انجمن در آینه از بی تو بودن داد کرد
اشک شد بر دیده وُ بر روی دامن داد کرد

شب نگاهش را به اشک اختران آراسته
پشت ابری ماه هم با آه وُ شیون داد کرد

ماه وقتی دید بر گیسوی شب زنجیر را
بر سر ابر سیه افتاد وُ روشن داد کرد

چای داغ نیمه شب ها مونس تنهایی ام
قند در فنجان شکست و با لب من داد کرد

از فراز قله ها جغدی به تنهایی نشست
در فنای جفت خود با،ناله کردن داد کرد

شبنمی با بوی عطری روی گل ها می نشست
خاک گلدان خیس شد با هر شکفتن داد کرد

دشت پر گل بود شب بو تا نبودت را شنید
عاقبت دیدم به یاد گل نچیدن داد کرد

خاطرات شعر با اهلِ (طریقت) یک صدا
نامِ نیکت را شنید وُ، از شنُفتن داد کرد

***

سبکِ، آرایش چشمان تو دیدن کردم
نوش بی نیش لبان تو مکیدن کردم

بین انواع نواها شده ، موسیقی شاد
خنده ی توست که یک عمر شنیدن کردم

سبک چشمان تو را فرشچیان پردازد
نازِ تن ناز چه اندازه کشیدن کردم

گلِ شهناز ، که هنگامِ شکفتن زیباست
جز گل بوسه که از روی تو چیدن کردم

گر نسیمی بوزد فصل بهاران وُ خزان
روسری وا کنی وُ شوقِ وزیدن کردم

چهره ات نرم ،دو چشمان تو آهوست نگار
تپه ماهور تنت باز چریدن کردم

عاشقان مهر به آفاق نمی تاباند
پس چرا من هوسِ اینهمه دشمن کردم

می شوی قصه و در ذهن (طریقت) باقی
وصف چشمان تو هنگام لمیدن کردم

۩خــُلدستان طریقت(غزل : نام نیک فرزانه )۩

محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم (لمیدن)


برچسب های خلدستان : دیدن , طریقت , باقی , چشم

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه سیزدهم آذر ۱۴۰۴ | 14:30 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

۩۩۩ ☫چشم کیستی ( طریقت) اشعار چشم ۩۩۩

اللًّهُمَ صل علی مُحَمَّــدٍ وَ آلِ مُحَمَّــَد

و عجل فرجهم

بـِسْمِ اللهِ الرَحْمـטּِ الرَحـِيمـْ ◊

وَ إِטּ يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ


بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا


سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُوטּَ إِنَّهُ لَمَجْنُوטּٌ


وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ"

****

هوا باران‌تر از اشک ستاره

دلم روشن تر از صبح بهاره

نگاهی میکنم درچشمِ مهتاب

(طریقت)با غزل آمد دوباره

****

هرگاه آدمی هوسِ گندگی کند
با آمدن درون جهان زندگی کند

گر«عشق»مقصدست،لذا در همین مسیر
فرزانه وار حکم برازندگی کند ...


