۩۩☫ چائی افطار می چسبد به سرما بیشتر (طریقت)خون جاری می شود ازچشم (ازما بیشتر ) ۩۩
به دست باد گهگاهی پیامی میرسان یاری
که از لطف تو خود آخر سلامی میرسد آری
خنک باد سحرگاهی که در کوی تو گه گاهی
مجال خاک بوسی هست و ما را نیست دشواری
شکایت نامه شوق تو را بر کوه اگر خوانم
ز رقت چشمهها گردند گریان سنگ ها خاری
ز رفتن راه عاجز کرده وُ ره نیست پایانی
اگر کاری به سر میشد، ز سر میساخت همواری
ز شرح حال من، زلف تو طوماری است در بسته
اگر خواهی خبر، بگشا، سر طومار سمساری
شب یلدا ست هر تاری ز مویت، شام زیبایی
که من روزی نمیبینم، خود این شبهای بیداری
به فردا میدهی هر دم، مرا امید و میدانم
که در شبهای سودایت، امیدی نیست برداری
نسیم صبح اگر یابی، گذر بر منزل لیلی
بپرسی از من مجنون، دل رنجور چلواری
گر از تنهایی شاعر و حال او خبر، پرسد
بگو بیجان و بیجانان، چه باشد حال دلداری
****
جلوه ی روی نکوی تو عیانست هنوز
دیده بر چهرۀ ماهت نگرانست هنوز
هر کجا پای نهادم اثر عشق تو بود
جلوهگر روی تو در ملک جهانست هنوز
پردهدار حرم وصل تو بودم همه عمر
لیک رخسار نکوی تو نهانست هنوز
ذرهای نیست که از مهر تو باشد خالی
در دل ذره فروغ تو عیانست هنوز
کعبه و قبلۀ آمال دل و جان منی
عرش دل مسکنت ای مونس جانست هنوز
مرغ شیدای دلم محو گل روی تو شد
همه شب تا به سحر، نعره زنانست هنوز
هر که در کوی خرابات گذارد گامی
مست و بیخود ز می رطل گرانست هنوز
محو و فانی بنگر شاعـرِ (خُلدستان ) را
پاکبازِ حرم پیر مغانست هنوز
چایی باباست،میچسبدبه سرما بیشتر
با همه گـــرمیم بـــی بابا تــمنّــا بیشتر
درد را با جان پذیراییم و با غمها خوشیم
قالی کرمان که باشی میخوری پا بیشتر
در وطن بودم که فقر و عشق جالب می نمود
نیشتر بر قلب من آورد، زجم اینجا بیشتر
هر شبِ عمرم به یادت اشک میریزم پدر
بعدِ حافظ خوانیِ شبهای یلدا بیشتر
رفتهای اما گذشتِ عمر تأثیری نداشت
من که دلتنگ توام امروز، فردا بیشتر
زندگی تلخ است از وقتی که رفتی تلختر
بغض جانکاه است،در هنگام حاشا بیشتر
هیچ کس از هجر سوغاتی به جز دوری ندید
یوسفی تنهای ِ تنها شد زلیخا بیشتر
بر جدار شیشه یک شب میکشم من چشم را :
خون جاری می شود از چشم از : ما بیشتر
دیده بودم چهره ات را در تب زیبا سلام
لابه لای خلسه ای در پرده ی رویا سلام
تو سراسر جلوه بودی مثل قرص آفتاب
مثل قرص آفتابی قرص واویلا سلام
بعد از آن روزی که با آلاله ها کِل می زدی
چشمه بوی پونه می روید به زیر پا سلام
میتراود رشته هــای پرتو خورشید را
تا ببــافتد یک نفس از جوشش فردا سلام
ای که چشمت آبی صد آسمان باور است
طره ات صد کهکشا ن پیدا وُ ناپیدا سلام
شاعر از دلدادگی در گوشه ی درد و جنون
جا ندارد عقل اگر در ساحت والا سلام
همره بادیم و همراز نسیم و اشک و آه
تا چه باشد همتی از جانب لیلا سلام
آنقَدَر می دانم از اندیشه ی بی حاصلم
هر کلام از شعر می سازم پیامی _ با سلام
***
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ
برچسب های خلدستان : آفتاب آمد , طریقت , نوبت مهتاب گشت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩☫قند(طریقت )ار شوی به زشراب وجام می ☫۩۩
تا عقل، به صد جام لبالب دادیم
غلات به صد هزار کوکب دادیم
زین پس زِ فروغ شمع وُ مهتاب مگو...
خورشید به صد هزار وِیکشب دادیم.
***
مست معشوقه خرابات میارید هزاروُ یکشب
تا ابد بر در میخانه گذارید هزاروُ یکشب
باده ی پاک روان پیش بر آرید دمی
آخرین پاکروان چند شمارید هزار وُ یکشب
من که امروز ز امید به استغفارم
بیش ازین صومعه مهجور مدارید هزاروُ یکشب
ادب از زلف بتان سلسله دارد بر پای
تا که از حلقه رندان بدر آرید هزار وُ یکشب
ز آبرو دست توان شستن و از نی نتوان
مگر آن روز که در خاک سپارید هزاروُ یکشب
دیشب از میکده سرمست به دوشم بردند
با(طریقت) زِ در دوست بدارید هزار وُ یکشب
***
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت ملی ، سیاسی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید ، متفرقه(طــنــز)
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
هرکه در دشت جنون بیند اگر دیوانه ای
می شود مانند مجنون آشنا بیگانه ای
حُسن خوبان عیش باشد در نگاه عاشقان
عشق یعنی شمع یعنی سوختن پروانه ای
اُلفتی دارد نگارِ انجمن با نازنین
گنج بسیار ست گویا گوشهِء ویرانه ای !
از هزار وُ یکشبِ سودای زلف می چکد
باده ی افسونگر یا خود هزار افسانه ای
با نگاهت کلبهی احسان ما آباد کن!
نیست جز روشنگری معمار این کاشانه ای
در نگارستان چشمم از شریعت کن نظر
ای بسا افسون که باشد در شریعت خانه ای
شاعر اسرار حقیقت تازه روشن میشود
نیست جز (پیرِ طریقت )مرشدِ میخانه ای
***
هر دم به گوشم آید شلیک جانفزایی
گویا گلاب قمصــر پاشیده کربــلایی
بر حال خویش گریم از جور طنزِ شوخی
بینم به دست صیاد هر مرغ بسته پایی
گلزار حسن جانان هرگز خزان نبیناد
جنت که مینباشد فردوس را فنایی
بر دیده آنچه آید در انتظار رویت
چشم جهان ندیده زینگونه ماجرایی
(شاعر) ز دُرِّ شعرش کاتب پُّر است دائم
سازد غزل (طریقت) در پای مه لقایی .
حمید↘
محمد مهدی طریقت
۩خــُلدستان طریقت(پیر طریقت :مرشد)۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم


موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : هرکه در دشت جنون , ای بسا افسون , که باشد , شریعت خانه ای
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
آب دریا از بذاق سگ شده کوثـــر بس است!
گوش خر کوتاه کردی خر شود خرتر بس است
پشت خــر را هم اگر از زینِ زرین بافتــی
همچنان در گل بماند، میکند عر عر بس است
گرچه نعلش را طلا کوبی کنی با ساز وُ دف
کره خر درپیشِ یابو رقص رهبر بر بس است
عقل ناقص را نباشد راه درمانی بشر
گر بپوشی اطلسی ، پیداست کّر وُ فّر بس است
بادهنوشانِ جهان دعوی دانش میکند
لاف وُ قمپژ ماده مادر کره خر نر بس است
عالم پرمدعا، در بند زنجیرِ فساد
صاحب فخر است وُ افسار ضمیر رّرّ،بس است،
کبک مست از نعره صیاد ، سر دربرف کرد
غافل از صیاد دوران، هالک صر صر ، بس است
شکوه از دوران مکن هابیل وُ قابیل از قدیم
خر همان خر باشد وُ آدم، اسیر خر بس است!
