۩۩۩ ☫ اشعار (طریقت )دوبیتی ☫ ۩۩۩

با حضرت عشق همنشینم امشب

دُردی کش جام انگبینم امشب

سلطان ازل ز پرده آید بیرون

تردید مکن که بر یقینم امشب

وَاذْكُرْ فِي الْكِتَابِ مَرْيَمَ (و در این کتاب از مریم یاد کن)

فَأَرْسَلْنَآ إِلَيْهَا رُوحَنَا ( و ما روح خود را به سوی او فرو فرستادیم)،قَالَ إِنَّمَآ أَنَا رَسُولُ رَبِّكِ لِأَهَبَ لَكِ غُلَامًا زَكِيًّا*گفت: من، تنها فرستاده پروردگار تو هستم تا به تو پسری پاکیزه ببخشم.آیات ادامه دارد تا اینجا مسیح ع به معجزه الهی از مادر متولد میشود،و میفرماید:وَالسَّلَامُ عَلَيَّ يَوْمَ وُلِدْتُ وَيَوْمَ أَمُوتُ وَيَوْمَ أُبْعَثُ حَيًّا*سلام بر من روزی که زاده شدم و روزی که درگذرم و روزی که زنده برانگیخته گردم درود باد.هدفم از طرح این موضوع این بود که یادی کنیم از پیامبر بزرگ الهی که امروز میلاد مبارکشون است و اولین پیامبری است که،بعد از ظهور مولای ما از آسمان چهارم نزول میکنند و در بیت المقدس با حضرت نماز میخوانند و به مولا اقتدا میکند،قوم مسیح هم با دیدن ایشان به مولا ایمان آورده و به اسلام میپیوندند.

مادر حضرت هم مثل حضرت مریم س بارداری شون علایم عادی نداشت،به این معنی که به علت خطر جانی برای مولا خدا علائم بارداری را از مادر گرامیشون برداشته بود و بعد از ولادت شون شیعیان متوجه وجود نازنین شون شدند،و همانگونه که مسیح( ع)در گهواره سخن گفت،مولای ما هم در هنگام ولادت شهادت به وحدانیت خدا و ولایت جد بزرگوارشون دادند.

مولا در خیلی از موارد شبیه انبیای الهی هستند که بیان همه اونها فعلا میسر نیست،شاید در فرصتی نوشتم.همه انبیای الهی آرزوی بودن در زمان امامت ایشان و خدمتگزاری مولا را داشتند،و ما چه خوش اقبال بودیم و چه منت بزرگی بر سر ماست که در زمانی زندگی میکنیم که امامت شیعیان به عهده وجود عزیز ایشان است،هر چند در پس پرده غیبت از نور ایشان بهرمند هستیم ولی این امکان برای همه ما فراهم است که با رعایت تقوی الهی از فیض حضور و ملاقات ایشان هم بهرمند شویم.و از همه مهم تر انتظار فرج و آماده شدن برای ظهور و فراهم کردن زمینه ظهور در جامعه است،که قدر و ارزش آن مسلما بیشتر از زمان ظهور و در کنار ایشان جهاد کردن است.میزرا میفرمود برای مومن ظهور و عیبت نباید فرقی داشته باشد.ان شالله همه ما به قدر وسعمون برای زمینه سازی ظهور قدم

برداریم و موجب خشنودی حضرت شویم.

پیشینه ی زبان فارسی

فارسی یا پارسی یک زبان ایرانی غربی از زیرگـــــــــــروه ایرانی شاخهٔ هندوایرانیِ خانوادهٔ زبان‌های هندواروپایی است که در کشورهــــــــای ایران، افغانستان، تاجیکستان، ازبکستان، پاکستان، عراق، ترکمنستان و آذربایجان بــــــــه آن سخن می‌گویند. فارسی یک زبان چندکانونی و زبان رسمی ایـــــــران، تاجیکستان و افغانستان به‌شمار می‌رود. این زبان در ایران و افغانستان به الفبای فارسی، که از خط عربی ریشه گرفته، و در تاجیکستان و ازبکستان به الفبای تاجیکی، کـــــــــه از سیریلیک آمده، نوشته می‌شود. زبان فارسی در افغانستان بـــــه‌طور رسمی دَری (از ۱۳۴۳ خورشیدی) و در تاجیکستان تاجیــــــــــکی (از دورهٔ شوروی) خوانده می‌شود.