یک رود و صد مسیر، همین رودخانه هاست
با عشق خو بگیر! همین رود خانه هاست

با گریه سر به سنگ بزن در تمام راه
ای رود سربه زیر! همین رودخانه هاست

تاوان دل بریدن از آغوش کوهسار
دریاست یا کویر؟ همین رود خانه هاست

برگِرد خویش پیله‌تنیدم به صد امید
این «رنج» دلپذیر همین رود خانه هاست

پرواز در حصار، فروبسته حیات
آزاد یا اسیر، همین رودخانه هاست

چون زخم، لب گشوده وُ چون شمع سوخته
«لبخند» ناگریز، همین رود خانه هاست

دلخوش به جمع‌کردن یک مشت «آرزو»
از «شادیِ» حقیر همین رودخانه هاست

با «نغمه» سر به خانه دلگیر «دَم» زدن
گاهی اگر چه دیر، همین رود خانه هاست

لبخند وُ اشک، شادی وُ غم، رنج وُ آرزو
از ما به دل مگیر، همین رودخانه هاست

وقتی معلّم مسئله را طرح کرد و در انتها به اینجا رسید که پیدا کنید پرتقال فروش را؟ دانش آموزان دریافتند: پرتقال‌ها ناف دارند، ذرت‌ها دندان دارند و پسته‌ها دهان دارند، بعید نیست که از ما خیلی آدم‌تر باشند.تازه من هندوانه‌هایی را میشناسم که بیشتر از ما تُخم دارند.
گیلاس‌هایی را دیدم که کمتر از آدمی کِرم دارند.فندُقی را دیدم که مغزش از خیلی از انسان‌ها بیشتر است.‌ نارگیلی دیدم که پشم دارد و پشمش از دست انسان‌ها ریخته.گلابی‌هایی را دیدم که بدون عمل، باسن ِ زیبایی دارند.میوه‌ای میشناسم که بدون آرایش، هلوست.
موزی میشناسم که لباسش مارک‌دار است، به شهین اول معروف است ، اما نارنگی شهین دوم است چون پوستش زود کَنده می شود .دیروز یک "کلم ِ قُمری" خریدم و دیدم که برعکس ِ خیلی از آدم‌ها ریشه دارد.
برعکس، آدم هایی را میشناسم که انگار "تره‌بار" هستند، زنان و مردان این روزها «ماست» در دهانشان مایه کرده اند ،مثلاً دور و بر ما سیب‌زمینی کم نیست. وقتی مسلسل از روی پشت بام مغز سر را نشانه می گیرد ، حکومت به مزاج حاکمان شیرین می شود ،جماعتی روان‌آزرده که مثل فلفل، تند هستند. مسئولینی را دیدم که از هندوانه پوست کلفت‌ترند، .
دیروز یکی را دیدم انگار سیر بود. آنقدر سیر بود که خودش را از پُل پرت کرد.
پدران ِ زحمت کشی را میشناسم که مثل بعضی پرتقال‌ها خونی هستند... و ملتی را میشناسم که آنها را برگ چغندر فرض میکنند.
بیخود نیست که پادشاهان می‌گویند: ملت کیلو چند؟؟ اصلاً خروار خروار هم با کرونا یا هر چیز دیگر بمیرند کَکِشان هم نمی گزد
پادشاهانی که مثل بادمجان، تاج بر سر ِ خود میگذارند، ولی نمیدانند که تخمی هستند.
و ما شاعران، توت‌فرنگی‌هایی هستیم که زبان ِ سُرخمان، سرِ سبزمان را به باد خواهد داد ...

در کویری خشکم امّا ساحلی بارانی‌ام
ظاهری آرام دارد شاعــری طوفانی‌ام
مثلِ شمشیر از وجودم دست وُ پا گم می‌کند
در رژیمِ دست‌های حاکمــان زندانی‌ام
بسکه دنبالِ تو گشتم شُهر‌ه‌ی عالم شدم
سربلندم کرده خوش‌بختانه سرگردانی‌ام
می‌زنم لب‌خند بر چشمانِ اشک‌آلودِ شمع
هر که باشد باخبر از نغمه ی پنهانی‌ام
هیچ دانایی فریبِ چشم‌هایم را نخورد
عاقبت کاری به دست‌م می‌دهد دانا ئی‌ام

با شاعـران رهگــذرِ سـرنـوشت ها
جــاماندگان قافله ی سرگذشت ها

پائیزِلحظه ها ی زمستان سرشت ها
شُـد نُــوبهارِ رویــشِ اردیبهشت ها

تربیت چیزی جز طغیان علیه مدّعیانِ تربیت و تربیت‌های دروغین نیست.

معلم واقعی در این توهّم نیست که باید حق یا حقیقت مطلقی نزد خود را به دیگران بیاموزد، و به اصطلاح آنها را هدایت و تربیت کند. آموزگار واقعی تنها کمک می‌کند که آنها خودِ مدفون شده‌شان را از آوار آن چیزهای مخرّبی که غالباً به نام تربیت و فرهنگ، «نیست» و «ازخودبیگانه»‌شان کرده، بیرون کِشند تا دوباره «هست» شوند و با خویش در صلح و آشتی به‌ سَربَرند. در واقع، آموزگار واقعی نمی‌خواهد که چیزی بر دیگران بیافزاید و آنها را سنگین نماید، بلکه، برعکس، چیزی از آنها می‌کاهد و «سبُکبار»شان می‌کند. تربیت چیزی جز هرس کردن شاخ‌وبرگ‌های زاید نیست.

