منظومهء " خوساری:میرآبوُن کُدبِرت دِرِ این "جنگِ" میرآب (خوسار ) طنز
وآروُن که اِدگیرو همِ ریشکوُ هم اعصاب
تقصیر وآروُن نی ، ندارهِ تاب بی: بی تاب
گا ئی تو جی اِنِدی خِبِّ دردِدّ به قربون
قربونِ اون دستِ رو عیدِ قِصاب
هر صاحب،بی صبحبونه اِشان رِی به بازار
هرشیِ کنار سفره،بُق کردتَوُوُ بشقاب
بی تو تموُم گوسفندآ راحتندِ
چِپونِمون کُد برت با یگ عالم اِرباب
شوما که یاچن دِرنَیهِ اِنگار وِیدَر
میرآبوُن کُدبِرت دِرِ این "جنگِ" میرآب
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، متفرقه(طــنــز) ، مشاجره ومشاعره ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، منظومهء خوساری ، بدون شرح
برچسب های خلدستان : میرآبوُن کُدبِرت دِرِ این , جنگِ , میرآب , خوسار
منظومهء خوساری.... اِنگاشتمون خوساری => شِراب خُلّر خوسار(خِلط مبحث بُــوُ ) طنز خوساری
اِگ زِ گور ، وِریسان بَری نَبوُ چِـکران ...؟!
زِ بعدِ بَرزخ مُن ، محـشری نَبـوُ چِـکران ...؟!
هزارتا رُوُزهء جُمعَ " نُما " غُفیله نَواژ ...
دِرِ اُون قیامتّ کبرا پَری ، نَـبو چِـکران ...؟!
کِفنکِشان وُ طِلبکار بِرنِچان اِز گُــور ،
کِتــابُ راهنُما دفـتـری نـبوُ چِـکران ...؟!
شـرابِ خُــلَّـرِ خوسار :خِلط مُبحث بُــوُ ِ !…
خـُمار وُ خـمرهی گیـراتـری نـبوُ چـکران ...؟!
دوبارَه زحـمـتِ "چِمچاره ای"به گُورِ بِــران ،
بـه هـیچ وُ پیج اِگـِ کـیفری نبوُ چِـکِران ...؟!
به قولِ بی بی شربانویِ : آمیرزا حسن !!...
زیبنده خانوم وُ حَــج خاوری نَــبـوُ چـِـکران؟...
شعار بی بی شربانو " بَمران شالان
اُجاقِ حیدر وُ اَختر گری نَــبوُ چِــکران ؟...
👺🤠👹👺😈☠️🤢😮💨🫠👾🎃🤖🤡👺☠️
منظومهء خوساری.... اِنگاشتمون خوساری => شِراب خُلّر خوسار(خِلط مبحث بُــوُ )
اِگ زِ گور ، وِریسان بَری نَبوُ چِـکران ...؟!
زِ بعدِ بَرزخ مُن ، محـشری نَبـوُ چِـکران ...؟!
هزارتا رُوُزهء جُمعَ " نُما " غُفیله نَواژ ...
دِرِ اُون قیامتّ کبرا پَری ، نَـبو چِـکران ...؟!
کِفنکِشان وُ طِلبکار بِرنِچان اِز گُــور ،
کِتــابُ راهنُما دفـتـری نـبوُ چِـکران ...؟!
شـرابِ خُــلَّـرِ خوسار :خِلط مُبحث بُــوُ ِ !…
خـُمار وُ خـمرهی گیـراتـری نـبوُ چـکران ...؟!
دوبارَه زحـمـتِ "چِمچاره ای"به گُورِ بِــران ،
بـه هـیچ وُ پیج اِگـِ کـیفری نبوُ چِـکِران ...؟!
به قولِ بی بی شربانویِ : آمیرزا حسن !!...
زیبنده خانوم وُ حَــج خاوری نَــبـوُ چـِـکران؟...
شعار بی بی شربانو " بَمران شالان
اُجاقِ حیدر وُ اَختر گری نَــبوُ چِــکران ؟...
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، متفرقه(طــنــز) ، مشاجره ومشاعره ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، منظومهء خوساری
برچسب های خلدستان : منظومهء خوساری , اِنگاشتمون خوساری , شِراب خُلّر خوسار , خِلط مبحث بُــوُ
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩ ☫ +برآستان جانان+اَشعار(طریقت) دوبیتی ☫ ۩۩۩
انقلابی رفته در: ماتحتِ خلق روزگار
شادمانی میخرد ،ماتم فروشد کردگار
من گلی نورسته بودم در زمانِ یادگار
گلفروشی آمد درجان من شدماندگار
هماره بوی باران می تراود
تر وُ تازه بهــاران می تراود
نسیم زندگی پرشور وُ سرخوش
گلِ مریم غزلخوان می تراود

انقلابی مـــیزنـــد بـــر پنجــــــره، یعنـی سلام ای جام زهر
یاد دارم از ،غــــزل، در کـــــودکـــــی دارد پیـام ای جام زهر
بـاز پـاییــــزست و زلفت مـیشـــود چون میگســار
بـاز افتـادست گنجشکی در آغـوشت به دام ای جام زهر
بـاز رهـبر مـیشــــوم بـا خـاطــــراتت در وصایای کلام
تا ببـارد بر زمین از آسمان ، با این ،کلام، ای جام زهر
چتــــر را مـیبنــدم آری، تـا بشـــویــم سینـه ها
بشنوم آهنـگِ قلبت را دمادم، یا مدام ، ای جام زهر
همچوآهو میدوی دردشت و من با چشمِ تَر
میزنم هو هو ز پیغامت ،امام،: ای جام زهر
ســرگـذاری بـر لَحَـد، بعـد از پریشـان گـوییات
حـــرمتــی کو ؟ تا کنم قـدری، قیـام، ای جام زهر
بــاز مـیخــــوانـم دوباره، بــاز مــیرقصــد نگـار
انقلابی مــیزند بــر پنجره، یعنـی تمام ، ای جام زهر
خویش را صافی کن از اوضاف خود
تا ببینی ذات پاک صاف خود
رتبه ای هرگز ندیدم بهتر از افتادگی
هرکه خود را کم ز ما میداند از ما بهتر است
پوریای ولی گفت که صیدم به کمند است
از همت داوود نبی بخت بلند است
افتادگی آموز اگر طالب فیضی
هرگز نخورد آب زمینی که بلند است
پست حاوی چند بیت شعر از شعرای مختلف ولی با موضوع یکسانه.بنظرم تا حالا توی وبم پستی نذاشتم که انقدر خوب شرح حال خود منو نشون بده. مخصوصا این بیت:
افتادگی آموز اگر طالب فیضی
هرگز نخورد آب زمینی که بلند است

خــُلدستان طریقت ( صفحه غزل اشعار ) ۩ # محمد مهدی طریقت

ادامه مطلب ↘
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت مذهبی ، مطالب دردست چاپ ، خبر ـ اطلاعیه ، منظومهء خوساری ، بدون شرح
برچسب های خلدستان : مجموعه آثار , خلدستان , دوبیتی , غزل
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


۩۩☫۩۩☫درخت باغ بهشت و گناه تکراری ☫۩۩۩ ☫۩۩۩
درخت سیب و غزل، اشتباه تکراری
قسم به عصروُ زمان سربراه تکراری
قسم قسم که تو حوا شوی و من آدم
دوباره روز و شب وُ وعدگاه تکراری
گناه شاعرِ این شعر بی در وُ پیکر
شعار این غزلِ رو به راه تکراری
پناه خستگی روزگار در بُن بست
میان این همه طوفان، پناه تکراری
تو شاعرانهترین رکعت غزل هستی
برای قافله ای قبله گاه تکراری
دوباره وسوسه ناز چشم تو بر خاست
درخت باغِ بهشت وُ گناه تکراری
دامن به تماشای جهان چیده انجمن
کــو؟ باغـــبانِ خــــزاندیده انجمن
اعضایِ گل نچیدن و از ناله های خوش
از خیر گل به چیده و ناچیده انجمن
گامی نهاده ایم به این محفل عجیب
از همرهی مردم سنجیده انجمن
بس پند که هاتف ز ره لطف به ما داد
دادیم گران گوش که نشنیده انجمن
ما غنچهی بیطالع ایامِ خزانیم
از شاخه دمیدیم پسندیده انجمن
از طعنهی بیحاصلی از بسکه خمیدیم
چون بید سرافکنده و رنجیده انجمن
معلوم نشد هیچ ازین هستی موهوم
بیخواست رسیدیم که فهمیده انجمن
از فکر به مضمون قضا ره نتوان برد
پشتک زده قاضی پیچیده انجمن
با پیر (طریقت) به مغان جای نکردیم
در مسلک ارباب خِرَد بالـــیده انجمن .
✍️محمّدمهدی طریقت
۩#خــُلدستان طریقت (صفحه جدید )۩#✍ محمد مهدی #طریقت
خلدستان : حکایت ، روایت =>طریقت (در ادامه برای علاقمندان)


<<< انجمن شعر <<< در ادامه مطلب<<<
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت مذهبی ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، خبر ـ اطلاعیه ، منظومهء خوساری
برچسب های خلدستان : گلچین , خلدستان , اشعار , مجموعه ادبی
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


۩۩ ☫برآستان جانان (عشق خوشبحالی)جشن شعبان ☫ ۩۩۩

در شعرِ پُرتقالی من نیستی هنوز
پایان خشکسالی من نیستی هنوز
دلتنگ توست رَک به رَکِ تار وُ پودِ من
نقش وُ نگار قالی من نیستی هنوز
هستی دوای مرحم وُ درمانِ دردها
فکر شکسته بالی من نیستی هنوز
ای صد هزاروُ یکشبِ ما می رسی زِ ره
در کوزه سفالی من نیستی هنوز
ای صد هزار وُیکشبِ فاجعه رُخ می دهد هنوز
ای عشقِ خوشبحالی من نیستی هنوز
از غـزل گُل میتراود در سخن عطر تو را
نشئهءخوش میسراید بویِ تن عطر تو را
هر که درگیر نگاهِ: قد وُ بالای تو شد
در سُخن گُل میسراید از بدن عطر تو را
گرچه آرامِ سخن میرانی از شمسِ صبا
مطمئن در بزم هستی راهزن عطر تو را
نام نیکوی تو را وقتی به لب میآوَرَ م
مینِهد طرز بیانم ، به دهَنَ عطر تو را
چه شود، موقع هجران ، بخوانم غزلی ،
پیله های شبِ قربت به وطن عطر تو را
میبرد عطر تو را باد بهاران همه جا
باحوالت شدگان سوی چمن، عطر تو را
کاش هنگام خدا حافظی من زِ چمن
غزل پیرِ (طریقت) ثمن ، عطر تو را

جشنواره سالانه رام کردن گاو وحشی در هند/ خبرگزاری فرانسه


.
۱۴۰۴
در سال نو رؤیای دیـــرین آرزو کن
در سفرهء امسال هفت سین آرزو کن
سرتا به پا چونگل شدی باضرب سیلی
در صورتی گلدار رنگین آرزو کن
از لحظه ی زیبای تحویلِ کهن بوم
از چکمه وُ پوتین وُ از چین آرزو کن
تبریکی از شوق وُ شعف آید به سویت
بر صورتت لبخند شیرین آرزو کن
آئینه وُ شاخ نبات وُ شمع وُ سبزه
بر سفره هفت سین نسرین آرزو کن
شعر (طریقت) دلربا وُ دیدنی تر
دیوان(خلدستانِ) زرین آرزو کن
بر جــانور های جهانِ آدمّـیت
در عاقبت پایانِ ننگین آرزو کن
✍️محمّدمهدی طریقت