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، سیاسی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ
برچسب های خلدستان : صر صر , باد تند , سخت , اسب تند رو
بازگشت وُ یاد وصلش آرزویی ناب گشت
یک، دو روز عمر آری در خیال و خواب گشت
در بیابان مانده ام ، با کاروان بی ساربان
کاروان بی من شدوُ، اَحوالِ جان بیتاب گشت
دل سراب یار بود وُ ساقیِ جام شراب
کوزه ها را سرکشید وُ ناگهآن سیراب گشت
خانه خالی ماند وُ دل در کنجِ بزمِ خاطرات
آفتاب آمد(طریقت) نوبت مهتاب گشت
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، غزلیات ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده
برچسب های خلدستان : آفتاب آمد , طریقت , نوبت مهتاب گشت
در انجمن شــعر به قندان زده ام
طوبایِ سُخن به گویِ چوگان زده ام
از مَسند سر زمین اخلاق وُ اَدب
یاسین به تِــلاوتِ حریفان زده ام
لوطی صفتی گذار در دیر غریب
با خرمی وُ خوشی به رندان زده ام
عشاق سرآمدند در دیرِ غریب
این تازه سخن به سبک خوبان زده ام
بنشان سخن تو در سرآ پردهء ناز
مجموعه ای از وادی دیوان زده ام
با هر نفس از طلیعه ی صبحِ سحر
هنگامِ سحر طعنه به ایمان زده ام
با شعرِ(طریقت) بنگر جانب دوست
سر بسته به پسته های خندان زده ام
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت ملی ، غزلیات ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ
برچسب های خلدستان : با شعرِ , طریقت , بِنـِگر جانب دوست
بر نمیگردم دِگر،بر بیتِ پایانیِ شعر
رد نخواهم شد از آن شب های بارانیِ شعر
بعد ازین از انجمن ها سخت دوری می کنم
می روم میخانه ها آسان درمانیِ شعر
خاطراتِ شاعران پاشیده اینجا در مسیر
می روم خُمخانه اما از پریشانیِ شعر
از زلیخا گفتن وُ یوسف شنیدن دلرباست
می روم در چاهِ ماتم ،بلکه زندانیِ شعر
ردِ آتش تا اَبد بر روی ابراهیم شد
سوختن کی گردد آسان سخت وُ آسانیِ شعر
برف پیری بر سرم افتاده اما شاعرم
منتظر میمانم اینجا بیت طوفانیِ شعر
گفته ام آری نمی آیم (طریقت) تا ابد
بیت اول در اَزل مصداق پایانیِ شعر
***
انجمن در آینه از بی تو بودن داد کرد
اشک شد بر دیده وُ بر روی دامن داد کرد
شب نگاهش را به اشک اختران آراسته
پشت ابری ماه هم با آه وُ شیون داد کرد
ماه وقتی دید بر گیسوی شب زنجیر را
بر سر ابر سیه افتاد وُ روشن داد کرد
چای داغ نیمه شب ها مونس تنهایی ام
قند در فنجان شکست و با لب من داد کرد
از فراز قله ها جغدی به تنهایی نشست
در فنای جفت خود با،ناله کردن داد کرد
شبنمی با بوی عطری روی گل ها می نشست
خاک گلدان خیس شد با هر شکفتن داد کرد
دشت پر گل بود شب بو تا نبودت را شنید
عاقبت دیدم به یاد گل نچیدن داد کرد
خاطرات شعر با اهلِ (طریقت) یک صدا
نامِ نیکت را شنید وُ، از شنُفتن داد کرد
***
سبکِ، آرایش چشمان تو دیدن کردم
نوش بی نیش لبان تو مکیدن کردم
بین انواع نواها شده ، موسیقی شاد
خنده ی توست که یک عمر شنیدن کردم
سبک چشمان تو را فرشچیان پردازد
نازِ تن ناز چه اندازه کشیدن کردم
گلِ شهناز ، که هنگامِ شکفتن زیباست
جز گل بوسه که از روی تو چیدن کردم
گر نسیمی بوزد فصل بهاران وُ خزان
روسری وا کنی وُ شوقِ وزیدن کردم
چهره ات نرم ،دو چشمان تو آهوست نگار
تپه ماهور تنت باز چریدن کردم
عاشقان مهر به آفاق نمی تاباند
پس چرا من هوسِ اینهمه دشمن کردم
می شوی قصه و در ذهن (طریقت) باقی
وصف چشمان تو هنگام لمیدن کردم
۩خــُلدستان طریقت(غزل : نام نیک فرزانه )۩
______________________________________
صد بار به حصر وُ بند وُ زندان شدن
در روی زمین صد فلک اَلآن شدن
تا قلّۀ قاف خیط وُ داغان شدن
زان به که دمی همدم نادان شدن
****
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، متن ادبی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید
برچسب های خلدستان : خلدستان , تا اَبد , شعر , وبلاگ
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
بدون شرح :
در مصلا می شود "آقای گندمگون"یافت
آیه های محشرِ " والتین و الزیتون"یافت
اهلِ گندمزار را لیلی وُ مجنون می شود
باقیات الصالحات از"لیلی وُ مجنون "یافت
***
ساقی باقی مرا جامی دو صدمَن جام باش
از لب لعل شکر کامی برای کام باش
چشم شوخت را ز بهر صید جان آماده کن
از دو زلف عنبرین دامی برای دام باش
از رخ چون روز روُشن زلف همچو شام تار
جان ما را صبحی و شامی برای شام باش
مژده وصلش اگر دادی صبا از معرفت
پیش این مهجور پیغامی پَسِ پیغام باش
جان که شد از درد هجرت مضطرب
برامید وصل آرامی وُ دلآرام باش
من دعای جان همی گویم مدام
در عوض یکبار دشنامی برین دشنام باش
بی سروسامان شدم در عشقِ جان
کار عاشق را سرانجامی به نیک انجام باش
چون (طریقت) نیست آغازی پدید
چون نبود آغاز انجامِی به سر انجام باش
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، سیاسی ، غزلیات ، خاطرات ، قصاید ، متفرقه(طــنــز)
برچسب های خلدستان : تا عقل , خلدستان طریقت , فروغ , شمع
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
بازین چه شورش است که ایران پُر از غم است
گویـــا تمام سال در ایران مٌحرم است
این نوعروس حجلهی ایرانِ خوشدلیست
جز ما به هرکه هست در این شهر مٓحرم است
جمعی خدوم بر سرِ خوان عیش وُ نوش
هل من مزید گوی که روزی ما کم است
دل را چگونه (گول بمالیم )اَربعین
وقتی که اَربعین فراموش عالم است
ما را ولی نصیب ز خمخانهی جهان
از قطره قطره به تشبیه شبنم است
هرگز گمان مدار که این قوم روضه خوان
آبستن است و در رحمش آب زمزم است
در قلعهای به حیلت و افسون وُ خدعه ها
افسونِ بازنَشسته همان اسم اعظم است
این زخم کهنه ای است که بدخیم میشود
امید ما هنوز نه دارو نه مرهم است
فریاد ما به گوش فلک میرسد ولی
گویا برای حضرتشان زنگ ماتم است
فرصت برای صحبت وُ تکمیلِ بـــودجـــه
از پاسدار وُ حضرت آقا که همدم است
این قصهی دراز به پایان نمیرسد
تا روضه خوان وُ مصیبت در عالم است
☆
من که از آرامش پهلویِ تو دم میزنم
دل برای دیدن رویت، به محشَر میزنم
گشته طوماری ،کناب من نمیدانم چرا
یادگاری مینویسد هر کسی روی تنم
من کتابی نیستم اما دمادم چون کتاب
باده هایی درونِ جسموُ جانم میتنم
گرچه باشد باده پرور زندگانی ، عاقبت
میرسدآخر زمانی زین مکان دلمیکَـنم
شادمانی بهر ما از روز اول شد حرام
آتشی افتاده در اطراف خاک میهنم
من خودم اهل (طریقت) در میان عاقلان
غیر نادانی نمیباشد ولیکن دشمنم
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، سیاسی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده
برچسب های خلدستان : دل را چگونه , گول بمالیم , اَربعین
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


۩۩☫قند(طریقت )ار شوی به زشراب وجام می ☫۩۩
تا عقل، به صد جام لبالب دادیم
غلات به صد هزار کوکب دادیم
زین پس زِ فروغ شمع وُ مهتاب مگو...
خورشید به صد هزار وِیکشب دادیم.