معلِّم تنها زمانی می‌تواند، به دور از خصلت‌های نیست‌کننده ، برای شاگردانش هستی‌بخش و زندگی‌آفرین باشد که بتواند به جای آنکه هستی و افکار خود را سایۀ سنگینی بر شاگردانش کند، خودش را به سایه ببَرد تا زمینه‌ای برای پدیدارشدن آنها فراهم‌ آید. آموزگار واقعی تنها ما را فرامی‌خوانَد که از آن «خود» که حجاب خود گشته است دست‌برداریم؛ از خودی که نیستیم به درآییم و به خودی که باید باشیم درآییم. به عبارت دیگر، آموزگار واقعی ما را از خود نمی‌سِتاند تا به سوی خویش بکشاند، بلکه ما را از «خودی کاذب» می‌رهانَد تا به «خود راستین» برسانَد.

معلّم واقعی به‌سانِ مامایی در تولّد معنوی ما سهیم می‌شود و به ما مدد می‌رساند تا بتوانیم با فراروی از «خودِ کهتر»مان «خودِ برتر» خویش را متولّد کنیم. تربیت‌کردن چیزی جز مامایی، و تربیت‌شدن چیزی جز نوزایی نیست. به بیانِ بُرّای نیچه: «مربیانِ واقعی شما آزادکنندگانِ شما، به سوی خودتان، هستند» و به زبانِ زیبای مولانا:«تو را هر کس به سوی خویش خوانَد / تو را من جز به سوی تو نخوانم»

معلِّم واقعی کسی نیست که بیشتر از شاگردانش می‌داند، بلکه کسی است که بیشتر از شاگردانش می‌تواند یاد بگیرد و بیاموزد. به عبارت دیگر، تفاوت استاد (آموزگار) و شاگرد، نه یک «تفاوت ماهوی»، که یک «تفاوت درجه‌ای» است: استاد شاگردترین شاگرد است.

۩خــُلدستان طریقت۩ sorodehay-tarighat.blogfa.com ۩️✍محمّدمهدی طریقت

***

شب چو در بستم و مست از مِیِ نابش کردم

ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم

دیدی آن تُرکِ خَتا دشمن جان بود مرا

گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم

منزلِ مردمِ بیگانه چو شد خانهٔ چشم

آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم

شرحِ داغِ دلِ پروانه چو گفتم با شمع

آتشی در دلش افکندم و آبش کردم

غرقِ خون بود و نمی‌مرد ز حسرت فرهاد

خواندم افسانهٔ شیرین و به خوابش کردم

دل که خونابهٔ غم بود و جگرگوشهٔ درد

بر سر آتشِ جورِ تو کبابش کردم

زندگی کردن من مردن تدریجی بود

آنچه جان کَنْد تنم، عمر حسابش کردم

خــُلدستان طریقت(حکایت :شعر )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم


موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، عکس ، سیاسی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : چشم کیستی , طریقت , اشعار , چشم

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۱ | 4:36 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

 

۩۩۩ ☫ دوبیتی : (طریقت)  اشعار    ☫ ۩۩۩  

 

غزلم دل به تودادم که غزل ساز کنی

نه فقط نــاز کُــنی دلــبری آغــاز کنی

لب زِ لب باز کـنی نغـمه وُ آواز کنی

وقت آواز کــمی جیــگرکی باز کنی  

جدا کننده متن وبلاگ لاينر وبلاگ

می زنم فریاد امّا بی صدا  پروردگار 

مار  را پرورده ایم در آستین روزگار 

پونه می روید ولی صحرا شده ناسازگار 

ریشه ی بداصل را بَرکن خدایِ کِردگار 

ح.(طریقت) 

    جدا کننده متن وبلاگ لاينر وبلاگ

هـم مُـرده پَــرستیم همی پــابــستیم

از روضهء روضه خوان بسی سرمستیم

از چاله درآمـدیم به چــاه پـیــوســتـیم

ما زنده  به گُـــورانِ  جهالــت هستیم

    

 ۩۩۩ ☫ شاعرآ (اشعار (طریقت) به من ایمان آورد ☫ ۩۩۩  

صاحب الامر درین برهه زمان بازآیــد
تیرهایی که رهاشد زِ   کمان باز آیــد
سالها منتظر سوت قطارم فــرجــش
باسلام وُ صـلوات  وُ چمـــدان باز آیــد
میسرودم که تورا باز بیابــم  ای کاش
نامه ام گم نـشود، نامه رسان باز آیــد
روی صاحب نظران باز که افتاده به من
بایــد امــروز ورقهــای جهان باز آیـــد
شاعرا: پیر(طریقت) به  من ایمان آورد
به اَبد رفت وُ  اَزل گفت: جــوان باز آیــد

