شعر طولای (طریقت) سند اسکارِ
در شبستان دو چشمت دل من بیدارِ
گوشه چشمی که به من کرده ای از اقرارِ
لحظهای نیست بجز تو به کسی فکر کنم
بس که از عشق تو در سینه من تکرارِ
شمع من توبه کند از شب بی چشمانت
که به مهتاب رخت در پی استغفارِ
با ترازوی عدم وزنه دل سنجیدند
هر چه در این کفه از عشق به یک مقدارِ
آن کلامی که نگفتی و دلم حس کرده
عاشقانهتر از آن قصهء در بازارِ
هرکه در بادیه شد در تب صحرای جنون
شرح این درد بجز آتش وُ خون دشوارِ
بعد تو روشنی از روزنهها در رفته
بی تو هر روزنه ای آیینه شب تارِ
هر دم از کوچه و برونم گذری میافتد
قصه ماست که از سِرِ سَرِ بازارِ
در کَمندِ دل ما آرزوی ساقه ی نور
آرزومند تو در شوق وصالِ یارِ
کو به کو، شهر به شهر : من اثری میجویم
خانهام مختصر وُ عشق توام آوارِ
کلبه ام منتظرِ گوشه چشمان تو شد
بعد از این از همه خلق جهان بیزارِ
زخم ما را نکند هیچ طبیبی مرهم
چون دوای دل ما در کف آن دلدارِ
ما که در باغ نداریم درخت سیبی
برگ زردیم ولی میوه ی ما پربارِ
آنقدر چشم به راه تو به ره دوختهام
که نگاهم همه سو منتظر دیدارِ
من که قربانی عشق تو شدم واویلا
جانِ من در ره تو معرکه ی ایثارِ
آینه پاک شد از هر چه به جز دیدن دوست
جز تو نقشی به دلم هست اگر: زنگارِ
وصل وُ دیدار تو بر آینه جان می بخشد
خانهام پاک ز سودای سر اغیارِ
بوسه از لعلِ لبانِ تو شود قسمت ما
بر دل ما غم هجران تو سنگینبارِ
خسته از مذهب و وارسته دل از مکتب عشق
مهر تو بر سر من بسته وُ بسی دستارِ
شاعر از داغ جنون نام تو را حک کرده
دفتر عشق تو در لوح دلم دیوارِ
آنچه اُستادِ اَزل گفت : تمامی دانم
قفسی بسته به جان، نردهء آن از خارِ
دیده از خون جگر رنگِ جنون سرخ گرفت
خنده لب به نشان قرمزیِ پرگارِ
این چه سریست که در غزلم سرمستی
نام تو بر لب این خسته دل از تکرارِ
بیتهایم چه نحیف است و غزل سرگردان
در نبردی که غمت پنجه ورزشکارِ
باده از کوچه دلداری وُ مِی می نوشند
ناظرِ ماست که در مذهب ما هشدارِ
بردهای صبر و قرار از دل ما، جانم دوست
ای که از بار غمت چشم فلک هم زارِ
ما که از سبقت وُ از جنگ جنون وارستیم
این سفر سوی تو و صورت تو انصارِ
انجمن جای شلوغیست که تنها ماندم
در اتوبان فقط جان و تنم بلوارِ
محفلی گشته به پا جام جنونآمیزی
مست عشق است که در شهره ما هوشیارِ
روزه عشق گرفتم که دلِ خالی را
شد اذان : وعده وصال تو مرا افطارِ
گوش جان بشنود این زمزمه حکم اَذان
گویدم عشق که پیغمبرِ ما سردارِ
ساغرم خرد شد و نیست مرا راه گریز
خون دل باده و دردی به دلم مسمارِ
نوحِ دریا ی جنون، موجِ سفر در طوفان
کشتی روح خدا در طلبِ نجارِ
بهر میخانه تو بسته دخیلی دل من
جامِ پُر باده ی تو بر دل من غمخوارِ
جوهر عشق تو را در کف بیجان ریزند
خالی از باده شد این جسم تهی مردارِ
آنچه در خاطر ما نقش نگارد ساقی
رقص موزون نپندار که نوعی دگرش پندارِ
در سر انجام یکی نکته بود سر آغاز
تا ابد نقش تو را داشت نه در انکارِ
عکس مهر تو بر این آینه و آب زدند
این علامات : عجب یک نفس اخطارِ
در میان همگی مهر تو حاکم شده است
عاشقی نقطه اوجی است که صاحب کارِ
هر که در گوشه این شهر جفای تو کشید