۩#خــُلدستان طریقت (صفحه جدید )۩#✍ محمد مهدی


۩۩۩ ☫ حکایت،روایت(طریقت )مسعود بهنود ☫ ۩۩۩
این حکایت، روایت ازمسعود بهنود : باید دوباره شنید. مانند قصه باران ساز.
آن مرد چینی که وردی می دانست و باران باریدن می گرفت، نرخش یک یوان بود. تا زمانی که کسی شاگرد جوان او را اغوا کرد و پسرک کنار کلبه باران ساز دکه یی ساخت و بر سردرش نوشت باران سازی با نیم یوان.
در آن سال خشک، چند روزی مشتریان فراوان رسیدند و چینی جوان شادمان، آنان را راه انداخت و روستاییان هم دعاگویان و شادمان رو به مزارع تکیده نهادند، چشم به راه باران. دو روزی گذشت دکه چینی جوان پرمشتری بود هنوز، باران ساز پیر هم مانند همه آن روزها عصایش را زیر چانه نهاده جلوی در کلبه خود، روی چارپایه یی نشسته بود در انتظار که ناگهان ریختند. روستاییان با نگرانی و فریاد ریختند به دکه باران ساز جوان که به فریادمان برس که زندگی مان رفت. معلوم شد به ورد جوان باران باریده ولی سر ایستادن ندارد و سیلی شده خانمان سوز. چاره چیست. جوان نمی دانست. نمی دانست که باران ساز پیر را دو ورد بود؛ با یکی باران می ساخت و با دومی باران را می گفت تا بایستد و جوان این دومی را نیاموخته بود.
و ما بسیاریم که ورد دوم نمی دانیم. و این زندگی است. تکرار هم می شود.
**************
وقتی در سال ۱۳۵۳ بهای نفت ناگهانی جهید و سه برابر شد، در میان کشورهای صاحب نفت ایران تنها کشوری بود که سازمان برنامه یی به آن وسعت و کارشناسان داشت. از همین رو کارشناسانش جلوی ناهماهنگی ها را می گرفتند و جلوی اسراف سد می گذاشتند. در آن زمان ایستادند که نباید این همه پول را وارد کشور کرد و خرید، بلکه باید با تاخیر و به تدریج این درآمد را در جاهای مطمئن سرمایه گذاری کرد و کم کمک عوایدش را آورد و صرف زیرساخت ها کرد. اما شاه از جهش قیمت نفت صدای سرنوشت شنیده بود و فرمان فرموده بود که ایران ظرف پنج سال در زمره کشورهای صنعتی بزرگ درآید. گفتند به فرمان دادن نیست و ساختار میخواهد. نپذیرفت.
گفته بود و دلالان فرنگی در سرش انداخته بودند که ظرف پنج سال ۲۰ نیروگاه هسته یی داشته باش، بلندترین ساختمان، اول پایگاه کنکورد، اولین جزیره تفریحی منطقه-چیزی نظیر دوبی امروز – و بزرگ ترین ارتش خاورمیانه را زیر فرمان داشته باش و صدها از این قبیل «ترین» ها.
عظمت رویا و دروازه های تمدن بزرگ جسارتش می داد که سخن همه کارشناسان سازمان برنامه را ناشنیده بگذارد، سهل است تهدید کند که درش را گل می گیرم. به شرحی که در خاطرات دکتر عبدالمجید مجیدی رئیس وقت سازمان برنامه نوشته شده، و خبرنگاران و ناظران آن زمان هم دیده اند که در رامسر چه گذشت، در کنفرانس تجدید نظر در برنامه پنجم، آن نطق معروف را فرمود که:
«هواپیما به سر باند رسیده عنقریب پرواز می کند، هر کس دل ندارد پیاده شود که من خود تا به اینجایش آورده ام و از این پس خود می دانم به کجا خواهم برد».
در آن زمان، سکوت و اطاعت بود، فقط یکی با ادب گفت چون عاقبت این کار می دانم نمی مانم تا تماشاگرش باشم، مهندس مجلومیان معاون اقتصادی سازمان برنامه بود. از همان رامسر کار دولتی را ترک گفت و رفت.
سه سال بعد از آن تصمیم از سر خودرایی و البته خیرخواهی، ده ها و بل صد ها کشتی که بارهای وارداتی برای ایران آورده بودند در بنادر جنوب صف کشیده بودند، تا چشم می دید بر سطح آب چراغ ها روشن بود و ملوانان و جاشوها شادخواری می کردند با پول ملت ایران که در یک سال چهارصد میلیون دلار دموراژ جریمه تاخیر در تخلیه بار دادند. امکانات بنادر، اسکله ها چند برابر شد اما سیمان به اندازه نبود، سیمان رسید، وسیله برای رساندنش به درون کشور نبود، کامیون های وایت – سفیدرنگ – امریکایی خریداری شد، راننده یی نبود، کنسولگری های ایران در پاکستان و بنگلادش مامور استخدام راننده درجه یک شدند، به رشوه تصدیق های ساختگی در کار آمد و تا ده تایی از کامیون ها در جاده بندرعباس به کرمان چپه نشدند کس به صرافت فساد در کنسولگری ها نیفتاد. این کامیون های وایت چندان ماند که چهار سال بعد از خریدشان نصیب لشگر صدام شد که انبارهای بندر خرمشهر را غارت کردند.
اما این همه حکایت نیست، چندان که کمبود برق، شهرها را در تاریکی برد، کارخانه ها با مشکل تولید روبه رو شدند، کارگران بیکار شدند، تورم سرسام آور شد، قیمت ها گرانی گرفت، هزاران بازرس استخدام شد که گرانفروشان را بگیرند، اصناف و بازرگانان گرفتار بی عدالتی بازرسان شدند و چرخه سقوط به کار افتاد، سیل جاری شد، گمان نرفت که این حاصل همان رخداد تجدید نظر در برنامه پنجم در رامسر است و حاصل دور زدن کارشناسان سازمان برنامه.مفاسد اقتصادی شکل گرفت، مردم دانستند این هیاهو از بهر چیست اما حکومت ندانست و رفت تا مدیران سابق و لاحق را قربان کند.
اقتصاد شکست خورده بود دیگر به دنبال مسببش می گشتند. و چون شکست یتیم است و پیروزی صد پدر دارد، پس جست و جو ادامه یافت و ساواک به ماجرای اقتصادی رنگ سیاسی زد. از اولین کسانی که در آن زمان به حکم بررسی های نخستین قربانی شدند فریدون مهدوی وزیر بازرگانی وقت و دو معاونش بودند که ساواک کشف کرد اولی عضو قدیمی جبهه ملی و دو دیگر از اعضای کنفدراسیون دانشجویی مخالف بوده اند. اما کس از کس نپرسید نکند ورد دوم را نمی دانیم. چنان که وقتی دیگر بار سیل به راه افتاد به خود نگفتیم مومن از یک سوراخ نباید دو بار گزیده شود. ما گزیده شدیم نه دو بار که بارها.
در اقتصاد شکست خوردیم به پای سیاست نوشتیم، در سیاست کم آوردیم سراغ اقتصاد رفتیم مگر با یارانه اش جبران کنیم. هر بار دشمنی قهار در جیب داشتیم که بیرونش کشیدیم و ناسزابارانش کردیم. آن بار شاه گفت هر بار ما گفت وگوهای نفتی داریم مملکت شلوغ می شود. نگفتیم این همه از قامت ناساز بی اندام ماست.
مسعود بهنود
دوباره میکده را فتح باب خواهم کرد
منم که یک شبه ترک شراب خواهم کرد
بیا به میکدهء ما وُ از حساب نترس
چو پیرِمیکده آخر حساب خواهم کرد
اگرچه جامعه ای را شعف نگهداری
برای کسبِ ترقّی شتاب خواهم کرد
نگو کتاب مفید است اگر کسی خواند
هزار مفسده رابا حجاب خواهم کرد
کسیکه صاحب ذهنی خراب می آید
تمام مجلسیان را خراب خواهم کرد
نبود قابل باور، کسی چه می داند
زمانه زاغ و زغن را عقاب خواهم کرد
برای خورده شدن،گَلِه گوسفندان را
دروغ بر سر منبر مجاب خواهم کرد
به فکر راه نجاتم بدست پیرمغان
دوباره نقش پلیدان بر آب خواهم کرد
خــُلدستان طریقت(تاریخ مصرف+فروع دین )۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم 

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، منظومهء خوساری ، دوبیتی ، مثنوی
برچسب های خلدستان : این , طریقت , نیز فخر اولیاست , امشب غزلم
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
![]()
۩۩☫اشعار :گل یار(طریقت) غزل ☫۩۩۩


در قمارِ عاشقی، کامل به جانان باختم
جانِ جانان را به چشمانی مسلمان باختم
هر مسلمانی بوَد، فارغ ز حیلت در جهان
من قماری را به گیسویی پریشان باختم
چشم وُ ابروئی که اول بُرد انکار مـــرا
این و آن می کرد، اول این وُ بعد آن باختم
گفت: اوّل قولِ آزادی به جانت می دهم
در اسیری جانِ جانان را به ایشان باختم
در ازل دیوانه بودم بسته در زنجیرِ عشق
تا اَبد طغیانِ دل: با دین وُ ایمان باختم
من ملک بودم،بهشتِ حوضِ کوثر داشتم
بویِ سیب آمد بشر ، آدم به انسان باختم
بوی سیب آیاتِ روشن داشتاز ربّی ودود
خوشه ی انگور ، گندم ،را شتابان باختم
لیلی موعود : موجودی ،ِمن اجبار نیست
مَسلکِ پیر (طریقت) نامسلمان باختم
که گر به جان رسد از دست دشمنانم کار
ز دوستی نکنم توبه همچنان ای دوست
ای جانِ جانِ جانم، تو جانِ جانِ جانی
بیرون ز جانِ جانْ چیست آنی و بیش از آنی
بس کز همه جهانت جُستم به قدر طاقت
اکنون نگاه کردم تو خود همه جهانی

وانگهی رعدی درخشيدن گرفت این روزها
شعله شعله قصد تابیدن گرفت این روزها
هر چه با دقّت نظر کردم به آن زُلف سیاه
قطره قطره سمت باريدن گرفت این روزها
اندک اندک خاطراتِ نوجواني هاي من
مِیل رقصُ وُقصد رقصيدن گرفت این روزها
خاطراتم را عجین کردم به یاد یاس ها
نرگس آمد شوق خنديدن گرفت این روزها
يادِ آن ايّام افتادم که بودي در نظر
مُشگ آهويي خراميدن گرفت، این روزها
نازِ شصتت آتشی در جان من افکنده ای
ساغر و خُمخانه جوشيدن گرفت این روزها
زُلف توروي برشانه هایت چون پريشان کند
پیچ زُلفت قصد پيچيدن گرفت این روزها
خاطراتِ اولين ديدارمان هنگام صبح
عشقِ آنجا میل بوسيدن گرفت این روزها
اشكِ شوقي باز چشمم خيس كرد
حس و حالِ ژاله لغزيدن گرفت این روزها
يادم از شعر(طریقت)جاودان جانی گرفت
نظم زيبائی تراشيدن گرفت این روزها
سهم ملائک در اَزل وقتی به هم خورد
ابلیس سرگرم عبادت بــود، کـــم خورد
جمـع خـلایـق تا اَبـد در انتــظارند
آخوند آمد در حکومت: جام جم خورد
در خـاطرات مـــادرم حــــوا سرشته
خورشید را با گیسوانی پیچ وُخم خورد
حوا بـه سیب، آدم زِ انگور: آفــریدند
مخلوق هم، جبریل غم، شیطان قسم خورد
خوانسار من: از انگبین اصفهان است
شیرازِ حافظ گندم از : باغِ اِرم خورد
وقتی رئیس انجمن برنامه را گفت:
آنگه میانِ شاعران نامم رقم خورد
نامِ(طریقت) در درون شـــعر آمد
اسمم سپس از جمع عاقل ها قلم خورد
***
دل می شود روانه سویِ تبارت ای دوست
شد مثل زادگاهم خاکِ دیارت ای دوست
تا بال و پَر گرفتم گشتم اسیرِ مِهرت...
صد آسمان نهفته دراین حصارت ای دوست
گُل داده ذره ذره ایوان خاطراتم...
چون می نشینم آن جادر انتظارت ای دوست
دل بُردی و به شدت در شوکِ این محالم..
مانده تمامِ دنیا در ابتکارت ای دوست
هر تکه از وجودم در حسرت وصالت...
تو عشقِ بی مثالی، من بی قرارت ای دوست
در باورم نگنجد یک لحظه دوری از تو...
قلبم به طورِ دائم در انحصارت ای دوست
رفتی ولی دلی ماند آشفته با خیالت...
من راضی ام بمانم درگیر و دارت ای دوست
از غصه ی (طریقت) شب شد همه جهانم...
بگذار تا نگویم از شامِ تارت ای دوست

۩#خــُلدستان طریقت (صفحه جدید )۩#محمد مهدی #طریقت
ادامه مطلب↘
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، خبر ـ اطلاعیه ، منظومهء خوساری ، دوبیتی
برچسب های خلدستان : خلدستان
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
![]()
وانگهی رعدی درخشيدن گرفت این روزها
شعله شعله قصد تابیدن گرفت این روزها
هر چه با دقّت نظر کردم به آن زُلف سیاه
قطره قطره سمت باريدن گرفت این روزها
اندک اندک خاطراتِ نوجواني هاي من
مِیل رقصُ وُقصد رقصيدن گرفت این روزها
خاطراتم را عجین کردم به یاد یاس ها
نرگس آمد شوق خنديدن گرفت این روزها
يادِ آن ايّام افتادم که بودي در نظر
مُشگ آهويي خراميدن گرفت، این روزها
نازِ شصتت آتشی در جان من افکنده ای
ساغر و خُمخانه جوشيدن گرفت این روزها
زُلف توروي برشانه هایت چون پريشان کند
پیچ زُلفت قصد پيچيدن گرفت این روزها
خاطراتِ اولين ديدارمان هنگام صبح
عشقِ آنجا میل بوسيدن گرفت این روزها
اشكِ شوقي باز چشمم خيس كرد
حس و حالِ ژاله لغزيدن گرفت این روزها
يادم از شعر(طریقت)جاودان جانی گرفت
نظم زيبائی تراشيدن گرفت این روزها
سهم ملائک در اَزل وقتی به هم خورد
ابلیس سرگرم عبادت بــود، کـــم خورد
جمـع خـلایـق تا اَبـد در انتــظارند
آخوند آمد در حکومت: جام جم خورد
در خـاطرات مـــادرم حــــوا سرشته
خورشید را با گیسوانی پیچ وُخم خورد
حوا بـه سیب، آدم زِ انگور: آفــریدند
مخلوق هم، جبریل غم، شیطان قسم خورد
خوانسار من: از انگبین اصفهان است
شیرازِ حافظ گندم از : باغِ اِرم خورد
وقتی رئیس انجمن برنامه را گفت:
آنگه میانِ شاعران نامم رقم خورد
نامِ(طریقت) در درون شـــعر آمد
اسمم سپس از جمع عاقل ها قلم خورد
***
دل می شود روانه سویِ تبارت ای دوست
شد مثل زادگاهم خاکِ دیارت ای دوست
تا بال و پَر گرفتم گشتم اسیرِ مِهرت...
صد آسمان نهفته دراین حصارت ای دوست
گُل داده ذره ذره ایوان خاطراتم...
چون می نشینم آن جادر انتظارت ای دوست
دل بُردی و به شدت در شوکِ این محالم..
مانده تمامِ دنیا در ابتکارت ای دوست
هر تکه از وجودم در حسرت وصالت...
تو عشقِ بی مثالی، من بی قرارت ای دوست
در باورم نگنجد یک لحظه دوری از تو...
قلبم به طورِ دائم در انحصارت ای دوست
رفتی ولی دلی ماند آشفته با خیالت...
من راضی ام بمانم درگیر و دارت ای دوست
از غصه ی (طریقت) شب شد همه جهانم...
بگذار تا نگویم از شامِ تارت ای دوست

۩#خــُلدستان طریقت (صفحه جدید )۩#محمد مهدی #طریقت
ادامه مطلب↘
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، منظومهء خوساری ، حکایات ، بدون شرح
برچسب های خلدستان : خلدستان طریقت , مجموعه اشعار , حکایات , روایات
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
![]()
۩۩۩☫اشعار/ (طریقت)پیک روزگار *تردید مکن که بر یقینم امشب ☫۩۩۩

پرحرفی شرم آور شاید بتوان این را مهمترین خبــــر از دولت جدید آمریکا در حوزه ایران دانست؛ رسانههای اسرائیلی خبر دادند دولت جو بایدن در پیامی تنــــــد از اسرائیل خواسته است از حرفزدن درباره ایران و ماجرای حمله به تأسیسات هستهای نطنز دست بردارند. وبسایت I24News از کانال ۱۲ اسرائیل نقل کرد دولت بایدن در پیامی از اسرائیلیها خواسته است «پرحرفی شرمآور» دراینباره را تمام کنند.روزنامه ی شرق
ای هدهدِ صبا زِ سبا پیک روزگار
بنگر که از کجا به کجا پیک روزگار
حیف از دریغِ طائر قدسی که در جهان
زین جا به آشیان بقا پیـک روزگار
زین زندگی مراحل عقبی دگر مَجـو
زین درگذشت با«کرونا» پیک روزگار
هرصبح وُشام قافله ای در مسیر دَهر
در خلــوتِ « عبا وُ رِدا » پیک روزگار
تا لشکر سپاه بسازد «قَــراوُلــی»
جــان می دهم به پیک فضا پیک روزگار
ای غائب از نظر شده ای «پیکِ مصلحت»
می گـویـمـت دعـا وُ ثـنــا پیک روزگار
ای هُدهدِ صبا زِ (طریقت)غزل غزل
از ما بِـبَـر به نزد خـدا پیک روزگار
ح.(طریقت)
کجاست دوست تا که قید آبرو بزنیم
کجاست میکده تا،های وُهویِ او بزنیم
کجاست پیرهنِ چاکِ عاشقی بِدَریم
زخوندل ، میِ گلگون سبو سبو بزنیم
شکسته نایِ صراحی و در برابر خلق
شراب ِ تلخ ِ جگر سوز در گلو بزنیم
بجستجوی سیاهیِ زِصبحدَم،همه عمر
چراغ ِ اشک فروزیم و کو به کو بزنیم
زعشقِ دوست،سپرسینه پُرکنیم ازمهر
زِ قلوه سنگ به کاشانهء عدو بزنیم
غبار عقل که پوشیده دیدهءِ ما را
برای گریه بر او اشکِ شستشو بزنیم
کجاست آینه رویی ، که چون بتابد وی
به سینه سنگ تمنایِ عشق هُو بزنیم
گلایه برسرِ گلهای رازقی شکنیم
به خنده بر لبِ آن یارِ تندخو بزنیم
امیدِ اهل(طریقت)مگرشود روزی؟
دوباره خیمه سَرِ کوی آرزو بزنیم
ح(طریقت)
محمّدمهدی طریقت
![]()


