۩۩☫ چائی افطار می چسبد به سرما بیشتر (طریقت)خون جاری می شود ازچشم (ازما بیشتر ) ۩۩
به دست باد گهگاهی پیامی میرسان یاری
که از لطف تو خود آخر سلامی میرسد آری
خنک باد سحرگاهی که در کوی تو گه گاهی
مجال خاک بوسی هست و ما را نیست دشواری
شکایت نامه شوق تو را بر کوه اگر خوانم
ز رقت چشمهها گردند گریان سنگ ها خاری
ز رفتن راه عاجز کرده وُ ره نیست پایانی
اگر کاری به سر میشد، ز سر میساخت همواری
ز شرح حال من، زلف تو طوماری است در بسته
اگر خواهی خبر، بگشا، سر طومار سمساری
شب یلدا ست هر تاری ز مویت، شام زیبایی
که من روزی نمیبینم، خود این شبهای بیداری
به فردا میدهی هر دم، مرا امید و میدانم
که در شبهای سودایت، امیدی نیست برداری
نسیم صبح اگر یابی، گذر بر منزل لیلی
بپرسی از من مجنون، دل رنجور چلواری
گر از تنهایی شاعر و حال او خبر، پرسد
بگو بیجان و بیجانان، چه باشد حال دلداری
****
جلوه ی روی نکوی تو عیانست هنوز
دیده بر چهرۀ ماهت نگرانست هنوز
هر کجا پای نهادم اثر عشق تو بود
جلوهگر روی تو در ملک جهانست هنوز
پردهدار حرم وصل تو بودم همه عمر
لیک رخسار نکوی تو نهانست هنوز
ذرهای نیست که از مهر تو باشد خالی
در دل ذره فروغ تو عیانست هنوز
کعبه و قبلۀ آمال دل و جان منی
عرش دل مسکنت ای مونس جانست هنوز
مرغ شیدای دلم محو گل روی تو شد
همه شب تا به سحر، نعره زنانست هنوز
هر که در کوی خرابات گذارد گامی
مست و بیخود ز می رطل گرانست هنوز
محو و فانی بنگر شاعـرِ (خُلدستان ) را
پاکبازِ حرم پیر مغانست هنوز
چایی باباست،میچسبدبه سرما بیشتر
با همه گـــرمیم بـــی بابا تــمنّــا بیشتر
درد را با جان پذیراییم و با غمها خوشیم
قالی کرمان که باشی میخوری پا بیشتر
در وطن بودم که فقر و عشق جالب می نمود
نیشتر بر قلب من آورد، زجم اینجا بیشتر
هر شبِ عمرم به یادت اشک میریزم پدر
بعدِ حافظ خوانیِ شبهای یلدا بیشتر
رفتهای اما گذشتِ عمر تأثیری نداشت
من که دلتنگ توام امروز، فردا بیشتر
زندگی تلخ است از وقتی که رفتی تلختر
بغض جانکاه است،در هنگام حاشا بیشتر
هیچ کس از هجر سوغاتی به جز دوری ندید
یوسفی تنهای ِ تنها شد زلیخا بیشتر
بر جدار شیشه یک شب میکشم من چشم را :
خون جاری می شود از چشم از : ما بیشتر
دیده بودم چهره ات را در تب زیبا سلام
لابه لای خلسه ای در پرده ی رویا سلام
تو سراسر جلوه بودی مثل قرص آفتاب
مثل قرص آفتابی قرص واویلا سلام
بعد از آن روزی که با آلاله ها کِل می زدی
چشمه بوی پونه می روید به زیر پا سلام
میتراود رشته هــای پرتو خورشید را
تا ببــافتد یک نفس از جوشش فردا سلام
ای که چشمت آبی صد آسمان باور است
طره ات صد کهکشا ن پیدا وُ ناپیدا سلام
شاعر از دلدادگی در گوشه ی درد و جنون
جا ندارد عقل اگر در ساحت والا سلام
همره بادیم و همراز نسیم و اشک و آه
تا چه باشد همتی از جانب لیلا سلام
آنقَدَر می دانم از اندیشه ی بی حاصلم
هر کلام از شعر می سازم پیامی _ با سلام
***
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ
برچسب های خلدستان : آفتاب آمد , طریقت , نوبت مهتاب گشت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
بازگشت وُ یاد وصلش آرزویی ناب گشت
یک، دو روز عمر آری در خیال و خواب گشت
در بیابان مانده ام ، با کاروان بی ساربان
کاروان بی من شدوُ، اَحوالِ جان بیتاب گشت
دل سراب یار بود وُ ساقیِ جام شراب
کوزه ها را سرکشید وُ ناگهآن سیراب گشت
خانه خالی ماند وُ دل در کنجِ بزمِ خاطرات
آفتاب آمد(طریقت) نوبت مهتاب گشت
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، غزلیات ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده
برچسب های خلدستان : آفتاب آمد , طریقت , نوبت مهتاب گشت
.: Weblog Themes By Pichak :.
