گفت سودای رخش از سرچرا بیرون زده
قامت موزونِ تدبیرش بدین مجنون زده
قامتش را سرو گفتم سر کشید از من چرا
دوستان از راست میرنجد نگارم چون زده
نکته ناسنجیده گفتم دلبرا معذور دار
عشوهای سنجیده فرما طبع نا موزون زده
زردرویی میکشم زان طبع نازک بیگناه
ساقیا جامی عنایت کن بدین گلگون زده
ای نسیم منزل لیلی بیا سیحون کنیم
در مسیر ناملایم قاف را جیحون زده
من اَدب بردم به گنج حسن بیپایان دوست
صد گدا را انجمن جاسوسیِ قارون زده
ای مه صاحب نظر ،از پندِ حافظ یاد کن
تا (طریقت)دولتِ تدبیر روزافزون زده
***
خوشا شما که درین ورطهء خراب آباد
اساسِ ظلم فِگَند وُ بنایِ داد نهاد
بیا،، که عاقبت رفتگان بیاد آریم
زِ رفتگان و زِ پیشینیان نباشد یاد
مکن اقامت وُ بنیادِ خانمان برچین
که دستِ حادثه خواهد فکند نو بنیاد
توانگری که درِ خیر بر فقیران بست
دری زِ عالمِ بالا به رویِ او بُگشاد
کسی نیافت بر احوالِ زیردستان دست
به ظلم اگر نستاند، خداش خواهدداد
تو:نوبری ، که بدِل بسته ای امیدبهشت
بهشتِ نوبَــرکان از پــدر شود آزاد
چه خوش فِتاد زیارت به بنده خانهٔ عِشق
بَرو غلامیِ آن خاندان مبارک باد! 🌷
شد واقعه ای ز عشق پیوسته غمین
کو خافضه ای، رافعه تا بوده، چنین
با نالهی هر کاذبه ، آشفته مکن
تا زلزله ای ، زمین کند پرده نشین
این کوه به آن کوه شود کوبیده ،
چون گَرد وُ غباری که شود روی زمین
اغیار کمین کنندگانند ثلاث ،
المَیمَنه وُ مَشاَمه اصحاب یمین
افزوده: دگر مُقَرَّبونند بسی ،
زان بیشتر ، از نخست باشد نمکین
از تیغ مقربان ، به جنت پیوست
چون تکیه زده به این وُ آنند یقین ،
سربازِ مُخَلَّدون طراوت دارد
از کوزه قدح های پُر از ماء معین ،
از باده شرابی که نه مست است ،نه درد
امیدِ وصال است به هر ، حُوُرً عِین
اغیار همی سایه نشینند کنار ،
حرفی به گمان یقین در، عینِ یقین
افزوده مثالِ لُوءلوءِ مَکنون است ،
پاداش برای یَعملون است همین،
تا تیغ جفا برَست، جوشان شده آب
در صیدکُشی مبآد ، چابکتر ازین
تکذیب کنندگاه همه گُم راهند
تسبیح (طریقت) شده با اهل یقین


خــُلدستان طریقت(ترکیب خاطرات =>شعر)۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم 

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، حکایات
برچسب های خلدستان : ای مه صاحب نظر , تا , طریقت , دولتِ تدبیر روزافزون زده
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تا دوست توئی کوکب وُ افلاک حواشی => هر شب به حواشیِ غزل نقره بپاشی
منظومه ای از حوض وُ غزل نقش به کاشی
هرشب به حو اشیِ غزل نقره بپاشی
هرگز به دو دستم نرسد ماه چلیپا
منظورِ کلیسا وُ نکیسا تو نباشی
دستان من وُ لمس غزل صیقل مینا
تا نقش دو چشمم شده ای دل متلاشی
در کفش کنِ کاخ زِبَرجد شده ام دوست
تا دوست توئی کوکب وُ افلاک حواشی
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، بدون شرح ، گوناگون
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
سیدی دستار از اهلِ(طریقت) ، می رُبود => در شریعت این حقیقت اِدعا سرقت نمود؟
سیدی دستار از اهل صفا سرقت نمود
شیخ ما عمامه از رخت فنا سرقت نمود
گرچه اثبات است نامش، سارق پُرجیلتی
از رخ آیینه های بزم «جفا» سرقت نمود
این سئوال؟ هنگام پرسش شد نشان (؟)
صاحب دستار پیری را ز ما سرقت نمود
وآو داوود است یا طاووس علیین شده ،
زید بازو بر سر جنگ است وآ سرقت نمود
استراق سمع "شیطانِ رجیمی "ساخته
چون که آیاتی الهی از خدا سرقت نمود
باخدا باشد، جدا باشد: غلط از ما مگیر
ناخدا از ما جدا یک نقطه را سرقت نمود
فرق دارد این قبا با آن قبا، حدّش مزن!
گر بگویم غنچهای یک لا قبا سرقت نمود
باز پروازِ بلندی داشت با اَفکار پوچ
شد حبابی از کف صابون هوا سرقت نمود
در هوس بودش توانا با دو تا لفظ فقیر
گرچه آنها را خود طوطی ز ما سرقت نمود
گوهر شعر مرا در دست مژگان دیدهاند
ژاله ها یِ آشنا نا آشنا سرقت نمود
کامِ فرهاد ازلب شیرین ، شیرین می نمود
می به کامش باد هرکس بوسه را سرقت نمود
خوشهء انگور یا گندم وَ یا سیب است :سیب
راستی حوآ چه از باغ خدا سرقت نمود؟!
سیدی دستار از اهلِ(طریقت) ، می رُبود
در شریعت این حقیقت اِدعا سرقت نمود؟
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، سیاسی ، غزلیات ، خاطرات ، قصاید
برچسب های خلدستان : سیدی دستار از اهلِ , طریقت , می رُبود
امری که محال است نباشد به زرشک :=> هی فریبا گشته ای ، آمال وُ رؤیاهـا زرشک
چشم مستت میزند هر لحظهام تیری زرشک
تیر چشمت میزند هر لحظه نخجیری زرشک
هر زمان نیشی زنی از نوک مژگان سرنوشت
من نشینم منتظر تا کی زنی تیری زرشک
این دل دیوانه چون خو کردهی زنجیر توست
بعد از اینش کی توان بستن به زنجیری زرشک
جان ز من میخواستی در پایت افشانم روان
غیر ازین واقع نگشت از بنده تقصیری زرشک
مبتلای درد و تیماری که در جان من است
هر یکی از دوستان کردند تقریری زرشک
من به سعی دوستان نیکو نخواهم گشت جان
جانِ جانان در ازل رفته است تقدیری زرشک
چون به تدبیر تو این مشکل نخواهد گشت حل
ترک تدبیر است چاره نیست تدبیری زرشک
جز غزلهای (طریقت)مطرب خوشخوان مخوان
شعر شورانگیز ما را هست تأثیری زرشک .
***
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : هی فریبا گشته ای , آمال وُ رؤیاهـا زرشک
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
در غزلی کشیدهام نقش جمال یار را
پیشهی خود نمودهام حالت انتظار را
شیفته گشته یارم از خط وُ خیال خویشتن
صید نموده دام را ، برده زِ من قرار را
سوزم وُ سازم از فراغ یکسره شد به خون دل
تا که مگر ببینمش طرّهی مشکبار را
دامنِ وصل او اگر شام شبی به کف رسد
شرح فراق، می توان داد یک از هزار را
چشم امید می توان در ره وصل تازگی
برده شرار کار او ، از کفم اختیار را
ای مه برج ایروان پرده ز چهره برفکن
تاک ز چشم عاشقات برفکنی غبار را
باده بریز وُ خویش را کن نظر عنایتی
مرهمی از کرم بنه این دل بُردبار را
اهلِ(طریقت ) این زمان جلوه کند تورا عیان
با غزلی خدا کند ، ترک کند دیار را
______________________________________
✍️محمّدمهدی طریقت
شد واقعه ای ز عشق پیوسته غمین
کو خافضه ای، رافعه تا بوده، چنین
با نالهی هر کاذبه ، آشفته مکن
تا زلزله ای ، زمین کند پرده نشین
این کوه به آن کوه شود کوبیده ،
چون گَرد وُ غباری که شود روی زمین
اغیار کمین کنندگانند ثلاث ،
المَیمَنه وُ مَشاَمه اصحاب یمین
افزوده: دگر مُقَرَّبونند بسی ،
زان بیشتر ، از نخست باشد نمکین
از تیغ مقربان ، به جنت پیوست
چون تکیه زده به این وُ آنند یقین ،
سربازِ مُخَلَّدون طراوت دارد
از کوزه قدح های پُر از ماء معین ،
از باده شرابی که نه مست است ،نه درد
امیدِ وصال است به هر ، حُوُرً عِین
اغیار همی سایه نشینند کنار ،
حرفی به گمان یقین در، عینِ یقین
افزوده مثالِ لُوءلوءِ مَکنون است ،
پاداش برای یَعملون است همین،
تا تیغ جفا برَست، جوشان شده آب
در صیدکُشی مبآد ، چابکتر ازین
تکذیب کنندگاه همه گُم راهند
تسبیح (طریقت) شده با اهل یقین


