به سور

خوش‌صدا آواز خواند در سرور‌‌‌‌

باوفا و راستگو و نیک‌نام

باوقار و ساده و خورشیدفام‌‌‌‌

همچو مریم پاک و زیبا و سپید

اینچنین لیلای خوشرویی که دید‌‌‌‌

ای خوشا ایران ، خوشا گنج وجود

رنج و درد و کینه را از میهن زدود‌‌‌‌‌

دوست میآید (طریقت) مهمان

در حقیقت رنگِ پاییزی ّ فشان

خــُلدستان طریقت

(مهر :دوبیتی=>مثنوی +پائیز)۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

خلدستان : دوبیتی + مجموعه اشعار = > طریقت

در آسمانِ مهتاب ، چون شعرِ ناتمامم

مصراعِ مستِ مستم، مصراعِ جامِ جامم

از عطر بودن تو، خوشبو شدم چو عطار

من چون طبیب حاذق ، فرزانه گشته نامم

****

گاه ،تکرار شب وُ رمزِ شبم

در آسمانِ مهتاب ، چون شعرِ ناتمامم

مصراعِ مستِ مستم، مصراعِ جامِ جامم

از عطر بودن تو، خوشبو شدم چو عطار

من چون طبیب حاذق ، فرزانه گشته نامم

****

گاه ،تکرار شب وُ رمزِ شبم

نظمی از نظمی نشسته بر لبم

زیر لب پیوسته یارب یارَبّــم

لیک می دانم شده بالا تبم

خــُلدستان طریقت

(مهر :دوبیتی=> ساقی +روشنایی )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

شعر :دوبیتی :خلدستان (بدون شرح) غزل

***

۩۩۩ ☫شعر :دوبیتی :خلدستان (بدون شرح) غزل ☫۩۩۩

ساربان آهسته ران پیوسته جانم رفته است

چارپایان بار بر پشتندـ یارم رفته است

گر به صد منزل فراق افتد میان جان و دوست

همچنان از این جهان ، هم این و آنم رفته است !

***

رفتیّ و همچنان به خَیال منی مُحاق

گویی که در برابر چشم منی اجاق

چندان که جهد نمودم ، اطاله بود

کوشش چه سود (طریقت) در این اتاق ؟!

خــُلدستان طریقت(مهر1404 +انجمن خلدستان )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

برآستان جانان:حسان (چایچیان) عاشورا

۩۩۩ ☫برآستان جانان:حسان (چایچیان) عاشورا ☫ ۩۩۩

امشب شهادت نامه ی عشاق، امضا می‌شود
فردا ز خون عاشقان، این دشت دریا می‌شود

امشب کنار یکدگر،بنشسته آل مصطفی
فردا پریشان جمع‌شان، چون قلب زهرا می‌شود

امشب بود برپا اگر، این خیمه ی ثاراللهی
فردا به دست دشمنان، برکنده از جا می‌شود

امشب صدای خواندن قرآن به گوش آید ولی
فردا صدای الامان، زین دشت بر پا می‌شود

امشب کنار مادرش، لب تشنه اصغر خفته است
فردا خدایا بسترش، آغوش صحرا می‌شود

امشب که جمع کودکان، در خواب ناز آسوده اند
فردا به زیر خارها، گمگشته پیدا می‌شود

امشب رقیه حلقه ء زرین اگر دارد به گوش
فردا دریغ این گوشوار از گوش او وا می‌شود

امشب به خیل تشنگان، عباس باشد پاسبان
فردا کنار علقمه، بی دست سقّا می‌شود

امشب که قاسم، زینت گلزار آل مصطفاست
فردا ز مرکب، سرنگون، این سرو رعنا می‌شود

امشب گرفته در میان، اصحاب، ثارالله را
فردا عزیز فاطمه، بی یار و تنها می‌شود

امشب به دست شاه دشت،باشد سلیمانی نگین
فردا به دست ساربان، این حلقه یغما می‌شود

امشب سر سِرّ خدا بر دامن زینب بود
فردا انیس خولی و دیر نصاری می‌شود

ترسم زمین وآسمان، زیر و زبر گردد "حسان"
فردا اسارت نامه ی زینب چو اجرا می‌شود

۩۩۩ ☫برآستان جانان:حسان (چایچیان) عاشورا ☫ ۩۩۩

امشب شهادت نامه ی عشاق، امضا می‌شود
فردا ز خون عاشقان، این دشت دریا می‌شود

امشب کنار یکدگر،بنشسته آل مصطفی
فردا پریشان جمع‌شان، چون قلب زهرا می‌شود

امشب بود برپا اگر، این خیمه ی ثاراللهی
فردا به دست دشمنان، برکنده از جا می‌شود

امشب صدای خواندن قرآن به گوش آید ولی
فردا صدای الامان، زین دشت بر پا می‌شود

امشب کنار مادرش، لب تشنه اصغر خفته است
فردا خدایا بسترش، آغوش صحرا می‌شود

امشب که جمع کودکان، در خواب ناز آسوده اند
فردا به زیر خارها، گمگشته پیدا می‌شود

امشب رقیه حلقه ء زرین اگر دارد به گوش
فردا دریغ این گوشوار از گوش او وا می‌شود

امشب به خیل تشنگان، عباس باشد پاسبان
فردا کنار علقمه، بی دست سقّا می‌شود

امشب که قاسم، زینت گلزار آل مصطفاست
فردا ز مرکب، سرنگون، این سرو رعنا می‌شود

امشب گرفته در میان، اصحاب، ثارالله را
فردا عزیز فاطمه، بی یار و تنها می‌شود

امشب به دست شاه دشت،باشد سلیمانی نگین
فردا به دست ساربان، این حلقه یغما می‌شود

امشب سر سِرّ خدا بر دامن زینب بود
فردا انیس خولی و دیر نصاری می‌شود

ترسم زمین وآسمان، زیر و زبر گردد "حسان"
فردا اسارت نامه ی زینب چو اجرا می‌شود

ادامه نوشته

برآستان جانان+اَشعار(طریقت) دوبیتی

۩۩۩ ☫ +برآستان جانان+اَشعار(طریقت) دوبیتی ☫ ۩۩۩

انقلابی رفته در: ماتحتِ خلق روزگار
شادمانی میخرد ،ماتم فروشد کردگار
من گلی نورسته بودم در زمانِ یادگار
گلفروشی آمد درجان من شدماندگار

هماره بوی باران می تراود
تر وُ تازه بهــاران می تراود
نسیم زندگی پرشور وُ سرخوش
گلِ مریم غزلخوان می تراود

انقلابی مـــی‌زنـــد بـــر پنجــــــره، یعنـی سلام ای جام زهر
یاد دارم از ،غــــزل، در کـــــودکـــــی دارد پیـام ای جام زهر

بـاز پـاییــــزست و زلفت مـی‌شـــود چون میگســار
بـاز افتـادست گنجشکی در آغـوشت به دام ای جام زهر

بـاز رهـبر مـی‌شــــوم بـا خـاطــــراتت در وصایای کلام
تا ببـارد بر زمین از آسمان ، با این ،کلام، ای جام زهر

چتــــر را مـی‌بنــدم آری، تـا بشـــویــم سینـه ها
بشنوم آهنـگِ قلبت را دمادم، یا مدام ، ای جام زهر

همچوآهو می‌دوی دردشت و من با چشمِ تَر
می‌زنم هو هو ز پیغامت ،امام،: ای جام زهر

ســرگـذاری بـر لَحَـد، بعـد از پریشـان گـویی‌ات
حـــرمتــی کو ؟ تا کنم قـدری، قیـام، ای جام زهر

بــاز مـی‌خــــوانـم دوباره، بــاز مــی‌رقصــد نگـار
انقلابی مــی‌زند بــر پنجره، یعنـی تمام ، ای جام زهر


خویش را صافی کن از اوضاف خود

تا ببینی ذات پاک صاف خود

رتبه ای هرگز ندیدم بهتر از افتادگی

هرکه خود را کم ز ما میداند از ما بهتر است

پوریای ولی گفت که صیدم به کمند است

از همت داوود نبی بخت بلند است

افتادگی آموز اگر طالب فیضی

هرگز نخورد آب زمینی که بلند است


پست حاوی چند بیت شعر از شعرای مختلف ولی با موضوع یکسانه.بنظرم تا حالا توی وبم پستی نذاشتم که انقدر خوب شرح حال خود منو نشون بده. مخصوصا این بیت:

افتادگی آموز اگر طالب فیضی

هرگز نخورد آب زمینی که بلند است

جدا کننده متن وبلاگ لاينر وبلاگ

خــُلدستان طریقت ( صفحه غزل اشعار ) ۩ # محمد مهدی طریقت

ادامه مطلب

ادامه نوشته

خلدستان:فردا اسارت نامه ی زینب چو اجرا می‌شود

۩۩۩ ☫برآستان جانان:حسان (چایچیان) عاشورا ☫ ۩۩۩

امشب شهادت نامه ی عشاق، امضا می‌شود
فردا ز خون عاشقان، این دشت دریا می‌شود

امشب کنار یکدگر،بنشسته آل مصطفی
فردا پریشان جمع‌شان، چون قلب زهرا می‌شود

امشب بود برپا اگر، این خیمه ی ثاراللهی
فردا به دست دشمنان، برکنده از جا می‌شود

امشب صدای خواندن قرآن به گوش آید ولی
فردا صدای الامان، زین دشت بر پا می‌شود

امشب کنار مادرش، لب تشنه اصغر خفته است
فردا خدایا بسترش، آغوش صحرا می‌شود

امشب که جمع کودکان، در خواب ناز آسوده اند
فردا به زیر خارها، گمگشته پیدا می‌شود

امشب رقیه حلقه ء زرین اگر دارد به گوش
فردا دریغ این گوشوار از گوش او وا می‌شود

امشب به خیل تشنگان، عباس باشد پاسبان
فردا کنار علقمه، بی دست سقّا می‌شود

امشب که قاسم، زینت گلزار آل مصطفاست
فردا ز مرکب، سرنگون، این سرو رعنا می‌شود

امشب گرفته در میان، اصحاب، ثارالله را
فردا عزیز فاطمه، بی یار و تنها می‌شود

امشب به دست شاه دشت،باشد سلیمانی نگین
فردا به دست ساربان، این حلقه یغما می‌شود

امشب سر سِرّ خدا بر دامن زینب بود
فردا انیس خولی و دیر نصاری می‌شود

ترسم زمین وآسمان، زیر و زبر گردد "حسان"
فردا اسارت نامه ی زینب چو اجرا می‌شود

ادامه نوشته

آفاق را گرفت(طریقت)حضور تو+ مشق لطافت (دوبیتی)