خــُلدستان طریقت(دلبسته )۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم 

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، قصاید ، مطالب دردست چاپ ، خبر ـ اطلاعیه ، منظومهء خوساری ، حکایات
برچسب های خلدستان : خلدستان , اهل دل را در , طریقت , راه سرمنزل جداست
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩ ☫شمیم :خلدستان (طریقت) ساغر ساقی ☫ ۩۩۩
من بستهام کتاب وُ گشوده نگار من
چون بستهام لب وُ نگشوده نگار من
دارد هوای بوسهفریبی که "آه" از او
دارد دهان چوغنچه گشوده نگار من
****
ساقی تو از خُلدِ بَرین ساغر بیاور
از بین حوری ها ، پری لاغر بیاور
یکدفعه با من هم قدم شوُ بارکَاَلله
چشمِ تمام عاشقان را دربیاور!
اِنگار لبهایم خیالِ بوسه دارند
کامل برایم لیلی نوبر بیاور!
من عاشقم جای هزاران حور وُ قلزم
غلمان برای خدمت دلبر بیاور
دل دادهای از نسل بابا، آدمیزاد
اثبات کن پیغمبری ، قنبر بیاور!!
مرداد اگر خر تب کند ، سگ سینه پهلو
دستار وُ کُت شلوار ، آ .خر در بیاور
ساقی تو افسون می کنی با این غزلها
شاعر تو از شعر (طریقت)سر بیاور



(13دی : 1403 = آغاز سال 2025 میلادی :شاعر ساقی ساغر )۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم 

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، سیاسی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، منظومهء خوساری
برچسب های خلدستان : خلدستان , طریقت , چون حکایت می کند
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


۩۩۩ ☫ خلدستان(طریقت)نوشته غزل را به پیشانی ات ☫ ۩۩۩
تو را دارم ای گل، جهانِ منی
تو تا با منی، جان جانِ منی
نوشته (طریقت) به پیشانیات
کران تا کران آسمانِ منی
***
«دوستت دارم و از حــال دلـم بـی خبــری »
جان به لب کرده مرا بی تو غم خونجگری
هرکجـا می نگرم روی تـو می بینم و بس
روز وشب بـا منی و در همه جــا در نظری
عـاشقی هـای مـــرا از دلِ دیـوانـه بپرس
دوختـم چشم به راهی که از آن میگذری
ناز چشمان تو با قیمت جان مشتری ام
به امیدی که تـو هــم نــاز نگاهم بخری
یا بمان یا که مرا با خود از این شهر ببر
بی تعارف گل من خسته ام از دربه دری
جـای خـالی تـــو را هیچکسی پـر نکند
خـالقت خلق نکرده است مثــالت دگری
نشود اهل (طریقت) سپس این سنگ صبور
شعر تــارسحرم را تــو امیـــد سحری

امروز غزل در گرو ناز قدیم است
از روشنی چشم نظرباز قدیم است
دیوانه ام و با پریانم سر وُ سری ست
لب تر کنم این جا پُر آواز قدیم است
لب تر کنم این خانه پریخانهء محض است
دیوانِ غزل یکسره پرواز قدیم است
جنّات نعیم است، گریبان کلیم است
پردیس مگر در یقه باز قدیم است
ای دختر شاه پریان! خانه ات آباد!
زیبایی تو خانه برانداز قدیم است
هر بافه گیسوی تو که نخجیرِ علیم ست
چشمان تو اخبارِ ، خبرساز قدیم است
من راز نگهدارترین مردِ جهانم
سربازِ (طریقت) شده ام راز قدیم است
۩#خــُلدستان طریقت (صفحه جدید )۩#محمد مهدی #طریقت
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، عکس ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید ، خبر ـ اطلاعیه ، منظومهء خوساری
برچسب های خلدستان : حکایت , طریقت , واعظان , توبه کمتر می کنند
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
۩۩۩ ☫اشعار:برآستان جانان (خوسار ، منظرانیه) زعفرانیه)☫ ۩۩۩
یَ رو اِچوُ لِقَب شیـخ اِجل وصف گِنو
دَهمِ اردیبهشت رُویِ غزل وصف گِنو
رُو تاشُــوم، ر َک به رَک ِ اَشــعارِم
به زِوُن وِچدون مِثل مِـتل وصف گِنو
رِوش و سنت مُن بَخچه همهَ رَسم
مینِ اخـبار خبَر رفتن مُن پخش گِنو
خِبرهِشتن مُن مینِ محل وصف گِنو
اِگه اِز شعر(طریقت)سیزنی رادنَبِرت
همه ِجـنگ و جِدَل کِرتن مُن وصف گِنو
سِلطِنَت آباد خوسار
منظرانیه نوآژ سلطنت آباد هاما خوسارو
زعفرانیه بوآژ مَـسکنت آباد هاما خوسارو
خط ابروی(طُ) سرمشق کُدوم اُستادُوُ
«تِله کابین »نواژ جنت آبادِ هاما خوسارو
دِر سِلطنت آباد خوسار ،قصری داران ، کُوُنه وُ فرآخ. عاسمونژ بلند وُچناراژ رفیع وُ صحن و حَصِژ قالیپوش وَلگاژ پنجهء اُفتو گرمِ بِراُفتو. رِی بِ ری ایونژ عمارت، حیض هشتیِ فیروزی آروم ِ آروم مینژ ، هَمرِتَ از اُوُ گِل وُ وَلگ ِ چنار و گِرتکون عاسمونژ پُرِ غِلا که هیچ نَتِلِندِ خلوت گِنوُ وُ سوت و کور بَمونوُ . مُن در سِلطنت آباد خوسارسنّی داران به اِندازِ اجداد مرحومِ خوُم . عصایی اِز چوُ گِرتِکون که مُن ِژ گوش دارتِی و عینکی دایره ای و کُلُفت که دِیرِ وَرم اِز گَرت و غبارآلودَ نشونِ دُوُ . پالتو سیا و بلند که سرمای استخون سیز ملایم کِروُ . بَخچه همین مُن دِر این عمارتَ ، کاری نداران جز یاد و خاطرهء اُون قِدیم نِدیما . گای در ایونَ ، ری چارپای َ چُرت بید خوسان ، گای جی ری بِ ری اُرُسی تالار هفت بَری، ری به جَعد یَ َ گِرتکو نا سیل کِران ، پس و پیش شنِدِ وُ دل به قار قار غلا اِ تِسپاران که بَل کُم خبری تازه بَرسو . قِلنَ چاق کِران و آتیش تُ بیدان وُ به غلا خیرَد ِ گِنان که ری گِرتکونَ سالا ی ِ سالو لُو نَ دُورو ، چه عمارتیوُ سلطنت آباد خوسار کِ خِبِژ بنا کِرت کَلِحسن شِمرَ ! گای به تالار د کِسان عمارت سلطنت آباد خوسار . گرامافونژ دارت که بعد مرگ «آ سد رضا »، کَسی اُنِژ تعمیر نَکِرت و کمتر به خوندنِژ وامِدارمِ کِرت تا «یَ رو بشتان مَحل ژیر » بَخچم وَرخونُو دراز گِنان و فکر کِران بِ مشبکای ارسی وُ سَرِ بَرآ سِیل کِران و آماده هِشتنِ گِنان ... من سالا وُ ک ِ مینِ این< سلطنت آباد خوسار > دِران ...شاعر مشغول نوشتن با مداد بود.
کامل پرسید: چه می نویسی؟شاعر لبخندی زد و گفت: مهمتر از نوشته ها،مدادیست که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی مثل این مداد بشوی! کامل تعجب کرد! چون چیز خاصی در مداد ندید.شاعر گفت: پنج خاصه در این مداد هست. سعی کن آن ها را به دست آوری.اول: می توانی کارهای بزرگی کنی، اما فراموش نکن دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند و آن دست خداست!دوم: گاهی مداد کُندرا باید بتراشی، این باعث رنجش می شود، ولی نوک آن را تیز می کند. پس بدان رنجی که می برى از تو اُنس بهتری می سازد!سوم: مداد همیشه اجازه میدهد برای پاک کردن اشتباه از پاك كن استفاده کنی؛ پس بدان تصحیح یک کار خطا، اشتباه نیست!چهارم: چوب مداد در نوشتن مهم نیست؛ مهم مغز مداد است که درون چوب است؛ پس همیشه مراقب درونت باش که چه از آن بیرون می آید!پنجم: مداد همیشه از خود اثری باقی می گذارد؛ پس بدان هر کاری در زندگی مى كنى، رَدی از آن به جا مى ماند؛ پس در انتخاب اعمالت دقت کن!ششم: آثار مدادی شاعردر ابتدا جذاب شنیدنی،دیدنی وبه خاطرِ خیال سپردنی مداد نو وَ تیز کُندی به همراه دارد که صیقل کامل قُلچماق مداد را می طلبد . هفتم : ناناز تراش کامل مداد شاعر را طراوت و شادابی می بخشد که در هرنفسی که فرو می رود مفرح ذات است و چون بر می آید مُمدِ حیات.پس به شُکر اندرش شعری تازه و چون مداد را می جنباند غرقآب گردد به کمالی کامل.هشتم: در سبک شاعران معاصر سنت بر مداد رفع نگردد چون تراش تازه گردد.نهم:هرچند با پیشرفت تکنولوژی ابزار مداد وتراش وجه دیگر یافته مداد را گاه هیچ نیاز بر تراش نباشد نوک مداد اِتود در دسترس و تراش به وجه دیگر سپرده شده.دهم: وبعد ازآن در منظومه ء شاعرِ شعر(طریقت) خواب رنگین فارغ است .
خودتراش از صیقل دین لازمست
چون مداد از وجه بالین لازمست
چرخ غارت پیشه را بابینواچون پیشه کرد
خصم را پژمرد بر گُلواژه گُلچین لازمست
شور تابش تازه دارد شاعرِ شعر مداد
با تراش از صیقلِ غم های دیرین لازمست
خسروان پرویز را فکر چریدن نیست نیز
گر به تلخی جان دهد فرهادِشیرین لازمست
هر مدادی باغ طبعش می تراشد لاله ای
شاعرِشعر (طریقت) خواب رنگین لازمست
خوانسار، ای نام آورم برخیز برخیز
موضوعات مرتبط خلدستان: مناسبت ملی ، ترانه ، غزلیات ، آثارچاپ شده ، خبر ـ اطلاعیه ، منظومهء خوساری
برچسب های خلدستان : اشعار , برآستان جانان , خوسار , منظرانیه
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
جمال حضرت ربِّ رحیم، یعنی تو
جمیله در دو جهان مستقیم، یعنی تو
نگاه و پنجهی تیز عقاب، یعنی من
لطایف چون بدن یاکریم، یعنی تو
میان این همه، در تو عشق را دیدم
امید روزِ قیامت، زِ بیم، یعنی تو
نسیم عطر تو را هر سحر صبا آورد
صبا، ستاره،شدی در نسیم، یعنی تو
در آسمان و زمینم (طریقت)م همه عمر
ستاره ای که در آنم مقیم، یعنی تو

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، غزلیات ، آثارچاپ شده ، منظومهء خوساری ، بدون شرح
برچسب های خلدستان : اشعار , عشق است قصه های , طریقت , نه بیش و کم
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩☫طنز نامه اهل(طریقت) با رئیس دوران / اشعار☫۩۩۩

نمی پرسد کسی احوال شـاعـر
بریده شاه فنر اِقـبالِ بــاقـــر
همه ایران شود یکبــاره تــاجــر
درختی را که شد از ریشه طایر


یا بروم پیش رئیس یا برسان نگار را
تا که زِ یاد خود بَـرم محنت روزگار را
شمبه سِشَمبه می شود پاس دل صبور من
من که دخیل بسته ام دُمبه ی انتظار را
هیچ نداشتم توان هیچ نداشت در جهان
مهره ی پشتِ پیرِ زال طاقت این فشار را
تازه خیال کرده ام حامی بی کسان رئیس
از دلمان بدر کنی دلهره ی دلار را
غم شده بیضه های چپ ، راست نمانده راست خَم
گوشه کنار مملکت این همه افتخار را


۩۩۩☫ طنز نامه اهل(طریقت) رئیس دوران / اشعار☫۩۩۩

نمی پرسد کسی احوال شـاعـر
بریده شاه فنر اِقـبالِ بــاقـــر
همه ایران شود یکبــاره تــاجــر
درختی را که شد از ریشه طایر




بزن شوفر تو ماشین را به دنده
کلاچش شد خراب ای ریشه کنده
نمی خندد کسی برحال بنده
پریــده از لبم اقــبــالِ خنده

۩#خــُلدستان طریقت ( #طنز نامه (تضمین از: رئیس) )۩# محمد مهدی طریقت
خــُلدستان طریقت(اصول طنز +فروع آن )۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم 

۩
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت مذهبی ، متفرقه(طــنــز) ، مشاجره ومشاعره ، منظومهء خوساری ، بدون شرح
برچسب های خلدستان : طنز نامه اهل , طریقت , با رئیس دوران , اشعار
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩ ☫ چشم حسرت به گلستان (طریقت) دارند ☫۩۩۩
ناقِدانی که به شاعر شدنم شک دارند
عشق را خانه ی بی پنجره می پندارند
بهتر آن است که در گیرِ تَوَهُم نشوند
نیک یا بد همه را نزد خودم بسپارند
حالت شاعریم خوبتر از خوب شود
عشق را، درطلب عشق اگر بگذارند
عاشقان چون دل آئینه زلالند زلال
از گِل آلودگی ِ روح بسی بیزارند
واژه ها از شبِ بدمستی خود باز کنید
روشنا در دل تنگِ غزلم بیدارند
گآه بـَـر شاعر فرزانه خیانت کردند
شعرها قافیه را حُسن (طریقت) دارند
حمید(طریقت)
۩۩ ☫دوبیتی (طریقت ) اشعار - خلدستان ☫۩۩
هم دوش رفیقان شبآهنگِ الستیم
از نیک وُ بدآنیم همینیم که هستیم
صد شُکر که مستیم دوصد حیف که رستیم
در مجـــلس ترحــیم بنالید که رفتیم
ح.(طریقت)
![]()
![]()


خــُلدستان طریقت(دلبسته )۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم 

( صفحه جدید )۩
ممد مهدی طریقت
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، متن ادبی ، عکس ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، مشاجره ومشاعره ، منظومهء خوساری
برچسب های خلدستان : چشم حسرت به گلستان , طریقت , دارند , دوبیتی
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
.
۩۩۩☫تو لیلائی (طریقت)تور داره ۩۩۩☫
من وُ مـاهِ صـیام وُ روزه داری بـگـیرم یـا نـگیـرم زور داره
شراب کهنه ای درسینه داری که طعم سفره محصور داره
همه آثار تو شعـر سپید ست چنین بُـرقع رضا مشهور داره
نمی دانم بنوشم یا ننـوشـم شرابی را که دل منظور داره
نمی دانم ببوسم یا نبـوسـم لبانــی را که صد تیـمور داره
تو آن اندیشه هایِ نورعینی کَـلیـمُ الله سیــنـا طور داره
زلیخا سیرتی ، حـوری مـآبی هزاران چون منی درگور داره
بگیـرم یا نَـگیـرم دامـنــت را تو لیلائی (طریقت) تور داره

۩خــُلدستان طریقت( صفحه جدید )۩محمد مهدی طریقت۩
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، غزلیات ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، منظومهء خوساری ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : تو لیلائی , طریقت , تور داره , پایان غزل دوقلو
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩ ☫ برآستان جانان (طریقت) عید ☫ ۩۩۩

