

۩۩☫از(طریقت)تب تن رفع فتن برپـا شود : غزل ☫۩۩
لویی شانزدهم در محوطه ي کاخ خود مشغول قدم زدن بود که سربازی راکنار یک نیمکت در حال نگهبانی دید ؛از او پرسید: 
تو برای چی اینجا قدم می زنی و از چی نگهبانی میدی؟سرباز دستپاچه جواب داد : قربان من را افسر گارد اینجا گذاشته و به من گفته خوب مراقب باشم!لویی، افسر گارد را صدا زد و پرسید: این سرباز چرا این جاست؟
افسر گفت: قربان، افسر قبلی نقشه ي قرار گرفتن سربازها سر پست ها را به من داده، من هم به همان روال کار را ادامه دادم!
مادر لویی او را صدازد و گفت: من علت را می دانم،زمانی که تو سه سالت بود، این نیمکت را رنگ زده بودند . پدرت به افسر گارد گفت نگهبانی را اینجا بگذارند تا تو روی نیمکت ننشینی و لباست رنگی نشود! و از آن روز 41 سال می گذرد و هنوز روزانه سربازی اینجا قدم می زند!فلسفه ي عمل تمام شده، ولی عمل بدون منطق هنوز ادامه دارد!آیا شما هم از این نیمکت ها دارید؟


۩۩☫از(طریقت)تب تن رفع فتن برپـا شود : غزل ☫۩۩
ای اَجل مهلت بده تا انجمن برپا شود
بَرترین رنجوریِ بزم سخن برپا شود
باغبانا! مهلتی ،تا بلبلان نغمه! کنند
نزد اُستادِ ادب زاغ وُ زغن برپا شود
محشری از قفس آید به نظر تنگ مرا
دست صیاد چو مرغان چمن برپا شود
چون غمی شد به تو نزدیک ره میکده گی
غمِ نو ، باده ی صهبای کهن برپا شود
روز پیکار که بیگانه به میهن تازد
آشنا نیست که خود را ز وطن برپا شود
زندگی تیره چو گور است در آن مُلک که دزد
مردگان را ز تن از فقر کفن ، برپا شود
روز آدینه من وُ انجمن صاحب (خُلد)
از(طریقت) تب تن رفع فتن برپا شود
۩۩۩ ☫برج:خورشیدی (طریقت) شمشی ☫ ۩۩۩
هـوای مـاهِ فروردیـن نشان از بـوی روی عشق
گل اُردیبهشتعطرش ترواشبخش بوی عشق
فــروغ آفــتـابـی یــا هــلال مــاه خــردادی ...؛؛؛
مَهوخور سربه تعظیمند و هردو روبروی عشق
چوشبنم بر رخ گل هست چه میریزه عرق مرداد
ببین اینشرم و این خجلت همه ازآبروی عشق
لـبـت گـیلاس تیـرسـت و لُـپت عـنّـاب شـهـریـور
نـمـویِ سنـبـلِ گـنـدم مــثال رشـد مـوی عشق
گلـی بـاشـد بـیافـشـانـد ؛؛ شـمـیـم مـهـربـانـی را
نسیم مهر و آبان هِی مدام در جستجوی عشق
اگـر گـرد و غـبـار غــم تـصـرف کـرد وجـودت را
فقـط گـرمابـهٔ آذر نـیاز بـر شُستوشـوی عشق
بِـدَم سـرمـازُدای دی دمـی مـستـانـه پـی در پـی
نَفَسبخشباشرابومِی کهگرما درسبوی عشق
بکش از بهمن منحوسِ سرد و برج درد ، نقّاش :
چو عکس از دار آویزان طنابی بر گلـوی عشق
چهخوش میگفت :اسفندی زاَسراری که شد پَندی
ولیکن آدمیّـت در سرشت و خلق وخوی عشق
تمامِ بـرج خورشیدی به تفسیر(طریقت) شد
چه فضلـی بهـتر از فصلِ نـویـد آرزوی عشق
۩۩۩ ☫ شاعر شعر (طریقت) امر به معروف +نهی از منکر ☫۩۩۩

میان آتش وخون پاره، پاره، پاره، برقص
به حکم نافذ نمرودیان، دوباره برقص
سربریده به میدان گذاشتی پا را
کنون به سرخ ترین شیوه، ای ستاره! برقص
همیشه عاشق دیدارزخم های تو اند
برهنه کن تن صد چاک را هماره برقص
تو لمحه لمحه بزن چرخ، ذوب وضایع شو!
تو شعله شعله به هرگوشه وکناره برقص!
بهشت سوخته من! ـ که دود وخاکستر
نشسته روی تنت جای برج وباره برقص
جهان که پارچه ـ آهنگ ناهماهنگیست
تو ناگزیربدانسان بکن گذاره برقص
خلاف میل ومرادت بساز با هرساز
وهر دُهُل که نوازند ـ نیست چاره ـ برقص!


۩۩۩ ☫ شاعر شعر (طریقت)تشنگی را آفرید ☫۩۩۩

مثل آشوبی که یک توفان به دریا می دهد
درد، گاهی شکل زیبایی به دنیا می دهد
یک نفر مثل تو عـهـدش را به آخر می برد
یک نفر در ابتدای ماجرا وا می دهد
از همان اول تو " تنها مرد میدان " بوده ای!
عشق کاری دست آدم های " تنها " می دهد
شاعرِ شعرِ(طریقت) تشنگی را آفرید
غیرت و مردانگی را هم به سقا می دهد ♥

امر به معروف تان چون منکر است
بانگ عَرعَر هایتان صوت خر است
خر چه داند می دهد فتوای شرع
آنچه از خر میبرآید، عرعر است
آنکه پشت پرده ها پنهان شده
هیبتالله است یا ملااختر است؟
کس ندیده آن امیرالمجرمین
آن چلاقی کو که ناماش افسّر است
زن به زندان حجاب جهل تان
گوییا این سنت پیغمبر است
نیست در قرآن چنین حکمی که زن
صرف در خانه برای بستر است
پارسی با آنکه میدانید، باز
در زبان روضه خوانان اخگر است
قوتی نسوار و تفدانیِ قیف
روی میز و روی صفحه دفتر است
نیست تنها چرخ افکارت خراب
"تَیرِ" تدبیر است خنجر پنچر است
گر به یک دست شما قرآن بوَد
پنچریتان از فشار خنجر است
هر چه میگوئید اینک در جهان
چشمها کورست گوشا تان کر است
با چماق خود به فرق زن زنید
بیخبر از اینکه آن زن مادر است
حبذا بر جسمِ مُــردار شما
مرحبا از مُردگی تان بهتر است
داد از اسلام و ایمان میزنید
لیک رفتار شما خود کافر است
قومبازیهای تان روبه صفت
پیروی از رهبری تان اَبتر است
جای ملای حقیقی یک چلی
بر فراز و در جوار منبر است
نی وکیل است و محاکم، نی ثبوت
کیفر مردم بدون محضر است
زندهها مان را فراری کرده اید
پیکر هر کشته در جوی و جر است
آنقدر جولان نخواهیم از شما
در نشستن گو زمانی کمتر است
تا کجا خواهید تاخت ای دهریان!
تا کجا در دست تان دُنب خر است؟
حمید(طریقت) 

۩#خلدستان طریقت ( صفحه تشنگی )۩ محمد مهدی طریقت
حمید↘
محمد مهدی طریقت
۩خــُلدستان طریقت(بازنشسته )۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم

