طریقت)
محمّدمهدی طریقت
باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش
ای دل اندربند زلفش از پریشانی منال
مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش
رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار
کار ملک است آن چه تدبیر و تامل بایدش
تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست
راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش...
با چنین زلف و رخش بادا نظربازی حرام
هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش
نازها زان نرگس مستانهاش باید کشید
این دل شوریده تا آن جعد و کاکل بایدش
ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چند
دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش
کیست حافظ تا ننوشد باده بی آواز رود
عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش
هزار دشمنم ار میکنند قصد هلاک
گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک
مرا امید وصال تو زنده میدارد
و گر نه هر دمم از هجر توست بیم هلاک
نفس نفس اگر از باد نشنوم بویش
زمان زمان چو گل از غم کنم گریبان چاک
رود به خواب دو چشم از خیال تو هیهات
بود صبور دل اندر فراق تو حاشاک
اگر تو زخم زنی به که دیگری مرهم
و گر تو زهر دهی به که دیگری تریاک
بضرب سیفک قتلی حیاتنا ابدا
لأن روحی قد طاب ان یکون فداک
عنان مپیچ که گر میزنی به شمشیرم
سپر کنم سر و دستت ندارم از فتراک
تو را چنان که تویی هر نظر کجا بیند
به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک
به چشم خلق عزیز جهان شود حافظ
که بر در تو نهد روی مسکنت بر خاک
![]()
حمید↘
محمد مهدی طریقت
۩خــُلدستان طریقت(دوبیتی:1403+8تیر )۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم


استارلینک یک منظومه ماهوارهای است که از سوی شرکت اسپِیساِکس برای فراهمکردن اینترنت ماهوارهای شکل گرفتهاست. این صورت فلکی از هزاران ماهواره کوچک در مدار پایینی زمین تشکیلشده که در ترکیب با فرستنده و گیرندههای زمینی کار میکنند.اِسپِیسایکس (شرکت تولیدکننده محصولات صنایع هوافضایی تجاری آمریکایی) مجموعه دیگری از ماهوارههای اینترنتی استارلینک را به فضا پرتاب کرد.به گزارش ایرنا، یک موشک فالکون ۹ حامل ۲۱ ماهواره استارلینک، که از میان آنها ۱۳ ماهواره دارای قابلیت اتصال مستقیم اینترنت ماهوارهای به گوشی (direct to cell) هستند، دوشنبه ۱۳ ژانویه/ ۲۴ خرداد، در ساعت ۱۱:۴۷ صبح به وقت منطقه زمانی شرقی (۲۰:۱۷ دوشنبه به وقت تهران) از ایستگاه نیروی هوایی کیپکاناورال به فضا پرتاب شد.استارلینک یک منظومه ماهوارهای است که از سوی شرکت اسپِیساِکس برای فراهمکردن اینترنت ماهوارهای شکل گرفتهاست. این صورت فلکی از هزاران ماهواره کوچک در مدار پایینی زمین تشکیلشده که در ترکیب با فرستنده و گیرندههای زمینی کار میکنند.تقویتکننده (بوستر) مرحله اول موشک، حدود هشت دقیقه پس از پرتاب به زمین بازگشت و در اقیانوس اطلس روی سکوی فرود شناور بدون سرنشین A Shortfall of Gravitas فرود آمد.
بنا به اعلام اسپیسایکس، این پانزدهمین پرتاب و فرود این تقویتکننده خاص بود. هشت مورد از ۱۴ پرواز آن تا به امروز، مربوط به مأموریتهای استارلینک بودهاند. دو مأموریت از میان آنها نیز سفرهای فضایی سرنشیندار به ایستگاه فضایی بینالمللی برای آکسیوم اِسپِیس (شرکت توسعهدهنده زیرساختهای فضایی آمریکایی) واقع در شهر هوستون آمریکا، بود.
مرحله فوقانی فالکون ۹ به حمل فضاپیمای استارلینک به مدار پایین زمین ادامه داد و حدود ۶۵ دقیقه پس از پرتاب، آنها را مستقر کرد.
این ششمین پرتاب موشک از سوی اسپیسایکس در سال ۲۰۲۵ میلادی بود. سال گذشته، این شرکت بیش از ۱۳۰ مأموریت فالکون ۹ را راهاندازی کرد که حدود دوسوم آنها مربوط به پرتاب استارلینک بودند.
دستگاه ماهور
تصنیف: عهدیه
آواز: محمودی خوانساری
ویلن: پرویز یاحقی
سنتور: مجید نجاحی
ضرب: ناصر افتتاح
آهنگ از جواد معروفی
غزل موزون از سعدی
اشعار متن برنامه از سلمان ساوجی،پژمان بختیاری،نظیری نیشابوری
غزل آواز از فوغی بسطامی
گوینده : آذر پژوهش
آذر پژوهش:
تا توانی مده از کف به بهار ای ساقی
لب جوی و لب جام و لب یار ای ساقی
نوبهارست و گل و سبزه و ما عمر عزیز
میگذاریم به غفلت مگذار ای ساقی
موسم گل نبود توبه عشاق درست
تو به یعنی چه بیا باده بیار ای ساقی
شاهد و باغ و گل و مل همه خوبند ولی
یار ما خوشتر ازین هر سه چهار ای ساقی
غزل موزون با صدای عهدیه و شعر سعدی:
ای نفس خرم باد صبا
از بر یار آمدهای مرحبا
بر سر خشمست هنوز آن حریف
یا سخنی میرود اندر رضا
از در صلح آمدهای یا خلاف
با قدم خوف روم یا رجا
بار دگر گر به سر کوی دوست
بگذری ای پیک نسیم صبا
گو رمقی بیش نماند از ضعیف
چند کند صورت بیجان بقا
خستگی اندر طلبت راحتست
درد کشیدن به امید دوا
هر سحر از عشق دمی میزنم
روز دگر میشنوم برملا
آن همه دلداری و پیمان و عهد
نیک نکردی که نکردی وفا
ای نفس خرم باد صبا
از بر یار آمدهای مرحبا
آذر پژوهش:
در فراق تو به امید وصال تو خوشم
گر وصال تو نباشد به خیال تو خوشم
نقش روی تو کشد خامه ی اندیشه مدام
گر جدایم ز تو با نقش جمال تو خوشم
پژمان بختیاری
ویلن سنتور
همره پروانه مشق سوختن خواهیم کرد
از رموز عاشقی با هم سخن خواهیم کرد
همچو یعقوب از غمش در گوشه ی بیت الحزن
خویش را قانع به بوی پیرهن خواهیم کرد
ویلن سنتور ضرب
آواز با شعر فروغی بسطامی:
ای کاش جان بخواهد معشوقه جانی از ما
تا مدعی بمیرد از جان فشانی ما
گر در میان نباشد پای وصال جانان
مردن چه فرق دارد با زندگانی ما
در عالم محبت الفت به هم گرفته
نامهربانی او با مهربانی ما
در عین بی زبانی با او به گفتگوییم
کيفيت غريبي است در بي زباني ما
آذر پژوهش:
موسم گل نبود توبه ی عشاق درست
توبه یعنی چه بیا باده بیار ای ساقی
شاهد و باغ و گل و مل همه خوبند ولی
یار ما خوشتر ازین هر سه چهار ای ساقی
دستگاه ماهور , آواز ماهور محمودی خوانساری , ای نفس خرم بادصباعهدیه , اشعار فروغی بسطامی