۩☫ آفاق را گرفت(طریقت)حضور تو+ مشق لطافت ☫۩۩

طواف عشق میخواهی، بیا دل را زیارت کُن
شبیه قطره ی باران، کمی دل را عبادت کُن

نظــیرقــطره ای باران، تلاوت کن اشارت را
زِ هربوسه به خاک دل،لبی تر کن عیادت کُن

بزن برهم تو قانون را،بشور آئین نخوت را
فقط یک شب شبیه من،به عقل خود عنانت کُن

گمانم مزه ی سجده،بُوَد شیرینتراز شیرین
به فرهاد دلت برگو،کمی امشب نجابت کُن

دل سجاده بی تاب است،برای سجده های تو
درآغوش نمازِخود،خدایت را رعادت کُن

همانند غروبی که،شبیه رنگ پاییز است
توهم با رنگ رخسارت،به شاعر هم حسادت کُن

بسوزامشب ولی آرام،که پروانه دمی خوابید
برای این (طریقت) هم، دمی مشق لطافت کُن

۩ ☫(گرگ)برآستان جانان(مردمان گر یکدگر را می درند /گرگ هاشان رهنما و رهبرند ۩

گفت: بسم الله از این خیره سر
هست پنهـــان در نهاد هر بشر
لاجرم جاری است پیکاری سترگ
روز و شب مابین هر انسان و گرگ
زور بـــازو چـــارۀ این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست
ای بسا انسـان رنــجور پــریــش
سخت پیچیده گلوی گرگ خویش
ای بسا زور آفـــــرین مرد دلیر
هست در چنگال گرگ خود اسیر
هر که گرگش را دراندازد به خاک
رفته رفته می شود انــسان پاک
وآنکه از گرگش خورد هر دم شکست
گـرچه انسان می نماید گـرگ هست
هرکه با گُــرگـــش مُـدارا می کند
خُــلق و خــــوی گرگ پیدا می کند
در جـــوانی جــــان گـــرگت را بگیر
وای اگر این گـــرگ گـــردد با تو پیر
روز پیری گرچه باشی همچو شیر
ناتوانی در مـــصاف گــــرگ پـــــیر
مردمان گـَـر یکدگر را می درند
گرگ هاشان رهــــنما و رهبرند
اینکه انسان هست این سان دردمند
گرگ ها فرمانروایی می کـــنند
وآن ستمکاران که با هم محرمند
گرگ هاشان آشــــنایان هـــمند
گرگ ها همراه و انسان ها غریب
با که باید گفت : این حال عجیب

فرزانه: وجود را فرو ریخته‌ای
پروانه: تو صورتی برانگیخته‌ای
جلل الخالق ز فرق سر تا قدمت
در قالب آرزو به هم بیخته‌ای

تو آن واضح‌ترین طنزی که در تاریخ می‌گویند
تو آن روشن ترین طنزی که با فانوس می‌جویند

تمام باغ‌ها در شام اشعار تو می‌خندند
تمام ابرها در شطّ چشمان تو می‌گریند

به‌شوق سجده‌ات هفت‌آسمان خم می‌شود اِنگار
به نام نامی‌ات احشام برون از خاک می‌رویند

قناری‌های عاشق از گلوگاه تو می‌خوانند
چو بلبل‌های سالک کو به کو راه تو می‌پویند

عیار موج‌ها در حلقه‌ی یاد تو می‌چرخند
عیار بادها نام تو را سرگرم هوهویند

تو تصویر تمام عطرهای بی‌ریا هستی
که تصویر تو را عشاق بر دیوار می‌جویند

تو آن ذکر جلی هستی(طریقت)را سزد مستی
به شعر شادمانی سبز زبانی سرخ می‌گویند

ادامه نوشته

دوبیتی (باباطاهر)برآستان جانان

۩۩۩ ☫دوبیتی (باباطاهر)برآستان جانان☫ ۩۩۩

بسر شوق سر کوی ته دیرم

بدل مهر مه روی ته دیرم

بت من کعبه ی من قبله ی من

ته ای هر سو نظر سوی ته دیرم

بابا طاهر همدانی

به صحــــــــرا بنگــــرم صحرا ته وینم

بــــه دریـــا بنگــــرم دریـــــــا ته وینم

به هــــر جا بنگــرم کوه و در و دشت

نشــــــــــان روی زیبــــــــای ته وینم

باباطاهر عریان

تو کــــه دور از منـــــی دل در برم نی

هوایـــــی غیـــــر وصلت در سرم نی

به جــــانت دلبــــرا کـــــز هر دو عالم

تمنـــــای دگــــــر جــــز دلبــــــرم نی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

به قبـــــــرستان گـــذر کردم صباحی

شنیــــــدم نالـــــه و افغــــان و آهی

شنیـــدم کلـــــه‌ای با خاک می‌گفت

کــــه این دنیـــا نمـــی‌ارزد به کاهی

بابا طاهر

نمـــــی دونــم دلم دیوانه ی کیست

کجــــــا آواره و در خـــــانه ی کیست

نمـــــی دونم دل ســــر گشته ی مو

اسیــــــر نرگس مستـــانه ی کیست

باباطاهر همدانی

چهره ی ترسیم شده بابا طاهر توسّط هوش مصنوعی

۩#خــُلدستان طریقت (باباطاهرعکس :هوش مصنوعی )۩#محمد مهدی #طریقت

ادامه نوشته

گشتم مقیم اهل (طریقت) زِ سالکان !دوبیتی

۩۩۩ ☫ خُلِدستان طریقت ☫ ۩۩۩

وقتیکه انتقـــاد نـدارد اثـــر به گــوش

استادِ این زمانه طریقت بدآن مکـوش

دیگ از سرسگان بجوش آمد ازخروش

دیوار اعتماد بُود :ساکت وُ خمـوش

یــاران که به ما سِـــرّ غزل را گفتند

بر محتسبان برقِ شهاب آغشتند

بودنــد همه اهلِ(طریقت) هُشیــــار

آشفته نبودند که در خـون خفتند

***

از زاگرس به ساحلِ جیحون می رویم
با همسفر به ساحت سیحون می رویم

باهر صدف ز بستر دریا تکاملی
تا از صدف به گوهر مکنون می رویم

با کاروان شعر شدم یار و همکلام
تا از دیار وُ کوه به کارون می رویم

درگوشِ انجمن که به تاریخ سر زدم
پیوسته بر فراز قلّه‌ی اکنون می رویم

اَرکستر ، اگر دمَد به شبآهنگ رهبری
از نینوا به شور و همایون می رویم

غوطه زدم به بحر خیال از پیمبری
تا در غزل به جوهر مضمون می رویم

گشتم مقیم اهل (طریقت) زِ سالکان !
زین، انجمن به باده‌ی گلگون می رویم‌.

سقراط بیشتر اوقات جلوی دروازه شهر آتن می‌نشست و به غریبه‌ها خوشامد می‌گفت.

روزی غریبه‌ای از راه رسید و نزد او رفت و گفت:
“من می‌خوام در شهر شما ساکن شوم. اینجا چگونه مردمی دارد؟”
سقراط پرسید:
“در زادگاهت چه جور آدم‌هایی زندگی می‌کنند؟”
مرد غریبه گفت:
“مردم چندان خوبی نیستند. دروغ می‌گویند، حقّه می‌زنند و دزدی می‌کنند. به همین خاطر است که آنجا را ترک کرده‌ام.”
سقراط خردمند در جوابش گفت:
“مردم اینجا هم همان گونه‌اند. اگر جای تو بودم به جستجویم ادامه می‌دادم.”

چندساعت بعد غریبۀ دیگری به سراغ سقراط آمد و دربارۀ مردم آن شهر سوال کرد .

سقراط دوباره پرسید:
“آدم‌های شهر خودت چه جور آدم‌هایی هستند؟”
غریبه پاسخ داد:
“فوق‌العاده‌اند، به هم کمک می‌کنند و راستگو و پرکارند. چون می‌خواستم بقیّۀ دنیا را ببینم ترک وطن کردم.”
سقراط اندیشمند پاسخ داد :

“اینجا هم همین طور است. چرا وارد شهر نمی‌شوی؟
مطمئن باش این شهر همان جایی است که تصوُّرش را می‌کنی؟!”

شخصی که هر دو ملاقات را نظاره‌گر بود و راهنمایی و پیشنهادهای سقراط را شنیده بود با تعجُّب پرسید:

چرا به آن گفتی خوب نیست و برو بگرد و جستجوکن و به این گفتی خوب است و خوش‌آمد گفتی ؟
پاسخ داد :
👈 ما دنیا را آن گونه می‌بینیم که هستیم و در دیگران چیزهایی را می‌بینیم که در درون‌مان وجود دارد.
انسانی که مثبت و مهربان باشد، هر کجا برود در اطرافش و در آدم‌هایی که با آن‌ها در ارتباط است جز نیکویی چیزی نخواهد دید و انسان کج‌اندیش و منفی‌باف نیز به هر کجا برود جز زشتی و نقصان در محیط پیرامونش چیزی را تجربه نخواهد کرد.

👈 وقتی تغییر نکنیم هرکجا برویم آسمان همین رنگ است.

https://s9.picofile.com/file/8292659050/a1080.gif

۩خــُلدستان طریقت(خطبه دوم )۩محمد مهدی طریقت

<<خطبه دوم

ادامه نوشته

شاعر از سوختگان شررِ عشق جداست+هوشمندی عقل را با(دولتِ) مردانه نیست (دوبیتی)

۩۩۩ ☫ یا علی گفتیم و عشق آغاز شد ☫ ۩۩۩

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد.

