شعر طولای (طریقت) سند اسکارِ

در شبستان دو چشمت دل من بیدارِ
گوشه چشمی که به من ‌کرده ای از اقرارِ
لحظه‌ای نیست بجز تو به کسی فکر کنم
بس‌ که از عشق تو در سینه‌ من تکرارِ
شمع من توبه کند از شب بی چشمانت
که به مهتاب رخت در پی استغفارِ
با ترازوی عدم وزنه دل سنجیدند
هر چه در این کفه از عشق به یک مقدارِ
آن کلامی که نگفتی و دلم حس کرده
عاشقانه‌‌تر از آن قصه‌ء در بازارِ
هرکه در بادیه شد در تب صحرای جنون
شرح این درد بجز آتش وُ خون دشوارِ
بعد تو روشنی از روزنه‌ها در رفته
بی تو هر روزنه ای آیینه‌ شب تارِ
هر دم از کوچه‌ و برونم گذری می‌افتد
قصه‌ ماست که از سِرِ سَرِ بازارِ
در کَمندِ دل ما آرزوی ساقه ی نور
آرزومند تو در شوق وصالِ یارِ
کو به کو، شهر به شهر : من اثری می‌جویم
خانه‌ام مختصر وُ عشق توام آوارِ
کلبه ام منتظرِ گوشه‌ چشمان تو شد
بعد از این از همه خلق جهان بیزارِ
زخم ما را نکند هیچ طبیبی مرهم
چون دوای دل ما در کف آن دلدارِ
ما که در باغ نداریم درخت سیبی
برگ زردیم ولی میوه ی ما پربارِ
​آنقدر چشم به راه تو به ره دوخته‌ام
که نگاهم همه سو منتظر دیدارِ
​من که قربانی عشق تو شدم واویلا
جانِ من در ره تو معرکه ی ایثارِ
آینه پاک شد از هر چه به جز دیدن دوست
جز تو نقشی به دلم هست اگر: زنگارِ
وصل وُ دیدار تو بر آینه‌ جان می بخشد
خانه‌ام پاک ز سودای سر اغیارِ
بوسه از لعلِ لبانِ تو شود قسمت ما
بر دل ما غم هجران تو سنگین‌بارِ
خسته از مذهب و وارسته دل از مکتب عشق
مهر تو بر سر من بسته وُ بسی دستارِ
شاعر از داغ جنون نام تو را حک کرده
دفتر عشق تو در لوح دلم دیوارِ
آنچه اُستادِ اَزل گفت : تمامی دانم
قفسی بسته به جان، نردهء آن از خارِ
دیده از خون جگر رنگِ جنون سرخ گرفت
خنده‌ لب به نشان قرمزیِ پرگارِ
این چه سریست که در غزلم سرمستی
نام تو بر لب این خسته‌ دل از تکرارِ
بیت‌هایم چه نحیف است و غزل سرگردان
در نبردی که غمت پنجه ورزشکارِ
باده از کوچه‌ دلداری وُ مِی می نوشند
ناظرِ ماست که در مذهب ما هشدارِ
​برده‌ای صبر و قرار از دل ما، جانم دوست
ای که از بار غمت چشم فلک هم زارِ
​ما که از سبقت وُ از جنگ جنون وارستیم
این سفر سوی تو و صورت تو انصارِ
انجمن جای شلوغیست که تنها ماندم
در اتوبان فقط جان و تنم بلوارِ
محفلی گشته به پا جام جنون‌آمیزی
مست عشق است که در شهره ما هوشیارِ
​روزه عشق گرفتم که دل‌ِ خالی را
شد اذان : وعده‌ وصال تو مرا افطارِ
گوش جان بشنود این زمزمه‌ حکم اَذان
گویدم عشق که پیغمبرِ ما سردارِ
ساغرم خرد شد و نیست مرا راه گریز
خون دل باده و دردی به دلم مسمارِ
نوحِ دریا ی جنون، موجِ سفر در طوفان
کشتی روح خدا در طلبِ نجارِ
​بهر میخانه‌ تو بسته دخیلی دل من
جامِ پُر باده ی تو بر دل من غمخوارِ
جوهر عشق تو را در کف بی‌جان ریزند
خالی از باده شد این جسم تهی مردارِ
​آنچه در خاطر ما نقش نگارد ساقی
رقص موزون نپندار که نوعی دگرش پندارِ
در سر انجام یکی نکته بود سر آغاز
تا ابد نقش تو را داشت نه در انکارِ
عکس مهر تو بر این آینه‌ و آب زدند
این علامات : عجب یک نفس اخطارِ
​در میان همگی مهر تو حاکم شده است
عاشقی نقطه‌ اوجی است که صاحب کارِ
هر که در گوشه‌ این شهر جفای تو کشید
جور هجران تو را جوید و در اجبارِ
سند عاشقیم را به تو دادم : معشوق
خاک هم سجده کند لایق این کردارِ
شیر جنگل همه شب منتظر نعره توست
شیر در بیشه نشیند، دگری کفتارِ
حال ما را نتوان از نظر خلق شنید
در ترازوی عدالت سندی معیارِ
کیست تا جور وُ جفایت ز دلم پاک کند
این جنونی است ز جانانم و بس جبارِ
​آنچه بر من ز جفای تو گذشت ای جانان
گر بگویم به جهان سرسبد اخبارِ
نام تو بر سر هر کوی و گذر یاد کنم
که در اقلیم وفا عشق توام سالارِ
لشکر حزن تو زد خیمه به صحرای جنون
با غم عشق چه سازم که بسی پیکارِ
بسته ام زخم چرا : مرهمِ جان در گرو ست
در تب یار گرفتار وُ دل بیمارِ
هر که با وعده‌ وصلت دل خود خوش کرده
این‌چنین خواب وُ خیالت است : دلم تیمارِ
هر که در کنج جنون راه به عالم نبرد
جز خیال رخ خندان، گره افکارِ
این چه دردی است که تقدیر به تقریر آورد
از تو هر لحظه به جان و دل ما آزارِ
خوشه‌ چین : میوه ی انگور وفا را چیدی
دل مویزی است که آویخته و بر دارِ
آتش عشق تو هر دم به دلم شعله زند
نوبت عاشقی‌ام باشد اگر این بارِ
نقش دیدار تو از دیده به دل راه گشود
راز پنهان شده بر سینه‌ ما افشارِ
من که در گوشه این شهر به دنبال توام
روح اگررفت : بدان تن طلب اسحارِ
بر سر هر غزلم اسم تو را می‌خوانم
بر دل ما سر سودای تو جولان‌دارِ
من که در راه تو دل از همه عالم کندم
یاد هر یار به جز تو به دلم زنهارِ
انتخابی است که از عشق تو سرشار شوم
شاد و سرمستم و دل دام تو را مختارِ
رشته‌ای بافته‌ام بر دل وُ جان و دیده
آن به تو دادم و در دست تو این افسارِ
چشمه‌ دل که به شوق تو به جوش آمده است
آب آن جاری و در مزرع ما جوبارِ
دل من کشتی و آشفته‌ دریای جنون
بر سر موج غمت عشق تو دریادارِ
ما چو بیگانه ز خلقیم و در این شهر غریب
یا که بی‌نام و نشان کل جهان انگارِ
من که هر راز نهان از دل خود فاش کنم
نام تو بر لب من فاش‌ترین اظهارِ
رخ زیبای تو بر خاطر ما حک شده است
نقش چشم تو بر این صفحه یکی شاهکارِ
من که با دست تهی آمده‌ام بر کویت
عشق تو بر دل من ناب‌ترین ابزارِ
گرچه از دوری رویت دل من غمگین است
بر سر عهد تو این جان و تنم ناچارِ
جان چو کوشای تو و در طلب و در تب توست
غیر از این کار نباشد، دل من بیکارِ
جان من هر شب و روز از غم هجران خون است
قصه‌ درد دل ما سخنی غمبارِ
جگر سوخته‌ام باز به درد آمده است
دیده در هجر رخت ابر تر و خون‌بارِ
جوهر جان مرا ریخت به پیمانه تو
آن‌که در جور و جفای تو چنین عصارِ
گوهر جان مرا برد به یغما و گریخت
زلف تو راهزن و خنده تو طرارِ
بر سر عشق تو هر لحظه به سجده رفتم
خاک این میکده خود زینت این رخسارِ
​هر چه شاهان و وزیران به مقامی طلبند
سر کوی تو برای دل من دربارِ
عطر یاس از نفست راه به دل‌ها بسته است
هر که دلباخته شد مشتری عطارِ
محک عشق تو بر جان و دل ما زده‌اند
تا بدانند طلا ناب و چه خوش عیارِ
​ما که از جام لبت مست و غزل‌خوان بودیم
چشم ما بر در خم‌خانه آن خمارِ
هر که را دولت عشق تو نباشد در جان
در میان همه خلق ذلیل و خوارِ
​قصه زلف تو و شرح پریشانی من
نکته‌ای نیست که اندک، که بسی بسیارِ
به جز عشق تو به دست و دل من چیزی نیست
این مرا گنج و به از درهم و از دینارِ
​هر که در سایه عقل است و ز ما بی‌خبر است
غافل از حادثه عشق به سخت‌افزارِ
خاطر و نام تو در حافظه‌ام ثبت شده
زانکه سامانه دل لایق نرم‌افزارِ
​سرعت پلک‌زدن‌های تو در غارت دل
تندتر از تک و از پویه‌ یک جگوارِ
جوی اشک است روان، بستر ما را بسته است
خون دل جای می و اشک چنان ادرارِ
​پیش ارتش غمت ای شاه فرامین نبرد
شده سرلشکر و گردان مرا تیمسارِ
​چاره‌ای نیست به جز رخ به رهت ساییدن
زآنکه بر کل جهان حکم تو بس قهارِ
نقش ابروی تو بر سردر دل تاقی شد
چشم زیبای تو بنیان مرا معمارِ
قصر فردا که بنا شد به نگاهی از دوست
سقف آن از مژه و چشم تو هم تالارِ
​هر چه از روی تو و دوری تو می‌خوانم
دفتر شعر من و سرسخن اشعارِ
​چرخ گردون که به گرد سر ما می‌گردد
در پی پرتو روی تو چنین دوارِ
​دل ما خسته و جسته به جز از تو ز همه
پیش چشمان تو دلبسته تو احضارِ
​گرچه ما غرق گناهیم و ز خود بیگانه
مهر تو بر دل صد پاره‌ ما غفارِ
دل آشفته‌ خود را به که بفروشم من
کو خریدار دل کهنه و کی سمسارِ
خاطر چشم تو در خواب و خیالم خواهم
گرچه در کارگه یاد تو دل پرکارِ
​سختی راه محبت به نگاهت سهل است
سوی تو پای نهم، جاده‌ دل هموارِ
غم دوری تو را بر دل خود بار زدم
کوه صبرم من و این غصه مرا خروارِ
تو بت من شدی و جز تو نبینم دیگر
بندگی تو نه ننگ است، به جز آن عارِ
زلف زیبا و بلندت چو طنابی زرین
بر سر گنج گره بسته و گردان مارِ
شوق دیدار تو با کوبه دل در می‌زد
قفل بر در زدی اما به طلب وادارِ
دل آواره‌ من خانه به دوش و پی توست
کاروانی به بیابان زده و سیارِ
​مرغ باغ ملکوتم لیک در بند دلم
این تن خسته من در قفسش پروارِ
​خسته‌ام، درد به دل، کیست طبیب و تیمار
رنج عشق است و فقط دست و دلت بهیارِ
دل که با موج جنون در پی تو راهی شد
در وفا همچو سگی بوده ولی بس هارِ
​دور تکرار زمان گرد تو می‌چرخد و بس
شرح این قصه‌ ما در گذر ادوارِ
خبری نیست ز خط من و در خود رفتم
دل دریایی من دور ز هر رادارِ
لحظه‌هایی که شمردم به غم دوری و درد
دیگر افزون ز رقم یا عدد و آمارِ
​دل صیاد به دام خم زلفت افتاد
این چه صیدی است شکارش شدم و مکارِ
دل که در هر گره زلف توام بسته شده است
در شمار آن گره‌ها تا به ابد بشمارِ
​مو به مو هر گره از زلف نگارم بگشود
بگشا عقده دل را که قفس جادارِ
هوس پر زدنم ماند به دل در قفسم
گرچه پرواز نه در قاعده و هنجارِ
غم عشق تو و این دیده‌ بارانی من
در جفاکاری این چرخ فلک همکارِ
​همه خوابند و من از یاد تو بیدارم باز
دل سودازده در کار تو و شب‌کارِ
​هر که در راه تو لرزید، به کویت نرسید
دل به کاری ندهد، وصل تو را ناکارِ
​نغمه‌ای از لب تو یا که نوای نی و ناز
خوش‌ چو آواز قناری و نت گیتارِ
​تار موی تو که بر شانه رها شد ای دوست
رشته‌ جان من و تار مرا این تارِ
نه که دل کار ندارد به تو و دیدن تو
پای همت به ره وصل رخت کم‌کارِ
تو مسوزان دل ما را به گناه عشقت
نه مجازات چنین جرم من بدکارِ
دامن جان مرا پاک کن از لکه غم
عیب ما را تو بپوشان که دمت ستارِ
دل سرکش که به هر سو ز جفایت می‌رفت
رام چشمان تو، فرمان تو را بردارِ
روی آن محور دل نام مرا را برداری
که به سر خط تو این نقطه به من بردارِ
من که پنهان شده‌ام در ته این چاه غمت
چون یتیمی که شده‌ دور و درون غارِ
دل من نقطه‌ تسلیم و تویی مرکز عشق
گرد روی تو دلم در خط یک پرگارِ
مهر مینای تو بر کاشی این دل حک شد
نقشه عشق تو و چشم تو کاشی‌کارِ
​عطر پیراهن تو می‌وزد از کوچه و دشت
هر کجا بوی تو آید به دلم گلزارِ
​مکتب عشق تو را مذهب خود می‌دانم
رشته‌ مهر تو بر گردن من زنارِ
​همه گویند که مستیم و ز خود بی‌خبریم
آن که مست رخ تو گشت، همان هشیارِ
در خيالم تو به آغوش و به خوابم آیی
گرد خورشید رخت خنده ما اقمارِ
دل من بار غمت را که چنین سخت کشید
پیش چشمان تو این خسته چرا سربارِ
​گره از زلف تو بر تاب دلم می‌پیچد
خم گیسوی تو بر تاب دلم خون‌خوارِ
جوهر منطق ما ریخت از این ساغر جان
عقل از یورش چشمان تو تار و مارِ
شوق پرواز در این گوشه‌ این باغ بهار
همچو فریاد رسا در نفس این سارِ
​غارت لشکر عشقت به دلم زد تاراج
گاف گردان نگاه تو چو صد تاتارِ
​گفته بودی که دلم مخزن اسرار تو شد
هر که دید این غم من گفت عجب انبارِ
​جام صبرم که لبالب شده از باده‌ عشق
از تمنای وصال تو چنین سرشارِ
غنچه سرخ لبت رنگ‌تر از سرخی گل
دل من در گره‌ای بر رخ این گلنارِ
دشت غمبار دلم در عطش چشمه توست
چشم من خیره به تو تشنه یک رگبارِ
خانه‌ دل که بنا شد به تمنای رخت
ناظرش عشق و غمت بانی و پیمان‌کارِ
رخ تو جلوه‌گر آینه جاه و جلال
خانه‌ام روشن از آن تافته انوارِ
سخن عشق تو چون حک شده بر لوح دلم
این کتیبه به قرون در سفر اعصارِ
به تمنای وصال تو دلم لبریز است
صبر بر صحبت تو صد سخن از اصرارِ
از من کشته عشقت چه به شهرت باقی است
آن یکی خاطره خوب تو ثبت آثارِ
تو شدی خیره و من مات به رخسار توام
نور روی تو مرا روشنی ابصارِ
​دل به دریای غمت رفته ولی غرق بلاست
روح من در کف غواصی این ابحارِ
​من که در کیش تو بر بندگی‌ات می‌مانم
بت من چشم تو و کرده من کفارِ
​من که پیغام‌بر نامه کوی تو شدم
اسب روحم به رهت خسته چنان چاپارِ
​گر بمیرد دل من، نیک‌دلان می‌دانند
تیغ ابروی تو خود عامل این کشتارِ
چاه یوسف ز عمیقی و حزینی و سردست
پیش چاه غم تو عاجز و بس حفارِ
​طوطی طبع من از قند لبت نغمه‌سردارِ
بوسه بر لعل تو در حسرت این منقارِ
​مکن از رنجش خود کینه به دل در کارت
عاشقی را نه سزاوار چنین نقارِ
​کعبه‌ روی تو را قبله‌ خود ساخته‌ام
در طواف رخ تو چشم و دلم زوارِ
​رخش شوقم که به دشت تو شتابان شده است
در تب تند طلب تندرو و رهوارِ
نام من در صف عشاق تو شد ثبت به دهر
عاشق روی تو در هر دو جهان شهوارِ
​شعله چشم تو و نای نی‌‌ام در غزلم
آتشی زد به دل و شعله به این نیزارِ
​جان نثارت کنم هر بار فدای تو شوم
کشته عشق توام کی تن من جاندارِ
​هر چه پرسیدم از این راز نهان هیچ نگفت
لب تو ساکت و از پاسخ من خوددارِ
​مذهب ما به جز اخلاص و وفای تو نبود
هر که آیین تو دارد به جهان دیندارِ
​باد یاد تو وزد بر ورق خاطره‌ها
چشم شب تا به سحر از غم تو نمدارِ
صید دل کردی و از دیده نهان گشتی باز
ای که سیمای تو آهو و چه خوش فرارِ
​مرغ آمین دلم در پی تو بال گشود
سوی معراج رخت روح و تنم طیارِ
​تشنه‌ جرعه‌ای از لعل لبت مانده دلم
بی تو پهنای خیالم چو یکی شنزارِ
​بذر مهر تو به گلخانه جانم رویید
باغبان چشم تو و در دل من گلکارِ
جوهر جان مرا نذر وفای تو کنند
هر که جز مهر تو کارد به جزا جوکارِ
​بار سنگین جفایت به دلم عیبی نیست
قامتم خم شده و سوی تو با این بارِ
​محرم راز تو جز این دل صدپاره نشد
راز تو فاش نگویم که دلم تودارِ
​جلوه کن بار دگر در نظر مردم شهر
مشرق مهر تو در مطلع و در انظارِ
لشکر عشق تو را در همه جا پیروزی است
در نبرد غم دل بوده و پرچم‌دارِ
​با دل‌آزرده خود راه بیا و بردار
باده از کوزه نریزد که برت کژدارِ
​وسعت درد مرا با وجب اندازه نشد
دشت غم‌های من انگار که صد هکتارِ
​لذت وصل تو نایاب‌ترین مزه و طعم
صید ماهی نرود، سفره پر از خاویارِ
​من که شهزاده شدم در سفر قصه عشق
یاد تو همسفر قصه این مهیارِ
​عشق اگر خواست برایت خانه‌ای نو سازد
منطق و فلسفه و هندسه بی‌افزارِ
از برای گذران سفره ما کوتاه است
جام صبر است که خود مایه این امرارِ
​رنگ و نیرنگ از این چشمه نازت دور است
دلبری کردن تو خارج از این اطوارِ
​تکیه بر عشق تو کردم که ستون دلم است
مهر تو بر در این خانه دل الوارِ
​عشق تو فاش شد و طبل شبانه زده‌اند
بر زبان نام تو هر جای و به هر کو جارِ
​آن که بر سردر دل نقش جمال تو کشید
برق مهر تو به این صفحه زد و زرکارِ
​بار بر دوش و به سوی تو دوان می‌آیم
هر چه جز بار غمت دوش کشم، بیگارِ
​من که دیوانه و مستم، خنده بر جام زدم
محتسب در پی من بود که این میخوارِ
​عشق تو ولوله انداخت به هر پیر و جوان
نام تو ورد زبان در همه اقشارِ
​پیش پای تو که الماس درخشان منی
گوهر و گوی جهان در رده‌ احجارِ
دود آهی که از این سینه برون می‌آید
حسرت توست به دل مانده و یک سیگارِ
​جامه‌ عافیت از تن به در آوردم و باز
پیکرم سوخته در حسرت آن چلوارِ
​سود بازار جهان جز غم و تنهایی نیست
عشق، کالای گران در کفه تجارِ
ذره‌‌ای مهر تو تابید، گلی نو رویید
پیش خورشید رخت کل جهان اعشارِ
​دل بیمار مرا نیست طبیبی جز تو
آن که بر زخم دلم مرهم و هم بهدارِ
​حاکم کوی دلم بودی و فرمان ببرم
دل من دهکده و عشق تو هم دهدارِ
پا کشیدن ز ره عشق توام دشوار است
همت از توست که پاپوش من و شلوارِ
عقل در حیرت این عشق فرو می‌ماند
هر که در راز تو شد در عجب و فکارِ
پیچ و تاب دل سرگشته‌ من باز نشد
گرچه در دست تو یک مهره و صد آچارِ
چون بهار آمد و از نقش رخت رختی دوخت
دامن دشت به ناز نگهت گلدارِ
اشک از چشم به دشت رخ نازت بارید
بوسه‌ام شالی و این گونه که شالیزارِ
یک نظر کردی و دل رفت و می از ساغر ریخت
بس که چشمان تو فتانه و افسون‌کارِ
قصه عشق من و تو به درازا بکشد
شرح این واقعه در حوصله حضارِ
​همه گویند که از عشق تو برگردم راه
صبر بر جور تو شایسته‌ترین رفتارِ
هر چه از دوست رسد نیک و تبرک گیریم
سرنوشت است و همین یک کلمه گفتارِ
قلم از وصف کمال تو به جولان افتاد
عشق بر کاغذ بی‌خط دلم خودکارِ
شعر من تا به سرانجام رسد در بر تو
وزن رنگین و خوش‌آهنگ شد و فخارِ
شرح این قصه به کاغذ نکند گنجایش
آن‌چه در سینه‌ ی شعرست دو صد طومارِ
این دو صد بیت که بر کاغذ بی‌خط می‌ریخت
باده در ساغر لبریز دل تب‌دارِ
اگر از شور غزل جایزه‌ای می‌دادند
شعر طولای (طریقت) سندِ اسکارِ
دوست در دست هزاران ردیف آمده است
این همه بیت وُ غزل قافیه بی‌تکرارِ