***
خم نخواهد کرد حتی بر بلند دار کج
هرکسی بالا کند با نیت دیدار کج
همزمان یک رنگ باید عشق را ابراز کرد
راست میدادی ، این دفعه و این بار کج
عشق! آری سر بگیرد،مرد دوران میرود
بر سر دروازهها سر، بر سر بازار کج
ای شکوه معرفت! نگذار بر دیوار دست
تا جهان نگذارد از دست تو بر دیوار کج
کاشفالاسرار میداند گره باید گشود
خوش به هم پیچیده ای این رشتۀ دستار کج
لیلةالقدر است این افتاده در گودال، ما
مطلعالفجر است این برکرده از نیزار کج
در مسیر وصل اگرسر را زِ پا نشناختی
میکند پندار پا تا میکند رفتار کج
حاصل مرگ گل سرخ است عطر ماندگار
سازگاری نیست از گل میبُرد عطار کج
شمعِ روشن زنده میماند که من باور کنم
روی دوش مرد گاهی میشود سربار، کج
جای دارد صبح بگذارند نام شامِ تار
بعد ازین هم میشود خورشیدِ شامِ تار، کج
چون طلب کردم صفا از مردمِ اهل وفا
در طبق با عشق اهدا میکند سردار کج
دل به دستت دادم وُ سررا به دست دیگری
زیر سر بگذار دل را زیر پا بگذار کج
العطش : هنگامه ای شد از سر دنیا گذشت
یک نفس آخر کشیدی جام را انگار کج
زندگی یعنی عبادت، زندگی : انسانیت
مرگ یعنی والسلام : ای راهرو بردار کج
کد خدا ! از ماه بالاتر نبر خورشید را
ناخدا : پایین بیاور، نیزه را نیزار کج
***
اَجل سنگ است و آدم مثل شیشه
در این بستان نروید گُــل همیشه
در این تاریکی مرموزِ امروز
نگاهم جز به رویت وا نمیشه
اگر چه روز ها پر از غروب اند
در اینجا گاو ها مشغولِ خیشه
در اینجا عاشقی چون چشمه جاری
طریق عاشقی چون گرگ وُ میشه
دلم مأوای اَمن وُ کشور دوست
به یاد تو همیشه پنج و شیشه
عجیب دشتی ست دشتستان ایران
چرا گلگونه هایش وا نمیشه
**
زین پس زِ فروغ شمع وُ مهتاب مگو...
خورشید به صد هزار وِیکشب دادیم.
***
حاکمان آزادی وُ دین پروری اینک خطاست
مذهب حاکم بربی مذهبی از دین جداست
شاه مست وُ شیخ مست وُ شحنه مست وُ میر مست
هر دم از دستان مستان فتنه وُ غوغا به پاست
مملکت کشتی، حوادث بحر وُ استبداد داد
کار پاس کشتی و کشتینشینان با ناخداست
گشته خاموشی کلید راهِ جمعی بیگناه
کُشتن وُ مردن رواست؟کار ایران با خداست
باش تا خود سوی ری تازد ز آذربایجان
حنجر ستار خان خنجرش کشورگشاست
باش تا بیرون ز رشت آید آن سپهدار بزرگ
ای سپهسالار گیلان همتت راز بقاست
باش تا از اصفهان صمصام حق گردد پدید
تا ببینیم آن که سر ز احکام حق پیچد کجاست
خاک ایران، بوم و برزن از تمدن عاری است
هرچه هست از قامت ناساز بیاندام حکامِ خداست
شام است وُ هیچ قطرهء مُل در پیاله نیست
آلاهـــه ای نبوده وُ پــــروای لاله نیست
بی ذوق می شوم اِنگار هفتاد سالهام
آندم که در پیاله، شراب سه ساله نیست
اوراق باده، کی به مِی کهنه میرسد؟
ذوقی که در پیاله بُـوَد، در رساله نیست
جامی تهی ز نکهت گل میکند دماغ
وقتی که در بر آن بت ذو الجلاله نیست
شعرم روا نشد ز می لعل او مبین
تأثیر در قلمرو آن این حواله نیست
می در کف است، طرّهی معشوق شد کنار
آری پیاله هست، اگر هم پیاله نیست
هر جام، جامِ لیلی وُ مجنون نمی شود
شام است وشعر جز به(طریقت) حواله نیست.
...هر ثانیه که میگذره از زمان، با صدای تیک تاک عقربه ی ثانیه شمار، یکقدم به مرگ نزدیکتر میشیم! نمیگم تا ابعاد منفی زندگی و هستی رو پررنگ کرده باشم! که البته مرگ بخش غیرقابل انکار زندگیه! بازگویی این قضیه به این خاطره که آگاه باشیم و بدونیم یکی از همین روزهای به ظاهر معمولی، دیر یا زود با هر اتفاقی یا جریان قابل پیش بینی یا حتی غیرقابل پیش بینی چشم به روی دنیا میبندیم! و تنی که سالها باهاش تو خوشی و ناخوشی دنیا سهیم شدیم، برای همیشه دفن میشه!
پیش از این اتفاق باید به خود اومد و کاری کرد! هرکسی رسالتی داره در این جهان! باید رسالتت رو پیدا کنی و براش زمان بزاری.. چی از جهان میخوای که بایستی دنبالش باشی؟ پیش از اتمام این بی بازگشت، دست به کار شو.. !
بچه قمری(یاکریم) رو زمین مرده بود
زنبور قرمزای بزرگ روش نشسته بودن خوشحال
و در حال خوردن
اون چیزی که برای یکی عزاست
برای دیگری میتونه عروسی باشه در هرصورت
بازی دنیا رو اینطوری ببینی زیاد جدیش نمیگیری
چون روزی اُون زنـــبـــورای قرمز عزادار میشن
و قمری(یاکریم) عروسی می گیرند...
این نیز بگذرد ...طریقت)
***
خمار می جگرم سوخت، ساغرم رهبر
تهی نکرده، یکی جام دیگرم رهبر
به یک پیاله نسازم، ز بس حریصم من
قدح پیاپی و ساغر، مکررم رهبر
چو مار تشنه دهان باز کردهام ز خمار
ز حلق فاخته، خون کبوترم رهبر
خمار میکُشدم ذوق خامشی دارم
به چشم یار که پیمانه پُر ترم رهبر
***
زهد خشک رخم گشته خاکسان، بی آب
به چهره آبی از آن آتشّ ترم بدهید
ستور لاغر رم کرده از چراگاهم
به سبزهی خطِ گلعارضان سرم بدهید
چنین که گشته تنم لاغر از ریاضت زهد
نه حکمت است که پیمانه لاغرم بدهید
چو (طالب) از ره حکمت فتادهام به کنار
یکی به جانب میخانه رهبرم بدهید .
***
زهری نهان شدست زمان را علاج نیست
این درد بی گمان خسان را علاج نیست
دیوانگی جهالت این زهرِ درد شـــد
باید که جان فشاند جهان را علاج نیست
***
سخت است نهادنی که پیوسته شده
از منصبِ این جهان اگر خسته شده
سهل است آهسته به ممتنع می ماند
از ساقه وُ برگ وُ ریشه وابسته شده *
***
محمدعلی شاه برای کسب مجدد قدرت بر علیه مشروطه چیان مبارزه می کرد و عمده تلاش او از مشهد بود_ او یکبار پس از حمله به مشهد و گرگان و مازندران،شاهرود و دامغان و سمنان را تسخیر کرد ،ولی از عده کمی در ورامین شکست خورد و به عشق آباد پناه برد تا مجددا اقدام کند_ در این ایام در مشهد، صنعت فرش را که یک شرکت آلمانی به نام ای.گ.فارین به تحرک درآورده بود و مواد رنگرزی را از آلمان آورده و بطور رایگان بین رنگرزان مشهد توزیع کرده بود تا بجای رنگهای متداول طبیعی که از هند می آمد، استفاده کنند. رنگرزان مشهد بعد از یکماه رنگهای قبلی طبیعی را بر رنگهای شرکت آلمانی ترجیح دادند و البته این کار بی تاثیر از اقدامات کنسول انگلیس در مشهد نبود.