۩۩۩ ☫ روزگار تا مقصد : روایت=> حکایت ☫ ۩۩۩

۞ஜ۞ஜ۩۞۩ஜ۩۞۩ஜ۩۞۩ஜ۞ஜ۩۞۩ஜ۞

بی خبران مژده دهم ، ميکده باز باز شد
نيمه شبی درانجمن خفته دُچارِ آز شد

شيخ فرو رفته نفس، منبرِ وعظ وُ مرثيه است
مطرب عشق زان ميان هی زد و برفراز شد

ساز وُ دوهُل درآورید :بانگ رباب وُ چنگ وُ دف
يارِ خجسته می رسد همهمه‌ نازِ ناز شد

چنگ به دامنش زدم عشوه نمود وُ غمزه کرد
حلقه چو بر درش زدم ، هر در بسته باز شد

عشق چو سر در آورد :ماده به بندگی بَرد
سلسله ی سبکتکين ، خاک در اياز شد

رَمزِ وجود خال تو ، شعبده ی خيال تو
پُرتره ی جمال تو ، صورتِ اهل راز شد

طرّه‌ی کيميا ی تو ، تاب و توان انجمن
عشقِ وصال عاقبت ختم بدين مجاز شد

آينه وقت ديدنت بر دلش آه، خيمه زد
سرو چو ديد قامتت خم شد و در نماز شد

(شاعر) اگر(طریقت)م نعره کشيدی از جگر
شکر خدا که این غزل محکم وُ کار ساز شد


هر که را می‌نگرم غرقِ تمنا شده است

خاطری نیست که آسوده ز دنیا شده است

دلِ مجنونِ من امروز پریشانِ پریش

در کفِ بادِ صبا طرهٔ لیلا شده است

شاعرم:زنـده‌دلم از دو جهان منفصلم

شعر در سینه و دل واله و شیدا شده است

ذره‌ای نیست که خالی بود از جلوهٔ عشق

هر کجا جلوهٔ آن شاهدِ زیبا شده است

خلقِ آشفته گرفتارِ هوا وُ هوسند

شاعر آن نیست که وارسته وُ بینا شده است

وقتِ عیش وُ طرب وُ موسمِ شادی به چمن

انجمن در چمن وُ دامنِ صحرا شده است

هرکه تر کرد لب از بادهٔ تسلیمِ جهــان

فارغ از کشمکشِ فتنه وُ غوغا شده است

روی زردِ من و چشمِ تر و آهِ دلِ خون

رازِ سربستهٔ عشقِ تو هویدا شده است

شاعر از سوختگان شررِ عشق جداست

در شرارِ غمِ لیلاست شکیبا شده است

***

بحث با جُهال کارِ مردمِ فـــرزانه نیست
هر که با آخوند می‌گردد طرف دیوانه نیست
از شرافت نیست با آخوند گردیدن طرف
هوشمندی عقل را با(دولتِ) مردانه نیست

https://s9.picofile.com/file/8292659050/a1080.gif

۩خــُلدستان طریقت(خطبه دوم )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم


ادامه نوشته

هر انجمن که فاجعه ها  را دلیل نیست(خلدستان) جایی که زور پشّه بجز چشم فیل نیست

۩۩۩ ☫ خلدستان (طریقت) اشعار ☫ ۩۩۩

مثل گیسو این غزل دل را پریشان ساخته

بی دلی را روزگاری عشق ویران ساخته

ناگهان می‌آید و در سینه بنیاد غزل

می نگارد این قلم با خاک یکسان ساخته

جوهر از دریا گرفته ، نی تدَبـُر می کند ، !

موج را آهنگِ صخره کی پشیمان ساخته ؟!

مثل مجنون ، عاشق از روز ازل جان یافته

احمقی جان را به زخمی تازه مهمان ساخته

عشق می‌فهمد غم معشوقه ء جان مرا

زخمِ چشمت این خیانت‌ها فراوان ساخته

عاشقان در زندگی دنبال مرهم نیستند

درد بی درمان(طریقت) مرگ درمان ساخته

***

هر انجمن که فاجعه ها را دلیل نیست
آنجا به غیر دردسر وُ قال وُ قیل نیست

بسیار در حکایتِ صورت جمیل هست
لیکن یکی روایتِ صبر جمیل نیست

گُمگشته ‌ای که تشنه‌لبِ آب زمزم است
او را مجالِ تشنگیِ سلسبیل نیست

پوشیده گیر ، بگذر از این دشت هولناک
چون حکمت است :به ز توکل دلیل نیست

حاکم ز محکمیش کند چشم خویش لوچ
لوچی به تنگ‌درزی مشت بخیل نیست

بستیم راه سیل به فرعون روزگار
برما شکاف دیده کم از رود نیل نیست

بخت سیاه روزِ ازل را سرشته است
جایی که زور پشّه بجز چشم فیل نیست

(شاعر) به قول صائب دانا بگو که گفت
«اینجا مقام پر زدن جبرئیل نیست»

در کاروان ما جرس قال و قیل نیست
در عالم مشاهده راه دلیل نیست

عیبی به عیب خود نرسیدن نمی‌رسد
گر ثقل خود ثقیل بداند ثقیل نیست

بگریز در خدا ز گرانان که کعبه را
اندیشه از تسلط اصحاب فیل نیست

چرخ کبود دشمن فرعونیان بود
ورنه کلیم را خطر از رود نیل نیست

گردون سیاه‌کاسه ز طبع خسیس توست
هر جا طمع وجود ندارد بخیل نیست

زاهد به آب رانده‌ی پندار باطل است
ورنه شراب تلخ کم از سلسبیل نیست

در گوش عارفی که بوَد هوش پرده‌دار
یک برگ بی صدای پر جبرئیل نیست

بازیچه‌ی محیط حوادث شود چو موج
در دست هر که لنگر صبر جمیل نیست

(صائب) خموش چون نشود پیش اهل حال؟
آن جا مجال دم زدن جبرئیل نیست.

برای شادی روحم غزل غزل گفتم
برای شادی ارواح ،راه حل گفتم

همیشه کام مرا تلخ می کند شیرین

به قدر تیشه ء فرهاد از، عسل گفتم
کمی به حال خودم می سرودم اشعاری

فقط برای کمی گریه لااقل، گفتم

کسی میان شما عشق را فهمید

کمی دغل نکند ، عشق لا اَقل گفتم
کجاست کوهکنی تا نشان دهد فرهاد

شِکر شِکر نشود ،تامن ازعمل گفتم
به زور آمده بودم، به اختیار جنون

ببر به آخر دنیا از این محل گفتم

نمانده راه زیادی، (طریقت) ازسفرم

پیاده می شوم اینجا، همین بغل گفتم

(شعار:قانون )محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم خلدستان طریقت(جدید ) محمّد مهدی طریقت

ادامه نوشته

خلدستان :شعر (طریقت ) از سُخنِ آشنابهشت

۩۩۩ ☫ اشعار:فرهاد/حکایت (طریقت) روایت ☫ ۩۩۩

اُردی بهار می‌شنوم از صدا بهشت
نازکتر از گل است گلِ گونه‌هابهشت

ای در کمان نبض تو آهنگ قلب من
شعر (طریقت ) از سُخنِ آشنابهشت

***

ای غزل همنفسِ صبح پس از بارانی
همنفس در قفسِ خـاطـره‌ها پنهانی

مانده ام در هوسِ عشق تو پرواز کنم یا نکنم
باز هم در قفسِ یاد توام زندانی

شرحِ دل‌بستن و دل‌کندنِ ما آسان نیست
من دوصد خانه ی نو ساختم از ویرانی!

بی‌گناهی مگر از ترسِ عذاب است نه عشق
برحذر باش از این وسوسه‌ی شیطانی

چشم بستیم، ولی جای نظربازی داشت
شرحِ دیدارِ تو در جامه‌ی تابستانی

در پسِ گیسوی تو شا مِ شب آغاز شود
شرح این نکته نشد ! انــجمنی طولانی ...

برنمی تابد دلم غیر از هوای همدلی
زآنکه بینم کوهی از ماتم زده زانو عیان

گرچه میدانی که با ما دولت حاکم چه کرد
جای صدها دشنه دارد روی هر پهلو عیان

ملتی جز سر بزیری در(طریقت) یار نیست
می شکافد برق شمشیری اگر ابرو عیان

۩۩۩ ☫ دوبیتی (طریقت) اشعار ☫ ۩۩۩

تا چند اسیرِ رنگ وُ بو می باشی وجدانِ غلط را تو نکو می باشی

کو چشمه زمزمی کـجا آب حیات آخر به دل خاک فرو می باشی

۩#خــُلدستان طریقت ( #دوبیتی )۩# محمد مهدی طریقت

ادامه نوشته

خلدستان(طریقت): ،زندگی زیبا : در این دنیای نا زیبا+دوبیتی

۩۩۩☫ برآستان جانان /گفت(حافظ) به (طریقت) دهنت آلودست ☫۩۩۩

تو همچون عطر بارانی که می‌پیچد به صحرا ها

تو آن فانوسِ سو سوئی که می تازد به دریا ها

تو همچون داستان شیرین که فرهادِ بیابانگرد

مثالِ سوره ی یوسف که می سازند رویاها

***

ای چلیپا زده باسلسلهء زلف دراز آمده‌ای

رُخصتت باد که فـــرزانه نواز آمده‌ای

فرصـــتی ناز مفرما و بگردان ساغر

چونکه در میکــده ، ارباب نیاز آمده‌ای

قد رعنای تو نازم چه به صلح و چه به جنگ

چون به هر حال برازنده ناز آمده‌ای

آب و آتش به هم آمیخته‌ای از لب لعل

«وُ اِن یکاد» است بسی شعبده بازآمده‌ای

آفرین بر دل نرم تو که از بعد اَذان

با وضو غمزه هنگام نماز آمده‌ای

زهد من با تو چه کردست که در حین سجود

مست و آشفته به خلوتگه راز آمده‌ای

گفت حافظ : به( طریقت) دهنت آلوده‌ست

مگر از مکتب آن طایفه باز آمده‌ای

***

تو آن شوق جاویدان که در قلبم تویی لیلا

بیا با من قدم می زن در این دنیای بی فردا

بیا مثل بهاران باش در این زندگی زیبا

(طریقت): ،زندگی زیبا : در این دنیای نا زیبا

۩#خــُلدستان طریقت ( #اشعار+غزل (شاعر>طُ) )۩# محمد مهدی طریقت

ادامه نوشته

خلدستان :تو امــواج (طریقت ) راشکستی  دوبیتی

۩۩☫ بااهل(طریقت)همه گفتند و شنیدند ۩۩۩

تقدیرنه آغاز وُ نه انجامِ جهان گشت

از بس غم وُ شادی که پسِ پرده نهان گشت

هرکسکه برآشفت، زمینش بخورد زود

دریا شود آن جوی که آهسته روان گشت

اَفسوس وُ دریغا که در این بازیِ خونین

بازیچـــه ی دورانِ همه آدمیان گشت

دل بر گذرِ قافله ها لاله و گُل کاشت

گُلگــشت که پامالِ ســوارانِ خزان گشت

روزی به سُرایند نــفـس های ِبهاری

آنگاه گُل وُ سبزه کران تا به کران گشت

بااهلِ(طریقت)همه گفتند وُ شنیدند

شاعرچقدَر فاصله در دست وُ زبان گشت

نظام هستی برمبنای خدمت بنا نهاده شده استکنگره بهتر زیستن را به من آموخت

تو یادت هست آن شب ها که تنها
به بزمی ساده مهمانِ تــمنّـا ؟
تو میخواندی که: دل دریا کن ای دوست
من اما غرق چشمان تو اَمــّا؟