۩۩برآستان یلدا : غزل (طریقت ) خلدستان=>یلدا 1404

۩۩☫برآستان یلدا : غزل (طریقت ) خلدستان ا ۩۩۩

در لا بلای خاطره ها بی اثر شوی
گر سایبان ره نشوی بی ثمر شوی

از کوچه باغ سبز جهان بی خبر مباش
زیرا خطر : خبر نرسانی تبر شوی

آبی اگر به تشنه لبی نا نموده ای
نان وُنمک حواله به خون جگر شوی

قارون شوی به وسع خودت توشه می بری
قارون مباش پیاده در این رهگذر شوی

حالا که رسم و راه جهان در سخنوریست
خواهی که جاودانه شوی بی هنر شوی

ای آسمان مجال پریدن برای چیست
آدم پشیز بوده و بی بال و پر شوی

با هر کرشمه رو به فنا می رود بشر
از حالِ روزگار وُ جهان بی خبر شوی

در فرصتی که مانده به پایان عمرتان
شاعر حلاوتی نچشی مختصر شوی

***

دیشب کنار پنجره باران ترانه بود
فصل خزان به شاخه عریان بهانه بود

از هرکجا که خاطره ای جاودانه شد
عطر تو می وزید و به میدان میانه بود

در زیر آسمان پر از نور التهاب
رقصنده ها وُ چاک گریبان فسانه بود

صدها ستاره چیدی و گفتی شهیدوای
حرف از مدار چرخش کیهان کرانه بود

مهر جوان وُ ثانیه هایی که جان گرفت
تفسیر برجِ آذر وُ آبان جوانه بود

آدم مرا طروات سیبِ شرف نمود
رنگ وُ لعاب بوته گلدان شبانه بود

گیرایی شمیم نگاهت چها نکرد!
اطرافِ قهوه خانهء فنجان روانه بود

با غمزه نگاه تو فهمیده ام ولی
حال و هوای شرجی گیلان زبانه بود

راهی شدم مسیر کرج را که طی کنم
مبداء تمام قصه ی تهران خزانه بود

گفتم که انتظارِ (طریقت) به سر رسید
هرگز نیامدی غزلی شاعرانه بود

۩خــُلدستان طریقت(آذر 1404 )۩۩️✍محمّدمهدی طریقت

****

خــُلدستان طریقت(یلدا 1404 :برآستان جانان )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

*

ادامه نوشته

کتاب شعر (طریقت )  بجاست هنوز=>وطن یتیم شد ای مظهر یگانه ی شعر!

۩۩۩ ☫ کتاب شمع فروزان به :گلستان (طریقت) شیخ و شحنه :اشعار ☫ ۩۩۩

شیخ وُ شحنه عاقبت ما را روانی کرده اند
"آدم وُ حوا" چه می دانی تبانی کرده اند

ساکنانِ آسمان گاهی زمینی می شوند
سالکانی در زمین صاحبقرآنی کرده اند

با من ِ نامهربان وُ آن خدای مهربان
مهربانی کرده اند، نامهربانی کرده اند

می رسد هنگامِ پیری، می رسد هنگام ضعف
رســتم وُ اسفندیاران ناتوانی کرده اند

می شود پرونده اُولادِ آدم هم قطور
روزِ قبل از فاتحه در بایگانی کرده اند

خاطراتی روشن از پیشینیان در پیش رو
آسمانها لامکانی را زمانی زندگانی کرده اند

شکوه شعر تو را نازم ای خدایی شعر
که آستان تو را انجمن کرانه‌ی شعر

نبوغ شعر‌جهان گشت سایه‌افکن جان
چه رنج‌ها و بلاها که بر ترانه ی شعر

نشد حریف هیولای شوم استبداد
نبرد خالص تو گشته جاودانه ی شعر

چه درس‌ها به اَدب دادی از اراده‌ی خویش
جهان ز عزم تو انگشت بر دهانه ی شعر

ندیده پادشهی چون تو دیده‌ی گیتی
تو را که مکتب آزادی وُ زبانه ی شعر

فسرده بودی وُ در ظاهری به معنی شاد
که سرخرویی دشمن مباد خانه ی شعر

کتاب شعر (طریقت ) بجاست هنوز
وطن یتیم شد ای مظهر یگانه ی شعر!

(شعار:طنز)محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم: بعد از نماز نافله چارشنبه

ادامه نوشته

قبله از پنجره پیداست (ولی وابسته)=> دلِ دیوانه تماشاست ولی وابسته

۩۩۩☫ دیباچه جانان /مجموعه (آثار ) => (طریقت)قبله از پنجره پیداست +ولی وابسته ☫۩۩۩

محمّد مهدی طریقت : مجموعه آثار = خُلدستان 1344

دمادم مست وُ خاطرخواه هستم
همیشه عاشق همراه هستم

به اقیانوسِ من کو؟ برکه ای خشک
خودم آئینه حوضِ ماه هستم

♤♤♤

به من گفتی که همراهم : شب وُ روز
چراغی بر سر راهم : شب وُ روز

فدای بخت و اقبال بلندت
شگفتا عمر کوتاهم : شب وُ روز

♤♤♤

تو را در خواب شیرین می شود دید
همان روز نخستین می شود دید

(طریقت) مست وُ لبریز دعا بود
کنارت مرغ آمین می شود دید

♤♤♤

دوای درد ما شد،نیش دارو !
به آه سرد ما شد، نیش دارو

دمارم : از درد ما شاعر درآورد
قمار نرد ما شد ،نیش دارو

♤♤♤

تمامِ انجمن دیوانگانند
کنار شمع و گل پروانگانند

(طریقت) شاعرِ چشم انتظاری
خراب محفلِ فرزا نگانند

♤♤♤

به لبحندی امانم را همه بر باد دادی
شکر گفتی زبانم را همه بر باد دادی

اگرچه روزی من شدی ملاقات
ستم کردی و نانم را همه بر باد دادی

♤♤♤

قبله از پنجره‌ پیداست ولی وابسته
دلِ دیوانه تماشاست ولی وابسته

به سرمایِ جنون عادت دیرین داریم !
یخِ سرمازده گرماست ولی وابسته

دستها باز دهن بسته سری بر دیوار
مُحتسب آن که دری بست ولی وابسته

کاری از دست کسی برنمی آید سر کار
سرنوشت من و تُو مست ولی وابسته

ما دو تا قایق دیوانه‌ی قایق رانیم
پای ما هم چپ وُ هم راست ولی وابسته

دوستت دارم : از اینجاست ولی تا دم مرگ
نذر این سفره‌ تمنّاست ولی وابسته!

♤♤♤

مرا از هر چه می‌بینم رخ دلدار ناپیدا
نظر چون می‌کنم باری رخِ انصار ناپیدا
تماشای رخ خوبان خوش است، آری، ولی ما را
تماشای رخِ انصار از آن بسیار ناپیدا
بنفشه ، چشم من، جان و جمال روی انصاری
چو عاشق می‌شوم باری، بدان رخسار ناپیدا
ز رویش هرچه بگشایم نقاب از دیده بر دارم
به زلفش هر چه بر بندم، مرا زنار ناپیدا
هرآن کاهل مناجات است او را کنج مسجد به
مرا، کاهل خراباتم، مرا خمار ناپیدا
فریب غمزهٔ ساقی چو بستاند غزل از من
لبش با جان من در کار و من بی‌کار ناپیدا
چو زان می درکشم جامی، جهان یک جرعه‌ می بینم
جهان از جرعهٔ من مست و من هشیار ناپیدا
زِ یک ساغر در آشامم همه دریای مستی را
چو ساغر می‌کشم، باری، قلندروار ناپیدا
خرد گفتا: به پیران سر چه گردی گرد میخانه؟
از این رندی و قلاشی شوی بیزار ناپیدا
نهان از چشم خود ساقی مرا گفتی : فلان، می خور
که عاشق در همه حالی چو من می‌خوار ناپیدا
(طریقت) را به خود بگذار و بی‌خود خرابات آی

که این جا یک خراباتی ز صد دین‌دار ناپیدا

همه عالم تن است و ایران دل نیست گوینده زین قیاس خجل
چون که ایران دلِ زمین باشد دل ز تن بِه بود ، یقین باشد
نظامی
حمدالله مستوفی در نزهه القلوب گوید : « حکیم هرمس که او را « المثلث بالحکمة» خوانده اند و « بالنعمة» نیز گویند و... ، زمین را به هفت بخش کرده است بر سبیل هفت دایره : یکی در میان و شش در حوالی :
اول از طرف جنوب کشور هندوستان است ، دویم کشور تازیان و یمن و حبش ، سیم کشور شام و مصر و مغرب ، چهارم که وسط است کشور « ایران زمین » ، پنجم کشور روم و فرنگ وصقلاب ، ششم کشور ترک و خزر ، هفتم کشور چین و ماچین و ختای و ختن و تبت ؛
فریدون مملکت خود را بر سه پسر خود بخش کرد : قسم شرقی تور را داد و قسم غربی به سلم داد و قسم میانه که بهترین بود به ایرج داد و بدو بازخواند و « ایران » گفتند .
مؤلف مجمل التواریخ و القصص آرد : « تقسیم زمین و اقالیم بر وجهی دیگر هفت کشور نهاده اند آباد عالم را و زمین ایران در میان و دیگر ها پیرامون آن ...»
در گات ها از هفت بوم ، سخن رفته است که نام یکی از ها « خونیرث یا خونیرس » که کشور مرکزی است ، می باشد .ایرانشهر ( کشور ایران ) در کشور مرکزی یعنی خونیرسی واقع است و به همین مناسبت در اوستا خونیرس بیش از دیگر کشورها یاد شده ، چه خونیرس شریف ترین قسمت زمین ومسکن ایرانیان است و ظاهراً معنی لفظی خونیرس « با گردونه های خوب » است . (در یشت ها جلد اول پورداود ص 431 امده است )
در مقدمه شاهنامه ابومنصوری آمده : « هر کجا آرامگاه مردمان بود به چهار سوی جهان از کران تا کران این زمین را ببخشیدند و به هفت بهر کردند و هر بهری را یکی کشور خواندند : نخستین را « ارزه » ، دوم را « سوت » ، سوم را « فرددفش » ، چهارم را « ویددفش » ، پنجم را « ووربرست » ، ششم را « وورجرست » و هفتم را که میان جهان است « خنرس بامی » خواندند و « خنرس بامی » این است که ما بدو اندریم و شاهان او را « ایران شهر » خواندندی . » تحلیل هفت پیکر نظامی دکتر محمد معین

(شعار:طنز)محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم: بعد از نماز نافله شنبه


ادامه نوشته

خلدستان : افلاکی  = نسل آدم => عالم

۩۩۩☫د وبیتی (طریقت) روایت ،حکایت/اشعار افلاکی ☫۩۩۩

می گذارم تا سرم را روی سر دوشی سپس

گریه خواهم کرد در گرمای آغوشی سپس

مانده در آیینه محرابی چنان در چشم من

حرف ها دارم بگویم با تو در گوشی سپس

می رسد الهام شعر تازه از کنج اَزل

تا اَبد سر در نیاوردی غزل نوشی سپس

نیستی در خاطراتِ کودکی یادش بخیر

می دوی در تپه ها دنبال خرگوشی سپس

دست های مهربان کودکانِ مدرسه

می تکاند خاک را از روی روپوشی سپس

لحظه ی دلتنگی ام را زنگ خواهم زد ولی

نیست چیزی بدتر از هنگام خاموشی سپس

***

حضرت حق چون به عالم نسلِ آدم آفرید

در میانِ نسل آدم ، ختم خاتم پرورید

اوسپس از روح اقدس درهمه عالم دمید

خاکیان را با (طریقت) نرخ افلاکی خرید

***

از روی روضه جهان را سروده ام

با این تقلبم هیجان را سروده ام

فرقی میان چشم و لبت در فریب نیست

من دیر ذات بی پدران را سروده ام

خط نقطه نقطه خط بَدَلِ عاشقت شدم

با خط مورس آن ضربان را سروده ام

آن شب دچار تو رَکَعاتم به شک فتاد

بعد از سپیده بود اذان را سروده ام

شعرِ(طریقت) انجمن دل بریدن است

با این حساب من قیلان را سروده ام

اگر ۲۰ میلیون نفر جهانگرد در یک سال وارد ایران شود و هر یک برای اسکان، جا به جایی، بازدید از موزه ها و خوراک ۳۰ هزار دلار خرج کند، سالانه چقدر از گردشگری درآمد عاید کشور می شود؟

