

۩۩☫قند(طریقت )ار شوی به زشراب وجام می ☫۩۩
تا عقل، به صد جام لبالب دادیم
غلات به صد هزار کوکب دادیم
زین پس زِ فروغ شمع وُ مهتاب مگو...
خورشید به صد هزار وِیکشب دادیم.
***
خم نخواهد کرد حتی بر بلند دار کج
هرکسی بالا کند با نیت دیدار کج
همزمان یک رنگ باید عشق را ابراز کرد
راست میدادی ، این دفعه و این بار کج
عشق! آری سر بگیرد،مرد دوران میرود
بر سر دروازهها سر، بر سر بازار کج
ای شکوه معرفت! نگذار بر دیوار دست
تا جهان نگذارد از دست تو بر دیوار کج
کاشفالاسرار میداند گره باید گشود
خوش به هم پیچیده ای این رشتۀ دستار کج
لیلةالقدر است این افتاده در گودال، ما
مطلعالفجر است این برکرده از نیزار کج
در مسیر وصل اگرسر را زِ پا نشناختی
میکند پندار پا تا میکند رفتار کج
حاصل مرگ گل سرخ است عطر ماندگار
سازگاری نیست از گل میبُرد عطار کج
شمعِ روشن زنده میماند که من باور کنم
روی دوش مرد گاهی میشود سربار، کج
جای دارد صبح بگذارند نام شامِ تار
بعد ازین هم میشود خورشیدِ شامِ تار، کج
چون طلب کردم صفا از مردمِ اهل وفا
در طبق با عشق اهدا میکند سردار کج
دل به دستت دادم وُ سررا به دست دیگری
زیر سر بگذار دل را زیر پا بگذار کج
العطش : هنگامه ای شد از سر دنیا گذشت
یک نفس آخر کشیدی جام را انگار کج
زندگی یعنی عبادت، زندگی : انسانیت
مرگ یعنی والسلام : ای راهرو بردار کج
کد خدا ! از ماه بالاتر نبر خورشید را
ناخدا : پایین بیاور، نیزه را نیزار کج
***
اَجل سنگ است و آدم مثل شیشه
در این بستان نروید گُــل همیشه
در این تاریکی مرموزِ امروز
نگاهم جز به رویت وا نمیشه
اگر چه روز ها پر از غروب اند
در اینجا گاو ها مشغولِ خیشه
در اینجا عاشقی چون چشمه جاری
طریق عاشقی چون گرگ وُ میشه
دلم مأوای اَمن وُ کشور دوست
به یاد تو همیشه پنج و شیشه
عجیب دشتی ست دشتستان ایران
چرا گلگونه هایش وا نمیشه
**
زین پس زِ فروغ شمع وُ مهتاب مگو...
خورشید به صد هزار وِیکشب دادیم.
***
حاکمان آزادی وُ دین پروری اینک خطاست
مذهب حاکم بربی مذهبی از دین جداست
شاه مست وُ شیخ مست وُ شحنه مست وُ میر مست
هر دم از دستان مستان فتنه وُ غوغا به پاست
مملکت کشتی، حوادث بحر وُ استبداد داد
کار پاس کشتی و کشتینشینان با ناخداست
گشته خاموشی کلید راهِ جمعی بیگناه
کُشتن وُ مردن رواست؟کار ایران با خداست
باش تا خود سوی ری تازد ز آذربایجان
حنجر ستار خان خنجرش کشورگشاست
باش تا بیرون ز رشت آید آن سپهدار بزرگ
ای سپهسالار گیلان همتت راز بقاست
باش تا از اصفهان صمصام حق گردد پدید
تا ببینیم آن که سر ز احکام حق پیچد کجاست
خاک ایران، بوم و برزن از تمدن عاری است
هرچه هست از قامت ناساز بیاندام حکامِ خداست
شام است وُ هیچ قطرهء مُل در پیاله نیست
آلاهـــه ای نبوده وُ پــــروای لاله نیست
بی ذوق می شوم اِنگار هفتاد سالهام
آندم که در پیاله، شراب سه ساله نیست
اوراق باده، کی به مِی کهنه میرسد؟
ذوقی که در پیاله بُـوَد، در رساله نیست
جامی تهی ز نکهت گل میکند دماغ
وقتی که در بر آن بت ذو الجلاله نیست
شعرم روا نشد ز می لعل او مبین
تأثیر در قلمرو آن این حواله نیست
می در کف است، طرّهی معشوق شد کنار
آری پیاله هست، اگر هم پیاله نیست
هر جام، جامِ لیلی وُ مجنون نمی شود
شام است وشعر جز به(طریقت) حواله نیست.
...هر ثانیه که میگذره از زمان، با صدای تیک تاک عقربه ی ثانیه شمار، یکقدم به مرگ نزدیکتر میشیم! نمیگم تا ابعاد منفی زندگی و هستی رو پررنگ کرده باشم! که البته مرگ بخش غیرقابل انکار زندگیه! بازگویی این قضیه به این خاطره که آگاه باشیم و بدونیم یکی از همین روزهای به ظاهر معمولی، دیر یا زود با هر اتفاقی یا جریان قابل پیش بینی یا حتی غیرقابل پیش بینی چشم به روی دنیا میبندیم! و تنی که سالها باهاش تو خوشی و ناخوشی دنیا سهیم شدیم، برای همیشه دفن میشه!
پیش از این اتفاق باید به خود اومد و کاری کرد! هرکسی رسالتی داره در این جهان! باید رسالتت رو پیدا کنی و براش زمان بزاری.. چی از جهان میخوای که بایستی دنبالش باشی؟ پیش از اتمام این بی بازگشت، دست به کار شو.. !