‌تو می‌گفتی که: پروا کن صد افسوس
مرا پروای نام و ننگ دست بوس
من آن ساحل‌نشین سنگ سختم
چه‌ها بر سینه ی این سنگ مانوس

‌مکش دریا به خون خواندی و بستی
تمـــناکـــردی وُ ، نا گه نشستی
چو ساحل‌ها گُـــشودم بازوان را
تو امــواج (طریقت ) راشکستی

۩۩☫ عقاب اهل (طریقت)به آسمان برخاست ۩۩۩

به‌ روزگار نمایش چو نقش برآبست

مریدِ ساقیِ خویشم که باده‌اش نابست

زمانه کیفرِ بیداد، سخت خواهد داد

سزایِ رستمِ دستان، مرگِ سهرابست

کلاغ ‌ها به هوا پر گشاده‌اند و عجیب

سزای ترکش صیاد ، نقش در قابست

قدح ز هرکه گرفتم بجز خمار نداشت

مریدِساقیِ خویشم که باده‌اش خوابست

دوباره کیفرِ بیداد، سخت خواهد آمد

سزایِ کذب وُ ریا ، مرگ مرگِ بی تابست

عقاب‌اهل(طریقت) به آسمان برخاست

که این نمایشِ پرواز، قاب در قاب است

***

" سلطان قلب ها "ی دل بی قرار کو؟
از دست روزگار "غم بی شمار" کو؟

تنها نه این که فکر " قرار بزرگ " رفت
با کوچک وُ بزرگ شعارِ قرار کو؟

هرکس اسیر رسته ی قزاق ها نشد
سرجوخه های معرکه ی الــفرار کو؟

رفتند مردمان جوانمردی " و شرف
پیمان شکن قرارِ همیشه شعار کو؟

" بابا شمل " شنید که " زن ها فرشته اند "
" آقای انتظار" همآهنگ یار کو؟

در سایه ی " همای سعادت " نشسته ایم
" دنیای پر امید " از او " انتظار"کو؟

برخاست یادِ " غیرت " میعادِ انقلاب "

از " کوچه کوچه ها" صفتِ انزجار کو ؟

مردِ دورو غرور " جوانمرد " راشکست
آن نارفیق پست ، بسی افتخار کو؟

" ناجورها " زدند شبیخون به پیکرم

در " عشق و انتقام " تب انفجار کو؟

باید زِ حرص " گرگ های گرسنه " به کوه زد
برنو بدست آمد و عزم شکار کو؟

قتل " غزل " به انجمن زخم ، ریشه داد
ای اسب ِ بی سوار تو را شهسوار کو؟

"خورشیدوار " نعره ی توفان " غروب کرد
" فریادِ خلق " تب صبح شرار کو؟

تنها نشست " شاعر وُ شب " را مرور کرد
با داستان " حاتم طایی " شکار کو؟

" چرخ فلک " به قلب " جهان پهلوان " کو؟
آن " قهرمان " که پیش حریف اقتدار کو؟

" سلطان شعر"شَهدِ(طریقت) قصیده بود
بسیار شکوه از ستم روزگار کو؟



طریقت, [شعر، ادب و هنر]
, [آدرس : اینستا گرام ]
https://eitaa.com/joinchat/1632567634C9c73a7c494 🖕لینک :عضویت در گروه شعر ،ادب وهنر ادبیات

ادامه نوشته

شاعر شعر (طریقت) شعرتر ارزانیت +عید قربان / دوبیتی

شاعر شعر (طریقت) شعرتر ارزانیت

۩۩۩ ☫عید قربان / دوبیتی ☫ ۩۩۩

بگذر از فرزند و جان و مال خویش
تا خلیل اللّه ِ دورانت کنند
سَر بِنه بر کف، (طریقت) کوی دوست
تا چو اسماعیل، قربانت کنند

***

چرخ زدم چه ناگاه، نور شدم چه آسان
روح من از مدینه ست، خاک من است ایران

کیست برابر من ؟ آن سوی مشعر من
کشته ی آن نگاهم در شب عید قربان

نذر دلم کن امشب سلسلة الذهب را
چیست به غیر زنجیر سلسله های عرفان
این تب لیلة القدر یا تب عید اضحی ست
این شب شام قدر ست یا شب عید قربان ؟

***

تبریک عید سعید قربان عکس و اس ام اس

عید قربان آمد و من هم شدم قربانیت
گرچه من دعوت ندارم آمدم مهمانیت
مفلسم آهی ندارم در بساطم ناگزیر
شاعر شعر (طریقت) شعرتر ارزانیت

از بس سر خود،در قفس سینه فشردیم
با خونِ جِـــگر ، دولــت خونین ستردیم

من حاصل عمرم همه از خون جگر بود
باخونِ جگر،ذره ای از خون دل خلق نخوردیم

ایمان به می وُ میکده داریم، به باطن
در ظاهر خود راه به میخانه نبردیم

چون طالب حق بوده و در خاطرهء عمر
جان و سر خود را به همین راه سپردیم

در خلوت شب عید بسی دشت جنون بود
بیدار نشستم ، هِـی ایام شمردیم

خون بر لبمان آمده وُ جانانِ (طریقت)
قربانی قربان در این سینه فشردیم.

۩خــُلدستان طریقت( صفحه جدید )۩۩ محمد مهدی طریقت ۩

رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید

وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید

صفیر مرغ برآمد بط شراب کجاست

فغان فتاد به بلبل نقاب گل که کشید

ز میوه‌های بهشتی چه ذوق دریابد

هر آن که سیب زنخدان شاهدی نگزید

مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب

به راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید

ز روی ساقی مه وش گلی بچین امروز

که گرد عارض بستان خط بنفشه دمید

چنان کرشمه ساقی دلم ز دست ببرد

که با کسی دگرم نیست برگ گفت و شنید

من این مرقع رنگین چو گل بخواهم سوخت

که پیر باده فروشش به جرعه‌ای نخرید

بهار می‌گذرد دادگسترا دریاب

که رفت موسم و حافظ هنوز می نچشید

***


ادامه نوشته

مُفسرانِ خلدستانِ طریقت :شکوه ژاله =>شاعرانه

۩۩۩ ☫مُفسران (طریقت)غم زمانه شده ☫ ۩۩۩

غزل ،غزل پُـرِ عطر وُ شکوه ژاله شده

در انتظار شقایق ، چه شاعرانه شده

به واژه های گلستان ،چو بلبلِ عاشق

ترانه های قدیمی ، چه صادقانه شده

بریده ام زِ مکان وُ زمان حیلت ساز

فضای انجمن شعر دلبرانه شده

ببر مرا به نخستین ، مردمان اَلَست

مرادِ من زتو اینجا ، چه کودکانه شده

سروده ام به غزل ، زجام دل به جنون

غزالِ شعر وُ سرودم که شادمانه شده

در این مشاعره، آمد حقیقت جان را

زِ باغ نظم وُ غزل، شعر جاودانه شده

مُشاعرانِ زمانه ، مُشاعرانِ مکان

مفسرانِ (طریقت) غمِ زمانه شده

۩۩۩ ☫پیر(طریقت) می شوم با این ادب آنم غزل ☫۩۩۩

امشب اگر یاری کنی، بر دیده، افشانم غزل
شادی به دل می‌افکنم، دریای ایمانم غزل
می‌جویمت، می بویمت با آن که پیدا نیستی
می‌خواهمت، می‌ یابَمت هرچند پنهانم غزل
رِندانِ پند آمـــوز را در می‌گشایـــم اَنجمن
مُلایِ طاقت‌سوز را یک‌سر به زندانم غزل
یا عقلِ تقوی‌پیشه کن ازعشق می‌دوزم کفن
من شاهدِ اندیشه را از عقل عریانم غزل
شاعر که فرمان می‌برد ، نازِ تو با جان می‌خرد
پیرِ (طریقت ) می‌شوم با این ادب ، آنم غزل

✍️محمّدمهدی طریقت


۩#خــُلدستان طریقت (صفحه جدید )۩#✍ محمد مهدی #طریقت


ادامه نوشته

اشعار (طریقت ) نرخ بوسش /دوبیتی

۩۩۩ آهنگ دلبرآید ( دوبیتی ۩۩۩

عکس عاشقانه
آهنگ دلبر آید

با رِنِگِ وُ عنبرآید

عاشق شو ار نه روزی

کار جهان سر آید

۩۩۩ ☫ اشعار/غزل شعر(طریقت) به وجودش روشن ☫ ۩۩۩

دمِ گـــرم این« سُمیه » اثری به جا ببخشد

سخن وُ کلـام شیــوا ثـمــری بـه ما ببخشد

همه از « بنی اُمیه» نشنیده سرِّ مطلق

بطلب از او تو فـیـضـی، گـهـر و ولا ببخشد

نه امـیــرِ کشورِ دل به یقین تـو التجا کن

کـه تجـلّیِ جمـالـش به دلت جلا ببخشد

نگذر ز مـالِ دنـیـا که فـکنـده دام هــر جا

چـو طمع از آن بریدی به تـو از صفا ببخشد

ز جهـان وُ کـام وُ مـالش نگذر که فیض‌ یابی

به تـو لطف و رحمت او به کرم عطا ببخشد

ز خـدای لایـزالــی بطلب صفای باطن

گُــهرِ محبـّتِ دل شهِ بانــوا ببخشد

بدهی تو دل بدلبر برسی به عرش صافی

به کلیـدِ جنتِ جان همـه آشنــــا ببخشد

ز فـروغِ عشق شاعر شده محوِ نـورِ باقی

که سُمیه میرزائی ، می جان‌فـزا ببخشد

هنر شعر به از هر هنری می اَرزد
مطلب شعر به از هر اثری می‌اَرزد

شعر می ورزم و در عالم جان مسرورم
این سرودیست که بربال و پری می‌اَرزد

داغِ شعر ست نشان دل صد پارۀ من
حاصل داغ دلم چشم تری می‌اَرزد

آبیاری کنم این باغ دلِ نخلِ امید
شاخ امیدِ وفا را ثمری می‌ اَرزد

یک نفس خاطرم آسوده نباشد همه عمر
همهء عمر به گنج وُ گهری می‌اَرزد

شاعر خسته به دل شعلۀ سوزان دارد
در سراپای وجودش شرری می اَرزد

غزلِ شعرِ (طریقت) به وجودش روشن
هنر شعر به صاحبنظری می‌اَرزد

۩خــُلدستان طریقت(بدیع=نو،تازه )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم


ادامه نوشته

با پیر (طریقت) به مغان  جای نکردیم/در مسلک ارباب خِرَد بالـــیده انجمن

۩۩۩ ☫ اَشعار(طریقت) دوبیتی ☫ ۩۩۩

هماره بوی باران می تراود
تر وُ تازه بهــاران می تراود
نسیم زندگی پرشور وُ سرخوش
گلِ مریم غزلخوان می تراود

دامن به تماشای جهان چیده انجمن
کــو؟ باغـــبانِ خــــزان‌دیده انجمن

اعضایِ گل نچیدن و از ناله‌ های خوش
از خیر گل به چیده و ناچیده انجمن

گامی نهاده ایم به این محفل عجیب
از همرهی مردم سنجیده انجمن

بس پند که هاتف ز ره لطف به ما داد
دادیم گران گوش که نشنیده انجمن

ما غنچه‌ی بی‌طالع ایامِ خزانیم
از شاخه دمیدیم پسندیده انجمن

از طعنه‌ی بی‌حاصلی از بسکه خمیدیم
چون بید سرافکنده و رنجیده انجمن

معلوم نشد هیچ ازین هستی موهوم
بی‌خواست رسیدیم که فهمیده انجمن

از فکر به مضمون قضا ره نتوان برد
پشتک زده قاضی پیچیده انجمن

با پیر (طریقت) به مغان جای نکردیم
در مسلک ارباب خِرَد بالـــیده انجمن .