جَهد انسان ، گاهگاهی موجب ارزش شود
آدم وُ حوا خطا کاران هــر ، لغـــزش شود
این بشر شد اشرف مخلوق بر رویِ زمـیـن
بُول البشر با،سایر موجود راسازش شود
راه انسان سوی جنت با ضَمان روشن شود
از جهنم تا بهشت ، مرهونِ آمرزش شود
از زمزمه دلتنگیم ، از همهمه بیزاریم
نه طاقت خاموشی ، نه تاب سخن داریم
***
آوار ِ پریشانی ست ، رو سوی چه بگریزم ؟
هنگامه ی حیرانی ست ، خود را به که بسپاریم ؟
تشویش ِ هزار «آیا» ، وسواس ِ هزار «امّا»
کوریم و نمی بینیم ، ورنه همه بیماریم
دوران شکوه باغ ، از خاطرمان رفته است
امروز که صف در صف ، خشکیده و بی باریم
دردا که هدر دادیم ، آن ذات ِ گرامی را
تیغیم و نمی بّریم ، ابریم و نمی باریم
ما خویش ندانستیم ، بیداری مان از خواب
گفتند که بیدارید ، گفتیم که بیداریم !
***
در راه (طریقت ) کوش ، در راه حقیقت باش
امیّد ِ رهایی نیست ، وقتی همه دیواریم
خواجه عبداله خوانساری و پیرطریقت
http://sorodehay-tarighat.blogfa.com/
۩ مشاجره ومشاعره.»۩
.چنانچه موضوعات قبلی را به عنوان مقدمه و پیشگفتار این بحث تلقی کنیم.
در این قسمت بطور مفصل می بایست به راههای شناخت عرفان در اشعار
پرداخت، نه خیلی زیادبه ادراکات واحساسات عارفانه تمرکز کرد زیرا در
بین ملائک چنین الگوهائی زیاد نیست ،غالباً این مقوله مقلدندنه عارف
ولی البته میتوان یافت دیوان عارفانی مانندعطار که البته دیوانی
عرفانی دارد واشعار عراقی،دیوان مغربی و از همه معروفتر
وشاخصــــتر دیــوان مثنوی ودیـــــوان حافظ.
در اینجا اگر بخواهیم در باره عرفان
بحث کنیـــم. اول باید به
این نکته توجه کنیم
که عرفان دونوع است
عرفان نظری وعرفان عملی
که عرفان عملی عبارت است ازسیر
وسلوک انسان،یابیان سیروسلوک انسان
الی الله،و به عبارت دیگر بیان حالات ومقامات
انسان در سیر به سوی حق،از اولین منزلی که
عرفا آن را منزل «یقظه» می نامند که همان بیداری
است.تاآخرین منزل که وصول به حق است یاهمان توحید
که از نظر عارف توحید حقیقی جز با وصول حق حاصل نشود
شما اگر منازل السائرین خواجه عبدالله انصاری را ملاحظه کنید
می بینید که منازل سلوک را به صد منزل ده تا ده تا تقسیم کرده
از نظر عرفا این مسئله یک امر تجربی وآزمایشی است و این از
نظز روانشناسی که گرد آورنده در این زمینه از نظر عملی ونظری دستی
برآتش دارد یک وادی ناشناخته است وهر روانشناسی نمی تواند روانشناسی
عرفانی رادرک کند،زیرا تا کسی عملاً به دنیـــای روح وارد نباشد چه را
می خواهد آزمایــــش کند تنها یک عالم روانشناس عارف سالک
می تواند ادعا کند که من روانشناسی عرفانی را می توانم
بیان کنم وتوضیح بدهم. به هر حال این پدیده عظیم
عرفان عملی از انسان خاکی آغاز وبه «لقائالله»
می انجامد. (یا اَیّهَا الاِنسانُ اِنّکَ کادِحٌ اِلی
رَبّکَ کَدحآً فَـمُـلاقیهِ)(2)اززمین تاآسمان
اگر کسی بخواهد در باره عرفان
بحث کند «وادی ناشناخته»
وادی سیر وسلوک
چه گامی برداشته؟
چه حالات ومقاماتی از
عرفان را در خود منعکس کــرده
یعنی دراشعار(خواجه عبداله خوانساری
و پیرطریقت ) چه چیزهائی پیدا می شود
که این ها را باید انسان دقیقاً ابتدا با آنچه که عرفا
نقل کرده اند تطبیق کرد .اصطلاحات و تعبیرات والــفاظ
بخشی از ارزش شاعر محسوب می شود از این پس به عرفان
نظری می پردازیم که خلاصه ی این عرفان«محیی الدین عربی»(پدر
عرفان نظری اسلامی)مثال اعجوبه عجیـــب روزگار است.که در باره (جهان
هستی) با نظر هر فیلسوف مختلف و آشکار است یعنی طبقه عرفا
یک جهان بینی خاصی دارند که با سایر جهان بینی ها فرق دارد.
این مرد مسافرتهای زیادی به دنیای اسلام داشته است.
سالهای زیادی مجاور مکه بوده که این مجاورت را
عرفا برای خود لازم می دانسـته اند زیرا
برای مجاورت آثار خاصی قائل بودند
نه تنها عرفا بلکه دیگران هم به
تاثیرمحیط راگردن نهاده اند.
زمخشری اهل
ماورائالنهر
یا شمال ایران
که از سرزمین سرد
سیر حرکت می کند تا
مجاور سرزمین داغ مکه قرار گیرد
تا جائی که وی را به «جار الله» ملقب
و در تفسیر کشاف در یکی از آیات سوره
عنکبوت می گوید شما اثر مکانها را غافل نباشید
وهرکس مجاور خانه کعبه باشد می فهمد که یک آثار
معنوی در این مجاورت هست که در غیر آن جا نیست.
...ابن فارض مصری در میان شعرای عرب نظیر حافظ است
غرض این است که محیی الدین تاثیر عجیبی روی عرفای بعد از
خود گذاشته ودیگران به این مطلب اعتراف دارند. حالا اگر ما در باره
عرفان نظری(خواجه عبداله خوانساری و پیرطریقت ) بخواهیم بحث کنیم
چاره ای نداریم جز اینکه همان مکتبی که محیی الدین تاسیس کرده
را مطالعه کنیم وببینیم که اینها چگونه بیان کرده اند وآیا(خواجه
عبداله خوانساری و پیرطریقت ) در این زمینه چیزی دارند
یا ندارند. هر گاه دانشمندان وسخنوران وارد این
وادی شده انددامنه گسترده ی آن موجب
عدم تمرکز گردیده و بحث از همدیگر
گسیخته شده و جز اطاله کلام
نتیجه ای در برنداشته..
به هر حال آیا
خواجه
و
پیر
در آثار خود
تاکنون عارف بوده اند؟
بحث در باره این دو(خواجه
عبداله خوانساری و پیـرطریقت )
که عنوان مطالب قرار گرفته مفهومش
این است که ما این دو را عارف فرض کرده ایم
آنگاه در باره چگونگی عرفان آنان بحث خواهیم کرد
برای شناخت بهتر ما دومنع خواهیم داشت .از آنچه در
مقدمه وپیشگفتار برای تاریخ معاصر ذکر شدو دیگری آثاری
که تاکنون در دسترس قرارگرفته است که مراد شناخت از طریق.
مطالعه است که امیر المومنین میفرماید:اَلمَرءُ مَخـبُوُُّ تـَحتَ.لِسانـِــه. (2)
انسان در زیر زبانش پنهان است آدمی هر کاری بخواهدبکند که خودش را
مخفی کند وپرده روی زبان خودش بکشد فکر نمی کنم مــوفق شـود.
به هر حال مراتب عرفان تا نائل شدن به اوج عرفان از طریق «شرح
حال نویس » ومطالعه آثار بسیار مظلوم واقع شده که قهراً
تاریخ در همین نزدیکی به فراموشی وسکوت تن داده
(طی این مرحلـــه بی همـــــرهی خضر مـــــکـن
ظلمات است بترس از خطر گــــمــراهـــی)
با این همه تکیه.برشناخت مراتب عرفان.
هنوز یک نفرنتوانسته نشانی از
مرشد اینان پیدا کند.
هر چند انجمن
ادبی وهاج
خوانساری
اینان را به عنوان
اعضای این انجمن که
بالغ برصد عضو دارد معرفی
نموده و گاهی در همایش ها و
مناسبت های مختلف از ایشان به
عنوان ارائه کننده اثر خودشان و گاهی
در گاه نامه زلال چشمه سار آثار ایشان و
سایر اعضا را با وجود انبوه مشکلاتی که وجود دارد
در حد ارائه اثر ارائه می گردد. لذا کمتر اهل این حرفها
که شــیخ واستادی مـــعرفی و مطــرح نمایندو چه بسا
(خواجه عبداله خوانساری و پیرطریقت )وسایرین در هرمرتبه
از مراتب عرفان که باشند،حتی همسایه منزلشان و اهل وعیال
وفرزندان وشاگردانشان نمی دانند که در نزد مراتب عرفان جای دارند
ولذا در جامعه کنونی نه یک عنوانعرفانی ونه هیچ عنوان شعری مطرح.
می شود .بعد هم می گویند "طیب الله اَحسنت ،ایوالله" گوئی یک
فقیه دارد توصیف می کند.لذا مرحوم محمد حسن فاضل
موسس کتابخانه فاضل در کتابش با عنوان
مبهط نور (ثلاث)در اواخر عمر نوشته
من کتاب خُلدستان را مطالعه
کردم...اما چیزی از
چهره
وی
انعکاس.
نمی دهد.لذا
برای منعکس شدن
عرفان که مطلع بحث بود
اشاره کوتاه به مواردی ضرورت
دارد که از حضرت حافظ در می گذریم
وبه مولوی در مثنوی می پردازیم هرچند
وی تغزل ندارد وبا زبان دیگری حرف می زند
ولی به این مطلب توجه دارد و می گوید مبادا
توحرفی را که از عارف می شنوی به ظاهرش حمل کنی
تشبیه خوبی دارد :آنها مرغ حق اند.مثل اینکه در کلمه«مرغ
حق» اشاره داردبه منطق الطیر عطار وداستان اینکه مرغان همه جمع
شدند به رهبری هدهد(هدهدرمز پیروزی مرشد است ومرغهای
دیگر سالک) رفتند برای اینکه سیمرغ را به پادشاهی
انتخاب کنند چون صفیری بشنوی از مرغ حق
ظاهرش را یادگیری چون سبق.....وانگهی
ازخودقیاساتی کنی....مر خیال محض
را ذاتی کنــــــی اصطلاحاتی
است مر ابدال را که نباشد
زان خبر غفّـال را
شیخ محمود
شبستری
در
منظومه
از عالیترین
قطعات عرفانی
را به سولات و جواب
پاسخ می دهد که:رسولی
باهزاران لطف واحسان رسید
ازخدمت اهل خراسان چه خواهد
مرد مرد معنی زان عبارت.....که داردسوی
چشم ولب اشارت؟ چه جوید از رخ وزلف و
خط وخال کسی کاندر مقامات است واحـــوال
و در جای دیگر هر آن چیزی که در عالم عیان است
چوعکسی زآفتاب آن جهان است جهان چون زلف و
خط وخال واَبروست * که هر چیزی بجای خویش نیکوست
تجلی،گه جمال وگه جلالست * رخ وزلف آن معانی را مثالست
صفات حق تعالی لطف وقهر ست * رخ وزلف بتان رازان دو بهرست
چومحسوس آمداین الفاظ مسموع *نخست از بهرمحسوسندموضــوع
ندارد عالم معنی نهــــایت * کجابیند مر او را چشــم غایت
هر آن معنا که شد از ذوق پیدا** کجاتعبیر لفظی یابد اورا
چواهل دل کند تفسیرمعنی*به مانندی کندتعبیرمعنی
که محسوسات از آن عالم.چــــــوسایه اســـــــت
که این چون طفل و آن مانند دایه اســـت
تا سائل می گویـد:شراب وشـــمع و
شاهد را چه معناست * خراباتی
شدن آخــِــر چه دعــواست....؟
جواب:شراب وشمع
ذوق و نور عرفان
ببین شاهد
که از کس
نیست
پـــنــهـان
مغربی بسیار
زبردستانه ومفصل
میسراید:اگربینی در این
دیوان اشعار....*...خرابات و
خراباتی .وخمــــــّــار.......بت و زّنار
وتسبح وچلیپا..*..مغ وترساوگبرودیرومینا
شراب وشاهدو شمع وشبستان..*..خروش
بربط و آواز مستان...*..می و میخانه و رندوخرابات
حریف وساقی ونردو مناجات ..نوای اغنون ونالهء نـی
صبوح و مجلس وجام پیاپی..*..خُم وجام وسبوی می فروشی
حــریفی کردن اندر باده نوشی..*..زمسجد سوی میخانه دویدن
در آنجا مدتی چنـــد آرمــــیــدن..*.. گــــرو کردن پیاله خویشتن را
......نهادن برسر می جان وتن را ...*...گل وگلزاروسرو وباغ لالـــــه
حدیث شبنم وباران ژاله *خط وخال وقد وبالا وابرو عذاروعارض ورخساروگیسو
لب ودندان وچشم شوخ وسرمست.* .سروپاو میان وپـــنـجه و دســـت
مشو زنهــار از این گفـتار در تاب ..*..بـرو مقصود از آن گفتار دریاب
مپیچ اندر ســـر و پای عبارت....* .اگر هستی زارباب اشارت
نظر را نغز کن تا نغز بینی * گذر از پوست کن تامغزبینی
نظر گر برنداری از ظواهر * کجاگردی زارباب سرائر
چــــو هریک را از این الفاظ جـــانـــــی است
به زیر هریک از این ها جـــهــانی است
توجانـــش را طلب ازجسم بـگذر
مسمّاجوی باش ازاسم بگذر
فرومگذارچیزی از دقایق
توچون باشی ز
اصحاب
حـــــقا یــــــق
هاتف اصفهانــــی:
ای فدای تو هم دل وهم جان
وی نثــار رهت هم این وهم آن
و در دیگر ترجیع بنــــد خود تــــصریح می کند
هاتف ارباب معرفت که گهی*مست خوانندشان گهی هشیار
از دف وچـنـگ و مـــطـرب وساقی * وزمـِی وجام وساقی وزنـّـار
قصد ایشان نهفته اســـراری است* که به ایمــــاءکنند گه اظهار
شیخ بهایی: ..........دین ودل به یک دیدن باختیم و خـُــــرســندیم
................. ...در قمار عشق ای دل کی بــود پشیمانی
ســــجـــده بــــر بتی دارم ،راه مـــسجـــدم مـــنـــمــا
کــافر ره عشقم مـن کجا مـــســلمـــانــــی
ما زدوست غیر از دوست مقصدی نمی خواهیم
حور وجنت ای زاهد بر تو باد ارزانی
زاهدی به میخانه سرخ رو زمـِی دیدم
گفتمش مبارکباد ارمنی مسلمانی
خانهءدل ما رااز کرم عمارت کن
پیش از اینکه بنیادم رونهد
به ویـــــــرانــــــی
علامــــــــه
طباطبایی:
همی
گویم و
گفته ام بارها
بود کیش من مِـهر
مـــِهـــر دلــــدار هــــا
پرستش به مستی است
در کــــیــــــش مــِهـــــــــــــر
برونند زین جرگه هشیــــــار هـا
به شادی وآسـایش و خواب و خــور
نـــدارنـــدکاری دل افـــکـــار هـــــــــا
بجز اشک چشم بجز داغ دل
نباشــــد به دست گرفتـــــار هــا
کشیدند در کوی دلدادگان
میان دل و کام دیوار هــــا
چه فرهاد ها مرده در کوهها
چه حلاج ها رفـــتـــه بر دار هـا
چه داردجهان جزدل ومهر یار*مگرتوده هایی زپندارها
ولی رادمـردان و وارستگاه * نیازندهرگز به مردار هـا
مهین مهر ورزان وارستگان * بریدند از دام جان تـارهـا
به خون خودآغشته ورفته اند*چه گلهای رنگین به جوبارها
بهاران که شاباش ریزدسپهر*به دامان گلشن زرگبارها
.........کشد رخت ســـبزه به هـــامــــون و دشـــت
زند بارگه گـــُـــل به گــــلــــزار هــــــــــــــا
نگارش دهد گلبن جویبار*در آئینه آب رخسار ها
....رود شـــاخ گـــل در بـــر نیــــلـُفـــــَر
برقصد بـــه صد نـــاز گـــُــلـــنارهـــــا
دَرَد پـرده ء غنچه را باد بــــــام
هزار آورد نـــغـــز گـفتار هـا
به آوای نای و به آهنگ
.....چـــــنــــــــگ
خروشدزسرو
وسمن
تارها
به
یاد
خَـــم
اَبروی گـُلرخان
بکش جام دربزم
مِــــیــخــوارهـــــــا
گره رازراز جهان باز کن
که آسان کندباده دشوارها
جز افسون وافسانه نبود جهان
که بسته است چشم خشایارهـا
....به انـــدوه آینـــده خـــود را مــباز
که آیــــنـــده خــوابـــی است چون پارها
فریب جهان رامخورزینهار* که درپای این گل بودخارها
پیاپی بکش جام وسرگرم باش * بهل گر بگیرند بیـکارها
*علت در پرده سخن گفتن برای مضامین عرفانی چیســــت..؟
سمبلیک در محاوره ایجاد جذابیت و رمز پردازی از جمله هنرشعرو
سخن در پرده گفتن اصول بکاربردن مناسب رموز وعلامات برای بیان
عقیده یا شرح واقعه در سبک ادبی که در آن تشبیهات بسیار
به کار برده شود وبرای هر فکروتصور یاصفت وتشبیه مظهر
یا سمبولی قراردادن مانند سرو نماد قد وقامت ـ،گل
نشان زیبایی چهره تروتازه ـ،ماه نمونه روی زیبا
وتابان اینها نشان وعلامت جهت اشاره به
آدرسی هستند که مخاطب راهدایت
به مقصد ومقصودتفسیرمی شود
گاهی صریح وبی پرده بیان
مطلب موجب دردسر
و رُک گویی
باعث
ملال
خواهدشد
پس این قضیه
دلایل مختلفی دارد.
شعرو ادب با فصاحت و
بلاغت وزیبایی بیان برای
جلب توجه جهت انتقال پیام
بسیار موثر ودگرگون کننده است
تبلیغ وسیله ای برای ارائه ی مطلب
زیباوارائه دست آورد جدید به افزایش
مریدان ،پیروان وطرفداران انجمن خواهد
افزود. ودیگراینکه درک الفاظ وتعبیرات بابیان
محسوس نیست گاهی عشق ،بو ،زیبایی ،درد
وبعضی کلمات دیگر از این قبیل زبان از تفسیر آن باز
می ماند. در اینجا رمز واشاره مخاطب را ا ز گمــــراهی
نجات می دهد وگاهـی علامت ،سیگنال و سمبول در هـدایت
موجب برداشت نادرست خواهد شد واین بخاطر چند بُعدی یا دو پهلو
بودن شاخص بکار برده شده خواهد بود. راز این مطلب در مقصود
شاعر ویا خطیب توانا از تسلط برموضوع کم نخواهد کرد.بلــکه
این توانایی نشان مهارت وایجاد تخیل.صنعتگری و هنرمندی
بشمار می رود.تا اینجا علت در پرده سخن گفتن برای
مضامین عرفانی بطور خلاصه واجمال گفته شد .
امّـا آیا(خواجه عبداله خوانساری وپیرطریقت)
ازنظرشعروهنرتوان بروزسخن گفتن برای
مضامین عرفانی را پیدا کرده اندیانه؟
این بدان معناست که اصلاً ارزش
داردعمرانسان درجامعه ی
فعلی دراین اموربگذرد
یا گواینکه شعر و
فصاحت و
بلاغت
مرده
تنها
باید
به مجلس
ختم و مراسم
تشیع جنازه وخوردن
وخوابیدن فکرکردو یا اینکه
به سرگرمی این روزها که گردــ
ـ آورنده هیچ تمایلی به پرداختن و
حتی عنوان کردن آن در این مقوله را
ندارد پرداخت. هرچند بعضی از اهل قلم
تمام جهان را در خود می بیننـد و هیچگاه
تن به این در نداده انـد که حـتی یک وجب
جلوتر از بینی خود را نبینند.حـضرت حافظ در
این رابطه میفرماید: "مرا در این ظلمات آن که
رهنمایی کرد*نیازنیم شبی بودوگریه سحری"
طـریق عشق طریقی عـجـب خـطرناک است
نـعـوذبـالله اگــرره بــه مــقـصــــدی نبــــری
مکرر حافـظ به بـحـث خــطـر ناکی عشق
پــرداختـه و در تخـلصـش دارد کـــه: به
یمن همت حافظ امیدهــست که باز
اَری اُســامِرُ لَیلای لَیلَةَ القَــمَری
این از همان گوشه وکنایه ها
بــود که بدان اشاره شد
َ۞ஜ۞ஜ۩۞۩ஜ۩۞۩ஜ۩۞۩ஜ۞ஜ۩۞۩ஜ۞
۩ گـــــفـــتـــــگـــــوی و مشاعـــره
خواجه عبداله خوانساری و پیرطریقت
پشت پرده در ادامه مطلب
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، منظومهء خوساری ، حکایات
برچسب های خلدستان : در راه , طریقت , کوش , در راه حقیقت باش
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩ به روز دوم اسفند هرسال ۩۩۩