بچه قمری(یاکریم) رو زمین مرده بود
زنبور قرمزای بزرگ روش نشسته بودن خوشحال
و در حال خوردن
اون چیزی که برای یکی عزاست
برای دیگری میتونه عروسی باشه در هرصورت
بازی دنیا رو اینطوری ببینی زیاد جدیش نمیگیری
چون روزی اُون زنـــبـــورای قرمز عزادار میشن
و قمری(یاکریم) عروسی می گیرند...
این نیز بگذرد ...طریقت)
***
خمار می جگرم سوخت، ساغرم رهبر
تهی نکرده، یکی جام دیگرم رهبر
به یک پیاله نسازم، ز بس حریصم من
قدح پیاپی و ساغر، مکررم رهبر
چو مار تشنه دهان باز کردهام ز خمار
ز حلق فاخته، خون کبوترم رهبر
خمار میکُشدم ذوق خامشی دارم
به چشم یار که پیمانه پُر ترم رهبر
***
زهد خشک رخم گشته خاکسان، بی آب
به چهره آبی از آن آتشّ ترم بدهید
ستور لاغر رم کرده از چراگاهم
به سبزهی خطِ گلعارضان سرم بدهید
چنین که گشته تنم لاغر از ریاضت زهد
نه حکمت است که پیمانه لاغرم بدهید
چو (طالب) از ره حکمت فتادهام به کنار
یکی به جانب میخانه رهبرم بدهید .
***
زهری نهان شدست زمان را علاج نیست
این درد بی گمان خسان را علاج نیست
دیوانگی جهالت این زهرِ درد شـــد
باید که جان فشاند جهان را علاج نیست
***
سخت است نهادنی که پیوسته شده
از منصبِ این جهان اگر خسته شده
سهل است آهسته به ممتنع می ماند
از ساقه وُ برگ وُ ریشه وابسته شده *
***
محمدعلی شاه برای کسب مجدد قدرت بر علیه مشروطه چیان مبارزه می کرد و عمده تلاش او از مشهد بود_ او یکبار پس از حمله به مشهد و گرگان و مازندران،شاهرود و دامغان و سمنان را تسخیر کرد ،ولی از عده کمی در ورامین شکست خورد و به عشق آباد پناه برد تا مجددا اقدام کند_ در این ایام در مشهد، صنعت فرش را که یک شرکت آلمانی به نام ای.گ.فارین به تحرک درآورده بود و مواد رنگرزی را از آلمان آورده و بطور رایگان بین رنگرزان مشهد توزیع کرده بود تا بجای رنگهای متداول طبیعی که از هند می آمد، استفاده کنند. رنگرزان مشهد بعد از یکماه رنگهای قبلی طبیعی را بر رنگهای شرکت آلمانی ترجیح دادند و البته این کار بی تاثیر از اقدامات کنسول انگلیس در مشهد نبود.
برای اینکه رنگهای هندی ارزانتر تمام شود،کنسول انگلیس تلاش کرد که گمرک مشهد از وزن خالص لاجورد هندی ،حق گمرکی بگیرد. در آن موقع محموله های رنگ هندی در جعبه های چوبی سنگین به مشهد آورده می شد و کنسول انگلیس در مشهد از طریق سفارت انگلیس در تهران می خواهد که دستورالعملی به گمرک مشهد بدهند که از رنگ خالص ،حق گمرک بگیرند و وزن جعبه منظور نشود. این کار صورت گرفت،اما سه ماه طول کشید که چنین رویه ساده ای اصلاح شود. و اینطور شد که انگلیسی ها رقیب اروپایی خود را از صنعت فرش ایران دور کردند.
۩۩۩ ☫ زمین:عزَوجل +بهشت: جنگ وجدل +(طریقت)شیخ اجل ☫ ۩۩۩
وقتی زمین عَـزَ وَجَل می شود مرا
لبهای حوریان چو عسل می شودمرا
خیلی شکیل بزم غزل افتتاح شد
زین انجمن دوباره مَچل می شود مرا
اِمشب برآمده است همان ماهِ لَم یزل
فتانه ای که حُسن اَجل می شود مرا
لیلی وَشی ماه رُخی گُلپری خجل
سیمین بری ،چگونه بغل می شود مرا
« یکدست جام باده وُ یکدست زلف یار»
مفعول وُ فاعلات وُ فعل می شود مرا
زین انجمن که باده حلالست ساقیا
ساغر بریز ،عینِ گُسل می شود مرا
بسمل شدم (طریقت) ما مبتذل مخوان
رفتن:بهشت جنگ وُ جَدَل می شود مرا
۩۩۩ ☫ اَشعار/با(طریقت) سپس ☫ ۩۩۩
تاولِ روح من از زخم سَنان بیشتر است
در اَزل مَــرهَـم اندوه جهان نیشتر است
واعظ از خدعه و سالوس صلا در می داد
وَرنه در وضع خودش مصلحت اندیش تر است
زاهد، آن نیست که همواره ریاضت بکشد
هر که غمخوار یتیمان شده درویش تر است
واعظان مسجد وُ محراب غنیمت دانند
عالِم از اینکه دل اهل سَرا ریش تر است
با (طریقت) سپس از عیش و طرب دم مزنید
شاعر غم زده با سوز مِحَن خویش تر است
حمید↘
محمد مهدی طریقت
۩خــُلدستان طریقت(مثنوی:مرز وُبوم+مرداد )۩محمد مهدی طریقت
***
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، سیاسی ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید
برچسب های خلدستان : حزب توده ۱۳۳۰ , چقدر در سرسپردگی , مواضع , مسکو پافشاری داشتند
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
.: Weblog Themes By Pichak :.
