خلدستان (پیشواز : ده اردیبهشت )محفل انجمنِ غزل

۩۩۩ ☫ برآستان جانان«زاد روز» (غزل )طریقت ☫ ۩۩۩

تقویم روز ۲۰ اردیبهشت

میان شعــله درگیرم، ولیکن گُر نمی گیرم

مثالِ شمع میمیرم ، ولیکن گُر نمی گیرم

مرا اُردی بعش آورد در محفل(طریقت) را
زبان آتشین دارم ، ولیکن گُر نمی‌گیرم ...

۩۩۩ ☫ پیشواز اردیبهشت ☫ ۩۩۩

اُردیبهشت آمد و...
اُردیبهشت آمد و فــصل بـــهــار شد اُردیبــهشت آمدو لیل ونـــهارشد
این روزگار لیل و نهارست وجوی آب چون جوی آب آمدوشد بیشمارشد
اُردیبهشت آمد و شـادی به کوهسار شادی برای هموطنان برقرارشد
اُردیبهشت آمدو آغـازکـوشش است اُردیبهشت آمدوقمری هزارشد

اُردیبهشت آمدوظلمت زهم گسست ازنـــورمعـرفت به بقا اعتبارشد
اُردیبهشت آمدوگـُلهای ســرنگــــون درانتظار قمری دیوانه زارشد
گلــزاربود کـــوه گلستان این دیــــار تا گُلعذار شاهد نقش نگارشد
اُردیبهشت آمدوآهی زسینه جست از زمزم زلال، چنین شاهکارشد
بَه بَه که شاهــکارنگارم در این دیار ازبهــترین خلایق پــروردگارشد
این افتخاربس، که درموسم شباب در اعتبار و کسـوتم آموزگارشد
اُردیبهشت آمدو (اَحلی مِن عسل)

در مسلک«طریقت»ما ماندگارشد

اُردیبهشت آمدو

عرصه معرفت،وبزرگ «راه پاک» را به معلمان عزیزم درود می فرستم.

اُردیبهشت از راه می رسد و درس پس می دهم هنوز...

«راه پاک»

در سـر آغاز سخن اندیشه ی پروردگار

بعـد حق باشد بلند آوازه ی آموزگار

راه گستر گشته اند پیغمبران در راه پا ک

شیوه پیغمبران شـد برترین والاتبـار

پرده ی ظلمت بر افتد جهل اندر منجلاب

بلبل دستانـرا این شاخسار آن شاخسار

همت آموزگاران در فرو پاشی جهـل

چشمه ی آب زلا ل و نهرها ی کوهسار

روشن از علم ومعّلم چلچـراغ انجمن

شد منوّر اختر والا تبـار روزگار

شدفروزان آسمان و روشنی بخش زمین

جملگی درباغ دانش بی قرار و بی شمـار

شد بلنـد آواز بلبل با قنـاری در نوا

می دهم دست ارادت راه پاکان آشکار

دوستانم دانش آموزند دارای کمـال

دشمن جهلند مردان خدا بی اختیار

نور پاک خورشیـد افلاک آفـرید

چشمه سـارو لاله زار خوانسـار

بر همه بادا مبـارک راه پاک

راه پا کان می کنـد پاک انتشـا ر

چون "طریقت" می رود امیـد وار

می سـراید در ثنـایت جان نثار

خــُلدستان طریقت ( صفحه 80-81 )۩ محمد مهدی طریقت ۩

ادامه مطلب <<<<

#خــُلدستان طریقت(زاد روز دهِ اُردیبهشت) #محمد مهدی #طریقت

این چنان زیرو زبر عالم نمیماند مدام
می نشاند چرخ هرکس را به جای خویشتن

صائب تبریزی .

سازمان انرژی اتمی ایران و آژانس بین‌المللی انرژی اتمی برای حل مسائل باقی مانده بر روی بیانیه مشترک به توافق رسیدند. در این بیانیه یک جدول زمانبندی تعیین شده است.بنابر این بیانیه‌، ایران موظف است حداکثر تا ۲۹ اسفند ۱۴۰۰ (۲۰ مارس ۲۰۲۲) توضیحات خود درباره پرسش‌های آژانس را ارائه دهد. این پرسش‌ها از جمله شامل موضوعات مربوط به سه مکانی است که ایران پیشتر به آنها نپرداخته است.بر همین اساس، آژانس بین‌المللی انرژی اتمی نیز دو هفته فرصت دارد تا پس از دریافت این اطلاعات، آنها را مرور کرده و سوالات خود را مطرح‌ کند.آژانس پیشتر هم از ایران خواسته بود درباره وجود ذرات اوارنیوم در سه محل اعلام نشده،در بند سوم بیانیه مشترکت ایران و آژانس بر سر نشست حضوری بعدی در تهران نیز توافق شده است: "ظرف یک هفته پس از ارائه اطلاعات به سازمان انرژی اتمی ایران توسط آژانس در خصوص هر سئوال دیگر در مورد این اطلاعات، آژانس و سازمان برای بررسی سوالات در تهران تشکیل جلسه خواهند داد. برای هر مکان جلسات جداگانه ای برگزار خواهد شد".

جشنواره موسیقی

۩۩۩ ☫ مثنوی (طریقت) حکایت / روایت ☫ ۩۩۩

شب چو در بستم و مست از مِیِ نابش کردم

ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم

دیدی آن تُرکِ خَتا دشمن جان بود مرا

گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم

منزلِ مردمِ بیگانه چو شد خانهٔ چشم

آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم

شرحِ داغِ دلِ پروانه چو گفتم با شمع

آتشی در دلش افکندم و آبش کردم

غرقِ خون بود و نمی‌مرد ز حسرت فرهاد

خواندم افسانهٔ شیرین و به خوابش کردم

دل که خونابهٔ غم بود و جگرگوشهٔ درد

بر سر آتشِ جورِ تو کبابش کردم

زندگی کردن من مردن تدریجی بود

آنچه جان کَنْد تنم، عمر حسابش کردم

خــُلدستان طریقت(حکایت :شعر )۩محمد مهدی طریقت

<<خطبه دوم


ادامه نوشته

خلدستان :مجال (طریقت ) را تا روز پسین بادا (بدون شرح)

۩۩ اشعار/بدون شرح (طریقت ) را تا روز پسین بادا ۩۩

طریقت زِ سختی مشو نا امید

امید از سیه اَبر پاران پدید

حقیقت طلب کن به وقت شهید

شریعت سخن پروری شد حمید

***

سرمایِ "دی" زبانه کشد شعله‌ور غزل
بر آستانِ دوست بخوان بیشتر غزل

قلبم هنوز زیر زمین لرزه‌های توست
بگذار تا بلرزد وُ زیر وُ زِبَــر غزل

با سعدی‌ام که گلستان به پا شود
با مولوی سماعِ قلم : اما اگر غزل

با حافظم اگر تو نگاهی به ما كنی
شیراز : رفته ای همه را شور وُ شر غزل

«ترسم كه اشك چشم مرا کور وُ کَر کُند
گوشم پُرست از این کّر وُ فَــّر غزل »

این قدر واضح است:که غم پرده در شود
هرگز بعید نیست: به دنیا خبر غزل

دیگر سپرده‌ام به (طریقت) مجال را
هر گونه نظم سُرائی مگـر غزل

دیوانه شدن با من و لیلا شدن از هیچ
چون برکه‌ شدم ، ماه هویدا شدن از هیچ

دریای نگاهت شده طوفانی و پر موج
من کشتی بشکسته و دریا شدن ازهیچ

دلداده‌ی چشمان توام لیلی‌ِ قلبم!
آیینه شدن بامن و زیبا شدن ازهیچ

من عاشق تو هستم و صد حیف تو دوری
صد ناله ز من حسرت شب‌ها شدن ازهیچ

(شاعر) شده ام ،شعر وصالست(طریقت)
این درد فراق از من و رویا شدن ازهیچ

۩۩۩ ☫ آری ازعشق(طریقت) غزلی باید گفت ☫ ۩۩۩

آری از عشق فقط درد و دلی مانده وُ بَس

شاعرِ سوختهء سنگدلی مانده وُ بَس

غزل نیمچه ای پشت غزل باید گفت

از خداحافظیش یک غزلی مانده وُ بَس

غم دل را به صدافسونِ ملامت شنوی

سُخن عشق زاَحلی عسلی مانده وُ بَس

مثنوی گفته ام و عاقبتش باران شد

در نهایت سخن وُ اشک تری مانده وُ بَس

آری از عشق (طریقت) غزلی باید گفت

آری از عشق فقط شعر طبی مانده وُ بَس

✍️محمّدمهدی طریقت

۩#خــُلدستان طریقت ( #غزلواره+قصاید )

ادامه نوشته

خلدستان : از غـزل گُل میتراود در سخن عطر تو را(طریقت)

۩۩☫ خلدستان :برآستان جانان (اول دفتر )او آمد اهل (طریقت)گندم ☫۩۩

اول دفتر به نام ایزد دانا

صانع پروردگار حی توانا

اکبر و اعظم، خدای عالم و آدم

صورت خوب آفرید و سیرت زیبا

از در بخشندگی و بنده‌نوازی

مرغ هوا را نصیب و ماهی دریا

قسمت خود می‌خورند مُنعِم و درویش

روزی خود می‌برند پشّه و عَنقا

حاجت موری به علم غیب بداند

در بن چاهی به زیر صخرهٔ صَمّا

جانور از نطفه می‌کند، شکر از نی

برگِ تر از چوب خشک و چشمه ز خارا

شربت نوش آفرید از مگس نحل

نخل تناور کند ز دانهٔ خرما

از همگان بی‌نیاز و بر همه مشفق

از همه عالم نهان و بر همه پیدا

پرتو نور سرادقات جلالش

از عظمت، ماورای فکرت دانا

خود نه زبان در دهان عارف مدهوش

حمد و ثنا می‌کند که موی بر اعضا

هر که نداند سپاس نعمت امروز

حیف خورد بر نصیب رحمت فردا

بار خدایا مهیمنی و مدبر

وز همه عیبی مقدسی و مبرا

ما نتوانیم حق حمد تو گفتن

با همه کروبیان عالم بالا

سعدی از آنجا که فهم اوست سخن گفت

ور نه کمال تو، وهم کی رسد آنجا؟

۩۩۩ ☫ بر آستان جانان (تذکره )حافظ☫ ۩۩۩

بگردم دورِ ، دورا نت،میانِ دور قاتل ها
مرا دیوانه می خوانند، دَجالان و عاقل ها

پری رویی، پری رخسار ، سر زیبایی ات جنگست
همه آیات عظما هم کم آوردند توضیح المسائل ها

حسادت می کنم با هر که می گردد "در اطرافت "
حسادت می کنم باطل به آن موگیر وُ این. تل ها

مرا از دور می دیدی، زدی در کوچه پسکوچه
به دنبال تو افتادم : غلط یعنی ، "اوایل ها"

و من معنی بعضی شعرها را دیر می فهمم
"که نظم آسان نمود اول به شعر افتاد مشکل ها"

این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی
وین دفتر بی‌معنی غرق می ناب اولی
چون عمر تبه کردم چندان که نگه کردم
در کنج خراباتی افتاده خراب اولی
چون مصلحت اندیشی دور است ز درویشی
هم سینه پر از آتش هم دیده پرآب اولی
من حالت زاهد را با خلق نخواهم گفت
این قصه اگر گویم با چنگ و رباب اولی
تا بی سر و پا باشد اوضاع فلک زین دست
در سر هوس ساقی در دست شراب اولی
از همچو تو دلداری دل برنکنم آری
چون تاب کشم باری زان زلف به تاب اولی
چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون آی
رندی و هوسناکی در عهد شباب اولی

دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم

و اندر این کار دل خویش به دریا فکنم

از دل تنگ گنهکار برآرم آهی

کآتش اندر گنه آدم و حوا فکنم

مایه خوشدلی آن جاست که دلدار آن جاست

می‌کنم جهد که خود را مگر آن جا فکنم

بگشا بند قبا ای مه خورشید کلاه

تا چو زلفت سر سودا زده در پا فکنم

خورده‌ام تیر فلک باده بده تا سرمست

عقده در بند کمر ترکش جوزا فکنم

جرعه جام بر این تخت روان افشانم

غلغل چنگ در این گنبد مینا فکنم

حافظا تکیه بر ایام چو سهو است و خطا

من چرا عشرت امروز به فردا فکنم

شاعری که به ضرورت « نیاز اجتماعی » آگاه باشد به اجتماع خود و نیازهای اساسی آن توجه می کند هماره از « ما » سخن می گوید ؛ از خود فراوان مایه می گذارد تا به « ما » برسد . آن چه که موجب شد تا فرزانه توس ، کاخی بلند بنا کند همین « نیاز اجتماعی » زمان شاعر بود . یا توجه نسیم شمال و دهخدا به « نیاز اجتماعی » زمان خود ( زمان مشروطه ) . شعر می تواند با توجه به ارزش های هنری ( شعری ) ، به عنوان سلاح فرهنگی به کار رود . اگر شاعری شعر را یک سلاح فرهنگی بداند به نیاز اجتماعی زمانش توجه دارد .امروز در سرایش کمتر شاعری مضمون اجتماعی به عنوان یک ضرورت دیده می شود . جوانان شاعر کمتر به نیاز اجتماعی می اندیشند بیشتر از عشقی سخن می گویند که به دنیای خیال و خیال پردازی گرایش دارد عشقی که معمولا یک طرفه است و تنها بر محور خیال عاشق می گردد و هیچ رابطه عینی بین عاشق و معشوق وجود ندارد>.

***

خــُلدستان طریقت( صفحه جدید )

ادامه نوشته

خلدستان : مجموعه آثار =جمشید(طریقت) ، قَلَمَش دِرِّ گرانست !(شاهنشاهی) سلطنت

425

ای که مهجوری عُشّاق روا میداری
عاشقان را ز بَر خویش جدا میداری
تشنه بادیه را هم به زلالی دریاب
به امیدی که درین ره به خدا میداری
دل ربودی و بِحِل کردمت ای جان لیکن
به ازین دار نگاهش که مرا میداری
ساغر ما که حریفان دگر مینوشند
ما تحمّل نکنیم ار تو روا میداری
ای مگس حضرت سیمرغ نه جولانگه تست
عِرض خود میبری و زحمت ما میداری
تو به تقصیر خود افتادی ازین در محروم
از که مینالی و فریاد چرا میداری
حافظ از پادشهان پایه به خدمت طلبند
کار ناکرده چه امید عطا میداری؟

¤¤

رهبر انقلاب پس از دریافت پیام پادشاه عربستان: دو کشور می‌توانند تکمیل‌کننده یکدیگر باشند

رهبر انقلاب اسلامی پس از دریافت پیام پادشاه عربستان تاکید کردند: دو کشور می‌توانند تکمیل‌کننده یکدیگر باشند.

چون برگ خزان به شعربرمی خیزیم
با خُرد و کلان به شعر بر می خیزیم
روزی که اجل سراغ من آمده است
با شعر و کتابِ شعر برمی خیزیم

«خالد بن سلمان»(وزیر دفاع عربستان سعودی) عصر امروز پنجشنبه(۲۸ فروردین ۱۴۰۴) پیام پادشاه این کشور را تقدیم حضرت آیت‌الله خامنه‌ای رهبر معظم انقلاب اسلامی کرد.

رهبر انقلاب اسلامی در این دیدار تاکید کردند: اعتقاد ما این است که ارتباط میان جمهوری اسلامی ایران و عربستان برای هردو کشور مفید خواهد بود و دو کشور می‌توانند تکمیل‌کننده یکدیگر باشند.حضرت آیت‌الله خامنه‌ای با تاکید بر اینکه گسترش روابط دو کشور دشمنانی دارد، خاطرنشان کردند: باید بر این انگیزه‌های خصمانه فائق آمد و ما در این خصوص آماده هستیم.

بیاکه قصراَمل سخت سست بنیادست
بیار بــاده که بنـــیاد عـــمر بـَـــر بادست
غلام همَــت آنم که زیـــر چرخ کــــبود
ز هــر چه رنگ تعـــلق پَـــذیرد آزادست
بگویمت که به میخانه دوش مست وُ خراب
سروش عالم غیبم چه مُـــژده‌ها دادست
که ای بلندنظر شاهـــباز سدره نشین
نشیمن تو نه این کنج محنت آبادست
تو را ز کنـــگره عـرش می‌زنـــند صفیر
ندانمت که در این دامگه چه افتادست
نصیحتی کنمت یاد گیر وُ در عمل آر
که این حــدیث ز پیر طریقتم یادست
غم جهان مخور وُ پند من مَــبر از یاد
که این لطیفه عشقم ز رهروی یادست
رضا به داده بده وز جبین گِـره بگشای
که بر من و تو در اختیار نگـشـادست
مجو درستی عهد از جهان سست نهاد
که این عجوز عروس هزار دامادست
نشان عهد وُ وفا نیست در تبسم گل
بنال بلبل بی دل که جای فـــریادست
حسد چه می‌بری ای سست نظم برحافظ
قبول خــاطر و لطف سخن خدادادست

مامور بهانه های فردا گشتیم
دلبسته ی اما و اگر ها گشتیم
ما گمشدگانیم که در کوچه شهر
جامانده ترین حرف الفبا گشتیم

¤¤¤

بگذار ببینم ات که فردا چه کنم
پیغام تو هم رسیده اما چه کنم
از فصل خزان تکیده ام، شب یلدا را
امشب خبرم کنی که یلدا چه کنم

¤¤¤

سرشار تو ام خبر نداری گویا؟
از کوچه ی ما گذر نداری گویا؟
ای پنجه خورشید هوس آلوده
یلدای مرا سحر نداری گویا؟

بندِ شرابند وُ منم مستِ لبش

لب چو یاقوت زبان هست بکامِ رطبش

نـزنم جـامِ (طریقت) به تب وُ تاب تبش

بنشانم به خمارم خمِ گیسوی شبش

جمشید اگر جامِ جَمَش دُرّ گران است !
مجنون، لقبِ مُحتَرمش دُّرگران است !

آدم برود محضرِ جبریلِ امین باز
تک برگیِ حَقُ القَدَمَش دُرّ گران است !

بعد از سفری با دم کوتاه مسیحش
الیاس بیاید قَسَمَش دُرّ گران است !

شاعر بنشیند : بنوازد غزل ناب
چای وُ غزلِ تازه دَمَش دُرِّ گران است !

قابیل برای دیه یِ حضرتِ هابیل
یک دانگ هوایِ حَرَمَش دُرِّ گران است !

درویش، تبرزین بزند بازویِ کشکول
جمشید(طریقت) ، قَلَمَش دِرِّ گرانست !