۩۩ ☫خوشا خوانسارو وضع بی مثالش ☫ ۩۩۩

خوشاخوانسار وُ وضع بی مثالش خوشا آن لهجه شیرین بیانش
به روز دوم اســـفند هــرســـال زبـان مـــادری گــردید نــامش
چه خوش یُمن وُچه زیباشهرخوانسار هــر ایرانی بُود وِرد زبانش
گذار هر کسی افتد به بازار کننداین مردمان شیرین دهانش
به گِردو و عسل یا با لواشک دهد سـوغاتی بهــر میهمانش
به آلــو، برگ زردآلــو وُ گیلاس ز مغز هسته های میوه جانش
همه دانند در هــر جای عــالَـم فــراوان باشد از نــوع گِرانش
دیــار ما کـنــار چشمه سـاران بُود این افتــخار مــردمانش
اگر آید به شــهر مــا رفیقی به استقبال او، پیر و جوانش
برایش می کنند تعریفِ خوانسار از آثار قدیم ، از باستانش
چنان مهمان را گیرند تحویل که گویا نیست وی انـدر گمانش
هرآنکس می برد او را به منزل پذیرایش میشود مانندجانش
به آئین خصلت مردان خوانسار زنـان ،مـردان بلکه کـودکانش
خدایا شهرم از آسیب محفوظ که مِثل سیل، ناید بر زوالش
بیارآ: ظاهــر آن را به نَــحــوی به باطـن افتخار اندر نهانش
(طریقت)باز شرح وصف خوانسار :روان وُ ساده آمد بر زبانش

حمید↘
محمد مهدی طریقت
(دفتر: خلدستان )۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم
جام جهانی ۲۰۲۲ در برج
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، منظومهء خوساری
برچسب های خلدستان : اشعار , خلدستان , طریقت , اسفند
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
۩۩۩ به روز دوم اسفند هرسال ۩۩۩

۩۩۩ ☫ خوشا خوانساروُ وضع بی مثالش ☫ ۩۩۩
خوشا خوانسار وُ وضع بی مثالش
خوشا آن لهـجهء شیرین بیانش
به روز دوم اســفــند هـــرسال
زبانِ مـــادری گردید: نامش
چه خوش یُمن وُ چه زیبا شهر خوانسار
هر ایــرانی بُـــود وِرد زبــانــــش
گــــذار هر کسی افــتــد به بازار
کننداین مردمان شیرین دهانش
به گِردو و عسل یا با لواشک
دهد سوغاتی بهر میهمانش
به آلو، برگ زردآلو وُ گیلاس
ز مغز هسته های میوه جاتش
همه دانند در هر جای دنیا
فراوان باشد از نوع گِرانش
دیار ما دیار چشمه ساران
بُود این افتخار مردمانش
اگر آید به شهر ما رفیقی
به استقبال او، پیر و جوانش
برایش می کنند تعریفِ خوانسار
ز آثار قدیم ، از باستانش
چنان مهمان را گیرند تحویل
که گویا نیست وی اندر گمانش
هر آنکس می برد او را به منزل
پذیرآ میشود مانند جانش
چنین است خصلت مردان خوانسار
نه مردان بلکه کُلِّ مردمانش
خدایا شهرم از آسیب محفوظ
که مِثل سیل، ناید بر زوالش
بیارا ظاهر آن را به نحوی
که باشد افتخار اندر نهانش
(طریقت)باز شرح وصف خوانسار
روان وُ ساده ، شیوا بر زبانش
ஜ۩۞۩ஜ۩۞۩ஜ۩۞۩ஜ۞ஜ۩۞۩ஜ۞.۞ஜ۞ஜ۩۞۩ஜ۩۞۩ஜ۩۞۩ஜ۞ஜ۩۞۩ஜ۞
۩۩خُلدِستان طریقت۩۩
امشب به لطفِ باده ، سرگشته ام دوباره
در خواب و در خيـالــم ، آکنده ام دوباره
از خاطرم نرفته ، زلفِ پریش وُ مویت
فرانه ی تو هستـم ، دیوانـــه ام دوباره
از گیسویِ تو مستم ، هر صبح و هر شبانگاه
گـــر شمع محفلی تو ، پروانــه ام دوباره
کاش اِمشبی توبامن، هم باده میشدی تو
در کــــویِ میگساران، مستانه ام دوباره !
از عیشْ قصِّه گفتم ،شعر و غزل سرودم
در بینِ آن غـــــــزل ها ، آواره ام دوباره
شد انجمن سبوئی ، لبریــز از حقیقت
شعرِ (طریقت)م من پُر ، باده ام دوباره !

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، آثارچاپ شده ، منظومهء خوساری ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : خوساری , اسفند1401 , اشعار , طریقت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩☫ آهنگ دلبرآید (روز جهانی آغوش) دوبیتی ☫۩۩۩


وانگهی رعدی درخشيدن گرفت این روزها
شعله شعله قصد تابیدن گرفت این روزها
هر چه با دقّت نظر کردم به آن زُلف سیاه
قطره قطره سمت باريدن گرفت این روزها
اندک اندک خاطراتِ نوجواني هاي من
مِیل رقصُ وُقصد رقصيدن گرفت این روزها
خاطراتم را عجین کردم به یاد یاس ها
نرگس آمد شوق خنديدن گرفت این روزها
يادِ آن ايّام افتادم که بودي در نظر
مُشگ آهويي خراميدن گرفت، این روزها
نازِ شصتت آتشی در جان من افکنده ای
ساغر و خُمخانه جوشيدن گرفت این روزها
زُلف توروي برشانه هایت چون پريشان کند
پیچ زُلفت قصد پيچيدن گرفت این روزها
خاطراتِ اولين ديدارمان هنگام صبح
عشقِ آنجا میل بوسيدن گرفت این روزها
اشكِ شوقي باز چشمم خيس كرد
حس و حالِ ژاله لغزيدن گرفت این روزها
يادم از شعر(طریقت)جاودان جانی گرفت
در بغل آهنگ بوسيدن گرفت این روزها
دارم تفاهم می کنم در بردباری
هرچند تاب روزگارم را نداری
شاید لجاجت با خودم باشد ! غمی نیست
هرچند یکی از جرم های روزگاری
من هم به مصداق" بنی آدم..." ببخشید
وقتی خودت را از گدایان می شماری
حس می کنم (طوفانِ توفنده )بلند است
ابری شدم، شعری شدم وقتی بباری
من با خودم وقتیکه از خود خسته هستم
سر روی دوشِ شانه هایم می گذاری
فهمیده ام منها شدن تسلیمِ جمع است
آینده را ایران ، ایران می نگاری
شاید همین خود باوری ها شاعرم کرد
شاید همیت (طوفان ) شده امید واری
تـوفنده وُ غــرنده وُ دژخیم افکن ،
شاعر(طریقت) ، نازنینم آشکاری !


۩۩۩ ☫ آغوش / اشعار (طریقت) چشم تری را ببری یعنی چه ☫ ۩۩۩



آمدی عشق به یغما ببری ، یعنی چه؟
با غزل باز دلم را ببری ، یعنی چه؟
چل و چندیست که من منتظر امروزم
خنده از چشم زلیخا ببرم ، یعنی چه؟
تا غزل هست بیا نغمه ی این باغ شویم
زین غزل تا لب دریا ببری ، یعنی چه؟
محفلی امن از آغوش ، مهیا دارم
دل به دریا تو بزن تا ببری ، یعنی چه؟
فصل یار است ولی جُفت دلم بی باران
آمدی آب گوارا ببری ، یعنی چه؟
این غزل سر به هوا بود ، به جایش دل ما
آمدی شعر به یغما ببری ، یعنی چه




موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، عکس ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید ، خبر ـ اطلاعیه ، منظومهء خوساری ، بدون شرح
برچسب های خلدستان : آغوش , اشعار , طریقت , بغل
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩☫میان سیب و انار و هلو مخیرم به(طریقت) اشعار☫۩۩۩




تو پیکِ خوش خبرِ سیم ساق بودی وُ هستی
طبیبِ وُصادق وُ باب مذاق بودی وُ هستی
تمام خاطره هایم کمال زندگیم
تو صادقانه ترین اتفاق بودی وُ هستی
اگر زمین و زمانه شبِ زمستان است
برای گرمی شب ها اجاق بودی وُ هستی
به کوه و دشت و طبیعت چه حاجت است چون
تو همنشینِ تَک وُ طاق هماتاق بودی وُ هستی
میان سیب و اَنار و هلو مخیرم به (طریقت)
توساقی همه عشاقِ باغ بودی وُ هستی
****
شعر وُ غزلم چشم به راهش نگران بود
دلشوره ی ما بــود، دل آرام جهان بود
در اوّل هر انجمنی سقف فرو ریخت
هنگام بهــار آمد وُ هنگام خزان بود
پائیز به پژمُرد بهاران خزان شد
شیرازه ی این محفل ما زخم دهان بود
آنگاه همان زخم، همان کوره ی کودک،
شد قلّه ی یک کوه، مسیر جبلان بود
با ما که نمک گیر غزل بود چنین کرد
با خلق ندانیم چه ها کرد و چنان بود
ما حسرت دلتنگی و تنهایی عشقیم
روشن دل یعقوب ، زلیخا که جوان بود
لب را به تمنّای لبش بردم و نگرفت
گفتم بستان بوسه بده، نرخ گران بود
یک عمر به سودای لبش سوختم افسوس
روزی که لب آورد ببوسم رمضان بود
یک نسخهء حافظ ، دو سه تا عطر،مشخص
تشخیص من از دلخوشی ام یک چمدان بود
ما هر چه سرودیم(طریقت) به غزل گفت :
البته همان وای به حال دگران بود

۩#خــُلدستان طریقت (حکایت)۩#محمّد مهدی #طریقت

![]()


موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت ملی ، آثارچاپ شده ، منظومهء خوساری ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : شعر , طریقت , اشعار
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