✍️محمّدمهدی طریقت


۩#خــُلدستان طریقت (صفحه جدید )۩#✍ محمد مهدی #طریقت

ادامه نوشته

غزاله شعر(طریقت )فدای چشمانت

۩۩۩ ☫ شعر(طریقت )فدای چشمانت غزاله ☫ ۩۩۩

دوباره شعر مرا عاشقانه میخوانی
هجای درد دلی با ترانه میخوانی

سکوت نیمه شبی مانده از طلوع سحر
اَنــار بغض مرا دانه دانه میخوانی

به یُـمن نافله هایی که بی اجابت ماند
دعای مختصری بی بهانه میخوانی

چه قصه ها که گذشت و مرا نفهمیدی
چه نغمه ها که بیاد زمانه میخوانی

تو کوچه های پر از خاطرات لبریزی
غزاله شعر مرا روی شاخه میخوانی

اگر چه ساده گرفتی همیشه شعرم را
دوباره با نفسی شاعرانه میخوانی

غزاله شعرِ(طریقت) فدای چشمانت
تو ماهـتـاب منی ماهرانه میخوانی

۩۩۩ آهنگ دلبرآید ( دوبیتی ۩۩۩

عکس عاشقانه
آهنگ دلبر آید

با رِنِگِ وُ عنبرآید

عاشق شو ار نه روزی

کار جهان سر آید

۩۩۩ ☫ اشعار/غزل شعر(طریقت) به وجودش روشن ☫ ۩۩۩

هنر شعر به از هر هنری می اَرزد
مطلب شعر به از هر اثری می‌اَرزد

شعر می ورزم و در عالم جان مسرورم
این سرودیست که بربال و پری می‌اَرزد

داغِ شعر ست نشان دل صد پارۀ من
حاصل داغ دلم چشم تری می‌اَرزد

آبیاری کنم این باغ دلِ نخلِ امید
شاخ امیدِ وفا را ثمری می‌ اَرزد

یک نفس خاطرم آسوده نباشد همه عمر
همهء عمر به گنج وُ گهری می‌اَرزد

شاعر خسته به دل شعلۀ سوزان دارد
در سراپای وجودش شرری می اَرزد

غزلِ شعرِ (طریقت) به وجودش روشن
هنر شعر به صاحبنظری می‌اَرزد

۩خــُلدستان طریقت(بدیع=نو،تازه )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

خلدستان, دوبیتی, سیاسی, بی عرضگی

***

کشورم حیف چپاول شده ،شد ویرانه

باز بایادِ بهار عربی غمکده هم پیمانه

من ز توفان حوادث نهراسم هرگز

این زِ بی عُرضگی ماست حلب ایرانه

***

کسی را می شناسی مثل ما دیوانه ای باشد ؟
چنین وابستگی هرگز ،چنین بی خانه ای باشد

کسی اصلا شبیهِ ما مگر هم هست در عالم
تورا آباد می خواهد ، خودش ویرانه ای باشد؟

کسی هر شب تو را در خوابهایش می کشد آغوش
کسی اینجا دلش پر می کِشد بر شانه ای باشد

کبوتر وار عاشق شد دلم تا پیشِ چشمانت حلب آباد
خودش دامت شود بی آنکه حرف از دانه ای باشد

تو ای آتش بسوزانم ،که در خود حل کنی ایران
مرا دستار براین‌پیله آوردست تا پروانه ای باشد

چنان از چشم هایت می چِکد خونابِ چون آتش
که می خواهد دلم یک عمر در میخانه ای باشد

خدایی درد دارد عاشقی وقتی که در شهرت
خیابان آشنا باشد خودش بیگانه ای باشد !


حلب، پرجمعیت‌ترین شهر سوریه است که حدود ۴.۴ میلیون نفر سکنه دارد. حلب حدود ۴۳۰۰ سال قبل از میلاد مسیح پایه‌گذاری شد

باده آموخت به من رمز پريشانی وُ بس

در نسيم از غم تو بی سر و سامانی وُ بس

بوی پيراهنی از باده بياور ، گَر نه

غم يوسف بكشد ، عاقل كنعانی وُ بس

انجمن چاك گريبان تو آموخت به من

بعد از آن غنچه صفت ، سر به گريبانی وُ بس

آه از اين درد كه زندان قفس خواهد كشت

منِ خو كرده به پرواز گلستانی وُ بس

ليلی من ! غم عشق تو بنازم كه كشی

با تمنّای جنون ، قيس بيابانی وُ بس

گُل وُ گلبرگِ شقايق ، دل مجنونِ سروش

داغ بر دل به نَهد لاله ی شمعانی وُ بس

انجمن ، باغ دل آثار (طریقت)جوید ، ؟

عشق سامان بدهد اين همه ويرانی وُ بس

https://s9.picofile.com/file/8292659050/a1080.gifhttps://s9.picofile.com/file/8292659050/a1080.gif

۩خــُلدستان طریقت(خطبه دوم )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

خلدستان:از شعر (طریقت) این غزل می جوشد (دوبیتی)

۩خــُلدستان طریقت۩

چون نسیمی همهء راه شده عین سکوت
کی دل سنگ تو نا گاه شده عین سکوت
سنگ در برکه می‌اندازم و می‌پندارم
با همین سنگ زدن، ماه شده عین سکوت
انجمن شانه هم چیدن چندین سنگ است
گاه غوغائی وُ چون کاه شده عین سکوت
آنچه را عقل زِ یک عمر به دست آورده
دل به یک لحظه کوتاه شده عین سکوت
آه اِمروز (طریقت) هذیان می‌گوید
گاه فریاد : به یک آه شده عین سکوت

گفتی : کف پا ز جوی دل می آید

معشوقهء من ز کوی دل می آید

از شعر (طریقت) این غزل می جوشد

از دل(طُ) مگو :که بوی دل می آید

ادامه نوشته

سال نو /دوبیتی (میلادی)2025 مبارک

۩۩۩ ☫ سال نو /دوبیتی (میلادی)2025 مبارک☫۩۩۩

مژده آمد به صبـــا موعدِ دیدار خوش است

صبح صادق شَرَری بر شبِ بیمار خوش است

حبذا وقتِ سحر، طلعت میلاد مسیح

مرحبا طفل به حرف آمده بیدار خوش است

Everything is possible

Hope makes everything tells him

Love makes all things beautiful, yes

I hope you have all got for Christmas

!Happy Christmas

همه چیز ممکن است،

امید باعث میشه همه چیز کارکنه،

عشق باعث میشه همه چیز زیباتر باشه،

امیدوارم درکریسمس همه رو داشته باشید .

کریسمس برشما مبارک!

فیض روح القُدُس ار باز مدد فرماید

دیگران هم بکنند آن چه مسیحا می‌کرد

گفتم: آفرین بر تو و ذوق ادیبانۀ تو! بگو ببینم امروز چه در چنته داری که یادی از «دمِ مسیحایی» کردی؟

گفت: اولاً فرخنده زادروز حضرت مسیح(ع) را تبریک می گویم و ثانیاً این روزها قرار است باز هم فیض روح القُدُس مددی فرماید و تعدادی از گل های پرپرشدۀ طوفان کرونا را بازگرداند!!

گفتم: خواب دیدی؟یا چیزی زدی؟!گرچه همۀ ما در غم از دست رفتگان کرونا ماتم زده ایم،ولی این حرف های مالیخولیایی چیست که می گویی؟مگر می توان مردگان را زنده کرد؟

گفت: قربان! من نمی گویم.یکی از نمایندگان مجلس خواستار بازگشت به کار آن دسته از کادر درمانی شد که در دوران کرونا جان خود را از دست داده‌اند!

گفتم: بر فرض او گفته باشد.تو چطور غیرممکن ها را باور می کنی؟

گفت:«اِحیاء» یعنی چه؟

گفتم: اِحیاء مصدر باب اِفعال عربی به معنی زنده کردن و زنده ساختن مردگان.

گفت: بسیار خوب!من خودم در بیمارستان ها که هیچ حتّی در استخرها هم دیده ام که روی درِ اتاقی نوشته اند:«اتاق اِحیاء»!وقتی دیدم در استخر مرده را زنده می کنند،پیش خود گفتم لابددر مجلس انقلابی می توانند این کار را بکنند!

گفتم: من در شگفتم از کسی که خود را نمایندۀ مردم می داند و این گونه سخن می گوید!

گفت: تعجُّب ندارد. در جایی که

ﻫﯿﭻ ﻗﻨﺎﺩﯼ، ﻗﻨﺪ نمی فروشد!

ﻫﯿﭻ ﻋﻄﺎﺭﯼ، ﻋﻄﺮ نمی فروشد!

هر ﻗﻬﻮﻩ خاﻧﻪ شاید ﻫﻤﻪ چیز دارد، ﺟﺰ ﻗﻬﻮﻩ!

کولرگازی و آبی با برق کار می کنند!

ارّۀ برقی با بنزین کار می کند!

سه تار، ۴ تا تار دارد!

هفت‌تیر، ۶ تا تیر دارد!

صائب تبریزی هم اصفهانی است!