در پیِ شعر وُ غزل چون سرو نازی ماوراء
خوشتر از معشوقه ای مهمان‌نوازی ماوراء

بخت با من سازگار وُ ماه با من مهربان
شکر ایزد، کامکار وُ کارسازی ماوراء

سرو ناز قامتت از سر نهاده سرکشی
تُرک چشمی کرده ای با تُرکتازی ماوراء

یار چندان باده‌ام پیموده از دالان خویش
چون سبکبالان چرا در اهتزازی ماوراء

جامِ جانانی وُ ما افتادگان را دستگیر
ای بنازم ساقی مسکین نوازی ماوراء

عاشقی وُ مستی وُ خمخانه های نکته سنج
چون توانی داشتن پوشیده رازی ماوراء

شاهد این ماجرا چشم حریفان بست و رفت
نوبتی شد: نوبت سوز و گدازی ماوراء

هر یک از یاران ز مستی بر کناری خفته اند
برکناری خواب دیدم چشم بازی ماوراء

جا به تقریبی گرفتم در بر نازک خیال
دلبری در کف عنانِ حرص و آزی ماوراء

با سر زلفی که داری چشم امیدم توئی
آشنا آشفته دیدم دلنوازی ماوراء

پرتو ناز تو همچون طرّه‌ی دلبند من
تا سحرگه داشتم راز و نیازی ماوراء

از مه رخسار تو نشناختم باز آفتاب
تا سحرگاهان قضا کردم نمازی ماوراء

آبرو دادی قلم را با(طریقت) همنشین
بعد ازین معشوقهء نان و پیازی ماوراء

خــُلدستان طریقت(برآستان :حافظ )

۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

غزلیاتِ (طریقت) شده صاحب اثری:خلدستان

کاش گلبانگ برآری به لب از، شعر تری

یا غزلخوان شوی از سرِ شب ، تا سحری

نسترن آمده مستانه به همراه جنون

بلبلی می کند این طرفه چرا ، نوحه گری

ماه وَش رُخ بنما پنجره هنگامِ،وصال

انجمن شور غزل دارد وُ، بی، درد سری

ای همه شور غزل ریخته در جام هوس

از نظر بازیِ آسیمه سران بی خبری

من از آن شنبه ترین صبح هم آوایی دل

همچو من چشمک معشوقه اثرها دارد ،

همسفر با غزلی باش شبی مفتخری

مختصصر گیسوی افشان وُ پریشان غزل

غزلیاتِ (طریقت) شده صاحب اثری

***

جمال روی قـدیمـت ، نمی‌شود، شادی
به غـیر بَـزم تــو جایی نمی‌رود، شادی
قلم نگون شده از سر تورا نماید حک
به جز برای تو بر سر، نمی‌دود، شادی
صدای چهچه بلبل، اگرچه خُنـیا گــر
صدای صوت قشنگت :رود،‌رَوَد، شادی
کنون که فصل تموز و هوا مرداد است
شمیم عطر نگاهت نــود، نَود، شادی
قسم به شعر قناری تو سوسن وُیاسی
اَنارِ سرخ لبانت، عدو شوَد، شادی
فدای محفل جانان (طریقت) مسکین
ز کنجِ دنجِ کنارت کجا رود، شادی ؟!

محمد مهدی طریقت

شب است و شاهد و شمع و شراب و شیرینی

غنیمتست چنین شب که دوستان بینی

به شرط آن که منت بنده وار در خدمت بایستم

تو خداوندوار بنشینی میان ما و شما

عهد در ازل رفته‌ست هزار سال برآید

همان نخستینی چو صبرم از تو میسر نمی‌شود

چه کنم به خشم رفتم و بازآمدم به مسکینی

به حکم آن که مرا هیچ دوست چون تو به دست نیاید

و تو به از من هزار بگزینی به رنگ و بوی بهار

ای فقیر قانع باش چو باغبان نگذارد که سیب و گل چینی

تفاوتی نکند گر ترش کنی ابرو هزار تلخ بگویی

هنوز شیرینی لگام بر سر شیران کند صلابت عشق

چنان کشد که شتر را مهار دربینی

ز نیکبختی سعدیست پای بند غمت

زهی کبوتر مقبل که صید شاهینی

مرا شکیب نمی‌باشد ای مسلمانان

ز روی خوب لکم دینکم ولی دینی

باغ و بهار و لحظه مهمانی بنفش

گل می کشد دوباره به جانانی بنفش

زیر گلو زِ بوسه شود بر فراز سر
تا میخورد شکوفه به پیشانی بنفش

فریاد رعد و صاعقه را ضجه می زند
هوهوی باد و تق تق بورانی بنفش

غمنامه ها شکسته به تاراج می رود
شادی کنان به رسم گل افشانی بنفش

عاشق شدم بروی زمین لخته می زند
اندام گل به ساحت قربانی بنفش

وقتی که گل به چشم تماشا نمی رسد
این تکه های آینه ارزانی بنفش

فصل بهار و لاله ی خونین بی بدیل
هردم طلوع عرصه ی خاقانی بنفش

پرتو تمام جوهره ی آب زندگی
شاعر (طریقت )است به قاآنی بنفش

حمید(طریقت)

۩#خلدستان طریقت ( قلم دفتر )۩ محمد مهدی طریقت

<<خطبه دوم

ادامه نوشته

خلدستان : قُمپُز در کردن=> در سال نو ۱۴۰۴

۩۩۩ ☫ برآستان جانان(طریقت)+فردوسی :ایران زمین ☫۩۩۩

۩۩۩ ☫ دانی که در (طریقت )کزجان و دل گرانم ☫ ۩۩۩

۱۴۰۴

در سال نو رؤیای دیـــرین آرزو کن
در سفرهء امسال هفت سین آرزو کن

سرتا به پا چونگل شدی باضرب سیلی
در صورتی گلدار رنگین آرزو کن

از لحظه ی زیبای تحویلِ کهن بوم
از چکمه وُ پوتین وُ از چین آرزو کن

تبریکی از شوق وُ شعف آید به سویت
بر صورتت لبخند شیرین آرزو کن

آئینه وُ شاخ نبات وُ شمع وُ سبزه
بر سفره هفت سین نسرین آرزو کن

شعر (طریقت) دلربا وُ دیدنی تر
دیوان(خلدستانِ) زرین آرزو کن

بر جــانور های جهانِ آدمّـیت
در عاقبت پایانِ ننگین آرزو کن

✍️محمّدمهدی طریقت


۩#خــُلدستان طریقت (صفحه جدید )۩#✍ محمد مهدی #طریقت

گر مرد نام وُ ننگی، از کوی ما سفر کن

ما ننگ خاص و عامیم، از ننگ ما گذر کن
سر گشتگان عشقیم، بیدل مبین به دنیا
از ننگ وُ عار بگـذر ، آنگــه به ما نظر کن
بیرون زِ کُفر وُ کینم ، برتر ز صلح وُ دینم
در بندِطرحِ وصلم، طرحی دوباره تر کن
در رحمت و امانم. جانانِ جان جان جانم
بیرون ز هر گمانم، با ما ز خود سفر کن
در عشق باده نوشم، مانند باده جوشم
بیهوش وُ هم بهوشم، بی سر بپا توسرکن
دانی که در(طریقت)کز جان وُ دل گرانم
با ما میا در این ره،زینجا ز سر حذر کن

۩۩۩☫ ایوب صفت در طلب آل (طریقت) دیوان اَجل ☫۩۩۩

از روز ازل زنده ولى زنده به گوريم
تاروز اَبد زنده ولی اهل قبوريم

کانون جهان عاقبت خانه ى ما نيست
این کوچه ء تنگست که در حال عبوريم

ماملت راضى به رضاى خودمانيم
يک دسته دیگر همگی در پى حوريم

يک جمع به دنبال رسيدن به حقيقت
اندر خم این کوچه وآن کوچهء دوريم

يک جمع دگر در پی انوار هدايت
غافل شده از خويش که ما هالهء نوريم

ديريست که از منتظرانيم و صدافسوس
آقا چو نیآمد همه دنبال ظهوريم

آقابه حضورست،حصولست، شعورست
با چشم نبين، دل بگشا ما همه کوريم

دربند ترين مردم آزاد جهانيم !
زنجير به پای خودمان کرده چو موريم

زندانيه باور شده ايم از سرتحریف
بيچاره ترين نوع بشر گفته :غيوريم

گفتند یکی بود نبودست به عالم
این بود وُنبودست که درخواب سموريم

دیوان اَجل شعر(طریقت) همه اعجاز
ايوب صفت درطلب آل صبوریم

یکی مرد بود اندر آن روزگار/ ز دشت سواران نیزه گذار

گرانمایه هم شاه و هم نیک مرد/ ز ترس جهاندار با باد سرد

که مرداس نام گرانمایه بود/ به داد و دهش برترین پایه بود

مر او را ز دوشیدنی چارپای/ ز هر یک هزار آمدندی به جای

بز و اشتر و میش را همچنین/ بدوشندگان داده به پاکدین

همان گاو دوشا به فرمانبری /همان تازی اسپان همچون پری

به شیر آن کسی را که بودی نیاز /بدان خواسته دست بردی فراز

پسر بد مر این پاکدل را یکی /کش از مهر بهره نبود اندکی

جهانجوی را نام ضحّاک بود /دلیر و سبکسار و ناپاک بود

کجا بیور اسپش همی خواندند /چنین نام بر پهلوی راندند

کجا بیور از پهلوانی شمار /بود بر زبان دری ده هزار

از اسپان تازی به زرین ستام /ورا بود بیور که بردند نام

شب و روز بودی دو بهره به زین /ز راه بزرگی نه از راه کین

چنان بد که ابلیس روزی پگاه /بیامد به سان یکی نیک‌خواه

دل پورش از راه نیکی ببرد /جوان گوش گفتار او را سپرد

همانا خوش آمدش گفتار اوی/ نبود آگه از زشت کردار اوی

بدو داد هوش و دل و جان پاک/ برآگند بر تارک خویش خاک

چو ابلیس دید آنکه او دل بباد/ برافگند از آن گشت بسیار شاد

فراوان سخن گفت زیبا و نغز/ جوان را ز دانش تهی بود مغز

همی گفت دارم سخنها بسی/ که آنرا جز از من نداند کسی

جوان گفت برگوی و چندین مپای/ بیاموز ما را تو ای نیک رای

بدو گفت پیمانت خواهم نخست /پس آنگه سخن درگشایم درست

جوان نیک‌دل بود پیمانش کرد/ چنان چون بفرمود سوگند خورد

که راز تو با کس نگویم ز بن /ز تو بشنوم هر چه گویی سخن

بدو گفت جز تو کسی در سرای /چرا باید ای نامور کدخدای

چه باید پدر کش پسر چون تو بود/یکی پندت از من بیاید شنود

زمانه درین خواجهٔ سالخورد/ همی دیر ماند تو اندر نورد

بگیر این سرمایه درگاه اوی/تو را زیبد اندر جهان جاه او

بر این گفتهٔ من چو داری وفا/جهاندار باشی یکی پادشا

چو ضحاک بشنید اندیشه کرد/ ز خون پدر شد دلش پر ز درد

به ابلیس گفت این سزاوار نیست /دگر گوی کاین از در کار نیست

بدو گفت گر بگذری زین سخن /بتابی ز پیمان و سوگند من

بماند به گردنت سوگند و بند/شوی خوار و ماند پدرت ارجمند

سر مرد تازی به دام آورید/ چنان شد که فرمان او برگزید

بپرسید کاین چاره بر من بگوی/نتابم از رای تو هیچ روی

بدو گفت من چاره سازم ترا/به خورشید سر برفرازم ترا

تو در کار خاموش میباش و پس/نباید مرا یاری از هیچکس

چنان چون بباید بسازم تمام/ تو تیغ سخن بر مکش ار نیام

مر آن پادشا را در اندر سرای /یکی بوستان بود بس دلگشای

گرانمایه شبگیر برخاستی/ ز بهر پرستش بیاراستی

سر و تن بشستی نهفته به باغ /پرستنده با او نبردی چراغ

بر آن راه واژونه دیو نژند/ یکی ژرف چاهی به ره بر بکند

پس ابلیس وارونه این ژرف چاه /به خاشاک پوشید و بسپرد راه

شب آمد سوی باغ بنهاد روی/ سر تازیان مهتری نامجوی

چو آمد به نزدیک آن ژرف چاه/ یکایک نگون شد سر بخت شاه

به چاه اندر افتاد و بشکست پست /شد آن نیک‌دل مرد یزدان‌پرست

به هر نیک و بد شاه آزاد مرد /به فرزندبر نازده باد سرد

همی پروریدش به ناز و به رنج /بدو بود شاد و بدو داد گنج

چنان بدکنش شوخ فرزند اوی /نجست از ره شرم پیوند اوی

به خون پدر گشت همداستان /ز دانا شنیدستم این داستان

که فرزند بد گر شود نرّه شیر/به خون پدر هم نباشد دلیر

اگر در نهان سخن دیگر است/ پژوهنده را راز با مادر است

فرومایه ضحاک بیدادگر/بدین چاره بگرفت گاه پدر

به سر بر نهاد افسر تازیان /بر ایشان ببخشود سود و زیان

چو ابلیس پیوسته دید آن سخن /یکی بند بد را نو افگند بن

بدو گفت گر سوی من تافتی /ز گیتی همه کام دل یافتی

اگر همچنین نیز پیمان کنی/ نپیچی ز گفتار و فرمان کنی

جهان سربه‌سر پادشاهی تو راست /دد و دام و مرغ و ماهی تو راست

چو این کرده شد ساز دیگر گرفت/ یکی چاره کرد از شگفتی شگفت


قُمپُز در کردن

دولت امپراطوری عثمانی در جنگ‌های خود با ایران، از توپی به نام قُمپُز استفاده می‌کرد.در این توپ، گلوله به کار نمی‌رفت، بلکه مقدار زیادی باروت در آن می‌ریختند و پارچه‌های کهنه و مستعمل را با سُنبه در آن با فشار جای می‌دادند و می‌کوبیدند تا کاملا سفت و محکم شود. سپس این توپ‌ها را در مناطق کوهستانی که موجب انعکاس و تقویت صدا می‌شد، به طرف دشمن آتش می‌کردند و چنان صدایی عجیب و ترسناک ایجاد می‌شد، که تمام کوهستان را به لرزه در می‌آورد و تا مدتی صحنه جنگ را تحت‌الشعاع قرار می‌داد، ولی کاری صورت نمی‌داد و اثر تخریبی نداشت. در جنگ‌های اولیه که دولت عثمانی از این توپ استفاده کرد، صدای عجیب و ترسناک آن در روحیه سربازان ایرانی اثر می‌گذاشت و از پیشروی آنان تا حدود موثری جلوگیری می‌کرد، ولی بعدها که ایرانیان به ماهیت و توخالی بودن آن پی بردند، هرگاه صدای گوش‌خراش آن را می‌شنیدند به یکدیگر می‌گفتند:

«نترسید. قمپز در می‌کنند.»

یعنی توخالی است و گلوله ندارد. این ضرب‌المثل زمانی به کار می‌رود که سخنان توخالی و بی‌پایه بر مبنای فخر و مباهات زده شود.

من بی‌مایه که باشم که خریدار تو باشم
حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم

تو مگر سایه لطفی به سر وقت من آری
که من آن مایه ندارم که به مقدار تو باشم

خویشتن بر تو نبندم که من از خود نپسندم
که تو هرگز گل من باشی و من خار تو باشم

هرگز اندیشه نکردم که کمندت به من افتد
که من آن وقع ندارم که گرفتار تو باشم

هرگز اندر همه عالم نشناسم غم و شادی
مگر آن وقت که شادی خور و غمخوار تو باشم

گذر از دست رقیبان نتوان کرد به کویت
مگر آن وقت که در سایه زنهار تو باشم

گر خداوند تعالی به گناهیت بگیرد
گو بیامرز که من حامل اوزار تو باشم

مردمان عاشق گفتار من ای قبله خوبان
چون نباشند که من عاشق دیدار تو باشم

من چه شایسته آنم که تو را خوانم و دانم
مگرم هم تو ببخشی که سزاوار تو باشم

گر چه دانم که به وصلت نرسم بازنگردم
تا در این راه بمیرم که طلبکار تو باشم

نه در این عالم دنیا که در آن عالم عقبی
همچنان بر سر آنم که وفادار تو باشم

خاک بادا تن سعدی اگرش تو نپسندی
که نشاید که تو فخر من و من عار تو باشم

( صفحه جدید )۩ #

https://s9.picofile.com/file/8292659050/a1080.gifhttps://s9.picofile.com/file/8292659050/a1080.gif

خــُلدستان طریقت(تماشا آفرین )

۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

خلدستان:ادبیات فارسی (سبک شعر)صاحب :سبک طریقت ۱۴۰۴=سبک مار:ادبیات فارسی  ۱۳۴۴

خلدستان : ادبیات فارسی (سبک شعر) صاحب :سبک طریقت ۱۴۰۴=سبک مار : ادبیات فارسی ۱۳۴۴

۩☫ سبک شعر=سبک مار (طریقت )خوش آمدید... ۱۴۰۴ شعر ۩۩۩ ۱۳۴۴

سبك در لغت به معناي گداختن و به غالب ريختن زر و نقره است و در اصطلاح ادب روش و شيوه اي است كه هر شاعر يا گوينده اي به وسيله آن احساس و ادراك خود را بيان مي كند.

همانطور كه زبان بنا به مغتضيات زمان و مكان تحول و تكامل مي يابد سبك و شيوه بكار بردن كلمات تحت تاثير تحولات جامعه تغيير مي كند. با شناخت سبك هر شاعر يا نويسنده ميتوان به بسياري از خصلت هاي رواني، اخلاقي و انديشه هر شاعر پي برد. از نيمه قرن سوم تا كنون آثار ادبي ايران را به اغتضاي زمان با جند سبك نگارش يافت.

سبك هاي كهن شعر فارسي را به 4 دسته :

1- سبك خراساني

2- سبك عراقي

3- سبك هندي

4- دوره بازگشت

تقسيم كرده اند البته اين تقسيم بندي پايه علمي معتبري ندارد و بيشتر بر جنبه زماني و مكاني آن توجه شده است.

1- سبك خراساني: (ساماني)

از اواسط قرن سوم تا قرن ششم رايج بوده وبه اين جهت آن را سبك خراساني گفته اند كه اغلب گويندگان و نويسندگان از سرزمين خراسان و ماوراء النهر برخواسته اند. سبك شاعران عهد ساماني و غزنويان را سبك خراساني مي گويند

از ويژگيهاي سبك خراساني عبارتند از:

1- لحن ساده و روان و عاري از هرگونه تركيبات دشوار و پيچيده و واژه هاي عربي در آن به ندرت ديده مي شود.

2- مضمون مدح، پند و اندرز ، وصف شخصيت و شرح فتوحات پادشاهان و غيره

3- غالب شعري قصيده مي باشد.

4- تعبيرات و تشبيهات ساده و ملموس ميباشد.

از استادان اين سبك مثل رودكي و فردوسي و عنصري و فرخي و منوچهري مي توان نام برد

2- سبك عراقي

اين سبك در حوزه عراق عجم و آذربايجان از اواخر قرن ششم تا قرن نهم رايج بوده

از ويژگيهاي اين سبك عبارتند از:

1- بكار بردن واژه هاي عربي و ضرب المثل ها و آيات و روايات

2- غالب شعري غزل است و غزل جاي قصيده را مي گيرد

3- مضمون اشعار اخلاقي- تربيتي و پند و اندرز است

4- بكار بردن صنايع لفظي و معنوي و در نوشته هاي خود از استعاره و كنايه و ديگر صنايع ادبي استفاده مي كردند

5- ورود عرفان و تصوف

از نمايندگان اين سبك حافظ و سعدي و مولوي و نظامي و خاقاني و غيره ...

3- سبك هندي يا اصفهاني:

از قرن 9 تا 13 رايج بوده است . به علت استقبال دربار ادب پرور هند از شاعران فارسي و عدم توجه پادشاهان صفوي گروهي از شاعران به هندوستان رفتند و در آنجا به كار شعر و شاعري پرداختند. به واسطه دوري از زبان و در بيان مفاهيم و به سبب تاثير زبان و فرهنگ هندي و ديگر عوامل محيطي سبك هندي بوجود آمد

ويژگيهاي سبك هندي عبارتند از:

1- بكار بردن مزامين و معاني پيچيده

2- آوردن تركيبات غريب و نا آشنا و كلمات نامانوس

3- بكار بردن كنايات و استعارات دور از ذهن

4- استفاده كردن از لغات مهاوره اي و الفاظ بازاري ا

از نمايندگان اين سبك وحشي بافقي صاحب تبريزي و بيدل و سليم تهراني

4- دوره بازگشت:

از اوايل قرن 13 تحولي در شعر فارسي پديد آمد گروهي از گويندگان به سبك هندي كه كلام به نابودي كشيده شده بود اهميت ندادند و به پيروي از سبك شعرايي از قبيل فرخي منوچهري خاقاني و سعدي پرداختند. بازگشت ادبي سبك خاصي نيست بلكه نوعي تقليد است از گذشته. يعني تقليد از سبك خراساني و عراقي. چون كلام در سبك هندي پيچيده مي شود سير نزولي پيدا مي كند و شاعران از سبك شاعران قديم پيروي مي كنند كه در رأس آنها مشتاق و هاتف و عاشق اصفهاني و آذر بيگدلي قرار دارد. از ديگر شاعران اين سبك قا آني و سروش اصفهاني و نشاط اصفهاني را مي توان نام يرد.

شعر معاصر

به مجموعه اشعاري كه در نيم قرن اخير خارج از روش قديميان (متقدمان) سروده شده است مي گويند.

شاعران پس از مشروطيت در جستجوي قالب هاي تازه برآمدند از نخستين نمونه هاي موفق قطعه معروف دهخدا (يادار ز شمع مرده ياد ار) بعد از دهخدا برخي از شاعران معاصر از قبيل ملك الشعراي بهار و ابوالقاسم لاهوتي به ساختن دو بيتي هاي پيوسته پرداختند. در همان هنگام نيما يوشيج به نشر شعرهايي پرداخت كه در آنها علاوه بر تازگي در بيان تشبيهات و استعارات وزن هاي عروضي شعر فارسي به شيوه قديم رعايت نكردند به اين گونه شعرها شعر آزاد يا نيمايي مي گويند.

شيوه شعر هاي دوره معاصر:

1- شعر نيمايي يا آزاد

2- شعر سپيد

3- موج نو

1- شعر نيمايي يا آزاد:

اين گونه شعر ها داراي وزن عروضي هستند اما مصراع ها از لحاظ طول مساوي نيستند و بر حسب ضرورت كوتاه و بلند مي شوند. شاعر در بكار بردن قافيه آزاد است مثل اخوان ثالث

2- شعر سپيد:

شعري كه وزن ندارد اما موسيقي كلمات جبران كمبود وزن را مي كند. در واقع تقليدي از نثر مسجع و مصنوع است.

3- موج نو:

آهنگ و وزن و قافيه ندارد و فرق آن با نثر در تخيل شعري است و بنيان گذار آن احمد رضا احمدي مي باشد

نثر:

در لغت به معني افشاندن و پراكندن است و در اصطلاح ادب فارسي به سخني كه غير منظوم باشد و يا شعر نباشد نثر مي گويند. قديمي ترين نمونه نثر كتاب مقدمه شاهنامه منصوري است. نثرهاي قديم از نظر زبان و بيان با نثرهاي جديد تفاوت دارد به نثر فارسي از اواخر قرن سوم تا زمان مشروطه نثر قديم و از مشروطه تا امروز را نثر معاصر مي گويند.

سبك هاي نثر فارسي :

1- مرسل (ساده و روان):

نثري است ساده و روان و فاقد آرايه هاي ادبي و همچنين لغات و اصطلاحات پيچيده در اين نثر ديده نمي شود . از ويژگيهاي اين سبك كوتاهي جملات و كمي لغات عربي و ايجاز و اختصار و مطابقت دادن عدد و معدود و غيره ست مانند سفرنامه ناصر خسرو و كيمياي سعادت و قابوس نامه و سياست نامه

2- نثر مسجع:

(يعني قرينه ها داراي سجع است) سجع در لغت به معني آواز كبوتر و در اصطلاح آوردن 2 كلمه هماهگ در پايان جمله هاي قرينه

نثر به منزله قافيه در شعر است مانند مناجات نامه خواجه عبداله انصاري و گلستان سعدي

3- نثر فني و مصنوع:

در اين نوع نثر سجع هاي متوالي لغات تركيبات و اصطلاحات دشوار به گونه اي افراطي به كار گرفته شده است مانند جهان گشايي جويني و مرزبان نامه و كليله و دمنه

انواع سجع:

1- متوازي

2- متوازن

3- مطرف

1- در سجع متوازي آن است كه 2 كلمه قرينه در وزن و حرف آخر يكسان باشند

هر كه سخن نسجند در جوابش برنجد

متوازي متوازي

2- سجع متوازن آن است كه 2 كلمه قرينه در وزن يكسان باشد ولي در حرف آخر با هم اختلاف داشته باشد

فلان را اصلي صاف و تينتي پاك

متوازن متوازن

3- سجع مطرف 2 كلمه قرينه در دو حرف آخر يكسان ولي در وزن اختلاف داشته باشد

هر كه خيانت ورزد پشتش از حساب بلرزد

مطرف مطرف

ويژگي نثر امروز:

تحولات ادبي زبان فارسي را از نهضت مشروطيت تا به امروز كه دوره نو انديشي و بيداري مردم است. مهمترين عواملي كه در دگرگوني و تحول زبان و ادب فارسي نقش عمده داشته عبارتند از:

1- تاسيس مدرسه دارالفنون توسط امير كبير

2- ورود صنعت چاپ به ايران

3- گسترش روزنامه نويسي

4- پيشرفت امر ترجمه و نشر آثار اروپايي

5- آشنايي ايرانيان با ادبيات اروپايي

در نيمه اول صده چهاردهم دگرگوني هاي بزرگي در اوضاع اجتماعي و سياسي ايران پديد آمد كه اين دگرگوني ها خواه و نا خواه در ادبيات تحولي ايجاد كرد و در محتوا مضمون و سبك سخن دگرگوني مهمي را به وجو آورد.

مهمترين تغييراتي كه در نثر معاصر ايجاد شد عبارتند از:

1- زبان نوشته ها به زبان مردم نزديك شد يعني در اين دوره مثل ها و قصه ها و زندگي مردم عادي به ادبيات راه يافت

2- موضوع و محتواي نوشته ها تغيير كرد و واقعيت هاي زندگي و دردهاي اجتماعي و بحث در مورد حكومت و دولت فضاي شعر و نثر را تحت تاثير قرار داد

3- طنز و لطيفه هاي انتقادي در ادبيات اين دوره افزايش پيدا كرد و كساني چون دهخدا راه را براي نويسندگان روزنامه ها مجلات و داستان هاي انتقادي گشودند

4- زبان نثر ساده شد و آرام آرام واژه هاي مترادف خشك و نا آشنا كم رنگ شد

5- پيدايش يك رشته كار علمي و تحقيقي در زمينه ادبيات معمول شد.

و كساني چون دهخدا ملك الشعراي بهار و سعيد نفيسي و فروزان فر و همايي و غيره فصلي تازه در ادبيات ايران گشودند

نگارش:

نگارش به معني نوشتن است. اگر نويسنده بتواند آنچه را كه در ذهن خود دارد بي كم و كاست روي كاغذ بياورد به نگارش دست زده است. پس مقصود از نگارش رساندن پيام از سوي نويسنده به خواننده است. به هر نوشته كه بتواند افكار و اهداف نويسنده را به خواننده منتقل سازد آن نوشته كامل تر و رساتر است.

نگارش يكي از وسايل مهم اطلاعات به حساب مي آيد زيرا بيشتر تصميماتي كه مسئولان و سازمانها مي گيرند بر اساس گزارشاتي است كه دريافت مي كنند و اگر در تهيه آن دقت نشود منشع بسياري از زيانها مي شود. بكار بردن لغات و اصطلاحات و عبارات ساده درخور فهم خواننده به نوشته ارزش و اعتبار مي دهد

راههاي كسب مهارت در نگارش:

1- دائم نوشتن

2- خواندن

1- دائم نوشتن: نوشتن تنها با خواندن كتابهاي آئين نگارش و آداب نويسندگي امكان نويسندگي براي كسي ميسر نمي شود از اين رو بايد حدالامكان دائم نوشت.

2- خواندن: وقتي نوشته اي را مي خوانيم علاوه بر اينكه از محتوا و مفهوم آن بهره مند مي شويم ناخودآگاه نكاتي از لحاظ نگارش مي آموزي و به اين ترتيب با خواندن نوشته هاي مختلف انشاي ما روان تر مي شود و درست نوشتن و خوب نوشتن براي ما عادت مي شود

اصول نگارش:

نكاتي كه در نگارش بايد مورد توجه قرا گيرد عبارتند از:

1- فكر كردن پيش از نوشتن

2- توجه به هدف و موضوع و طرح

3- در نظر گرفتن خواننده

4- تعريف جمله و اقسام آن و نحوه كوتاه كردن جمله

5- ترجيح ساده نويسي بر پيچيده نويسي

6- بكار بردن افعال در وجه معلوم

7- پرهيز از بكار بردن لغات و تركيبات دور از ذهن

8- رعايت قوائد دستور زبان

9- رعايت نشانه ها و نكات مربوط به نشانه گذاري و همچنين آشنايي با آئين نگارش

10- بيان حقايق بدون قصد برانگيختن احساسات خواننده

11- نوشتن به طرز صحبت كردن نيمه رسمي

مشخصات يك نوشته خوب از لحاظ مفهوم عبارتند از:

1- پاسخ گوي نياز معنوي و روحي و اعتقادي مردم

2- خواننده را نسبت به مسئوليت خويش در برابر خدا و خلق آگاه سازد

3- ذوق و استعداد نهفته را بيدار كند

4- آگاهي و رشد اجتماعي و سياسي مردم را بالا ببرد

5- حوادث تازه زمان را نمايان سازد

6- جامعه را به سوي پيشرفت و سعادت و كمال رهنمون سازد.

نوشته هاي قديم از نظر نگارش:

از نظر شيوه نگارش نوشته هاي قديم را به 3 درجه 1- عادي 2- عالي 3- متوسط تقسيم كرده اند. اليته اين نوع تقسيم بندي در مطالعه آثار پيشينيان و تحقيقات ادبي سودمند است.

1- نوشته هاي عادي:

نوشته اي است ساده و روان كه عاري از آرايه هاي لفظي و معنوي است. نوشته هايي كه نزديك به زبان گفتاري است در رديف اين نوع نوشته ها قرار مي گيرد.

2- نوشته هاي عالي:

نوشته هايي را كه در آن تشبيهات و استعاره ها و صنايع بكار رفته باشد و نويسنده تلاش مي كند كه از نظر تخيلات شاعرانه و توازن كلمات سخن خود را به شعر برساند.

3- نوشته هاي متوسط:

نوشته هايي هستند كه در آن نثر عالي و عادي به هم آميخته مي شوند يعني در عين فصاحت ساده و روان هستند

نوشته هاي جديد:

1- وصفي

2- نقلي

3- تحقيقي

4- نامه نگاري

نوشته هاي جديد از لحاظ موضوع:

1- نوشته هاي وصفي :

نوشته هايي هستند كه از مناظر مختلف طبيعت مانند غروب و طلوع و فصلهاي مختلف و غيره سخن به ميان آورده مي شود. كار اصلي نويسنده در اين نوع نوشته ها تعريف و وصف است. نويسنده در اين نوشته از نيروي تصوير و تخيل كمك مي گيرد و موضوع را طوري وصف مي كند كه خواننده صحنه هاي گوناگون را در چشم خود مجسم مي كند.

2- نوشته هاي نقلي

اين نوع نوشته ها به نقل و بيان حوادث جهان و اتفاقات گوناگون روزگار اختصاص دارد يا به صورت داستان يا به صورت تاريخ نوشته مي شود.

3- نوشته هاي تحقيقي:

دراين نوشته ها از مسائل علمي ادبي اجتماعي و فلسفي بحث مي شود و جنبه بحث و تحقيق دارد و نوسنده بايد نظرات خود را با دليل و برهان بيان كند

4- نامه نگاري:

از نوع ديگر نگارش، نامه نگاري در ميان مردم رايج تر است. نامه ها را به دو دسته خصوصي و عمومي (اداري) تقسيم كرده اند

هرگاه فردي در ارتباط با افراد ديگر يا اجتماع براي رفع نيازمنديهاي خود اعم از مادي يا معنوي نامه اي بنويسد نامه خصوصي تلقي مي شود مانند پيام تبريك و تسليت

نامه عمومي (اداري) هر گاه شخصي در مقام و شغل اداري براي سازمان يا موسسه اي نامه اي بنويسد نوشته او جنبه عمومي دارد همچنين كليه مكاتباتي كه از ناحيه وزارت خانه اي انجام ميپذيرد در رديف نامه هاي عمومي قرار مي گيرد.

چند قاعده دستوري براي درست نويسي:

نويسنده بايد مطالب خود را به گونه اي بنويسد كه درست باشد تا نوشته مورد انتقاد ديگران قرار نگيرد و همچنين از دستور زبان آگاه باشد واژه ها را بشناسد و جايگاه آنها را در كلام بداند

1- مطابقت دادن زمان افعال :

يعني اگر مطلب مربوط به زمان گذشته است افعال بصورت ماضي و اگر مربوطه به زمان حال يا آينده نزديكاست افعال آن را در زمان مضارع آورده شود. مثال:

در حمل سال 1346 عده از مردم به نزد ظاهر شاه مي روند و مي گويند چرا در داخل مملكت اصلاحات نمي كنيد و مشكلات را با شاه بازگو كردند. رفتند گفتند

در اين نوشته نويسنده از دو زمان ماضي و مضارع در يك بند استفاده كرده است و افعال مضارع مي روند و مي گويند را با فعل ماضي بازگو كردند در آميخته است.

2- مطابقت صفت و موصوف:

در زبان فارسي بر خلاف زبان عربي صفت با موصوف خود در جمع مطابقت نمي كند و هميشه مفرد است و موصوف با كسره مي آيد

مدارس عالي دوستان گرامي

موصوف صفت موصوف صفت

هر گاه صفت جاي موصوف را بگيرد و در حكم اسم باشد مي توان آن را جمع بست . مثال:

دانايان گفتند انسانهاي دانا گفتند

صفت جاي موصوف موصوف صفت

قاعده جمع بندي: ـ ات ان ين ها ون ـ جاندار بي جان ـ نشانه جمع در زبان فارسي ها و ان است اغلب جانداران را با ان و اشياي بي جان را با ها جمع مي بندند مانند مردان – زنان- كتابها- قلم ها نشانه هاي ديگري كه مخصوص زبان عربي است از جمله ات ين و ون وارد زبان ما شده اند. ـ نشانه هاي ات اغلب در جمع بستن كلمات عربي و در زبان عربي رايج ميباشد كه مورد استفاده ما قرار مي گيرد مانند اطلاعات- افتخارات- موجودات ـ جمع بستن كلمات فارسي با ات جايز نيست مثل دستورات كه بايد دستورها گفته شود مثل فرمايشات و فرمايش ها

بهتر است براي جمع بستن از به كار بردن ين و ون پرهيز كرد و بجاي آن از نشانه ان استفاده كرد مثلا براي مخترعين مامورين معلمين بگوئيم مخترعان معلمان ماموران

فعل مركب:فعلي است كه بيش از يك جزء داشته باشد. در به كار بردن افعال مركب بايد دقت كرد كه بين اجزاي تشكيل دهنده آنها فاصله ايجاد نشود بجاي من هرگز سخن در ميان گفته ديگري نمي گويم بايد نوشت من هرگز د رميان گفته ديگري سخن نمي گويم

كلمات مركب:اجزاي كلمات مركب بايد سعي كرد پيوسته و با هم نوشته شود مانند بزرگداشت- يكشنبه- صاحبدل-

كلمه مركبي كه پيوسته نوشتن دو جزء آن سبب اشتباه يا دشواري در خواندن يا نوشتن كلمه مي شود بهتر است اين دو جزء از هم جدا ولي نزديك به هم نوشته شود مانند هم منزل- هم خانه- ضمانت نامه

تنوين:تنوين مخصوص زبان عربي است و در زبان فارسي نبايد آن را بكار برد بنابراين نوشتن كلماتي از قبيل جاناٌ زباناٌ گاهاٌ و ناچاراٌ درست نمي باشد و بايد به اينگونه نوشته شود به ناچار گاهي جان زباني

حذف فعل به قرينه:حذف در لغت يعني افكندن و در دستور زبان عبارت از آن است كه كلمه يا كلمه هايي را از اركان و ديگر اجزاي جمله به قرينه بياندازند. حذف ممكن است به قرينه لفظي يا معنوي انجام گيرد.

اگر كلمه اي را كه حذف مي كنيم معادل آن كلمه را در جمله داشته باشيم حذف به قرينه لفظي مي گوئيم

اگر كلمه اي را حذف مي كنيم معادلش را در جمله نداشته باشيم و از معني و مفهوم به آن كلمه پي ببريم حذف به قرينه معنوي مي گوئيم.

شرط اساسي حذف آن است كه فعل در تمام جمله ها مشترك باشد يعني فعل حذف شده به همان شكل در جمله آخر آورده شود. مثال:

بازرگاني را شنيدم كه 150 شتر با و چها بنده خدمتكار داشت. (حذف به قرينه لفظي( ( شتر بار داشت و ...)

دوستم به دانشگاه وارد و به كلاس رفت ( اشتباه است چون فعل وارد شد و كلاس رفت هم فعل نمي باشند)

باران رحمت بي حسابش همه جا رسيده و خوان نعمت بي دريغش همه جا كشيده ( حذف به قرينه معنوي . چون است حذف شده بدون اينكه جمله معيوب شود. رسيده است ...كشيده است)

شيوه نگارش اعداد در مطبوعات:

در روزنامه ها و مجله ها بر خلاف متن هاي ادبي و دستور زبان فارسي اصل استفاده از رقم است مگر در موارد استثنايي كه بايد همانند ادبيات از صورت حروف آن بهره جست.

معدود عددهايي كه بايد اعداد آنها با رقم نشان داده شود 1- مبلغ 2- درجه 3-صفحه كتاب 4-شماره مواد قانوني 5- شماره شناسنامه 6- تاريخ تولد 7- ساعت 8- سايز 9- ساعت و غيره

استثناعات اين قاعده:

بر خلاف اصل استفاده از رقم در مطبوعات در برخي از موارد بايد براي نشان دادن شمارش به صورت رياضي همانند ادبيات و دستور زبان فارسي از حروف استفاده كرد

1- اعداد يك رقمي مانند شش نفر- نه لشكر

2- اعدادي كه در آغاز سطر قرار مي گيرند

مثل ده نفر در جاده جان باختند(در اول جمله)

در جاده 10 نفر جان باختند (در وسط جمله)

3- اعداد تقريبي را به صورت حروف نوشته مي شود مثل چهار، پنج نفر در حادثه زخمي شدند.

4- اعداد ترتيبي اعدادي را گويند كه نشان دهنده رتبه معدود باشد مثل رتبه سوم لشگر نهم

5- اعداد غير آماري مانند صد بار گفتم (نشان دهنده كسرت است نه آمار)

تقطيع اعداد چند رقمي:

براي نشان دادن چنين اعدادي از تركيب حروف و اعداد استفاده مي كنند بدين طريق كه هر سه رقم را در رديف قرار مي دهند. قاعده تقطيع براي ارقام پنج رقمي و بالاتر صادق است. اگر رقمي به صورت 268.425.262 داشته باشيم بايد به صورت 268 ميليون و 425 هزار و 262 ريال نوشته شود

خلاصه نويسي:

كم كردن حجم مطالب بدون اينكه در مفهوم و هدف و پيام متن تغيير و كمبودي داده شود به عبارتي ديگر تهيه فشرده مطالب است براي جبران كمبود وقت در گذشته خلاصه كردن كتابها ارزش نداشت ولي در حال حاضر بدليل كمبود وقت انسانها ترجيح مي دهند از فشرده كتابها و نوشته ها استفاده كنند از اين رو خلاصه نويسي جاي خاصي در ادبيات معاصر پيدا كرده است.

فن خلاصه نويسي منحصر به داستان نمي شود بلكه در نمايش نامه ها مطالب روزنامه ها اخبار و غير جايگاه ويژه اي دارد هر نوشته اي را به دو صورت مي توان خلاصه كرد

الف- با حذف مطالب زائد به ترتيبي كه كلمات و عبارات نويسنده تا حد امكان حفظ شود

ب- به صورت نقل به مضمون و كوتاه كردن مطلب

روش اول بيشتر در كوتاه كردن مقاله ها و سخنراني ها و همچنين براي درج در روزنامه ها و مجله ها و يا نشر وسايل ارتباط جمعي معمول است و مي توان آن را (شيوه مطبوعاتي) ناميد در گزارش نويسي بايد از شيوه اول استفاده نمود زيرا يكي از شرايط خلاصه كردن رعايت امانت است براي خلاصه كردن كتابهاي مفصل بخصوص داستانها روش دوم متداول مي باشد.