۩۩۩ ☫ خوساری☫۩۩۩
رفیقا جار کِردین ساربو نه
کمی گُوشدُروُ اِمشی کارونه
بیاد یار شیرین کُومِ دیرین
خدا رَحمت کِرو اُون آرونه
اگر اِمشی مُن اِز چونه برشتان
بَواژدین خِره گیران کار خوُنه
کمی با حیصله هاچین یاچن
بَرشتانی اِگر اِز چاک چونه
وصیت کِرتنم یاچن مُجازوُ
مجازوُ بشنِوُ اَهل زِمونه
به مِرزِنگشت ، چشم وُ دَسُ دیممِ
بشوران یگ کمی با اُوُ روُنه
تَنم تِی داروُ اِمشی ای رفیقا
نَروُن ای سارون ، اُشتر دیونه
مُن الَح ، الَح اِز یارون داران
رفیق مِهربون نا مِهربُونه
بیاد احمد بلبل مُن اِمشی
اِمگو دَرخُسان مینِ رخونه
(طریقت ) جی اِدی عُمرژ تِمُومُو
غنیمت زُ نبه این دوُ رُوُ زِمونه
۩۩۩ ☫درگوشه کاشانه بسی سوخت (طریقت) اشعار ☫ ۩۩۩
پائــیزِ بهارست که مستـــانه بهـارم
مستانه درین گوشه ی میـخانه بهـام
درویشم وُ بگذار لوطی منـشــــانه
نالوطیِ افشان به سـر شــانه بهارم
میخانه به گِرد سر من چـرخد وُ چرخان
از چرخشِ چــرخیـدن پیمانه بهارم
ای شاعر عشاق به دامی نشوم رام
بی دام تو در بی طــمــــع دانه بهارم
شعری وُ طواف حرمی بود سرودم
شمع است درین بزم چو پــروانـه بهـارم
مــن دُرّ یتیــم انجمنم سیــنۀ صحراست
زین روست یتـیـــمانه و دُردانــه بهارم
فرزانـه شمـــردند مرا در وطن امّـا
از بی وطنی چون هـمـــه دیوانه بهارم
با نی زن میخانه بـگو جـان به لب آور
تا با تـب و لب بـر لب جانانه بهارم
آن سلسله ی زلـف که زنار دلم بـود
در گردنـم آویز که دیـوانه بهارم
تقویم ِمغـان خاطرِ ایران قدیم است
این خاطره را بی چک و بی چانه بهارم
در زندگی افسانه شدم در همه آفاق
بگذار که در مرگ هم افسانه بهارم
در گوشه ی کاشانه بسی سوخت(طریقت)
آن شمع نبودم که به کاشانه بهارم
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید ، منظومهء خوساری ، بدون شرح
برچسب های خلدستان : اهل , طریقت , خوساری , تکرار قند
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب



۩۩۩ ☫ خوساری☫۩۩۩
رفیقا جار کِردین ساربو نه
کمی گُوشدُروُ اِمشی کارونه
بیاد یار شیرین کُومِ دیرین
خدا رَحمت کِرو اُون آرونه
اگر اِمشی مُن اِز چونه برشتان
بَواژدین خِره گیران کار خوُنه
کمی با حیصله هاچین یاچن
بَرشتانی اِگر اِز چاک چونه
وصیت کِرتنم یاچن مُجازوُ
مجازوُ بشنِوُ اَهل زِمونه
به مِرزِنگشت ، چشم وُ دَسُ دیممِ
بشوران یگ کمی با اُوُ روُنه
تَنم تِی داروُ اِمشی ای رفیقا
نَروُن ای سارون ، اُشتر دیونه
مُن الَح ، الَح اِز یارون داران
رفیق مِهربون نا مِهربُونه
بیاد احمد بلبل مُن اِمشی
اِمگو دَرخُسان مینِ رخونه
(طریقت ) جی اِدی عُمرژ تِمُومُو
غنیمت زُ نبه این دوُ رُوُ زِمونه
شهر به ظاهر دور افتاده از مرکز ؛ در غرب اصفهان یکی از مراکز کهن تمدن ایران است . این شهر در دوره های مختلف در فرهنگ و دانش و ادبیات درخشیده است. آنچه از اسناد و مدارک موجود بر می آید در دوره ی قاجار شهر خوانسار از لحاظ تعداد با سوادان با توجه به جمعیت جزو باسوادترین شهرهای استان اصفهان به شمار می رفت نه اند. بیش از ۴۰۰ شاعر و خوشنویس و عالم تنها در عصر قاجار در این شهر بوده اند که در میان جمعیت تقریبا ۸۰۰۰ نفری خوانسار در آن دوره درصد خوبی را نشان می دهد. با روی کار آمدن سلسله قاجار ثبات نسبی در کشور به وجود آمد و امنیت برقرار شد و شرایط برای فعالیت های تجاری و کسب و کار و کشاورزی فراهم شد و رونق اقتصادی به سهم خود موجب رونق فرهنگی شد . در اوایل دوره قاجار در خوانسار محافل و انجمن های ادبی رونق گرفتند و شعر خوانی طرح شعر و نقد شعر در آن انجمن ها رایج شد. در هشت برگ قبل از شروع نسخه " هیات " فارسی ، تالیف ملا علی قوشچی مطالب قابل توجه درباره ی انجمن ادبی خوانسار عهد فتحعلی شاه قاجار ( حک ۱۲۱۱-۱۲۵۰ ق. ) دیده می شود : هشت برگ قبل از كتاب دارای چند غزل است از میرزا هدایت الله حریق و ملاعلی كاشانی حزین و اخگر خوانساری و شایق خوانساری و منعم خوانساری و محروم خوانساری و اسیر خوانساری و مطرب خوانساری و طایر خوانساری و مفتون خوانساری و وایل خوانساری و وامق و طبیب، تمام این غزلها در تضمین بیتی گفته شده كه میرزا ابوالقاسم در یكی از باغهای خوانسار به سال ۱۲۲۰ بدیهتا ساخته است: سنگ بر در می زند دل در سرای سینه ام كین زمان خواهم كنم پرواز در را باز كن این نسخه را محمد سلیم بن ملک حسنی نوری در یک شنبه شب عید اضحی ( ۱۰ ذیحجه ) سال ۱۱۳۱ ه. ق. کتابت کرده است است و به شماره ۱۲۷ در کتابخانه موسسه امام صادق ( علیه السلام در قم وجود دارد. (۱) در همین دوره شاعران دیگری همچون صفا قودجانی، عندلیب خوانساری ، مدهوش خوانساری ، هالک خوانساری ، میرزا جواد اسیر خوانساری ، داراب خوانساری ، میرزا محمد حسین سرور خوانساری نیز در این عهد یا کمی بعد از آن می زیسته اند. منابع -------------------------------------- ۱. فهرست نسخه های خطی کتابخانه موسسه امام صادق ( علیه السلام ) قم ص ۹۵.
۩۩۩ ☫درگوشه کاشانه بسی سوخت (طریقت) اشعار ☫ ۩۩۩
پائــیزِ بهارست که مستـــانه بهـارم
مستانه درین گوشه ی میـخانه بهـام
درویشم وُ بگذار لوطی منـشــــانه
نالوطیِ افشان به سـر شــانه بهارم
میخانه به گِرد سر من چـرخد وُ چرخان
از چرخشِ چــرخیـدن پیمانه بهارم
ای شاعر عشاق به دامی نشوم رام
بی دام تو در بی طــمــــع دانه بهارم
شعری وُ طواف حرمی بود سرودم
شمع است درین بزم چو پــروانـه بهـارم
مــن دُرّ یتیــم انجمنم سیــنۀ صحراست
زین روست یتـیـــمانه و دُردانــه بهارم
فرزانـه شمـــردند مرا در وطن امّـا
از بی وطنی چون هـمـــه دیوانه بهارم
با نی زن میخانه بـگو جـان به لب آور
تا با تـب و لب بـر لب جانانه بهارم
آن سلسله ی زلـف که زنار دلم بـود
در گردنـم آویز که دیـوانه بهارم
تقویم ِمغـان خاطرِ ایران قدیم است
این خاطره را بی چک و بی چانه بهارم
در زندگی افسانه شدم در همه آفاق
بگذار که در مرگ هم افسانه بهارم
در گوشه ی کاشانه بسی سوخت(طریقت)
آن شمع نبودم که به کاشانه بهارم

![]()
20مِهر =بزرگداشت حافظ

مهمترین دارایی هر ملّتی، سرمایه معنوی آنهاست
در این میان برخی دارایی ها آن قدر بزرگ هستند
که می توانند سرمایه و گنجی برای همه بشریت باشند

و حافظ یکی از مهمترین دارایی های معنوی و انسانی جهان است
که درس های زیبایش همیشه تازگی دارد

عشق ورزی و محبّت به همه ی انسانهاست

منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن

توصیه به دوستی و مهرورزی است

بتوانیم قدرشناس واقعی این نعمت ها باشیم...

محمد مهدی طریقت
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت ملی ، متن ادبی ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، منظومهء خوساری
برچسب های خلدستان : خوساری , خلدستان طریقت , زبان ملائگ , زاگرس
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
۩۩۩ ☫اشعار:برآستان جانان (خوسار ، منظرانیه) زعفرانیه)☫ ۩۩۩

سِلطِنَت آباد خوسار
منظرانیه نوآژ سلطنت آباد هاما خوسارو
زعفرانیه بوآژ مَـسکنت آباد هاما خوسارو
خط ابروی(طُ) سرمشق کُدوم اُستادُوُ
«تِله کابین »نواژ جنت آبادِ هاما خوسارو
دِر سِلطنت آباد خوسار ،قصری داران ، کُوُنه وُ فرآخ. عاسمونژ بلند وُچناراژ رفیع وُ صحن و حَصِژ قالیپوش وَلگاژ پنجهء اُفتو گرمِ بِراُفتو. رِی بِ ری ایونژ عمارت، حیض هشتیِ فیروزی آروم ِ آروم مینژ ، هَمرِتَ از اُوُ گِل وُ وَلگ ِ چنار و گِرتکون عاسمونژ پُرِ غِلا که هیچ نَتِلِندِ خلوت گِنوُ وُ سوت و کور بَمونوُ . مُن در سِلطنت آباد خوسارسنّی داران به اِندازِ اجداد مرحومِ خوُم . عصایی اِز چوُ گِرتِکون که مُن ِژ گوش دارتِی و عینکی دایره ای و کُلُفت که دِیرِ وَرم اِز گَرت و غبارآلودَ نشونِ دُوُ . پالتو سیا و بلند که سرمای استخون سیز ملایم کِروُ . بَخچه همین مُن دِر این عمارتَ ، کاری نداران جز یاد و خاطرهء اُون قِدیم نِدیما . گای در ایونَ ، ری چارپای َ چُرت بید خوسان ، گای جی ری بِ ری اُرُسی تالار هفت بَری، ری به جَعد یَ َ گِرتکو نا سیل کِران ، پس و پیش شنِدِ وُ دل به قار قار غلا اِ تِسپاران که بَل کُم خبری تازه بَرسو . قِلنَ چاق کِران و آتیش تُ بیدان وُ به غلا خیرَد ِ گِنان که ری گِرتکونَ سالا ی ِ سالو لُو نَ دُورو ، چه عمارتیوُ سلطنت آباد خوسار کِ خِبِژ بنا کِرت کَلِحسن شِمرَ ! گای به تالار د کِسان عمارت سلطنت آباد خوسار . گرامافونژ دارت که بعد مرگ «آ سد رضا »، کَسی اُنِژ تعمیر نَکِرت و کمتر به خوندنِژ وامِدارمِ کِرت تا «یَ رو بشتان مَحل ژیر » بَخچم وَرخونُو دراز گِنان و فکر کِران بِ مشبکای ارسی وُ سَرِ بَرآ سِیل کِران و آماده هِشتنِ گِنان ... من سالا وُ ک ِ مینِ این< سلطنت آباد خوسار > دِران ...شاعر مشغول نوشتن با مداد بود.
کامل پرسید: چه می نویسی؟
شاعر لبخندی زد و گفت: مهمتر از نوشته ها،مدادیست که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی مثل این مداد بشوی!
کامل تعجب کرد! چون چیز خاصی در مداد ندید.
شاعر گفت: پنج خاصه در این مداد هست. سعی کن آن ها را به دست آوری.
اول: می توانی کارهای بزرگی کنی، اما فراموش نکن دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند و آن دست خداست!
دوم: گاهی مداد کُندرا باید بتراشی، این باعث رنجش می شود، ولی نوک آن را تیز می کند. پس بدان رنجی که می برى از تو اُنس بهتری می سازد!
سوم: مداد همیشه اجازه میدهد برای پاک کردن اشتباه از پاك كن استفاده کنی؛ پس بدان تصحیح یک کار خطا، اشتباه نیست!
چهارم: چوب مداد در نوشتن مهم نیست؛ مهم مغز مداد است که درون چوب است؛ پس همیشه مراقب درونت باش که چه از آن بیرون می آید!پنجم: مداد همیشه از خود اثری باقی می گذارد؛ پس بدان هر کاری در زندگی مى كنى، رَدی از آن به جا مى ماند؛ پس در انتخاب اعمالت دقت کن!ششم: آثار مدادی شاعردر ابتدا جذاب شنیدنی،دیدنی وبه خاطرِ خیال سپردنی مداد نو وَ تیز کُندی به همراه دارد که صیقل کامل قُلچماق مداد را می طلبد . هفتم : ناناز تراش کامل مداد شاعر را طراوت و شادابی می بخشد که در هرنفسی که فرو می رود مفرح ذات است و چون بر می آید مُمدِ حیات.پس به شُکر اندرش شعری تازه و چون مداد را می جنباند غرقآب گردد به کمالی کامل.هشتم: در سبک شاعران معاصر سنت بر مداد رفع نگردد چون تراش تازه گردد.نهم:هرچند با پیشرفت تکنولوژی ابزار مداد وتراش وجه دیگر یافته مداد را گاه هیچ نیاز بر تراش نباشد نوک مداد اِتود در دسترس و تراش به وجه دیگر سپرده شده.دهم: وبعد ازآن در منظومه ء شاعرِ شعر(طریقت) خواب رنگین فارغ است .