برای اینکه رنگهای هندی ارزانتر تمام شود،کنسول انگلیس تلاش کرد که گمرک مشهد از وزن خالص لاجورد هندی ،حق گمرکی بگیرد. در آن موقع محموله های رنگ هندی در جعبه های چوبی سنگین به مشهد آورده می شد و کنسول انگلیس در مشهد از طریق سفارت انگلیس در تهران می خواهد که دستورالعملی به گمرک مشهد بدهند که از رنگ خالص ،حق گمرک بگیرند و وزن جعبه منظور نشود. این کار صورت گرفت،اما سه ماه طول کشید که چنین رویه ساده ای اصلاح شود. و اینطور شد که انگلیسی ها رقیب اروپایی خود را از صنعت فرش ایران دور کردند.
۩۩۩ ☫ زمین:عزَوجل +بهشت: جنگ وجدل +(طریقت)شیخ اجل ☫ ۩۩۩
وقتی زمین عَـزَ وَجَل می شود مرا
لبهای حوریان چو عسل می شودمرا
خیلی شکیل بزم غزل افتتاح شد
زین انجمن دوباره مَچل می شود مرا
اِمشب برآمده است همان ماهِ لَم یزل
فتانه ای که حُسن اَجل می شود مرا
لیلی وَشی ماه رُخی گُلپری خجل
سیمین بری ،چگونه بغل می شود مرا
« یکدست جام باده وُ یکدست زلف یار»
مفعول وُ فاعلات وُ فعل می شود مرا
زین انجمن که باده حلالست ساقیا
ساغر بریز ،عینِ گُسل می شود مرا
بسمل شدم (طریقت) ما مبتذل مخوان
رفتن:بهشت جنگ وُ جَدَل می شود مرا
۩۩۩ ☫ اَشعار/با(طریقت) سپس ☫ ۩۩۩
تاولِ روح من از زخم سَنان بیشتر است
در اَزل مَــرهَـم اندوه جهان نیشتر است
واعظ از خدعه و سالوس صلا در می داد
وَرنه در وضع خودش مصلحت اندیش تر است
زاهد، آن نیست که همواره ریاضت بکشد
هر که غمخوار یتیمان شده درویش تر است
واعظان مسجد وُ محراب غنیمت دانند
عالِم از اینکه دل اهل سَرا ریش تر است
با (طریقت) سپس از عیش و طرب دم مزنید
شاعر غم زده با سوز مِحَن خویش تر است
حمید↘
محمد مهدی طریقت
۩خــُلدستان طریقت(مثنوی:مرز وُبوم+مرداد )۩محمد مهدی طریقت
***
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، سیاسی ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید
برچسب های خلدستان : حزب توده ۱۳۳۰ , چقدر در سرسپردگی , مواضع , مسکو پافشاری داشتند
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
بشر از کلامی مرنج وُ مرنجان ،اِحیا شده
به کین تیرِ رفته بر انسان، اِحشا شده ..!
غم دل چو گفتم زِ پنهان ،
افشا مکنسحر صبح گردیده جانان ،حاشا شده
چرا، راز اِفشا نمودی تو (ای وای به من).
غمِ دل به دل این وُ آن.
جا شدهموضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، متن ادبی ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، دوبیتی ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : اِحشا شده , سحر صبح گردیده جانان , حاشا شده

۩۩۩☫ حافظ(طریقت) روز وشب سعدی مغشوشم کند ۩۩۩

آهسته شب ها بی کسی پیوسته آغوشم کند
آوارگــی، دیوانگـــی همسـایـه بر دوشــم، کند
از ماجرای دوستی : صدها هزاران داستان
در هر هزار وُ یک شبی القصه در گوشم کند
آید زِ آن آغوشِ دور آن عطر پیراهن فروش
آن عطر پیراهن سروش هردَم سیه پوشم کند
هردم سیه پوشم ولی! از عشق مدهوشم، ولی
از دست نسرین ماه وَش چون سرکه در جوشم کند
خواهی جوابم را بده، خواهی جوابم را مده
من یک تماس خسته ام ترسم فراموشم کند!
از این که لیلی وَش توئی از غصه فرهادم هنوز
حافظ (طریقت) روز وُشب سعدیِ مغشوشم کند
***
ندارم شکوهای از کامل ، امّــا آتشی کامل
که من از پرتو آتش ، بسی پُر تابشی کامل
مبادا ای طبیب، اندر علاج من بیندیشی
که من حال خوشی، دارم تو اما ناخوشی کامل
فقط عشق است آسایش رباید، از جهان لیکن
مرا آسایشی هرگز،تو در آسایشی کامل
نکردم پُر ز آلایش، بخواب از، این سخن اما
بسی آرایشی اما ، تو بی آلایشی کامل
نیام چون عصر ماضی، عارف از موهوم
به خور از آنچه می خواهی ، خوراک دانشی کامل
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید ، مطالب دردست چاپ ، خبر ـ اطلاعیه
برچسب های خلدستان : حافظ , طریقت , سعدی , برآستان جانان
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
دلم شکسته از جهان نه از جفای روزگار
زدست بی وفائی وُ زدست خلقِ کردگار
به شوق یک نگاه من جوانی ام تباه شد
نمانده از من غریب بجز دو چشم اشکبار
کسی که قبله گاه را هزار باره گُم کند
توان یافتن مجو به گِرد موسمِ قرار
اگر بهار سر رسد به باغ سوخته مجو
شکوفه ای نمی زند برین درخت وُ شاخسار
نه زخم تیغ دشمنان نه طعنه های بی کران
مرا شکست آن سکوت پس از وداع ناگوار
مرا امید وصل چون زدل چگونه برکنم
شکوفه ای نمی زند(طریقت ) است وُ انتظار
***
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ
برچسب های خلدستان : شکوفه ای نمی زند , طریقت , است وُ انتظار
شبلی، عارف بزرگ بیمار گشت به خلیفه وقت خبر رسید،طبیبی ترسا که سخت حاذق بود، به وی فرستاد تا درمان کند.طبیب شیخ را گفت: اگر تو را از پوست و گوشت خودم دارو باید، دریغ نکنم!
شبلی گفت: داروی من کمتر از این است!
گفت: داروی تو چیست؟
شبلی گفت: زنّارت قطع کن من عافیت یابم!
پزشک ترسا گفت:شرط جوانمردی نباشد که دعوی کردم و به سر نبرم. اگر شفای تو در قطع زنّار ما است،آسان کاری است!
ترسا مرد با حقیقت زنار را برید و شبلی از بیماری برخاست!
خبر به خلیفه رسید. او را از این خبر خوش آمد، گفت:
پنداشتم که طبیبی بر بیمار می فرستم، خود ندانستم که بیماری بر طبیب میفرستم!
) تفسیر ادبی و عرفانی کشف الاسرار خواجه عبدالله انصاری )
_____________________________________
بوی عطرَت گوئیا پیچیده در اشعارِ نیز
مثل سِیلی می رود ، بر پیکرِ آوارِ نیز
گفته بودم دلبری عاشق نخواهم شد چنین
در کمینت می نشستم روز وشب ، اقرار نیز
در جوارِ کعبه روز و شب گردش نمود
مرکزِ عشقی برای ِ گردشِ پرگارِ نیز
خواب دیدم غایبی ، از مرکزِ تعبیر آن
حاضران را شعله وَر شد ، عاشقِ تبدار نیز
حال نوزادی که از مادر جدا افتاده است
جانِ ما افتاده ، در دنیایِ ناهموارِ نیز
هی زدم فالی به عُمقِ نورچشمانت ولی
می جهد برقِ تمنا ، لحظه یِ دیدارِ نیز
من شفا می خواهم ازلیلی دَوای درد باش
مرهمِ مجنون نئی ، باشد طنابِ دارِ نیز
بعدِ تو شاعر نخواهم شد ، روانت پاکِ پاک
قهرمانِ قصه های عشقِ بی تکرارِ نیز !