خــُلدستان طریقت(ترکیب خاطرات =>شعر)۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم 

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، سیاسی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ
برچسب های خلدستان : عشق بی بال عنایت , گردشی بیحاصل است
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
عاقبت روزی رسد، ویرانه ای آباد باد
کوچه میپنداشتیم بنیآدها ، بر باد باد
هیچ حالی تاابد بر یک قرار آرام نیست
صبح روشن نیز گاهی همدم فریاد باد
چرخ گردون را وفاداری بنام هرگز نبود
شیوهء شیرین ستم با تیشه ی فرهاد باد
دل به نیکی بند واز نظمِ ستم آزاد باش
نام نیک آدمی سرمایه ی اولاد باد
هر که مغرورِ شعار خویش شد، افتاد و رفت
هر که با مردم فروتن زیست، روزی شاد باد
عمر بازار امانت بود شعر از خود مگو
خوش به حال آنکه دستش مایه ی امداد باد
هیچ شعری تاابد در دفتر شاعر نماند
انجمن را ای (طریقت) رسم استمداد باد
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ
برچسب های خلدستان : انجمن را ای , طریقت , رسم استمداد باد , عاقبت روزی رسد
دسـتـانِ غــمآلــودۀ دفــتــرچـهِ بــرگـ است
آغـشتــۀ زهرست هـمـآغـوشـیِ مـرگـ است
اُرکستر ؛ بــزن سـاز ، شــود گـوشِ فـلـک کـر
اَرژنگ تـریـن گوشۀ مـوسـیـقـیِ اُرگـ است
دریـده شـدگان ، زِ هر بیـم وُ هـراسیم
هرگز نــرود واهــمــه تـا پــیــروِ گـرگـ است
افـتـادگـیِ قطرۀ آب از کف دریــاســـت ..
البته هـمـان کـوچـکیِ قـطـره بـزرگـ است
بـیـداد سـرش چـنبـره زد چـتـر ، نـدانسـت :
کــولاک تـر از بــرف و چـو رگـبـارِ تـگـ است
شـد خوب بـسی ؛ نیست ببیند خرِ عظما :
دیــوارِ رطــوبــت زده از ســازۀ اَرگـ است !
قاصد ؛ برِسـان از مـن سَــرو بـر همـهٔ کـاج :
این زیـنـت بـاغ است ز یـک ریـشـه و بـرگـ است
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت ملی ، سیاسی ، غزلیات ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده
حکایت(طریقت)روایت (این روزها ) ☫۩۩۩
مهدی محبی کرمانی داستانی دارد به نام کُتِ زوک.،کُت به کرمانی یعنی سوراخ و زوک همان لوله های سفالی است.داستان از این قرار است که در نوبت خانم ها کُتِ زوکِ خزینه می گیرد و آب زیادی گرم می شود.
صاحب جان یکی از زنان حمام نزد کَل اسدالله می رود که مسوول حمام است و از او می خواهد به حمام بیاید و کُت را باز کند.
همیشه ماندگار من
همه می خواهند تو از سرم بیفتی !
غافل از اینکه ، تو را در دلم پنهان کرده ام
هر چند لگد زدند وُمردِ نامرد شدند !
القصه خرِنفهم و بی درد شدند !
خواندند كتاب و ا ندكی فهميدنــد
از جامعه ی الاغ ها طرد شدنــد !
آیات عظام فکر که سرور هستند !
از مردمِ خر همیشه برتر هستند !
بد نیست که نامشان خریّت باشد
آنانکه بگویند:«دگران خر هستند»!
در روز حساب چشمها تر نشود
انسان بداخلاق و دَمَق کر نشود
هرکس عملش شبیه خرها باشد
درروز جزا به شکل خر خر نشود !
شد واقعه ای ز عشق پیوسته غمین
کو خافضه ای، رافعه تا بوده، چنین
با نالهی هر کاذبه ، آشفته مکن
تا زلزله ای ، زمین کند پرده نشین
این کوه به آن کوه شود کوبیده ،
چون گَرد وُ غباری که شود روی زمین
اغیار کمین کنندگانند ثلاث ،
المَیمَنه وُ مَشاَمه اصحاب یمین
افزوده: دگر مُقَرَّبونند بسی ،
زان بیشتر ، از نخست باشد نمکین
از تیغ مقربان ، به جنت پیوست
چون تکیه زده به این وُ آنند یقین ،
سربازِ مُخَلَّدون طراوت دارد
از کوزه قدح های پُر از ماء معین ،
از باده شرابی که نه مست است ،نه درد
امیدِ وصال است به هر ، حُوُرً عِین
اغیار همی سایه نشینند کنار ،
حرفی به گمان یقین در، عینِ یقین
افزوده مثالِ لُوءلوءِ مَکنون است ،
پاداش برای یَعملون است همین،
تا تیغ جفا برَست، جوشان شده آب
در صیدکُشی مبآد ، چابکتر ازین
تکذیب کنندگاه همه گُم راهند
تسبیح (طریقت) شده با اهل یقین


خــُلدستان طریقت(ترکیب خاطرات =>شعر)۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم 

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، متن ادبی ، سیاسی ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
امروز،روز خاطره های (طریقت) است=> روزی که عشق بی خبر از راه می رسد
فریاد من!
روزی که عشق بیخبر از راه میرسد
گویی بشارتیست که ناگاه میرسد
گفتم به دل؛ صبور شو لختی امان بده!
چون با بهار یار تو از راه میرسد
فریاد من چو رعد طنین افکند به عرش
بنگر چگونه بر زبرِ ماه میرسد
ای آهوی گریخته از دام آرزو
کی پای تو به طرف کمینگاه میرسد؟
دارم امیدِ دست به دامن شدن ولی
دستم مگر به دامن کوتاه میرسد؟
قسمت نگر که بر لب من جای بوسهات
از عمق جان خسته، فقط آه میرسد
من بیژنم، اسیر سیهبخت روزگار
کی تا به دوست، نالهام از چاه میرسد
بر ما گذشت، آنچه که دلخواه ما نبود
دارم یقین حوادث دلخواه میرسد
چیزی نمانده است به آغاز فصل سال
پایان روزهای روانکاه میرسد
از دل بر آمده تا چرخِ کردگار
شعرِ (طریقت) است:به الله میرسد


خــُلدستان طریقت(ترکیب خاطرات =>شعر)۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم 

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، غزلیات ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، بدون شرح
برچسب های خلدستان : امروز , روز خاطره های , طریقت , است
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
۩۩۩☫اشعار/ (طریقت)پیک روزگار *تردید مکن که بر یقینم امشب ☫۩۩۩