۩۩۩ ☫ دیدم که به آنها زده برچسب طریقت☫۩۩۩
“مقصود تویی! کعبه و بتخانه بهانه”
این نائب رهبرهمه را کرده نشانه
حاجی فرج از مکه چو برگشت دوباره
آورد دوصد گونه ره آوردبه خانه
سوغات گرانقیمت و اجناس نفیسی
کز حسن و ظرافت همه را بود فسانه
از رادیو و ساعت و یخچال و فریزر
تا ادکلن و حوله و آیینه و شانه
از پردهء ابریشم و رو تختی مخمل
تا جامه ی مردانه و اجناس زنانه
در بسته ء محکم همه را چیده مرتب
تا لطمه نبینند ز آفات زمانه
دیدم که به آنهازده برچسب(طریقت)
“مقصود تویی! کعبه و بتخانه بهانه”
قلم ز شوق نهادم به عهد وُ پیمانه
شرابِ عشق بنوشم ز جام ودُردانه
ز آشنائی ناکس چنان ملول شدم
که اضطراب نمایم ز خویش و بیگانه
نفس کشیدن من مایه عذابم شد
شدم ز شدتِ احساس مِثل دیوانه
دلی که عشق ندارد صفا نمی گیرد
جفاست باخبر از سوزِ عشق فرزانه
نبوده گوهرِ یکدانه هم طرازِ سفال
که دُرِّ عشق بِه هفت بحرِ مستانه
مرا ز کوی محبت به آسمان بفرست
نه با حدیثِ بهشت و قصور افسانه
بیابسوز و خاکسترم به دریا کن
به گردِ شمعِ جمال تو بود پروانه
طریق خضر شده طرح جاودانگیَم
طریق مهر (طریقت) به راهِ جانانه
***
كاش ميدانستي افکارت عذابم ميدهد
فکروُ ذکرت دم بدم هی پيچ و تابم ميدهد
هر زمان از حال و احوالت که جویا میشوم
فکرهايت جاي لبهایت جوابم ميدهد
باز بعد از ديدن تو خانه را گم كرده ام
بس كه افکارت مرا جام خرابم ميدهد
خود خرابم ميكني و فکر هاي بیشتر
مرحمي بر زخم احوالِ کبابم ميدهد
خواب ديدم گوشهايت را به رويم بسته ای
قصه های ابن سيرين اظطرابم ميدهد
من كه ذهنم خالي از گل واژه هاي تازه نیست
واژهای تو مرا اشعار نابم ميدهد


خــُلدستان طریقت(ترکیب : پدر +رجب)۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم 

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت ملی ، عکس ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , خواجه عبدالله انصاری , نظامی , موسیقی
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


۩۩۩ ☫ برآستان جانان(نظامی ) خسرو ،شیرین ☫ ۩۩۩
هوایِ خانۀ خاکی چنین است گهی زنبور و گاهی انگبین است
ز ریگش نیست ایمن هیچ جویی مسلّم نیست از سنگش سبویی
که آشامد کدویی آب ازو سرد کز استسقا نگردد چون کدو زرد؟
جهانا چند ازین بیداد کردن؟ مرا غمگین و خود را شاد کردن؟
غمین داری مرا، شادت نخواهم خرابم خواهی، آبادت نخواهم
تو آن گندمنُمایِ جوفروشی که در گندم، جوِ پوسیده پوشی
چو گندم گوژ و چون جو زردم از تو جوی ناخورده گندم، خردم از تو
برچسب های خلدستان : خلدستان طریقت , برآستان جانان , نظامی , خسرو
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
۩۩۩ ☫برآستان جانان (طریقت)نظامی + حکایت ☫ ۩۩۩
با همه چون خاکِ زمین پست باش وز همه چون باد تهیدست باش
آن که تو را توشۀ ره میدهد از تو یکی خواهد و ده میدهد
شهر و سپه را چو شوی نیکخواه نیکِ تو خواهد همه شهر و سپاه
خانهبرِ مُلک، ستمکاری است دولتِ باقی ز کمآزاری است
عاقبتی هست، بیا پیش از آن کردۀ خود بین و بیندیش از آن
راحتِ مردم طلب، آزار چیست؟ جز خجلی حاصلِ این کار چیست؟
مُلکِ ضعیفان به کف آورده گیر مالِ یتیمان به ستم خورده گیر
روزِ قیامت که بوَد داوری شرمِ نداری که چه عذر آوری؟
رسمِ ستم نیست جهان یافتن مُلک به انصاف توان یافتن
هرچه نه عدل است، چه دادت دهد؟ وآنچه نه انصاف، به بادت دهد
عدل، بشیری است، خرد شاد کن کارگری مملکت آباد کن
مملکت از عدل شود پایدار کارِ تو از عدلِ تو گیرد قرار
( مخزنالاسرار نظامی )
در کوی خراباتی ما ساقی خُمخانه تویی ؛ تو
در سوی خراباتی ما جام تو جانانه تویی ؛ تو
جانانه از آنــی که به جان ســـاقی مـــائی
چون باده بدست ، آمــده ، افسانه تویی ؛ تو
شمعیم که در بزم حقیقت به امیدی بنشینیم
تا باز بگویی خبری هست که پروانه تویی ؛ تو
هشیاری مادلشدگان بسته به دیوانگی ات شد
احسنت که دیوانه ی ، دیوانه ی دیوانه تویی ؛ تو
گر دوست بیاییم صمیمانه به دیدار نشینیم
در طایفه ی بدگهران ، با همه بیگانه تویی ؛ تو
ساقی دو سه پیمانه سبو آر که ما منتظرانیم
در میکده ی مهر و وفا ، یاور پیمانه تویی ؛ تو
شمعیم که در آرزوی بزم (طریقت) بنشینیم
گل شیفتگانیم پریشان بسی ، شانه تویی؛تو
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت ملی ، عکس ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , طریقت , نظامی , حکایت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