............. زبان فارسی از زبان کهن‌تر پارسی میانه (یا پهلوی) آمده کــــــــه آن نیز خود از پارسی باستان سرچشمه گرفته‌است. این دو زبان برخاسته از ناحیهٔ باستانی پارس (استان فارس و بوشهر و جنوب یـــــــــزد امروزی در جنوب ایران) هستند. پارسی باستان زبان رسمی شاهنشاهی هخامنشی بود و نوادهٔ آن، پارسی میانه، بـــه‌عنوان زبان رسمی و دینی شاهنشاهی ساسانی درآمد که در این دوران در دیگر سرزمین‌های ایرانی گسترش بسیاری یافت؛ به گونه‌ای که در خراسان جایگزین زبان‌های پارتی و بلخی شد و بخش‌های بزرگی از خوارزمی‌زبانان و سُغدی‌زبانان در خوارزم و فرارود نیـــــــــز فارسی‌زبان شدند. گویشی از پارسی میانه کــــــــه با گذشت زمان فارسی دری نام گرفت، پس از اسلام به عنوان گویش معیار نوشتاری در خراسان پا گرفت و در سراسر ایران گسترده شد. گویش‌هــــــــــای دیگر پارسی باستان و پارسی میانه مانند مازندرانی در طبرستان، گیلکی در شمال شرقی جبال، بلوچی در مکران جنوب سیستان، آذری در آذربایجان و قفقاز، لری در لرستان، کهگیلویه و بویراحمد و چهارمحال و بختیاری، و خوزی در خوزستان پا گرفتند که همراه با دری نزدیک به یکدیگرند.

جلال الدین محمد مولوی

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول »

بخش ۱ - سرآغاز

بشنو این نی چون شکایت می‌کند

از جدایی‌ها حکایت می‌کند

کز نیستان تا مرا ببریده‌اند

در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش

باز جوید روزگار وصل خویش

من به هر جمعیتی نالان شدم

جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم

هر کسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

سر من از نالهٔ من دور نیست

لیک چشم و گوش را آن نور نیست

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست

لیک کس را دید جان دستور نیست

آتش است این بانگ نای و نیست باد

هر که این آتش ندارد نیست باد

آتش عشق است کاندر نی فتاد

جوشش عشق است کاندر می فتاد

نی حریف هر که از یاری برید

پرده‌هایش پرده‌های ما درید

همچو نی زهری و تریاقی که دید

همچو نی دمساز و مشتاقی که دید

نی حدیث راه پر خون می‌کند

قصه‌های عشق مجنون می‌کند

محرم این هوش جز بیهوش نیست

مر زبان را مشتری جز گوش نیست

در غم ما روزها بیگاه شد

روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت گو رو باک نیست

تو بمان ای آن که چون تو پاک نیست

هر که جز ماهی ز آبش سیر شد

هرکه بی روزیست روزش دیر شد

در نیابد حال پخته هیچ خام

پس سخن کوتاه باید و السلام

بند بگسل باش آزاد ای پسر

چند باشی بند سیم و بند زر

گر بریزی بحر را در کوزه‌ای

چند گنجد قسمت یک روزه‌ای

کوزهٔ چشم حریصان پر نشد

تا صدف قانع نشد پر در نشد

هر که را جامه ز عشقی چاک شد

او ز حرص و عیب کلی پاک شد

شاد باش ای عشق خوش سودای ما

ای طبیب جمله علت‌های ما

ای دوای نخوت و ناموس ما

ای تو افلاطون و جالینوس ما

جسم خاک از عشق بر افلاک شد

کوه در رقص آمد و چالاک شد

عشق جان طور آمد عاشقا

طور مست و خر موسی صاعقا

با لب دمساز خود گر جفتمی

همچو نی من گفتنی‌ها گفتمی

هر که او از هم‌زبانی شد جدا

بی‌زبان شد گرچه دارد صد نوا

چون که گل رفت و گلستان درگذشت

نشنوی زآن پس ز بلبل سر گذشت

جمله معشوق است و عاشق پرده‌ای

زنده معشوق است و عاشق مرده‌ای

چون نباشد عشق را پروای او

او چو مرغی ماند بی‌پر وای او

من چگونه هوش دارم پیش و پس

چون نباشد نور یارم پیش و پس

عشق خواهد کاین سخن بیرون بود

آینه غماز نبود چون بود

آینه‌ت دانی چرا غماز نیست

زآن که زنگار از رخش ممتاز نیست