(شعار:طنز)محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم



ادامه نوشته

خلدستان طریقت : آبان => کلام عشق (احیا+ تمنا)

خلدستان طریقت : آبان => کلام عشق (احیا + تمنّــــا)

زِ آبان چون تمنّــا شد
کلام عشق احیا شد

بتاب از مشرقِ شرقی
دلم رسوا وُ شیدا شد

بیا ای نازِ پاییزی
طلوع عشق‌ پیدا شد

تو با آوای شیرینت
مرا بی‌پرده نجوا شد
****

هَمهء دقیقه ها
هَمه دلنوشته ها
هَمهء روز و شَبم
هَمهء ثانیه ها

مِصرع و بیت و غَزل
شورِ شِعر و واژه ها
نَفس و جان و دلَم
نَغمهء ترانه ها

وَ هر آن چیز
که باید، وَ نباید
شُده در دورۂ ما

هَمه تقدیمِ نگاهَت
که مَرا هیچ نیازی نبوَد

جُز در آن لحظهء زیبا
تو به لَبخندِ ملیح ات
بدَهی پاسُخِ این
شوقَم را

وَ چه زیباست
در آن لحظهء موعود
دَمی هَم بِرسد
شَهدِ خوشرنگِ شَرابی ز هَمان
غُنچهء لَب های
پُر از وسوسه ات

چه شَود، وای اگر
لحظۂ زیبای اجابَت بِرسد
دلِ دیوانۂ صَد مَرتبه
مُحتاجَم را

کاش میشُد
که به رؤیای مَنم گاه
نگاهی بکُنی

در هَمان لَحظه
که در کوچۂ احساس
پُر از دَغدغه ام
پَنجره را باز کُنی
وَ بگویی که بیا

کاش
میشُد
که تو بودی
و نَبود


تَلخیِ
فاصله ها "

به چشمم بنگر ای طوفان، که می‌سوزد دل و جانست
در این آتش تویی تنها، تویی سوزِ پریشانست

غروری در دلم جوشد، به چشمت خیره خیره
درونم آتشی مخفی، ولی در لب غزل خوانست

زِ مهرِ تو جهان گر سوخت، بازم عشق می‌روید
پسر خورشید می‌مانم، اگر صدبار بسوزانست

به رقصِ گیسوانت مست، جهان از خویش می‌افتد
من از گیسوی تو مستم، دگر خود را نمی‌دانست

به خنده موجِ دریا شد، به اخمِ طرفه توفان شد
تویی آرامِ این طوفان، منِ طوفانِ نالانست

مگو آرام گیر ای دل، که این آتش نخواهد مُرد
مگو برگرد از رؤیا، که من بی‌او نمی‌مانست

اگر روزی (طریقت گفت "چرارغ شَوق در چشمت؟"
بگو آن عاشقِ مغرور، همان آتش به دامانست

https://s9.picofile.com/file/8292659050/a1080.gifhttps://s9.picofile.com/file/8292659050/a1080.gif

خــُلدستان طریقت(آبان:باغبان)۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم



ادامه نوشته

آن‌قدر دیر آمدی تا عاقبت آبان  شد

...

آن‌قدر دیر آمدی تا عاقبت آبان شد
کاسه‌ٔصبرم از این دیر آمدن پایان شد

تیر دیوانه شد و مرداد هم از شهر رفت
از غمت شهریورِ بیچاره در ایوان شد

مهر با بی‌مهری و نامهربانی می‌رود
مهربانی در نبودت اندکی جانان شد

درغمت پاییز ابرم، شبنم‌ کامل کجاست؟
بی تو باران هم همیشه فکر این وُ آن شد

کاش می‌شد رفت در پاییز سردِ دیگری
بوی باران را تنفّس کرد وُ با یاران شد

آمدی جانم به قربانت ولی رفتی چرا؟
آن‌قدر دیر آمدی تا نوبتِ مهمان شد...

...

ادامه نوشته

چارلی چاپلین (خلدستان ) عباس یمینی شریف (دبستان: ایران نوین ) تهران (آهنگ)

چارلی چاپلین می نویسد با پدرم رفتم سیرک، توی صف خرید بلیط؛ یه زن و شوهر با 4 تا بچشون جلوی ما بودند. وقتی به باجه رسيدند و متصدی باجه، قیمت بلیط هارو بهشون اعلام کرد، ناگهانرنگ صورت مرد،تغییر کرد !!

نگاهی به همسرش انداخت،معلوم بود که پول کافی ندارد و نميدانست چه بکند. ناگهان پدرم دست در جیبش کرد و یک اسکناس صد دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت،سپس خم شد و پول را از زمین برداشت و به شانه مرد زدو گفت: ببخشید آقا،این پول از جیب شما افتاد. مرد که متوجه موضوع شده بود،بهت زده به پدرم نگاه کردو گفت:متشکرم آقا !!! مرد شریفی بود ولی برای اینکه پیش بچهايش شرمنده نشود،کمک پدر را پذیرفت .
بعد ازينکه بچه ها بهمراه پدر و مادرشان داخل سیرک شدن،ما آهسته از صف خارج شدیم و بدون دیدن سیرک به طرف خانه برگشتیم و من در دلم به داشتن چنین پدری افتخار کردم! "آن زیباترین سیرکی بود که به عمرم نرفته بودم"

ثروتمند زندگی کنیم، بجای آنکه ثروتمند بمیریم!

ما گل های خندانیم

فرزندان ایرانیم

ما سر زمینِ خود را

مانند جان می دانیم

ما باید دانا باشیم

هشیار و بینا باشیم

از بهر حفظ ایران

باید توانا باشیم

آباد باش ای ایران

آزاد باش ای ایران

از ما فرزندان خود

دلشاد باش ایران

از کتاب دوم دبستان (شعر: عباس یمینی شریف)

۩۩۩ ☫شعر :تکیه بر عقل :خلدستان (بدون شرح) غزل ☫۩۩۩

گرچه شاهینِ خِرد، بر سرِ پرواز آمد
اندر این بادیه، فردوس به اعجاز آمد

آنکه از کار فروبسته گره بگشاید
اندکی حوصله کن حوصله پرداز آمد

تاب گفتار، اگر هست به گوشِ شنوا
وایِ آن بنده که در سینه‌ی او راز آمد

گرچه هرگونه به‌صد سوز مرا سوخته‌اند
ای خوشا لذت آن سوز که دَم ساز آمد

مُردهء خاک زِ اعجاز چو بر می خیزند
مرغِ شاهین ادب باز ، غزلساز آمد

آتشِ سینه‌ به میخانه بلند است چرا
شعله‌ای هست که بتخانه برانداز آمد

تکیه بر عقل جهان بینِ (طریقت) نکنم
انجمن را دٍلکی شوخ و نظرباز آمد

(مهر :=>تکیه بر عقل ، دروغ +پائیز)۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

خوسار => خوانسار : لهجه و زبان محلی  (ریشه کردی +هندی =>گرجی)

۩۩۩ ☫شعر :تکیه بر عقل :خلدستان (خوسار => خوانسار : لهجه و زبان محلی (ریشه کردی +هندی =>گرجی)) غزل ☫۩۩۩

۩۩۩ ☫شعر: خوساری _ هزِ شوم ☫۩۩۩

هِزِشُوم عطر تو اِنگار بی پیچکابه دِلِم

پِرِشی ِخُوُم بَدی خین بی ریشکابه دِلِم

اِز دَمِ پِنِجریه یَ بَمدی هوا سرد گِنُوُ

سردی وآدِ هَوَ وَح کِ بی پالکابه دِلِم

این رُوآ،آدِمی اِز هرچی پشیمونِ گِنو

مصلحت نِی کِ بَواژان چی بی پاشکا به دِلِم

پَرَّ اِنگار رفیقا همهَ بِشِتِنِدِ به شهر

مُن بِمُندآنپَرّ، حسرت وآچا به دِلِم

رُوآ مِثل دیونآ،مین ِکیچآ اِدگِردان

چار رُو تر پیر گِنان حسرت یاچا به دِلِم

وَسگی با خُوم وِرشان جَلدی بِخُوم اِلیلان

گِشتن جی زِ چَ وُ ماتم جِن گا به دِلِم

مِثل اُون وِچیه کِ وخت خِطر اِدبُرمو

بَر بُرفتان ولی حسرت دیداربی پاشکا به دِلِم

گرچه شاهینِ خِرد، بر سرِ پرواز آمد
اندر این بادیه، فردوس به اعجاز آمد

آنکه از کار فروبسته گره بگشاید
اندکی حوصله کن حوصله پرداز آمد

تاب گفتار، اگر هست به گوشِ شنوا
وایِ آن بنده که در سینه‌ی او راز آمد

گرچه هرگونه به‌صد سوز مرا سوخته‌اند
ای خوشا لذت آن سوز که دَم ساز آمد

مُردهء خاک زِ اعجاز چو بر می خیزند
مرغِ شاهین ادب باز ، غزلساز آمد

آتشِ سینه‌ به میخانه بلند است چرا
شعله‌ای هست که بتخانه برانداز آمد

تکیه بر عقل جهان بینِ (طریقت) نکنم
انجمن را دٍلکی شوخ و نظرباز آمد

هرکا دنیا بیکِسه، حیله و تزویرو بـــرآ
لَعن و نفرین ودعا اِمرو بی تاثیروبــرآ

زندگی وَدجوری پا ژ مین ِ بوجارِ مُنُو
زندگی اِز مُنُو بُوجار اِدی، سیرو بِـــرآ

پَــَّر عاشق نگنی عاشــقی، وَدردیوآ
ز ِمونَ وَد جوریو، وِچَه بی تقصیرو بِـــرآ

اِدی دل نا نَدُرو عاشق این و اون گـــنو
عاشقی جی این روآ، اِز اِشکم سیرو بِـــرآ

گربهء هُمسایِ ِ هاما هر رُو بِ هررُو باردآرو
بیخوسان به تخته اُن، به کار تکثیرو بِـــرآ

وَسگی گوشت و اسخون اِخورو پــِروارگـِنو
حیکلژ گـُندَ گــِنو اِنــــدازی ِ شـــیرو بِـــرآ

اگه دست مین جیبد کِـر ِ، جیبدخالیوآ
این صدای تَهِء دیگ خورتنِ کفگیرو بِــرآ

بَلتا بَل بَشو گـِنو پنج و یک و هفت و اینا
همیزن پیل اِدین ِ هرکا سرازیرو بِـــرآ

عیداِمسال بومَ ُو بَشه به یگ تونگُلَــکی
خیلی زی دیر گــِنو دیــــرگنو دیرو بِـــرآ

رُو مانــی گِنا و یگ سری به آجید نــَکِشا
دو تا گُـل هاگی بـَبـِر، اِندانی دلگیروبِـــرآ

اگه از سِــــکته و آلمایزر و اِینا نَمــِر و
موتور و پرایدحِمِرتَ،جونژ هادگیرو بِـــرآ

سِل دِق با دل بی صَـحب مُن چژ کِ نکرت
این دلِ بی صَحَبِم جی، تازه تعمیر و بِـــرآ

هر کی که سر به سر مِــردُم این زِ مونَ نُو
تا پــِسین، اِدمِرو یا صاحـــب زمینگیرو بِـــرآ

این روا به هر کـــسی سِلام کِر ِ، داد ِ کِشو
خوژ بخوژ قحر ِکِرو یگ سالو نیم قَحرو بِـــرآ

دل و قُلوَ نَدینان دِیر و وَروم قُلمبَ بو
نکِــرو بُـــونِه گَــزَ مینِ رَزَ گیرو برآ؟

سلطنت آباد خوسار

دِر سِلطنت آباد خوسار ،قصری داران ، کُوُنه و فراخ. عاسمونژ بلند وُچناراژ رفیع و صحن و حَصِژ قالی‌پوش وَلگاژ پنجه‌ء اُفتو گرم‌‌ و بِراُفتو. رِی بِ ری ایوانژ عمارت، حیض هشتیِ فیروزی آروم ِ آروم مینژ ، هَمرِتَ از اُوُ گِل وُ وَلگ ِ چنار و گِرتکون عاسمونژ پُرِ غِلا که هیچ نَتِلِندِ خلوت گِنوُ وُ سوت و کور بَمونوُ . مُن در سِلطنت آباد خوسارسنّی داران به اِندازِ اجداد مرحومِ خوُم . عصایی اِز چوُ گِرتِکون که مُن ِژ گوش دارتِی و عینکی دایره ای و کُلُفت که دِیرِ وَرم اِز گَرت و غبارآلودَ نشونِ ‌دُوُ . پالتو سیا و بلند که سرمای استخون سیز ملایم کِروُ . بَخچه همین مُن دِر این عمارتَ ، کاری نداران جز یاد و خاطرهء اُون قِدیم نِدیما . گای در ایونَ ، ری چارپای َ چُرت بید خوسان ، گای جی ری بِ ری اُرُسی تالار هفت بَری، ری به جَعد یَ َ گِرتکو نا سیل کِران ، پس و پیش شنِدِ وُ دل به قار قار غلا اِ ت‌ِسپاران که بَل کُم خبری تازه بَرسو . قِلنَ چاق کِران و آتیش تُ بیدان وُ به غلا خیرَد ِ گِنان که ری گِرتکونَ سالا ی ِ سالو ‌ لُو نَ دُورو ، چه عمارتیوُ سلطنت آباد خوسار کِ خِبِژ بنا کِرت کَلِحسن شِمرَ ! گای به تالار د کِسان عمارت سلطنت آباد خوسار . گرامافونژ دارت که بعد مرگ «آ سد رضا »، کَسی اُنِژ تعمیر نَکِرت و کمتر به خوندنِژ وامِدارمِ کِرت تا «یَ رو بشتان مَحل ژیر » بَخچم وَرخونُو دراز گِنان و فکر کِران بِ مشبکای ارسی وُ سَرِ بَرآ سِیل کِران و آماده هِشتنِ گِنان ... من سالا وُ ک ِ مینِ این< سلطنت آباد خوسار > دِران ..

(مهر :=>تکیه بر عقل ، دروغ +پائیز)۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

فرزندان ایران (دانش آموزان ) مثنوی : ادبیات کهن : شرح شرح بودجه => سرانه

برآستان جانان: شرح شرح بودجه (سوژه نگار) سرآنه

آموزگار: یِ کرم گذاشتم رو میز و یه قطره از مشروبات الکلی ریختم روش. فورا کرم نابود شد !
گفتم : بچه ها دیدید چی به سر کرم اومد ؟
چه نتیجه ای می گیریم ؟؟
دانش آموزان : باید مشروبات الکلی بخوریم تا کرم های بدنمون از بین برن !!!

آموزگارِ سوژه نگار دید اینا زبون آدم نمی فهمن ، یه ظرف پر مشروب گذاشت جلوی یِ الاغ و به بچه ها گفت : ببینید حتی الاغ هم از این نمی خوره !
چه نتیجه ای می گیریم ؟؟؟
همه با هم گفتن : نتیجه می گیریم هرکی نخوره خره!!
آمزگار سوژه نگار گزارش کرد:دانش آموز نیستند هیولان

. .