شيوه خلاصه كردن يك كتاب:

1- مطالعه كتاب و درك كامل از موضوع و مفهوم و هدف نويسنده

2- نكات مهم و مطالب اساسي كه تعيين كننده سرنوشت قهرمان كتاب است در خلاصه نويسي حتما بايد ذكر شود

3- اگر داستان براي يك نتيجه اخلاقي اجتماعي و يا سياسي نوشته شده باشد خلاصه آن نيز بايد چنان باشد كه خواننده را به همان نتيجه راهنمايي كند

4- زمان افعال بايد هماهنگ و يكنواخت باشد

5- متني را كه خلاصه مي كنيم بايد يكسان و يك دست باشد

6- جملات بايد كوتاه و ساده و روان باشد

7- قواعد درست نويسي و قواعد دستوري بايد رعايت شود

8- در خلاصه نويسي بايد نتايج كتاب را با هوشياري بدست آورد.

بازنويسي و تفاوت آن با بازآفريني: در بازنويسي نويسنده تنها تكيه بر ذوق ادبي و توانايي خود دارد و اثر جديدي را خلق نمي كند بلكه همان متن كهن را گرفته با رعايت ضوابط و قواعد بازنويسي آن را از نو مي نويسد بذون آنكه محتوا و پيام متن اصلي را تغيير دهد در واقع در بازنويسي نمي توان طرح اصلي را دست كاري ككرد بلكه چهار چوب و طرح اصلي و استخوان بندي متن باقي مي ماند اما در بازآفريني نويسنده علاوه بر داشتن ذوق هنري و توانايي و قدرت نويسندگي به وجود آورنده يك پديده نو است و اثر جديدي را خلق مي كند در بازآفريني اساس و بنياد طرح اصلي به هم مي خورد و شكل و فرم تازه اي بوجود مي آيد

هدف از بازنويسي متن هاي كهن فارسي به زبان ساده امروزي آن است كه كودكان و نوجوانان بتوانند با شوق و رغبت بسياري آثار گذشنه را بخوانند و از طريق آن آثار گاه با مضامين پر ارزش و غني فرهنگ گذشته ايراني آشنا شوند و بتوانند پيوند خود را با گذشته حفظ كنند و از طريق آن ذهن خود را تلطيف نمايند.

گزارش نويسي: گزارش در لغت به معناي آگاه ساختن و شرح و تفصيل ( مفصل) گويي است

منظور از گزارش دادن اطلاعات و آگاهي سازمان يافته به خواننده است و در گزارش موضوعي به شرح و تفصيل بيان مي شود. منظور به طور دقيق تر گزارش نويسي عبارت است از نگارش اطلاعات حقايق، مسائل و رويدادها است كه بر مبناي آن گرفتن تصميم آگاهانه امكان پذير باشد.

هدف از گزارش نويسي: براي حل دشواريها و توسعه كشور و اقدامات اصلاحي نياز به نوشتن گزارش احساس مي شود. توسعه يك كشور ادامه ندارد مگر بر مبناي آگاهي هاي سحيح و ارقام و آمار كه به صورت منطقي تنظيم شده باشد در حقيقت هدف از گزارش نويسي كمك به حل دشواريهايي است كه در كشور وجود دارد. از آنجايي كه در سازمانهاي دولتي و شركتي و موسسات خصوصي مبناي تصميمات بر گزارش هايي است كه از طرف كاركنان و متخصصان تهيه و به مقامات داده مي شود و همچنين همه بررسي ها و پژوهشهاي علمي كه در دانشگاهها و موسسات تحقيقاتي انجام مي گيرد بايد به صورت گزارش در اختيار ديگران قرار گيرد.

انواع گزارش از لحاظ نحوه ارائه:

1- به صورت كتبي: هر گاه نتيجه كار و بررسي به صورت نوشته در اختيار گيرنده قرار گيرد آن را گزارش كتبي مي گويند

2- به صورت شفاهي: چنانچه گزارش به صورت سخنراني باشد آن را گزارش شفاهي مي گويند.

گزارش از حيث محتوا:

1- گزارش اطلاعي: اين گونه گزارش بر مبناي وقايع و حقايق تهيه و تنظيم مي شود و در آن گزارشگر اطلاعات لازم اعم از پيشامدها و ارقام و آمار در اختيار گيرنده گزارش قرار مي دهد

2- گزارش تحقيقي: اين گونه گزارش بر پايه تحقيق و بررسي است و گزارشگر به ذكر تحقيقات و كشفيات تازه خود مي پردازد

3- گزارش تحليلي: كاملترين نوع گزارش است اين نوع گزارش آميخته اي از گزارش اطلاعي و تحقيقي است. گزارش با تجزيه و تحليل و تفسير مطالب همراه است اين نوع گزارش بيشتر از انواع ديگر گزارشها رايج است

مراحل گزارش نويسي:

1- انتخاب موضوع

2- جمع آوري اطلاعات

3- طرح ريزي مطالب

4- عرضه كردن اطلاعات جمع آوري شده

جمع آوري اطلاعات:

يكي از پايه هاي اصلي گزارش نويسي محسوب مي شود عموما جمع آوري اطلاعات و تحقيق به سه امكان پذير است

1- مشاهده: سريع ترين و قابل اعتمادترين راه براي به دست آوردن اطلاعات است

2- پرس و جو: كه خودبه دو شكل مصاحبه يا پرسشنامه صورت مي گيرد

3- تحقيق از كتابخانه اينترنت و پژوهش از راه مطالعه

طرح ريزي مطالب:

در اين مرحله وظيفه نويسنده گزارش حساس تر است و پس از جمع آوري اطلاعات بايد مطالب طبقه بندي شوند. يادداشت هاي مهم و غير مهم از هم جدا شوند در اين بخش قسمتهاي مهم گزارش و تقدم و تاخر آنها نسبت به هم بايد مشخص شود.

عرضه كردن اطلاعات جمع آوري شده:

گزارش نويسيدر اين مرحله تجلي پيدا مي كند و نويسنده با هوشياري و دقت و ظرافت مطلب خود را عرضه مي كند

تفاوت خبر، گزارش و مقاله: خبر: امري تازه يا وقوع حادثه اي را به آگاهي خواننده مي رساند مثلا در منطقه اي از كشور سيل جاري مي شود

گزارش: بيان تشريهي يك خبر است اگر در مورد سيلي كه جاري شده است مطالب مفصلي همراه با عكس و سوابق سيل در منطقه و اظهار نظر در مورد حادثه و نحوه پيشگيريهاي زمانهاي سيل نوشته شود آن نوشته گزارش است.

مقاله: اگر مطلبي در همين زمينه نوشته شود كه جنبه اظهار نظر يا انتقاد داشته باشد اين نوشته را مقاله مي گويند و معمولا با عكس همراه نيست در حالي كه خبر و گزارش ممكن است با عكس همراه باشد . مقاله اغلب جنبه تفصيلي دارد و طبعا نظر و عقيده نويسنده را درباره موضوع مقاله بيان مي كند . مقاله مي تواند زمينه هاي مختلف و گوناگوني را بررسي كند و انواع گوناگوني دارد مثل تحقيقي اجتماعي فرهنگي سياسي و غيره

مكاتبات اداري :+مكتوب:

در لغت به معني نوشته و نامه مي باشد بنابراين مي توان گفت هر بياني كه بر روي كاغذ منتقل گرديده است مكتوب ناميده مي شود.

امور سازماني وقتي جنبه رسميت به خود مي گيرد كه به صورت مكتوب در آيد . مكاتبات اداري به گونه هاي مختلفي در سازمانها رايج است مهمترين آنها عبارتند از نامه- بخشنامه- حكم- صورتجلسه- دستورالعمل و دستور

نامه: در لغت به معني نوشته، كاغذ نوشته، كتاب و مكتوب است و در عرف بيشتر مكاتبات اعم از اداري و غير اداري نامه گفته مي شود نامه را مي توان با توجه به نويسنده و دهنده پيام به دو دسته خصوصي و عمومي تقسيم كرد:

1- نامه خصوصي: فردي براي اهداف شخصي خود به شخص ديگري مي نويسد

2- نامه عمومي (اداري): هرگاه شخصي در مقام و شخل اداري براي سازمان يا موسسه اي نامه اي بنويسد نوشته او جنبه عمومي دارد همچنين تمام مكاتباتي كه از ناحيه وزارتخانه انجام مي پذيرد نامه عمومي بحساب مي آيد. در اغلب كتابهاي نويسندگي از مكاتبات عمومي به عنوان نامه اداري تعبير شده است. زيرا اينگونه نامه همواره در جهت اداره امور سازماني نوشته مي شود.

مار اقتصاد ایران در سال سررسید سند چشم انداز یعنی سال ۱۴۰۴،به کدام سمت می‌خزد؟ ماحصل مطالعات اجمالی انجام شده در این مقاله، حکایت از این واقعیت مهم دارد. تمثیل مار برای سال آتیبرازنده بوده و اقتصاد ایران باز هم در سنگفرش پارادوکس‌هایرنگارنگ به خزیدن خود ادامه خواهد داد. ۱۴۰۴

خلدستان : ادبیات فارسی (سبک شعر) صاحب :سبک طریقت ۱۴۰۴=سبک مار : ادبیات فارسی ۱۳۴۴

۩۩۩ ☫ قالب شعر(ادبیات فارسی )سبک شعر ☫ ۩۩۩

سبک طریقت ۱۴۰۴=سبک مار : ادبیات فارسی ۱۳۴۴قَصیده(مار) :یک قالب شعر کلاسیک فارسی است موضوع قصاید مدح شاهان و بزرگان، وصف طبیعت و گاه پند و اندرز است. در این نوع شعر بیت اول با مصراع‌های زوج هم‌قافیه است. شاعران ایرانی قصیده را از شعر عربی گرفته‌اند. تفاوت قصیده با قالبِ غزل در تعداد ابیات و موضوع شعر است. کمی یا زیادیِ بیت‌های قصاید بستگی دارد به اهمیت موضوع، قدرت و قوّت طبع شاعر و نوع قافیه و اوزان شعری. شاعر می‌تواند قصیده را در وزن‌های گوناگونی بسراید. بخش عظیم ادبیات فارسی را در سدهٔ ششم هجری، قصیده تشکیل می‌دهد. از برترین قصیده‌سرایان گذشته ادبیات فارسی می‌توان به سنایی، خاقانی، ناصر خسرو، مسعود سعد سلمان، انوری و منوچهری اشاره کرد.

فرق قصیده و غزل

قصیده دارای ۲۰ تا ۷۰ بیت است غزل دارای ۵ تا ۱۴ بیت است.

موضوع قصیده مدح شاهان و بزرگان وصف طبیعت، گاهی پند و اندرز و همچنین تهنیت جشن‌ها می‌باشد، اما غزل نوعی شعر عاشقانه می‌باشد که بیان عواطف و احساسات، زیبایی معشوق و شکوه روزگار است .

انواع قصیده

۱ مدحی ۲ مذهبی و فلسفی ۳ اخلاقی و زهدی ۴ سیاسی و اجتماعی


۩#خــُلدستان طریقتخلدستان : ادبیات فارسی (سبک شعر) صاحب :سبک طریقت ۱۴۰۴=سبک مار : ادبیات فارسی ۱۳۴۴ (صفحه جدید )۩#محمد مهدی #طریقت

ادامه نوشته

(طریقت)شانه بر خورشید خاور می زند هرشب

از عشق دلآرامم وُ از ناز خجسته

از خلق گریزانم وُ از غیر گسسته

تاوان نگاهی که تو داری به سر انجام

چون خال سیاهیست ، که در کنج ننشسته

شد قبلهء حاجات خطایی که نرفته

آوار شده روی سکوتی که شکسته

پرواز قشنگ است ولی با پَرِ بی تو

در کنج افق رویِ پیش پروبال نبسته

در ملک خودم هستم و انگار غریبم

این بود همه حاصلت ای باز نشسته ؟

هر جای جهان آتشی افروخته بودی

معلوم شد از عشقِ حریفان نجسته!

هر قائله ای هست تو در مرکز آنی

کو : کوکبهء غائله از بند تو رسته؟

از کشمکش بسته ای ای یار بپرهیز

آهسته وُ پیوسته نگهدار تو هسته ! *

***

تمامِ هفته می آید به ما سر می زند هرشب

‌ولی آهسته آهسته یکی در می زند هرشب !

نمی دانم چه خواهد کرد در پایانِ عمرم غم ؟!
که قلب او مثلِ کبوتر می زند هرشب

نمی دانم چه خواهد کرد با من در غروب غم ؟!
که قلبم مثل قلب یک کبوتر می زند امشب

هوایی شد دلم در کوچه های سرد همدردی
چه می جوید چه می خواهد که پرپر می زند امشب ؟!

خیال خسته ام را می فرستم تا خبر گیرد
گمانم حرف اول را در اخر می زند امشب

چه خوشبختم که از بوی محبت مست مدهوشم
چه خوش وقتم در افکارم منور می زند امشب

نمی دانم چه خواهم کرد در دیدار چشمانش
که عطر خنده بر بالین و بستر می زند امشب

به رنگ انتظاری ناب و شیرین خواب دیدم من
نگارم بوسه بر لب جور دیگر می زند امشب

زمان را می فشارم تا بسازد واژه ها از نو
به قلب ساعت وُ دیوار بهتر می زند هرشب

پریشانی چه معنی دارد ای فرهادِ آشفته
(طریقت)شانه بر خورشید خاور می زند هرشب


خــُلدستان طریقت ( صفحه جدید )۩ # محمد مهدی طریقت

ادامه نوشته

باده اهل (طریقت) طنز (بداهه) فکاهی

۩۩۩ ☫ ( باده اهل (طریقت) طنز (بداهه) فکاهی ۩۩۩

باز گویم این سخن را گرچه گفتم بارها

می‌نهند این خائنین بر دوش ملت بارها

پرده‌های تار و رنگارنگی آید در نظر

لیک مخفی در پس آن پرده‌ها اسرارها

مارهای مجلسی دارای زهری مهلکند

الحذر باری از آن مجلس که دارد مارها

دفع این کفتارها گفتار نتواند نمود

از ره کردار باید دفع این کفتارها

کشور ما پاک کی گردد ز لوث خائنین

تا نریزد خون ناپاک از در و دیوارها

مزد کار کارگر را دولت ما می‌کند

صرف جیب هرزه‌ها، ولگردها، بیکارها

از برای این همه خائن بود یک دار کم

پر کنید این پهن میدان را ز چوب دارها

دارها چون شد به پا با دست کین بالا کشید

بر سر آن دارها سالارها، سردارها

فرخی این خیل خواب‌آلود مست غفلتند

این سخن‌ها را بباید گفت با بیدارها

ناپرهیزی: از‌ پنیر و مرغ و ماهی طنز شد
سیرخوردن از ریا باشیخ واهی طنز شد

آن چنان دور از خِرَد باشد که در قرن اتم
حق بجانب با رِدای کذب گاهی طنز شد

در پگاهِ صبح دیگر تیر بارانش کنند
هر که افشا می کند از دادخواهی طنز شد

مظهرِ تاریکی از‌‌ ضرب المثل خواهی‌ هنوز
این زغال از رو‌ سفیدی چون سیاهی طنز شد

می‌‌ دهد فرمانِ قتلِ معترض ها را ولی
روی منبر اعتراف از بی گناهی طنز شد

آن که با زهد و ریا لم داده بر جایِ خدا
در خیال خامِ خود کاری الهی طنز شد

ماجرا پایان ندارد مصلحت باقی هنوز
تااَبد بیزارم از شیخی که شاهی طنزشد

‏استالین در یکی از جلسات معمول خود ، خواست که برای او مرغی بیاورند:او آن را گرفت و در حالی که با یك دست آن را می فشرد با دست دیگر شروع به کندن پرهای آن مرغ کرد.مرغ از درد فریاد می‌زد و سعی می‌کرد از هر راهی که شده فرار کند ولی نتوانست چون دستان استالین برای او خیلی نیرومند بود.‏خلاصه استالین بدون هیچ مشکلی توانست همه پرها را از بدن مرغ بکند و پس از پایان کار به یارانش گفت: "حالا ببینید چه اتّفاقی می‎افتد.او مرغ را روی زمین گذاشت و از او دور شد ، رفت تا مقداری گندم بیآورد.‏همکارانش در کمال تعجُّب او را مشاهده می‌کردند ، در حالی که مرغ بیچاره در حال درد و خونریزی بود، او را دنبال می کرد!سپس استالین با دانه‌های گندمی که در دست داشت مرغ را به هر گوشه از اتاق به سمت خود می‌کشید. در همۀ این مراحل مرغ پی در پی او را تعقیب می‌کرد و قدم به قدم دنبال او می‌رفت.‏در این مرحله استالین به دستیاران متعجِّب خود روی کرد و گفت : احمق‌ها به همین راحتی اداره می‌شوند!

مشاهده کردید که مرغ با وجود تحمُّل تمام دردهایی که من برای او ایجاد کردم باز هم مرا تعقیب کرد تا دانه‌ای برای زنده‌بودنش از من بگیرد!نتیجه : جامعۀ احمق‌ها هم به همین راحتی اداره می‌شود!

دندانِ تیز ، حضرت چرکین ، گُراز ها

ابلیسهای نحس ، محاسن دراز ها

مخلوطی از شریعت و سنت ، ریا و جهل

تلفیقی از خرافه و وعظ حقه بازها

با کفشهای مندرس سنگی و فسیل

از مغزهای پوک ،برکه ای از گله غاز ها

برزین اُشتر بَدَود خوش خیال و مست

بر اسب و استر نَسَبی یکه تاز ها

پُر کرده از دروغ و دغل بالباس زهد

تر کرده از مجاری خود جانماز ها

در باغها خزیده مجاز جعل مستند

پیچیده اند حقه ی دیگر به نازها

دلتنگم از اسارت شیطان به نام دین

مشروطه ای که شرطه شده در فراز ها

ح. (طریقت)

دوباره میکده را فتح باب خواهم کرد
منم که یک شبه ترک شراب خواهم کرد

بیا به میکدهء ما وُ از حساب نترس
چو پیرِمیکده آخر حساب خواهم کرد

اگرچه جامعه ای را شعف نگهداری
برای کسبِ ترقّی شتاب خواهم کرد

نگو کتاب مفید است اگر کسی خواند
هزار مفسده رابا حجاب خواهم کرد

کسیکه صاحب ذهنی خراب می آید
تمام مجلسیان را خراب خواهم کرد

نبود قابل باور، کسی چه می داند
زمانه زاغ و زغن را عقاب خواهم کرد

برای خورده شدن،گَلِه گوسفندان را
دروغ بر سر منبر مجاب خواهم کرد

به فکر راه نجاتم بدست پیرمغان
دوباره نقش پلیدان بر آب خواهم کرد


خــُلدستان طریقت(تاریخ مصرف+(بداهه) دین )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

خلدستان :   گر بدانی (طریقت) این باده ، اتوبوسی سریع راه افتاد

۩۩۩ ☫ ( باده اهل (طریقت) خم پیمان شماست ۩۩۩

چو رنگین کمان وعده ا ی کرده باشیم
همآهنگ پاییز نسپرده باشیم

به گلهای فصل بهار وُ شکوفه
پیام آورانِ قسم خورده باشیم

اگر صادق الوعد ، ما بوده ­ایم
اگر خون دل بود، ما خورده­ باشیم

به امّا،اگر صد دلیل ، آفـتــاب
اگر صادق الوعد ، ما برده­ باشیم

اگر دشنه­ی دشمنان، جانگداز ست !
به صلحی چنین ما چنان، گـُـــردِه­ باشیم!

تلافی بخواهید، اینک سپاه:
همین زخم ­هایی که نشمرده‌ باشیم!