جور هجران تو را جوید و در اجبارِ
سند عاشقیم را به تو دادم : معشوق
خاک هم سجده کند لایق این کردارِ
شیر جنگل همه شب منتظر نعره توست
شیر در بیشه نشیند، دگری کفتارِ
حال ما را نتوان از نظر خلق شنید
در ترازوی عدالت سندی معیارِ
کیست تا جور وُ جفایت ز دلم پاک کند
این جنونی است ز جانانم و بس جبارِ
آنچه بر من ز جفای تو گذشت ای جانان
گر بگویم به جهان سرسبد اخبارِ
نام تو بر سر هر کوی و گذر یاد کنم
که در اقلیم وفا عشق توام سالارِ
لشکر حزن تو زد خیمه به صحرای جنون
با غم عشق چه سازم که بسی پیکارِ
بسته ام زخم چرا : مرهمِ جان در گرو ست
در تب یار گرفتار وُ دل بیمارِ
هر که با وعده وصلت دل خود خوش کرده
اینچنین خواب وُ خیالت است : دلم تیمارِ
هر که در کنج جنون راه به عالم نبرد
جز خیال رخ خندان، گره افکارِ
این چه دردی است که تقدیر به تقریر آورد
از تو هر لحظه به جان و دل ما آزارِ
خوشه چین : میوه ی انگور وفا را چیدی
دل مویزی است که آویخته و بر دارِ
آتش عشق تو هر دم به دلم شعله زند
نوبت عاشقیام باشد اگر این بارِ
نقش دیدار تو از دیده به دل راه گشود
راز پنهان شده بر سینه ما افشارِ
من که در گوشه این شهر به دنبال توام
روح اگررفت : بدان تن طلب اسحارِ
بر سر هر غزلم اسم تو را میخوانم
بر دل ما سر سودای تو جولاندارِ
من که در راه تو دل از همه عالم کندم
یاد هر یار به جز تو به دلم زنهارِ
انتخابی است که از عشق تو سرشار شوم
شاد و سرمستم و دل دام تو را مختارِ
رشتهای بافتهام بر دل وُ جان و دیده
آن به تو دادم و در دست تو این افسارِ
چشمه دل که به شوق تو به جوش آمده است
آب آن جاری و در مزرع ما جوبارِ
دل من کشتی و آشفته دریای جنون
بر سر موج غمت عشق تو دریادارِ
ما چو بیگانه ز خلقیم و در این شهر غریب
یا که بینام و نشان کل جهان انگارِ
من که هر راز نهان از دل خود فاش کنم
نام تو بر لب من فاشترین اظهارِ
رخ زیبای تو بر خاطر ما حک شده است
نقش چشم تو بر این صفحه یکی شاهکارِ
من که با دست تهی آمدهام بر کویت
عشق تو بر دل من نابترین ابزارِ
گرچه از دوری رویت دل من غمگین است
بر سر عهد تو این جان و تنم ناچارِ
جان چو کوشای تو و در طلب و در تب توست
غیر از این کار نباشد، دل من بیکارِ
جان من هر شب و روز از غم هجران خون است
قصه درد دل ما سخنی غمبارِ
جگر سوختهام باز به درد آمده است
دیده در هجر رخت ابر تر و خونبارِ
جوهر جان مرا ریخت به پیمانه تو
آنکه در جور و جفای تو چنین عصارِ
گوهر جان مرا برد به یغما و گریخت
زلف تو راهزن و خنده تو طرارِ
بر سر عشق تو هر لحظه به سجده رفتم
خاک این میکده خود زینت این رخسارِ
هر چه شاهان و وزیران به مقامی طلبند
سر کوی تو برای دل من دربارِ
عطر یاس از نفست راه به دلها بسته است
هر که دلباخته شد مشتری عطارِ
محک عشق تو بر جان و دل ما زدهاند
تا بدانند طلا ناب و چه خوش عیارِ
ما که از جام لبت مست و غزلخوان بودیم
چشم ما بر در خمخانه آن خمارِ
هر که را دولت عشق تو نباشد در جان
در میان همه خلق ذلیل و خوارِ
قصه زلف تو و شرح پریشانی من
نکتهای نیست که اندک، که بسی بسیارِ
به جز عشق تو به دست و دل من چیزی نیست
این مرا گنج و به از درهم و از دینارِ
هر که در سایه عقل است و ز ما بیخبر است