این آقا هم مثلاً نمایندۀ مردم است!

گفتم:باز هم #

اَلمنّــةُ ِلله که ز الطاف خداوند غفور
نور حق کرده در آیینه‌ی مریم بظهور
عالم پیردگر باره جوان مَست وُ سرور
روز بعثت شده در عالم ما شادی و شور
شد عیان روح کلام الله تورات و زبور
آید از ماذنه گلبانگ عدالت هرروز
جلوه گر شد به جهان نور هدایت هرروز
گشته در جلوه‌گری قبله‌ی حاجت هرروز
عشق زد خیمه به گلزار رسالت هر روز
شده در گلشن توحید کلیسا گل نور
داد هنگام سحر مژده ی دیدار سروش
شام هجران شده طی آمده آن باده فروش
تا که عالم سخن حق کند آویزه ی گوش
مکه بر خیزو به تن جامه‌ی توحید بپوش
پاک کن لوح دل از لوث بت و فسق و فجور
عشق امروز کند حل معمای اَلست
می‌دهد درس خدا بینی و فتوای نَبست
تا دهد بینش توحیدی والائی مست
بوی موسی نفسی آید و عیسا ئی هست
مهبط وحی حِرا گشت و منا وادی طور
او که نوشیده می معرفت از ساغر عشق
رمز دلدادگی آموخته از دفتر عشق
پرده برداشته از چهره‌ی روشنگر عشق
تا شود سینه‌ی احمد صدف گوهر عشق
حامل وحی خدا یافته اقبال حضور
نیست در سینه‌ی بی‌کینه‌ی او رغبت ریب
دیده ی حق نگرش نیست تماشاگر عیب
سر فرو برده پی رخصت میخانه به جَیب
آمد آن ساقی وحدت که ز خمخانه‌ی غیب
پر کند ساغر اعجاز ، ز صهبای طهور
تا کند نور خدا در دل ما جلوه‌گری
علم افراشته احمد ز پی دادگری
تا کَند ریشه‌ی ظلم و ستم و فتنه‌گری
کعبه را گوی که برخاست خلیل دگری
سایه‌ی لات و هبل را کند از جان تو دور
خم شده از پی تعظیم برش پشت فلک
هست در حیطه‌ی فکرش ز سما تا به سمک
به زر و مِسّ وجود دو جهان اوست محک
آفتاب نگهش آینه ی مُلک و مَلَک
پیشگاه قدمش جلوه‌گه جلوه‌ی حور
یا محمد (ص) تویی آن واقف سِرّ ازلی
طالب رتبت انسانی و خصم دغلی
خاتم جمله رسولانی و بر خلق ولی
مظهر ذات حق و مُهر تولای علی
نکند غیر خدا هیج به ذهن تو خطور
تا بتابد به جهان مهر تو برپاست نماز
چون بُوَد سینه‌ی بی‌کینه‌ی تو محرم راز
تا ابد زنده ز نام تو بُوَد ملک حجاز
بانگ تکبیر زِ تهلیلِ (طریقت) چه نیاز
تا بماند بشر از شرک وُ بت وُ بتکده دور

****

مژده :ای عالمیان شمسِ نکیسا آمد

نور چشمان خــداوند چـلیـپــا آمد

نفسِ بادصبــا ســوی کلیسا آمد

شبِ یلدا نفسِ عشق مسیحا آمد

****

مژده آمد به صبـــا موعدِ دیدار خوش است

صبح صادق شَرَری بر شبِ بیمار خوش است

حبذا وقتِ سحر، طلعت میلاد مسیح

مرحبا طفل به حرف آمده بیدار خوش است

Everything is possible

Hope makes everything tells him

Love makes all things beautiful, yes

I hope you have all got for Christmas

!Happy Christmas

همه چیز ممکن است،

امید باعث میشه همه چیز کارکنه،

عشق باعث میشه همه چیز زیباتر باشه،

امیدوارم درکریسمس همه رو داشته باشید .

کریسمس برشما مبارک!

فیض روح القُدُس ار باز مدد فرماید

دیگران هم بکنند آن چه مسیحا می‌کرد

گفتم: آفرین بر تو و ذوق ادیبانۀ تو! بگو ببینم امروز چه در چنته داری که یادی از «دمِ مسیحایی» کردی؟ گفت: اولاً فرخنده زادروز حضرت مسیح(ع) را تبریک می گویم و ثانیاً این روزها قرار است باز هم فیض روح القُدُس مددی فرماید و تعدادی از گل های پرپرشدۀ طوفان کرونا را بازگرداند!! گفتم: خواب دیدی؟یا چیزی زدی؟!گرچه همۀ ما در غم از دست رفتگان کرونا ماتم زده ایم،ولی این حرف های مالیخولیایی چیست که می گویی؟مگر می توان مردگان را زنده کرد؟ گفت: قربان! من نمی گویم.یکی از نمایندگان مجلس خواستار بازگشت به کار آن دسته از کادر درمانی شد که در دوران کرونا جان خود را از دست داده‌اند! گفتم: بر فرض او گفته باشد.تو چطور غیرممکن ها را باور می کنی؟ گفت:«اِحیاء» یعنی چه؟ گفتم: اِحیاء مصدر باب اِفعال عربی به معنی زنده کردن و زنده ساختن مردگان. گفت: بسیار خوب!من خودم در بیمارستان ها که هیچ حتّی در استخرها هم دیده ام که روی درِ اتاقی نوشته اند:«اتاق اِحیاء»!وقتی دیدم در استخر مرده را زنده می کنند،پیش خود گفتم لابددر مجلس انقلابی می توانند این کار را بکنند! گفتم: من در شگفتم از کسی که خود را نمایندۀ مردم می داند و این گونه سخن می گوید! گفت: تعجُّب ندارد. در جایی که ﻫﯿﭻ ﻗﻨﺎﺩﯼ، ﻗﻨﺪ نمی فروشد!ﻫﯿﭻ ﻋﻄﺎﺭﯼ، ﻋﻄﺮ نمی فروشد!هر ﻗﻬﻮﻩ خاﻧﻪ شاید ﻫﻤﻪ چیز دارد، ﺟﺰ ﻗﻬﻮﻩ!کولرگازی و آبی با برق کار می کنند!ارّۀ برقی با بنزین کار می کند!،،سه تار، ۴ تا تار دارد!،،،هفت‌تیر، ۶ تا تیر دارد!،،،،صائب تبریزی هم اصفهانی است! ،،،این آقا هم مثلاً نمایندۀ مردم است!

گفتم:باز هم #

خــُلدستان طریقت( صفحه جدید )۩ محمد مهدی طریقت

ادامه نوشته

خلدستان طریقت (دوبیتی)  انجمن مطربان

۩ ☫ اشعار:دوبیتی /خُلدستان (طریقت) پاینده باد ☫ ۩۩۩

دیشِ عرش کبریایی گیر کرده سمت غربیا؛
اختلاس این نام نیکورا دوا کن کدخدا

درمیان این ملل پت پت کنیم عین پراید؛
بنز نه، ما را شبیه پرشیا کن کدخدا

به اروپا این همه حال اساسی می دهی؛
یک کم از آن حال هم بر ما عطا کن کدخدا

هرچه نعمت بود دادی به "یو اس آ"ی خدا؛
پنج شش درصد از آن را سهم ما کن کدخدا

وضع ما را که تمام هفته مثل گامبیاست،
هفته ای یک روز چون آنتالیا کن کدخدا

ملت ما را که در "تاریخ" سوتی داده است،
جابه جا در نقشه ی "جغرافیا" کن کدخدا

مرز ایران را جدا کن از عراق و روسیه،
مدتی همسایه ایتالیا کن کدخدا

رتبه ی ما را که در دنیا از آخر سومیم
از همان آخر، ششم در آسیا کن کدخدا

حال اینجا بین ما قانون جنگل حاکم است،
وضع ما را سوژه ی راز بقا کن کدخدا


هر که آمد یک گره وا کرد؛ ده تا زد گره

آن گره های درشتش را تو وا کن کدخدا


این عصایی که تو دادی نیل را نشکافته

محض رو درروشدن آن اژدها کن کدخدا


امشب ای دوست به کاشانه ما انجمن است
سر فدای قدمت چون همه ‌جا انجمن است
محفلِ شیفتگــــان " انجمنِ خُلدستان "
مرحبا بر تو که در صلح و ُ صفا انجمن است

جمله ای تاثیرگذار و به یاد ماندنی از فروید ، این روانکاوِ ماهر اتریشی که درباره هنر توجه مرا جلب کرد.

جمله ی فروید درباره هنر : رسالت هنر این است که انسان را از دایره ی خود بیرون بکشد.

واقعا همینطور است. هنر بهترین وسیله برای ارتباط و همدلی با انسان هاست. این راهنمای جذاب و شگفت انگیز ما را از دایره ی تنهایی خودمان بیرون می کشد و به ما فرصت می دهد تا‌ جهان تازه ای را کشف و تجربه های بیشتری کسب کنیم. این راهنما باعث می شود خودمان را با افراد دیگر ، نزدیک و صمیمی احساس کنیم.

سرشار وُ صمیمی شده دیدار انجمن
همسایگان مجمع دیوار به دیوار انجمن
ای مطربانِ بی خبر از پردهء هنر !
گفتی (طریقت )است گرفتار انجمن

حمید محمد مهدی طریقت ۩خــُلدستان طریقت(فال:سرنوشت+دی 1403 )

۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم



ادامه نوشته

اشعار:دوبیتی /خُلدستان (طریقت) پاینده باد(دیماه 1402)

۩ ☫ اشعار:دوبیتی /خُلدستان (طریقت) پاینده باد ☫ ۩۩۩

ای که ناحق می زنی بر ریشهء شیرین ما

در قمار عاشقی معشوقه ات دیرین ما

فکر کردی عشق را افسانه می دانند و بس

تکه های جان فرهادی شده غمگین ما

قصه وُ افسانه ها خود را دلیلی بوده است

ان بتی کز دین بنا کردی شده آئین ما

خواب دیدی طفلک دیوانه را گُم کرده ای

کن عجب !:از منطق وُ ایمان فولادین ما

عشق یعنی ملتی در هفت خانی از بلا

زخم ها دارد به دل این چشم زهر آگین ما

قصهء دلدادگی با دلبری ها پا گرفت

شعر شیرین (طریقت) راحت بالین ما

شیوهء مکر تو از حیلهء شیطانی ماست

گرچه تقصیر دلی بود که زندانی ماست

من اگر قصه تقدیر نوشتم نه عجب !