قَــدی سربلند وُ سری سر فـراز
حقیقت (طریقت) به سر برده باشیم

****

اتّحـاد است اینکه با یک شعر، آنکه با یک نـگاه راه افتاد
می دَوَد تُتد چشمِ غمگینی روز گاری سیه«سیاه» افتاد
روزگاری که حوضِ ماهیها بی سر و پابدون شرح وصال
حال وُ روزِ جنازه ی سنگین ماهتابی میانِ ماه افتاد!
هوس وُ عشق از دل ما بُرد ، نوبت یک سری گِدا رو شد
هرکه دستار بر سرش دارد : عشق را معنیِ گناه افتاد
خواستم انتهای باده خوری،نظم باشم که عاشقم باشی
گفته بودند و باز می گویم : چاهکن در میان چاه افتاد!
عاشقان چون دوندهء گیج اند، گاه در راه مانده می افتند
عاشقی پشتِ خطّ پایانی از لـبِ پرتگاه گاه افتاد
دست میلرزد ازنگاهی چند،عقل شک می کند به شاهنشاه
راه، چاهست ! چاه گودالی ! شاه اینجا ، به اشتباه افتاد!!
مثل کابوس دردناکی چند شخصیت های واقعی دارد
می رود سمت ِ دور آگاهی ، می دود سوی ِ آه!،شاه افتاد
زندگی ایستگاه غمگینی ست اوّل جاده های بارانی

گر بدانی (طریقت) این باده ، اتوبوسی سریع راه افتاد

به هنگام رفتن نداری جواب
نکردی صوابی وُ کردی کباب
چه کردی فراموش آن خنده ها
سرابی بر آن مژده ها ، وعده ها
تو ای سنگ دل آتش افروختن
خود آموزکردی به جان سوختن
خداحافظ ای یار غدار دین
خداحافظ ای یار جبار کین

در هر کتاب شِکوِه ز دنیا چرند نیست
پیدا بُوَد که مَردمِ دانا چرند نیست

آسودگی مجوی به گیتی در انجمن
بر طاق هفت گنبد مینا چرند نیست

فرزانگان نُخبه ی این روزگار پست
فرزندهای آدم و حَوّا چرند نیست

فخر جهانیان و جهان اُوجِ کائنات
کُتّاب صنع با قلم لا چرند نیست

ما غافلیم و عبرت آیندگان ما
بر سنگ قبر با خط خوانا چرند نیست

دیوانگان عشق به دیوان زندگی
دستور ، بهر سلسله ی ما جرند نیست

(شاعر)طمع مدار" به امّا، اگر " نشست
این نکته را به شَهپَر عَنقا چرند نیست

****

در هر کجا که شِکوِه ز دنیا به چاپ شد
پیدا بُوَد که مَردمِ دانا به چاپ شد

آسودگی مجوی به گیتی در انجمن
بر طاق هفت گنبد مینا به چاپ شد

این آگهی که گاه به دیوار می زنند
فرزندهای آدم و حَوّا به چاپ شد

نام جهانیان و جهان جمله ی کتاب
کُتّاب صنع با قلم لا به چاپ شد

ما عاشقیم و خاتمه‌ی عُمر زندگی
بر سنگ قبر با خط خوانا به چاپ شد

دیوانگانِ دولتِ دیوان عاشقی
عنوانِ:، بهتر ین غزلِ ما به چاپ شد

(شاعر) ، طمع مدار به دیوان عاشقی
چاپیدنست وُ شَهپَر عَنقا به چاپ شد

ஜ۞ஜ۩۞۩ஜ۩۞۩ஜ۩۞۩ஜ۞ஜ۩۞۩ஜ۞

ادامه نوشته

مذاکره :خلدستان =>خموش باش(طریقت)سخن مگو به عوام

مذاکرۀ غیرمستقیم لذتی دارد که مستقیم ندارد . در شکل مستقیم آن، طرفین مجبورندچشم تو چشم نگاه کنند و به یاد خیلی از چیزها بیفتند که یادآوری آنها در وضعیت بسیار حساس کنونی، مخلّ حیات است و مضرّ مذاکرات.پس در برهر خَمی شُکر واجب و به شُکر اندرش مُمِد حیات است مفرح آیت الله اتمی قُمبلی واجب ، کانال عصر ایران در تلگرام :برای اهمیت و ضرورت خَم بودن مذاکرات و ارجح بودن آن بر نوع راست وُ مستقیم وُ سیخکی وَشق، از همان قدیم الایام سخن ها گفته شده است. یک پدیدۀ جدید مربوط به الآن نیست. چرا که خب دُلا رفتن کاری ندارد. شما جلو تاکسی را هم که می گیری، اگر بگویی«مستقیم»، فی الفور سوارت می کند. مهم این است که غیرمستقیم بروی و سوارت بکند. پیدا کردن راه غیرمستقیم، سخت است و کاربلدی می خواهد. شما حتی در ترانه های امروز هم مشاهده می کنید که طرف برای پیدا کردن مسیری غیرمستقیم، التماس می کند: بگو بگو کدوم خیابونه که منو به تو می تونه برسونه؟ تازه قبلش هم حالت آماده باش پیدا می کند وبا چشم گذاشتن روی برخی چیزها، به مقصد و مقصود مورد نظرفکر می کند:

چشامو رو هم میذارم تو رو به یادم میارم

در مذاکرۀ خَم شدنی لذتی است که در نوع مستقیم نیست. در شکل مستقیم آن، طرفین مجبورند تو چشم همدیگر نگاه کنند و به یاد خیلی از چیزها بیفتند که یادآوری آنهابسیار نگران کننده ، در وضعیت حساس کنونی، مخلّ حیات است و مضرّ مذاکرات. ممکن است گونه ها گل بیندازد و این وسط، واسطۀ مذاکرات هم رفته باشد گل بچیند! در بین شاعران و عارفان، از جناب سعدی که رندتر نداریم. ایشان وقتی برای برگزاری یک مذاکره موفق اقدام می کرده، شیوه ای را در پیش می گرفته که اثرگذارتر بوده و کمترین ضایعات را داشته. ملاحظه بفرمایید دیپلماسی مذاکره ای جناب سعدی علیه الرحمه را:

دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حریفان که تو منظور منی!

فلذا مذاکرات پیچاندن = کش دادن ، همیشه بر نوع مستقیم آن ارجحیت داشته است. مسبوق به عهد بوق هم هست. اینطور نیست که ما از خودمان درآورده باشیم. دیپلماسی ما که من درآوردی نیست. کلی زیر و روی آن فکر شده است. کرونا یاب مستعان که نیست!

از سعدی نمونه آوردیم، حالا می رسیم به بعدی؛ خواجه حافظ شیرازی که حتی خارجی ها هم قبولش دارند و شخصی مثل «گوته» فیلسوف و شاعر آلمانی، خود را تخته پاره ای سرگردان در اقیانوس اندیشه‌های حافظ می داند. شاعری که خودش نیز جزو کشتی نشستگانی بوده که چشم به باد شرطه دوخته بودند. باشد که باز بینند دیدار آشنا را!

جناب حافظ وقتی می خواهد با طرف مقابلش وارد گود مذاکرات فیمابین به جهت بر طرف شدن برخی سوء تفاهمات موجود شود، خودش بلند نمی شود مستقیم برود پیش یارو، زل بزند به چشم های مسأله دار وی و طرح موضوع کند. بلکه ابتدا«باد صبا» را واسطه قرار داده و از طریق نامبرده، پیام خویش را ارسال می کرده است. یک نمونه اش را عرض می کنیم:

صبا، به لطف بگو آن غزال رعنا را
که سر به کوه وُ بیابان تو داده ای ما را

ملاحظه می فرمائید چقدر لطیف بیان کرده است!.... در صورتی که اگر همین«صبا» را واسطه قرار نداده بود و مستقیم اقدام می کرد، ای بسا این قدر لطیف و «ظریف» نمی توانست پیش برود. آدم همیشه لازم نیست منویات و مطالبش را درشیپور بدمد و با ترومپت بترامپد!

حالا بعد از مذاکرات لامصب خَم شده، اگر مصلحت بود و صواب، می تواند گفتو گو وارد فاز آشکار و مستقیم هم بشود. ضرر نکردیم از غیرمستقیم بودن. فقط در نماز است که از خدا می خواهیم ما را به راه راست و مستقیم هدایت نماید؛مذاکره پیچ وُ خَم دارِ " والالضالین" در مورد رنگ طوسی و سایر موارد، غیرمستقیم بودن، بهتر جواب می دهد. بعداً سر فرصت، می توان راست و خَمِ آن مشاوره و سپس مذاکره کرد. همین حافظ فوق الذکر، به این مورد استراتژیک هم اشاره کرده و گفته:

دوستان، در پرده می گویم سخن
گفته خواهد شد به دستان نیز هم!

شب است وِ شاهدِ بمبِ اتم به شیرینی

غنیمت است چنین شب چرا نمی بینی

مذاکراتِ من آن: مستقیم خَم کرده

به روزِ روشن ما اِختلاس دزدینی

به عهد ما زِ ازل رفته صد هزاران سال

"عمو ترامپ" کجائی ؟ مگر نخستینی

به روزگار نخستین پیام بر باد است

زِ روزگار نخستین چقدر مسکینی

به حکم عالمیان در مجاز وُ غیر مجاز

هــرآن که "زُوُ "بکِشد زو برآید آئینی

مرا نبوده به آئین بت پرستی پس!

به رنگ وُ بوی بهار آمدی که :بگزینی

فقیرِ روسم وُ قانع: حریف می طلبم

تو از خُتن به کجا آمدی : گلِ چینی

تفاوتی نکند گر تو کج کنی ابرو

همای کشور ما در صلابت اینی

چنان کشد که شتر را مهار دربینی

ز نیکبختی ایام پای بند "بی تو" شد

زهی کبوتر چاهی که صید شاهینی

مرا شکیب نمی‌باشد ای مسلمانان

(طریقت ) است " لکم دینکم ولی دینی"

***

جمال روی قـدیمـت ، نمی‌شود، شادی
به غـیر بَـزم تــو جایی نمی‌رود، شادی
قلم نگون شده از سر تورا نماید حک
به جز برای تو بر سر، نمی‌دود، شادی
صدای چهچه بلبل، اگرچه خُنـیا گــر
صدای صوت قشنگت :رود،‌رَوَد، شادی
کنون که فصل تموز و هوا مرداد است
شمیم عطر نگاهت نــود، نَود، شادی
قسم به شعر قناری تو سوسن وُیاسی
اَنارِ سرخ لبانت، عدو شوَد، شادی
فدای محفل جانان (طریقت) مسکین
ز کنجِ دنجِ کنارت کجا رود، شادی ؟!

محمد مهدی طریقت

خــُلدستان طریقت(مذاکره :راست وُ خم )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم



ادامه نوشته

خلدستان:اتم به شیرینی طریقت: است " لکم دینکم ولی دینی"(تلمیح)

۩۩۩ ☫ اشعار(طریقت ) تلمیح ☫ ۩۩۩

شب است وِ شاهدِ بمبِ اتم به شیرینی

غنیمت است چنین شب چرا نمی بینی

مذاکراتِ من آن: مستقیم خَم کرده

به روزِ روشن ما اِختلاس دزدینی

به عهد ما زِ ازل رفته صد هزاران سال

"عمو ترامپ" کجائی ؟ مگر نخستینی

به روزگار نخستین پیام بر باد است

زِ روزگار نخستین چقدر مسکینی

به حکم عالمیان در مجاز وُ غیر مجاز

هــرآن که "زُوُ "بکِشد زو برآید آئینی

مرا نبوده به آئین بت پرستی پس!

به رنگ وُ بوی بهار آمدی که :بگزینی

فقیرِ روسم وُ قانع: حریف می طلبم

تو از خُتن به کجا آمدی : گلِ چینی

تفاوتی نکند گر تو کج کنی ابرو

همای کشور ما در صلابت اینی

چنان کشد که شتر را مهار دربینی

ز نیکبختی ایام پای بند "بی تو" شد

زهی کبوتر چاهی که صید شاهینی

مرا شکیب نمی‌باشد ای مسلمانان

(طریقت ) است " لکم دینکم ولی دینی"

***

جمال روی قـدیمـت ، نمی‌شود، شادی
به غـیر بَـزم تــو جایی نمی‌رود، شادی
قلم نگون شده از سر تورا نماید حک
به جز برای تو بر سر، نمی‌دود، شادی
صدای چهچه بلبل، اگرچه خُنـیا گــر
صدای صوت قشنگت :رود،‌رَوَد، شادی
کنون که فصل تموز و هوا مرداد است
شمیم عطر نگاهت نــود، نَود، شادی
قسم به شعر قناری تو سوسن وُیاسی
اَنارِ سرخ لبانت، عدو شوَد، شادی
فدای محفل جانان (طریقت) مسکین
ز کنجِ دنجِ کنارت کجا رود، شادی ؟!

جدا کننده متن وبلاگ لاينر وبلاگمحمد مهدی طریقت

ادامه نوشته

(طریقت) با دوبیتی های پائـیز(خلدستان) ۱۴۰۴

۩۩۩☫ عرصهء شعر وادب (طریقت)انجمن خلدستان / اشعار☫۩۩۩

عاشقانه

آواز وُ صدایِ ساز فاخر اینجاست

دیوان وُ خدای ِشعرِ شاعر اینجاست

از بسکه(طریقت) انجمن کرده به پا

این ماە همیشه حیُّ حاضر اینجاست

***

ازاین پس لحـظه هایم از تو لبریز
حضورت مثـلِ بارانــی دل انگـــیز

نفس را می دهد جانی دوباره
(طریقت) با دوبیتی های پائـیز

دیده برهم می‌نِهم دل را به کامت می‌کنم
این غزل را با پریشانی بـــه‌ نامت می‌کنم
چون قناری می‌نشینم دم‌به‌دم در باغ گل
عاقبت یک‌روز می‌بینی، که رامت می‌کنم
دیدنِ رخسار گلگون را کنی بر من تباه
بعد از آن بوییدن گل را حرامت می‌کنم!
عاشقت ‌باشم ولی با غنچۀ لبخند خود
مات و مبهوتم ولی البته خامت می‌کنم
می‌فریبی با کلامت، این دل بشگسته‌ را
شوروغوغا می‌کنم، محو کلامت می‌کنم
گرچه می‌باشد(طریقت)عرصهٔ شعر و ادب
انجمن تقدیم می دارم سلامت می‌کنم

جدا کننده متن وبلاگ لاينر وبلاگ
۩#خــُلدستان طریقت (صفحه جدید )۩# ✍ محمد مهدی #طریقت

ادامه نوشته

بدون شرح: تصاویر خبری =در دنیا چه می گذرد ؟

بدون شرح: تصاویر خبری =در دنیا چه می گذرد ؟ ادب چیست ؟؛ لزوماً هماهنگ با ثروت نیست تا هر پول داری حتما مودب هم باشد، نیز لزوماً هماهنگ با ایمان هم نیست تا هر مومنی حتما مودب هم باشد و روشن است که ادب با سیاست هم پیوستگی ندارد تا هر مسئول و صاحب منصبی حتما فرد مودبی باشد. اتفاقاً میدان سلائق سیاسی یکی معرکه های پر خطری است که وقتی برانسان میگذرد عریان کننده بود و یا نبودِ “ادب” است.


1


تظاهرات حامیان فلسطین در مقابل سفارت آمریکا در شهر مادرید در اعتراض به نسل کشی اسرائیل در غزه/ زوما


1



رژه جشن روز "سن پاتریک" در لندن/ رویترز


1



1


1


ادامه نوشته

طنز (خلدستان) فکاهی (گل آقا) روایت =>طریقت

۩۩☫ اشعار(روایت)/صفحه طنز (طریقت ) غزل ۩۩

توفیق، از مشهورترین نشریات فکاهی ایران است.

این نشریه در سه دوره انتشاراتی و در طول ۵۰ سال (۱۳۵۱-۱۳۰۱)، توانست با استفاده از زبان طنز، کاریکاتورهای زنده و نقد مهم ترین مسائل سیاسی-اجتماعی، در قالب هفته نامه، ماهنامه و سالنامه، مخاطبان بسیاری را در میان طبقات مختلف اجتماعی فراهم آورد.
دفتر «موسسه توفیق» در خیابان استانبول، ضلع غربی خیابان لاله زار شماره ۱۲۸ قرار داشت و روزنامه، هفته نامه، ماهنامه، سالنامه و کتاب توفیق برای دهه ها و تا سال ۱۳۵۰ در این محل چاپ و منتشر می شد.
به گفته فریده توفیق توالت توفیق پر بود از شعار و نوشته! انگار تنها برای رفع حاجت آن جا نمی رفتند بلکه گاه برای مطالعه سر از مستراح در می آوردند. از آن جا هم به عنوان «مرکز مطالعات فکاهی» یاد می کردند. جلسات تحریریه در روز خاص و ساعت معین برپا می شد. در فاصله هر جلسه نیز فشرده اخبار مهم مطبوعات، رادیو، تلویزیون و حتی شایعات فهرست می شد، به تعداد افراد جلسه تکثیر می شد. کنار فشرده خبر ها هم کاغذ، قلم، مداد، پاک کن و مدادتراش می گذاشتند.بر اساس خبر ها در سکوت لابد با نوک مدادهای زیر لب به سوژه ها فکر می کردند. برای اعضای جلسه نیز یونیفورم خاصی طراحی شده بود، به رنگ سرمه ای، کلاهی نیز بافته شده بود، کاسه ای به سیاق کلاه توفیق بنیانگذار موسسه، بعد فکر کردن سوژه ها نوشته و طراحی می شد. بعد نوبت می رسید به رد و قبول مطالب نوشته شده؛ اگر مطلب قبول می شد اما به دلیل سانسور دولتی غیر قابل چاپ بود با مهر تند سیاسی، تند مذهبی، تند جنسی بایگانی می شد. آرشیو بزرگی از کار های خلاق و جذاب در آن سال ها در مجله توفیق درست شده بود، که مجال نشر پیدا نکردند. به گفته فریده توفیق در سال ۱۳۵۸ در بلبشو و بی نظمی های بعد انقلاب همه از بین رفتند.(

درنگی کرده بودم کاش در بزم جنون اول

لبی تر کرده زان صهبای جام پرفسون اول

هزاران کام در راهست،دل مشتاق و من حیران

دلِ مشتاق و من حیران اَلا سوی درون اول

مرام بندگی را کاش می دانستم از اول

و تسلیم قضایش می شدم بی چند و چون اول

رها می گشت روحم از حصار هر چه دور از اوست

چو فاتح می شدم بر خدعه ی نفس زبون اول

شبی در بزم عشقش یک نظر می شد خریدارم

و می پیوستم از لطفش به خیل مفلحون اول

به محشر می رساندم خویش را در محضرش بی سر

چونان یاران عاشورا ، سرا پا غرق خون اول

دلم می خواست پرگیرم به گرد آتش عشقش

بسوزم از غم آن لاله های نیلگون اول

لبانم جرعه نوش روضه های مقتل و معجر

شود روحم فنا در" عند رب یرزقون" اول

چونان دلدادگان و پاسداران حرم، باشم

فدای سوره یس و فجر و مومنون اول

غزل می ریزد از مشک عطش باران اَلا ساقی

شوم السابقون السابقون السابقون اول

شود ای کاش توفیقی (طریقت) ، را وُ دلهارا

بجنگم تحت فرمانت علیه خصم دون اول

ماهنامه گل‌آقا


بنيادگذار: كيومرث صابري فومني، صاحب امتياز و مدير مسوول: پوپك صابري فومني، سردبير: گيتي صفرزاده، دبير بخش گلنا: ريتا اصغرپور، صفحه‌آرا: مهدخت رضاخاني
اولين شماره ماهنامه گل‌آقا در مرداد 1370 منتشر شد، پس از تغييراتي در شكل و محتوا از سال 1375، با هدف عرضه تحقيقات، نقد و آثار صاحبنظران طنز نوشتاري و ترسيمي و پس از تعطيلي هفته‌نامه با اضافه كردن بخش سياسي گلنا به كار خود ادامه داد. اين نشريه پس از انتشار 195 شماره در نوروز 87 به كار انتشار خود پايان داد.