خــُلدستان طریقت ( صفحه جدید )۩# محمد مهدی طریقت

دانش آموزیم از اهلِ یَمن

شهره گردیدیم نزد انجمن

کعبهٔ درویش بودی کوی ما

آمدندی مستمندان سوی ما

هم ز دانش عُشر داریم بی‌ریا

نانِ گندم شد گِران بی بی اِدعا

آرد گشتی عشر دادی در "غزه"

نان شدی سهیه وادی بر "غزه"

بی سبب دخلی فرو نگذاشتی

با "توَهُم" های خود گل کاشتی

بس وصیت‌ها بگفتی هر زمان

جمع فرزندان خود را یک مکان

الله الله قسم مسکین شد وطن

دانش آموزان گِدای خویشتن

تا بماند بر فلان در روزگار

حق کشی کردند ظلمت پایدار

دخل‌ها و میوه‌ها ی بی کلاس

حق فرستادست اینجا اختلاس

از محل دخل اگر خرجی کنی

درگهت سوزد اگر سودی زنی

دانش آموزست اینجا کشت‌زار

بارور گردد: درختِ بی شمار

بیشتر کارد خورد از اندکی

دانش آموزست کی روید شکی

۩۩۩ ☫ برآستان جانان (ژاله آموزگار)سیمین بهبهانی ☫۩۩۩

زبان فرهنگ اسطوره - یکتامهر|ارسال به تمام نقاط

خرد بهتراز هرچه ایزدت داد

ستایش، خرد را بِه از راه داد

چه گفت آن سخن گوی مرد خرد

که دانا ز گفتار او بر خورد:

« کسی کو خرد را ندارد به پیش

دلش گردد از کرده خویش ریش

هشیوار دیوانه خواند ورا

همان خویش بیگانه داند ورا »

خرد چشم جان است چون بنگری

تو بی چشم شادان جهان نسپَری

نخست آفرینش خرد را شناس

نگهبان جان است و آنِ سه پاس :

سه پاس تو چشم است و گوش و زبان

کزین سه رسد نیک و بد بی گمان

۩۩۩ ☫شعر :مثنوی :خلدستان (شرح) غزل بیشتر ☫۩۩۩

انجمن در زیرِ نم نم هایِ بارانست غزل
باده ء شوقِ تلاوت های جانانست غزل

رفته ای هرچند از پیشم تو اینجا نیستی
دائماً شب پرسه یِ خیسِ خیابانست غزل

برخلافِ صفحه تقویمی شمارد در بهار
برگریزِ خاطراتِ مهر وُ آبانست غزل

دست در دستِ خیالت بیخیالِ ساکنان
پرسه درحال وُ هوای یک بیابانست غزل

سنگفرشِ خیسِ باران خورده می داند ادب
کوچه گردِ خش خشِ برگِ درختانست غزل

کوچه گردِ رنگِ زردِ غرقِ دردِ خاطرات
همنوایِ بغضِ عریانِ زمستانست غزل

آه لیلی! بی تو خیلی خسته ام،آه ای پدر :
گیسوانت بیدِ مجنونِ پریشانست غزل

کاش برگردی ببینی در فروپاشیِ بغض
لشکر فواره ای سردرگریبانست غزل

کو؟ "رهی" وُ کو؟ "عماد" وُ "شهریارِ" کو به کو
"منزوی" کو؟ "سایه" کو؟ ازبس غزلخوانست غزل

شعرِ(خلدستان طریقت) عشقِ تو بی انتهاست
من تو را زیبا سرودم : شعر میدانست غزل

✍️محمّدمهدی طریقت

لا غری ، شد شمعِ بزمِ ماهتاب!
شد جهانی از میِ عشقت خراب

شد امیرِ کشورِ جانِ جهان!
عشق را، شد روحِ ایمانِ اَمان

هردو عالم محو خلدستانِ تو
بُگسلم یا نگسلم پیمان تو

در زمین و در زمان ، عالم گم است
مستیِ اهلِ سما از مَردم است

هر که پا بنهاد در روی زمین
می‌نهد دل در کفِ شاهِ اَمین

جنبِ تاکستانِ خم جان می‌دهند
کفر می‌بخشند وُ ایمان می‌دهند

باده‌‌ها صافی‌شود در روز حشر
لَــذت کافی‌بِبَر هـــر روز حشر

چون بهشتِ چاودان در گفتگوست
پوستین خلق هم رازِ مگوست

گفت پیغمبر به هنگامِ سخن
بعدِ من برپاشود هر انــجــمن

می‌شناسندم که من پیغمبرم
چشم و گوش و قدرتانِ رهبرم

هر فضیلت هست از آنِ ملل
چونکه باحق متصل، جانِ ملل

من ملل را دستِ خود پرورده‌ام
در خلل اسرار دین بسپرده‌ام

من چو موسی، او چو هارونِ در جهان
همدم و، همراه و، همخونِ در دهان

گرچه شب تاریکیش سجاده است
مرد در میدان چو شیر اِستاده است

در جهان جامِ ولایت، مست شد
هر دوعالم پیشِ چشمم پست شد

بر مقامِ حق قسم ،حق با نبی‌ست
فرقِ بینِ کفر و دین،روز وُشبی ‌ست

روزِ روشن چون منوّر می‌شود
غرقِ انوارِ پیــــمبر می‌شود

در حقیقت احمد و مردم یکی‌ست
فرق، بینِ شیر نر با مادگی ست

حق نباشد با تو، برهان و دلیل
پس بری باش از جدال و، قال و قیل

گرچه شب باشد حجابِ ماهتاب
ابر: از خورشید، می‌گیرد حجاب

عشق با عین عیون انبیاست
هم ز لام او لسان‌اولیاست

یاء یاسین مشتق از یای یلی‌ست
گوهر هستی ز دریای یلی‌ست

این کلام مولوی را معنوی
گِرد آوردست : در یک مثنوی

«ازملل آموزاخلاص عمل
مکتب ایرانیان شد بی دغل»

خــُلدستان طریقت(مثنوی +معنوی :روایت )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

خلدستان :گرچه در گرمای اهوازم  (طریقت) چون فلک=>در بهشتِ  بی کران من انجمن  بازم غزل

پاره کردم من قفس را بال پروازم غزل
تا بگویم سوز دل را ساز و آوازم غزل

ساغری را پر کن از نوش زلال زندگی
شربتی دیوانگی با شوق ابرازم غزل

وعدگاهت زنده میسازد جهان مرده را
شمه ای از غمزه های غرق اعجازم غزل

در هبوط انجمن ای نازنین گم گشته ام
فرصتی دیگر عنایت کن سرآغازم غزل

از خراباتم ولی دلبسته شعر وُ غزل
مصرعی آغشته با گل های شیرازم غزل

قطعه ی جانانه ی سنتوری از خاقانیان
پنجه ای از ناله های تار شهنازم غزل

گرچه در گرمای اهوازم (طریقت) چون فلک
در بهشتِ بی کران من انجمن بازم غزل

نسیمی کز بن آن کاکل آیو

مرا خوشتر ز بوی سنبل آیو

چو شو گیرم خیالت را در آغوش 🖤

سحر از بسترم بوی گل آیو

باباطاهر

 در نپال چه خبر است؟/  مادربزرگ ضدسلطنت و فسادستیز رهبر جنبش نسل Z

حالا مشخص شده نخست‌وزیر بعدی نپال کیست، یک مادربزرگ ۷۳ ساله‌ای به نام سوشیلا کارکی که دارای سوابق مبارزه ضدسلطنتی است و از آن مهم‌تر سابقه مبارزه وی با فساد مشهورش کرد.

عصر ایران؛ فواد شمس- احتمالا تا پیش از هفته گذشته اکثریت مطلق ایرانیان وقتی اسم نپال به گوش‌شان می‌خورد فقط یاد بلندترین قله جهان یعنی اورست می‌افتادند. کشوری محصور در میان کوه‌های هیمالیا بین دو رقیب جدی ژئوپلتیکی یعنی هند و چین که چندان برای مردم ایران شناخته شده هم نبود.

اما ناگهان اعتراضات جرقه‌ای جوانان نپالی در صدر اخبار قرار گرفت و تعبیر معترضان نسل Z توسط رسانه‌ها آن‌قدر تکرار شد که وارد فضای رسانه‌ای و مجازی فارسی‌زبان هم شد.

اعتراضات جوانان به ظاهر جرقه‌ای و ناگهانی بود اما زمینه‌های قبلی داشت. نپال یک انقلاب مهم ضد سلطنتی در سال 2008 میلادی را تجربه کرده، انقلابی که محصول سال‌ها مبارزه مردم این کشور با یک نظام سلطنتی قرون وسطایی بود.

بعد از آن هم بارها و بارها احزاب و گروه‌های سیاسی مختلف زمام امور کشور را در دست گرفتند اما به دلایل مختلف که مهم‌ترین آن جغرافیاست، نپالی‌ها هنوز هم از وضع زندگی خود ناراضی‌اند. کشوری که در میان کوه‌های صعب‌العبور محصور است، دو قدرت بزرگ رقیب یعنی چین و هند همچون گازنبر آن را فشار می‌دهند. گروه‌های سیاسی مرسوم هم وابستگی‌هایی به هند یا چین دارند و فساد مالی و اقتصادی هم مثل خیلی جاهای دیگر دنیا در نپال هم هست.

همه این‌ها دست به دست هم داد تا ناگهان جوانان نپالی بار دیگر بعد از انقلاب ضد سلطنتی سال 2008 به خیابان‌ها بریزند. اما برخلاف روایت نادرستی که برخی در رسانه‌های فارسی‌زبان راه انداختند نه به خاطر بازگشت سلطنت که اتفاقا به دلیل تکمیل انقلاب ناتمام ضد سلطنتی!

حال این جوانان نسل Z نپالی با انتخاب یک مادربزرگ مبارز قدیمی ضدسلطنتی و مشهور به فسادستیزی خط و مشی خواسته‌های خود را نشان دادند.

‏ سوشیلا کارکی مادربزرگ انقلاب نپال کیست؟

ادامه نوشته

در حقیقت با(طریقت) ، نازنینم، دلبرم ...

۩۩۩☫ در حقیقت با(طریقت)انجمن خلدستان /نازنینم (دلبرم)+ اشعار☫۩۩۩

عاشقانه

مستِ مستِ روزهایِ آخرِ شهریورم
گرچه مهر آغازِ فصل محنتِ خون آذرم

ماه شهریور پر است از خاطراتِ مدرسه
ثبت نام این روز ها اَرزنده باشم، باورم

همکلاسی های من ! امشب مرا یاد آورید
همچنان با نظم در فـکـر بتِ افسونگرم

انجمن را من بهشتِ آرزوها، ساختم
در حقیقت با(طریقت) ، نازنینم، دلبرم ...


۩#خــُلدستان طریقت (صفحه جدید )۩#✍ محمد مهدی #طریقت

طنز"ِی"مات => انجمن (طریقت) با رئیس دوران / اشعار

۩۩۩☫طنز نامه اهل(طریقت) با رئیس دوران / اشعار☫۩۩۩

شکر ایزد فن‌آوری زده ایم
صنعــت ذرّه‌پروری زده ایم

از کرامات بر تمام ملّل
افتخارات کشوری زده ایم

با "نود" حال می‌کنیم فقط
بسکه ایراد داوری زده ایم

نرمش اینجا به جای ورزش ما
قیمت نان بربری زده ایم

می‌توانیم صــــادرات کـنیم
بسکه جوک‌های آذری زده ایم

برف و باران نیامده به درک
دست به دامان کوثری زده ایم!

گشت ارشاد اگر نمی گیرد
صد و ده تا کلانتری زده ایم

خواهران از حجاب می‌رنجید
وعــده هـای بــرادری زده ایم

ما برای ثواب اصل حجاب
خطِّ تولید چادُری زده ایم

چادر اصلاً اهمّــــــیّت دارد
چاق ها را به لاغری زده ایم

ما در ایّام سال شفصد بار
آزمون سراسری زده ایم

این طرف روزنامه‌ها فریاد
آن طرف دادگستری زده ایم

جای اشعار در علوم ادب
تا بخواهی دری وری زده ایم!

شفصد و چند شعبه دانشگاه
بین مرّیخ و مشـــــتری زده ایم

به حقوق بشر نیازی نیست
بانک ها ی تــرابری زده ایم

حرف‌هامان طلاست شفصدسال
طرح احداث زرگـری زده ایم

اجنبی هیچـکاک ننگت باد
ما جواد شمــــقدری زده ایم

خنده اصلاً به ما نیامده است
بسکه مدّاح و منبری زده ایم

ما بر آنیم با بهــــانۀ طـــنز
از اَزل قصد دلـبری زده ایم

این فکاهی تشــکُّر از دولت
اختلاس برابــــری زده ایم!

“وقتی بچّه بودم موش‌های صحرایی به مزرعه‌مون حمله کردند و تمام محصول‌هامون را خوردند. مادربزرگم چند تاشون را انداخت توی یک قفس و بهشون غذا نداد تا از گشنگی شروع کردند .هم‌دیگه را بخورند. دو سه تا موشی را که آخر سر موندند، آزاد کرد …بهش گفتم: مادربزرگ چرا آزادشون می‌کنی؟ گفت: ”این‌ها دیگه موش‌خور شدند و هر موشی وارد مزرعه بشه تیکه‌تیکه‌اش می‌کنند!”

حکایتی تلخ از یک جامعه آفت‌زده ...☘️

۩خــُلدستان طریقت(فکاهی:طنز )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

آنچه خواهی از(طریقت) شادبودن ،نازنین

۩۩۩ ☫آنچه خواهی از (طریقت) بودن نازنین ☫۩۩۩

"یکی با یکی گفت : دارا بود"
ز ثروت دل شـــیر برنا بود
تهیدست جایی نخواهد رسید
تهیدست هرچند : کوشا بود
نمی گفت فردوسی پاکزاد
که امروز این شعر بی‌جا بود
گر او را خبر بود از این ماجرا
که"حاکم شدن "اصلِ والا بود
نمی‌گفت آن شعر دیروز را
"توانا بود هرکه دانا بود"
😝😝😂

باید از شطرنج چشمانت، جهان را یافتن
ماه پرگـارت چو پنهان شد، زمان را یافتن
تا رسد فصل خزان وُ باد و باران ناگهان
از همه گشتن جدا،هم آشیان را بافتن
تیر غیب آمد اگر شاهان عالَم را شکست
مرغِ زیرک از قفس، هفت آسمان را یافتن
چون تو می‌آیی، تمام اختران گم می‌شوند
باز ای خورشید رخشان، کهکشان را یافتن
عاشقان سرگشته‌ وُ، درماندگانِ عالمند
گم شدی در کوه و صحرا، کاروان را یافتن
دل به دریا می زدی دریا پریشان می نِمود!
کشتی‌ِ بشکستگان بی بادبان را یافتن
آمدی سیلاب اشک از چشم زارم شد روان
باید از شوق رُخَت:، رنگین‌کمان را یافتن
آنچه خواهی از(طریقت) شادبودن ،نازنین
جانِ جانان را که آسان است، آن را یافتن
عکس رخ یار

ادامه نوشته

طنزیم (برای) رادیو :حضرت آیات عظما در هوامشروطه وُ مشروعه شد

طنزیم (برای) رادیو :حضرت آیات عظما در هوامشروطه وُ مشروعه شد

جانِ جانانم برقص هرچند هوا مشروطه وُ مشروعه شد
از قضا هم دین و آئین در فضا مشروطه و مشروعه شد

اسم آئین را بگو، هرچند : آئین تازگی تازیده است

دفعه ای دیگر چرا لحن صدامشروطه و مشروعه شد

حاکمان در حال اجرا ،پنجره بُگشو ده انــد
روده ها با همنفس ریه هامشروطه و مشروعه شد

کی گفته لازم است خودت را عوض کنی
بگذار سرنوشت به جامشروطه و مشروعه شد

یک بهار دیگری در فصل تابستان کنون
رنگ و روی جاده هامشروطه وُ مشروعه شد

درجهانِ جاودان با حاکمان شهر عشق
کشتن و مخفی شدن ها جا بجامشروطه وُ مشروعه شد

کامیون داران بارانداز ها در معرکه ؛ لُختی شدند
حضرت آیات عظما در هوامشروطه وُ مشروعه شد

طنزیمات (کشور)جانِ جانانم برقص هرچند هوا مشروطه وُ مشروعه شد

جنون اهل(طریقت )به میوه ،شیرین / شرح حال

۩۩۩۩☫جنون اهل(طریقت )به میوه ،شیرین / شرح حال ☫۩۩۩۩

لَعبتی زیبا وُ معشوقه پریشانِ منی

عاشق این انجمن افسونِ چشمانِ منی

گوهرِ بخشنده ذاتِ مرا نشناختی

در کف آوردی ولیکن ‌لطفِ احسانِ منی

ارزشِ جان مرا، جانا ندانستی چرا

جوهرِ جانم تویی چون محو وُ حیرانِ منی

روز و شب در آتشی سوزان بسوزانی مرا

خاطرت می خواهم وُ شمعِ شبستانِ منی

شاعرم بر شاخسارِ شبنمِ انصارعشق ،

بلبلِ خوش‌نغمهء باغ و گلستانِ منی

از صفای باطن و دل شبنمی از رازِ عشق

همچو انصارِ (طریقت) چون غزلخوانِ منی

***

دوباره آمده‌ام تا یکی صدا‌ی همه
وطن! خوشم که رسیدم دمی برای همه

برای آن که به این زندگی نمی‌شود باور
هماره زود رسیدم که با لقای همه

هزار پاره‌ی زخمم فدای زخم تو باد
بگویم و بسرایم که تا نوای همه

به خانه‌ی دگران بزم عیش من گرم است
ولی خوشم که بمیرم وَ در سرای همه

که گفت، من که دگر بی صدا نخواهم بود
گلوی خسته‌ ی دلی این ندا ، ندای همه

هجوم فاصله‌ها از تو دور بُرد مرا
ببین دوباره رسیدم همه برای همه !