...پرحرفی شرم آور شاید بتوان این را مهمترین خبــــر از دولت جدید آمریکا در حوزه ایران دانست؛ رسانههای اسرائیلی خبر دادند دولت جو بایدن در پیامی تنــــــد از اسرائیل خواسته است از حرفزدن درباره ایران و ماجرای حمله به تأسیسات هستهای نطنز دست بردارند. وبسایت I24News از کانال ۱۲ اسرائیل نقل کرد دولت بایدن در پیامی از اسرائیلیها خواسته است «پرحرفی شرمآور» دراینباره را تمام کنند.(روزنامه ی شرق)
ای هدهدِ صبا زِ سبا پیک روزگار
بنگر که از کجا به کجا پیک روزگار
حیف از دریغِ طائر قدسی که در جهان
زین جا به آشیان بقا پیـک روزگار
زین زندگی مراحل عقبی دگر مَجـو
زین درگذشت با«کرونا» پیک روزگار
هرصبح وُشام قافله ای در مسیر دَهر
در خلــوتِ « عبا وُ رِدا » پیک روزگار
تا لشکر سپاه بسازد «قَــراوُلــی»
جــان می دهم به پیک فضا پیک روزگار
ای غائب از نظر شده ای «پیکِ مصلحت»
می گـویـمـت دعـا وُ ثـنــا پیک روزگار
ای هُدهدِ صبا زِ (طریقت)غزل غزل
از ما بِـبَـر به نزد خـدا پیک روزگار
***
مذاکرات رسیدهاست در وطن حوالیِ تن
دوباره شرط پس از شرط خشکسالیِ تن
مگر که خواب و خیالی توهماشـدم ورنه
که آب میخورد از کاسهیِ سفالیِ من؟
همیشه منـظرم از دور دیدنیتر بود
خود اعتراف کنم بوریاست قالیِ من
مرا مثال به چیزی که نیسـتم زدهاند
خوشا به من؟ نه! خوشا بر منِ مثالیِ من
به هوش باش که در خویشتن گمات نکند
هزار کوچهیِ این شـهرکِ خیـالیِ من
اگرچه بود و نبودم یکیست،باز مباد
تو را عذاب دهد گاه جایِ خالیِ من
هوای بی تو پریدن نداشتم، آری
بهانه بود همیشه شکستهبالیِ من
تو هم سکوت مرا پاسخی نخواهی داشت
چه بیجواب سؤالیست بیسؤالیِ من
کجاست دوست تا که قید آبرو بزنیم
کجاست میکده تا،های وُهویِ او بزنیم
کجاست پیرهنِ چاکِ عاشقی بِدَریم
زخوندل ، میِ گلگون سبو سبو بزنیم
شکسته نایِ صراحی و در برابر خلق
شراب ِ تلخ ِ جگر سوز در گلو بزنیم
بجستجوی سیاهیِ زِصبحدَم،همه عمر
چراغ ِ اشک فروزیم و کو به کو بزنیم
زعشقِ دوست،سپرسینه پُرکنیم ازمهر
زِ قلوه سنگ به کاشانهء عدو بزنیم
غبار عقل که پوشیده دیدهءِ ما را
برای گریه بر او اشکِ شستشو بزنیم
کجاست آینه رویی ، که چون بتابد وی
به سینه سنگ تمنایِ عشق هُو بزنیم
گلایه برسرِ گلهای رازقی شکنیم
به خنده بر لبِ آن یارِ تندخو بزنیم
امیدِ اهل(طریقت)مگرشود روزی؟
دوباره خیمه سَرِ کوی آرزو بزنیم
ح(طریقت)محمّدمهدی طریقت
![]()


خــُلدستان طریقت(دلبسته )۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم 

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، سیاسی ، غزلیات ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ
برچسب های خلدستان : خلدستان , روزنامه , شرق , پیک روزگار
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
با بزرگان ادب باده گساری کردی
تا دو پیمانه ز ما رفع خُماری کردی
نیست معلوم که تاکی به جهان می مانی
بهر موعود چرا روز شماری کردی
ما که محکوم فنائیم چرا آمده ایم
روزِ سر مست شدن باز چه کاری کردی
ما ندیدیم ز دولت کمکی در همه عمر
از چه بر مجلسیان ناله وُ زاری کردی
چون به ذلّت گذرد عمر گرانمایه مبین
اشک حسرت زدو تاچشم که جاری کردی
این جهان مثل قفس ساخته شدبرهمگان
همچو مرغی به قفس عیش بهاری کردی
ما بجز غصّه چه خوردیم ز دلدار هوس
در جهان خوش گله از دستِ نگاری کردی
غصّه از دل بزداید به دو جامی غم را
بهر ساقیِ (طریقت) چه نثاری کردی
...زمینی که با تکبر بر آن گام میگذارید، ملک موروثیِ هیچ قدرت و حاکمی نیست. خاک، داراییِ ثبتشده در دفاتر هیچ کارتل اقتصادی و ارثیهی هیچ خاندان اشرافی نیست. زمین خانهی مشترک تمام جانداران است، و ما تنها رهگذرانی کوتاهمدتیم که با دَمی میآییم و با بازدمی در آغوش اَبدیت آرام میگیریم.
با اینهمه، خطابِ این واژهها مستقیماً به شماست؛ به شما که پشت دیوارهای ضخیم و میزهای صیقلی سنگر گرفتهاید و میپندارید نبض جهان میان انگشتان شما میتپد. به شما که با لغزش آرامِ خودنویسی بر کاغذ، مرزها را جابهجا میکنید و با نجواهای محرمانهی تلفنی، هزاران سفره را در آن سوی اقیانوسها از نان تهی میسازید.
برای وقاحت خویش ویترینی از واژههای فاخر ساختهاید: کشتار را «تأمین امنیت» مینامید، غارت را «توسعه» میخوانید و بوی تندِ طمع را با عطر «منافع ملی» میپوشانید. اما واژهها، هرچقدر هم زرورق داشته باشند، بوی خون را از دستها پاک نمیکنند.حافظهی خاک، گرچه دیر به سخن آید، اما دقیق است؛ صدای لرزانِ قدمهای ستمدیده را از سنگینیِ چکمههای ستمگر بازمیشناسد.
تهوعآورترین پردهی این نمایش آنجاست که با همان دستهای گرم از خون، برای جهان «اعلامیهی حقوق بشر» مینویسید. حقوق انسان را با جوهر نمینویسید؛ آن را با خونِ خشکشده بر کاغذهای براق امضا میکنید. این اعلامیهها مرهم زخم نیستند؛ دستمالی برای پاک کردن دستهای آلودهاند. پارادوکس شرمآوری است: با یک امضا نان را از گلو میبُرید و با امضایی دیگر ژستِ پاسداری از کرامت انسانی میگیرید.
وقتی سقف خانهای بر سر کودکی فرومیریزد، نامش «خطای محاسباتی» نیست؛ قتل عمد است. وقتی ثروت سرزمینی در حسابهای پنهان انباشته میشود، نامش «مدیریت سرمایه» نیست؛ چپاول است. و وقتی کارخانهها به جای ابزار زندگی، افزارهای کشتار میسازند، آنچه جریان دارد تجارت نیست؛ صنعت مرگ است.
شاید بگویید دستهای شما مستقیماً به خون آلوده نیست. اما آنان که چکمه بر گلو میگذارند، تنها سایههای کشیدهی ارادهی شما هستند. نان از دهان گرسنه قاپیده میشود، در چرخدندههای بانکها و پارلمانها شسته میشود و سرانجام به شکل الماس و ویلا در زندگی شما تهنشین میگردد. شما نان را در کوچه نمیدزدید؛ آن را با آرامش یک جراح، در اتاقهای هیئتمدیره از مریِ یک ملت بیرون میکشید.
اما تصاویری هست که هیچ ترازنامهای قادر به پنهان کردن آن نیست.

تصویر اول: کودکی در کنار پدر و مادرش، غرق بازی کوچکِ خود است؛ با فنجانهای اسباببازی برای آنها چایِ خیالی میریزد و در میانهی همان بازی، ناگهان در شکسته میشود و چکمهپوشان هجوم میآورند. کودک، هراسان، خود را به گوشهای میکشاند و کِز میکند. در کسری از ثانیه، رَگبار گلوله سکوتِ خانه را میدَرَد؛ پدر و مادر بر زمین میافتند و کودک، مات و بیپناه، به جهانی خیره میماند که در چند شلیکِ پیاپی از هم دریده و به قتلگاه بَدل شده است. او فقط نگاه میکند؛ روحِ خانه را در برابر چشمانش تیرباران کردهاند. نه اعتراضی، نه التماسی و نه حتی گریهای؛ فقط چشمانی خشک و خیره که در همان لحظه تا ابدیت میخکوب میشوند. در ذهنِ او تصویرِ سربازان ثَبت میشود، اما حَقیقت در جای دیگری است: درست در همان لحظه، شما در برجهای شیشهایِ خود قهوه مینوشید و پیروزیهای سیاسیتان را جَشن میگیرید.

تصویر دوم: کودکی بیرون از خانه، غرق در بازیهای کوچک خویش است که ناگهان غرش آسمان را میشنود. خانه، مأمن و خاطراتش در میان آوار و دود گم میشود. او نمیداند چه رخ داده؛ فقط اشک میریزد و نگاه میکند. آن خلبانی که بمب را رها کرده یا آن اپراتوری که دکمهی شلیک موشک را فشرده، تنها مجریِ فرمانی معطر به امضای شماست. در آن لحظه، زمان مکث میکند تا جهان شهادت دهد: آن کودک را نه انگشتِ روی ماشه، بلکه امضای دوردستِ شما یتیم کرده است.