اولين شماره هفته‌نامه گل‌آقا در اول آبان 1369 منتشر شد. هفته‌نامه گل‌آقا حاوي طنز نوشتاري و ترسيمي با مضامين سياسي، اجتماعي و فرهنگي، حاصل ذوق ده‌ها طنزپرداز از سراسر كشور بود كه در آبان 81 ، كيومرث صابري فومني، بدون ذكر دليلي انتشار آن را متوقف كرد. پس از درگذشت گل‌آقا اذناب و اصحاب او هر سال، يك شماره از هفته‌نامه را به ياد او و در سالروز درگذشتش منتشر مي‌كنند.

سالنامه گل‌آقا => بنيادگذار: كيومرث صابري فومني، صاحب امتياز و مديرمسوول: پوپك صابري فومني، سردبير: ريتا اصغرپور، مدير هنري: اميرحسين داودي، صفحه‌بندي: مهدخت رضاخاني، طراح گرافيك: ثنا حسين‌پور
از سال 1370 تاكنون 16 جلد «سالنامه گل‌آقا» انتشار يافته است. سالنامه گل‌آقا كتابي تحقيقاتي در زمينه مسائل طنز و كاريكاتور ايران و جهان است كه در پايان هر سال منتشر مي‌شود.

خــُلدستان طریقت( صفحه جدید )۩ محمد مهدی طریقت ۩

ادامه نوشته

خلدستان(طریقت): ،زندگی زیبا : در این دنیای نا زیبا+دوبیتی

۩۩۩☫ برآستان جانان /گفت(حافظ) به (طریقت) دهنت آلودست ☫۩۩۩

تو همچون عطر بارانی که می‌پیچد به صحرا ها

تو آن فانوسِ سو سوئی که می تازد به دریا ها

تو همچون داستان شیرین که فرهادِ بیابانگرد

مثالِ سوره ی یوسف که می سازند رویاها

***

ای چلیپا زده باسلسلهء زلف دراز آمده‌ای

رُخصتت باد که فـــرزانه نواز آمده‌ای

فرصـــتی ناز مفرما و بگردان ساغر

چونکه در میکــده ، ارباب نیاز آمده‌ای

قد رعنای تو نازم چه به صلح و چه به جنگ

چون به هر حال برازنده ناز آمده‌ای

آب و آتش به هم آمیخته‌ای از لب لعل

«وُ اِن یکاد» است بسی شعبده بازآمده‌ای

آفرین بر دل نرم تو که از بعد اَذان

با وضو غمزه هنگام نماز آمده‌ای

زهد من با تو چه کردست که در حین سجود

مست و آشفته به خلوتگه راز آمده‌ای

گفت حافظ : به( طریقت) دهنت آلوده‌ست

مگر از مکتب آن طایفه باز آمده‌ای

***

تو آن شوق جاویدان که در قلبم تویی لیلا

بیا با من قدم می زن در این دنیای بی فردا

بیا مثل بهاران باش در این زندگی زیبا

(طریقت): ،زندگی زیبا : در این دنیای نا زیبا

۩#خــُلدستان طریقت ( #اشعار+غزل (شاعر>طُ) )۩# محمد مهدی طریقت

ادامه نوشته

خلدستان طریقت : مجموعه اشعار +حکایات => روایات

۩۩۩ ☫خموش باش (طریقت) سخن مگو به عوام☫ ۩۩۩

بیا بیا که سخن از می و مغان باشد

سخن ز باده کشان و ز مطربان باشد

ز پیر و میکده و جام و ساغر و باده

ز می فروش و ز آئینِ می کشان باشد

ز باده ای که همه انبیا بنوشیدند

زمان جان بکفانست وُ شرحِ آن باشد

ز باده ای که همه اولیا از آن مستند

ز ساغری که در آن بوده زهرِ جان باشد

ز پیرِ باده فروشان علیِ عمرانی

ز باده بود دوازده عدد عیان باشد

ز نورِ باده برافروز جامِ ما ساقی

ز حافظ و سخنِ نغز، خوش بیان باشد

ز معرفت که همه عارفان حق دارند

ز میرِ مُلکِ ولا، صاحب زمان باشد

خموش باش(طریقت)سخن مگو به عوام

کمالِ طبعِ روان شعرِ جاودان باشد

محمّد مهدی طریقت

خــُلدستان طریقت(اسفتد :انتخابات )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم



محمّد مهدی طریقت

ادامه نوشته

خلدستان : تکرار = قند مکرّر- شاعر طریقت

۩۩☫ حکایات (طریقت) قدرت=مطهرات ۩۩

دوازده اردیبهشت یکم می روز جهانی کارگران است. همچنین این روز یعنی دوازده اردیبهشت برابر با شهادت مرتضی مطهری و روز گرامیداشت مقام معلم است. اگر فرض کنیم نیروی کارایرانی همگی دارای مهارت والبته تحصیلات درسطوح فنی حرفه ای و آموزش عالی باشند می توان گفت که همگی شاگران مکتب معلمان عزیر وسرافراز کشورمان هستند.تلاقی این دو مناسبت با هم را به فال نیک می گیریم واز دولت ومجلس تقاضا داریم که حقوق این دو قشر که سرمایه های عالی کشورمان محسوب می شوند را رعایت ودر اولویت برنامه هفتم توسعه خصوصا در مباحث بودجه ای برای تامین رفاه وآسایش آنان قرار دهند.ذکر این نکته لازم است که هر دوبخش در سنوات گذشته متحمل خسارت های شدید معیشتی شده اند. دوواقع دو بخش کارگری که با صنایع کشور درارتباط است و مقام معلمان که خاص وزارت آموزش وپرورش است هر دو دچار مباحث اصل 44 شده اند و این خصوصی سازی به انحراف رفته باعث شده تا معیشت آنان دچار خسارت های شدیدی گردد.ترمیم خسارت های معیشتی با همسان سازی حقوق های فعالین وبازنشستگان ونیز افزایش های سنواتی قابل جبران است. اگر دولت ومجلس براین باور باشند که تورم کاری برزندگی اقشار مختلف مردم کرده است که باید جبران شود چرا که کاهش تورم وبی ارزشی پول ملی کاری بزرگ وبلند مدت است که البته نیازمند اراده است.

واضح می توان گفت برای حفظ ارزش پول ملی تاکنون اراده ای در کار نبوده واینگونه که پیداست به این زودی ها کسی به اهمیت این اراده پی نخواهد برد هر چند توجه به این مسئله یک توجه امنیتی ، اجتماعی واقتصادی است که می تواند به بازگشت اعتماد مردم منجر شود.متاسفانه از سال گذشته تاکنون مقامات دولتی و نمایندگان در مجلس به این نتیجه نرسیده اند که سطح دستمزد وحقوق ملت باید همسان با تورم افزایش پیدا کنند. چرا که در سالهای گذشته دولت ها چنان به این مهم بی توجه بوده اند که اینک باید اعتبارات سنگینی را لحاظ نمود تا تراز مالی این بخش ایجاد شود. بطور قطع در سالیان گذشته به نرخ تورم در کمیته های کارگری ، کارفرمایی ودولت برای تعیین دستمزد کاران بی اعتنایی شده است وهر چند مجلسیان وکلای ملت هستند وروی رای جامعه کارگری بسیار حساب می کنند اما درعمل حامی این قشر نبوده اند. دولت نیز بیشتر سمت وسوی کارفرمایان را گرفته وانگار تنها رسانه ها هستند که می توانند سالی یکبار یاد آوری کنند که آقایان حقوق کارگران را رعایت کنید و مطابق با نرخ تورم نرخ رشد دستمزدها را نیز اعمال کنید .

در مورد معلمان نیز شان آنان رعایت نشده است واگر اجتماعی برای دریافت مطالبات اندک خود داشته اند با صف پلیس مواجه شده اند واحیانا شماری از معلمان بازداشت وروانه زندان شده اند. باید پذیرفت که معلمان شمع علم ومعرفت هستند واز سطح آگاهی های مضاعفی برخوردار می باشند لذا مطالبات آنان در حدی است که نباید با پلیس پاسخ آنان را داد واگر احیانا کسانی دراین حوزه نفوذ کرده اند وقصد دارند مطالبات صنفی را یساسی کنند باید از طرق خاص خود که دستگااهای امنیتی است برخورد لازم صورت گیرد چه آنکه در تمامی صنوف احیانا تحرکات سیاسی وجود داشته ودارد.

بنا را براصلاح می گذاریم وانشالله تاکنون هیچکدام از معلمان ما در کشور چنین نیتی نداشته اند و باید پذیرفت که خود دولت باعث می شود این تجمعات صنفی صورت گیرد وقتی توجه به مطالبات معلمان را کشدار می کند و گذر زمان باعث می شود جمعیت معلمان دست به تجمع در خیابان بزنند وچون درگذر معیشت عصبی به توان دو هستند باید با آنان نرمش ومدارا نمود و موضوعات اقتصادی آنان را به سهولت ودرکمترین زمان ممکن حل نمود.

غیر از تشکل های صنفی معلمان ویا کارگران ، این نمایندگان مجلس هستند که به عنوان وکیل الرعایا باید به مسائل آنان توجه کنند چرا که بزرگترین ومهمترین تشکل صنفی همین مجلس شورای اسلامی است که بعضا آنقدر گرفتار حوزه سیاست ومسایل غیر مرتبط هستند که مسائل مرتبط را به فراموشی می سپارند.

بطور مثال مجلس بی نهایت درحوزه بین المللی مداخله دارد و شاید حدود 90درصد مباحث مجلس پیرامون حوزه بین الملل است که البته باید از سوی وزارت امور خارجه مطرح ومورد توجه قرار بگیرد اما نطق ها تماما سمت وسوی حوزه بین الملل است تا حوزه های داخلی و انتخابیه نمایندگان . متاسفانه این اپیدمی به شوراهای شهر وروستا نیز سرایت کرده آنجا که نمایندگان شهر وروستا نیز بجای پرداختن به حوزه های تخصصیخود نطق های آتشین خودرا معطوف به حوزه بین اللملل می کنند!

در هر صورت امیدواریم که تا روز چهارشنبه یک خبر خوش معیشتی هم به معلمان وهم به کارگران داده شود تا دلشان شاد و اعتماد های رفته دوباره باز گردد

نیکـی به تمـــام خلق آیـیــن مـــن است

خدمت به بشر، مایه ی تسکین من است

آئین (طریقت) وُ جهـان بینـی من:

تقلید نمی کنم :خِرد دین من است

به لب های پر از لبخند سوگند

کلامی دلنشین چون قند سوگند

از آن روزی که قدرت شد مُـطهر

به سر شور وبه دل پیوند سوگند

(دوبیتی :طریقت)

ادامه نوشته

خلدستان : هر که بخواهد بیابد از کلام معلم =>طریقت

۩۩۩ ☫ معلم ☫ ۩۩۩

آنکه لقب یافت درجهان به نام معلم

درصف محشـر ببین مقام معلم
ای که بریرنج به دنبال گنج کجائی

کنیه زدانـش بجو زجام معلم
آنکه زنام است جـاودانه جهان را

گوش فراست زده به گام معلم
گشته دو گیتی بنام خالق یکتـا

کرده پیـام آوری مرام معلم
بعـد نبی شد ولی رهبـر عالم

اوست که گوید :منم غلام معلم
خیـز زجاو بزن حـلقه ی در را

راه سعـادت بپو زگام معلم
کرده خداوند والدان راخدم جسم

روح و روان داده شدزمام معلم
رونق این بزم شد به کام قلم ها

ازرش این انجمن حسام معلم
ای که شنیدی پیام کوچک ره را

گوش فرا دار در پیـام معلم
رمز بهشت و کلید راه "طریقت"

هر که بخواهد بیابد از کلام معلم

__________________ صفحه 118 ( عِقد رسالت )

ادامه نوشته

خلدستان =گفتا:دوصد (طریقت) شعرِ شبانه آدم +گفتم: ز مهربانان صد انجمن گريزآن

تمام نامرادیهاهمین هایی که من گویم
همین بهتر بهر بزمی کمی کمتر سخن گویم

شب وروزم بسوز وساز بی امان طی شد
گهی ازدی سخن گفتم گهی از سوختن گویم

خدایا مهلتی، ای باغبان اُردیبهشت آمد
سرودی میسرایم من زِ مرغان چمن گویم

مرا در بیستون در خاک بسپارید تا اَبیات جانم را
کمی با همزبانی از برای کوهکن گویم

بگویم سالکی، بی همدم و دیوانه و مستم
نمی دانم کدامین حال و روز خویشتن گویم

منِ گمگشته می دانم ، نشان بی نشانی را
من آن یعقوب نابینا سخن با پیرهن گویم

تو می آیی ببالینم ،(طریقت) لیک در خاکم
خوش آمد گویمت امّا، من این را در کفن گویم

تا کنون شعر کسی را به غزل بافته ای؟
ذکر نیکوی کسی رابه عسل ساخته ای؟

تا کنون گشته که از شوق کسی مست شوی؟
یا دل و دین به دو تا مـوی سیه باخته ای؟

تا کنون بوده که از یاد کسی دست شوی؟
راستش بوده که از خاطره دلسرد شوی؟

هی بگیری دل خود باز بر آن چسب زنی!
کودک درد شدی تا به شبی مرد شوی؟

کودک درد شدم من به شبی مرد شدم
تا که پاییز شود سرد شدم زرد شدم

هی گرفتم دل خود های بر آن چسب زدم
از خودم از همه از خاطره دلسرد شدم

دل دیوانه ی من گم شده ولگرد شده
کودکی بود خداییش ولی مرد شده

.
گفت دیده ست تو را گرچه تو نشناخته ای
موی پُرچین(طریقت)به غزل بافته ای؟

***

آواز عاشقانه ی ما گوش می کنید

حق با سکوت بود، ندا گوش می کنید

دیگر غزل هوای سرودن نمی کند

تنها بهانه بهر صــدا گوش می کنید

سربسته ماند بغض گره خورده در قفس

آن گریه های عقده گشا گوش می کنید

ای داد، ازین فراق که با دل وفا نکرد

فریاد از عزا که عزا گوش می کنید

آن روزهای خوب که دیدیم وُ خواب بود

خوابم پرید و خاطره ها گوش می کنید

«بادا» مباد گشت و «مبادا» به باد رفت

«آیا» ز یاد رفت و «چرا» گو ش می کنید

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند

نفرین و آفرین و دعا گو ش می کنید

تا آمدم که فـکر خـــداحافظی کنم

آمد تــرانه خــدا گوش می کنید

زین انجمن به سیرِ ثبوتی فرا رسد
یارب : گذار در ملکوتی فرا رسد

بر گیسویِ تغزل اگر شانه می‌کشد
شیواییِ دو دستِ قنوتی فرا رسد

ترکیبی از طراوتِ گل‌های مریم است
با سفره‌ی معطرِ قوتی فرا رسد

بگذار با ترانّهء مستانه گل کند
این پنج روزه با جبروتی فرارسد

ما راهیانِ وادیِ سبزِ حلاوتیم
آسوده‌ایم چون برهوتی فرارسد

وا می‌نهیم خستگیِ خاطرات را
در سایه‌سارِ هپروتی فرا رسد

تصنیفِ سیرِ ساده‌ی سردارِ انجمن
شعرِ(طریقت) از ملکوتی فرا رسد

یارب! مباد زین‌غزلِ انجمن شبی
خُنیاگری به فخر سکوتی فرا رسد .

۩خــُلدستان طریقت( صفحه جدید )محمد مهدی طریقت

گفتم: بنی بشر را گفتا : یگانه آدم
گفتم: که آشيان کو گفت آشيانه آدم

گفتم:به گورِ بهرام شوق ترانه ام نيست
گفتا: بيا به گلشن شورِ ترانه آدم

گفتم: بهانه ای نيست تا پر زنم به سويت
گفتا :تو بال بگشا یکصد بهانه آدم

گفتم: به فصل پيری ،گل کرده کارم اینجا
گفتا : جوانه سرزد چون دانه دانه آدم

گفتم :زِ خانمانم در عاشقی شد از دست
گفتا :به کار خودباش تدبير خانه آدم

گفتم :به جرم شادي جور زمان مرا کشت
گفتا: چو کشتگان باش جور زمانه آدم

گفتم: ز عشقبازی هرگز نشان نديدم
زد بوسه بر لبانم گفتا :نشانه آدم

گفتم:کتاب اول از آشيانه دورست
تاب از کتاب سر زد گفت :آشيانه آدم

گفتم: ز مهربانان صد انجمن گريزآن
گفتا:دوصد (طریقت) شعرِ شبانه آدم

۩خــُلدستان طریقت( شعر شبانه )۩۩ محمّدمهدی طریقت

در ادامه مطلب شعرِشبانه => برآستان جانان تقدیم به محضر ادب دوستان )

ادامه نوشته

بدون عنوان : خلدستان طریقت (مجموعه اشعار ) حسن ختام

۩۩۩ ☫ مطلع (طریقت )السلام :بهترین حسن ختام ☫ ۩۩۩

بر لب خشکده ام نام تو می روید مدام
بهترین معشوقه ای از دور می گویم سلام

از تو دورم مطلع شرقی ترین انتظار
لیلی عشقم تمام عشق ها شد نا تمام

ماهتابی از شکاف وُ چهره ات شد نورِماه
می تراود از قلم ، تا دل بگیرد التیام

عاشقان بی شماری دور تو پروانه اند
می بری دل از هزاران مثل من، با هر کلام

حلقه در گیسو به دورت عاشق و دلداده ام
با زیارت نامه می آیم به قصد احترام

ناز چشمان تو وُ عشق تو را باید حبیب
باز می آید نسیم از عطر سیبت بر مشام

مادرت حوآ ، پدر آدم : تو در دشتِ بلا
ای مرامِ دوستی البته هستی خوش مرام

السلام ای غـافــل از عشق تو ، من
دل بصحرا می زنم از دشمنِ گسترده دام

شعر اینجا آشنا می پرورد، لبیک گو
بیت ها را چیده ام با احترام وُ انسجام

مطلع شعرِ(طریقت) بر لبِ خشکیده ام
اربعین شد عید قربان، بهترین حسن ختام

معشوقه ی ما تمام قند است وُ عسل
از طعم عسل نگــفـــته :نرخی ، زِ اَزل
ما تا به اَبد وصال «نسرین» طـلــب
معشوقه ی ما ، ساقی و می گشت وُغزل ...