۩۩۩☫ دوبیتی (طریقت )اشعار ☫۩۩۩
نجات احمقان آسان نیست!
چند روز قبل آیت الله تبریزیان [ همان آخوندی که کتاب پزشکی آتش زده بود ] در کانالش اعلام کرد که هیچ مسلمانی کرونا نمیگیرد تا این که دیروز در قم پدیدار شد!
🔺 جا دارد دوباره از این حکایت زمان قاجار یادی کنیم:بیماری وبا که در ايران پيدا شد، در تبريز نيز كشتار بسيار كرد.روحانیون و علمای تبریزاز كوچهها قرآن آويزان کردند تا هر كس از زيرش بگذرد در امان باشد.در کوچه ها فرش گستردند و نذرها کرده و روضه خوانیها بر پا کردند.یک روز پسر آیت الله تبریزی را سوار خر کرده در كوچههای تبریز چرخاندند تا مردم دست و دامنش را ببوسند و به وبا گرفتار نشوند!ولی پسر حضرت آیتالله خود وبا گرفت و مُرد،مردم به جای این که به عقاید خود شک کنند ،گفتند: «آقا بلا را به تن فرزند خود پذيرفت تا ما را نجات دهد»و بر باورشان به خاندان آیت الله تبریزی صدها بار افزوده شد!»{ احمد کسروی - کتاب زندگانی من }
**
*
***
این مملکت تا انتــهـا در جنگ بودن
همواره باید با تُــفنگ وُ سنگ بودن
نادیده میگیرد جهان احساس ما را
در انجمن با شاعری دلتنگ بودن
این روزگارِ عاشقی! سرد است با من
اینجا به جُرمِ شاعری در ننگ بودن
اصلا خدنگِ شاعری باور نمیکرد
مارا جفنگِ عرصه ی نیرنگ بودن
از یادِ قلبم میروی چون در غروبی
باید (طریقت) در اُفق پُر رنگ بودن

دلخوش نباشید که مسکن فقط میسازیم. آب و برق را مجانی میکنیم برای طبقه مستمند. اتوبوس را مجانی میکنیم. دلخوش به این مقدار نباشید. معنویات شما را عظمت میدیم. شما را به مقام انسانیت میرسانیم. ما هم دنیا را می آباد میکنیم و هم آخرت را.
واقعا دلخوش نباشید ...
ای باده نوش عشق ، زپیشم مَرو ، مَـرو
من مبتلای درد ، پریشم ، مَرو ، مـُرو
در کیش ما رسوم محبت(طریقت) است.
آری به رسمِ مذهب وُ کیشم مَرو ، مَـرو
ادامه مطلب↘





**
دل به دریازدنت گرچه تماشـاست مرا
گر نباشی چه تماشا لب دریاست مرا
بوئی از پیرهنت رفت ولی باز نشگشت
شرح تقدیر عجیبی ز زُلیخاست مرا
آب از دیده و شوری به دلم می ریزد
آنچه خوبان همه دارن نکیساست مرا
من تورا سیر ندیدم که پریشانی رفتی
با نگاه تو مرا باز سخن هاست مرا
شعار سحرگاهم در بی سر و سامانی
در خاکم وُ غلتانم من اشکم وُ من دردم
سیب از شاخه خدا کردی و با رسم اَزل
تا اَبد رسم ادب نغمه ی لیلاست مرا
ح.(طریقت)
خبر، چشمک به هر درمیزند مِهر
نسیمِ کوچه، شب پر میزندمِهر
سَحَر، چشمانتظار ِ ماهِ مِهرست
(طریقت)، سازِ دیگر میزند مِهر
____________________

آمدم با مِهر بیدارش کنم امّا نشد
از هوای ِ مِهر سرشارش کنم امّا نشد
در دلم گفتم که من پائیز چشمانِ توام
خاستم آهسته تکرارش کنم امّا نشد
پلکهای ِ مخملش بر روی ِ هم عمرش بلند
خاطرم بود " آفرین " بارش کنم امّا نشد
کاش دستی بر بلور ِ خاطراتِ مرمرش
لذت از این بود آزارش کنم، امّا نشد
فصلی از ،پائیز آمد باشروع ماه مِهر
دست بردم غرق رگبارش کنم امّا نشد
آفتاب آورده بودم تا که تعویضش کنم
باخبر از صبح ِ دیدارش کنم امّا نشد
کبک ِ ناز ِ برفی اش لَم داده زیر ِ برگ ِ گل
تور آوردم گرفتارش کنم امّا نشد
گرچه میدانستم او هرگز نمیخواهد مرا
دل به دریا می زدم دارش کنم امّا نشد
رفتم از پیشش ولی ،اهلِ (طریقت)خاستم
لحظه ا ی از خواب بیدارش کنم امّا نشد
(دفتر: خلدستان )۩محمد مهدی طریقت
↘<<خطبه دوم
.در ادامه مطلب
↘
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، عکس ، سیاسی ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید
برچسب های خلدستان : خلدستان طریقت , برآستان جانان , شهریار , مخزن الاسرار
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩☫برآستان جانان :شهریار ☫۩۩۩

تا تو نگاه میکنی ، کار من آه کردن است
ای به فدای چشم تو ، این چه نگاه کردن است
شب همه بی تو کار من ، شکوه به ماه کردن است
روز ستاره تا سحر ، تیره به آه کردن است
متن خبر که یک قلم ، بی تو سیاه شد جهان
حاشیه رفتنم دگر ، نامه سیاه کردن است
چون تو نه در مقابلی ، عکس تو پیش رو نهیم
این هم از آب و آینه ، خواهش ماه کردن است
نوگل نازنین من ! تا تو نگاه می کنی
لطف بهار عارفان ، در تو نگاه کردن است
ماه عبادت است و من ، با لب روزه دار از این
قول و غزل نوشتنم ، بیم گناه کردن است
لیک چراغ ذوق هم ، این همه کشته داشتن
چشمه به گل گرفتن و ماه به چاه کردن است
غفلت کائنات را ، جنبش سایه ها همه
سجده به خاک کبریا ، خواه نخواه کردن است
از غم خود بپرس کو با دل ما چه می کند
این هم اگرچه شکوه ی ، شحنه به شاه کردن است
عهد تو سایه و صبا ، گو بشکن که راه من
رو به حریم کعبه ی ، لطف اله کردن است
گاه به گاه پرسشی کن ز زکات زندگی
پرسش حال دوستان ، گاه به گاه کردن است
بوسه ی تو به کام من ، کوهنورد تشنه را
کوزه ی آب زندگی ، توشه ی راه کردن است
خود برسان به شهریار ، ای که در این محیط غم
بی تو نفس کشیدنم ، عمر تباه کردن است
***
خوبی وُ فرخندگی زین جمله در فالم نبود
حال نیکو بگذرد، بخت اَر مدد یاری کند
طالع خود دیدهام، نـیــکوئی حالم نبود
گویا منجم ، گفته بود از اخترِ نام آورم
نام آورِ پارینه رفت، عزت به امسالم نبود
طرح مریضم داده وُ نسخهٔ صحت طبیب
گرچه هنوزمِ اندکی در ثبتِ احوالم نبود
طایر اقبال من شهپر دولت زند
رخصت پرواز نیست شهپرِبالم نبود
بخت ز دنبال چشم اشک مرا پاک کرد
مژده که این گریه را خنده ز شالم نبود
شاعری از بتکده در طرف میکده
دردسر قال نیست، سر خوش حالم نبود
***
این مملکت تا انتــهـا در جنگ بودن
همواره باید با تُــفنگ وُ سنگ بودن
نادیده میگیرد جهان احساس ما را
در انجمن با شاعری دلتنگ بودن
این روزگارِ عاشقی! سرد است با من
اینجا به جُرمِ شاعری در ننگ بودن
اصلا خدنگِ شاعری باور نمیکرد
مارا جفنگِ عرصه ی نیرنگ بودن
از یادِ قلبم میروی چون در غروبی
باید (طریقت) در اُفق پُر رنگ بودن