  ۩۩۩ ☫ اشعار(طریقت)دوبیتی     ۩۩۩  

 

 همه در بندِ شرابند وُ منم  مستِ لبش

لب چو یاقوت زبان هست بکامِ رطبش

 نـزنم جـامِ (طریقت) به تب وُ تاب تبش 

 بنشانم به خمارم خمِ گیسوی شبش

ح(طریقت) جدا کننده متن وبلاگ لاينر وبلاگمحمّدمهدی طریقت 

       ۩خــُلدستان طریقت(  جدید  )۩

 خُلدستان   طریقت (جدید )   محمّد مهدی  طریقت    جدا کننده متن وبلاگ لاينر وبلاگ


برچسب های خلدستان : دوبیتی , طریقت , اشعار , چشم

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۰ | 6:9 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

 

۩۩۩ ☫چشم   کیستی  ( طریقت)  اشعار چشم ۩۩۩  

اللًّهُمَ صل علی  مُحَمَّــدٍ وَ آلِ مُحَمَّــَد

و عجل فرجهم 

بـِسْمِ اللهِ الرَحْمـטּ ِ الرَحـِيمـْ ◊

وَ إِטּ يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ


بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا


سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُوטּَ إِنَّهُ لَمَجْنُوטּٌ
وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ"

 

هرگاه آدمی هوسِ گندگی  کند

 

با آمدن درون جهان زندگی  کند

 

 

 

گر «عشق »مقصد است،لذا در همین مسیر

 

فرزانه وار حکم برازندگی کند ...

 

 

 

یک رود و صد مسیر، همین  رودخانه هاست
با عشق خو بگیر! همین رود خانه هاست 

با گریه سر به سنگ بزن در تمام راه
ای رود سربه زیر! همین رودخانه هاست

تاوان دل بریدن از آغوش کوهسار
دریاست یا کویر؟ همین رود خانه هاست

برگِرد خویش پیله‌تنیدم به صد امید
این «رنج» دلپذیر همین رود خانه هاست

پرواز در حصار، فروبسته حیات
آزاد یا اسیر، همین رودخانه هاست

چون زخم، لب گشوده وُ چون شمع سوخته
«لبخند» ناگریز، همین رود خانه هاست

دلخوش به جمع‌کردن یک مشت «آرزو»
از «شادیِ» حقیر همین رودخانه هاست

با «نغمه» سر به خانه دلگیر «دَم» زدن
گاهی اگر چه دیر، همین رود خانه هاست

لبخند وُ اشک، شادی وُ غم، رنج وُ آرزو
از ما به دل مگیر، همین رودخانه هاست


وقتی معلّم مسئله را طرح کرد و در انتها به اینجا رسید که پیدا کنید پرتقال فروش را؟ دانش آموزان دریافتند:   پرتقال‌ها ناف دارند، ذرت‌ها دندان دارند و پسته‌ها دهان دارند، بعید نیست که از ما خیلی آدم‌تر باشند.تازه من هندوانه‌هایی را میشناسم که بیشتر از ما تُخم دارند.
گیلاس‌هایی را دیدم که کمتر از آدمی کِرم دارند.فندُقی را دیدم که مغزش از خیلی از انسان‌ها بیشتر است.‌ نارگیلی دیدم که پشم دارد و پشمش از دست انسان‌ها ریخته.گلابی‌هایی را دیدم که بدون عمل، باسن ِ زیبایی دارند.میوه‌ای میشناسم که بدون آرایش، هلوست.
موزی میشناسم که لباسش مارک‌دار است، به شهین اول معروف است ، اما نارنگی  شهین دوم است  چون پوستش  زود کَنده می شود .دیروز یک "کلم ِ قُمری" خریدم و دیدم که برعکس ِ خیلی از آدم‌ها ریشه دارد.
برعکس، آدم هایی را میشناسم که انگار "تره‌بار" هستند، زنان و مردان این روزها «ماست» در دهانشان مایه  کرده اند  ،مثلاً دور و بر ما سیب‌زمینی کم نیست. وقتی مسلسل از روی پشت بام  مغز سر  را نشانه می گیرد  ، حکومت به مزاج حاکمان شیرین می شود ،جماعتی روان‌آزرده که مثل فلفل، تند هستند. مسئولینی را دیدم که از هندوانه پوست کلفت‌ترند، .
دیروز یکی را دیدم انگار سیر بود. آنقدر سیر بود که خودش را از پُل پرت کرد.
پدران ِ زحمت کشی را میشناسم که مثل بعضی پرتقال‌ها  خونی هستند... و ملتی را میشناسم که آنها را برگ چغندر فرض میکنند.
بیخود نیست که پادشاهان می‌گویند: ملت کیلو چند؟؟ اصلاً  خروار خروار هم با کرونا  یا هر چیز دیگر بمیرند  کَکِشان هم نمی گزد
پادشاهانی که مثل بادمجان، تاج بر سر ِ خود میگذارند، ولی نمیدانند که تخمی هستند.