عاقبت سهم جهان نقد پشیمانی ماست

انقلابی رفته در: مـاتحتِ خلق روزگار
شادمانی میخرد ، ماتم فروشد کردگار
من گلی نورسته بودم در زمــانِ یادگار
اَرّهء نجّارشد پروردگارا در دُکانـم مـاندگار

حکایت پاره شدن است: قدیمی ها می گفتند : با سر بِری کلاهت پاره میشه ، با پا بِری کفشت پاره میشه ، دوتا اصفهونی با هم دعوا می کردند :(فحش بده ، فحش بستون = پیرهن گِرونس )حکایت این روزگار انقلاب صادر شده و چیزی برای ملت باقی نمانده نه از اسلام ناب محمدی(ص) خبری هست ، نه از شعار های ابتدای انقلاب اثری باقی ، روایتِ ارّه دوسر شده جلو می رود( مّیّ بُرّدّ )به عقب برمی گردد(پـّاّرّرّرّهّ) می کند . چاره ای نیست ((السکوت مِفتاح السلم))سکوت کلید سلامتی است ، لابُد دیگران نمی فهمند (طوش خودمن رو میکشه بیرونش مردم)

شـعرِ من ‌را چون تو تفسیرش‌ کنی "فرخنده" باد
"بوسـه‌هایت" تا اَبَــد بر جـــانِ من "تــابَنــده" باد

بادهِ "خوش آهنگ" خنیاگر به جان " سازنده" باد
دفتر شعرِ(طریقت)،تا اَبد ،دیـوان من" پاینده" باد

جدا کننده متن وبلاگ لاينر وبلاگ

چو با ابلهان می شود همنشین تو او را به چشم بزرگی مبین

سزد گر شود خوارو درمانده کین زِ نزد همه دوستان رانده بین

محمّدمهدی طریقت

https://s9.picofile.com/file/8292659050/a1080.gif

۩خــُلدستان طریقت(خطبه دوم )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم


ادامه نوشته

خلدستان:باز (طریقت) آشنا هر چه فسانه شعر شد  +دوبیتی

۩۩ ☫ برآستان جانان (دوبیتی )طریقت +اشعار ☫ ۩۩۩

༺࿇🤍࿇༻

چون خدا را دید در خود معنوی
عشوه آغازید موسی مثنوی

آینه، خورشید را در کیش دید
شد جهان نور خدا در خویش دید

بحر : دریا خود نداند یا در اوست
قطره : با دریاست یا دریا در اوست

پای بُرون کرد از گلیمش بیشتر
رخصت دیدار می داد از کلیمش پیشتر

او کمالِ ایزدی خو کرده بود
در گمانش مو به مو رو کرده بود

گرچه درد عشق درمان نیستش
گفته‌اند از عشق فرمان نیستش

هردلی کین هر دو در فرمان شود
در طبــابَــت درد بــی‌درمان شود

میخِ عشقش کند بنیادش رها
گفت :امسال است سالُ اژدها

از (صدیقی) گشت و موسی سر گذشت
شیخِ گریان گشت سوی کشتی در گذشت

گر چه خارا موم شد (ازگل )در او
حوزهء علمیه شد مضطر او

لشکر فرعونیان را در شکست
لیک از نمرودیان شد سر شکست

اندک اندک (انقلابی)پیر شد
دیر شد هنگام (شاهی) دیر شد

از (نمازِ جمعه) صد کاریش هست
علم را کز خاک برداریش هست

کودکان وی را به آب انداختند
مردمان از موج دریا ساختند

پیش فرعون آتشی افروختی *
خود از آن آتش (سند)را سوختی

پس به چوپانی بریدم جمعه ها
خانه کردم شمبه ها پنشمه ها

گوسفندان را به صحرا هی کنید
آتشی از دردها در نی کنید

نان خشکی، در (ولایت) داشتم
آفتابی ، ماهتابی چون حکایت داشتم

داشتم دور از جهان خاکیان ، چالاکیان
خرمی از غفلتی چون ماکیان،افلاکیان

شانه‌ها آسوده از بار خرد می بافتم
غافل از آن‌چونکه بر من بگذردمی تافتم

خود تو می‌دانی که در من می زدی
سهمگین شد انجمن را ایزدی

خاست آوایی، فضایی شدمجاز
برق زد دستی، عصایی شدحجاز

گشت چوپان‌بچه ای پیغمبری
گوسفندانش بدل شد با خری

هرشب از دریا غلام آباد بُرد
آخرش دریای(اُزگل) شاد بُرد

ناخدا گر جامه را بر تن می درد
هر کجا خواهد خدا کشتی برد

شد امامِ جمعه نیش مار کش
دودمانِ شمبه را تیمار کش

موسم زرع است، (حجاب) از پیش کن
خاکِ (اُزگل) را تو نم نم خیش کن

گرچه نوبت ارزنک را نی شمار
این خُمارآن را چو می‌دانی شمار

جمعگان را وارهان از جمعگی
مردگان را ده صلای از جملگی

در شکن اهرام جفتِ اختلاس
بعد ازین آتش درافکن اقتباس

اشک شیخ از تشت مردم ‌تاب ریز
لشکر فرعون را یکباره در تالآب ریز

رهروان را باز گیر از قدسیان
محضر اسناد شد آب دهان

صد سند کن پیش تیر قبطیان*
کی شوی آماج طعن سبطیان*

دیو خویان را دوای درد تو
چون ددان یک عمر صحراگرد تو

کیمیا کردن به قارون رهبری
رنج خود از گنج قارو ن اَبتری

چون سپاهِ علم و فن تعلیم کن
بعد ازآن گوساله را تعظیم کن

وای ازین احکام جان‌فرسای عشق
مُرد از پیغمبری موسای عشق

کِی زِ اینان چیزکی کم ساختی
جانِ عریان جسم آدم ساختی

می توانی کوه پیش و پس کنی
می توانی ناکسان را کس کنی

اَهلِ اسراییل و فرزندان وی
نسل ابراهیم وُ پیوندان وی

کظم موسای تو ،ایشان را جداست
باز کن گوساله‌ را گویا خداست

تا تو را در جمعه ها این مردم‌اند
شنبه ها یکشنبه ها موسی گم‌اند

هرچه در آن جمعه جان کندم بس است
شنبه ها یک حرف بر مردم بس است

شیخ گریان خواجه‌ای را زرخرید
جمعه شد بازاریش گوهر خرید

جمعه از دژمن خریدی ای ثنی
شنبه چندانی که هستی از منی

گر تو خود عمامه‌ای هستم غلام
السلام ای شیخ گریان والسلام

ایکه شد (اُزگل) همه نیروی تو
حوزه علمیه شد کیلوی تو

جز تو از هر جمعه سیرش مانده
حسرت هرشنبه پیریش مانده

هست ماهِ روزه از بار تنش
نیست از عیدی فزون را رفتنش

وارهان از (جمعه ) آزادیش ده
غرقه کن هر شنبه ها ، شادیش ده

بود این آوازها در خطبه ها
ناگهان غلتید اشک ندبه ها

پیش چشمش برقی از تاریک زد
سیل نـــوری آمد وُ باریک زد

آسمان پر رعد در تاریخ شد
کوه در هم ریخت، در تاریخ شد

کس نمی‌داند (امام ) از بی‌خودی
بِه ز نیکی دید یا بِه از بدی؟

روز سوم چون سند اِفشا شده
صبحدم بر خطبه ها امضا شده

جست از جا طالع آن خاوری
شد امام اندیشه‌ی پیغمبری

گیسوان ژولیده، در هم ریخته
اشک شادی از سند آویخته

روی خاکِ (اُزگل) خندان کشید
شد زمین مرغوب بردندان کشید

بوسه زد بر آن عبای ظلم‌سوز
روزه می آورد دوشادوش روز

نرم نرم از حوزه می آمد فرود
او خدا بود او دگر کاظم نبود

حمید(طریقت)

۩#خلدستان طریقت ( مثنوی ، معنوی )۩ محمد مهدی طریقت

خــُلدستان طریقت(شعار:اسفند 1402)۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

وقتی به شعر ، زمزمه آغاز می‌کنم

پیوسته کار انجمنی، ساز می‌کنم...

آهسته نسخه‌ های غزل، باز می کنم

پیغمبری ،ترانه به اعجاز می‌کنم

***

دست بدستِ مدّعی شانه‌به‌شانه شعر شد

آه که با سِـکندری خانه به خانه شعر شد

بی‌خبر از قلندری ، ای نَفَسِ سپیده‌دم

گرم‌تر از شراره‌ی آهِ شبانه شعر شد

من به زبانِ مثنوی عرض سلام می کنم

بر سرِ آتشِ غزل همچو زبانه شعر شد

در نگهِ نیازِ من موجِ امید غوطه ور

بعد نجات آمدی سوی کرانه شعر شد

گردشِ جامِ انجمن هیچ به کام ما نشد

کاخِ مرادِ مدّعی همچو زمانه شعر شد

شد به زبانِ حالِ من، بهرِ تو شد فسانه‌ای

باز (طریقت) آشنا هر چه فسانه شعر شد

ادامه نوشته

انقلابی مـــی‌زنـــد بـــر پنجــــــره، یعنـی سلام ای جام زهر

۩۩ ☫ اشعار:دوبیتی /خُلدستان (طریقت) پاینده باد ☫ ۩۩۩

انقلابی رفته در: مـاتحتِ خلق روزگار
شادمانی میخرد ، ماتم فروشد کردگار
من گلی نورسته بودم در زمــانِ یادگار
اَرّهء نجّارشد پروردگارا در دُکانـم مـاندگار

حکایت پاره شدن است: قدیمی ها می گفتند : با سر بِری کلاهت پاره میشه ، با پا بِری کفشت پاره میشه ، دوتا اصفهونی با هم دعوا می کردند :(فحش بده ، فحش بستون = پیرهن گِرونس )حکایت این روزگار انقلاب صادر شده و چیزی برای ملت باقی نمانده نه از اسلام ناب محمدی(ص) خبری هست ، نه از شعار های ابتدای انقلاب اثری باقی ، روایتِ ارّه دوسر شده جلو می رود( مّیّ بُرّدّ )به عقب برمی گردد(پـّاّرّرّرّهّ) می کند . چاره ای نیست ((السکوت مِفتاح السلم))سکوت کلید سلامتی است ، لابُد دیگران نمی فهمند (طوش خودمن رو میکشه بیرونش مردم)

شـعرِ من ‌را چون تو تفسیرش‌ کنی "فرخنده" باد
"بوسـه‌هایت" تا اَبَــد بر جانِ من "تــابَنــده" باد