دلخوش نباشید که مسکن فقط میسازیم. آب و برق را مجانی میکنیم برای طبقه مستمند. اتوبوس را مجانی میکنیم. دلخوش به این مقدار نباشید. معنویات شما را عظمت میدیم. شما را به مقام انسانیت میرسانیم. ما هم دنیا را می آباد میکنیم و هم آخرت را.
واقعا دلخوش نباشید ...
ای باده نوش عشق ، زپیشم مَرو ، مَـرو
من مبتلای درد ، پریشم ، مَرو ، مـُرو
در کیش ما رسوم محبت(طریقت) است.
آری به رسمِ مذهب وُ کیشم مَرو ، مَـرو
ادامه مطلب↘






۩خــُلدستان طریقت(خطبه اول )۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم


موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت ملی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، حکایات ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , طریقت , نظامی , حکایت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩☫ برآستان جانان(مولانا)رهبر مردمی (نامه درگشاده ☫۩۩۩
'نسل انتقالی به پایان راه نزدیک میشود''*
اگر متوسط سن رزمندگان دفاع مقدس را ۲۳ سال در نظر بگیریم و سال ۶۳ را متوسط هشت سال دفاع مقدس محاسبه کنیم، سن متوسط بازماندگان دفاع مقدس (رزمندگان، جانبازان و آزادگان) در سال ۱۴۰۰ باید عددی حدود ۶۰ سال باشد و البته آسیب های روحی و جسمی وارده به این افراد، آنان را مشابه پیرمردانی ۷۰ تا ۸۰ ساله (بسته به نوع و شدت آسیب های روحی و جسمی) نشان میدهد.
دیگر خبری از والدین شهدا نیست و تقریبا پدران و مادران شهدا به آخر خط رسیده اند و جمعیت بسیاری از آنان به فرزندان خود پیوسته اند.آرام آرام جانبازان، ایثارگران و رزمندگان بار و بندیل سفر را می بندند تا به رفقای آسمانی خود بپیوندند و تقریبا هر روزه در هر کوی و برزنی صدای لا اله الا الله را برای تشییع اینان می شنویم.تا ده سال آینده، اگر خبرنگارانی هوس مصاحبه و گفتگو با یکی از رزمندگان زنده مانده از جنگ و دفاع مقدس را داشته باشند باید شهر به شهر، کوه به کوه و دیار به دیار، روزها و ماهها، بگردند، تا شاید بتوانند یک کهنه سرباز پیر و فرتوت را، که نای سخن گفتن ندارد ، پیدا کنند تا مصاحبه ای نمایند: اگر دوباره جنگی شروع شد و ما نبودیم از قول ما *رزمندگان دیروز* به *رزمندگان فردا* بگوئید:در حین مبارزه با دشمن متجاوز، به *بعد از جنگ* هم بیاندیشید.مبادا *ارزشها* در خاکریزها جا بماند، و ارزش ها، مثل امروز، *عوض* شود و *عوضیها* ارزشمند شوند.
می بینید که چگونه ما را *غریبه* میپندارند
!
آن روزها:
*قطار قطار* می رفتیم.. *واگن واگن* بر می گشتیم.
*راست قامت* می رفتیم.. *کمر خمیده* بر می گشتیم.
*دسته دسته* می رفتیم. *تنها تنها* بر می گشتیم.
بیهیچ استقبال و جشن و سروری.
فقط *آغوش گرم مادری* چشم انتظارمان بود و دگر هیچ..!
اما مردانه، ایستادیم...
باور کنید که:
ما هم دل داشتیم،
فرزند و عیال و خانمان داشتیم.
اما با
*دل* رفتیم... *بیدل* برگشتیم.
با *یار* رفتیم... با *بار* بر گشتیم.
با *پا* رفتیم... با *عصا* بر گشتیم.
با *عزم* رفتیم... با *زخم* برگشتیم.
با *شور* رفتیم... با *شعور* برگشتیم.
ما اکنون *پریشان* هستیم.
اما *پشیمان* نیستیم.
*ما* همان کهنه *رزمندگان* پیادهایم که *سواری* نیاموختهایم.
*ما* همان هایی هستیم که به *وسوسهی قدرت* نرفته بودیم.
میدانید *تعداد ما* در هشت سال جنگ، چند نفر بود؟؟؟
*۳/۵* درصد از کل جمعیت ایران!!!
اما *مردانگی* را *تنها* نگذاشتیم.
ما *غارت* را آموزش ندیده بودیم. رفتیم و *غیرت* را تجربه کردیم.
اکنون نیز *فریاد* میزنیم که:
این *حرامیان یقه سفیدان قافلهی اختلاس* از ما نیستند...
*این گرگانی که صد پیراهن یوسف را دریدهاند* از ما نیستند .
این *خرافات خوارج پسند* وصله ی مرام ما نیست.
ما *استخوان در گلو* و *خار در چشم*، از *وضعیت امروز مردم خوبمان* شرمندهایم,,
شرمنده ایم، با صورتی سرخ.
شرمنده ایم، با دستانی که در فکه و شلمچه و مجنون و هور و ارتفاعات غرب جا مانده است،ای همه ی آنانی که *احساس پاک* را می شناسید!*ما*، اگر به جبهه نمیرفتیم، با دشمنی که به تلافی قادسیه، برای هلاک مردم و میهن مان ایران، آمده بود، چه می کردید؟شما را به آن خون شهیدان، ما را *بهتر قضاوت* کنید.حساب اندکی از ما که *آلوده* شدند و *شرافت* خود را فروختند، را به پای ما ننویسید.*بگذارم و بگذرم*
سربازم و هرگز نکنم پشت به میدان
گر سر برود من نروم از سر پیمان
ای خاک مقدس که بود نام تو ایران
فاسد بود آن خون که به پای تو نریزد!؟
تقدیم به خانواده های محترم شهدا و جانبازان و ایثارگران هشت سال دفاع مقدس که مرد و مردانه از وجب به وجب این خاک حراست نمودند.
خــُلدستان طریقت(برآستان جانان )۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم 

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، متن ادبی ، عکس ، سیاسی ، غزلیات
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , طریقت , نظامی , حکایت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩☫برآستان جانان(حکیم ) نظامی ☫۩۩
حکیم ابومحمد الیاس بن یوسف بن زکی ابن مؤید نظامی شاعر معروف ایرانی در قرن ششم هجری قمری است. وی بین سالهای ۵۳۰ تا ۵۴۰ هجری قمری در شهر گنجه واقع در جمهوری آذربایجان کنونی متولد شد اما اصلیت عراقی داشته است. وی از فنون حکمت و علوم عقلی و نقلی و طب و ریاضی و موسیقی بهرهای کامل داشته و از علمای فلسفه و حکمت به شمار میآمده است. مهمترین اثر وی"پنج گنج" یا "خمسه" است. دیوان اشعار او مشتمل بر قصاید، غزلیات، قطعات و رباعیات است. وی بین سالهای ۵۹۹ تا ۶۰۲ هجری قمری وفات یافت.