غافل از حادثه عشق به سختافزارِ
خاطر و نام تو در حافظهام ثبت شده
زانکه سامانه دل لایق نرمافزارِ
سرعت پلکزدنهای تو در غارت دل
تندتر از تک و از پویه یک جگوارِ
جوی اشک است روان، بستر ما را بسته است
خون دل جای می و اشک چنان ادرارِ
پیش ارتش غمت ای شاه فرامین نبرد
شده سرلشکر و گردان مرا تیمسارِ
چارهای نیست به جز رخ به رهت ساییدن
زآنکه بر کل جهان حکم تو بس قهارِ
نقش ابروی تو بر سردر دل تاقی شد
چشم زیبای تو بنیان مرا معمارِ
قصر فردا که بنا شد به نگاهی از دوست
سقف آن از مژه و چشم تو هم تالارِ
هر چه از روی تو و دوری تو میخوانم
دفتر شعر من و سرسخن اشعارِ
چرخ گردون که به گرد سر ما میگردد
در پی پرتو روی تو چنین دوارِ
دل ما خسته و جسته به جز از تو ز همه
پیش چشمان تو دلبسته تو احضارِ
گرچه ما غرق گناهیم و ز خود بیگانه
مهر تو بر دل صد پاره ما غفارِ
دل آشفته خود را به که بفروشم من
کو خریدار دل کهنه و کی سمسارِ
خاطر چشم تو در خواب و خیالم خواهم
گرچه در کارگه یاد تو دل پرکارِ
سختی راه محبت به نگاهت سهل است
سوی تو پای نهم، جاده دل هموارِ
غم دوری تو را بر دل خود بار زدم
کوه صبرم من و این غصه مرا خروارِ
تو بت من شدی و جز تو نبینم دیگر
بندگی تو نه ننگ است، به جز آن عارِ
زلف زیبا و بلندت چو طنابی زرین
بر سر گنج گره بسته و گردان مارِ
شوق دیدار تو با کوبه دل در میزد
قفل بر در زدی اما به طلب وادارِ
دل آواره من خانه به دوش و پی توست
کاروانی به بیابان زده و سیارِ
مرغ باغ ملکوتم لیک در بند دلم
این تن خسته من در قفسش پروارِ
خستهام، درد به دل، کیست طبیب و تیمار
رنج عشق است و فقط دست و دلت بهیارِ
دل که با موج جنون در پی تو راهی شد
در وفا همچو سگی بوده ولی بس هارِ
دور تکرار زمان گرد تو میچرخد و بس
شرح این قصه ما در گذر ادوارِ
خبری نیست ز خط من و در خود رفتم
دل دریایی من دور ز هر رادارِ
لحظههایی که شمردم به غم دوری و درد
دیگر افزون ز رقم یا عدد و آمارِ
دل صیاد به دام خم زلفت افتاد
این چه صیدی است شکارش شدم و مکارِ
دل که در هر گره زلف توام بسته شده است
در شمار آن گرهها تا به ابد بشمارِ
مو به مو هر گره از زلف نگارم بگشود
بگشا عقده دل را که قفس جادارِ
هوس پر زدنم ماند به دل در قفسم
گرچه پرواز نه در قاعده و هنجارِ
غم عشق تو و این دیده بارانی من
در جفاکاری این چرخ فلک همکارِ
همه خوابند و من از یاد تو بیدارم باز
دل سودازده در کار تو و شبکارِ
هر که در راه تو لرزید، به کویت نرسید
دل به کاری ندهد، وصل تو را ناکارِ
نغمهای از لب تو یا که نوای نی و ناز
خوش چو آواز قناری و نت گیتارِ
تار موی تو که بر شانه رها شد ای دوست
رشته جان من و تار مرا این تارِ
نه که دل کار ندارد به تو و دیدن تو
پای همت به ره وصل رخت کمکارِ
تو مسوزان دل ما را به گناه عشقت
نه مجازات چنین جرم من بدکارِ
دامن جان مرا پاک کن از لکه غم
عیب ما را تو بپوشان که دمت ستارِ
دل سرکش که به هر سو ز جفایت میرفت
رام چشمان تو، فرمان تو را بردارِ
روی آن محور دل نام مرا را برداری
که به سر خط تو این نقطه به من بردارِ
من که پنهان شدهام در ته این چاه غمت
چون یتیمی که شده دور و درون غارِ