از (طریقت) می توان فهمید افکار ، بلند
مطلعِ شعر طریقت مطلعِ ، افکارِ نیز
خــُلدستان طریقت(حکایت :شعر )۩محمد مهدی طریقت
↘<<خطبه دوم 

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت ملی ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ
برچسب های خلدستان : حکایات , روایات , طنز , خلدستان طریقت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
جز انجمن ز حال دلم با خبر نبود
گا هی به غیر اشک، گواهی دگر نبود
خون می نمود دلی را که جز غمی
مرهم برای خوردن خونِ جگر نبود
میخواست دل که بر سر عهدش وفا کند
اما وصال جز غمِ آن در به در نبود
منزل مجاز بود و مقامات ناپدید
دلخسته بود و حوصلهی این خبر نبود
واماندگانِ وادی بیحاصلِ هوس
شبگرد وُ راه گمشده وُ راهبر نبود
هرچند ناله کرد و فغان کرد و داد کرد
در گوش شب نشین بیابان اثر نبود
جنگ وُ جدال عقل وُ هیاهوی مملکت
در جان چنان فتاد که راه گذر نبود
طوفان آرزو، زده بر صحنِ زندگی
طرحی بپا نموده که سود وُ ضرّر نبود
شاعر ز دست دل برود رَسمِ عاقلی
مجنون زِ راه وُ رسم (طریقت) خبر نبود.

ماه خونین اندکی با چهره ات خلوت خوش است
در جوارت جا گــرفتن با لبت صحبت خوش است
محو رویت، روبرویت، دوست دارم، روءیت ماه تمام !
صحبتِ این ماه کامل گفتنِ : غیبت خوش است
چون تو یک دل، یار همدل، کی؟ کجا پیدا شود؟
دوست دارم با دلِ یک رنگ تو بیعت خوش است !!
قلب من هر لحظه با شوق تو نبضش می¬تپد
در مُحاق افتاده ای با زندگی وصلت خوش است
شعرِ اندوه مرا : در سوگ شادی وصف کن
ترک ماه نازنین ! هرگز مگو ترکت خوش است
بزم عشاقِ ادب را چیدهام باور کنید ،این ماه را
با تمام عاشقی در انجمن دعــوت خوش است
انجـمـــن مملوِ از اهلِ (طریقت) روز وُ شب
گرچه بی دعوت ولیکن ترک این عادت خوش است .


خــُلدستان طریقت(مرداد : ماه خونین +اهل طریقت)۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم 

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت ملی ، سیاسی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده
برچسب های خلدستان : مرداد , شعر , انجمنِ بی خبران
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
باز ناقـوس اَناالحــق بـرملا اِحیا کنید
کوس وحدت بر سر دارالفنا اِحیا کنید
بر نهاد روز محشر آستین باید فشاند
بر سرشت اُسطوقدوسّی جفا اِحیاکنید
روزگار آیینه است آری، ولی هستی نما
سنگ بر آیینه ی هستی نما اِحیاکنید
جلوهی هو در میان جمع ننماید جمال
حلقةُالبابِ سرای انزوا اِحیاکنید
یک کف از خاک فنا سر چشمهی آب بقا
مدّعی با فالی از دیوان ما اِحیا کنید
ای بقاجو گر بقای جاودانت آرزوست
از سفالین جام ما آب بقا اِحیاکنید
تا به کی باید نهان در پردهی پندار بود
دامن این پرده را لختی فرا اِحیا کنید
چون الست را گفتمی باشد هم اکنون بر بلاش
هم چو خاصان کوس تسلیم و رضا اِحیا کنید
با مددفرمایی «هو» آن چه پاسخ گوی لاست
گردن لاشان به شمشیر بلا اِحیا کنید
شعرجاوید (طریقت) صبغة الله است و بس
غوطه در خُمِّ اَناالهو، هو اَنا اِحیا کنید
***
در شقایق ها وُ در من، رنگ داغ دل، فلک
باد را کاخ است وُ این ویرانه ها، منزل، فلک
بی خیال تو دلم پر می کشد تا نیستی
نیستی وُ حاصل این عمر بی حاصل فلک
در نگاهم آمدن یک موج در چشم تو باد
بازگشتن از برت بیحق آب وُ گل فلک
هرکجا پا میگذارم در مسیر چرخ شد
قتلگاهی شد دوتا یک چرخ ،دو ، قاتل فلک
موج موهایت تلاطم می کند از ،زندگی_
سرسپردن در غم دریا وُ در ساحل فلک
آب از سرچشمه گل آلودهِ،پایین دست چرخ
با دل نا پاک بالا دست شد، مشکل فلک
دوستت دارم نمی دانم نمی دانی سبب
دل دلِ دیوانه وُ بدتر از آن، عاقل فلک
دوستانم دشمنانی در پی رسوایی اند
زخم را هرکس به نوعی می زند قاتل فلک
از نظر رفتی ولی از دل نخواهی رفت، هو
های وُ هوی ماندنت در دیده وُ در دل فلک
دهلوی های زیادی رودکی شاعر شدند
چهارده قرن است (طریقت) بیدلی بیدل فلک
نسخه های انجمن از پازلِ آرامِ جان
جانِ من آرام جان مقصود آب وُ گِل فلک
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، غزلیات ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ
برچسب های خلدستان : شعرجاوید , طریقت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
برآستان جانان : بدون شرح =>از انتقال پول نفت تا حجاب
♻️🔰✔️🚦🏳️🔔🟩🟢✅ مجیدرضا حریری، رئیس اتاق بازرگانی ایران و چین میگوید:
حدّاقل ۱۵ نفر از تراستیها (افراد مورد اطمینان نظام برای انتقال پول نفت) فرار کردهاند و میلیاردها دلار ثروت ملّی را بردهاند!
گفتم: معرّفها و ضامنهای آنان چه کسانی هستند و چرا با آنها برخورد نمیشود؟
گفت: متاسّفانه کسی جرات نمیکند دربارۀ برخی از چهرههای شاخص و متنفّذ افشاگری کند و تخلُّفات آنان را به اطّلاع عموم برساتد. وگرنه اگر این 15 نفر فاسد اکنون گریختهاند و از دسترس دستگاه قضایی خارج شدهاند،حتماَ معرّفها و ضامنهایی معتبر دارند که میلیارددلار ثروت بیتالمال را به آنان سپردهاند!
گفت: فعلاً افشای جرم و معرّفی مجرم خود جُرم است و قابل پیگیری است!
گویند در قرن دوم هجری، در مدینه شاعر و مدیحهسرایی دائمالخمر به نام ابنهرمه بود، که روزی به بغداد نزد منصور دوانیقی (خلیفۀ عباسی) آمد و شعری در مدح او خواند، منصور خوشش آمد و او را تکریم کرد و گفت: از من چیزی بخواه. گفت:
به کارگزارت در مدینه بنویس که هرگاه مرا مست بگرفتند حد بر من جاری نسازند.
منصور گفت: ابطال حدود را راهی نیست. چیزی دیگر بخواه.
اما ابنهرمه اصرار کرد. سرانجام منصور به کاتب خود گفت:
به کارگزار مدینه بنویس هرگاه ابنهرمه را نزد تو مست آورند، وی را هشتاد تازیانه زن و آورندهاش را صد تازیانه.
از آن پس ابنهرمه مست در کوچههای مدینه راه میرفت و کسی متعرّضش نمیشد.
_______________________________-
عذاب حجاب!
سَری سَقطی( از عارفان نامی) گفت:
بارخدایا،هر چه عذابم کنی فرمان توراست، امّا به حجاب عذابم مکن! که طاقت حجاب تو ندارم!