خداوندا در توفیق بگشای
نظامی را ره تحقیق بنمای
دلی ده کو یقینت را بشاید
زبانی کافرینت را سراید
مده ناخوب را بر خاطرم راه
بدار از ناپسندم دست کوتاه
درونم را به نور خود برافروز
زبانم را ثنای خود در آموز
به داودی دلم را تازه گردان
زبورم را بلند آوازه گردان
عروسی را که پروردم به جانش
مبارک روی گردان در جهانش
چنان کز خواندنش فرخ شود رای
ز مشک افشاندش خلخ شود جای
سوادش دیده را پر نور دارد
سماعش مغز را معمور دارد
مفرح نامهٔ دلهاش خوانند
کلید بند مشکل هاش دانند
معانی را بدو ده سربلندی
سعادت را بدو کن نقشبندی
به چشم شاه شیرین کن جمالش
که خود بر نام شیرینست فالش
نسیمی از عنایت یار او کن
ز فیضت قطرهای در کار او کن
چو فیاض عنایت کرد یاری
بیارای کان معنی تا چه داری
***
گفتن ز من از تو کار بستن
بیکار نمیتوان نشستن
با این که سخن به لطف آب است
کم گفتن هر سخن صواب است
آب ار چه همه زلال خیزد
از خوردن پر ملال خیزد
کم گوی و گزیده گوی چون در
تا ز اندک تو جهان شود پر
لاف از سخن چو در توان زد
آن خشت بود که پر توان زد
مرواریدی کز اصل پاکست
آرایشبخش آب و خاکست
تا هست درست گنج و کانهاست
چون خرد شود دوای جانهاست
یک دسته گل دماغ پرور
از خرمن صد گیاه بهتر
گر باشد صد ستاره در پیش
تعظیم یک آفتاب ازو بیش
گرچه همه کوکبی به تاب است
افروختگی در آفتاب است
خــُلدستان طریقت(شعار:آذز )۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم

موضوعات مرتبط خلدستان: مناسبت ملی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , حکیم , نظامی , درآستانه یلدا
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩☫ برآستان جانان (طریقت)شهریار ☫۩۩۩


سینه مریم و سیمای مسیحا داری
گرد رخسار تو روح القدس آید به طواف
چو تو ترسابچه آهنگ کلیسا داری
آشیان در سر زلف تو کند طایر قدس
که نهال قد چون شاخه طوبا داری
جز دل تنگ من ای مونس جان جای تو نیست
تنگ مپسند دلی را که در او جاداری
مه شود حلقه به گوش تو که گردنبندی
فلک افروزتر از عقد ثریا داری
به کلیسا روی و مسجدیانت در پی
چه خیالی مگر ای دختر ترسا داری
پای من در سر کوی تو بگِل رفت فرو
گر دلت سنگ نباشد گِل گیرا داری
دگران خوشگل یک عضو و تو سر تا پا خوب
آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری
آیت رحمت روی تو به قرآن ماند
در شگفتم که چرا مذهب عیسی داری
کار آشوب تماشای تو کارستان کرد
راستی نقش غریبی و تماشا داری
کشتی خواب به دریاچه اشکم گم شد
تو به چشم که نشینی دل دریا داری
شهریارا ز سر کوی سهی بالایان
این چه راهیست که با عالم بالا داری
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , طریقت , شهریار , نظامی
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩☫(طریقت)ست وفاوُ صفاست یکرنگی☫۩۩

شبی به کوچه ی مهتاب شهرِدلتنگی
به شاخه های درختان شکوه ارژنگی
به چشم ما که خزان یک بهار دیگر بود
به غیر زردی عالم ، جَفنگ شد رنگی
هوای سردِ شبانگاه وُ گاهِ وِلگردی
نه لَنگی آمده اینجا نه آدم بنگی
تمام رود گل آلود گشت وُجنگل سوخت
هوای نظم جهان خاطریست فرهنگی
عذابِ رنج وُ غم وُ غصه ناوک مژگان
به تار و پود وجودم بزن بزن چنگی
دلم گرفته ازین روزگارِ وَهم آلود
دوباره زنده شده روزگار دلسنگی
روم به کوچه ی خورشید ،طفلِ بازیگوش
(طریقت)ست وفا وُصفاست یکرنگی
۩۩☫حکایات حکیمانه (راستی)گاندی☫۩۩۩
ﭘﺴﺮ "ﮔﺎﻧﺪﯼ" در خاطرات خود ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ:ﭘﺪﺭﻡ ﮐﻨﻔﺮﺍﻧﺲ ﯾﮏ ﺭﻭﺯﻩﺍﯼ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺩﺍﺷﺖ. ﺍﺯ ﻣﻦ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﻬﺮ ﺑﺮﺳﺎﻧﻢ، ﻭﻗﺘﯽ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺭﺳﺎﻧﺪﻡ ﮔﻔﺖ:ﺳﺎﻋﺖ ۵ ﻫﻤﯿﻦ ﺟﺎ ﻣﻨﺘﻈﺮﺕ ﻫﺴﺘﻢ ﺗﺎ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﺮﮔﺮﺩﯾﻢ.
ﻣﻦ ﺍﺯ ﻓﺮﺻﺖ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﮐﺮﺩﻡ و ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﺮﯾﺪ ﮐﺮﺩﻡ. ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻌﻤﯿﺮﮔﺎﻩ ﺑﺮﺩﻡ، ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﻪ ﺳﯿﻨﻤﺎ ﺭﻓﺘﻢ، ﺳﺎﻋﺖ ۵:۳۰ ﯾﺎﺩﻡ ﺁﻣﺪ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﭘﺪﺭ ﺑﺮﻭﻡ!! ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﺳﺎﻋﺖ ۶:۰۰ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ!!ﭘﺪﺭ ﺑﺎ ﻧﮕﺮﺍﻧﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭼﺮﺍ ﺩﯾﺮ ﮐﺮﺩﯼ؟!
ﺑﺎ ﺷﺮﻣﻨﺪﮔﯽ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﻍ ﮔﻔﺘﻢ: ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺣﺎﺿﺮ ﻧﺒﻮﺩ، ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺷﺪﻡ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﻤﺎﻧﻢ!
ﭘﺪﺭﻡ ﮐﻪ ﻗﺒﻼ ﺑﻪ ﺗﻌﻤﯿﺮﮔﺎﻩ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ، ﮔﻔﺖ:"ﺩﺭ ﺭﻭﺵ ﺗﺮﺑﯿﺖ ﻣﻦ ﺣﺘﻤﺎ ﻧﻘﺼﯽ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﺑﻪ ﻧﻔﺲ ﻻﺯﻡ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺩﻩ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ "ﺭﺍﺳﺖ" ﺑﮕﻮﯾﯽ!!"
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﻔﻬﻤﻢ ﻧﻘﺺ ﮐﺎﺭ ﻣﻦ ﮐﺠﺎﺳﺖ، ﺍﯾﻦ ﻫﺠﺪﻩ ﻣﺎﯾﻞ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺑﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﻡ ﺗﺎ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ باره ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ!!
ﻣﺪﺕ ﭘﻨﺞ ﺳﺎﻋﺖ ﻭ ﻧﯿﻢ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﺵ ﺍﺗﻮمبیل ﻣﯽﺭﺍﻧﺪﻡ ﻭ ﭘﺪﺭﻡ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺩﺭﻭﻍ ﺍﺣﻤﻘﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﻏﺮﻕ ﺩﺭ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﻭ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﺑﻮﺩ، ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ!ﻫﻤﺎﻥ ﺟﺎ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﺮﮔﺰ ﺩﺭﻭﻍ ﻧﮕﻮﯾﻢ...
ﺍﯾﻦ ﻋﻤﻞ ﻋﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﺧﺸﻮﻧﺖ ﭘﺪﺭﻡ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻧﯿﺮﻭﻣﻨﺪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﮔﺬﺷﺖ ۸۰ ﺳﺎﻝ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻡ ﻫﻨﻮﺯ ﺑﺪﺍﻥ ﻣﯽﺍﻧﺪﯾﺸﻢ!!
--> ﺩﺭ ﺟﻬﺎﻥ تنها ﯾﮏ ﺭﺍﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ آﻥ "ﺭﺍﻩ ﺭﺍستی" است <--