صدای عشق (طریقت) به مرگ تن ندهد
زبان بسته نه زیبد که مُبتلای همه

****

صدای شعر شبانه به جان شنیده دعا
دلی که از صف یاران، تو برگزیده دعا

صدای نغمه‌ی نامت به حجره - حجره‌ی جان
هوای جاذبه‌ها اند، دل تنیده دعا

نگاه گرم تو کز چشمه‌ی شراب آید
فضای نشه عجیب است، تا چشیده دعا

گهی که عاشق بی‌چاره در خیال خودش
به حجم وسعت صد آسمان کشیده دعا

به عاشقانه ترین شیوه از کرانه ی دور
به اوج‌ صحنه‌ی رویای خود کشیده دعا

ببین که شاعر شب‌گرد، در خزانه‌ی خود
میان عشقِ(طریقت) چی آفریده دعا

✍️محمّدمهدی طریقت



ادامه نوشته

امروز که ، گیسوی پریشان تو بیت‌ الغَزَل است

۩۩۩ ☫ خلدستا ن طریقت: امروز+فردا => خمخانه ☫ ۩۩۩

امروز که ، گیسوی پریشان تو بیت‌ الغَزَل است
فردا صنما :لب تو گیلاس خراسان، بَدَل است
امروز تو خود شهرهٔ شهری، مه تابنده، بدان
فرداهمه‌جا هالهٔ مهتاب تو ضَرب‌ُ المَثَل است
امروز اگر جام عسل تعبيه شد در لب تو
یا که نه، مزهٔ لبهای تو، طعم عسل است
(اَشهَدُ اَنَّ) که چشمان تو، درمان‌گر جان
دیدن نرگس شهلای تو(خیرالعمل) است
امروز نرفت تا به ابد، خاطره‌ات از سرِ جان
فردا به کمند اَبدی بافته صبح ازل است
امروز اگر نیمهٔ گم‌ گشتهٔ من هستی و بس
فردا رخ تو، در دل شیدا خلل است
من مانده ام وُ زلزلهء، سرو سمن‌سا، منیژ
افتادگی آموز که: دیوانه به روی گُسَل است

༺࿇🤍࿇༻

چشمانِ تو پُر واژه‌ترین شعر جهان‌ست هنوزم
هر مژه‌ات از"تیرِ" نگاهی به کمان‌ست هنوزم

ابروی کمانت زده تیری به دل سرخ شقایق
هر غمزه‌ی تو با دل من خط و نشان‌ست هنوزم

ازچشم و دلت روشنِ سوسوی ستاره، است
گوشم به‌در وُ چشمه‌یِ‌دل، خون، فَوَران‌ست هنوزم

در باغ غزل، دلخوش دیدار تو هستیم ولیکن
آه از لب من‌، هر نفسش آه و فغان‌ست هنوزم

بر بستر سبزه گل و چشمه، به سراب قدم تو
دیبای چمن، در قدمت جامه‌دران‌ست هنوزم

در باغ قناری زده چه‌چه دف و سنتور و کمانچه
بر جام غزل هر دو لبت بوسه‌زنان‌ست هنوزم

در کوچه‌ی مهتاب چکیده غزلِ هق‌هقِ باران،
چشمانِ تو حیرانِ "نگاهِ دگران‌ست" هنوزم

از شعرِ(طریقت) نتوان‌گفت‌که‌امشب نفس‌ِصبح
بر صورت خورشید تب‌آلوده عیان‌ست هنوزم

۩خــُلدستان طریقت

(انجمن +شبِ شعر+خراسان )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم



ادامه نوشته

در کوله بار شعر (طریقت) گذشته بود (مجموعه اشعار خلدستان)

۩۩☫ گذشتگان یادش بخیر (طریقت) حال وهوای خلدستان ☫۩۩

The-most-beautiful-poems-of-Rumi

بشنـو این نی چون شکــایت می‌کـــنـد

از جـداییــهـــا حکـــــایت مـــی‌کــــنـد

کــــز نیستـــان تـــا مـــــرا ببریــــده‌انـد

در نفیــــــرم مــــــرد و زن نالیـــــده‌انـد

سینه خواهم شرحـــه شرحـــه از فراق

تـــا بگـــویــم شـــرح درد اشتیـــــاق

هـــر کسی کو دور ماند از اصل خویش

بـــاز جویـــد روزگــــــار وصـــل خـــویش

مــن بــــه هــــر جمعیتی نالان شـــدم

جفــت بــدحالان و خوش‌حالان شـــدم

هــر کســی از ظن خــود شــد یـار من

از درون مـن نجســت اســـرار مــن

ســـر مــن از نالـــه‌ی مـــن دور نیست

لیـک چشم و گوش را آن نور نیست

یادش بخیر حال و هوای گذشتگان
آن لحظه های رفته بجای گذشتگان

پر کرده حجم ذهن مرا بار دیگری
دنیائی از شکوه و صفای گشتگان

در جستجوی شاید و امّا، ولی اگر
گوی وُ مگوی چون وُ چرای گذشتگان

باعطرِ بوی اطلسی و یاس وُ نسترن
تا خنده ها و ناز و ادای گذشتگان

پر می شد از ترانه غزل شور زندگی
با نغمه های شور و نوای گذشتگان

در کوله بار شعر (طریقت) گذشته بود
با گیسوان مست و رهای گذشتگان

پیدا نمی شود به خداوندی خدا
یادش بخیر حال و هوای گذشتگان

۩۩۩☫ حکایت (طریقت )روایت +حقیقت => شریعت ☫۩۩۩

عارفی چهل شبانه روز چله گرفته بود تا خدا را زیارت کند.تمام روزها روزه بود و در حال اعتکاف'از خلق الله بریده بود. صبح به صیام و شب به قیام.زاری و تضرع به درگاه اوشب ۳۶ ام ندایی در خود شنید که می‌گفت:ساعت ۶ بعدازظهر بازار مسگران برو خدا را زیارت خواهی کرد.عارف از ساعت ۵ در بازار مسگران حاضر شد و می‌ گشت...پیرزنی را دید دیگ مسی به دست داشت و به مسگران نشان می‌داد.قصد فروش آن را داشت...به هر مسگری نشان می‌داد وزن می‌کرد و می‌گفت:۴ ریال و ۲۰ شاهی
پیرزن می‌گفت: نمیشه ۶ ریال بخرید؟
مسگران می‌گفتند:خیر مادرجان برای ما بیش از این مبلغ نمی صرفد.پیرزن دیگ را روی سر نهاده و در بازار می‌چرخید و همه مسگران همین قیمت را می‌دادند.
بالاخره به مسگری رسید.مسگر به کار خود مشغول بود که پیرزن گفت:این دیگ را برای فروش آوردم به ۶ریال می‌فروشم خرید دارید؟
مسگر پرسید: چرا به ۶ ریال؟؟؟
پیرزن سفره دل خود را باز کرد و گفت:
پسری مریض دارم دکتر نسخه‌ای برای او نوشته است که پول آن ۶ ریال می‌شود!

مسگر دیگ را گرفت و گفت:این دیگ سالم و بسیار قیمتی است.
حیف است بفروشی،امّا اگر اصرار داری من آن را به ۲۵ریال می‌خرم!
پیرزن گفت: مرا مسخره می‌کنی؟
مسگر گفت: ابداً!دیگ را گرفت و ۲۵ ریال در دست پیرزن گذاشت!

پیرزن که شدیداً متعجب شده بود،دعاکنان دکان مسگر را ترک کرد و دوان دوان راهی خانه خود شد..من که ناظر ماجرا بودم، در دکان مسگر رفتم و گفتم:پیرمرد انگار تو کاسبی بلد نیستی؟
اکثر مسگرانِ بازار این دیگ را وزن کردند و بیش از ۴ ریال و ۲۰ شاهی ندادند.
آن وقت تو به ۲۵ ریال می‌خری؟
مسگر پیر گفت:من دیگ نخریدم.
من پول دادم داروی فرزندش را بخرد،پول دادم یک هفته از فرزندش نگهداری کند، پول دادم بقیه وسایل خانه‌اش را نفروشد،من دیگ نخریدم ، دستی گرفتم....
از حرفی که زدم بسیار شرمسار شدم در فکر فرو رفته بودم که ندایی با صدای بلند
گفت:با چله گرفتن و عبادت کردن کسی به زیارت ما نخواهد آمد!

دست افتاده‌ای را بگیر و بلند کن. ما خود به زیارت تو خواهیم آمد!

● گر بر سر نفس خود امیری ، مردی

● بر کور و کر ار نکته نگیری ، مردی

● مردی نبود فتاده را پای زدن !

● گر دست فتاده‌ای بگیری ، مردی

مشو مغرور ملک وُ گنج قارون

که دنیا همچو تو دارد فراون

خدا را می پرست از جان پرنور

که نورحق بُود نوراً علی نور

بهر کاری خدا را یاد می‌دار

به امیدخدا ،اُمید می دار

بکاری گر مدد خواهی ازاو خواه

که باشد بهترین در گاه الله

بطاعت خوی کن وز معصیت دور

که ندهد طاعتت با معصیت نور

بسی نرمی کن وُ هرگز نه در خشم

که باتندی همی می افتی از چشم

مکن از کینهٔ کس سینه پرسوز

چراغ دوستی هرآن برافروز

حسادت را مکن بر خویشتن تیر

زِ تیر بدگمانی می شوی پیر

دروغ و کژمگو از هیچ راهی

که بیراهی بود هردَم گناهی

حسد گر بر نهادت چیره گردد

پشیمانی به جانت خیره گردد

چو کاری را بخواهی داد انجام

نگو اندیشه کن تا فصل فرجام

ز بی‌صبری دلت گر سخت باشد

صبوری کن چنان تاوقت باشد

اگر خواهی گَهی همدم گزینی

خردمندی گزین تا غم نبینی

بصد نا اهل در شو در زمانه

که تا عهدی کنی اندر میانه

کسی را امتحان ناکرده مَگذار

خودت رابی خودی هرگز میازار

مگردان هیچ احمق را گرامی

که احمق در غلط افتد زخامی

مگو هرگز به پیش ابلهان راز

مده هرگز جواب احمقان باز

مکن کس را زِکج خلقی چنان پیر

ز خلق خوش نکو گردد جهانگیر

به معیار خرد چون مبتلائی

خردمندان عالم را دوائی

پریشان گیسوان وُ گوشواره

نه پشت زین خود بسته نقاره

به هنگامی که اندر شهوت آیی

همآهنگی نما منما جدایی

زلیخافان را خو، کرده ای تو

به چاه یوسفان مو کرده ای تو

نخست اندیشه کن آنگه سخن گو

بسی پرسیدن و گفتن بِکن خو

سخن خوش گوی چندانی که گویی

که خوش گوییست اصل هر نکویی

مگوی از هیچ نوعی پیش همجنس

رقبیانند وُ سر بازند، بدجنس

فلان فرزند را دل دار زنده

چنین نقشی زِ عالم دار بنده

پسر را از قرین بد نگهدار

که عالم از قرین گردد گنهکار

گرامی دار پیران کهن را

که در پیری بدانی این سخن را

سخن کم گوی تا در کار گیرند

که در بسیار بد بسیار گیرند

سخنهای بزرگان است چون دُرّ

ز خیل عاشقان باشد جهان پُرّ

کسی کو در هنر آداب داند

کلید گنج خود ارباب داند

کسی را کز تو عزت یافت یک بار

بنادانی مکن خوارش فلک وار

کسی با تو سخن گوید براندیش

مگو کین را شنودستم من از پیش

کسی را کازمودی چند و چونش

مکن زنهار دیگر آزمونش

مکن بدگوی را نزدیک خود رام

که بد گوید ترا هم در سرانجام

مبادت هیچ با نادان سر و کار

که تا زو ناردت جان کاستن یار

کسی کو کار بد گوید که چون کن

مده بازش ز پیش خود برون کن

سخن چین را مده نزدیک خود جای

که هر روزت بگرداند بصد رای

همی عیب کسی کان ناپدیدست

که حق داند که چونش آفریدست

سوی هر کس چنان گردان نظر را

که بهتر بینی از خود هر بتر را

گمان بد مبر بر کس نکو بر

حلیمی کن به کمتر کس فرو بر

برغبت بر همه کس مهربان باش

همه کس را چو خورشید جهان باش

اگر خواهی که گردد کعبه آباد

بکن اهل دلی از خویشتن شاد

نظر از روی نامحرم نگهدار

مشو از یک نظر در زیر آوار

مکن غیبت مده بیهوده دشنام

که در حسرت فرو مانی سرنجام

مثالِ اشک از شمعی فروزی

که درغلتیده بودست سوزی

مده بر باد عمرِ رایگان را

کسی نشناخت قدر زندگان را

به پاسخ زیر دستان را نکو دار

که گویندت بود : مردِ نکوکار

میفکن در سخن کس را بخواری

خود افکن باش گر استاد کاری

بچشم سر نگر سوی کس هم

که چون طاوس می‌باید مگس هم

مگو بیهوده کس را ناسزاوار

زِ وقت تنگ جانان را میازار

اگر پیش تو آید احمقی باز

تکبر کن بپیش احمق آغاز

وگر پیش تو آید مرد یزدان

فروتن باش خود را خاک گردان

اگر گِرد کسی بسیار گردی

اگرچه بس عزیزی خوارگردی

اگر بسیار کس را سر دهی باز

ز دردسر فراوان سر نهی باز

به پیران کن تقرب تا توانی

که ایشانند آگاه از جوانی

به درویشان رسان از مال بهری

که تا مالت نگردد مار و زهری

توانگر چون برت آید بخدمت

مدار او را برای سیم حرمت

ور آید پیش تو درویش خسته

بپرسش تا نگردد دل شکسته

کسی کو بر تو حق دارد بآبی

فراموشش مکن در هیچ بابی

مجوی از عیب بر موری فزونی

که در قدرت تو چون موری زبونی

نکو بین باش گر عقلت بجایست

تو گر بی عیب می‌جویی خدایست

مکن در هیچ کاری ناسپاسی

رضایت را بدان در حق شناسی

اگر مرغ اجل شد ناگهانی

بگورستان بُرو اندک زمانی

به خندیدن نباشد کارِ عاقل

بکنجی در شو وُ می باش قافل

چو خواهی کز بلا یابی رهایی

به زنجیر اسیران ده جدایی

زمانی در سیاست کن توقف

که تا از پس نمانی در تاسف

مکن با هیچ کس ، درگفت بسیار

تباهت می کند مشتی تبهکار

مکن گستاخ کودک را برخویش

که در گِل کرده باشی گوهر خویش

مکن در وقت پاسخ پیش دستی

که شرط پیش دستی ، تنگدستی

سخاوت کن که هر کس کوسخی بود

روا نبود بگویم دوزخی بود

دلت خرسند کن تا جان نپوسد

که تاجانان نپوسد جان نپوسد

مگو از خویش بسیاری بپاکی

بدان خود را که مشتی آب و خاکی

مکن ز اندیشهٔ بیهوده دلت ریش

که خود اندیشه داری از عدد بیش

مخور حسرت ز غمهای کهن بار

که نبود این سخنها را بن و بار

چو عیسی باشد خندان و شکفته

که خر باشد ترش روی و گرفته

بخوبی و بزشتی تا توانی

مده اقرار بر کس تا ندانی

اگر دل زنده ای از پردهٔ راز

ز بگذشته به نیکویی بگو باز

سخن گرمست گوید چون نگو گفت

بجان بپذیر و آن منگر که او گفت

اگر خصمی شود بر تو بداندیش

به نیکویی زفان بندش کن از خویش

ز بهر خلق نیکویی رها کن

نکویی خاص از بهر خدا کن

به ترک هرچ گفتی تا توانی

دگر مندیش از آن گر کاردانی

چو در ره می‌روی سر پیش می‌دار

مبین در خلق و دل با خویش می‌دار

طعام افزون مخور ناگاه و ناساز

که آن افزون ترا بی‌شک خورد باز

چو شب در خواب خواهی شد بعادت

بگو از صدق دل قولِ شهادت

بوقت صبح سر از خواب بردار

که آن دم بهترست از خفته مردار

چو هنگام نماز آید فرازت

مکن زندیشها باطل نمازت

ز کار عاقبت اندیش پیوست

که هر کو عاقبت اندیش شد رست

همیشه حافظ اوقات خود باش

بفکرت در حضور ذات خود باش

برون را پاک می‌دار از شریعت

بپرهیز از پلیدی طبیعت

درون را نیز در معنی چنان دار

که خجلت ناردت گر شد پدیدار

چنان وقتی بدست آرد زمانه

که گر گویند زو گردی روانه

اگر زر داری و گر پادشاهی

بکن چیزی که باز آن کرد خواهی

زبانت چون شود در نزع خاموش

همه اندیشها را کن فراموش

مترس آن ساعت و امید می‌دار

چراغی بهرتاریکی نگهدار

که هر کو جان دهد بر شادمانی

بسی لذات یابد جاودانی

بکارست این مثل اینجا که گویی

بجان کندن بباید تازه رویی

مدار از غافلی پند مرا خوار

یکایک کار بند و بهره بردار

ترا گر در ره اسرار کارست

مدان کس را که به زین یادگارست

بدان این جمله و خاموش بنشین

زبان در کام کش وز جوش بنشین

صبوری پیشه کن اینک( طریقت)

خموشی شد کلیدِ هر حقیقت

< ادامه مطلب <<

(ویژه عکس )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

خلدستان : بدون عنوان +بدون شرح => شعر

۩۩☫دوبیتی (طریقت)اشعار ۩۩

is8b_photo_2018-09-21_12-48-28.jpg

این دهر که می‌باشد گاه از تو وُ گاه از من

پاینده نخواهد ماند خواه از تو وُ خواه از من

این کاخ سلاطین را هر دَم به کسی دادند

جاوید(طریقت)دان خواه از تو و خواه از من

۩۩۩ ☫ اشعار(طریقت)دوبیتی ✍️ ۩۩۩

با شاعـران بادهء فرهاد رفته ایم

درروزگــار درد وُ غم از یاد رفته ایم

ما راویانِ قصه ی برباد رفته ایم

بنیاد داد را به قیمت آزاد رفته ایم

ح(طریقت)

بزرگترین :دستآورد: آخوند+خمس=>خزانه مملکت )سهم امام زمان ) ۩۩۩

برای بررسی کاهش یا افزایش ارزش خرید حقوق طی دوره سی‌ساله از سال ۱۳۷۲ تا ۱۴۰۲، از معیار تبدیل به طلا استفاده می‌کنیم.
محاسبه اول:در سال ۱۳۷۲ حقوق من به عنوان یک معلم حدود ۳۶,۰۰۰ تومان و قیمت سکه نیز ۱۲,۴۰۵ تومان بوده‌است.بنابراین ارزش حقوق در سال ۱۳۷۲ معادل ۲.۹ سکه طلا بوده است.آخرین حقوق در سال ۱۴۰۲ حدود ۱۲.۰۶ میلیون تومان و قیمت سکه ۳۳ میلیون تومان است یعنی ارزش خرید یک ماه حقوق معادل ۰.۳۷ سکه است.