و ما شاعران، توت‌فرنگی‌هایی هستیم که زبان ِ سُرخمان، سرِ سبزمان را به باد خواهد داد ...

 

در کویری خشکم امّا ساحلی بارانی‌ام
ظاهری آرام دارد شاعــری  طوفانی‌ام
مثلِ شمشیر از وجودم دست وُ پا گم می‌کند
در رژیمِ  دست‌های حاکمــان زندانی‌ام
بسکه دنبالِ تو گشتم شُهر‌ه‌ی عالم شدم
سربلندم کرده خوش‌بختانه سرگردانی‌ام
می‌زنم لب‌خند بر چشمانِ اشک‌آلودِ شمع
هر که باشد باخبر از نغمه ی  پنهانی‌ام
هیچ دانایی فریبِ چشم‌هایم  را نخورد

 

عاقبت کاری به دست‌م می‌دهد دانا ئی‌ام

 

 

( صفحه جدید )۩#محمد مهدی #طریقت    

    جدا کننده متن وبلاگ لاينر وبلاگ  جدا کننده متن وبلاگ لاينر وبلاگجدا کننده متن وبلاگ لاينر وبلاگ


موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، متن ادبی ، سیاسی ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، متفرقه(طــنــز)
برچسب های خلدستان : مردم کیلوئی , طریقت , آدم خرواری چند , چشم

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۰ | 0:30 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

 

۩۩۩ ☫چشم   کیستی  ( طریقت)  اشعار چشم ۩۩۩  

اللًّهُمَ صل علی  مُحَمَّــدٍ وَ آلِ مُحَمَّــَد

و عجل فرجهم 

بـِسْمِ اللهِ الرَحْمـטּ ِ الرَحـِيمـْ ◊

وَ إِטּ يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ


بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا


سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُوטּَ إِنَّهُ لَمَجْنُوטּٌ
وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ"

از بین رفتن غم و اندوه 

 یک چشم  مُنوریم وُ  یک چشم خوشیم

 گویند سرانجام نداریم که از پشم خوشیم

 یک بیضه حــواله کرده بـر خشم خوشیم
ما طرحِ زِبَـر جدیم وُ  چون یشم خوشیم

جدا کننده متن وبلاگ لاينر وبلاگ جدا کننده متن وبلاگ لاينر وبلاگ

 چشـمت به ‌عشق ما وُ دلت جای دیگر است
حاشا  گلایه نیـست کـه ایـن رسم دلبر است

عشقم گذشت از نظـرت بر دلـت نشست
تــنـــها گنــاه آیــنــه ‌هـا زود بــــــاور اسـت

چشمت به ‌در  بیشتر از عشقِ بر من است
میزان تــرازو وُ چمـــدان نـــابرابر است

دشنــام یا دعــای تو در حــق من یکیست
این آفـتـــاب حُسن بسی  ذره‌ پـرور است

کشتی  سزای  ســرزنــش مـــوج را نداد
گاهی سکوت« کـلیدِ»  سبک‌ سر است

 ۩#خلدستان طریقت

( صفحه جدید )۩#محمد مهدی #طریقت    

    جدا کننده متن وبلاگ لاينر وبلاگ 

 جدا کننده متن وبلاگ لاينر وبلاگجدا کننده متن وبلاگ لاينر وبلاگ


برچسب های خلدستان : اشعار , چشم , کلید , خشم

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : شنبه بیستم آذر ۱۴۰۰ | 9:16 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