( تفسیر ادبی و عرفانی کشف الاسرار خواجه عبدالله انصاری )
موضوعات مرتبط خلدستان: نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت مذهبی ، سیاسی ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، متفرقه(طــنــز) ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، خبر ـ اطلاعیه
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , بدون شرح

۩۩۩☫ برآستان جانان (حافظ)در (طریقت) ما کافریست رنجیدن ☫۩۩۩
منم که شهرهء شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالودهام به بد دیدن
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن
به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات
بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن
مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست
به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن
به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب
که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن
به رحمت سر زلف تو واثقم ور نه
کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن
عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس
که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن
ز خط یار بیاموز مهر با رخ خوب
که گرد عارض خوبان خوش است گردیدن
مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ
که دست زهدفروشان خطاست بوسیدن
_____________
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلی صفاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند
بعد از این روی من و آیینه وصف جمال
که در آنجا خبر از جلوه ذاتم دادند
من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب
مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند
هاتف آن روز به من مژده این دولت داد
که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
این همه شهد و شکر کز سخنم میریزد
اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند
همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود
که ز بند غم ایام نجاتم دادند
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت ملی ، سیاسی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید ، بدون شرح
برچسب های خلدستان : چهارده قرن است , طریقت , بیدلی بیدل فلک
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
انجمن در آینه از بی تو بودن داد کرد
اشک شد بر دیده وُ بر روی دامن داد کرد
شب نگاهش را به اشک اختران آراسته
پشت ابری ماه هم با آه وُ شیون داد کرد
ماه وقتی دید بر گیسوی شب زنجیر را
بر سر ابر سیه افتاد وُ روشن داد کرد
چای داغ نیمه شب ها مونس تنهایی ام
قند در فنجان شکست و با لب من داد کرد
از فراز قله ها جغدی به تنهایی نشست
در فنای جفت خود با،ناله کردن داد کرد
شبنمی با بوی عطری روی گل ها می نشست
خاک گلدان خیس شد با هر شکفتن داد کرد
دشت پر گل بود شب بو تا نبودت را شنید
عاقبت دیدم به یاد گل نچیدن داد کرد
خاطرات شعر با اهلِ (طریقت) یک صدا
نامِ نیکت را شنید وُ، از شنُفتن داد کرد
***
سبکِ، آرایش چشمان تو دیدن کردم
نوش بی نیش لبان تو مکیدن کردم
بین انواع نواها شده ، موسیقی شاد
خنده ی توست که یک عمر شنیدن کردم
سبک چشمان تو را فرشچیان پردازد
نازِ تن ناز چه اندازه کشیدن کردم
گلِ شهناز ، که هنگامِ شکفتن زیباست
جز گل بوسه که از روی تو چیدن کردم
گر نسیمی بوزد فصل بهاران وُ خزان
روسری وا کنی وُ شوقِ وزیدن کردم
چهره ات نرم ،دو چشمان تو آهوست نگار
تپه ماهور تنت باز چریدن کردم
عاشقان مهر به آفاق نمی تاباند
پس چرا من هوسِ اینهمه دشمن کردم
می شوی قصه و در ذهن (طریقت) باقی
وصف چشمان تو هنگام لمیدن کردم
۩خــُلدستان طریقت(غزل : نام نیک فرزانه )۩
______________________________________
صد بار به حصر وُ بند وُ زندان شدن
در روی زمین صد فلک اَلآن شدن
تا قلّۀ قاف خیط وُ داغان شدن
زان به که دمی همدم نادان شدن
****
دستور بده : تا ز کلامت سخنی تازه بخوانم
ماءمور بده : ،تا به تمنای تو آوازه بخوانم
پائیز شده : تا که بهار آید و هنگامه ی باران
تعبیرغزل های پر احساس پُر از سازه بخوانم
دل دیوانه به پا خیز که مهمان آمد
عاقلی کن تو شبی مهلت درمان آمد
چند وُ چون: از کرم دوست نگهدار مگر
کاندرین:" چون وُ چرا " ثروت چندان آمد
گوشه ی چشمی اگر یار کنون اندازد
شاعرِ شهد (طریقت) زِ بدخشان آمد
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، سیاسی ، غزلیات ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده
برچسب های خلدستان : شاعرِ شهد , طریقت , زِ بدخشان آمد , خلدستان
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
(بیداد ظالمان)
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب
بر دولت آشیان شما نیز بگذرد
باغ خزان نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرّش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سُم خران شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمعها بکُشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
زین کاروانسرای، بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد
ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن
تأثیر اختران شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
بیش از دو روز بود از آن دگر کسان
بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد
بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدتی
این گل ز گلسِتان شما نیز بگذرد
آبیست ایستاده درین خانه مال و جاه
این آب ناروان شما نیز بگذرد
پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
***
تیر بلا به جان شما باد خوشگوار
نوبت به امتحان شما باد خوشگوار
یک آشیان از آتشتان در امان نماند
آتش به آشیان شما باد خوشگوار
آن داغها که روی دل ما گذاشتید
دودش به دودمان شما باد خوشگوار
ای اختلاسگر که به کاهدون ما زدید
دژمن به کاروان شما باد خوشگوار
ما را به هفتخوانِ فلاکت کشاندهاید
نوبت به هفتخوان شما باد خوشگوار
قوم چهار پا ! زِ ابابیلِ بیشمار
آیـد به آسمان شما باد خوشگوار
سجیل وار همه جا را شکافته
ماتحتِ استخوان شما باد خوشگوار
چیزی شبیهِ آنچه در آن جامِ زهر بود
کمکم به استکان شما باد خوشگوار
ما سبز میشویم در این خاکدانِ دون
آفت به بوستان شما باد خوشگوار
ای وارثانِ قلعهی ضحاکِ ماردوش
پایان داستان شما باد خوشگوار
غار به غار شهر شد در طلبت شتافتم
لانه به لانه در به در جُستمت و نیافتم
آه که غار و قار آن رفت به باد عاشقی
جامه (لباسِ حق شد وُ) در همه عمر بافتم
بر دل غار تنگ شد(موسمی) از جدائیت
بی همگان به سر شد وُ سینهٔ خود شکافتم
از تف آتش غمت صد ره اگر چه تافتی
آینهسان به هیچ سو (غارنشین) نتافتم
غارنشین اگر مرا غار نشین شود روا
غارنشین اگرچه عمر در ره او شتافتم
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت مذهبی ، سیاسی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید
برچسب های خلدستان : طنز , غارنشیان , طریقت , پسا مدرن
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
۩۩۩ ☫ خاموشی و آرامشت از شهر (طریقت ) ☫ ۩۩۩
ای شهر غیر منتظر داستان شهر
معشوق ناگهانی دور از گمان شهر !
ای مطلع تولد من، چشم روشنت
زیبـاترین ستاره ی هفت آسمان شهر
آه ای همیشه گلستان درین خزان
گل کردهای میانِ همه بازوان شهر
در فطرت وُ ملال ،سکوتی به هم زدی
سیلاب حادثه در ناگهان شهر
ای در فصول مرثیه سرچشمه ی بهار
شوقت نهاده قول و غزل بر بیان شهر
حس کردنیاست قصِهی شعرم نه گفتنی
ای قاصر از حکایت حُسنت، زبان شهر
با من بمان و سایهی مهر از سرم مگیر
من زندهام به مهر تو ای مهربان شهر !
کی میرسد زمان اذان یگانگی
تا من موءذنی بشوم بر اَذآن شهر !
****
۩۩۩ ☫ خاموشی و آرامشت از شهر (طریقت ) ☫ ۩۩۩
ای خاک طرب خیزِ من ای بادهِ میِ نوش
ای خاطرۀ زخمی من ای شهر فراموش
هستند درختان تو در برف خروشان
سرچشمه شکوفا شده،پُر غلغل پُر جوش
چون سیل به ویرانی ات افکند پری روز
زخمی که خروشان شده از خاک وطن جوش
البته که ویرانی ات آغاز جنون است
ای شعلۀ پرپر شده، ای خفتۀ خاموش
دلبر به طرب کوش که فرمود مرا پیر
ای یاد فراموش، قدح نوش قدح نوش
خاموشی و آرامشت از شهر (طریقت)
ای قله کوسیل در آغوش در آغوش
***
چه کنم که دل نسازم هدف خدنگ لیلی
به چه عذر جان نبخشم به لب قشنگ لیلی
به کدام دل توانم که تن از غمش رهانم؟
به چه حیله واستانم دل خود ز چنگ لیلی
![]()
خــُلدستان طریقت(لیلی +طریقت )۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم 

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت ملی ، متن ادبی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده
برچسب های خلدستان : طریقت , ; کوه سیل , خوانسار , زاگرس
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
هر که مجنون است دستانت به خون آلوده است
شهرآشوب است صاحب کاروان آسوده است!
سعی کردم تا که قانع باشم از دزدیدنت
سعی خاموش است ، اما سعی هم بیهوده است
تو چه میدانی که این دیوانه از شوق لبت
این حوالی راه چگونه مو به مو پیموده است
تار وُ پودِ فرش مان را داشتم می بافتم...
