حکایت(طنز ) طرح پرسش1403-خرداد
شعرگاهی نیست :مـا را محفلی پیدا شده
منزلی درساحلی چو ن ساحلی پیدا شده
سالها باید چو مجنون در بیابان سر کشید
دشت وُ صحرا در بیابان ، محملی پیدا شده
وحشت لالایی از همصحبت بد خوشتر است
سر به صحرا مینهم چون عاقلی پیدا شده
میتوانی سالها با دیو وُ دد محشور شد
جهل را عریان بر چون جاهلی پیدا شده
نعل وارونه ، کلید فتح ، از یک آهن است
تن به طوفان داده ای هم منزلی پیدا شده
گر کند غربال صد ره ، دور گردون زیرخاک
نیست چالاکی چو من بیحاصلی پیدا شده
رتبهی گفتار ما ، طوطی شیرین سخن است
طوطیِ شیرین سخن ،روشندلی پیدا شده
دانه درهر شوره زاری ریختن بی فایده
صبر کردم سر زمین قابلی پیدا شده
هیچ دردی نیست نگشاید به آه آتشین
دامن دل گیر هر جا مشکلی پیدا شده
خُلد وُ خُلدستان من هرگز مران بر ناقصان
منزل اهل (طریقت) کاملی پیدا شده

گنج شایگان دارد ، دانهی در گوشی
عمر جاودان بخشد چشمهی غزلنوشی
میرود دلم از هوش دل به ناز میرقصد
گیسوی دلاویزش روی مرمر دوشی
بلبل از کجا دارد ، در بهار گلشن ها
عالمی که من دارم در بهار آغوشی
نغمه ساز خاموشم ، مست فارغ از هوشم
تا مدام می نوشم ، می ز لعل خاموشی
شعرِ جوهر کلکی بر زبان من جاری
دانهی دری گردید بهر زیور گوشی
آنکه نازها دارد ، چون نیازها دارد
با کرشمه ی نازی، دلبرا ببر هوشی
کن تو شام تارم را بامداد نوروزی
آفتاب رخسارت ، جلوهی بناگوشی
شاعرِ (طریقت ) را بَه،! چه دلنشن است این
در کتابِ( خُلدستان ) کی سزَد فراموشی

![]()
۩۩۩ ☫ خــُلــِدستان طریقت ☫ ۩۩۩