بنابراین، از سال ۱۳۷۲ تا ۱۴۰۲ ارزش حقوق از ۲.۹ سکه به ۰.۳۷ سکه کاهش یافته که کاهش ۸۸ درصدی را نشان می‌دهد.
محاسبه دوم:حقوق از ۳۶ هزار تومان در سال ۱۳۷۲ ب ۱۲.۰۶ میلیون تومان در سال ۱۴۰۲ رسیده که افزایش ۳۳۵ برابری حقوق طی سی سال را نشان می دهد.ارزش سکه نیز از ۱۲,۴۰۵ تومان در سال ۱۳۷۲ به ۳۳ میلیون تومان در سال ۱۴۰۲ افزایش داشته که نشانه افزایش ۲,۶۶۰ برابری است.پس نسبت افزایش حقوق به افزایش ارزش سکه طی سی سال، برابر ۰.۱۲۵ است که آشکارا کاهش ۸۷.۵ درصدی قدرت خرید حقوق طی سی سال نشان می‌دهد.

نتیجه:برای حفظ ارزش حقوق معلمان، حقوق معلم تازه استخدام در سال ۱۴۰۲ باید ۹۶,۵ میلیون تومان باشد تا قدرت خرید حقوق او معادل قدرت خرید حقوق یک معلم تازه استخدام در سال ۱۳۷۲ باشد.

حکمِ بالنده به دل ارج گرانی دارد

چه نیازی به ریا چرب زبانی دارد

هر که رسوای غم عشق شد و دربدری

به خدا در دل خود باغ جنانی دارد

عاشق صادق و حرمت شکنی ممکن نیست

گر چه در سینه دو صد درد نهانی دارد

لذت عشق همان سوختن و ساختن است

سوختن در دل عاشق هیجانی دارد

گرچه موسی به تنش رخت شبانی پوشید

گرگِ موسی به دلش شوق شبانی دارد

کودکی ها و جوانی به غم و درد گذشت

در غم عشق دلم شور جوانی دارد

از زمانی که (طریقت) غم پیری دارد

هم چنان در دل خود خانه تکانی دارد
+++++++++

ای قلم هستی بسی زیبا گهر
برگرفته علم از تو بال و پر

هیچ می دانی که والایی قلم
چونکه یزدان برده با نامت قسم

دست در دست بزرگان جای تو
آفرین بر رتبه ی والای تو

با تو قرآن خدا تحریر شد
با قلم هر آیه آیه ای تفسیر شد

شرح حال قرن و اعصار کهن
ثبت دفتر کرده این زیباسُخن

بر فراز علم جا دارد قلم
بیرق اندر ماسوادارد علم

ای (طریقت)نغمه هادارد قلم

در شکست ظلم ها دارد علم

آدرس (لینک ) ایتا :https://eitaa.com/joinchat/1632567634C9c73a7c494

خــُلدستان طریقت(مذهب:اصول تارخ مصرف +دین )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

محمّدمهدی طریقت

ادامه نوشته

برآستان جانان زخانقاه به میخانه می رود (حافظ) غزل

۩۩۩ ☫ طنز +مشترک : این روزگار(طریقت) /مواظب باشید ☫ ۩۩۩

۩۩۩ ☫ برآستان جانان زخانقاه به میخانه می رود (حافظ) غزل، ☫ ۩۩۩

صبا به تهنیت پیر می‌فروش آمد

که موسم طرب و عیش و ناز و نوش آمد

هوا مسیح نفس گشت و باد نافه گشای

درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد

تنور لاله چنان بـــر فروخت باد بهار

که غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش آمد

به گوش هوش نیوش از من و به عشرت کوش

که این سخن سحر از هاتفم به گوش آمد

ز فکر تفرقه باز آن تا شوی مجموع

به حکم آنکه جو شد اهرمن، سروش آمد

ز مرغ صبح ندانم که سوسن آزاد

چه گوش کرد که باده زبان خموش آمد

چه جای صحبت نامحرم است مجلس انس

سر پیاله بپوشان که خرقه پوش آمد

زخانقاه به میخانه می‌رود حافظ

مگر زمستی زهد ریا به هوش آمد

وقتی که شاهکار تو را طوش می کنم
خود را در این میانه فراموش می کنم

هم شوکران حادثه های طراوتی
لیمو نخورده جان تو را نوش می کنم

آنت غنیمت است مگیر در خیال من
گاهی به هربهانه درآغوش می کنم

من آتشم که اخگر سوزان خویش را
با لخظه های مهر تو من جوش می کنم

تر دامنی حریف صداقت نمی شود
کی من مطاع ناب فراموش می کنم

بگذار بار غصه خود را به دوش من
خوابِ سحرگهی هوشِ دوش می کنم

ای دو‌ست نگاهم به نگاه تو دخیل است * آوازه ی مـن مـوجـب رســـوایی اِیـل است
ای قــامت تـو سـرو تــر از حد تمــاشـــا * توصیف من از قــامـــت تو بحر طویل است
در کاسۀیِ مشتاقــی من بـوسه بیانــداز * ای بشکندآن کاسه که درعشق بخیل است
چـون بــاده هر بادیــه گُـم کــرده ی راهـم * چشـمان تــو اِنـگار که مصــباح سبیل است
بعدازتوچه عشقی وُچه شعری وُچه شوری* دردیست درین سینه که بسیارثقیل است
با عــشق بمــیران وُ در ایـن داغ نســوزان * در سینـه ی تــو آتــش اعـــجاز خلــیل است
کـوچکتر از آنــم که زِ لُکنت بگریزم نـ ـآ نـ.ـاز * زُ ل میزنم وُ آهی وُ خــرما به نخیل است...

آورده خبر راوی کو ساغر و کو ساقی

دوری به سر اومد از او خبر اومد

چشم و دل من روشن

کو گل واسه گلدون

واکن دل ایون

کو گل واسه گلدون

دیدی سر زار اومد با شادی و شاد اومد

ساقی نکن ای دل شیون نکن ای دل

این لحظه دیدار با یار شب تار

غوغا نکن ای دل ور وا نکن ای دل

خسته تر از خسته ام

شیشه ای بشکسته ام

خسته تر از خسته ام

شیشه ای بشکسته ام

حالا از ما گذشت

اومدن یارو باش

کار خدارو ببین عاقبت مارو باش

بعدی از یه عمری صبوری کنارم میاد

اشکای شادی تو چشمام که یارم میاد

آورده خبر راوی کو ساغر و کو ساقی

دوری به سر اومد از او خبر اومد

چشم و دل من روشن

شاد کلبه دل روشن

واکن دل ایون

کو گل واسه گلدون

((( طنز)))

دید موسی یک شبانی در رَمه

بَع بعی ، بَع بَع کنان: بی واهمه

گوسفندان می چَرَد بی ملحمه

هی هیِ چوپان کند این زمزمه

انتخاباتست : اصلِ همـ ـهمه

گربه ی نَـر شیر شد بهر ممه

بیضه های شیر نر اینک غمه

چون زمستانست آذوقه کمه

۩۩ ☫ اهل روز عشق آمد ، سراغی از(طریقت)هم بیگر / عشق ۩۩۩

معبد آرامشم، آغوش بی تاب زن است
گردنه حیران من،در پیچ و تاب آن تن‌است

هر نگاهی مستحق غارت چشم تو نیست
وصف زیبایی تو، نوعی عبادت کزدن است

من برای با تو بودن، قید دنیا را زدم
در دلت،همواره عشقم تشنه‌ی روییدن‌است

گر چه در آغوش تو از هر جهان سیرم ولی
شک‌ندارم جنس سخت قلب‌تو از آهن‌است

نیمه شب،، غرق عرق های هوس آلوده ام
بسکه درگیری ذهنم، پشت دیوار تن است

پشت این سرسختی مرموز دنیا مانده ام
آخرین امید من، آن دکمه ی پیراهن است

نیّت یک عمر کردم، تا هوا خواهت شوم
مرگ قلبم، روز تلخ از دل من رفتن است

سالروز لمس چشمت،،،،،طبق تقویم دلم
نوبت وا کردن دروازه های دامن است

"روز عشق" آمد، سراغی از (طریقت)هم بگیر
فکر می کردم دلت، دیوانه‌ی قلب من است

تصاویر ویژه عاشقانه (کارت پستال و تصاویر متحرک عاشقانه)

ح(طریقت)=محمّدمهدی طریقت

۩خــُلدستان طریقت( جدید )۩

ادامه مطلب

ادامه نوشته

خلدستان (اردی بعشق) محراب (ابرو)

۩۩۩ ☫ بهارست (برآستان جانان ) مولانا ، طریقت :محراب ☫ ۩۩۩

دل به دلبر می سپاری دل بری
دل بری محبوبه دارم دلبری
ماده انسانست کامل می شود
ماده سان معشوقه باشد از پری
پا وُ سر را در گذر با عاشقان
پا وسر را نیست کار سرسری
گر بیاری آن می یابی تو جام
آن چه آری نزد ما نقدی بری
آن به جانان میدهی نامش مبر
حیف باشد نام جائی چون بری
چون مسیح و مریم از بتها شکن
تا تو بِه باشی ازآن کاکُل زری
با (طریقت) انجمن بانی خوشست
انجـمن باشـد : مـرا پیغــمبری

ای که می پرسی نشان عشق چیست
عشق چیزی جز ظهور مهر نیست

عشق یعنی مشکلی راحت کنی
دردی از در مانده ای درمان کنی

در بین این همه ی غوغا و شر
عشق یعنی کاهش رنج بشر

عشق یعنی گل بجای خار باش
پل بجای این همه ی دیوار باش

عشق یعنی تشنه ای خود نیز اگر
واگذاری آب را، بر تشنه تر

عشق یعنی دشت گلکاری شده
در کویری چشمه ای جاری شده

عشق یعنی ترش را شیرین کنی
عشق یعنی نیش را نوشین کنی

هر کجا عشق آید و ساکن شود
هر چه نا ممکن بود ؛ ممکن شود

برو ای نامه بدآن‌ سوی که خُلدستان است

خیمه زن بر سر آن کوی که خُلدستان است

به‌ سراپرده‌ی آن کــوی اگر راهـت بود

بَرفِکن پرده از آن روی که خُلدستان است

تا ببینی دل شوریده‌ی خلقی در بند

بگشا تابی از آن موی که خُلدستان است

در بهاران که عروسانِ چمن جلوه کنند

بشنو از برگ گُل آن بوی که خُلدستان است

همدم صبح به مرغانِ سحرخوان برسان

نکهت آن گُلِ خودروی که خُلدستان است

حال آن سروِ خرامان که ز من آزاد است

با منِ خسته چنان گوی که خُلدستان است

ساقیا! جامه‌ی جانِ منِ دُردی‌کش را

به نَمِ جام چنان شوی که خُلدستان است

چه توان کرد که بیرون ز جفا کاری نیست

خوی آن دلبر بدخوی که خُلدستان است

آه...! اگر داد دل خسته(طر‌یقت ) ندهد

آن دلازارِ جفاجوی که خُلدستان است

۩۩۩ ☫/ برآستان جانان/ سعدی ☫ ۩۩۩

شورش بلبلان سحر باشد
خفته از صبح بی‌خبر باشد
تیرباران عشق خوبان را
دل شوریدگان سپر باشد
عاشقان کشتگان معشوقند
هر که زندست در خطر باشد
همه عالم جمال طلعت اوست
تا که را چشم این نظر باشد
کس ندانم که دل بدو ندهد
مگر آن کس که بی بصر باشد
آدمی را که خارکی در پای
نرود طرفه جانور باشد
گو ترش روی باش و تلخ سخن
زهر شیرین لبان شکر باشد
عاقلان از بلا بپرهیزند
مذهب عاشقان دگر باشد
پای رفتن نماند سعدی را
مرغ عاشق بریده پر باشد

اردی بعشق می دهد از آبروی عشق

می پیچــد از ســرِ هر پیـــچ بـوی عشق

حس می کنی و نفـس می‌کشی رفیـق

عطری که می‌وزد امشب ز کوی عشق؟

بــس کـن نشستن و بیــــرون بیـا کمــی

وقتش رسیـده بیایــی به ســـوی عشق

هــر شب به اشـک، وضــو گَر گــرفته ای

یــک شب نمــاز بخوان با وضـــوی عشق

بلبـــل ببیــــن، که با شــــور و اشتیـــاق

مــی پـــرســـد از همه راز مگـوی عشق

اردیبهشــــت اگــر عــاشـــق‌ ات نـکــــرد

آواره باش تـو در جــست و جــوی عشق

بگـــــذار ماجرای (طریقت) درین بهار

حســـرت شــــود بـه دلــت آرزوی عشق

ادامه نوشته

خلدستان (پیشواز : ده اردیبهشت )محفل انجمنِ غزل

۩۩۩ ☫ برآستان جانان«زاد روز» (غزل )طریقت ☫ ۩۩۩

تقویم روز ۲۰ اردیبهشت

میان شعــله درگیرم، ولیکن گُر نمی گیرم

مثالِ شمع میمیرم ، ولیکن گُر نمی گیرم

مرا اُردی بعش آورد در محفل(طریقت) را
زبان آتشین دارم ، ولیکن گُر نمی‌گیرم ...

۩۩۩ ☫ پیشواز اردیبهشت ☫ ۩۩۩

اُردیبهشت آمد و...
اُردیبهشت آمد و فــصل بـــهــار شد اُردیبــهشت آمدو لیل ونـــهارشد
این روزگار لیل و نهارست وجوی آب چون جوی آب آمدوشد بیشمارشد
اُردیبهشت آمد و شـادی به کوهسار شادی برای هموطنان برقرارشد
اُردیبهشت آمدو آغـازکـوشش است اُردیبهشت آمدوقمری هزارشد

اُردیبهشت آمدوظلمت زهم گسست ازنـــورمعـرفت به بقا اعتبارشد
اُردیبهشت آمدوگـُلهای ســرنگــــون درانتظار قمری دیوانه زارشد
گلــزاربود کـــوه گلستان این دیــــار تا گُلعذار شاهد نقش نگارشد
اُردیبهشت آمدوآهی زسینه جست از زمزم زلال، چنین شاهکارشد
بَه بَه که شاهــکارنگارم در این دیار ازبهــترین خلایق پــروردگارشد
این افتخاربس، که درموسم شباب در اعتبار و کسـوتم آموزگارشد
اُردیبهشت آمدو (اَحلی مِن عسل)

در مسلک«طریقت»ما ماندگارشد

اُردیبهشت آمدو

عرصه معرفت،وبزرگ «راه پاک» را به معلمان عزیزم درود می فرستم.

اُردیبهشت از راه می رسد و درس پس می دهم هنوز...

«راه پاک»

در سـر آغاز سخن اندیشه ی پروردگار

بعـد حق باشد بلند آوازه ی آموزگار

راه گستر گشته اند پیغمبران در راه پا ک

شیوه پیغمبران شـد برترین والاتبـار

پرده ی ظلمت بر افتد جهل اندر منجلاب

بلبل دستانـرا این شاخسار آن شاخسار

همت آموزگاران در فرو پاشی جهـل

چشمه ی آب زلا ل و نهرها ی کوهسار

روشن از علم ومعّلم چلچـراغ انجمن

شد منوّر اختر والا تبـار روزگار

شدفروزان آسمان و روشنی بخش زمین

جملگی درباغ دانش بی قرار و بی شمـار

شد بلنـد آواز بلبل با قنـاری در نوا

می دهم دست ارادت راه پاکان آشکار

دوستانم دانش آموزند دارای کمـال

دشمن جهلند مردان خدا بی اختیار

نور پاک خورشیـد افلاک آفـرید

چشمه سـارو لاله زار خوانسـار

بر همه بادا مبـارک راه پاک

راه پا کان می کنـد پاک انتشـا ر

چون "طریقت" می رود امیـد وار

می سـراید در ثنـایت جان نثار

خــُلدستان طریقت ( صفحه 80-81 )۩ محمد مهدی طریقت ۩

ادامه مطلب <<<<

#خــُلدستان طریقت(زاد روز دهِ اُردیبهشت) #محمد مهدی #طریقت

این چنان زیرو زبر عالم نمیماند مدام
می نشاند چرخ هرکس را به جای خویشتن

صائب تبریزی .

سازمان انرژی اتمی ایران و آژانس بین‌المللی انرژی اتمی برای حل مسائل باقی مانده بر روی بیانیه مشترک به توافق رسیدند. در این بیانیه یک جدول زمانبندی تعیین شده است.بنابر این بیانیه‌، ایران موظف است حداکثر تا ۲۹ اسفند ۱۴۰۰ (۲۰ مارس ۲۰۲۲) توضیحات خود درباره پرسش‌های آژانس را ارائه دهد. این پرسش‌ها از جمله شامل موضوعات مربوط به سه مکانی است که ایران پیشتر به آنها نپرداخته است.بر همین اساس، آژانس بین‌المللی انرژی اتمی نیز دو هفته فرصت دارد تا پس از دریافت این اطلاعات، آنها را مرور کرده و سوالات خود را مطرح‌ کند.آژانس پیشتر هم از ایران خواسته بود درباره وجود ذرات اوارنیوم در سه محل اعلام نشده،در بند سوم بیانیه مشترکت ایران و آژانس بر سر نشست حضوری بعدی در تهران نیز توافق شده است: "ظرف یک هفته پس از ارائه اطلاعات به سازمان انرژی اتمی ایران توسط آژانس در خصوص هر سئوال دیگر در مورد این اطلاعات، آژانس و سازمان برای بررسی سوالات در تهران تشکیل جلسه خواهند داد. برای هر مکان جلسات جداگانه ای برگزار خواهد شد".

جشنواره موسیقی

۩۩۩ ☫ مثنوی (طریقت) حکایت / روایت ☫ ۩۩۩

شب چو در بستم و مست از مِیِ نابش کردم

ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم

دیدی آن تُرکِ خَتا دشمن جان بود مرا

گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم

منزلِ مردمِ بیگانه چو شد خانهٔ چشم

آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم

شرحِ داغِ دلِ پروانه چو گفتم با شمع

آتشی در دلش افکندم و آبش کردم

غرقِ خون بود و نمی‌مرد ز حسرت فرهاد

خواندم افسانهٔ شیرین و به خوابش کردم

دل که خونابهٔ غم بود و جگرگوشهٔ درد

بر سر آتشِ جورِ تو کبابش کردم

زندگی کردن من مردن تدریجی بود

آنچه جان کَنْد تنم، عمر حسابش کردم

خــُلدستان طریقت(حکایت :شعر )۩محمد مهدی طریقت

<<خطبه دوم


ادامه نوشته

آری ز "خلدستانِ" من ، خار وُ گل نوخیز را=> نوبت به نوبت بشنوم :توحید شرک‌آمیز را

۩۩۩ ☫ مطلع (خلدستان طریقت ):نوبت به نوبت عشق)انجمن ادبی (توحید شرک آمیز ) ☫ ۩۩۩

۩۩۩ ☫خــُاــدستان طریقت ☫۩۩۩

آری زِ خلدستانِ من ، خار وُ گُل نو خیز را

نوبت به نوبت بشنوم : توحید شرک آمیز را

💎 واقعه گاو والا مقام ؛یا گاوصاحب الزمان........!!!

سال 1265 هجري قمری، قصابی در ميدان صاحب‌الامر تبریز مي خواست گاوی را ذبح کند !
گاو از زير دست وی فرار کرد و به دهلیز مسجد صاحب الزمان گريخت ! قصاب ريسمانی برد و در گردن گاو انداخت تا بيرون بکشد ؛ گاو زوری فراوان زد ، قصاب به زمين خورد و درجا قالب تهی کرد !
در اين وقت بانگ صلوات مردم بلند شد و اين امر معجزه‌ای عظیم تلقی شد !
پس از آن چنان که افتد و دانی !!!
بازار تا يک ماه چراغانی گرديد !
تبريز شهر صاحب‌الزمان به ‌شمار آمد و مردم خود را از پرداخت ماليات و توجه به حُکمِ حاکم معاف دانستند !

💎 گاو را به منزل مجتهد جامع‌الشّرايط وقت، آقا ميرفتّاح بردند و ترمه‌ای رويش کشيدند !!
مردم دسته دسته با نذر و نياز به زيارت آن رفته و به شرف ِ سُم بوسی‌اش نائل آمدند و ترمه‌ی آن حيوان به تبرّک همی ربودند ؛ در عرض يک ماه مويی از گاو به جا نماند و همه به تبرّک رفت !
لسان‌المُلک سپهر، درباره‌ی اين بخش ماجرا می‌نويسد :
ميرفتّاح مجتهد تبريزی عامل اصلی فتنه‌ی تبريز و غوغای عامه بود و شورش به ظاهر مذهبی که در بوسيدن سُم گاوِ مقدس بر ديگران پيشی گرفته بود ؛ عوام مردم را واداشت تا در شهرهای آذربايجان بر سر کوچه و بازار از معجزات حضرت گاو داستان ها بسازند و نعره زنند که شهر تبريز مقدس و از ماليات ديوان و حاکم معاف است !

💎 حتئ چهره‌ی گاو را نقاشان زبر دست ترسيم کردند و به زائرين بُقعه مبارکه فروختند و مردم نادان در خانه‌های خود شمائل گاو صاحب الزمان را آویختند !!!!
متوليان حضرت ِ گاو از سر نادانی به جای کاه و يونجه، به او نقل و نبات دادند و بعد از چندی گاو مقدس بيمار شد و مُرد.......!!
مردم با حُزن و اندوه فراوان در حالي که بر سينه خود می‌کوفتند ،تشييع جنازه مفصّلی از آن «بزرگ مقام» کردند و در مکانی به خاک سپردند که هنوز به آرامگاه گاو صاحب الزمان برای اهل منبر معروف است..........
کور و لَنگ، غرفه‌ها و شاه ‌نشين‌های مسجد را پر کرده بودند هر روز معجزه‌ و آوازی تازه بر سر زبان‌ها افتاد بزرگان پرده و فرش و ظرف به مسجد می‌فرستادند !

💎 کنسول انگليس هم چهل‌چراغ فرستاد که هم‌ اکنون زير گنبد مسجد آويزان است.........
حاج ميرزا باقر امام جمعه تبريز که با کنسولگری انگليس رابطه مستقيم داشت، فتوا داد که هرکس درجوار آن مسجد به ‌خصوص باده بنوشد يا قمار کند واجب القتل خواهد بود و چون رسماً شهر تبريز محل ظهور «امام زمان» اعلام شده بود، پس بنا به روايات و احاديث معتبر، مردم از پرداخت ماليات به دولت و اجرای قوانين وضع شده‌ی حکومتی معاف بودند !

بالاخره اميرکبير نيرويی از پایتخت فرستاد که حاج‌ ميرزا باقر امام جمعه و ميرزا علی‌ شيخ‌الاسلام و پسرش ميرزا ابولقاسم که هر سه از مُلايان با نفوذ بودند، دستگير و تبعيد کنند و با وجود مقاومت آن ها و حمايت عوام اين مقصود حاصل و غائله ختم شد‌ !
چون روشن شد که اين فتنه‌ها نتيجه‌‌ی تحريک و دخالت مستقيم استيونس، کنسول انگليس در تبريز بوده ؛ اميرکبير نامه‌ای به سفارت انگليس در تهران مي فرستد که بخشی از آن چُنين است :
بعد از اين که مردم اجامر و اوباش ِ تبريز به جهت شرارت‌های خودشان در امور مملکتی و اتلاف ماليات ديوانی از برای خود مآمن و بستی قرار گذاشته و خودسری‌ها کنند؛ عاليجاه مشاراليه به جهت تقويت آن ها و استحکام خيالاتشان چهل ‌چراغی به مسجد صاحب‌الزمان فرستاد و بر آنجا توقف کرده، زياده از حد باعث جرأت عوام و اشرار گشته و پای جسارت را بيشتر گذاشته‌اند تا از اين خيالات خدا داند چه حادثات بروز و ظهور کند !

📌برگرفته از کتاب ؛ امیر کبیر و ایران (صفحه۷۲۹) دکتر فریدون آدمیت- نشر خوارزمی

در انجمن نشسته یکی سمت خانه ها

خط می کشد به دفتر خود با بهانه ها

خُمخانه ها هماره پُر از میگسار بود

موسیقی و غزل ، چمن وُ آب وُ دانه ها

خوش ، خوش طراوتِ صنم وُ چنگ نو بهار

بَه بَه صلابت غزل وُ اهالی جوانه‌ ها

حالا برو به خاطر آسوده در دلم ...

تا بازگشت جای کسی نیست لانه ها

پاییز سهم حنجره‌ی من تو سعی کن

سرشار از بهار بماند ترانه ها

من یک مترسکم که به دوشم ... خدا کند

خوشبختی هما بنشیند به شانه ها

بگذار در خشونت مردانه حل شود

رفتار ِ زندگانــــی این دخترانه‌ها

من می‌روم صدا بشوم ، زندگی کنم

در بیت‌بیت هر غزل عاشقانه‌ ها

نوبت به نوبت بشنوم :توحید شرک‌آمیز را
آمد صنم : یک سو نهم شرع خلاف‌انگیز را

ذکر شب وُ ورد سحر نِی حال بَخشد نِی اَثر
آخر به زُناری دهم تسبیح دست‌آویز را

ترک شراب ِ عاشقی بیمار کرده‌ست ای طبیب
صحّت نمی یابم دِگر ، تا نشکنم پرهیز را

خاکی غبار آمیخته : شعری چنین انگیخته
آبی به مژگان می‌زنم نظمِ غبارانگیز را

نی عشق افزاید یقین نی مهر زیبد بیش ازین
کی مانده ظرف قطره‌ای پیمانه‌ی لبریز را

پیوسته ابرو تیز شد همواره مژگان خیز شد
تا کی غزل با دل کند این دشنه‌های تیز را

سِیری (طریقت) زین چمن چشمک بزن بر هموطن
آری ز "خلدستانِ" من ، خار وُ گل نوخیز را

۩خــُلدستان طریقت( جدید )۩

ادامه مطلب

ادامه نوشته

خلدستان :صبوری پیشه کن اینک (طریقت )اشعار +معلم

۩۩۩ ☫ شعر (طریقت)از صف دربار چیستم ☫۩۩۩

اشعــارِ غــزل دارم، یک باغ چو پــروانه
از عطر مِیِ گلشن ، گردیده چو میخانه
کو صومعه و زاهــد، کو دیر و کلیسا را
از عشق گُل و گلشن اینچا شده گُلخانه
گیسوی پریشانت، شور و هیجان دارد
دیدار میّـــسر شد ، دیوانه چـــو دیوانه
خندیدن وُ رقصیدن جام جم کیخسرو
چون خسروِ شیرینی ، از بهر تو دُرّ دانه
آن‌یار سراپا مست، آمد بَـر من بنشست
دارم زِ زلیخا پَـــند ، بی‌ساغر وُ پیمانه
تنها تو در این دنیا، در دیده وُ دل پیدا
ایــکاش نگردم من، در نـزد تو چو بیگانه
یک لحظه دگر ایگل، در نزد (طریقت) شو
کو کو... نپرد اینجا ، ای قمری بی لانه

۩۩☫ مثنوی/صبوری پیشه کن اینک (طریقت )اشعار ۩۩

۩۩۩☫اشعار (طریقت)هم ، : شعر تر ما باب کرد : زبانی نو ۩۩۩



از شعر وُ سرود من دربارهء سودایی

وقتیکه عطش خیزد ازسینهءدریایی

تاریخِ پُرازعشقت صد فتنهء خون دیده

ای ماه خراسانی!خورشید بخارایی!

خط لب تو از مصر،خالش زِکجا؟از هند

" ای روی دلآرایت روشنگر زیبایی "

اشعارِ(طریقت) هم ،هردَم به زبانی نو

در گوش تو می پیچد مثلِ شب وُ لالایی

۩۩۩ ☫خــُاــدستان طریقت ☫۩۩۩

بلبلانِ شیدا هو لااله‌الاهو

لاله‌ی فرح‌زا هو لااله‌الاهو

شاخهٔ شاخه ی نو روز با طراوت تازه

شاخ وُ برگ گویاهو لااله‌الاهو

زیر و بم در این عالم، قطره قطره خشکی یَم

چکه چکه دریا هو لااله‌الاهو

قمریانِ طوطی وَش، صلصل وُ همایِ غش

نغمه‌خوان وُ یلدا هو لااله‌الاهو

باجماد وُ با حیوان، با نبات وُ باانسان

ذکرشان ز مولی هو لااله‌الاهو

عارفِ جهانِ حق ناظرست برعالم

شد رها ز سودا هو لااله‌الاهو

هر چه در نهان باشد ظاهرِ جهان باشد

شعرِ رو به بالا هو لااله‌الاهو

می‌شود روان روشن از تجلیِ جانان

روح وُ جان توانا هو لااله‌الاهو

سالکِ (طریقت ) شد شاعرِ خدابین جو

____________________________________

۩۩۩ ☫خــُاــدستان طریقت ☫۩۩۩

میوهء ممنوعه چیدن را که حوّا باب کرد
آدم وُ حوا ، به اخراج از کجا را باب کرد

وانگهی قابیل با بیل ازعقب هابیل زد
حمله ء با یک بیل را در کل دنیا باب کرد

نوح نهصد سال کشتی ساخت آن هم درکویر
کار دور از عقل را نامرد دانا باب کرد

بارداری بی دخول جنس نر را در جهان
حضرت مریم به لطف حق تعالی باب کرد

با شروع این پدید:مرد از پی زن می دوید
از پی مردان دویدن را زلیخا باب کرد

یازده تا بچه جز یوسف فقط یعقوب زاد
صنعت انبوه سازی را فُرادا باب کرد

رد شدن از نیل بی لنج وُ بلم معنی نداشت
معجزه : از نیل را با چوب، موسا باب کرد

حرفه ی آتش نشانی را هزاران سال پیش
از لج نمرود ابراهیم گرما را به سرما باب کرد

گوسفندی را به قربانگاه اسماعیل بُرد
مبحث ایثار را در حد اعلا باب کرد

بس که کل کل کرد با موری، سلیمان نبی
بحث ایثار وشهادت را میان جانورها باب کرد

بردن سگ در مکان خواب را از آن قدیم
عضوی از اصحاب کهف از بهر تقوا باب کرد

کفش زنها قرنها از گالش وُ از گیوه بود
کفش های شیشه ای را سیندرلا باب کرد

می سرودم من اَزل را تا اَبد کردم مُرور
مصرع �واگویه هـا�یت را تمنّــا باب کرد

پیش از این شعر(طریقت)با ردیفِ باب را
این شعار خاص را شعر تر ما باب کرد
کدخدائی خانه بر دوشند، لا حولَ وَلآ
دائماً در فکر آغوشند، لا حولَ وَلآ

دودِ شمعِ ، انجمن بالانشیند در سمآ
در عزایِ خود سیه‌ پوشند، لا حولَ وَلآ

تا پیام از گوهرِ افسر به دیوانی رسید
پای تا سَر در صفِ گوشند، لا حولَ وَلآ

سایبانِ سایۀ کمرنگِ خود گُم کرده‌ اند
خاطراتِ خود فراموشند، لا حولَ وَلآ

مرغِ آتش‌ بالِ پَر افشانده بر خاکسرند
خشمِ آتشگاهِ خاموشند،لا حولَ وَلآ

داغ هرجا گُل کند باغِ شقایق می‌ شوند
بر سَرِ هر داغ می‌ جوشند، لا حولَ وَلآ

دشت وُصحرا گشت آبادانِ مردانِ شهید
نایِ چوپانان، در یوشند، لا حولَ وَلآ

زان مِیِ باقی که ساقی ریخت در پیمانشان
طاقت از دِل شد، زِ سَر هوشند، لا حولَ وَلآ

گاه یوسف می شود ،بخشیِ شعرِ کوهسار
گاه افسرزاده چاووشند، لا حولَ وَلآ

خانِ خُلدستان :(طریقت)خانِ اسکندر شده
خانی از خونِ سیاووشند، لا حولَ وَلآ

ضد عفونی کردن جسد یک قربانی ویروس ابولا در جمهوری دموکراتیک کنگو/ رویترز

پذیرایی با چای و قهوه از معترضان "جلیقه زرد" در فرانسه
پذیرایی با چای و قهوه از معترضان
گردهمایی هفتادمین سالگرد تصویب اعلامیه جهانی حقوق بشر(روز جهانی حقوق بشر) در شهر میلان ایتالیا/EPA
گردهمایی هفتادمین سالگرد تصویب اعلامیه جهانی حقوق بشر(روز جهانی حقوق بشر) در شهر میلان ایتالیا/EPA



ادامه نوشته

سبک شعر=سبک مار (طریقت )خوش آمدید... ۱۴۰۴ شعر  سیب شود رویتان سرخ وسپیدوقشنگ+ سبک شعر