دستمان همواره بین تار وُ پودت بوده است
عاشقی می گفت:"غیر از غم چه دارد عاشقی"
عشق اما بیش از این غمها به من افزوده است
نیست در قاموس رندان صحبت از عاقل شدن
لوطی از نالوطیان : این را به ما فرموده است
***
اشتیاقی که به دیدار تو دارد شاعر
دل من داند و من دانم وُ داند شاعر
خاک من گِل شود و گُل شکفد از خاکم
تا ابد مهر تو بیرون نکشاند شاعر
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ
برچسب های خلدستان : خلدستان , لوطی از نالوطیان , طریقت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
ذوب آهن "اصفهان"تحلیل های سیاسی (بین المللی)غربی ها و بویژه آمریکایی ها شاه را آدم حساب نمی کردند که بخواهند به او فناوری و صنایع سنگین و پیشرفته بدهند. حتی وقتی آلمانها خواستند در ایران ذوب آهن بسازند با کارشکنی آمریکایی ها به سرانجام نرسید! از طرفی در عراق با کودتای عبدالکریم قاسم و سرگونی پادشاهی حزب بعث عراق را به شوروی نزدیک کرده بود. شوروی از این موقعیت استفاده کرد و با چراغ سبزی که نشان داد حاضر شد ذوب آهن اصفهان را بسازد. چون قبل از آن محمدرضا برای بستن قرارداد نظامی با آمریکاییها وارد مذاکره شده بود تا موازنه قوا را در منطقه خلیج فارس به نفع آمریکا حفظ کند! روسها با توجه به این رویکرد دولت ایران، مجبور شدند هیئتی بلندپایه را به ایران بفرستند تا در زمینه های مختلف سیاسی، اقتصادی و فنی وارد مذاکره شود.
اما با فشار آمریکاییها این مذاکرات به نتیجهای نرسید! روابط ایران و اتحاد جماهیر شوروی رو به تیرگی گرایید و تا روی کار آمدن اسدالله علم این روند تداوم یافت. در دوران علم بعد از حدود دو ماه مذاکره به اختلافات میان دو کشور پایان داده شد. این مقطع زمانی همزمان شده بود با سرکوب شدید رژیم شاه در داخل کشور
محمدرضا در خرداد سال ۱۳۴۴ برای دومین بار به همراه هیاتی به مسکو مسافرت کرد.
در طول این سفر با لئونید برژنف صدر هیئت رئیسه حزب کمونیست، و رئیس جمهور الکسی کاسیگین و آندره گرومیکو وزیر امور خارجه دیدار کرد. موافقتنامه همکاری برای احداث کارخانه ذوب آهن اصفهان و تاسیس کارخانه ماشین سازی اراک بود در این زمان امضا شد.
مذاکرات در مورد ساخت ذوب آهن دو سال قبل در ۱۳۴۲ انجام شده بود. بدنبال موافقتنامه مقدماتی که بین هیات نمایندگی ایران و دولت شوروی درباره اصول کلی منعقد شد، وزیر اقتصاد وقت در راس هیاتی وارد مسکو شد و پس از حدود دو هفته مذاکره سرانجام موافقتنامه نهایی انجام شد. برخورد دوستانه شوروی با شاه به این جهت بود که اولا از وابستگی بیشتر ایران به بلوک غرب جلوگیری کند . ثانیا مانع تبدیل ایران به یک تهدید امنیتی برای اتحاد جماهیر شوروی شود. در آن زمان تصور بر این بود که صنایع ذوبآهن کلید پیشرفت صنعتی بسیاری از کشورها است و بدون ایجاد صنایع سنگین پیشرفت مستقل صنایع غیر ممکن است. همان موقع هم انتقادات زیادی به ناکارآمدی و غیر اقتصادی بودن کارخانه ذوبآهن اصفهان مطرح شده بود که هنوز هم این طرح غیر اقتصادی جانمایی آن در منطقه کویری اصفهان صددرصد اشتباه بوده ،با توجه به اینکه وقتی ۸ سال بعد! در سال ۱۳۵۲ با دو سال تاخیر این کارخانه شروع به کار کرد. که دنیا داشت به سمتی می رفت که دیگر ایجاد صنایع سنگین برای خیلی از کشورها مقرون به صرفه نبود تا جایی که آمریکا خود به وارد کننده فولاد تبدیل شده است! در حقیقت امروزه به دلیل پیشرفتهای تکنولوژیک و سرمایه گذاریهای کلان در حوزه محصولات نرم افزاری و صنایع "هایتک"، کشورهای پیشرفته صنعتی از خیر ساخت صنایع سنگین گذشته اند و به وارد کننده این محصولات تبدیل شده اند!
مردک۳۲ سال بعد از حکومتش تازه یادش افتاده بود که باید ذوب آهن و پتروشیمی در ایران بسازد! ذوب آهن اصفهان که یک شرکت ورشکسته است که صرفه اقتصادی ندارد. پتروشیمی ایران ژاپن هم که در زمان شاه هیچوقت به سرانجام نرسید!
چون چهار سال بعد سقوط کرد!
در جنگ به هر جا که نشستیم وطن شد
وز نفت به هر سو که کشیدیم چمن شد
پالایش آن جنگ که با نفت رقم خورد
چندان ز غمت خاک به سر ریخت که تن شد
پیراهنی از تار وفا دوخته بودم
در جنگ وُ جفا تاب نیاورد کفن شد
هر سنگ که بر شیشه خورد نقش جهان را
آهن صنمی بهر پرستیدن من شد
عشّاق سپاهی به نوایی ز تو خشنود
جنگ شد ستمی بر سر کوبیدن، من شد
از حسرت لعل تو ز خونِ گفت :(طریقت)
سوریه و لبنان ، فلسطین یمن شد.
موضوعات مرتبط خلدستان: نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت مذهبی ، سیاسی ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، خبر ـ اطلاعیه ، بدون شرح
برچسب های خلدستان : ذوب آهن , اصفهان , تحلیل های سیاسی , بین المللی
حکایتِ مورچه شنیدی زِ جنگ
شکایتی داشت زِ توپ وُ تفنگ
توپ وُ تفنگ اسلحه ی گرم بود
انگاری رویایِ ، جهان نرم بود
مورچه، هم بچهی نجار بود
کارِ پدر کوششِ، بسیار بود
حاکِم جنگل همه پوسیده بود
وضعِ اسفبار پسندیده بود
قصه ی دوران چه شیرین شده
وضع مَمالک همه دیرین شده
مورچه در اول خرداد شد
مورچه ی نجار به مرداد شد
تونل مرداد چه، راهِ دراز
اولِ خرداد ، پُر از رَمز وُ راز
اولِ خرداد یکی چوبِ پیر
آخرِ مرداد شده دلپذیر
مورچهء مرداد یکی لونه داشت
اولِ خرداد هوسِ خونه داشت
گاهی چو تیری که رود بر هدف ،
گاهی ، در اُفتاده زمین همچو کف
آخر مرداد شکم باد بود
اولِ خرداد بسی شاد بود
آخر مرداد ، بسی شد بزرگ
لانه همی ساخت چو چنگالِ گرگ
حفره تنیدند تویِ چوبِ پیر
مورچگان تک تکشان ، دلپذیر
لشکر ارواح چه با حوصله،
زمزمه می کرد که شد آبله ،
در دلِ چوبند که:، امن وُ امان
قابله شد حامله ای جاودان
وصف العیش نصف العیش
برچسب های خلدستان : توپ وُ تفنگ , شرح حال
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
گذشت عمر و نکردیم هیچکاری هیچ
نه یک دریغ که هر دم هزار باری هیچ
هنوز دامن کامی به کف نیامده است
نــشد ز دست، گریبان اختیاری هیچ
بهار عمر به غایت شکفته در مشرق
گل مراد بلندم در این بهاری هیچ
به دست بوس مرا جام خوشگوار حیات
به پات ریختم آن جام خوشگواری هیچ
متاع عمر گرانمایه صرف لیلی شد
فتاد از کفم آن جام خوشگواری هیچ
به بوی آن که گلی در چمن به دست آید
شکست در قدم دل، هزار باری هیچ
بدان امید که روزی نظر کند کامل
برفت عمر گرامی در انتظاری هیچ
وصال دوست میسر شود به کوشش و رنج
دریغ آن طلب و سعی بیشماری هیچ
طبیب عشق که درمان دردها کامل
مرا گذاشت چنین زار و دلفگاری هیچ
هرآن نفس نه به کامل به عشق او زدهام
کنون به هر نفسی میزنم هزاری هیچ
(طریقت) از رُخ کامل به جان بماند یار
نماند از نظر خلق شرمساری هیچ .