۩۩۩ ☫چشمم   کیستی  ( طریقت)  اشعار چشم ۩۩۩  

 

غزلم دل به تودادم که غزل ساز کنی

نه فقط نــاز کُــنی دلــبری آغــاز کنی

لب زِ لب باز کـنی نغـمه وُ آواز کنی

وقت آواز کــمی جیــگرکی باز کنی  

جدا کننده متن وبلاگ لاينر وبلاگ

از سیه چشمان عالم چوُن شــکایت می کنی!
غــافل از چشم خودی، دیگر قضاوت می کنی!
شـاعـری  جان می دهد از درد فـقر  مــا هنوز…
چشم میبندی وُ هرشب خواب راحت می کنی!
عمـر کوتاه است وُ دنیـــا فانـی وُ با این وجــود…
عشق ما  دنیای فـــانی زود عـــادت می کنی!
ما که بـردیم آبــرو از عشــق، پس دیــگر چـرا…
عشق را با واژه هامان بی شرافت می کنی؟
کاش پاسخ داشت این پرسش که ما در زندگی
با همیم امـّا چرا احساس غـربت می کنی؟
من به این مصرع یقین دارم که روزی میرسد!
سوره ای از عشق را با من  تلاوت می کنی

رونویسی کردن از چشمان تو یعنی غزل
می‌سرودم طرح  چشمان تو را من در بغل 

سرنوشت از قسمتی راتا نباشد مال من
نازنین با ما مدارا کن شبی را لااقل 
بازی شطرنج و ما و مهره‌هائی در ازل
ماتمان کردی  و ما عاجز زهر عکس العمل 
می زنم شعر  تورا جیبِ بـغل این روزها
تلـخی کامـم شود با این غزل شیرین عسل 
در فضای شاعری چشمِ تو و چشمان ما

در دوبیتی و غزلهایم تو ئـی ضـرب المثل

جدا کننده متن وبلاگ لاينر وبلاگ  

 ۩#خلدستان طریقت ( صفحه جدید )۩#محمد مهدی #طریقت    

   جدا کننده متن وبلاگ لاينر وبلاگ
در دوبیتی و غزلهایم تو ئـی حی علی خیرالعمل


موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، عکس ، غزلیات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، گوناگون
برچسب های خلدستان : چشم , کیستی , طریقت , اشعار

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه هجدهم آذر ۱۴۰۰ | 13:59 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

۩۩۩ ☫ دوبیتی : (طریقت)  اشعار    ☫ ۩۩۩  

 

غزلم دل به تودادم که غزل ساز کنی

نه فقط نــاز کُــنی دلــبری آغــاز کنی

لب زِ لب باز کـنی نغـمه وُ آواز کنی

وقت آواز کــمی جیــگرکی باز کنی  

جدا کننده متن وبلاگ لاينر وبلاگ

شاید به دادگاه خلق جهان معتبر رَسید

 در دادگــاه علمِ جهان  چون قـمــر رَسید 

گیرم که خلق را بـه ( طریقت) فریفتی

از دستِ  اِنـتقــام طبیـعت  خبر رَسید؟

 خُلدستان   طریقت (جدید )   محمّد مهدی  طریقت    جدا کننده متن وبلاگ لاينر وبلاگ


موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، دوبیتی ، گوناگون
برچسب های خلدستان : دوبیتی , طریقت , اشعار , چشم

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۹ | 14:2 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

۩۩۩ ☫ ای(طریقت)بطلب چشم هویداست بهشت  ☫ ۩۩۩ 

هرکه دنیاش   بهشت است به  بالاست بهشت

هر زمان عیدِخوشی  هست همآنجاست بهشت

باده هر جا که بوَد چشمه کوثر  لــبــریز

هر مکان سرو قدی هست سهیلاست بهشت

عین مـــاتم زدگــان چَــمبَره  زد  تنـــهایی

قومِ  وحشت زدگان دامن صحراست بهشت

از درون سیه توست جـهـان چون دوزخ

دل اگر تیره نباشد همه دنیاست بهشت

دارد از خُــلد صــدا می زند  ای  محجوبان

 چشم بگشا وببین وَرطه  مهیاست بهشت

هست در پرده آتش رخ گلزار خلیل

مشعلِ  سوختگان انجمن آراست بهشت

عمر ما شب زدگتن رفت ،تمنای جنان

نیست  آگاه که در ترک تمناست بهشت

شاعر از روی بهشتی صفتان چشم مپوش

ای (طریقت) بطلب چشم هویداست بهشت

          ۩#خــُلدستان طریقت #غزل  )۩#  محمد مهدی طریقت  


موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت ملی ، غزلیات ، قصاید ، مطالب دردست چاپ ، بدون شرح
برچسب های خلدستان : اشعار , خُلدستان , طریقت , چشم