تصویر سوم: کودکی که نانش را قاپیدهاند. اینجا دیگر سخن از انفجاری ناگهانی نیست؛ اینجا زمان به جای گذشتن، بر تن او ساییده میشود. گرسنگی قاتلی صبور است؛ مانند آوار فرود نمیآید، بلکه ثانیه به ثانیه کودک را از درون میخورد. او در سکوتی ممتد، شاهد ذوب شدن خویش است. هر ساعت که میگذرد، بخشی از رمق چشمانش در پای ترازنامههای تجاری شما قربانی میشود. او نمیمیرد؛ قطرهقطره تمام میشود. نگاه او تقویمِ رنجی است که امضای شما ورق میزند؛ رنجی که در آن هر دقیقهاش به اندازهی یک عمر دردناک طولانی است.
رنج پاسپورت ندارد و اشک کودک تابع هیچ پرچمی نیست. پیش از صدور فرمان بعدی، تنها سی ثانیه در برابر آینه بایستید. مدالها، پستها و عناوین را کنار بزنید و به آن چشمها خیره شوید. اگر هیچ لرزشی در نگاهتان نیفتاد، حقیقتی تلخ را بپذیرید: شما به ماشینهایی برای بلعیدنِ ماده تقلیل یافتهاید.
تاریخ در پایان این راه غبارآلود تنها یک پرسش خواهد داشت: در برابر آن نانی که قاپیدید، کدام بخش از روح خود را فروختید؟
و من، به عنوان یکی از ساکنان موقت زمین، این واژهها را نه بر کاغذ، که بر حافظهی زمان مینویسم. روزی فرزندانتان از شما خواهند پرسید آن ثروت کلان چگونه با اشک یتیمان نمکسود شد. آن روز آسان نخواهد بود؛ زیرا در ترازنامهی نهایی جهان نه طلا جابهجا میشود و نه قدرت—تنها ردِّ عریانِ کنشهای انسانی باقی میماند.
اگر هنوز چشمِ بینایی برای دیدن آوار و گوشِ شنوایی برای شنیدن سکوت مرگبار این کودکان داری، پیش از آنکه خاک بر دهان همهی ما بنشیند برخیز. دستهایت را از این ترازنامهی خونین بشوی، ابراز ندامت کن و از جهانیان—و بیش از همه از همان چشمهای خیره—عذرخواهی کن. این را نه به عنوان خواهش، بلکه به عنوان تنها دریچهی بازمانده برای بازپسگیریِ شرافتت بپذیر؛ شاید این آخرین فرصت تو برای بازگشت به جرگهی انسانها باشد.
____________________________
و به یاد داشته باش:
هم مرگ بر جهانِ شما نیز بگذرد
هم رونقِ زمانِ شما نیز بگذرد
وین بومِ محنت از پیِ آن تا کند خراب
بر دولتِ آشیانِ شما نیز بگذرد
بادِ خزانِ نکبتِ ایام ناگهان
بر باغ و بوستانِ شما نیز بگذرد
آبِ اجل که هست گلوگیرِ خاص و عام
بر حلق و بر دهانِ شما نیز بگذرد
— سیفِ فرغانی
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، متن ادبی ، سیاسی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : بدون شرح , سیفِ فرغانی , بدون عنوان , برآستان جانان
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
شد واقعه ای ز عشق پیوسته غمین
کو خافضه ای، رافعه تا بوده، چنین
با نالهی هر کاذبه ، آشفته مکن
تا زلزله ای ، زمین کند پرده نشین
این کوه به آن کوه شود کوبیده ،
چون گَرد وُ غباری که شود روی زمین
اغیار کمین کنندگانند ثلاث ،
المَیمَنه وُ مَشاَمه اصحاب یمین
افزوده: دگر مُقَرَّبونند بسی ،
زان بیشتر ، از نخست باشد نمکین
از تیغ مقربان ، به جنت پیوست
چون تکیه زده به این وُ آنند یقین ،
سربازِ مُخَلَّدون طراوت دارد
از کوزه قدح های پُر از ماء معین ،
از باده شرابی که نه مست است ،نه درد
امیدِ وصال است به هر ، حُوُرً عِین
اغیار همی سایه نشینند کنار ،
حرفی به گمان یقین در، عینِ یقین
افزوده مثالِ لُوءلوءِ مَکنون است ،
پاداش برای یَعملون است همین،
تا تیغ جفا برَست، جوشان شده آب
در صیدکُشی مبآد ، چابکتر ازین
تکذیب کنندگاه همه گُم راهند
تسبیح (طریقت) شده با اهل یقین
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ
برچسب های خلدستان : واقعه , رافعه , خافظه , کاذبه
داغِ امّید به دل ماند تحمل عجب است
آرزو مُرد، شنیدیم تجاهُل عجب است
کاسهی صبر عجب نیست که لبریز شود
زآنچه یک عمر شنیدیم تحمل عجب است
بلبلِ فصلِ خزانیم و ز گلزار جـهـان
آشیان در عوضِ یک سبدِ گل عحب است
همچو فوّاره چو برخاست سرازیر شود
حاکمانی به ترقّی زِ، تنزّل عحب است
دست پرورده بهاریم و به فتوای فصول
گوش را وقف نواخوانیِ بلبل عجب است
حاجت طعنهزدن نیست که ما طنازیم
نزد استاد شدن باز توکّل عجب است
کم نشد حیرت و سرگشتگیم را، افزود
بسکه در کار جهان بیش تامل عجب است
گذرِ عمر همانگونه که حافظ فرمود
خوردن سیلیِ آن گونه سر پل عحب است
ای اَجل دست نگه دار که در آخرِ عمر
نوبهار دگری نالهء بلبل عحب است
این (طریقت)پس ازین باز،نشیند خاموش
گرچه هر بار نشیند،به تغافل عجب است
***
.
هرشب خیال خاطرم ، سرداب خوابم انجمن
پیوسته در جا مانده ام ، آشوب وُ تابم انجمن
آهسته شب ها مانده ام من در حضور شامیان
من در حضور خویشتن دیدم خرابم انجمن
پیوسته ،امید آرزو، دالان های تُو به تُو
در انتهای هر دو تُو پندار نابم انجمن
ساقی بریز از هر سبو پیمانه ای در جام او
اما تو بشکن جام را مجنون شرابم انجمن
پنهان هلال ماه شد، پیوسته در افلاک شد
هالک به عمق چاه شد، عطرِ گلابم انجمن
صدها سوال از عیب را چاه زَنخدان می زنم
" در اوجِ آداب وُ ادب" در اضطرابم انجمن
از حسرت عشق فزون، فرهاد گشته در جنون
آشوب شیرین در سکون،مجنون نقابم انجمن
فرزند یعقوب از طلب ،استادِ بی مهری سبب
اعضای خاموش از طرب، رنج وُ عذابم انجمن
👈 بازتاب چهرههای اساطیری شاهنامه در متون ادبی
تدبیر و مدارا در هنگامۀ جنگ در بوستان سعدی شیرازی با الهام از شاهنامه فردوسی
💐💐
همی تا بر آید به تدبیر ، کار
مدارایِ دشمن، بِه از کارزار
چو نتوان عدو را به قوّت شکست
به نعمت بباید درِ فتنه بست
گر اندیشه باشد ز خصمت گزند
به تعویذِ احسان زبانش ببند
عدو را به جای خَسَک زر بریز
که احسان کُنَد کُنْد، دندانِ تیز
چو دستی نشاید گزیدن، ببوس
که با غالبان، چاره زرق است و لوس
به تدبیر، *رستم *در آید به بند
که *اسفندیارش* نَجَست از کمند
عدو را به فرصت توان کند پوست
پس او را مدارا چُنان کن که دوست
..
اگر پیل زوری و گر شیر چنگ
به نزدیک من صلح بهتر که جنگ
و ...
📚 از بوستان سعدی باب اول بخشی از قسمت سی و سوم
🍃🍃
_***__________________________
وصف العیش نصف العیش
https://sorodehay-tarighat.blogfa.com/
______________________________________
✍️محمّدمهدی طریقت
۩خــُلدستان طریقت(خطبه اول )
۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم 