خودتراش از صیقل دین لازمست
چون مداد از وجه بالین لازمست
چرخ غارت پیشه را بابینواچون پیشه کرد
خصم را پژمرد بر گُلواژه گُلچین لازمست
شور تابش تازه دارد شاعرِ شعر مداد
با تراش از صیقلِ غم های دیرین لازمست
خسروان پرویز را فکر چریدن نیست نیز
گر به تلخی جان دهد فرهادِشیرین لازمست
هر مدادی باغ طبعش می تراشد لاله ای
شاعرِشعر (طریقت) خواب رنگین لازمست
خوانسار، ای نام آورم برخیز برخیز
حمید↘
محمد مهدی طریقت
(دفتر: خلدستان )۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم 
https://akhale.ir/
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، آثارچاپ شده ، منظومهء خوساری ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : اشعار , برآستان جانان , خوسار , منظرانیه
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩ ☫ منظومهء خوساری☫۩۩۩
هرکا دنیا بیکِسه، حیله و تزویرو بـــرآ
لَعن و نفرین ودعا اِمرو بی تاثیروبــرآ
زندگی وَدجوری پا ژ مین ِ بوجارِ مُنُو
زندگی اِز مُنُو بُوجار اِدی، سیرو بِـــرآ
پَــَّر عاشق نگنی عاشــقی، وَدردیوآ
ز ِمونَ وَد جوریو، وِچَه بی تقصیرو بِـــرآ
اِدی دل نا نَدُرو عاشق این و اون گـــنو
عاشقی جی این روآ، اِز اِشکم سیرو بِـــرآ
گربهء هُمسایِ ِ هاما هر رُو بِ هررُو باردآرو
بیخوسان به تخته اُن، به کار تکثیرو بِـــرآ
وَسگی گوشت و اسخون اِخورو پــِروارگـِنو
حیکلژ گـُندَ گــِنو اِنــــدازی ِ شـــیرو بِـــرآ
اگه دست مین جیبد کِـر ِ، جیبدخالیوآ
این صدای تَهِء دیگ خورتنِ کفگیرو بِــرآ
بَلتا بَل بَشو گـِنو پنج و یک و هفت و اینا
همیزن پیل اِدین ِ هرکا سرازیرو بِـــرآ
عیداِمسال بومَ ُو بَشه به یگ تونگُلَــکی
خیلی زی دیر گــِنو دیــــرگنو دیرو بِـــرآ
رُو مانــی گِنا و یگ سری به آجید نــَکِشا
دو تا گُـل هاگی بـَبـِر، اِندانی دلگیروبِـــرآ
اگه از سِــــکته و آلمایزر و اِینا نَمــِر و
موتور و پرایدحِمِرتَ،جونژ هادگیرو بِـــرآ
سِل دِق با دل بی صَـحب مُن چژ کِ نکرت
این دلِ بی صَحَبِم جی، تازه تعمیر و بِـــرآ
هر کی که سر به سر مِــردُم این زِ مونَ نُو
تا پــِسین، اِدمِرو یا صاحـــب زمینگیرو بِـــرآ
این روا به هر کـــسی سِلام کِر ِ، داد ِ کِشو
خوژ بخوژ قحر ِکِرو یگ سالو نیم قَحرو بِـــرآ
دل و قُلوَ نَدینان دِیر و وَروم قُلمبَ بو
نکِــرو بُـــونِه گَــزَ مینِ رَزَ گیرو برآ؟
سلطنت آباد خوسار
دِر سِلطنت آباد خوسار ،قصری داران ، کُوُنه و فراخ. عاسمونژ بلند وُچناراژ رفیع و صحن و حَصِژ قالیپوش وَلگاژ پنجهء اُفتو گرم و بِراُفتو. رِی بِ ری ایوانژ عمارت، حیض هشتیِ فیروزی آروم ِ آروم مینژ ، هَمرِتَ از اُوُ گِل وُ وَلگ ِ چنار و گِرتکون عاسمونژ پُرِ غِلا که هیچ نَتِلِندِ خلوت گِنوُ وُ سوت و کور بَمونوُ . مُن در سِلطنت آباد خوسارسنّی داران به اِندازِ اجداد مرحومِ خوُم . عصایی اِز چوُ گِرتِکون که مُن ِژ گوش دارتِی و عینکی دایره ای و کُلُفت که دِیرِ وَرم اِز گَرت و غبارآلودَ نشونِ دُوُ . پالتو سیا و بلند که سرمای استخون سیز ملایم کِروُ . بَخچه همین مُن دِر این عمارتَ ، کاری نداران جز یاد و خاطرهء اُون قِدیم نِدیما . گای در ایونَ ، ری چارپای َ چُرت بید خوسان ، گای جی ری بِ ری اُرُسی تالار هفت بَری، ری به جَعد یَ َ گِرتکو نا سیل کِران ، پس و پیش شنِدِ وُ دل به قار قار غلا اِ تِسپاران که بَل کُم خبری تازه بَرسو . قِلنَ چاق کِران و آتیش تُ بیدان وُ به غلا خیرَد ِ گِنان که ری گِرتکونَ سالا ی ِ سالو لُو نَ دُورو ، چه عمارتیوُ سلطنت آباد خوسار کِ خِبِژ بنا کِرت کَلِحسن شِمرَ ! گای به تالار د کِسان عمارت سلطنت آباد خوسار . گرامافونژ دارت که بعد مرگ «آ سد رضا »، کَسی اُنِژ تعمیر نَکِرت و کمتر به خوندنِژ وامِدارمِ کِرت تا «یَ رو بشتان مَحل ژیر » بَخچم وَرخونُو دراز گِنان و فکر کِران بِ مشبکای ارسی وُ سَرِ بَرآ سِیل کِران و آماده هِشتنِ گِنان ... من سالا وُ ک ِ مینِ این< سلطنت آباد خوسار > دِران ..
۞۩۩۩۩ مشاجره ومشاعره(2).»۩۩۩۞☼
خواجه عبداله خوانساری و پیرطریقتگرد آورنده درتتمه بیوگرافی یا (شرح حال خودمان) آنچه بایداز«روز و روزگار» بدان
می پرداختم اینکه آمحّـــمد باقر میرزاباقی در حیات خود به اظـــهار واقرار معاصرین
که بهتر است سانسور شود. اما چیزی که خواجه عبداله بدان ایمان
قریب به یقین داشت ودارد اینکه بارها مکرر در مکرربصورت خفی
وجلی اقرار واظهار می داشت «المعلمون ٌ کُلُـــهم اجمعون(..
. ).فهم فیها داخلون ِالایَومَ اَلقیام.ولا رَیِبَ فیه»صدقه عن
روایته مِن خواجه عبداله خوانساری دام ظله ُالعـالی
ودر آن روزی که ماهم روزگاری داشتیم
....روزی پیر طریقـت در ملاقات با
خواجه عبداله کلمه درست
رابه لحاظ لفظی درشت
ادا می نماید
در عین حال
فوراً و.صریحاً اظهار می دارد
این یکی از جملات قصارماست
وشیخ نمی بایست از آنچه ما در چنته
داریم به نام خود ثبت وضبط نماید که شیخ
هم فی الحال ثبت وضبط را به نام نامی خواجه
و هنر شعر و شاعری را از مرحوم افسر خوانساری تحت
عنوان هنر شاعربا ردیف انداز در سفره ای می اندازیم باشد که
مورد پسند خوانندگان قرار گیرد
۞ஜ۞ஜ۩۞۩ஜ۩۞۩ஜ۩۞۩ஜ۞ஜ۩۞۩ஜ۞
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، متن ادبی ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید ، مشاجره ومشاعره ، منظومهء خوساری ، بدون شرح
برچسب های خلدستان : منظومهء خوساری , مشاجره ومشاعره
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩☫ اشعار: باشروع حمد رب العالمین /طریقت/☫۩۩۩

اُردی بعشق می رسد از نو بهار ها
دارم غنیمت از تو گلی یادگار ها
تقویم را معطل پاییز کرده است
در من مرور باغ گل وُ گل اَنار ها
از باغ رد شدی ابدی بودی از اَزل
بر چشم های میشی نرگس غبار ها
فرهاد گـو پِــیِ شیرین رهات کند
بــا آن نگاه کردن شوریده وار ها
کم کم به سنگ سرد سیه می شود بدل
با گــردشِ زمین وُ زمان در مدار ها
بازی نشست همائی پرید باز
یک صندلی برای(طریقت) کنار ها
روز اول اردیبهشت است و امروز به نام سعدی نامگذاری شده است. البته روز تولد سعدی نیست. شما حتی سال تولد سعدی را هم نمیدانید چه جای آنکه روز آن را بدانید. اما به نام سعدی نامگذاری شده است و چه نامگذاری میمون و همایونی است. خود سعدی امروز را بسیار دوست داشت حتی در ابتدای گلستان از اردیبهشت یاد میکند گویی آغاز نگارش گلستان هم بوده است.
بگفتیم در باب احسان بسی/ ولیکن نه شرط است با هر کسی
بر انداز بیخی که خار آورد/ درختی بپرور که بار آورد...
جفاپیشگان را بده سر به باد/ستم بر ستم پیشه عدل است و داد
آشفته شدم جانا هــنــگــامِ پریشانی
اشعار سحرگاهم در بی سر و سامانی
تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی
ای شاهد افلاکی در مستی وُ در پاکی
من چشم تو را مانم تو اشک مرا مانی
در سینه ی اشعارم مستوری و مهجوری
در بحر غزل هایم پیدایی و پنهانی
من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی
من سلسله می جویم تو سلسله جنبانی
از آتش سودایت دارم من و دارد دل
داغی که نمی بینی دردی که نمی دانی
دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم
کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی
ای چشم حقیقت جو کو؟چشم(طریقت)جو؟
روی از من سر گردان شاید که نگردانی

با شروعِ حمدِ رَب العـــالمین شُکر بی حد می کنم بر نازنین
کاوه ای پیــدا نخواهد شد پدید کاشکی اســکندری آیـــد اَمـین
ای کفن پوشان ، ای حبل الورید ای حـــرامیـــهایِ حبــل المتقین
هم به تنگ آورده ما را نــامـتان دین چنین گـردیده ختـم المرسلین
ختم مرسل کفر می آیــد پــدیــد توپ می بندنــد بــر مجلس یقین
ای خدایِ چرخِ گردون قادری ؟ برکـنــی این نامسلمان از زمـیــن
کوکمینگاهی که چون مرصاد بود از چه رو کـافـر فرستـادی چنین
جملگی بــودنــد در وادی طــور آتــشی افــکنده اینک در کــمین
دین حق را کــرده تــاج سلطنت خطبه ها می خواند روزی آتــشین
در پناه دین ، ظــلم آمــد پــدیــد خشــک وُ تر افتاده در گردابِ دین
ای (طریقت) واپسین را واپسین ظاهـــراً افتـــاده در روز پَــسین
![]()
۩#خلدستان طریقت ( صفحه جدید )۩# محمد مهدی #طریقت
خدا چون پی نهادهِ خاک خوانسار * زلطفش پُر صفا بنمود کـُـهسار
تمامِ مـردمانش اهـلِ ذوقند * همه پیر وُ جوان پُـر شور وُ شوقند
همه مردان غیرتمند و پُــر کــار *بـه پندارِ زنان ، گفــتار وُ کـــردار
به گویش ،لهجهء پر مغز وُ شیرین* حکایت دارد از خوانـسـارِ دیرین
خدا چون زاگرس را خلق بنمود *چنین شهری برایش دَلــق پیمود
چو خوانسار ست نیکو در صفاهان *صفــایِ مــردمــانی در سپاهان
همانجا چشمه ی آبِ زلال است* مـلال از دل زُدایَـد بی ملال است
جبین هردم به روی خاک سائی*بدان «عشقِ وطن» را پارسائی
حقیقت را (طریقت) کن روایت*شریعت را به عــالم کـن حـکایت
خُلدستان طریقت (جدید ) محمّد مهدی طریقت


۩۩۩ ☫ پایان شام شعر (طریقت)غزل سرا/اشعار ☫ ۩۩۩

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت ملی ، قصاید ، مشاجره ومشاعره ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، منظومهء خوساری
برچسب های خلدستان : اشعار , باشروع حمد رب العالمین , طریقت , حقیقت را
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩ ☫شعر: خوساری _ هزِ شوم ۩۩۩
هِز شُوم عطر تو اِنگار بی پیچکابه دِلِم
پِرِشی ِخُوُم بَدی خین بی ریشکابه دِلِم
اِز دَمِ پِنِجریه یَ بَمدی هوا سرد گِنُوُ
سردی وآدِ هَوَ وَح کِ بی پالکابه دِلِم
این رُوآ،آدِمی اِز هرچی پشیمونِ گِنو
مصلحت نِی کِ بَواژان چی بی پاشکا به دِلِم
پَرَّ اِنگار رفیقا همهَ بِشِتِنِدِ به شهر
مُن بِمُندآن پَرّ، حسرت وآچا به دِلِم
رُوآ مِثل دیونآ،مین کیچآ اِدگِردان
چار رُو تر پیر گِنان حسرت یاچا به دِلِم
وَسگی با خُوم وِرشان جَلدی بِخُوم اِلیلان
گِشتن جی زِ چَ وُ ماتم جِن گا به دِلِم
مِثل اُون وِچیه کِ وخت خِطر اِدبُرمو
بَر بُرفتان ولی حسرت دیداربی پاشکا به دِلِم


۩۩۩ ☫ دنیا برای اهل(طریقت ) کتاب بود ۩۩۩

من که آدم نشدم،کاش تو حوّا باشی
همره سادگي اين منِ شيدا باشی
باز دلواپس شيريني گندم نشوی
باز رويا زده ي سيب،مبادا باشی
دل سرما زده ام مأمن بيماري هاست
و تو با آمدنت کاش مسيحا باشی
ماهي ام،ساحت اين تُنگ برايم تَنگ است
و چه سخت است در انديشه ي دريا باشی
سرِّ پنهانِ(طریقت) که ز مويش پيداست
تو ولي خوب بمان تا که فريبا باشي... 
روزی که بخت تیره ی انسان بخواب بود
آمد دمی که مایــه ی رنــج وُ عــذاب بود
بر صور گـــور خفته ی اجــداد میدمید
آن مُـطربی که در پس صدها نقاب بود
آدم به عقل و معرفتش آدم است وُ بس
باید مطیـــع وُ یاور حـــرف حساب بود
گفتم خراب گشته جهان کار کیست گفت
بنیاد این جهان ز ازل هم خـــراب بود
وقتی جناب را به جهان عرضه داشتند
جمعی اســـیر هیبت عالی جناب بود
پس این زمین به زهر که مسموم میشود
دنیا همیشه غـــرق در این منجلاب بود
آنجا که جام تشنگی از کام میگذشت
خلق فـــرات تنـــگ زنایاب آب بود
تا اینکه تخت و بخت تمنا مزین است
این وعده های عدل عدالت سراب بود
در کربلا که قامــــت آزادگی شکست
فریاد یاریـــش زچه رو بی جــواب بود
باید دوباره طــــرح نوین کرد و راه نو
چون کوره مشتعل شدو پا در رکاب بود
باید دوبـــاره سر بسر نیــزه ها دهیم
باید بیاد ساقی بی مـــشک و آب بود
شاید دوباره دختر معــــصوم زندگی
راهی ی شام و کوفه ی پر التهاب بود
کار جهان و خلق جهان بی حساب نیست
باید شبی بفکـــر حساب و کتاب بود
وقتی بخون کشــــید جفا آفتاب را
آنجا علیه عشق و صــــفا انقـــلاب بود
دنیا برای اهـــل (طریقت) کـــتاب بود
وقتی بروی نیـــزه وُ نــی آفتاب بود
«یک زبان داریم گویا همچو نی
شش زبان تقسیم در لبهای وی»
یک زبان داریم نامش پارسیست
یک زبانِ خوب و شیرین مثلِ مَی
یک زبان که در نوردیده زمین
رفته در آفاق و انفس، تا به حَی
لهجهها را کیتوان تعبیر کرد
سه زبان در کابل وُ تاجیک وُ ری
تا تعصب هست اینجا دین ما
وحدت ملی شود تحکیم کَی
بلخ و فرغانه، بخارا و خجند
تا سمرقند و هری، شیراز، هَی
پهنهٔ پارین قند پارسیست
جایگاه کاوه و کاووس و کَی
یک زبان داریم نامش پارسیست
دُرّ دریای دری شد وصف وی
یک زبان تا مرزپاکستان تا بنگاله رفت
میرود تا سینکیانکِ چین، پَی
رُسته تا تهران و قونیه بلند
سایههایش تا به دهلی و دُبی
هست در دستور زبان من فراخ
ای(طریقت)بیشه پُر شاخ ای بُنَی!
شهرخوانسار ست، کهسار وطن
چشمه سار وچشمه ء مشک ختن
شرح شورانگیزعشق بی مثال
شعر آهنگی ست در اوج کمال
بخشی از خوانساراشعاری سرود
بر روان یوسفِ بخشی درود
از سهیلی گشت اشعاری روان
شعر زیبایش شده آرام جان
افسر خوانسار آن نیکو سر شت
او سخن بر گوهـر تابان نوشت
عصر شاه عباس اول نام عشق
می تراود از زلا لی جام عشق
"شعله ی خورشیدکآ تش درجهان "
مصرعی از" همت "او شدبیان
شهـرخوانسار است،لبریزآمده
حافظ از شیراز و نیریز آمده
در غزل با او شکرشکن شود
این زبان ازوصف او الکن شود
شرح شور انگیز اصل ما جرا
می کشد ما را به عشق ماورا
ترجمان شعر خورشیـدست«امین»
انعکاس نورامیدا ست «امین»
این نگین افتخـارسر مد است
کوی مجنونان ِ بوی احمد است
شعـر یعنی اعتصا می ،قزدری
چون سپهری رودکی معمری
اصفهـانی سبزواری،خانلری
هاتف وشیخ بهائی ا نوری
شعر یعنی ابن سینا شو به هوش
مجلس آراچو ن نظامی شو بکوش
می کشدفریاد خم می به دوش
می زند فـریاد فردوسی که نوش
شهریار و حافظ و سعد ی شدن
صائب عطـار و کا شانی شدن
شعر یعنی معرفت آموختن
گوهر جان در محبّت سوختن
یک ردا از جان بر تن دوختن
جان وتن را جملگی افرو ختن
شاهکارا نندمشکا ن ختن
نامد ا را نند مـردان سخن
کو هساران پا کی صبح ا زل
چشمه سارانی ز حسن لم یزل
شعر یعنی راه مجنون پیشگیر
نزد پیر عشق پیران بیشگیر
شعر یعنی لیلی و مجنون شدن
درمیان خاک و خون گلگون شدن
شعر یعنی با الفبا ی وجود
سجده کردن سر نهادن برسجود
سعدی آن شیخ اجل مرد سخن
با نصایح می کند بیرون مِحن
مجلس آرائی نظـا می کرده است
گنجه را او باغبانی کرده است
شعر او از صومعه بنیاد شد
شاعری از مصطبه آزاد شد
شهـر نیشابور باسِدر آمده
شیخ عطـا رست با ِعطـرآمده
تا عبیـد آمـدکه زاکا نی شود
مو ش و گربه درس انسانی شود
شعردر این صحنه غو غا کرده است
وادی شعرا ست افشاکرده است
عمر اگر با شعـرهمدوشی کند
زند گی را غرق مد هو شی کند
شعر یعنی آنکه عاشق آفرید
بردر میخانه مشتاق آپدید
وعده ی وصل آمد و شاعر رسید
بنده ی مشتاق ویک دنیا کلید
شعـریعنی طبع ملا آفرین
آفرین بر شمس ملا آفـرین
شمس اگر ازبی زبانی شکوه کرد
دربیان و شعر ملا جلوه کرد
مولوی دفتر به نام شمس کرد
شمس خوش اقبال او را شمس کرد
شعر یعنی باهنـربالاشدن
شمس والائی چومولاناشدن
شعـریعنی مولوی جامی شدن
چون سنا ئی یا که خا قا نی شدن
شاهکارشعر شد درقا بها
یادگاری گشت شعر نابها
طوس اگرافتاده هامونش درست
رنج فردوسی طوسی ازبر است
گر بَرَد خیام خُم بر شهریا ر
شیخ جام آیدبه فریاداز دیار
وصف حال من بر اوبی حال به
راز دانان، همزبان لال به
شرح شو رانگیز عشق لم یزل
درازل شعر « طریقت» شد مثل
تا ا بد خو ا هم بمـانی معنوی
جاودان بادا ، کتاب مثنوی
شهرخوانسارست ،کهسار وطن
چشمه سار وچشمهء مشک ختن
۩ஜ۩۞۩ஜ۞ஜ۩۞۩ஜ۞
خــُلدستان طریقت ( صفحه غزل اشعار ) ۩ # محمد مهدی طریقت
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، متن ادبی ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، منظومهء خوساری
برچسب های خلدستان : شعر , خوساری _ هزِ شوم , هفت , اسفند
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
۩۩۩ به روز دوم اسفند هرسال ۩۩۩