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۹ | 18:42 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

  

 ۩۩☫ اشعار:غزل  /طریقت/۩۩۩ 

 جدا کننده متن وبلاگ لاينر وبلاگ

   آشفته شدم جانا هــنــگــامِ پریشانی

اشعار سحرگاهم در بی سر و سامانی

در خاکم وُ غلتانم  من اشکم وُ من دردم

 می جویم  وُ می پویم تو عشقی و تو جانی

جــانــانه  تو را در بَــر بنشانم و بنشینم

تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی

ای شاهد افلاکی در مستی وُ در پاکی

من چشم تو را مانم تو اشک مرا مانی

در سینه ی اشعارم  مستوری و مهجوری

در بحر   غزل هایم  پیدایی و پنهانی

من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی

من سلسله می جویم تو سلسله جنبانی

از آتش سودایت دارم من و دارد دل

داغی که نمی بینی دردی که نمی دانی

دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم

کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی

ای چشم حقیقت جو کو؟چشم(طریقت)جو؟

روی از من سر گردان شاید که نگردانی

 ۩#خلدستان طریقت ( صفحه جدید )۩#  محمد مهدی #طریقت


موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، غزلیات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، گوناگون
برچسب های خلدستان : اشعار , خُلدستان , قصاید , چشم

تاريخ : یکشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۸ | 10:40 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

 

      ۩۩۩ ☫  از(طریقت) چشم بدهم دور باد☫ ۩۩۩  

  

دست عقل از دامن دل دور باد!

می‌توان آیا به دل دستور داد؟

 

می‌توان آیا به دریا حكم كرد

عشق هرگز ساکن ساحل مباد؟

 موج را آیا توان فرمود: ایست!

باد را فرمان  باید: ایستاد؟

  آنكه دستور زبان عقل  را

 بی‌گزاره بر زبان ِما نهاد

 خوب می‌دانست تیغ تیز را

در كف مستی نمی‌بایست داد

  از (طریقت) چشم بَد هم کور باد!

می‌توان شیرین به دل دستور داد؟

 

 
 

  

۩خــُلدستان طریقت ( صفحه جدید )۩۩ محمد مهدی طریقت   

 

 


موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، غزلیات ، قصاید
برچسب های خلدستان : اشعار , خُلدستان , چشم , طریقت

تاريخ : دوشنبه دهم مهر ۱۳۹۶ | 22:42 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |
حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعــــلق محمد مهدی طریقت می باشد.: Weblog Themes By Pichak :.آخرین مطالب چشم برهم زده از عرش به فرش افتادم=> باورم نیست، (طریقت)که خطا کرده غزل برآستان مادر : شعر منتخب خلدستان: حکایت (دوبیتی) روایت آمال مردم => چپاول(کهنه جامگان) اموال مردم هزار و یکشبی در کعبه ی آمال مردم +چپاول می شود اندازهء اموال مردم جهانِ پیر ـ (طریقت) شیر ، همه با هم ،کنارِهم => ای که مغرور(طریقت)دو سه روزی بر ما جانِ جانانِ (طریقت) دعوتم در دلبری=> خلوتم را ، فرصتم را ،لذتم را دعوتم؟ خلدستان طریقت: طنزیم رادیو ، شده => چندین مستند من عطرِ(طریقت) به دو عالم نفروشم خلدستان (طریقت)سرود => تصاویر رویتز=> ای کاش ادیبانه شود شعر (طریقت) خلدستان:(نکیسا،چلیپا، کلیسا،مسیحا)مژده =>ادب دوستان آرشیو مطالب بهمن ۱۴۰۴ دی ۱۴۰۴تیر ۱۴۰۴ آرشیو پيوندهای روزانهhttp://blogsky.com شعروموسیقی اصیل ص. بازنشستگی آپلود /خلدستان قالب : اشعار https://sorodehay-tarighat.blogfa.com/ | Weblog Themes By : Pichak.net