ادامه مطلب↘
دو سه شبه که چشمام به دره ،
خدا کنه که خوابم نبره ،
تو این قفس که زندون منه ،
دلم گرفته و منتظره ،
خدا کنه که خوابم نبره ،
دو سه شبه که چشمام به دره ،
خدا کنه که خوابم نبره ، تو این قفس که زندون منه ، دلم گرفته و منتظره ، خدا کنه که خوابم نبره ،
می خوام که دل به دریا بزنم ،
یه سینه حرفو یک جا بزنم ،
چرا کسی نمیگه به من ،
عشق و امیدم به کجا رفته ؟
شبا وقتی که تنها بمونم ، با غصه ها تو دنیا بمونم ،
به کی آخه می تونه بگه ، که پشیمونه چرا رفته ؟
دو سه شبه که چشمام به دره ،
خدا کنه که خوابم نبره ،
تو این قفس که زندون منه ، دلم گرفته و منتظره ،
خدا کنه که خوابم نبره ،
فردا دوباره پاییز میشه باز ، دلش ز غصه لبریز میشه باز ،
ای آسمون بهش بگو پشیمون میشی ، به سوز عاشقی قسم که دل خون میشی ،
فردا دوباره پاییز میشه باز ، دلش ز غصه لبریز میشه باز ،
ای آسمون بهش بگو پشیمون میشی ،
به سوز عاشقی قسم که دل خون میشی ،
دو سه شبه که چشمام به دره ،
خدا کنه که خوابم نبره ،
تو این قفس که زندون منه ،
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، ترانه ، سیاسی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید
برچسب های خلدستان : خلدستان , دشت شب , چوپان گله , در دشت شب
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
با بزرگان ادب باده گساری کردی
تا دو پیمانه ز ما رفع خُماری کردی
نیست معلوم که تاکی به جهان می مانی
بهر موعود چرا روز شماری کردی
ما که محکوم فنائیم چرا آمده ایم
روزِ سر مست شدن باز چه کاری کردی
ما ندیدیم ز دولت کمکی در همه عمر
از چه بر مجلسیان ناله وُ زاری کردی
چون به ذلّت گذرد عمر گرانمایه مبین
اشک حسرت زدو تاچشم که جاری کردی
این جهان مثل قفس ساخته شدبرهمگان
همچو مرغی به قفس عیش بهاری کردی
ما بجز غصّه چه خوردیم ز دلدار هوس
در جهان خوش گله از دستِ نگاری کردی
غصّه از دل بزداید به دو جامی غم را
بهر ساقیِ (طریقت) چه نثاری کردی
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
۩۩۩ ☫/ فرهنگ جادو : زنجیر گیسو ☫ ۩۩۩
عاقل نِئی دیوانهای زنجیر گیسو را ببین
شاعر نِئی شوریدهای فرهنگ جادو را ببین
افسانه ای افسونگری درچشم زخم دیگران
اسپند می جویی برو خاکستر کو را ببین
قاتل اگر سرگشتهای بر سینهی تنگم نشین
شمع وُ گُل وُ پروانه در لعل سخنگو را ببین
شور شراب ناب را در نرگس مستش نِگر
افسانهی مهتاب در همسایه ابرو را ببین
ای سرو آزاد همچنین بر خود ببال از سرکشی
در بوستان گردن بکش بالای دلجو را ببین
از لعل میگونش بوَد هر تکه ای را رنگ وُ بو
من سرخوش ازین بادهام رنگش نگر بویش ببین
توفان چه جادوی می کند در گردش چشمِ سیه
اعصاب بی تاب مرا آن تاب گیسو را ببین
در شعر میپیچم نُسخ برجام : پیر مصلحت
شرح پریشان حالیِ آن پیچش مو را ببین .
✍️محمّدمهدی طریقت
۩خــُلدستان طریقت(خطبه اول )
۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم 

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ
برچسب های خلدستان : پیر مصلحت , عالیجناب , حافظ
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
۩۩۩ ☫/ مثنوی حکیمانه/جنگ : توپ وُ تفنگ ☫ ۩۩۩
مثنوی ِ مورچه شنیدی زِ جنگ
خطبه ای ازمنظرِ توپ وُ تفنگ
توپ وُ تفنگ اسلحه ی گرم بود
انگاری رویایِ ، جهان نرم بود
مورچه، هم بچهی نجار بود
کارِ پدر کوششِ، بسیار بود
حاکِم جنگل همه پوسیده بود
وضعِ اسفبار پسندیده بود
قصه ی دوران چه شیرین شده
وضع مَمالک همه دیرین شده
مورچه در اول خرداد شد
مورچه ی نجار به مرداد شد
تونل مرداد چه، راهِ دراز
اولِ خرداد ، پُر از رَمز وُ راز
اولِ خرداد یکی چوبِ پیر
آخرِ مرداد شده دلپذیر
مورچه مرداد یکی لونه داشت
اولِ خرداد هوسِ خونه داشت
گاه چو تیری که رود بر هدف ،
گاه ، در اُفتاده زمین همچو کف
آخر مرداد شکم باد بود
اولِ خرداد بسی شاد بود
آخر مرداد ، بسی شد بزرگ
لانه همی ساخت زِ چنگالِ گرگ
حُفره تنیدند تویِ چوبِ پیر
مورچگان تک تکشان ، دلپذیر
لشکر ارواح چه با حوصله،
زمزمه می کرد که شد آبله ،
در دلِ چوبند که:، امن وُ امان
قابله شد حامله ای جاودان
***
👈 بازتاب چهرههای اساطیری شاهنامه در متون ادبی
تدبیر و مدارا در هنگامۀ جنگ در بوستان سعدی شیرازی با الهام از شاهنامه فردوسی
💐💐
همی تا بر آید به تدبیر ، کار
مدارایِ دشمن، بِه از کارزار
چو نتوان عدو را به قوّت شکست
به نعمت بباید درِ فتنه بست
گر اندیشه باشد ز خصمت گزند
به تعویذِ احسان زبانش ببند
عدو را به جای خَسَک زر بریز
که احسان کُنَد کُنْد، دندانِ تیز
چو دستی نشاید گزیدن، ببوس
که با غالبان، چاره زرق است و لوس
به تدبیر، *رستم *در آید به بند
که *اسفندیارش* نَجَست از کمند
عدو را به فرصت توان کند پوست
پس او را مدارا چُنان کن که دوست
..
اگر پیل زوری و گر شیر چنگ
به نزدیک من صلح بهتر که جنگ
و ...
📚 از بوستان سعدی باب اول بخشی از قسمت سی و سوم
🍃🍃
_***__________________________
وصف العیش نصف العیش
https://sorodehay-tarighat.blogfa.com/
______________________________________
✍️محمّدمهدی طریقت
۩خــُلدستان طریقت(خطبه اول )
۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم 

ادامه مطلب↘
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، سیاسی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده
برچسب های خلدستان : https , sorodehay , tarighat , blogfa
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
بیا درعـالَـم حافظ ، لبی بـرسـاغـرم بگذار
حرامت باد اگربوسی لبی ازســاغرِ تبدار
خُم وُ خَمار وُ خیام اَر،نیرزد بوسه ای زینهار
من ازساقی خریدارم(طریقت)سعدی وُعطار