۩۩☫برآستان جانان (نظامی)گنجوی☫۩۩۩
عدل بشیری است خرد شاد کن
کارگری مملکت آباد کن
مملکت از عدل شود پایدار
کار تو از عدل بگیرد قرار
***
دادگری شرط جهان داری است
شرط جهان بین که ستمکاری است
هر که در این خانه شبی داد کرد
خانه فردای خود آباد کرد
***
عدل است که بنیاد ظفر ها باشد
ظلم است که موجب ضررها باشد
جودست که پرده دار هر عیب بوَد
بخل است که سرپوش هنرها باشد

![]()
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , نظامی , گنجوی , حکایات حکیمانه
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
۩۩۩ ☫ برای اهل(طریقت ) ضمیر متصلم ۩۩۩

تو در هوای منی،پای من بسی لنگ است
ببین چگونه زمین وُ هـــوا همـآهنگ است
چه عاشقانه دچار همند دلهامان
نگفته ای که: برای تو، من دلم تنگ است
شبانه روز تو خورشید و ماه چون قمر است
همیشه بین شب و روز بر سرت جنگ است
تو مثل سازِ در آغوش چون نکیسائی
برای تشنگیِ پنجه های من چنگ است
به گیسوان غزل طرح چون چلیپائی
صلیب همچو نمادی یراق خوشرنگ است
بــرای اهـلِ (طریقت) ضــمیر متصلم
همیشه نام تو بر این ضمیر آونگ است

۩۩۩ ☫ دنیا برای اهل(طریقت ) کتاب بود ۩۩۩

روزی که بخت تیره ی انسان بخواب بود
آمد دمی که مایــه ی رنــج وُ عــذاب بود
بر صور گـــور خفته ی اجــداد میدمید
آن مُـطربی که در پس صدها نقاب بود
آدم به عقل و معرفتش آدم است وُ بس
باید مطیـــع وُ یاور حـــرف حساب بود
گفتم خراب گشته جهان کار کیست گفت
بنیاد این جهان ز ازل هم خـــراب بود
وقتی جناب را به جهان عرضه داشتند
جمعی اســـیر هیبت عالی جناب بود
پس این زمین به زهر که مسموم میشود
دنیا همیشه غـــرق در این منجلاب بود
آنجا که جام تشنگی از کام میگذشت
خلق فـــرات تنـــگ زنایاب آب بود
تا اینکه تخت و بخت تمنا مزین است
این وعده های عدل عدالت سراب بود
در کربلا که قامــــت آزادگی شکست
فریاد یاریـــش زچه رو بی جــواب بود
باید دوباره طــــرح نوین کرد و راه نو
چون کوره مشتعل شدو پا در رکاب بود
باید دوبـــاره سر بسر نیــزه ها دهیم
باید بیاد ساقی بی مـــشک و آب بود
شاید دوباره دختر معــــصوم زندگی
راهی ی شام و کوفه ی پر التهاب بود
کار جهان و خلق جهان بی حساب نیست
باید شبی بفکـــر حساب و کتاب بود
وقتی بخون کشــــید جفا آفتاب را
آنجا علیه عشق و صــــفا انقـــلاب بود
دنیا برای اهـــل (طریقت) کـــتاب بود
وقتی بروی نیـــزه وُ نــی آفتاب بود
ح.(طریقت)
خــُلدستان طریقت ( صفحه غزل اشعار ) ۩ # محمد مهدی طریقت

ادامه مطلب ↘
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : برای اهل , طریقت , ضمیر متصلم , برآستان جانان
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