ای سراپا شعله و گرما ، در آغوشم بگیر

بی تو من میمیرم از سرما ، در آغوشم بگیر

با نگاهت شور و مستی ریز بر جام دلم

هرکجا دیدی مرا ، آنجا در آغوشم بگیر

چشم من چون قاب عکسی ، خالی از تصویرتست

عکس خود بر دیده ام بنما ، در آغوشم بگیر

سینه ام لبریز و دل در التهاب از عشق تو

فارغم کن از غمت ، بازآ ، در آغوشم بگیر

نازنین ، آرام جانم ، روز و شب در لحظه ها

بی تو تنها میشوم ، تنها در آغوشم بگیر

با دل بی حوصله بازی چرا؟ ای گل ، نکن

وعده ی امروز را فردا ، در آغوشم بگیر

بوسه می گیرد (طریقت) آن لبان لعل را

همزمان با بوسه ی لبها ، در آغوشم بگیر

۩۩۩ ☫ غزل ☫ ۩۩۩

دیشب گمانم حال من تغییر می کرد

دیشب گمانم حالِ من تغــــییر می کرد
مثل کسی که غم، دلش را سیرمی کرد

مثل کسی که بی صدا از شدت بُغض
اشکش به سختی در نگاهش گیر می کرد

مثل کسی که آنچنان ترسیده اما
فریاد را در سینه اش ، زنجیر می کرد

یا آن که در یک متری اش، در راهِ خانه
درسینه احوالی دگــر تدبیر می کرد

مانـــند آن تشنه لبان ِ در بیابان
آب از کف دستان من، تبخیرمی کرد

یا مثل آن محکومِ اعدامی، سرِ دار
مجریِ حکمش پای چوبه دیرمی کرد

حال(طریقت)بدتر از این حرف هانــئ
بی خود قلم حال مرا تفسیر می کرد

ای شعرِ بزم‌افروزِ (شب) دیشب کجا بودی مگر

فارغ ز رنج وُ درد ما آن جا چرا بودی مگر

ای شعر ای سوزِ نهان، ای شعر ای رنجِ گران

ای شعر از روزِ ازل در ذاتِ ما بودی مگر

ای شعر ما را سوختی صد فتنه بر افروختی

اندوهِ دل آسیبِ جان، درد و بلا بودی مگر

من شاعر دیوانه‌ام آسودگی از من مجو

شعرِ خدا، لوحِ قدر، حکمِ قضا بودی مگر

شاعِر کجا گیرد سکون در آتشِ شعر وُ جنون

ای بی‌وفا ای پُر فسون بس پُر جفا بودی مگر

(شعار:طنز)محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم خلدستان طریقت(جدید ) محمّد مهدی طریقت

ادامه نوشته

بدون شرح : خلدستان طریقت+ روزگار حکومت (محور مقاومت)

۩۩۩☫ بدون شرح (طریقت) روایت ،حکایت/محور مقاومت☫۩۩۩

در مسجد شهر، دین به مردم بـفروش

نان شب خود به نیم گنــدُم بـفروش

ای شیخ! که مفتی جهنم شــده ای

با قیمت خون خلق، هیزم بـفروش

***

چو رهبر :مَــردم‌آزاری وُ "جنگ‌"ست
دلِ اَبتر سفالین است وُ
سنگ‌ست

ولی افسوس، این دوران ننگ ست!
بدون شرح این اوضاع تنگ‌ست

۩محمد مهدی طریقت ۩

نه اینكه فكر كنی دیگر اعوجـاجی نیست
برای زخم زبان ها دگــر علاجی نیست

تو سبز ماندی و من برگ برگ پائـیــزم
به دشتِ لاله شقایق چو سرو كاجی نیست

تمام آدمیان! رانده از بهشت برین
خلیفه ای كه از آغازفکر تخت و تاجی نیست

تفاوت من و اصحاب كهف در این بود
برای سكه ی رایج دگر رواجی نیست

مرادِ شیخ قاضی شارع قباله گشته وطن
نشسته بر سر مسند که احتیاجی نیست

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد

ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد

چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد

این تطاول که کشید از غم هجران بلبل

تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد

گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر

مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد

ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی

مایه نقد بقا را که ضمان خواهد شد

ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید

از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد

گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت

که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد

مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرو

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد

ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد

چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد

این تطاول که کشید از غم هجران بلبل

تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد

گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر

مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد

ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی

مایه نقد بقا را که ضمان خواهد شد

ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید

از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد

گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت

که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد

مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود

چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد

حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود

قدمی نه به وداعش که روان خواهد شد

چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد

حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود

قدمی نه به وداعش که روان خواهد شد

خــُلدستان طریقت(حکایت :روایت )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

خلدستان : باغکل شد،سدِنیرنگ وُ کلک  از خدا غافل شدم چرخ وُفلک

۩ اشعار/افتاد از دوچشم (طریقت ) بدین سرود ۩۩

ضرب المثل حالا نوبت رقصیدن من است
این ضرب المثل را در مورد افرادی كه كارهای بی موقع انجام می دهند ، بیان می كنند .
آورده اند كه ...خری و شتری دور از آبادی به آزادی می زیستند . نیمه شبی در حال چریدن خوشحال و سرحال به محل سكونت آدمیان نزدیك شدند

شتر گفت : رفیق ساعتی دم فروبند تا از آدمیان دور شویم ، مبادا گرفتار آییم .
خر گفت : این نتواند بود . چه درست همین ساعت نوبت آواز خواندن من است و در ترك عادت رنج جان و بیم هلاك تن ، و بی محابا صدای خود را بلند كرد . كاروانیان در اثر شنیدن بیامدند و هر دو را در میان چهار پایان خویش آورده و بر آنها بار نهادند .
فردای آن روز آبی عمیق پیش آمد كه عبور خر از آن مسیر ممكن نبود .
خر را بر اشتر نشاینده ، اشتر را به آب راندند .
چون اشتر به میان آب عمیق و گود رسید ، دستی بر افشاند و پایی كوفت .
خر گفت : كه رفیق ، این مكن ! و گرنه من در آب افتم و غرق شوم !
شتر گفت : چنانكه دیشب نوبت آواز نا بهنگام خر بود ، امروز هنگام رقص نا ساز اشتر است و با جنبش دیگر خر را از پشت بینداخت و غرقه ساخت

هرگز نکشیدم از تو وُ شُکرت دست
دیــوانـه‌ی واژ‌هات بـــودم دربـَـست
گفتی به من امّا که برو، راحت باش!
این حرف تو بدتر از هزاران شُکرست

***

ستاره دیده فروبست و آرمید، اِنگار
فروغ نور به رگ های شب دوید، انگار

ز بس به دامن شب ، اشک انتظار آمد
گل سپید شکفت وُ سحر دمید، انگار
شهاب یاد تو، در آسمان خاطر من
پیاپی از همه سو، خطﱢ زر کشید،انگار
ز بس نشستم و با شب حدیث غم گفتم
ز غصه رنگ من و رنگ شب پرید، اِنگار
به وقت مرگ، اگر تازه می کنی دیدار
به هوش باش که هنگامِ آن رسید، انگار
نیامدی که فلک خوشه خوشه پروین گشت
بیاکه دست سحر دانه دانه چید، انگار
امیدِ خاطرِ اهلِ(طریقت) جانان !
مرا مبین که شدم نا امید ،امید، اِنگار

***

گیتی به غیر تاب و تبی از اَلَست کو
اِتمـام راه منتظران در شکست کو

جز مرگ پُر زوال در این فصل ، عایدی
یــا آنکه بی خیال تو از پا نشست کو

در چشم های مردم آواره روشن است
دنیا به کام هرکه به تو دل نبست کو

در کوچه های مِی زده ی شب خمارلو
عمرش به باد رفته به بازارِ مست کو

هر قلب بی کسی به تو دل داده بی گمان
دارم یقین مجادله ها را شکست کو

یا در جدال عقل و دلم برده است راه
یا عقل بی خیال تو پیوستِ دست کو

دریا ست بحر عشق به کشتی شکستگان
آن قایق بُریده که درهم شکست کو

افتادن از دو چشم (طریقت) بدین سرود
بـعـد از قصــیده شـاعرِ یکــتا پرست کو

۩۩۩ ☫مثنوی (معنوی) شد رنج وگنج ☫۩۩۩

در هزاروسیصدو هفتادو پنج

مثنویِ معنوی شد رنج و گنج

هاتفی داد این ندائی پُر گُهر

هاشمی آمد چه زیبا در خبر

من امام جمعهء شهرم بدان

فاضلی مرداد شدآنسوی روان

چرخ می چرخد کنون شهریورم

مَردمی والا گُهر می پرورم

شدفراموشم به خیر مَقدمش

چون کنم اعلام بهر مقدمش

حضرت استاد حاضر درچمن

آمده روشن کند این انجمن

ازهمان روزی که ما سد ساختیم

بعد ازآن دیگر خدا نشناختیم

باغکل شد،سدِنیرنگ وُ کلک

از خدا غافل شدم چرخ وُفلک

هاتفی آمد ندائی داد "هی"

سدِ محکم از چه می سازید "پی"

مابرون را ننگریم و قال را

مادرون را بنگریم و حال را

اهل خوانسار این شعارازمن شنید

در به در دنبالِ " اکبر" می دوید

ای خوش الحان شهرای شهرنکو

هر چه می خواهد دلِ تنگت بگو

حمید محمد مهدی طریقت

۩خــُلدستان طریقت(بدیع=طنز )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

۩خــُلدستان طریقت

(صفحه جدید )۩۩ محمد مهدی طریقت

↘<<<<<<ادمه مطلب

ادامه نوشته

خلدستان طریقت (مجموعه اشعار) باده (پیمان)

۩۩۩ ☫ ( باده اهل (طریقت) خم پیمان شماست ۩۩۩

چو رنگین کمان وعده ا ی کرده باشیم
همآهنگ پاییز نسپرده باشیم

به گلهای فصل بهار وُ شکوفه
پیام آورانِ قسم خورده باشیم

اگر صادق الوعد ، ما بوده ­ایم
اگر خون دل بود، ما خورده­ باشیم

به امّا،اگر صد دلیل ، آفـتــاب
اگر صادق الوعد ، ما برده­ باشیم

اگر دشنه­ی دشمنان، جانگداز ست !
به صلحی چنین ما چنان، گـُـــردِه­ باشیم!

تلافی بخواهید، اینک سپاه:
همین زخم ­هایی که نشمرده‌ باشیم!

قَــدی سربلند وُ سری سر فـراز
حقیقت (طریقت) به سر برده باشیم

****

شعر وُ آواز وُغزل دیر مغانست هنوز
شاعر عیش همان رطل گرانست هنوز

واعظا این همه از باغ جنان روضه مخوان
مدعی در طلب باغ جنانست هنوز

دوش گفتست ز بس عروَدِه بشنیدم باز
عو عو وُ زُوزِه کنان توله سگانست هنوز

جاه و اقبال جهان جمله حباب است، بَشَرّ
دولتِ سلسله راشعبده سانست هنوز

این همه حسن و لطافت که پریزاد نمود
چون زِ جنس بشر بنگری آنست هنوز

طالعِ هر نفسم میرغضب باز رسید
ور نه استادِ ازل شرطِ زمانست هنوز

خاکِ این انجمن از کویِ بلا جویانست
زین سبب چهره عشاق نشانست هنوز

بادهء شعر (طریقت ) شده هنگام غزل
فرصت ناله و آشوب و فغانست هنوز

***

طی می کنم به سوی تو هر کوره راه عشق
خط می زنم بدون تو هر کوه و کاه عشق

روز و شبم بهانه شوق وصال شــد

پر می کنم به نور تو خورشید و ماه عشق

شریان من به رگ رگ چشم تو می جهد
دل می زنم به راه تو نبض نگاه عشق

وقتی تویی بهانه مرااز شراب سرخ
سر می کشم شرنگ لبالب گناه عشق

در خون تپیده ای به تمنای حاجتم
جان می کَنم به پای تو عمر تباه عشق

بگذار با تو فرصت بودن به سر شود
جبران کنم تمامی هر اشتباه عشق

شعرِ (طریقت) از چه سرابم برای یار
در هم شکسته موج سپید و سیاه عشق

ح(طریقت) _________________________________محمّدمهدی طریقت

۩خــُلدستان طریقت( جدید )۩

ادامه نوشته

آری ز "خلدستانِ" من ، خار وُ گل نوخیز را=> نوبت به نوبت بشنوم :توحید شرک‌آمیز را

۩۩۩ ☫ مطلع (خلدستان طریقت ):نوبت به نوبت عشق)انجمن ادبی (توحید شرک آمیز ) ☫ ۩۩۩

۩۩۩ ☫خــُاــدستان طریقت ☫۩۩۩

آری زِ خلدستانِ من ، خار وُ گُل نو خیز را

نوبت به نوبت بشنوم : توحید شرک آمیز را

💎 واقعه گاو والا مقام ؛یا گاوصاحب الزمان........!!!

سال 1265 هجري قمری، قصابی در ميدان صاحب‌الامر تبریز مي خواست گاوی را ذبح کند !
گاو از زير دست وی فرار کرد و به دهلیز مسجد صاحب الزمان گريخت ! قصاب ريسمانی برد و در گردن گاو انداخت تا بيرون بکشد ؛ گاو زوری فراوان زد ، قصاب به زمين خورد و درجا قالب تهی کرد !
در اين وقت بانگ صلوات مردم بلند شد و اين امر معجزه‌ای عظیم تلقی شد !
پس از آن چنان که افتد و دانی !!!
بازار تا يک ماه چراغانی گرديد !
تبريز شهر صاحب‌الزمان به ‌شمار آمد و مردم خود را از پرداخت ماليات و توجه به حُکمِ حاکم معاف دانستند !

💎 گاو را به منزل مجتهد جامع‌الشّرايط وقت، آقا ميرفتّاح بردند و ترمه‌ای رويش کشيدند !!
مردم دسته دسته با نذر و نياز به زيارت آن رفته و به شرف ِ سُم بوسی‌اش نائل آمدند و ترمه‌ی آن حيوان به تبرّک همی ربودند ؛ در عرض يک ماه مويی از گاو به جا نماند و همه به تبرّک رفت !
لسان‌المُلک سپهر، درباره‌ی اين بخش ماجرا می‌نويسد :
ميرفتّاح مجتهد تبريزی عامل اصلی فتنه‌ی تبريز و غوغای عامه بود و شورش به ظاهر مذهبی که در بوسيدن سُم گاوِ مقدس بر ديگران پيشی گرفته بود ؛ عوام مردم را واداشت تا در شهرهای آذربايجان بر سر کوچه و بازار از معجزات حضرت گاو داستان ها بسازند و نعره زنند که شهر تبريز مقدس و از ماليات ديوان و حاکم معاف است !

💎 حتئ چهره‌ی گاو را نقاشان زبر دست ترسيم کردند و به زائرين بُقعه مبارکه فروختند و مردم نادان در خانه‌های خود شمائل گاو صاحب الزمان را آویختند !!!!
متوليان حضرت ِ گاو از سر نادانی به جای کاه و يونجه، به او نقل و نبات دادند و بعد از چندی گاو مقدس بيمار شد و مُرد.......!!
مردم با حُزن و اندوه فراوان در حالي که بر سينه خود می‌کوفتند ،تشييع جنازه مفصّلی از آن «بزرگ مقام» کردند و در مکانی به خاک سپردند که هنوز به آرامگاه گاو صاحب الزمان برای اهل منبر معروف است..........
کور و لَنگ، غرفه‌ها و شاه ‌نشين‌های مسجد را پر کرده بودند هر روز معجزه‌ و آوازی تازه بر سر زبان‌ها افتاد بزرگان پرده و فرش و ظرف به مسجد می‌فرستادند !

💎 کنسول انگليس هم چهل‌چراغ فرستاد که هم‌ اکنون زير گنبد مسجد آويزان است.........
حاج ميرزا باقر امام جمعه تبريز که با کنسولگری انگليس رابطه مستقيم داشت، فتوا داد که هرکس درجوار آن مسجد به ‌خصوص باده بنوشد يا قمار کند واجب القتل خواهد بود و چون رسماً شهر تبريز محل ظهور «امام زمان» اعلام شده بود، پس بنا به روايات و احاديث معتبر، مردم از پرداخت ماليات به دولت و اجرای قوانين وضع شده‌ی حکومتی معاف بودند !

بالاخره اميرکبير نيرويی از پایتخت فرستاد که حاج‌ ميرزا باقر امام جمعه و ميرزا علی‌ شيخ‌الاسلام و پسرش ميرزا ابولقاسم که هر سه از مُلايان با نفوذ بودند، دستگير و تبعيد کنند و با وجود مقاومت آن ها و حمايت عوام اين مقصود حاصل و غائله ختم شد‌ !
چون روشن شد که اين فتنه‌ها نتيجه‌‌ی تحريک و دخالت مستقيم استيونس، کنسول انگليس در تبريز بوده ؛ اميرکبير نامه‌ای به سفارت انگليس در تهران مي فرستد که بخشی از آن چُنين است :
بعد از اين که مردم اجامر و اوباش ِ تبريز به جهت شرارت‌های خودشان در امور مملکتی و اتلاف ماليات ديوانی از برای خود مآمن و بستی قرار گذاشته و خودسری‌ها کنند؛ عاليجاه مشاراليه به جهت تقويت آن ها و استحکام خيالاتشان چهل ‌چراغی به مسجد صاحب‌الزمان فرستاد و بر آنجا توقف کرده، زياده از حد باعث جرأت عوام و اشرار گشته و پای جسارت را بيشتر گذاشته‌اند تا از اين خيالات خدا داند چه حادثات بروز و ظهور کند !

📌برگرفته از کتاب ؛ امیر کبیر و ایران (صفحه۷۲۹) دکتر فریدون آدمیت- نشر خوارزمی

در انجمن نشسته یکی سمت خانه ها

خط می کشد به دفتر خود با بهانه ها

خُمخانه ها هماره پُر از میگسار بود

موسیقی و غزل ، چمن وُ آب وُ دانه ها

خوش ، خوش طراوتِ صنم وُ چنگ نو بهار

بَه بَه صلابت غزل وُ اهالی جوانه‌ ها

حالا برو به خاطر آسوده در دلم ...

تا بازگشت جای کسی نیست لانه ها

پاییز سهم حنجره‌ی من تو سعی کن

سرشار از بهار بماند ترانه ها

من یک مترسکم که به دوشم ... خدا کند

خوشبختی هما بنشیند به شانه ها

بگذار در خشونت مردانه حل شود

رفتار ِ زندگانــــی این دخترانه‌ها

من می‌روم صدا بشوم ، زندگی کنم

در بیت‌بیت هر غزل عاشقانه‌ ها

نوبت به نوبت بشنوم :توحید شرک‌آمیز را
آمد صنم : یک سو نهم شرع خلاف‌انگیز را

ذکر شب وُ ورد سحر نِی حال بَخشد نِی اَثر
آخر به زُناری دهم تسبیح دست‌آویز را

ترک شراب ِ عاشقی بیمار کرده‌ست ای طبیب
صحّت نمی یابم دِگر ، تا نشکنم پرهیز را

خاکی غبار آمیخته : شعری چنین انگیخته
آبی به مژگان می‌زنم نظمِ غبارانگیز را

نی عشق افزاید یقین نی مهر زیبد بیش ازین
کی مانده ظرف قطره‌ای پیمانه‌ی لبریز را

پیوسته ابرو تیز شد همواره مژگان خیز شد
تا کی غزل با دل کند این دشنه‌های تیز را

سِیری (طریقت) زین چمن چشمک بزن بر هموطن
آری ز "خلدستانِ" من ، خار وُ گل نوخیز را

۩خــُلدستان طریقت( جدید )۩

ادامه مطلب

ادامه نوشته

شرح حال(طریقت) روایت ،حکایت/اشعار+نطنز طنز+

۩۩۩☫شرح حال(طریقت) روایت ،حکایت/اشعار+نطنز طنز+ ☫۩۩۩

حضرت حق چون به عالم نسلِ آدم آفرید

در میانِ نسل آدم ، ختم خاتم پرورید

اوسپس از روح اقدس درهمه عالم دمید

خاکیان را با (طریقت) نرخ افلاکی خرید

***

از روی روضه جهان را سروده ام

با این تقلبم هیجان را سروده ام

فرقی میان چشم و لبت در فریب نیست

من دیر ذات بی پدران را سروده ام

خط نقطه نقطه خط بَدَلِ عاشقت شدم

با خط مورس آن ضربان را سروده ام

آن شب دچار تو رَکَعاتم به شک فتاد

بعد از سپیده بود اذان را سروده ام

شعرِ(طریقت) انجمن دل بریدن است

با این حساب من قیلان را سروده ام

ناخوش شده ام درد تو افتاده به جانم

باید چه بگویم به پرستار جوانم؟

باید چه بگویم؟ تو بگو، ها؟ چه بگویم؟

وقتی که ندارد خبر از درد نهانم؟

تب کرده ام اما نه به تعبیر طبیبان

آن تب که گل انداخته بر گونه جانم

بیماری من عامل بیگانه ندارد

عشق تو به هم ریخته اعصاب و روانم

آخر چه کند با دل من علم پزشکی

وقتی که به دیدار تو بسته ضربانم؟

لب بسته ام از هرچه سوال ست و جواب ست

می ترسم اگر باز شود قفل دهانم-

این گرگ پرستارِ (طریقت)شده با نبض وُ دماسنج

امشب بکشد نام تو از زیر زبانم!....

https://s9.picofile.com/file/8292659050/a1080.gifhttps://s9.picofile.com/file/8292659050/a1080.gif