۩۩۩ ☫ خوشا خوانساروُ وضع بی مثالش ☫ ۩۩۩
خوشا خوانسار وُ وضع بی مثالش
خوشا آن لهجه شیرین بیانش
به روز دوم اسفند هرسال
زبان مادری گردید نامش
چه خوش یُمن وُ چه زیبا شهر خوانسار
هر ایرانی بُود وِرد زبانش
گذار هر کسی افتد به بازار
کننداین مردمان شیرین دهانش
به گِردو و عسل یا با لواشک
دهد سوغاتی بهر میهمانش
به آلو، برگ زردآلو وُ گیلاس
ز مغز هسته های میوه جاتش
همه دانند در هر جای دنیا
فراوان باشد از نوع گِرانش
دیار ما دیار چشمه ساران
بُود این افتخار مردمانش
اگر آید به شهر ما رفیقی
به استقبال او، پیر و جوانش
برایش می کنند تعریفِ خوانسار
ز آثار قدیم ، از باستانش
چنان مهمان را گیرند تحویل
که گویا نیست وی اندر گمانش
هر آنکس می برد او را به منزل
پذیرایش میشود مانند جانش
چنین است خصلت مردان خوانسار
نه مردان بلکه تمام مردمانش
خدایا شهرم از آسیب محفوظ
که مِثل سیل، ناید بر زوالش
بیارا ظاهر آن را به نحوی
که باشد افتخار اندر نهانش
(طریقت)باز شرح وصف خوانسار
روان وُ ساده آمد بر زبانش
ஜ۩۞۩ஜ۩۞۩ஜ۩۞۩ஜ۞ஜ۩۞۩ஜ۞.۞ஜ۞ஜ۩۞۩ஜ۩۞۩ஜ۩۞۩ஜ۞ஜ۩۞۩ஜ۞
![]()
باغ من خوانسار از باغ ِ اِرَم ، شیرازتر
باغ ها نازند امّــا باغ من ، شهـــنازتر
ساز بردارم چراغانی کنم من باغ را
چنگ بنوازم ولی از چنگ تر، نو سازتر
چشمهء خوانسار در نصف جهان مشهور تر
نیم دیگر می شود ، امّــا ، بلند آوازتر
گشته ام دیوان سعدی را ولی عیبی نبود
از حجاز و از عراق اینجا بُوَد ، ایجازتر
چشمه های باغ من ، هوش از سر اهواز رفت
چشم وا کردند وُ دیدند چشمه چشم اندازتر
انجمن جادو عبورم داد،از بن بست غم
پایتخت زاگرس شد از عسل اعجازتر
شاعرِ اهل(طریقت) چون رباعی می سرود
مطلع بیـــت الغزل پایانی از آغــــاز، تَر
رُباع در لغت به معنی چهارگان و هر چیزی است که چهار جزء داشته باشد. به همین ترتیب، رباعی یا چهارتایی یکی از قالبهای شعر فارسی است که چهار مصراع دارد. بسیاری رباعی را یک قالب شعری ایرانی خالص میدانند.در اشعار قدیمی فارسی به جای رباعی از واژه های دوبیتی و ترانه استفاده میشده است که البته امروزه دوبیتی در شعر فارسی با رباعی تفاوتهایی دارد و ترانه نیز مفهومی جدید بهویژه در موسیقی پیدا کرده است. در گذشته به رباعی بیت نیز میگفتهاند که مفهوم امروزی این واژه نیز با گذشته تفاوت دارد. چهاردانه و چهارخانه از دیگر واژههایی است که به رباعی اطلاق (بر وزن:» لا حول ولا قوة اِلا بِالله» ) ساخته میشود.
جالب است بدانید که کلمه دوبیتی به عنوان رباعی به زبان عربی راه پیدا کرده و به آن «الدوبیت» گفته میشود. بدین صورت است که ایرانیها از واژه عربی «رباعی» استفاده میکنند و عربهای از واژه فارسی «دوبیت».
کردم هوسِ هوای خوانسار گفتــم غـزلی بـرای خوانسار
درسینه هوا سپرده ام دل راهی شدم آشنای خوانسار
امروزنشسته پیشِ چشمم فردوسِ برین بجای خوانسار
سبز است خیـالِ زندگانــی چون مردم باصفای خوانسار
سُفتیم حماسه ی محبّـت با دیـدن لاله هــای خوانسار
ثبت است به دفــترِ جـرایـد تاریخِ سخن سرای خوانسار
درسایهء اعتلای این شهـر فـرهیخته اعـتلای خوانسار
شیراز نشد بدین بـزرگــی اهواز نشد دمــای خوانسار
عِقد سخن از جهان فراتر هرگز نرسد به پای خوانسار
خوانسارنماد پایتخت است چون دُّرّ وُگهر فدای خوانسار
آورده(طریقت)این غـزل را تا هدیه کند سـزای خوانسار
تصاویر در ادامه مطلب

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت ملی ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، منظومهء خوساری
برچسب های خلدستان : دههء اول اسفند هرسال , 1400
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


۩۩۩ ☫ برآستان جانان (طریقت) بهمن ☫ ۩۩۩
برای شادی روحـــم کمی غــزل خوبست
دلم پر از غم و درد است، راه حل خوبست
همیشه کام مـــرا تلـخ کــرده این دنیا
برای تلخی دنیای بچش، عسل خوبست
مرا به حال خودم رهــا، رها ســازیــد
فقط برای کمی گریه مبتذل ، خوبست
کسی میان شما لا اَقل نمی فهمد
برای حاکم مطلق بسـی دغل،خوبست
کجاست شهر نکیسا کجاست یار حبیب
برای بحث وُ جدَل ها یکی مَثــل خوبست
به زور آمده بودم، برای "شرح اَجـل ”
ببر به آخر دنیا فقط زُحــل خوبست
نمانده راه زیادی، کجـاست خُـلدِستان
پیاده میشوم اینجاهمین بغل،خوبست
۩۩۩ ☫ما همیشه مَردُمی هشیار هستیم خوانسار☫۩۩۩

ما همیشه مَردُمی هشیار هستیم خوانسار
دشمنِ آن مَـــردُم بیعــــار هـــستیم خوانسار
نصفهان هم مال ما بود از زمــــان داریوش
از همین پیداست دنیاخوار هستیم خوانسار
خطّ میخی های عهد باستان حاکیست ما
ملتی خوش خط و پشتکار هستیم خوانسار
رشته کوه زاگــــرس شد قـــبلهء ما از قدیم
درمسیر کوه البرزیم و ما ناچار هستیم خوانسار
از نقوش تخت وایوان قدیم خانه هاست
در صف ارزاق و خوار و بار هستیم خوانسار
بین مردم پخش می کردند شاهان نان جو
از کمی یارانه برخوردار هستیم خوانسار
چاووشی ها بس که می دادند اخبار دروغ
از دو تا منبع ماپی اخبار هستیم خوانسار
هسته هر میوه را زیر زمین می کاشتیم
در امور هسته ای پُرکار هستیم خوانسار
در سیاست، هم قوی هستیم هم با انعطاف
نرم و محکم چون کِش شلوار هستیم خوانسار
ســدِ باغکل را برای رفع ِجنجال و شعار
تا ابد طرح اتوبان اتو بسیار هستیم خوانسار
ساز را قایم نمی کردیم پشت دسته گل!
اتفاقا مِثل گل بردار هستیم خوانسار
می نوشتیم آنچه می خواهیم بر دیوار ها
آه، ما اهل قلم در غار هستیم خوانسار
حق ما تنها در اینجا چون قلندر بودن است
راضی و دلخوش به این مقدار هستیم خوانسار
می رود دیوارمان کج تا ثریا، ای دریغ
ما همان خشت کج معمار هستیم خوانسار
۩#خــُلدستان طریقت (حکایت)۩# محمد مهدی #طریقت
ادامه مطلب ↘...یکی برای همه#همه فدای یکی <<<<
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، منظومهء خوساری
برچسب های خلدستان : اشعار , بهشت است این , خدایا که خوانسار منست , اینجا
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب



۩۩۩ ☫ اشعار :(طنز)/اشعار(طریقت) سالگرد (بهمن)روایت ☫ ۩۩۩


بـر درگـه تالار ادب شــمع بیــاَفـروخته بهمن
آنگاه که بر سلسله، ناگاه نِگه دوخته بهمن
پیوســته وُ آرام،دلآرام جــگــرسوخته بهمن
با شعرِ(طریقت)زِسرِناوکِ مژگان اِلم آموخته بهمن

ح. (طریقت)

يامقلب،قلب من در دست تو يامحول،حال من سرمست تو
كن تو تدبيري كه درليل وُ نهار حال قلب مـا شـود نیـکو بهار
يامُقلب،قلبمــان را شاد كن يامُــدبـِـر، وضــع را آبــاد كن
يامحول،اَحسن الحالی فرست از بدي ها فــارغ البالی فرست

چِــل ســالِ نکو مَـنبـَع آثــار نظامه
آثار نــِکو در کُت وُ شلوار نظامه
انگارنه اِنـگار که این کــوخ نشینان
چِـلوار بـه پـا کـرده زِ آهـار نظامه
بَدجور فـرورفتـه درآن قافـیه اِنگار
ترتیب وُ ردیفی که طرفدارِ نظامه
هرچندطرفدارِنظامند وَ هنرمنـد
این دُژمن خونخوار که غدار نظامه
آنان که رفتند همه اهل فرارند
هربی سر وُ پای که طلبکار نظامه
هربی سروُپائی شده چاقوکشِ غدار
اینجاتو نگو ذره،که خروار نظامه
اینجا نه هماجاست که با پنبه بِبُرند
هـر زمـزمه پـرداز کـه آوار نظامه
گفتند:حلالست وُحرامست وُمباح است
قیمت:یکی ازمعجزبسیار نظامه
آنانکه به تعریف کفن بر تنشان بود
حالا تو ببین سَــروَر وُ ســالار نظامه
هرحرف که گفتند: همه باد هوا بود
چون باد هــوا دُژمن اَســرار نظامه
***
![]()


۩۩۩ ☫ برآستان جانان (طریقت) بهمن ☫ ۩۩۩
برای شادی روحـــم کمی غــزل خوبست
دلم پر از غم و درد است، راه حل خوبست
همیشه کام مـــرا تلـخ کــرده این دنیا
برای تلخی دنیای بچش، عسل خوبست
مرا به حال خودم رهــا، رها ســازیــد
فقط برای کمی گریه مبتذل ، خوبست
کسی میان شما لا اَقل نمی فهمد
برای حاکم مطلق بسـی دغل،خوبست
کجاست شهر نکیسا کجاست یار حبیب
برای بحث وُ جدَل ها یکی مَثــل خوبست
به زور آمده بودم، برای "شرح اَجـل ”
ببر به آخر دنیا فقط زُحــل خوبست
نمانده راه زیادی، کجـاست خُـلدِستان
پیاده میشوم اینجاهمین بغل،خوبست
۩#خــُلدستان طریقت (حکایت)۩# محمد مهدی #طریقت
ادامه مطلب ↘...

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت ملی ، سیاسی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، منظومهء خوساری ، بدون شرح
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , طریقت , بهمن , گوناگون
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
خدا چون پی نهادهِ خاک خوانسار * زلطفش پُر صفا بنمود کـُـهسار
تمامِ مـردمانش اهـلِ ذوقند * همه پیر وُ جوان پُـر شور وُ شوقند
همه مردان غیرتمند و پُــر کــار *بـه پندارِ زنان ، گفــتار وُ کـــردار
به گویش ،لهجهء پر مغز وُ شیرین* حکایت دارد از خوانـسـارِ دیرین
خدا چون زاگرس را خلق بنمود *چنین شهری برایش دَلــق پیمود
چو خوانسار ست نیکو در صفاهان *صفــایِ مــردمــانی در سپاهان
همانجا چشمه ی آبِ زلال است* مـلال از دل زُدایَـد بی ملال است
جبین هردم به روی خاک سائی*بدان «عشقِ وطن» را پارسائی
حقیقت را (طریقت) کن روایت*شریعت را به عــالم کـن حـکایت
خُلدستان طریقت (جدید ) محمّد مهدی طریقت


۩۩۩ ☫ پایان شام شعر (طریقت)غزل سرا/اشعار ☫ ۩۩۩

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، مشاجره ومشاعره ، منظومهء خوساری ، گوناگون
برچسب های خلدستان : حقیقت را , طریقت , کن روایت , خوساری
.: Weblog Themes By Pichak :.