۩۩☫ بزن باران(طریقت)در کویرست ☫۩۩۩

بزن باران که! شاعــر باتو یارست
خـروشِ اشـکِ "لیـلا" در بهارست
بزن باران که! مجنون گشته فرهاد ُ
"طنیـنِ" نـالهاش در کوهسارست
بزن باران که! خسرو رفته از یـاد
نــگاهِ تـلخِ "شـیرین" بــرقــرارست
بزن باران که! دنیا مستِ خوابست
غروبش غرقِ کابـوس وُ غبارست
بزن باران که! دل "تنـــها" نِشَسته
قرارش "زندگی" در روزگــارست
بزن باران که! غُربت سهمِ یـارست
بهـایِ دوری از شــهــر وُ دیـارست
بزن باران (طریقت) !در کویرست
کویر "شعرِ" دریـــا "شوره زارست"
برچسب های خلدستان : بزن باران , طریقت , در کویرست
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
در دشت شب چوپان گله زار دارد
خورشيــد گویا ظلمتی در کار دارد
در ماتم گلهاي شقایق باد مجنـــون
شيونكنان سـر بر سر گیتـار دارد
بارقص بانویِ شقايق مانده در گِل
رقصِ شقایق جنــگل بی خار دارد
یوسف ز چاه صخرهها آمد به ايثار
بانگ اناالحــق با برادر جار دارد
نعل زمان سمهاي فولادين بپا کرد
بر گُــردۀ اين خــاك آدمخــوار دارد
بـامشعل انديشه در آفـاقِ عالم
شاهيــن بسوی مردم بی کار دارد
سرهاي جنونی در هوا پــرواز مـيداد
وقتی چناری نعره ی بـر دار دارد
با تيغ خون تاريخ فردا را نوشتم
پيــرِ (طریقت) ناله در انظار دارد
ترک وفا کرد، عهد یار طریقت
دل به صفا داد، شرط کار طریقت
بود قرار اینچنین که ترک نگوید
زود ز ما سیر شد، قرار طریقت
هجر تو بی اختیار داد حقیقت
ورنه مرا با تو اختیار طریقت
یک شبه وصل تو را به خواب ندیدم
حاصل صد ساله انتظار طریقت
در قدمت نقد جان ز عجز شریعت
ورنه تو را درخور نثار طریقت
یار نمک ریخت بر دلم ز هدایت
مرهم دل های داغدار، (طریقت) .
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید ، بدون شرح ، گوناگون
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
هرشب خیال خاطرم ، سرداب خوابم انجمن
پیوسته در جا مانده ام ، آشوب وُ تابم انجمن
آهسته شب ها مانده ام من در حضور شامیان
من در حضور خویشتن دیدم خرابم انجمن
پیوسته ،امید آرزو، دالان های تُو به تُو
در انتهای هر دو تُو پندار نابم انجمن
ساقی بریز از هر سبو پیمانه ای در جام او
اما تو بشکن جام را مجنون شرابم انجمن
پنهان هلال ماه شد، پیوسته در افلاک شد
هالک به عمق چاه شد، عطرِ گلابم انجمن
صدها سوال از عیب را چاه زَنخدان می زنم
" در اوجِ آداب وُ ادب" در اضطرابم انجمن
از حسرت عشق فزون، فرهاد گشته در جنون
آشوب شیرین در سکون،مجنون نقابم انجمن
فرزند یعقوب از طلب ،استادِ بی مهری سبب
اعضای خاموش از طرب، رنج وُ عذابم انجمن
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : خلدستان , اعضای خاموش , از طرب , رنج وُ عذابم انجمن
هم در قلم شاعر، با چشم نظر بنگر
هم در رقم کلکش صدگونه هنر بنگر
آنجا که کشد شاعر از صورت هر شکلی
من سیرت شکل آرا تو نقش صوَر بنگر
آنجا که کشد شاعر ابروی سیه چشمی
من حظ نظر بینم تو خط بصر بنگر
آنجا که کشد شاعر زلفونِ دلاویزی
گیسوی چلیپا را ، در مسندِ سر بنگر
آنجا که کشد شاعر بالای بلاخیزی
لیلای دگر بینم لیلونِ دیگر بنگر
آنجا که کشد شاعر تصویر حقیقت را
من نقشِ شریعت را ، هادیِ قمر بنگر
آنجا که کشد شاعر، در چهرهء مظلومی
خوشتر زِ ستمکاری، تو دیدهی تر بنگر
آنجا که کشد شاعر آتشکدهای روشن
من جلوه اهورائی تو برقِ شرر بنگر
این شعرِ (طریقت) بین با چشم حقیقت بین
تفسیر هدایت را ،البته وُ شاید را اَمـّا وُ اگر بنگر
۩۩۩ ☫ ادبیات فارسی: حکایات حکیمانه (کلیله و دمنه) برآستان جانان ۩۩۩
مولانا گفت:
آدمی از کجا بداند
چه کسی ماندنی ست؟
شمس گفت:
آن که در سختی حالت
آرام تر کنارت مینشیند،
از هزار دوست روزهای روشن
وفادارتر است.
گویند که در شهر نیشابور موشی به نام «زیرک» در خانهی مردی زندگی میکرد. زیرک دربارهی زندگی خود چنین میگوید: «هرگاه مرد صاحبخانه خوراکی برای روز دیگر نگه میداشت، من آن را ربوده و میخوردم و مرد هرچه تلاش میکرد تا مرا بگیرد، کاری از پیش نمیبرد.
تا اینکه شبی مهمانی برای مرد آمد.
او انسانی جهاندیده و سرد و گرم روزگارچشیده بود.
هنگامی که مهمان برای مرد سخن میگفت، صاحب خانه برای آنکه ما را از میان اتاق رفت وآمد میکردیم براند(فراری دهد)، دستهایش را بههم میزد. مهمان از این کار مرد خشمگین شد و گفت:
من سخن میگویم آنگاه تو کف میزنی؟ مرا مسخره میکنی؟
مرد گفت: برای آن دست میزنم که موشها بر سر سفره نریزند و آنچه آوردهایم را ببرند. مهمان پرسید:آیا هرچه موش در این خانهاند همگی جرات و توان چنین کاری را دارند؟
مرد گفت: نه! یکی از ایشان از همه دلیرتر است.
مهمان گفت: بیگمان این جرات او دلیلی دارد و من گمان میکنم که این کار را به پشتیبانی چیزی انجام میدهد. پس تیشهای برداشت و لانهی مرا کند. من در لانهی دیگری بودم و گفتههای او را میشنیدم.
در لانهی من ١٠٠٠ دینار بود که نمیدانم چهکسی آنجا گذاشته بود اما هرگاه آنها را میدیدم و یا به آنها میاندیشیدم، شادی و نشاط و جرات من چندبرابر میشد.
مهمان زمین را کند تا به زر رسید
و آن را برداشت و به مرد گفت:
که دلیل دلیری موش این زر بود. زیرا که مال پشتوانهای بس نیرومند است. خواهی دید که از این پس موش دیگر زیانی به تو نخواهد رسانید.
من این سخنها را میشنیدم و در خود احساس ناتوانی و شکست میکردم. دانستم که دیگر باید از آن سوراخ، به جایی دیگر رفت.
چندی نگذشت که در بین موشهای دیگر کوچک شمرده شدم و جایگاه خود را از دست دادم و دیگر مانند گذشته بزرگ نبودم. کار به جایی رسید که دوستان مرا رها کردند و به دشمنانم پیوستند.
پس من با خود گفتم؛که هرکس مال ندارد، دوست، برادر و یار ندارد.
مهمان و صاحبخانه، زر را بین خود بخش کردند. صاحبخانه زر را در کیسهای کرد و بالای سر خود گذاشت و خوابید، من خواستم از آن چیزی باز آرم تا شاید از این بدبختی رهایی یابم،
هنگامی که به بالای سر او رفتم، مهمان بیدار بود و یک چوب بر من زد که از درد آن بر خود پیچیدم و توان بازگشت به لانه را نداشتم. به سختی خود را به لانه رساندم و پس از آنکه دردم اندکی کاسته شد، دوباره آز مرا برانگیخت و بیرون آمدم. مهمان چشم به راه من بود، چوبی دیگر بر سر من کوفت، آنچنان که از پای درآمدم و افتادم. با هزار نیرنگ خود را به سوراخ رساندم. درد آن زخمها، همهی جهان را بر من تاریک ساخت و دل از مال و دارایی کندم. آنجا بود که دریافتم، پیشآهنگ همهی بلاها طمع است. پس از آن، به ناچار کار من به جایی رسید که به آنچه در سرنوشت است خشنود شدم. بنابراین از خانهی آن مرد رفتم و در بیابانی لانه ساختم.
برآستان جانان(تذکرة اولیاء عطار)حج:عبدالله
یک سال از حج فارغ شده بود. ساعتی در خواب شد. به خواب دید که دو فرشته از آسمان فرود آمدند. یکی از دیگری پرسید: امسال چند خلق آمده اند؟
یکی گفت: ششصد هزار. گفت: حج چند کس قبول کردند؟
گفت: از آن هیچکس قبول نکردند.
عبدالله گفت: چون این بشنیدم اضطرابی در من پدید آمد. این همه خلایق که از اطراف و اکناف جهان با چندین رنج و تعصب من کل فج عمیق از راههای دور آمده و بیابانها قطع کرده، این همه ضایع گردد؟
پس آن فرشته گفت: در دمشق کفشگری نام او علی بن موفق است او به حج نیامده است اما حج او قبول است و همه را بدو بخشیدند، و این جمله در کار او کردند.
چون این بشنیدم از خواب درآمدم، و گفتم: به دمشق باید شد و آن شخص را زیارت باید کرد. پس به دمشق شدم و خانه آن شخص را طلب کردم و آواز دادم. شخصی بیرون آمد. گفتم: نام تو چیست؟
گفت: علی بن موفق.
گفتم: مرا با تو سخنی است.
گفت: بگوی.
گفتم: تو چه کار کنی؟
گفت: پاره دوزی میکنم.
پس: آن واقعه با او. بگفتم: گفت نام تو چیست؟
گفتم: عبدالله مبارک.
نعره ای بزد و بیفتاد و از هوش شد. چون بهوش آمد گفتم: مرا از کار خود خبر ده.
گفت: سی سال بود تا مرا آرزوی حج بود و از پاره دوزی سیصد و پنجاه درم جمع کردم. امسال قصد حج کردم تا بروم. روزی سرپوشیده ای که در خانه است حامله بود، مگر. از همسایه بوی طعامی میآمد. مرا گفت: برو و پاره ای بیار از آن طعام. من رفتم. به در خانه همسایه. آن حال خبر دادم. همسایه گریستن گرفت و گفت: بدانکه سه شبانروز بود که اطفال من هیچ نخورده بودند. امروز خری مرده دیدم. بار از وی جدا کردم و طعام ساختم، بر شما حلال نباشد، چون این بشنیدم آتش در جان من افتاد. آن سیصد و پنجاه درم برداشتم و بدو دادم. گفتم: نفقه اطفال کن که حج ما این است.
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید
برچسب های خلدستان : این شعرِ , طریقت , تفسیر هدایت را
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
ترک وفا کرد، عهد یار طریقت
دل به صفا داد، شرط کار طریقت
بود قرار اینچنین که ترک نگوید
زود ز ما سیر شد، قرار طریقت
هجر تو بی اختیار داد حقیقت
ورنه مرا با تو اختیار طریقت
یک شبه وصل تو را به خواب ندیدم
حاصل صد ساله انتظار طریقت
در قدمت نقد جان ز عجز شریعت
ورنه تو را درخور نثار طریقت
یار نمک ریخت بر دلم ز هدایت
مرهم دل های داغدار، (طریقت) .
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : حقیقت , دل به صفا داد , شرط کار طریقت , مرهم دل های داغدار
مادر بزرگ شاید در یاد مانده باشد
بابا بزرگ بایــد آواز خوانده باشد
سرچشمهء درخشان از چشم آدمیزاد
وقتی که کارخانه از دل زدوده باشد
دلدار وقت دیدار از عشق گشته بیدار
در خاورِ میانه جنگی سروده باشد
پرشورِ اشک شوق است ایرانیان خوشدل
پرچم چه رنگِ سبزی بر آن کشیده باشد
جوشان هزار ویکشب از شوق عشق لبریز
انسانِ کال وُ خامش نوبر رسیده باشد
یادم زِ عشق شیدا نامَحرمانه پیدا
حوا قشنگ وُ زیبا یک سیب چیده باشد
آن سیب سرخ بدمست از شاعرِ (طریقت)
فرهاد آن پدر را شیرین کشیده باشد
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، قصاید ، آثارچاپ شده ، حکایات ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : طریقت , فرهاد آن پدر را , شیرین چشیده باشد
۩۩☫ افسوس که این شعر فقط باد هوا نیست ☫۩۩
اُردی که به عشق است ،خوشی هست،عزانیست
هرجاهمه عشق است عمل هست ریا نیست
بر سفره ی گسترده ی دولت همه جمعند
این سفره فقط سهم وزیر وُ وزرا نیست
از برکتِ تقسیمِ ســـهامِ گُل وُ بلبل
در کوچه وُ پس کوچه یکی فردِ گدا نیست
از لطفِ مدیریتِ مطلوبِ چپاول
وضعیتِ بازار زمین، کرب وبلانیست
چون عدل و عدالت همه جا ریشه دوانده
از ظلم و ستم دست کسی رو به خدا نیستت
تحریم، نه بر دولتِ امید، نه مردم
المنة لِلَّه، اثراتش بسزا نیست
هل دادنِ یک عده میانِ صفِ نذری
یادآوری از مستندِ راز بقا نیست
در غرب اگر دزدی و فحشا و فساد ست
در کشورِ ما مطلقاً از این «خبرا» نیست
تعریف زیادست وطن رفته به باد ست
اُردی که به عشق است فقط بادهوا نیست
![]()
۩#خــُلدستان طریقت(صفحه جدید )۩#محمد مهدی #طریقت
افسوس که از هم نفسِ آریم دمّـار
وَ ز عمرِ گرانمایه گذر شد: بسیار
البته نشد بکام یک لحظه زِ عمر
با همنفسی طبیب در آخر کار
با ساغرِ می گرفته ام دستِ کسی
با مسـتیِ میِ ، توان به دیــدار رَسی
با همنفسی برآرم از دل هوسی
با دادرسی نفس برآریم بسی !
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت ملی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ
برچسب های خلدستان : خلدستان , خوانسار است وبس , طنز , اشعار
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