ندارم شکوهای از کامل ، امّــا آتشی کامل
که من از پرتو آتش ، بسی پُر تابشی کامل
مبادا ای طبیب، اندر علاج من بیندیشی
که من حال خوشی، دارم تو اما ناخوشی کامل
فقط عشق است آسایش رباید، از جهان لیکن
مرا آسایشی هرگز،تو در آسایشی کامل
نکردم پُر ز آلایش، بخواب از، این سخن اما
بسی آرایشی اما ، تو بی آلایشی کامل
نیام چون عصر ماضی، عارف از موهوم
به خور از آنچه می خواهی ، خوراک دانشی کامل .
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، ترانه ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده
برچسب های خلدستان : طریقت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
دشمن چو از همه حیلتی فرومانَد،
سلسلهی دوستی بجنبانَد.
پس آنگه به دوستی کارهایی کند
که هیچ دشمن نتواند.
وقتیکه تو رفتی خورشید نمرده
دریا وُ بیابان خدا دست نخورده
وقتیکه تو رفتی قلبی نشکسته
اشکم نشده سیل و مرا سیل نبرده
وقتیکه تو رفتی انگارنه انگارکه از تو اثری بود
انگار نه انگار که بیدادگری بود
انگار نه انگار که عشقی به سری بود
انگار نه انگار که در دل شرری بود
--- ---
وقتیکه تو رفتی انگار که عشقی به دل نطفه نبسته
انگار که مستیم و صبوحی نشکسته
انگار که عمری بر باد نرفته است
انگار که در دل امیدی ننشسته
وقتیکه تو رفتی چشم منه خسته بی خواب نمانده
وقتیکه تو رفتی در سینه دل من بی تاب نمانده
--- ---
برو برو که دگر آشنا نمی خواهم
به درد خو گرفتم و دوا نمی خواهم
تو قبله گاه منی من ز قبله بی زارم
تو گر خدایه منی من خدا نمی خواهم
--- ---
ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم
امید ز هر کس که بریدیم بریدیم
دل نیست کبوتر که چو بر خاست نشیند
از گوشه ی بامی که پریدیم پریدیم
دو سه شبه که چشمام به دره ،
خدا کنه که خوابم نبره ، تو این قفس که زندون منه ، دلم گرفته و منتظره ، خدا کنه که خوابم نبره ، دو سه شبه که چشمام به دره ، خدا کنه که خوابم نبره ، تو این قفس که زندون منه ، دلم گرفته و منتظره ، خدا کنه که خوابم نبره ، می خوام که دل به دریا بزنم ، یه سینه حرفو یک جا بزنم ، چرا کسی نمیگه به من ، عشق و امیدم به کجا رفته ؟ شبا وقتی که تنها بمونم ، با غصه ها تو دنیا بمونم ، به کی آخه می تونه بگه ، که پشیمونه چرا رفته ؟ دو سه شبه که چشمام به دره ، خدا کنه که خوابم نبره ، تو این قفس که زندون منه ، دلم گرفته و منتظره ، خدا کنه که خوابم نبره ، فردا دوباره پاییز میشه باز ، دلش ز غصه لبریز میشه باز ، ای آسمون بهش بگو پشیمون میشی ، به سوز عاشقی قسم که دل خون میشی ، فردا دوباره پاییز میشه باز ، دلش ز غصه لبریز میشه باز ،
ای آسمون بهش بگو پشیمون میشی ،
به سوز عاشقی قسم که دل خون میشی ،
دو سه شبه که چشمام به دره ،
خدا کنه که خوابم نبره ،
تو این قفس که زندون منه ،
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت ملی ، ترانه ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید
برچسب های خلدستان : سلسه ی دوستی , کامل , در نگاهی , شامل
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
ܓ✿ܓ✿ܓܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ.
به تنهایی خود، خو کرده ام شعر
خیالت را چو گل بو کرده ام شعر
نباشی اَنجمن خاموشِ خاموش
چَمن را آب و جارو کرده ام شعر
چو قُمری بر درختی مینشیند
برایش جمله، کوکو کرده ام شعر
اگر حاکم کند حکم الـهــی ،
تک و شاه چشم وُ،ابرو کرده ام شعر
به هر سویی که باشی یار زیبا
غزل راهم بدان سو کرده ام شعر
قصاید مینگارم بهر مینا
به عشق روی بانو میکنم من
مرا چون جستجو در ذهن من آید
نثار زلف وُ گیسو کرده ام شعر
بزن بر چشمِ بد شهلای ققنوس
تو باشی صیدل آهو کرده ام شعر
تو را چون آب میبینم ملایم
زِ دریا بر لب جو کرده ام شعر
به دور حلقهٔ چشم، (طریقت)
بزن چشمک به ابرو کرده ام شعر
تو را مانند "دیوان "، مشاهیر
خودم را نسخه دارو کرده ام شعر
جا ماندهایم و جانی در دستِ غم رسیده
از عمر بیش رفته، از صبر کم رسیده
بر دل شراره فتاده ازمغز تَف بمانده
دریْا به آب رفته، از دیده نم رسیده
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، عکس ، ترانه ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده
برچسب های خلدستان : خلدستان , به دور حلقهٔ چشم , طریقت
ایکه سوی قُله ای از جانب ما راه، راه
از تَهِ درّه ندا می آید از حق قآه : قآه
جملهی مخلوق را راهی زِ قبله گاه هست
جز ره ایشان در این وادی کسی گمراه وآه
بخشش ذات کریم از خواستن سابقتر است
احتیاج عرض حاجت اندر این درگاه گاه
عارفان را قهر و لُطف شاه رهبر می کند
اَبتران را گر براند جای شاهنشاه شاه
اینقَدَر پُست وُ مقام وُ منزلت افسانه شد
ورنه از اسرار خلقت، فلسفی آگاه جاه
باد بیرون کن زِ غبغب از سر قاف آدمی
در بر باد حوادث، شد پرِّکاهی ، کاه کاه
تکیه بر ارباب دنیا پاچه خواری بیش نیست
پاچه خوارانِ (طریقت) گاه هست وُ گاه چاه
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، حکایات ، بدون شرح
برچسب های خلدستان : اینقَدَر پُست , وُ مقام , وُ منزلت , افسانه شد
روی شهدِ گُل نشسته شاپره
ماندهام من درکنار پنجره
انتظارِ: باد وُ گندم هیچ را
شرح حالی از:" خیال وُ خاطره"
روبهروی پنجره اندیشه است
مانده جالی بی هدف این منظره
دست می باید تو را لمست کند
یک کویر خشک یعنی: باکره
دست باید یافت در عمقِ کویر
پاره باید کرد نقشِ پرتره
برچسب های خلدستان : انتظار , ۩۩۩ خُلِدستان طریقت , باد و گندم , هیچ
از آب وُ گل در آورد، آیین جان گشائی
بر دوش جان نازک، بار گران گشائی
شاداب جانِ جانان ، از شُکر جاودانی
در رفتن از چه علت، در خاکدان گشائی
آوردن تن وُ جان، انسان چه سود دارد
جز در زمین فزودن، یا آسمان گشائی
گویندهی قسم را این حال درخور آید
القصه جمع کردن، از داستان گشائی
از داستان و قصه، بگذر که غصه باشد
نزدِ گرسنه چندی پُز پیش خوان گشائی
بحث و جدال کم کن گر رهروی؛ که در سر
شاید برای توشه، چشم و زبان گشائی
کاری شگرف باشد، در رهروی چو یاران
از سود برگرفتن و اندر زیان گشائی
گاه بلا به مردی، تن در میان فکندن
کام و هوای خود را، در بیکران گشائی
رسمی است عاشقان را؛ هنگام نامرادی
از دل کرانه جستن، جان در میان گشائی
از دین عشق هردم، رسم وفا بیاموز
دینی توان گرفتن؟ رسمِ توان گشائی
گاهی به خواب بینم، در راه، گاه رفتن
بس جرمِ ما(طریقت) بر همرهان گشائی
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید
برچسب های خلدستان : بس جرمِ ما , طریقت , بر همرهان گشائی , بر دوش جان نازک
.: Weblog Themes By Pichak :.