۩۩۩ ☫(برآستان جانان (شرف نامه) نظامی ☫ ۩۩۩
1 دلا تا بزرگی نیاری به دست به جایِ بزرگان نشاید نشست
2 سخن تا نپرسند، لب بسته دار گهر نشکنی، تیشه آهسته دار
3 نپرسیده هر کو سخن یاد کرد همه گفتۀ خویش را باد کرد
4 متاعِ گرانمایه دارم بسی نیارم برون تا نخواهد کسی
5 مرا با چنین گوهری ارجمند همی حاجت آید به گوهرپسند
6 نیوشندهای خواهم از روزگار که گویـــم بدو رازِ آمـوزگار
7 ز چندین سخنگو، سخن یاد دار سخن را منم در جهــان یادگار
8 سخن چون گرفت استقامت به من قیامت کند تا قیامت به من
9 منم سروپیرایِ باغِ سخُن به خدمت میان بسته چون سروبن
10 چو برجیس در جنگِ هر بدگمان کمان دارم و برندارم کمان
11 چو زهره دِرم در ترازو نهم ولی چون دهم، بیترازو دهم
12 نمایم جو و، گندم آرم به جای نه چون جوفروشانِ گندمنمای
13 پس و پیش چون آفتابم یکیست فروغم فراوان، فریب اندکیست
14 پسِ هیچ پشتی چنان نگذرم که در پیشِ رویش خجالت برم
15 ز بدگوی، بدگفته پنهان کنم به پاداش نیکش پشیمان کنم
16 نگویم بداندیش را نیز بد کز آن گفته باشم بداندیشِ خود
17 ازین خویِ خوش که سرشتِ منست بسی رخنه در کار و کشتِ منست
18 که دیدهست بر هیچ رنگین گلی ز من عالیآوازهتر بلبلی؟
19 شکر دانم از هر لب انگیختن گــلابی زِ هر دیدهای ریـــختن
20 کسی را که در گریه آرم چو آب بخندانمش بــــاز چون آفتاب
21 ندانم که دور از چه سان میرود چه نیک و چه بد در جهان میرود
22 گرَم نیست روزی ز مهرِ کسان خدای است رزّاق و روزیرسان
23 به بازی نبردم جهان را به سر که شغلی دگر بود جز خواب و خور
24 سخنِ گفتنِ بکر، جان سفتن است نه هرکس سزایِ سخن گفتن است
( شرفنامه نظامی )
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
در بیت اول : شاید حافظ نظری به این بیت نظامی داشت که سرود:
تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف / مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی
در بیت دوم : نظامی در مصراع دوم سخن را به گهری تشبیه کرده که سخنِ بیهنگام مانند تیشهای آن را میشکند
در بیت دهم : برجیس : سیاره مشتری که برج قوس، خانۀ شرف آن است
در بیت یازدهم : زهره : سیاره ناهید که برج میزان (ترازو)، خانۀ شرف آن است. دو بیت یعنی من هم میتوانم مانند شاعران دیگر با کمانِ هجا و بدگویی، دزدان سخن را برانم ولی چون خوی خوش دارم این کمان را برنمیدارم و درم سخن را در ترازو میسنجم ولی هنگام بخشش بیترازو و بیحد سخن میبخشم
در بیت پانزدهم : مصراع اول یعنی ، نه تنها حرفِ بدِ بدگوی را به رویش نمیآورم، بلکه ...
در بیت نوزدهم : یعنی هم میتوانم با سخنانم شکرِ خنده بر لبها بیاورم و هم گلاب اشک از چشمها جاری سازم
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , شرف نامه , نظامی
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


۩۩۩ ☫ برآستان جانان (نظامی) شرفنامه ☫ ۩۩۩

1 دلا تا بزرگی نیاری به دست به جایِ بزرگان نشاید نشست
2 سخن تا نپرسند، لب بسته دار گهر نشکنی، تیشه آهسته دار
3 نپرسیده هر کو سخن یاد کرد همه گفتۀ خویش را باد کرد
4 متاعِ گرانمایه دارم بسی نیارم برون تا نخواهد کسی
5 مرا با چنین گوهری ارجمند همی حاجت آید به گوهرپسند
6 نیوشندهای خواهــم از روزگار که گویـــم بـــدو رازِ آمـــوزگار
7 ز چندین سخنگو، سخن یاد دار سخن را منم در جهان یادگار
8 سخن چون گرفت استقامت به من قیامت کند تا قیامت به من
9 منم سروپیرایِ باغِ سخُن به خدمت میان بسته چون سروبن
10 چو برجیس در جنگِ هر بدگمان کمان دارم و برندارم کمان
11 چو زهره دِرم در ترازو نهم ولی چون دهم، بیترازو دهم
12 نمایم جو و، گندم آرم به جای / نه چون جوفروشانِ گندمنمای
13 پس و پیش چون آفتابم یکیست فروغم فراوان، فریب اندکیست
14 پسِ هیچ پشتی چنان نگذرم که در پیشِ رویش خجالت برم
15 ز بدگوی، بدگفته پنهان کنم به پاداش نیکش پشیمان کنم
16 نگویم بداندیش را نیز بد کز آن گفته باشم بداندیشِ خود
17 ازین خویِ خوش درسرشتِ منست بسی رخنه در کار و کشتِ منست
18 که دیدهست بر هیچ رنگین گلی ز مـــن عـــالـــیآوازهتــــر بلبلی؟
19 شکــر دانم از هر لب انگیختن گلابی ز هــر دیـــدهای ریختن
20 کسی را که در گریه آرم چو آب به خندانمش باز چون آفـــتاب
21 ندانم که دور از چه سان میرود چه نیک و چه بد در جهان میرود
22 گرَم نیست روزی ز مهرِ کسان خدای است رزّاق و روزیرسان
23 به بازی نبردم جهان را به سر که شغلی دگر بود جز خواب و خور
24 سخنِ گفتنِ بکر، جان سفتن است نه هرکس سزایِ سخن گفتن است
( شرفنامه نظامی )
_____________________________________________________________________________________________
در بیت اول : شاید حافظ نظری به این بیت نظامی داشت که سرود:
تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف / مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی
در بیت دوم : نظامی در مصراع دوم سخن را به گهری تشبیه کرده که سخنِ بیهنگام مانند تیشهای آن را میشکند
در بیت دهم : برجیس : سیاره مشتری که برج قوس، خانۀ شرف آن است
در بیت یازدهم : زهره : سیاره ناهید که برج میزان (ترازو)، خانۀ شرف آن است. دو بیت یعنی من هم میتوانم مانند شاعران دیگر با کمانِ هجا و بدگویی، دزدان سخن را برانم ولی چون خوی خوش دارم این کمان را برنمیدارم و درم سخن را در ترازو میسنجم ولی هنگام بخشش بیترازو و بیحد سخن میبخشم
در بیت پانزدهم : مصراع اول یعنی ، نه تنها حرفِ بدِ بدگوی را به رویش نمیآورم، بلکه ...
در بیت نوزدهم : یعنی هم میتوانم با سخنانم شکرِ خنده بر لبها بیاورم و هم گلاب اشک از چشمها جاری سازم
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , نظامی , شرفنامه