۩۩۩ ☫لحظه ای یادِ غزلهای(طریقت)کردم ☫۩۩۩
من بی مِی ناب خوابِ شب نتوانم
بی بـــاده طــعام طــعم لب نتوانم
من بنده آن دَمم که ساقی ریزید
یک جام دِگر ولــی رُطب نتوانم
****
صبرکن عشق زمینگیرشود جانِ شما
یا دل از دیدنتان سیر شود جانِ شما
چون کبوتر به کجا می پری ای رقصنده
ترسم این بال وُ پرت پیر شود جانِ شما
همگی بُغض کنید بغض عجب می ترکد
خنده با خنده نمک گیرشود جانِ شما
یک جهان حسرت لبخند شما را دارد
بوسه بر بوسه به زنجیر شود جانِ شما
جاودان باش که جانانه شدن آئین است
نکند آینه دلگیر شود جانِ شما
خواب دیدی که شبی شعر روان می آید
ابن سیرین به تعبیر شود جانِ شما
لحظه اي یادِ غزلهای (طریقت) کردم
تو بمان تا به يقين ديرشود جانِ شما
خــُلدستان طریقت(یاد غزلهای :طریقت )۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم 

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، غزلیات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، دوبیتی ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : غزلهای طریقت , جانِ شما , خلدستان , غزلیات
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
نامتان نقشِ نگار وُ قبلهگاهِ خاور است
بیشما ویرانهٔ دل لانهٔ خاکستر است
من بدون شرحِ اِمشبرا بهپایان می برم
هر نفس بعد ازشما ، عمرم قدای محشر است
بی شما دریای اطرافم شده رنگِ ِ غروب
در نگاهِ خستهام هر لحظه طوفان باور است
گر وصال آرزومندان شود تقدیر ، بَــس
عاشقان در جان من آغاز شوری دیگر است
از غمِ هجرانِ جانان ، آیینهٔ دل تیره شد
آهِ ِ پنهانم گواهِ آتشِ این اخگر است
هر سحر با نامِتان از خوابِ غم برخاستم
ذکرِتان آرامشِ این روحِ بیبالوُ پر است
رفتگان از چشمِ من، آیینه هم دلگیر شد
آن رسولِ دادگر همصحبتِ چشمِ تر است
گرچه دستم از حریمِ شانههاتان دور ماند
تا ابد شعرِ (طریقت) در مسیر آخراست
***
خودفروشان در پی گرمی بازار شما
کار دین را همه بگذاشته، در کار شما
معنی قید بوَد بند شریعت، کیشان
نه گرفتار شریعت، که گرفتار شما
خانهی شرع خراب است که ارباب رجوع
به هدایت گری گنبد دستار شما
خانه درویش وُ دل اندر پی جمعیت مال
سبحه در دست و در اندیشهی زنار شما
ابلهی کرده چو ابلیس به طرّاری جفت
اَبله اندر نظر مردم وُ طرّار شما
جنگِ سودای زیانآورشان سودی نیست
که فروشندهی دیناند و خریدار شما
همه را نقش زبان حرف پرستاری نیک
نه پرستار خودا، بلکه پرستار شما
پرده پوشند به چادر، به ردا ، گاه به ریش
با ارادت شده شرمنده ز اوضاع وُ ز اطوار شما
مینمایند همی گنبد دستار سفید
لیک غافل ز درون شیخِ سیهکار شما
گفت با اهلِ (طریقت) شبهِ ریش دراز
جانِ من جانِ شما گشت در انکار شما .
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، غزلیات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، بدون شرح
برچسب های خلدستان : گفت با اهلِ , طریقت , شبهِ ریش دراز
۩۩۩☫ ازآن زمان که (طریقت)سرود اشک تورا ☫۩۩۩
بساط اشک تو امشب چه بی امان شده است