باده ی "خوش آهنگ" خنیاگر به جان " سازنده" باد
دفتر شعرِ(طریقت)،تا اَبــد ،دیـوان من" پاینده" باد

انقلابی مـــی‌زنـــد بـــر پنجــــــره، یعنـی سلام ای جام زهر
یاد دارم از ،غــــزل، در کـــــودکـــــی دارد پیـام ای جام زهر

بـاز پـاییــــزست و زلفت مـی‌شـــود چون میگســار
بـاز افتـادست گنجشکی در آغـوشت به دام ای جام زهر

بـاز رهـبر مـی‌شــــوم بـا خـاطــــراتت در وصایای کلام
تا ببـارد بر زمین از آسمان ، با این ،کلام، ای جام زهر

چتــــر را مـی‌بنــدم آری، تـا بشـــویــم سینـه ها
بشنوم آهنـگِ قلبت را دمادم، یا مدام ، ای جام زهر

همچوآهو می‌دوی دردشت و من با چشمِ تَر
می‌زنم هو هو ز پیغامت ،امام،: ای جام زهر

ســرگـذاری بـر لَحَـد، بعـد از پریشـان گـویی‌ات
حـــرمتــی کو ؟ تا کنم قـدری، قیـام، ای جام زهر

بــاز مـی‌خــــوانـم دوباره، بــاز مــی‌رقصــد نگـار
انقلابی مــی‌زند بــر پنجره، یعنـی تمام ، ای جام زهر


چو با ابلهان می شود همنشین تو او را به چشم بزرگی مبین

سزد گر شود خوارو درمانده کین زِ نزد همه دوستان رانده بین

محمّدمهدی طریقت

https://s9.picofile.com/file/8292659050/a1080.gifhttps://s9.picofile.com/file/8292659050/a1080.gif

۩خــُلدستان طریقت(خطبه دوم )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

خلدستان: قاضی القضات بدجوری پشیمان می شود(دوبیتی)

۩۩۩ ☫اشعار(طریقت)قاضی القضات از اعتراض می ترسیم (دوبیتی))☫ ۩۩۩

کی شود از ترس :این آن ، بحثِ ایمان می شود

مملکت : پاییز هنگامی که عریان می شود

شیخ می تازد : که شد (قانون ) ابلاغ حجاب

قاضی القضات بدجوری پشیمان می شود

***

دِگر دارد، نـدارد در ردیــفش سایبانی
جمالِ عارضش همرنگ شد با ارغوانی

غبارِ غم زده تاریخ باعنوان یا رب
بقایِ جاودان خواهد بماند، جاودانی

چو حاکم می‌ شود منظورِ مقصود*
ملایم می شود توفان سرخِ خون‌ فشانی

زِ حِشمت جان نشاید بُرد کز ابزار تکنیک
کمین از آسمان انداز تیری وُ کمانی

چو دامِ طُرِّه افشاند زِ گَردِ ترک نالوطی
به غَمّازِ هزاران لوطی ساکت هزاران رازِ پنهانی

بیفشان جُرعه‌ ای بر خاک وُ حالِ قاضیان بشنو
اَلا جمشید ،کیخسرو، فراوان داستانی

چو در رویت بخندد خُل، مشو در دامَش ای شَمبول
که بر خُل اعتمادی نیست، در حُسنِ جهانی

خدایا، دادِ من بِسْتان ازآنِ شَحنهٔ مجلس
که مِی با دیگری خورده‌ ست وُ مارا سَر بِگردانی

به فِتراک سخنگویان می‌ بندند پیشانی
که آفت‌ هاست در تأخیر وُ طالب را زیانی

زِ سروِ قَدِّ دلجویت مکن محروم مَردُم را
سر سرچشمه‌ اش بِنْشان روان آب روانی

زِ خوفِ هجرم ایمن کن اگر امّیدِ" مِیِ" داری
که از چشمِ بَداندیشان نشاید در امان مانی

به شرح بختِ خود گویم؟(طریقت)شهر آشوبست
به تلخی حاکمِ خود رای شد خونین دهانی

همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی

چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی

به کسی جمال خود را ننموده ای و بینم

همه جا به هر زبانی بود از تو گفتگویی

غم و رنج و درد ومحنت ، همه مستعد قتلم

تو ببر سر از تن من ، ببر از میانه گویی

به ره تو بس که نالم ،زغم تو بس که جویم

شده ام ز ناله نالی ، شده ام ز مویه مویی

همه خوشدل اینکه مطرب بزند به تار چنگی

من از این خوشم که چنگی بزنم به تار مویی

چه شود که راه یابد سوی آب تشنه کامی

چه شود که کام جوید زلب تو کامجویی

شود این که از ترحم دمی از سحاب رحمت

من خشک لب هم آخر ز تو تر کنم گلویی

بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت

سر خم می سلامت ، شکند اگر سبویی

همه موسم تفرج به چمن روند وصحرا

تو قدم به چشم من نه ، بنشین کنار جویی

۩۩۩ ☫اشعار(طریقت)ما که از اعتراض می ترسیم (مرگ)☫ ۩۩۩

گفته بودند زندگی این است ؛
دردهامان بدونِ تسکین است
قرص هامان همیشه آرا مِش
چشم هامان همیشه غمگین است
از قضا حال و روزمان گویا ؛
کیفرِ صد هزار نفرین است
ما اسیرانِ مذهب وُ مرزیم
مرگ بر ما چنین ننگین است ؛
ما که از "اعتراض" می ترسیم !

همچو پرچم ، به خویش می لرزیم
ما رضایت به هیچ داده وُ بس
سر به زیر وُ نجیب وُ سنگین است
ما همان پیرِ قُل مرادیم مــا
هرچه گفتند بهر تسکین است
گوشت را دستِ گربه دادیم ما ...
کی اسیری به قید تضمین است
مرگ باید به دادمان برسد ؛
ما که از "اعتراض" می ترسیم !

ما همان زن ، زنی که ناچار است
از فشارِ سکوت ، بیمار است
تن به مردی سپرده ایم اما ؛
او مریض است و "دیگرآزار" است
زندگی نیست این که ما کردیم
آبرو داری است و اجبار است ...
ما اسیرانِ مذهب و مرزیم
مرگ باید به دادمان برسد ؛
ما که از "اعتراض" می ترسیم !

عمر می گذرد ایام و سنوات سپری می شود ؛خوشا آنان که پیش از مرگ در این خاکدان خرقه خاکی را از تعلقات تهی کردند و سبکبارانه زیستند ؛ در ادامه درهای معنا به روی آنان گشاده شد و افقهای متعالی را نظاره گر شدند:

چون در معنی زنی بازت کنند

پرِّ فکرت زن که شهبازت کنند

خــُلدستان طریقت

(شعار:طنز)محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم



ادامه نوشته

اشعار : دوبیتی  +ازپیر (طریقت)است این طرفه سُخن => از خاک برآمدیم در خاک شدیم  (اقتصاد)

۩۩☫حکایت کردندی ✍(حکایات حکیمانه) پاچه خواری ۩۩

حکایت کردندی : روزی سفره ای گسترانیده و کله پاچه ای بیاوردندی.
سلطان فرمودندی:در این کله پاچه اندرزها نهفته اندی.

دررهگذر آمد وشد پاک شدیم

با پاکی خود چگونه چالاک شدیم

ازپیر (طریقت)است این طرفه سُخن

از خاک برآمدیم وُ در خاک شدیم

سپس لقمه نانی برداشت و یک راست " مغز " کله را تناول نمودندی ، سپس گفتندی:اگر می خواهید حکومتی جاودان داشته باشید، سعی کنید جامعه را از " مغز " تهی کنید.
سپس " زبان " کله پاچه را نوش جان و فرمودندی:اگر می خواهید بر مردم حکمرانی کنید " زبان " جامعه را کوتاه و ساکت کنید.
سپس " چشم ها و بناگوش " کله پاچه را همچون قبل برکشید و فرمودندی: برای این که ملتی را کنترل کنید، بر چشم ها و گوش ها مسلط شوید و اجازه ندهید مردم زیاد ببینندی و زیاد بشنوندی.

وزير اعظم عرض کردندی:پادشاها! قربانت بروم حکمت ها بسیار حکیمانه بودند، اما جواب شکم ما را چه می دهندی؟
ذات ملوكانه، در حالی که دست خود را بر سبيل های چرب خویش می کشیدندی، با ابروان خود اشاره ای به " پاچه " انداختند و فرمودندی:
شما " پاچه " خوردندی و " پاچه خواری " را در جامعه رواج دهندی تا حکومت مان مستدام بماندی...!

دلم آشفته ی آن مایه ناز است کنون

مرغ پر سوخته در پنجه باز است کنون
جان به لب آمد و لب بر لب جانان نرسید
دل به جان آمد و او بـند نــواز است کنون

گر چه بیگانه زخود گشتم و دیوانه زعشق

یار عاشق كش ما گلشن راز است کنون

***
آنجا كه تویی نیست كسی را گذر این جا

از بی كسی من كه رساند خبر این جا

از دام تو چون نیست مرا فكر رهایی

دل را چه غم از ریختن بال و پر این جا

از ناله ی به جــا كه بتان پا نگذارند

بگذار تو پا تا بگذارند سر این جا

در كنج غم ار هجر تو میمیرم و شادم

البته كه اغیار ندارند زحالم خبر این جا

گویند:(طریقت)به كجا جای رفیق است

گویم :همه جا از همه جا بیشتر این جا


۩#خــُلدستان طریقت ( #غزلیات )۩# محمد مهدی طریقت

ادامه مطلب ...یکی برای همه#همه فدای یکی <<<<...

دلم آشفته ی آن مایه ناز است کنون

مرغ پر سوخته در پنجه باز است کنون

جان به لب آمد و لب بر لب جانان نرسید

دل به جان آمد و او بـند نــواز است کنون

گر چه بیگانه زخود گشتم و دیوانه زعشق

یار عاشق كش ما گلشن راز است کنون
***
آنجا كه تویی نیست كسی را گذر این جا

از بی كسی من كه رساند خبر این جا

از دام تو چون نیست مرا فكر رهایی

دل را چه غم از ریختن بال و پر این جا

از ناله ی به جــا كه بتان پا نگذارند

بگذار تو پا تا بگذارند سر این جا

در كنج غم ار هجر تو میمیرم و شادم

البته كه اغیار ندارند زحالم خبر این جا

گویند:(طریقت)به كجا جای رفیق است

گویم :همه جا از همه جا بیشتر این جا

✍محمّدمهدی طریقت


ادامه مطلب

ادامه نوشته