۩۩۩ ☫)عشق :طریقت ) شعر+دوبیتی و خطوطی ☫ ۩۩۩

لاله رخا! سمن برا، سرو روان کاملی
سنگ دلا ! ستمگرا، آفت جان کاملی
تیرقدی، کمان کشی،کاملِ لیل مهوشی
جان بفدات : قابلی، جان وُ جهانِ کاملی

دوست چون در ناز وُ در آواز شد

‌شورِ شعر وُ عشق من آغاز شد‌

چشم جادوی شبِ لیلا حلال

در خیال دوست شد هر دم ملال ‌‌‌

رنگ چشم یار من همرنگ شب

ماه از برق دو چشمش لب به لب‌

ابروانش همچو تیغی خونریز

قلب من زخمی از آن سرو تمیز ‌‌

گیسوانش اوجِ شب های، بلند

دوش در جعد کمندش کرده بند‌

رنگ برآن غنچه لب‌هایش زند

شانه بر گیسوی شب‌هایش زند‌‌

قامت او سرو آزاد و بلند

در نگاهش صد هزاران دل کمند‌

چشم و ابرو، مکر و زیبایی، فسون

هست او بر هرچه در گیتی، فزون‌

هر نفس همچون نسیمی نرم تر

عطر آن از بوی نرگس گرم‌تر‌

اول او لبخند بر لب می گشود

نای نی بر جانِ دلبر می نمود‌

چون دلم را با نگاهش شاد کرد

یاد خود در جان من بنیاد کرد‌

مهربان و خوش‌ادا چون آفتاب

آن بت چشمان سیاه و ماهتاب‌‌‌‌‌

خوش‌تر و زیباتر از یارم که دید

شعری از عشقش بدین محفل کشید‌

دست بر خشکی زند ، تر می شود

از ندایش، عالمی کر می شود ‌‌

باده در دستان او جانِ من است

مست از جامِ مِیِ وُ آنِ من است ‌‌

تار شد محفل دلم بیدار شد

یار من هوشیار وُ در انکار شد‌

دوست می‌خواهد مرا سودا کند

قفل قلبش را به رویم وا کند‌

شعر خونبارم بسی دلدار شد

انجمن در انجمن تکرار شد‌‌

شعر در سینه، زِ سوزم ساز شد

راز در ناز و نیازم باز شد‌

کامل از شعرم نوایی تازه ساخت

لیلی از سازِ دلم آوازه ساخت ‌

ساز دل کوک است مطرب مشتری

سینه از عشقش کتابِ اَشتری ‌‌

دوست آمد جان من سامان دهد

اِذن او درد مرا درمان دهد‌

ناخدایم قلب من کامل توئی

خوش‌نشین باشد مرا حامل توئی ‌‌

کشتی جانم به بادِ گندم است

موج گیسویت مرادِ چندم است ‌

خلوت جانم به سویت باز شد

شاه‌بیت شعر من دمساز شد‌

عشق او دالان تنگ و توبه‌نیست

چنگ در دستم، زمانِ نوحه نیست‌

جان من در بازی عشقِ تو باخت

این همآهنگی در ‌آوایی نواخت‌

دوست آوازی به جانم تازه کرد

با ترانه رو به من : خمیازه کرد‌

دوست میباید برم مهمان شود

بعد ازین همساز وُ هم‌پیمان شود‌

فارغ از بند وُ رها از این وُ آن

دوست بعد ازاین شود آرامِ جان ‌

خنده‌اش باشد عسل در کام من

شهد او نوشیدنی در جام من‌

شعر من شد شور و این آیینه‌ها

شسته او از قلب و جانم کینه‌ها‌

چون در قلم در وصف او آغاز شد

رازهای دلنوازی ساز شد‌‌

رقص او در پرده چشم و خیال

آیه از دل می برد صبر و مجال‌

گرچه دلدارم : تو باشی در نهاد

کامل از مهرت حواشی سر نهاد‌‌

وعدهء وصل است این دماندگی

باز می آید : بهار زندگی‌

من به آن رویای شیرین زنده‌ام

بر همان عهد نخست پاینده‌ام‌

در خیال من پری شیرین شده،

برق چشمش آفتِ دیرین شده ‌

چون پری باید مرا پیدا کند

شوق دیدارش مرا شیدا کند‌

تاج وُ تخت پادشاهی را ملوک

کامل آمد : ساز با این نغمه کوک‌

چون طبیب درد و درمانم توئی

نقش بر لوح دل و جانم توئی ‌

چون غزل خوانم، نوای ماستی

خار غم از قلب زارم کاستی ‌

دوست رقصان می‌شود در بزم ها

صحبتش دلخواهِ جانم رزم ها ‌

نم‌نم باران عشق از سوی اوست

زنده شد جانم ازین دیدار دوست‌

زنده شد جان در گپ و گفتار تو

دلخوشم من در تب دیدار تو‌

جان تازه داده، لبریز از صفا

کی شود دل فارغ از این کیمیا‌

غصه‌ها در سینه باید خواب کرد

شوق وصلت آمده : دل آب کرد‌‌

دوست می‌گوید: تو مست و دلخوشی

دلخوشم چون تو شراب آتشی‌

دوست معنای تمام واژه‌هاست

آخرین راه و شروع تازه‌هاست‌

برهم و آشفته بوده دل چو راز

از الفبای نگاهش شد تراز‌

او غزل می گفت : آرام شعر

تا ابد بر دام او دل رام شعر ‌

دل ز ناز یار با من راز خواند

باده چون شعر است هی آواز خواند‌‌

هرکجا رفتم نشان یار بود

یار خود گنجی در این اسرار بود‌

گرچه کامل چرخ گردون دور نیست

غیرِ لیلی هیچ راهی نور نیست‌‌‌

دوست چون تابد دگر خورشید چیست

نور مهرش هر چه هست و هر چه نیست‌

ای خوش آن کامل که با جانم نشست

لیلی کامل دلم را برشکست‌

او غبار از چهره شب پاک کرد

ماه شد مهتاب را افلاک کرد‌

دوست در هر بیت من لیلا شده

شعر من از یاد او شیوا شده‌

دوست با هر بیت من مأنوس شد

بیت‌ها از بوی او محسوس شد‌

عشق آن کامل فروغ‌افزای ماست

لیلی از مهر دل و امضای ماست

>>>