دل من نقطه تسلیم و تویی مرکز عشق
گرد روی تو دلم در خط یک پرگارِ
مهر مینای تو بر کاشی این دل حک شد
نقشه عشق تو و چشم تو کاشیکارِ
عطر پیراهن تو میوزد از کوچه و دشت
هر کجا بوی تو آید به دلم گلزارِ
مکتب عشق تو را مذهب خود میدانم
رشته مهر تو بر گردن من زنارِ
همه گویند که مستیم و ز خود بیخبریم
آن که مست رخ تو گشت، همان هشیارِ
در خيالم تو به آغوش و به خوابم آیی
گرد خورشید رخت خنده ما اقمارِ
دل من بار غمت را که چنین سخت کشید
پیش چشمان تو این خسته چرا سربارِ
گره از زلف تو بر تاب دلم میپیچد
خم گیسوی تو بر تاب دلم خونخوارِ
جوهر منطق ما ریخت از این ساغر جان
عقل از یورش چشمان تو تار و مارِ
شوق پرواز در این گوشه این باغ بهار
همچو فریاد رسا در نفس این سارِ
غارت لشکر عشقت به دلم زد تاراج
گاف گردان نگاه تو چو صد تاتارِ
گفته بودی که دلم مخزن اسرار تو شد
هر که دید این غم من گفت عجب انبارِ
جام صبرم که لبالب شده از باده عشق
از تمنای وصال تو چنین سرشارِ
غنچه سرخ لبت رنگتر از سرخی گل
دل من در گرهای بر رخ این گلنارِ
دشت غمبار دلم در عطش چشمه توست
چشم من خیره به تو تشنه یک رگبارِ
خانه دل که بنا شد به تمنای رخت
ناظرش عشق و غمت بانی و پیمانکارِ
رخ تو جلوهگر آینه جاه و جلال
خانهام روشن از آن تافته انوارِ
سخن عشق تو چون حک شده بر لوح دلم
این کتیبه به قرون در سفر اعصارِ
به تمنای وصال تو دلم لبریز است
صبر بر صحبت تو صد سخن از اصرارِ
از من کشته عشقت چه به شهرت باقی است
آن یکی خاطره خوب تو ثبت آثارِ
تو شدی خیره و من مات به رخسار توام
نور روی تو مرا روشنی ابصارِ
دل به دریای غمت رفته ولی غرق بلاست
روح من در کف غواصی این ابحارِ
من که در کیش تو بر بندگیات میمانم
بت من چشم تو و کرده من کفارِ
من که پیغامبر نامه کوی تو شدم
اسب روحم به رهت خسته چنان چاپارِ
گر بمیرد دل من، نیکدلان میدانند
تیغ ابروی تو خود عامل این کشتارِ
چاه یوسف ز عمیقی و حزینی و سردست
پیش چاه غم تو عاجز و بس حفارِ
طوطی طبع من از قند لبت نغمهسردارِ
بوسه بر لعل تو در حسرت این منقارِ
مکن از رنجش خود کینه به دل در کارت
عاشقی را نه سزاوار چنین نقارِ
کعبه روی تو را قبله خود ساختهام
در طواف رخ تو چشم و دلم زوارِ
رخش شوقم که به دشت تو شتابان شده است
در تب تند طلب تندرو و رهوارِ
نام من در صف عشاق تو شد ثبت به دهر
عاشق روی تو در هر دو جهان شهوارِ
شعله چشم تو و نای نیام در غزلم
آتشی زد به دل و شعله به این نیزارِ
جان نثارت کنم هر بار فدای تو شوم
کشته عشق توام کی تن من جاندارِ
هر چه پرسیدم از این راز نهان هیچ نگفت
لب تو ساکت و از پاسخ من خوددارِ
مذهب ما به جز اخلاص و وفای تو نبود
هر که آیین تو دارد به جهان دیندارِ
باد یاد تو وزد بر ورق خاطرهها
چشم شب تا به سحر از غم تو نمدارِ
صید دل کردی و از دیده نهان گشتی باز
ای که سیمای تو آهو و چه خوش فرارِ
مرغ آمین دلم در پی تو بال گشود
سوی معراج رخت روح و تنم طیارِ
تشنه جرعهای از لعل لبت مانده دلم
بی تو پهنای خیالم چو یکی شنزارِ
بذر مهر تو به گلخانه جانم رویید
باغبان چشم تو و در دل من گلکارِ
جوهر جان مرا نذر وفای تو کنند
هر که جز مهر تو کارد به جزا جوکارِ
بار سنگین جفایت به دلم عیبی نیست
قامتم خم شده و سوی تو با این بارِ
محرم راز تو جز این دل صدپاره نشد
راز تو فاش نگویم که دلم تودارِ
جلوه کن بار دگر در نظر مردم شهر
مشرق مهر تو در مطلع و در انظارِ
لشکر عشق تو را در همه جا پیروزی است
در نبرد غم دل بوده و پرچمدارِ
با دلآزرده خود راه بیا و بردار
باده از کوزه نریزد که برت کژدارِ
وسعت درد مرا با وجب اندازه نشد
دشت غمهای من انگار که صد هکتارِ
لذت وصل تو نایابترین مزه و طعم
صید ماهی نرود، سفره پر از خاویارِ
من که شهزاده شدم در سفر قصه عشق
یاد تو همسفر قصه این مهیارِ
عشق اگر خواست برایت خانهای نو سازد
منطق و فلسفه و هندسه بیافزارِ
از برای گذران سفره ما کوتاه است
جام صبر است که خود مایه این امرارِ
رنگ و نیرنگ از این چشمه نازت دور است
دلبری کردن تو خارج از این اطوارِ
تکیه بر عشق تو کردم که ستون دلم است
مهر تو بر در این خانه دل الوارِ
عشق تو فاش شد و طبل شبانه زدهاند
بر زبان نام تو هر جای و به هر کو جارِ
آن که بر سردر دل نقش جمال تو کشید
برق مهر تو به این صفحه زد و زرکارِ
بار بر دوش و به سوی تو دوان میآیم
هر چه جز بار غمت دوش کشم، بیگارِ
من که دیوانه و مستم، خنده بر جام زدم
محتسب در پی من بود که این میخوارِ
عشق تو ولوله انداخت به هر پیر و جوان
نام تو ورد زبان در همه اقشارِ
پیش پای تو که الماس درخشان منی
گوهر و گوی جهان در رده احجارِ
دود آهی که از این سینه برون میآید
حسرت توست به دل مانده و یک سیگارِ
جامه عافیت از تن به در آوردم و باز
پیکرم سوخته در حسرت آن چلوارِ
سود بازار جهان جز غم و تنهایی نیست
عشق، کالای گران در کفه تجارِ
ذرهای مهر تو تابید، گلی نو رویید
پیش خورشید رخت کل جهان اعشارِ
دل بیمار مرا نیست طبیبی جز تو
آن که بر زخم دلم مرهم و هم بهدارِ
حاکم کوی دلم بودی و فرمان ببرم
دل من دهکده و عشق تو هم دهدارِ
پا کشیدن ز ره عشق توام دشوار است
همت از توست که پاپوش من و شلوارِ
عقل در حیرت این عشق فرو میماند
هر که در راز تو شد در عجب و فکارِ
پیچ و تاب دل سرگشته من باز نشد
گرچه در دست تو یک مهره و صد آچارِ
چون بهار آمد و از نقش رخت رختی دوخت
دامن دشت به ناز نگهت گلدارِ
اشک از چشم به دشت رخ نازت بارید
بوسهام شالی و این گونه که شالیزارِ
یک نظر کردی و دل رفت و می از ساغر ریخت
بس که چشمان تو فتانه و افسونکارِ
قصه عشق من و تو به درازا بکشد
شرح این واقعه در حوصله حضارِ
همه گویند که از عشق تو برگردم راه
صبر بر جور تو شایستهترین رفتارِ
هر چه از دوست رسد نیک و تبرک گیریم
سرنوشت است و همین یک کلمه گفتارِ
قلم از وصف کمال تو به جولان افتاد
عشق بر کاغذ بیخط دلم خودکارِ
شعر من تا به سرانجام رسد در بر تو
وزن رنگین و خوشآهنگ شد و فخارِ
شرح این قصه به کاغذ نکند گنجایش
آنچه در سینه ی شعرست دو صد طومارِ
این دو صد بیت که بر کاغذ بیخط میریخت
باده در ساغر لبریز دل تبدارِ
اگر از شور غزل جایزهای میدادند
شعر طولای (طریقت) سندِ اسکارِ
دوست در دست هزاران ردیف آمده است
این همه بیت وُ غزل قافیه بیتکرارِ










.


































۩۩۩ ☫ خــُلــِدستان طریقت ☫ ۩۩۩