۩۩۩ ☫مهربانی(طریقت)منتخب☫۩۩۩
من بی مِی ناب خوابِ شب نتوانم
بی بـــاده طــعام طــعم لب نتوانم
من بنده آن دَمم که ساقی ریزید
یک جام دِگر ولــی رُطب نتوانم
****
میان صورت تو سیل کهکشان شده است
نسیم یاد فرح بخش سبزه زار امید
به مَرغزارِدلم سبز وجاودان شده است
به هر کجا که شنیدیم تازه تر دیدیم
زلال نام نکویت سَر زبان شده است
تمام عالم هستی چومُشک می بویند
نسیم هرطرفی روضه نغمه خوان شده است
اَدب به موقف معراج می رسد امشب
شبانه دستدعا سوی آسمان شده است
از آن زمان که (طریقت) سرود اشک تورا
هبوط اشک تو انگار بیکران شده است 
من گرفتار بدان طرهی طرارم هنوز
با دوصد قافله دل، "قافلهسالارم"هنوز
گفته بودم که به خوبان ندهم هرگز دل
باز چشمم به تو افتاد وُ گرفتارم هنوز
به امید گل روی تو نشستم خندان
خنده بر خلق جهان کردم وُ دُشوارم هنوز
خرقهی من به یکی جام: کسی وام نداد
چون بدهکارم وُ تهمتزده بیزارم هنوز
سرم از زانوی غم راست نگردد ، هیهات
انتظارت می کشم سرگرم سرکارم هنوز
گاه در کوی خراباتم و گه دیر مغان
من درین عاقبت عمر چه بیعار هنوز
شاهد اول به عصا تکیه زد آنگه برخاست
گفت آن چشم سیه دیدم و بیمارم هنوز
نقد جان در طلب پیر طریقت زده ام
راحت از طعنه و سرکوب طلبکارم هنوز
از کف پیر (طریقت) دوش هنگام سحر
می، طلب کردم ولی عارفِ اسرارم هنوز
ح(طریقت)
محمّدمهدی طریقت
![]()
۩#خلدستان طریقت ( عارف اسرار )۩ محمد مهدی طریقت
خــُلدستان طریقت(عارف اسرار :مُحرم)۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم 

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت ملی ، غزلیات ، خاطرات ، قصاید ، دوبیتی ، بدون شرح
برچسب های خلدستان : بساط اشک
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
۩۩۩ ☫ : ح☫سرود (ملی ) غزالان => ایران بح تاجگذاری ۩۩۩
صبح از کرانــههای افق جلوهگر شود
شام از ترانه های غزالان سحر شود
خورشیدِ بزم ما ، ز پسِ پرده شد عیان
بر شانههای قله ، سپس منتشر شود
در هر شکست،رسمِ درخشندگیِ بجو
گاهی کنارِ دره، صفایِ ثَـمـَر شود
گویی تمام دامنِ هستی ز نورِ پاک
لبریزِ بخشش و نفَسِ دادگر شود
جان، خیره مانده در نفسِ روشنِ زمان
گمگشتهای میانِ جهان بی خطر شود
نی خوف از شکوه، اَبر قدرتی عظیم ،
نی در برابرِ عظمش زِبَــر شود
ایرانِ من به اوجِ تجلی رسیده است ،
جانانه در سجود : چنین بیخبر شود
گفتم: مگر نصیبِ جهان می شود چنین
کین بی هنر به مُلک هنر باهنر شود
بالای دست ، دستِ خداوندِ عالم است ،
هر سو نگاه می کنم ، آیینهدر شود`
بالا ، به رغمِ عمقِ سکوتِ کهن، نجیب ،
دنیا، به رغمِ کشورِ صاحب ، اثر شود`
درسر زمین پاک نهادم دوباره شعر
مُلک ادب دوباره پُر از شور وُ شرر شود
نی، شررِ سوختن، به شرارِ حیاتِ ناب،
کز پَرتُوَش تمامِ ِ جهان زیر وُ بر شود
آرامشی چنان به میهنم افتاده از درون
هر رفته ای زِ کهنه، وطن در سفر شود
گویا زمان رِجعت یاران فرا رسید ،
گویی جهان ز هیبتِ رَجعت ، دگر شود
این مرزِ باشکوه ؛ جهان را شکوه داد ، ،
پاینده در تجلیِ حق، زندهسر شود`
درمانده گشته در نفسِ نورِ تودهها،
عالم دوباره ، غرقِ حضورِ ظفر شود
آن صبحِ پاک، بر سرِ هر قلهی بلند،
ایرانِ ما دوباره همان پرده در ، شود`
موضوعات مرتبط خلدستان: مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، ترانه ، سیاسی ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید
برچسب های خلدستان : ملی , شود` , سرود
شب اگر نسیم وصلی زرخ نگار جویم
صد هزار وُ یک شبی را همه در دیار جویم
نگرم بروی هستی که رهم زخود پرستی
چو رَهم زِ خود پرستی همگآن هزار جویم
شب اگر به جستجوی ره کوی یار گردی
به رهی روان توان شد که در آن بهارجویم
منشین در این بیابان به امید روی جانان
رَوم از پی نسیمی که زکوی یار جویم
چو شوم خمار هستی نگرم به سوی پستی
مزن از نگار حرفی که در آن شعار جویم
رَوَم همچو باد وُ باران به مسیر کوی جانان
دل بی قرار خواهد که ز او به بار جویم
گذرد زمان هستی بنگر دمی به مستی
که نوای شوق و مستی به سر خمار جویم
بنشان کنار یکشب زِ نسیم روی دلبر
که رسد نسیم دلبر همه بر قرار جویم
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، بدون شرح ، گوناگون
تا جفایی نکشد دل به وفایی نرسد
ورنه بی درد در این ره به دوایی نرسد
نالهٔ هر که چو بلبل نه به سودای گلی ست
عاقبت زین چمنش برگ و نوایی نرسد
ای دل ار سعی تو این است که من می بینم
جای آن است که کار تو به جایی نرسد
پای بوس تو طمع داشت دلم، عقلم گفت
رو که این پایه به هر بی سروپایی نرسد
بیش مخرام که از چشم بدان می ترسم
تا به بالای بلند تو بلایی نرسد
گر وصالت به خیالی نرسد نیست عجب
هیچگه منصب شاهی به گدایی نرسد
۩# خــُلدستان طریقت ( صفحه جدید )۩# محمد مهدی طریقت
مرا تو غایت مقصودی از جهان ای دوست
هزار جان عزیزت فدای جان ای دوست
چنان به دام تو الفت گرفت مرغ دلم
که یاد مینکند عهد آشیان ای دوست
گرم تو در نگشایی کجا توانم رفت
به راستان که بمیرم بر آستان ای دوست
دلی شکسته و جانی نهاده بر کف دست
بگو بیار که گویم بگیر هان ای دوست
تنم بپوسد و خاکم به باد ریزه شود
هنوز مهر تو باشد در استخوان ای دوست
جفا مکن که بزرگان به خردهای ز رهی
چنین سبک ننشینند و سرگران ای دوست
به لطف اگر بخوری خون من روا باشد
به قهرم از نظر خویشتن مران ای دوست
مناسب لب لعلت حدیث بایستی
جواب تلخ بدیعست از آن دهان ای دوست
مرا رضای تو باید نه زندگانی خویش
اگر مراد تو قتلست وارهان ای دوست
که گفت سعدی از آسیب عشق بگریزد
به دوستی که غلط میبرد گمان ای دوست
که گر به جان رسد از دست دشمنانم کار
ز دوستی نکنم توبه همچنان ای دوست
خــُلدستان طریقت(حکایت :شعر )۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم 

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , کمانچه زن , منتظری
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
از گربه کوچکتر و از پلنگ،بزرگتر!
🔴 گفت: محمدرضا باهنر،عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام گفت: با جنگ، حدِّاقل ۲۰۰ میلیارد دلار عقب افتادیم!
🔴 قبل از جنگ هم مشکلات جدّی اقتصادی داشتیم؛ ظرف هشت سال گذشته ۱۰۰۰ درصد تورُّم داشتهایم!!( جماران)
گفتم: متاسّفانه سیمای فقر و تبعیض آنچنان در آیینۀ شفّاف جامعه جلوهگر است،که هیچ کس نمیتواند مُنکرِ آن شود! فقط من ماندهام برخی از افراد بدون ذرّهای درک از این اوضاع رقّتبار، چگونه پیوسته بر طبل جنگ میکوبند؟! و مردم فلکزده را با این شعارهای میانتهی به تعجُّب میآورند!
گفت: گویند ملّانصرالدّین داشت برای مردم سخنرانی میکرد و میگفت:
اَیُّهَالنّاس! از جمله عجیب و غریبهای خلقت،آفرینش رعد است.
مردم پرسیدند: رعد چیست؟
ملّا پاسخ داد:رعد موجودی است از گُربه کوچکتر و از پلنگ،بزرگتر!
مردم گفتند: اشتباه میکنی! لابد منظورت این است که از گربه بزرگتر است و از پلنگ،کوچکتر!
ملّا پاسخ داد: نه!در آن صورت که عجیب و غریب نیست!!
موضوعات مرتبط خلدستان: سیاسی ، خاطرات ، آثارچاپ شده ، خبر ـ اطلاعیه ، حکایات ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : ملا نصرالدین , اَلِکلنگ وتیشه , ضرب المثل نمیشه
.: Weblog Themes By Pichak :.
