طــنزشد: هنگامِ موسی وُشبان
کد خـــدائی نیست در کلِ جهان
کدخدائی کن : بپیچم گوش را
نا خدائی کن :بنوشم نوش را
روی "کادیلاک" من خط می کشم
از میان کاخ من "شط "می کشم
من نمیدانم چرا با تو لجم!
ناخدائی می کنی محکم کجم!
خشکسالی، زلزله، گرد و غبار،
جنگ: با وضع دلار این روزگار
پیش من یک عطسه در این منطقه
چون:؟ خدائی ظالم وُ بی سابقه
نامسلمان! این چه وضع قیمت است؟!
اقتصادِ انقلابی حکمت است؟!
سنگ زد سمت خدا در آسمان
بی پدر مادر : کجائی ای ، فلان
گفت موسی : با شبان پندار زشت
توبه از رفتار وُ این گفـــتار زشت
کفر هم اندازهای دارد؛ شبان !
کلّهات پوک است، جانم بی گمان
شد شبان بالا وُ پائین داد زد
شب تجمع کرد وُ هی فریاد زد
وحی آمد سوی یاران سپاه
بندگاه ما همه هستند ماه
تو برای وصل عادت آمدی
نی عیادت با عبادت آمدی
این تجمع ها که در ایرانی است
خود حکایت می کند ویرانی است
میرسد از هر طرف بحران زده
چون : زمانی بر سر سلطان زده
تا ببینم چون: چه پیش آید، به صلح
در بیاور از دلش، هنگامِ صلح ! !
چون سپاهی این خطاب از حق شنید
از فروش بانک ها تاجر دوید
عاقبت دریافت او را وُ بدید
گفت مژده ده که دستوری رسید
چون که در ایران به دنیا آمدی
بیمجازات است هر حرفی زدی
«هیچ آدابی و ترتیبی مجوی
هر چه میخواهد دل تنگت بگوی»
میگویند زمانی که قرار بود دادگاه لاهه برای رسیدگی به دعاوی انگلیس در ماجرای ملّیشدن صنعت نفت تشکیل شود ، دکتر مصدّق با هیات همراه زودتر از موقع به محل رفت . در حالی که پیشاپیش جای نشستن همۀ شرکتکنندگان تعیین شده بود ، دکتر مصدّق رفت و به نمایندگی هیات ایران روی صندلی نمایندۀ انگلستان نشست .
قبل از شروع جلسه ، یکی دو بار به دکتر مصدّق گفتند که اینجا برای نمایندۀ هیات انگلیسی در نظر گرفته شده و جای شما آن جاست، اما پیرمرد توجّهی نکرد و روی همان صندلی نشست!
جلسه داشت شروع می شد و نمایندۀ هیات انگلیس روبهروی دکتر مصدّق منتظر ایستاده بود تا بلکه بلند شود و روی صندلی خویش بنشیند ، امّا پیرمرد اصلاً نگاهش هم نمیکرد .
جلسه شروع شد و قاضی رسیدگیکننده به مصدّق رو کرد و گفت که شما جای نمایندۀ انگلستان نشستهاید، جای شما آن جاست .
کمکم ماجرا داشت پیچیده میشد و بیخ پیدا میکرد که مصدّق بالاخره به صدا در آمد و گفت :
شما فکر میکنید نمیدانیم صندلی ما کجاست و صندلی نمایندۀ هیات انگلیس کدام است؟
نه جناب رییس ، خوب میدانیم جایمان کدام است ..اما علّت این که چند دقیقهای روی صندلی دوستان نشستم به خاطر این بود تا دوستان بدانند برجای دیگران نشستن یعنی چه ؟
او اضافه کرد که سالهای سال است دولت انگلستان در سرزمین ما خیمه زده و کمکم یادشان رفته که جایشان این جا نیست و ایران سرزمین آبا و اجدادی ماست نه سرزمین آنان ...
سکوتی عمیق فضای دادگاه را احاطه کرده بود و دکتر مصدّق بعد از پایان سخنانش کمی سکوت کرد و آرام بلند شد و به روی صندلی خویش قرار گرفت.
با همین ابتکار و حرکت، عجیب بود که تا انتهای نشست، فضای جلسه تحت تاثیر مستقیم این رفتار پیرمرد قرار گرفته بود و در نهایت نیز انگلستان محکوم شد ...
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، سیاسی ، خاطرات ، آثارچاپ شده ، مثنوی ، بدون شرح
برچسب های خلدستان : هر چه میخواهد , دل تنگت بگوی , تا ببینم که , چه پیش آید
.: Weblog Themes By Pichak :.