۩☫ سبک شعر=سبک مار (طریقت )خوش آمدید... ۱۴۰۴ شعر ۩۩۩ ۱۳۴۴

سیب شود رویتان سرخ وسپیدوقشنگ

سبز شود جا نتان سـبزوبلند وکمند

دورجهان کا متان از کـَرم کردگار

سکه شـود کارتان از یـَد پروردگار

سایه ی عمرت بلندگردش این روزگار

طبع بلندت بلند همچو بهاران بهار

پُـر زحلاوت شود چون سمنو زند گی

عرق سعادت شود شیوه ی این بندگی

شیوه ی این بندگی گوهر تابندگی

گوهر تابندگی مظــهر فرخندگی

عید که آمد رود عید دگر زنده باد

گوهر رخسارتان خُرم و پاینده باد

ادامه نوشته

برآستان جانان(طنز) ورژن جدید / غم مخور(اسپند 1403)

۩۩☫برآستان جانان(طنز) ورژن جدید / غم مخور ☫۩۩

قصه های طنز

یک روز به اتفاق صحرا من و تو

از شهر برون شویم تنها من و تو

دانی که من و تو کی به هم خوش باشیم؟

آن وقت که کس نباشد الا من و تو

\***

بر لب آمد گر ز بى‏ پولى تو را جان، غم مخور
يا تو را در زندگانى نيست سامان، غم مخور

گر چه آزادند دزد و رانت‏خوار و مختلس
در عوض روزنامه‏ چى باشد به زندان، غم ‏مخور
قيمت گور و كفن هرچند بالا مى ‏رود
در مقابل، نرخ انسان هست ارزان غم مخور
اى كه دارى مدرك ليسانس و خدمت كرده ‏اى
عرضه كن سيگار در كنج خيابان، غم مخور

گرچه دانشگاه آزاد از تو ميليون ‏ها گرفت
ليك يك شاهى نيرزد مدرك آن، غم مخور
چون جرايد جمله تعطيل موقّت ! مى ‏شوند
چيزهاى ديگرى آيد به ميدان، غم مخور
نوبت فرزندسالارى رسيد، اى زن ‏ذليل
سلطنت را نيست درين خانه سلطان،غم مخور
روزگارى در كوير و غيره سدها ساختند
گر به جاهاى دگر باريد باران، غم مخور
مصلحت را مى ‏دهد تشخيص، از ما بهتران

صحبت از مجلس نكن، بهر وكيلان غم مخور
گر (طریقت) ناگهان ترمز بريد و تند رفت
چون از اوّل كنده بود از جاى، فرمان، غم مخور
«شاعر»! اينجا تا به قبرستان دو فرسنگ است، ولي
«هيچ راهى نيست كان را نيست پايان، غم مخور»

۩#خــُلدستان طریقت (طنز+غم مخورجدید )۩#محمد مهدی #طریقت

ابوالحسن ابتهاج که بود و چرا بازداشت شد؟ - ایسنا

۶ اسفند سال ۱۳۷۷ شمسی «ابوالحسن ابتهاج» مدیر «سازمان برنامه» در دوره پهلوی درگذشت و خاطراتش را باقی گذاشت که در آن پُر از مطالب جالب است.، ابتهاج از سال ۱۳۳۳ شمسی مدیر سازمان برنامه ایران شد و ۴ سال بیشتر دوام نیاورد؛ رفت که رفت! تاریخ چنین روایت می‌کند که وی معتقد به برنامه‌ریزی کلان برای اداره کشور بود که البته معلوم است نه دولت پهلوی، نه سیاست‌مداران آن روزگار و نه حتی شاه پهلوی و درباریان نمی‌توانستند با این موضوع کنار بیایند. ابتهاج که زبان تند و تیزی هم داشت تقریبا همیشه با همه و حتی شخص شاه پهلوی درگیر بود و حتی یک‌بار هم به یک اتهامی فرستادندش دادگاه که حالش جا بیاید! با همه این مشکلات وی «برنامه عمرانی دوم» را برای اجرا در سال‌های ۱۳۳۴ تا ۱۳۴۱ تدوین کرد که برنامه‌ای مبتنی بر تأمین زیرساخت‌های اساسی در ایران بود و تا نیمه برنامه هم بر اجرایش نظارت کرد. وی در سال‌های خدمتش به مردی جدی و صریح معروف شده بود که زیرآبش را هم زیاد می‌زدند همه‌جا. این‌وسط یک دعوای همیشگی هم با پهلوی دوم داشت بر سر این‌که چرا بودجه نظامی این قدر زیاد است و هر سال زیادتر هم می‌شود. همین هم موجب شد پهلوی دوم پشتش را در مقابل بدخواهانش خالی کند و از کار مرخص شود!

https://s9.picofile.com/file/8292659050/a1080.gifhttps://s9.picofile.com/file/8292659050/a1080.gif ۩خــُلدستان طریقت

خطبه اول )۩محمد مهدی طریقت

<<خطبه دوم

ادامه نوشته

خلدستان : (طریقت ) م بتاز  آنکه خطا نمی کنی

۩۩☫ شعر(طریقت ) م بتا زانکه خطا نمی کنی ۩۩

سنـگ دلا چــرا دگــر جــور و جــفــا نـمــی‌کـنی
جـــور و جــفــا بکـن اگـر ،مـهـر و وفـا نـمــی‌کـنی

زخـــم دگـــر بــزن بــدل مــرهــم اگر نـمــی‌نـهی
درد دگـــر بــده اگـــر خــســتـــه دوا نـمــی‌کـنی

عهد هر آنچه می‌کنی وعده به هر که می‌دهی
عـهـــد ز یــاد مــی‌بــری وعــده وفـــا نـمـی‌کـنی

تیــر غـمــم زدی بـجــان تـا کـه بـخــون نشـانیــم
شعرِ(طریقـت)م بـتـا ، زانـکه خطـا نمی‌کنی ،

سنـگ دلا چــرا دگــر جــور و جــفــا نـمــی‌کـنی
جـــور و جــفــا بکـن اگـر ،مـهـر و وفـا نـمــی‌کـنی

شعر:سوزان است نظم پارسی
هرکه خواهان است نظم پارسی
دل اگر تاریک ، روشن کوه نور
سَجع مُرغان است نظم پارسی
نامه هُدهُد فرآوان خوانده ای
از سلیمان است نظم پارسی
فرش و عرش وُانجمن برتافته
دل شبستان است نظم پارسی
دُرّ پنهان است شعر فارسی
راز پنهان است نظم پارسی
زلف بر باد مده ، گیسو پریش
دل پریشان است نظم پارسی
ای لبانت زندگی بخش جهان
مردن آسان است نظم پارسی
در(طریقت) شعر! غوغا می کند
مِهر مهمان است نظم پارسی

حافظیه

آهسته شب ها بی کسی پیوسته آغوشم کند
آوارگــی، دیوانگـــی همسـایـه بر دوشــم، کند

از ماجرای دوستی : صدها هزاران داستان
در هر هزار وُ یک شبی القصه در گوشم کند

آید زِ آن آغوشِ دور آن عطر پیراهن فروش
آن عطر پیراهن سروش هردَم سیه پوشم کند

هردم سیه پوشم ولی! از عشق مدهوشم، ولی
از دست نسرین ماه وَش چون سرکه در جوشم کند

خواهی جوابم را بده، خواهی جوابم را مده
من یک تماس خسته ام ترسم فراموشم کند!

از این که نسرین وَش توئی از غصه فرهادم هنوز
حافظ (طریقت) روز وُشب سعدیِ مغشوشم کند

***

شب چو در بستم و مست از مِیِ نابش کردم

ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم

دیدی آن تُرکِ خَتا دشمن جان بود مرا

گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم

منزلِ مردمِ بیگانه چو شد خانهٔ چشم

آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم

شرحِ داغِ دلِ پروانه چو گفتم با شمع

آتشی در دلش افکندم و آبش کردم

غرقِ خون بود و نمی‌مرد ز حسرت فرهاد

خواندم افسانهٔ شیرین و به خوابش کردم

دل که خونابهٔ غم بود و جگرگوشهٔ درد

بر سر آتشِ جورِ تو کبابش کردم

زندگی کردن من مردن تدریجی بود

آنچه جان کَنْد تنم، عمر حسابش کردم

خــُلدستان طریقت(حکایت :شعر )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

غزاله شعر(طریقت )فدای چشمانت

۩۩۩ ☫ شعر(طریقت )فدای چشمانت غزاله ☫ ۩۩۩

دوباره شعر مرا عاشقانه میخوانی
هجای درد دلی با ترانه میخوانی

سکوت نیمه شبی مانده از طلوع سحر
اَنــار بغض مرا دانه دانه میخوانی

به یُـمن نافله هایی که بی اجابت ماند
دعای مختصری بی بهانه میخوانی

چه قصه ها که گذشت و مرا نفهمیدی
چه نغمه ها که بیاد زمانه میخوانی

تو کوچه های پر از خاطرات لبریزی
غزاله شعر مرا روی شاخه میخوانی

اگر چه ساده گرفتی همیشه شعرم را
دوباره با نفسی شاعرانه میخوانی

غزاله شعرِ(طریقت) فدای چشمانت
تو ماهـتـاب منی ماهرانه میخوانی

۩۩۩ آهنگ دلبرآید ( دوبیتی ۩۩۩

عکس عاشقانه
آهنگ دلبر آید

با رِنِگِ وُ عنبرآید

عاشق شو ار نه روزی

کار جهان سر آید

۩۩۩ ☫ اشعار/غزل شعر(طریقت) به وجودش روشن ☫ ۩۩۩

هنر شعر به از هر هنری می اَرزد
مطلب شعر به از هر اثری می‌اَرزد

شعر می ورزم و در عالم جان مسرورم
این سرودیست که بربال و پری می‌اَرزد

داغِ شعر ست نشان دل صد پارۀ من
حاصل داغ دلم چشم تری می‌اَرزد

آبیاری کنم این باغ دلِ نخلِ امید
شاخ امیدِ وفا را ثمری می‌ اَرزد

یک نفس خاطرم آسوده نباشد همه عمر
همهء عمر به گنج وُ گهری می‌اَرزد

شاعر خسته به دل شعلۀ سوزان دارد
در سراپای وجودش شرری می اَرزد

غزلِ شعرِ (طریقت) به وجودش روشن
هنر شعر به صاحبنظری می‌اَرزد

۩خــُلدستان طریقت(بدیع=نو،تازه )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

پناهم بده زیر بالِ  نبوت طریقت(ص)/به حق محمد به آل امامت حقیقت(ص)

۩۩۩ ☫ماده آهوی(طریقت) شده سرمست(مبعث) شور افکن : میزبان(نور: افکن ☫۩۩۩

**
آفتاب آمد دلیل آفتاب
مبعثِ خاتم شد، از وی رو متاب

مبعث از سایه نشانی می‌دهد
حضرتش از نور جانی می‌دهد

سایه، خواب آرد تو را همچون نَبی
چون برآید شمس، اِنشَقّ الغَنی

خود غریبی در جهان گویا حجاز
شمس جان باقی‌است جویا مجاز

آن نبی : خارج اگر چه هست فرد
کی‌توان هم مثل او تصویر کرد

حضرتِ جان خارج آمد شد اَمیر
نبودش در ذهن ما هرگز نظیر ...

**

تو بیا ‌ گل،بنما در دل من شور افکن
حالِ مهمانی وُ احوال مرا نور افکن
جرعه‌ای از میِّ لعلت برسان بر لب شعر

بهر یک جرعه مرا، شاعری اَنگور افکن
بنشین در بر من، یا که دلم را مشکن
خانهٔ قلب مرا چون شب پُر نور افکن
من که مشتاق تو ام، گاه برو، زود بیا
صورت زرد مرا، شادی مامور افکن
ساک اگر ساک تو وُ خامه اگرخامهء من
دفترت ناز کن وُ کندویِٔ زنبور افکن
جنگل زلف پریشان به عقب شانه مزن
همچو معشوقوَشان گیسو مستور افکن
ماده آهویِ(طریقت)شده سرمستِ خُتن
میزبانی تو مرا، قصه ی محصور افکن
***

زِ مبعث :مسلمانی‌ام حد ندارد
سفارت دگر : رفت و آمد ندارد

ازین پس ، سکوت مرا زیر و بم نیست
جهان را،سپس حاصلی جز عدم نیست

حزینم که نای تبسم ندارم
شهیرم، مِیِ تازه در خُم ندارم

صدا کن مرا ای جمالِ بهشتی
لب وُ خنده وُ خط وُ خالِ سرشتی

صدا کن مرا، ای صدای تو منصور
صداکن تو منظور :، نوراُ علی نور

صدا کن مرا تا نکو نامِ : نام تو باشم
گرفتارِ: اِقرء : به جام تو باشم

به یک جلوه غرق صفا مروء باشد
پر از ذکر "یا مصطفی" حمزء باشد

پناهم بده زیر بالِ نبوت طریقت(ص)
به حق محمد به آل امامت حقیقت(ص)

شب‌بخیر، زیباترین مهتابِ شب‌ بیدارِ جان

شب‌ بخیر ، شیرینیِ این‌ دل گُلِ زیبای جان

شب بخیر ، نیـلوفـرِ مردابیِ فـردای عشق

شب بخیر ای آتـشِ افتـاده در دنیای جان

شب بخیر ای‌نازنین افتـاده یـادت در دلم

شب‌بخیر روشن‌ترین‌مهتاب‌در شبهای‌ جان

شب‌بخیرباران‌ِ یادت‌کرده‌ دل‌را‌ مستِ ‌خود

شب‌بخیر‌غرق‌ِنگاهت‌کرده‌این‌چشمانِ جان

شب بخیر غـارتگرِ جانـم‌، کـه حالا نیستی

شب‌بخیر ای‌جسمِ تو لیلی‌ترین لیلای جان...

لب چو گردد خالی از عقد سخن، خمیازه ای است
چون نباشد گوهر دندان، دهن خمیازه ای است

جای عنبر را کف بی مغز نتواند گرفت
شام غربت دیده را صبح وطن خمیازه ای است

هاله را جز دست و دامان تهی از ماه نیست
قسمت آغوش ما زان سیمتن خمیازه ای است

گر به ظاهر دامن از دست زلیخا می کشد
ماه کنعان را شکاف پیرهن خمیازه ای است

از دهان تیشه هر زخمی که دارد بیستون
از خمار سنگداغ کوهکن خمیازه ای است

می شود ظاهر خمار زندگانی در لباس
مرده را چاک گریبان کفن خمیازه ای است

در هوای قد رعنایش ز طوق فاخته
پای تا سر، سرو موزون چمن خمیازه ای است

مغتنم دان عهد خوبی را که در دوران خط
خال، داغ حسرت و چاه ذقن خمیازه ای است

بی خطش شبنم به روی سبزه اشک حسرتی است
بی لب میگون او گل در چمن خمیازه ای است

چون کمال از قامت همچون خدنگ دلبران
با کمال محرمیت رزق من خمیازه ای است

پیش عارف بی نگاه عبرت و بی حرف حق
رخنه آفت بود چشم و دهن خمیازه ای است

دل دو نیم است از خمار نکته سنجان نظم را
در میان هر دو مصراع از سخن خمیازه ای است

صائب از کوتاه دستی روزی ما چون لگن
از قد رعنای شمع انجمن خمیازه ای است

niniweblog.com

الا یا ایها الساقی! ز می پُر ساز جامم را
که از جانم فرو ریزد، هوای ننگ و نامم را

از آن می ریز در جامم که جانم را فنا سازد
برون سازد ز هستی، هسته نیرنگ و دامم را

از آن می ده که جانم را ز قید خود رها سازد
به خود گیرد زمامم را، فرو ریزد مقامم را

از آن می ده که در خلوتگه رندان جاویدان
به هم کوبد رکوعم را، به هم ریزد قیامم را

نبودی در حریمِ قدسِ مَه رویان خُمخانه
که از هر روزنی آیم، بگیرد این لجامم را

روم در محفل پیران از خود بی‏خبر، شاید
برون سازند از جانم، تمامِ بزم خامم را

تو ای پیک سبکبالان دریای سیاست ها ،
به دریادارِ آن وادی، رسان عرضِ سلامم را

به ساغر ختم کردم این عدم اندر جهانم یار
به «خلدستان(طریقت) شد : همه حُسن ختامم را

https://s9.picofile.com/file/8292659050/a1080.gifhttps://s9.picofile.com/file/8292659050/a1080.gif

۩خــُلدستان طریقت(بهمن 1403 )۩۩️✍محمّدمهدی طریقت

****

خــُلدستان طریقت(مبعث:برآستان جانان )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

خلدستان:از شعر (طریقت) این غزل می جوشد (دوبیتی)

۩خــُلدستان طریقت۩

چون نسیمی همهء راه شده عین سکوت
کی دل سنگ تو نا گاه شده عین سکوت
سنگ در برکه می‌اندازم و می‌پندارم
با همین سنگ زدن، ماه شده عین سکوت
انجمن شانه هم چیدن چندین سنگ است
گاه غوغائی وُ چون کاه شده عین سکوت
آنچه را عقل زِ یک عمر به دست آورده
دل به یک لحظه کوتاه شده عین سکوت
آه اِمروز (طریقت) هذیان می‌گوید
گاه فریاد : به یک آه شده عین سکوت

گفتی : کف پا ز جوی دل می آید

معشوقهء من ز کوی دل می آید

از شعر (طریقت) این غزل می جوشد

از دل(طُ) مگو :که بوی دل می آید

ادامه نوشته