۩خــُلدستان طریقت(خطبه اول =>شرح حال شاعر طنز شوال 1446)

۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم

ادامه نوشته

خلدستان :با(طریقت) دم زَنم از  ساغـر وُ می  در چمن(انجمن ادبی)سِلطَنت آبادِ خوسار

۩۩۩ ☫ +ساغر و می در چمن =منظومهء خوساری☫۩۩۩

هرکا دنیا بیکِسه، حیله و تزویرو بـــرآ
لَعن و نفرین ودعا اِمرو بی تاثیروبــرآ

زندگی وَدجوری پا ژ مین ِ بوجارِ مُنُو
زندگی اِز مُنُو بُوجار اِدی، سیرو بِـــرآ

پَــَّر عاشق نگنی عاشــقی، وَدردیوآ
ز ِمونَ وَد جوریو، وِچَه بی تقصیرو بِـــرآ

اِدی دل نا نَدُرو عاشق این و اون گـــنو
عاشقی جی این روآ، اِز اِشکم سیرو بِـــرآ

گربهء هُمسایِ ِ هاما هر رُو بِ هررُو باردآرو
بیخوسان به تخته اُن، به کار تکثیرو بِـــرآ

وَسگی گوشت و اسخون اِخورو پــِروارگـِنو
حیکلژ گـُندَ گــِنو اِنــــدازی ِ شـــیرو بِـــرآ

اگه دست مین جیبد کِـر ِ، جیبدخالیوآ
این صدای تَهِء دیگ خورتنِ کفگیرو بِــرآ

بَلتا بَل بَشو گـِنو پنج و یک و هفت و اینا
همیزن پیل اِدین ِ هرکا سرازیرو بِـــرآ

عیداِمسال بومَ ُو بَشه به یگ تونگُلَــکی
خیلی زی دیر گــِنو دیــــرگنو دیرو بِـــرآ

رُو مانــی گِنا و یگ سری به آجید نــَکِشا
دو تا گُـل هاگی بـَبـِر، اِندانی دلگیروبِـــرآ

اگه از سِــــکته و آلمایزر و اِینا نَمــِر و
موتور و پرایدحِمِرتَ،جونژ هادگیرو بِـــرآ

سِل دِق با دل بی صَـحب مُن چژ کِ نکرت
این دلِ بی صَحَبِم جی، تازه تعمیر و بِـــرآ

هر کی که سر به سر مِــردُم این زِ مونَ نُو
تا پــِسین، اِدمِرو یا صاحـــب زمینگیرو بِـــرآ

این روا به هر کـــسی سِلام کِر ِ، داد ِ کِشو
خوژ بخوژ قحر ِکِرو یگ سالو نیم قَحرو بِـــرآ

دل و قُلوَ نَدینان دِیر و وَروم قُلمبَ بو
نکِــرو بُـــونِه گَــزَ مینِ رَزَ گیرو برآ؟

سلطنت آباد خوسار

دِر سِلطنت آباد خوسار ،قصری داران ، کُوُنه و فراخ. عاسمونژ بلند وُچناراژ رفیع و صحن و حَصِژ قالی‌پوش وَلگاژ پنجه‌ء اُفتو گرم‌‌ و بِراُفتو. رِی بِ ری ایوانژ عمارت، حیض هشتیِ فیروزی آروم ِ آروم مینژ ، هَمرِتَ از اُوُ گِل وُ وَلگ ِ چنار و گِرتکون عاسمونژ پُرِ غِلا که هیچ نَتِلِندِ خلوت گِنوُ وُ سوت و کور بَمونوُ . مُن در سِلطنت آباد خوسارسنّی داران به اِندازِ اجداد مرحومِ خوُم . عصایی اِز چوُ گِرتِکون که مُن ِژ گوش دارتِی و عینکی دایره ای و کُلُفت که دِیرِ وَرم اِز گَرت و غبارآلودَ نشونِ ‌دُوُ . پالتو سیا و بلند که سرمای استخون سیز ملایم کِروُ . بَخچه همین مُن دِر این عمارتَ ، کاری نداران جز یاد و خاطرهء اُون قِدیم نِدیما . گای در ایونَ ، ری چارپای َ چُرت بید خوسان ، گای جی ری بِ ری اُرُسی تالار هفت بَری، ری به جَعد یَ َ گِرتکو نا سیل کِران ، پس و پیش شنِدِ وُ دل به قار قار غلا اِ ت‌ِسپاران که بَل کُم خبری تازه بَرسو . قِلنَ چاق کِران و آتیش تُ بیدان وُ به غلا خیرَد ِ گِنان که ری گِرتکونَ سالا ی ِ سالو ‌ لُو نَ دُورو ، چه عمارتیوُ سلطنت آباد خوسار کِ خِبِژ بنا کِرت کَلِحسن شِمرَ ! گای به تالار د کِسان عمارت سلطنت آباد خوسار . گرامافونژ دارت که بعد مرگ «آ سد رضا »، کَسی اُنِژ تعمیر نَکِرت و کمتر به خوندنِژ وامِدارمِ کِرت تا «یَ رو بشتان مَحل ژیر » بَخچم وَرخونُو دراز گِنان و فکر کِران بِ مشبکای ارسی وُ سَرِ بَرآ سِیل کِران و آماده هِشتنِ گِنان ... من سالا وُ ک ِ مینِ این< سلطنت آباد خوسار > دِران ..

َ۞ஜ۞ஜ۩۞۩ஜ۩
۞۩۩۩۩
مشاجره ومشاعره(2).»۩۩۩۞☼
خواجه عبداله خوانساری و پیرطریقتگرد آورنده درتتمه بیوگرافی یا (شرح حال خودمان) آنچه بایداز«روز و روزگار» بدان

می پرداختم اینکه آمحّـــمد باقر میرزاباقی در حیات خود به اظـــهار واقرار معاصرین

مسلمانی بود کامل وبا ایمان لیکن بعضی از روی حسد وبخل وی رانامسلمان
می خواندند که عین آنچه که ورا بدان می خواندند دور از ادب ونزاکت است
که بهتر است سانسور شود. اما چیزی که خواجه عبداله بدان ایمان
قریب به یقین داشت ودارد اینکه بارها مکرر در مکرربصورت خفی
وجلی اقرار واظهار می داشت «المعلمون ٌ کُلُـــهم اجمعون(..
. ).فهم فیها داخلون ِالایَومَ اَلقیام.ولا رَیِبَ فیه»صدقه عن
روایته مِن خواجه عبداله خوانساری دام ظله ُالعـالی
ودر آن روزی که ماهم روزگاری داشتیم
....روزی پیر طریقـت در ملاقات با
خواجه عبداله کلمه درست
رابه لحاظ لفظی درشت
ادا می نماید
خواجه
در عین حال
فوراً و.صریحاً اظهار می دارد
این یکی از جملات قصارماست
وشیخ نمی بایست از آنچه ما در چنته
داریم به نام خود ثبت وضبط نماید که شیخ
هم فی الحال ثبت وضبط را به نام نامی خواجه
واگذار می نماید وعطایش را به لقایش می بخشد
و هنر شعر و شاعری را از مرحوم افسر خوانساری تحت
عنوان هنر شاعربا ردیف انداز در سفره ای می اندازیم باشد که
مورد پسند خوانندگان قرار گیرد
یا باین غمزده یکدم نظرای شاه انداز
یا که بر دوش غمم طنطنه جاه انداز
یا بر انداز زرخـــسار منیرت بــــرقـــع
یا حجاب ای صنمابررخ چون ماه انداز
یا به چشمان سیه فتنه مکن دردل وجان
یا نظـــــــــر برمن افتاده در راه انداز
یا مکن تیره چوشب یا ازسر زلفت دل را
یاکلید رخ همچون قمرت چـــاه انداز
یامکش لشکر حسنت نستان ملک زعقل
یا که صیّت ارنی در همه افواه انداز
یا مگو قصه که خلقی شود از غصه هلاک
یاکه از دّرسخن سایه بدلخواه انداز
یاکه از(افسر)بیچاره دگر خورده مــگیـــر
یا که اندر دل او خیمه و خرگاه انداز
۞ஜ۞ஜ۩۞۩ஜ۩۞۩ஜ۩۞۩ஜ۞ஜ۩۞۩ஜ۞
نقش جهان اصفهان


آنچه که این میدان را از دیگر میدان‌ها متمایز می‌سازد، شکل هندسی مستطیلی آن است که با ظاهر دایره‌ای یا متمایل به بیضی شکل است.
یا میدان مثلثی شکل Place Dauphine در پاریس


میدان دوفین یک میدان مثلی شکل است که تقریبا در غرب پاریس قرار دارد .

بشکنــد دسـتی کـه ویــران کــرد گلــزار وطن
خشک گردد ریشه‌ی خاری که شد خوار وطن

در مزارستان ، هَزاران جمعِ عـاشق خفته‌‌اند
گوشِ دل وا کن ببــین گـل‌هـا ی گلــزار وطن

آرزوها شد به چاک از خـاک چون گنجیـنه‌ای
لاف مَردی می زند در قـدر وُ معیــار وطن

روبهان بیدار وُ شیران نوبتی را خفتــه‌اند
جمعـی از ایرانیان ، نــسلِ گهـــربـــار وطن

مـرکـز عشق است ایران خـاک پاکی در جهان
در طـوافش هست دل‌هــا خـطّ پــرگــار وطن

گرچه ویــران است ایران خـاک ما چوتــوتیــا
در جهان تاهست ایران هست بیمـــار وطن

مهربان : کیِ کیــنه دارد در دلش از آریا
کــرد ویــران لاجرم از جملـه ـ آثـــار وطن

چرچش چرخ فلک افتاده ویـران دست ظلم
می‌شود بیدار "بیدارند" ـ ، معمــار وطن

میهن از جهلی کـه فـرمـان داد بر تخریـب کو
می‌شـود مــدفــون ناپاکی ، به آوار وطن

انـدک انـدک گشـته بــــازار تظاهر بر مَلا
رونقـش افزون نگردد ،هسـت بـازار وطن

می‌رسد روزی" مُحبّت" را بنـــا خواهیم کرد
خُدعه وُ لامذهبی رفت از:ســزاوار وطن

با گلاب وُ مُشک وُ عنبر شسته گردد میهنم
می‌زداید اشـک‌هـــای شــوق ، زنگار وطن

ای خوش آن ر‌وزیکه آید شادی وُ مهر وُ صفا
گفته ها کردار نیک وُ "پــنــد " پنــدار وطن

نغمــه‌ی "جاوید بادآ" مــی‌شــود اینجـــا بلنـــد
می‌رسد بــر گـــوش استبـــداد ، اخبـــار وطن

هرکسی از دورِ عالَم رو بــه ایران می‌کند
تکیــه‌گـاه عــالمـی چـون هسـت دلدار وطن

شد بُرون سـیـنه‌های خســته ازظــلم و ســتم
مــرغ دل پـَــر می‌کشـد آیـد بـه دیــــدار وطن

جشن شـادی می‌شود بــر پــا به کوری سـتم
هست اگر شعر وُ شعار اینک جلو دار وطن

با(طریقت) دم زَنم از ساغـر وُ می در چمن
هست چون مستی مــا از جــام سرشار وطن

ح. (طریقت)

https://s9.picofile.com/file/8292659050/a1080.gifhttps://s9.picofile.com/file/8292659050/a1080.gif

خــُلدستان طریقت(تماشا آفرین+ ساغر وُ مِیِ در چمن )

۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم


ادامه نوشته

خلدستان :  شیخ ما گفت( طریقت) به چه می اندیشی   (عشق)

۩۩۩ ☫ مطلع (طریقت ):بهترین(عشق)انجمن ادبی (خلدستان) ☫ ۩۩۩

۩۩۩ ☫خــُاــدستان طریقت ☫۩۩۩

به سر زلف سیاه تو چه سوداست که عشق
بر لبم زان لب شیرین تمناست که عشق
گفت بر نرگس رعنـا همه دارند شکیب
گفتمش مشکل ما حل معمـاست که عشق

گر کسی هست بر این حل معمـا تو بگو
قد علم کرد دلآ راست دلاراست که عشق

گفت ای پیر که امروز تمنای تو چیست
گفتمش آنچه تمناست هویداست که عشق

تار گیــــسوی دلآ را و کمنـد از حـــرکات
چه بدیهی شده معلوم زمیناست که عشق

بجزاز زلف کژ و سلسله جنبان الست
حرکات خم ابروی تو پیداست که عشق

دل مسکین من و طلعت رخسـارهء تو

سـرنگون لا له به صحراست که عشق

از ســـــهیلا نکنم میل تمـــــــاشای دگر
دادم از گلشن وی رو به ثریاست که عشق

شیخ ما گفت( طریقت) به چه می اندیشی
لبم آسود ولی بردلم آراست که عشق

مرا خود با تو “چیزی” در میان هست
وگرنه روی زیبا در جهان هست

وجودی دارم از مهرت گدازان
وجودم رفت و مهرت همچنان هست

اگر پیشم نشینی، دل نشانی
و گر غایب شوی، در دل نشان هست

به گفتن راست ناید شرح حسنت
ولیکن گفت خواهم تا زبان هست

بجز پیشت نخواهم سر نهادن
اگر بالین نباشد، آستان هست

برو سعدی که کوی وصل جانان
نه بازاریست کانجا قدر جان هست

جان من، از کار دل سـر در نمی‌آری هنوز
عاشق و دلداده‌ را دیوانه پنداری هنوز؟!!
از خـدا چیزی نمی‌خواهم، مگر لبـخند تو
در پی آرامشی؟ کو ؟ مردم آزاری هنوز
من که دائم‌ در پِیِ چشمان خُمّـارت شدم
با دل شیدا، فقط اِنگار خُمـــاری،هنوز
رنگ رخسارم نشانی از صداقت می‌دهد
تا نگردد روی آن سیلابِ‌ خون جاری هنوز
پایِ ایوان دلت، من دامــــنِ رُز می‌نهم
شاخهء گل را در آن گلدان می‌کاری هنوز
می‌پرد خواب از سرم، اما نمی‌دانم چرا
نیمه‌شب‌ها، مثل من آیا تو بیداری؟ هنوز
من که دل‌آزرده‌ام از دست" پرتو" روزگار
می‌ شود با نازنیــن، من را نیازاری هنوز
ماهتابی از (طریقت) هزل دُرّ معنی است
شهسواری باش: یا از قوم انصاری هنوز

<<< انجمن شعر <<< در ادامه مطلب<<<

اشعار:طنز)محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم



ادامه نوشته

مجموعه اشعار :خلدستان =شاعر:(طریقت) آفرید، آزادِ آزاد آفــرین

۩۩☫ مجموعه اشعار +شاعر: (طریقت)خُلدستان ☫۩۩

نازم آن رندی که جا در گوشه میخانه داشت
دمبدم، لب برلب جام ِمِی وُ پیمانه داشت

ناله اش برهر سرِ شاخِ گلِ امید و عشق
دمبدم آوای وجد و نغمه مستانه داشت

هر که از صهبای عشقش جرعه ای نوشیده بود
روز و شب از شورِ مستی قصه و افسانه داشت

راحت و آسوده، سَرمستی که در بزمِ اَدب
در کف از فیضِ ازل جامِ می وُ پیمانه داشت

مرغِ روح و جان من در گلشنِ عرفانِ حق
بر سرِ شاخِ صفای معرفت کاشانه داشت

دل پریشان شد به دامِ زلفِ افشان نگار
رشته و زنجیر بر پایِ دلِ دیوانه داشت

شاعر شعر (طریقت) می سرود ازنای نی
شعر شورِ انگیزما بس فرقتِ جانانه داشت

تصویر چهره ای زِ نکیسا کشیده ام
آیینه را درونِ کلیسا کشیده ام

از طره های زلف رها گشته در حریم
گیسوی خودبه عطر مسیحا کشیده ام

مانند لوتیان زِ عهد قدیم نیز
نالوتیان به شاید و اما کشیده ام

در امتدا راه فضیلت به غمزه ای
صد نیمه راه منزل حاشا کشیده ام

در بزم شب ترانه خود رقص می کنم
در محفلی که ماتَم دریا کشیده ام

چون گردباد سرزده از متنِ انجمن
این پرده را به دامن صحرا کشیده ام

با این غزل تغزلی از یارِ فتنه گر
با یک جرقه آتش بلوا کشیده ام

در امتدادِ نظم (طریقت) کرشمه ای
آدم ببین که صورت حوا کشیده ام

***

می‌شوم افسانه‌ی فرزانه وقتی با منی
قبله را گم می‌کنم، سلانه وقتی با منی

بار دیگر دیر کردی، راه مسجد دور شد
شک ندارم می‌روی میخانه وقتی با منی

عاقلان، پشت سرت بسیار صحبت می‌کنند
رفته رفته می‌شوی دیوانه وقتی با منی

مو‌به‌مو از شب‌نشینی‌های گیسو گفته اند
درد دل‌ها کرده موزون شانه، وقتی با منی

کلبه: بی‌سقف وُ ستون ویرانه وُ ماتم سر‌ا
می‌نشینم گوشه‌ی ویرانه وقتی بامنی

انجمن از شب‌نشینی‌ها(طریقت)گفته اند
خانه ات آباد، ای هم خانه، وقتی بامنی

۩۩ ☫ برآستان جانان (دوبیتی )طریقت +اشعار ☫ ۩۩۩

༺࿇🤍࿇༻

من امشب "مبتلایت" هستم ای دوست
رفــیق بــا صـــفایت هستم ای دوست

اگرچه "دورم" از "شهر" صفاهــون "
همیشه "آشنایت" هستم ای "دوست"


#مولانای جان

من چه گویم یک رگم هشیار نیست

شرح آن یاری که او را یار نیست

شرح این هجران و این خون جگر

این زمان بگذار تا وقت دگر

چه زیبا گفته اینجا جناب مولانا 🥹🥹🥹


بر روی بوم زندگی، تاثـــیــر را باور مکن
زیبا و زشتش پای تو، تقدیر را باور مکن

تصویر اگر زیبا نبود، نقاش خوبی نیستی
از نو دوباره رســم کن، تفسیر را باور مکن

خالق تو را شاد آفرید، آزاد آزاد آفرید
پرواز کـــن تا آرزو، درگــیر را باور مکن
در اوج، اوجِ بندگی، دیوانهء دلبستگی
زیبا و زشت زندگی،تحقیر را باور مکــن

تصویر اگرزیبا بُوَد، دنیا به کامت می شود
درانعکاس زندگی ، تقصیر را باور مکن

شاعر:(طریقت) آفرید، آزادِ آزاد آفــرین
با این ردیف وُ قافیه ، زنجیر را باور مکن

9ze4_photo_2018-03-10_00-25-54.jpg

ح. (طریقت)

ادامه نوشته

خلدستان : رسوای عشق وُ شاعرِ (اهل طریقتم) طریقت

۩۩۩ ☫ رسوای عشق وُ شاعر اهل (طریقت) م☫۩۩۩

آئینه دارِ طلعتِ زیبای چشمه سار

مفتونِ عشقِ رویِ فریبای کردگار

در باغِ جانفزای فرح بخشِ زندگی

پابست سروِ قامتِ رعنای یک نگار

گشتم مقیم گوشه میخانه امید

مست و خرابِ ساغرِ صهبای انتظار

روشن شدست دیده جانم ز نورِ عشق

از خود گذشته عارف و بینای افتخار

بی شک و شُبه واقفِ رازِ حقیقتم

عمریست محوِ حُسنِ دلآرای روزگار

در آسمانِ دل که تجلّیِ ذاتِ اوست

ناظر به نورِ زهره زهرای کردگار

چون روزگارِ عشق شرر زد به جان و دل

دیوانه وار واله و شیدای روم کنار

باشم شهیر شهرگل وُ لاله سرنگون

گشتم ترانه خوان دلآرای این دیار

رسوای عشق وُشاعرِ اهلِ (طریقت)م

مدیون شهر موطن من گشته خوانسار

۩خــُلدستان طریقت

(خطبه دوم )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم


ادامه نوشته