۩۩۩ ☫ برآستان جانان (لیلی ، مجنون)نظامی ۩۩۩
ساقی به کجا که مَی پرستم تا ساغرِ می دهد به دستم
آن می که چو اشکِ من زلال است در مذهبِ عاشقان حلال است
در می به امیدِ آن زنم چنگ تا بازگشاید این دلِ تنگ
شیری است نشسته بر گذرگاه خواهم که ز شیر گم کنم راه
ساقی منشین، به من ده آن می کز خونِ فسرده برکشد خوی
آن می که چو گنگ از آن بنوشد نطقش به مزاج در بجوشد
ساقی، ز می و نشاط منشین می تلخ ده و نشاط شیرین
آن می که چنان که حالِ مرد است ظاهر کند آنچه در نورد است
چون قامتِ ما برای غرق است کوتاه و دراز را چه فرق است؟
ساقی، منشین که روز دیرست می ده که سرم ز شغل سیرست
آن می که چراغِ رهروان شد هر پیر که خورد ازو جوان شد
ساقی، نفسم ز غم فروبست می ده که به می ز غم توان رست
آن می که صفــایِ سیم دارد در دل اثــــری عظیم دارد
دل نِه به نصیبِ خاصۀ خویش خاییدنِ رزقِ کس میندیش
برگردد بخت از آن سبکرای کافزون ز گلیمِ خود کشد پای
خرسندی را به طبع دربند میباش بدآنچه هست خرسند
ساقی، ز رهِ بهــــانه برخـــیز پیش آر میِ مـــغانه، برخیز
آن می که به بزم، ناز بخشد در رزم، سلاح و ساز بخشد
بارِ همه میکش ار توانی بهتر ز چه بارکش رهانی؟
تا چون تو بیفتی از سرِ کار سُفتِ همه کس تو را کشد بار
ساقی میِ ارغوانیَم ده یاریدهِ زندگانیَم ده
آن می که چو با مزاج سازد جان تازه کند، جگر نوازد
------------------------
در بیت ششم : گنگ : لال
در بیت نوزدهم : معنی مصراع دوم : چه کاری بهتر از رهانیدن بارکشان از بارکشی؟
در بیت بیستم : سُفت : دوش، کتف
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , لیلی , مجنون , نظامی
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩ ☫برآستان جانان (خسرو، شیرین ) نظامی ☫۩۩۩
به چشمِ خویش دیدم در گذرگاه که زد بر جانِ موری مرغکی راه
هنوز از صیدْ منقارش نپرداخت که مرغی دیگر آمد، کارِ او ساخت
چو بد کردی مباش ایمن ز آفات که واجب شد طبیعت را مکافات
سرایِ آفرینش سرسری نیست زمین و آسمان بیداوری نیست
منه دل بر جهان کاین سردِ ناکس وفاداری نخواهد کرد با کس
چه بخشد مرد را این سفله ایّام که یک یک بازنستاند سرانجام؟
به صد نوبت دهد جانی به آغاز به یک نوبت ستاند عاقبت باز
چو بر پایی، طلسمی، پیچ پیچی چو افتادی، شکستی، هیچ هیچی
درین چنبر که محکم شهربندیست نشان ده گردنی کو بیکمندیست
نه با چنبر توان پرواز کردن نه بتوان بندِ چنبر باز کردن
درین چنبر گشایش چون نماییم؟ چو نگشادهست کس، ما چون گشاییم؟
سلامت بایدت، کس را میازار که بد را در عوض تیز است بازار
ازین هستی که یابد نیستی زود بباید شد به هست و نیست خشنود
ز مال و ملک و فرزند و زن و زور همه هستند همراهِ تو تا گور
روند این همرهان غمناک با تو نیاید هیچکس در خاک با تو
به مرگ و زندگی، در خواب و مستی تویی با خویشتن، هرجا که هستی
( خسرو ، شیرین نظامی )
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , خسرو , شیرین , نظامی
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩ ☫برآستان جانان (خسرو، شیرین (نظامی ☫۩۩۩

به زیرِ پایِ پیلان در شدن پست بِهْ از پیشِ خسیسان داشتن دست
به ناخن سنگ برکندن ز کهسار به از حاجت به نزدِ ناسزاوار
همه کس دُرّ در آبِ پاک یابد کسی کو خاک جوید، خاک یابد
دو دلبر داشتن از یکدلی نیست دودل بودن طریقِ عاقلی نیست
دو روزِ عمر اگر داد است اگر دود چنان کش بگذرانی، بگذرد زود
نیاز آرد کسی کو عشقباز است که عشق از بینیازان بینیاز است
سخن را تلخ گفتن تلخرایی است که هرکس را درین غار اژدهایی است
سخن با تو نگویم تا نسنجم نسنجیده مگو تا من نرنجم
سخن در نیک و بد دارد بسی روی میانِ نیک و بد باشد یکی موی
سخن باید که با معیار باشد که پر گفتن خران را بار باشد
درختی کز جوانی کوژ برخاست چو خشک و پیر گردد کی شود راست؟
مرا خاری که گُل باشد بر آن خار بِهْ از سروی که هرگز ناورد بار
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , خسرو , شیرین , نظامی
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩ ☫برآستان جانان (خسرو ،شیرین) نظامی ☫۩۩۩

زمانه خـــود جز این کاری ندارد که انـــدوهی دهد، جانی ستاند
جهان دیو است و وقتِ دیو بستن به خوشخویی توان زین دیو رستن
مکن دوزخ به خود بر، خویِ بد را بهشتِ دیگران کن خوی خود را
چو دارد خویِ تو مردمسرشتی هم اینجا و هم آنجا در بهشتی
مخسب ای دیده چندان غافل و مست چو بیداران برآور در جهان دست
که چندان خفت خواهی در دلِ خاک که فرموشت کند دورانِ افلاک
بسا خونا که شد بر خاکِ این دشت سیاووشی نرَست از زیرِ این طشت
هر آن ذرّه که آرَد تندبادی فریدونی بوَد یا کیقبادی
( خسرو و شیرین نظامی )
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , خسرو , شیرین , نظامی

۩۩۩ ☫برآستان جانان (نظامی ) خسرو، شیرین ☫۩۩۩

بخشهایی از مناظرۀ خسرو با فرهاد
نخستین بار گفتش کز کجایی؟ بگفت از دار مُلکِ آشنایی
بگفت از دل شدی عاشق بدینسان؟ بگفت از دل تو میگویی، من از جان
بگفتا عشقِ شیرین بر تو چون است؟ بگفت از جانِ شیرینم فزون است
بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک؟ بگفت آنگه که باشم خفته در خاک
بگفتا گر بخواهد هرچه داری؟ بگفت این از خدا خواهم به زاری
بگفتا دوستیش از طبع بگذار بگفت از دوستان ناید چنین کار
بگفت آسوده شو، کاین کار خام است بگفت آسودگی بر من حرام است
بگفتا رو صبوری کن درین درد بگفت از جان صبوری چون توان کرد؟
بگفت از صبر کردن کس خجل نیست بگفت این دل تواند کرد، دل نیست
بگفت از عشق کارت سخت زارست بگفت از عاشقی خوشتر چه کارست؟
بگفت او آنِ من شد، زو مکن یاد بگفت این کی کند بیچاره فرهاد؟
بگفت ار من کنم در وی نگاهی؟ بگفت آفاق را سوزم به آهی
چو عاجز گشت خسرو در جوابش نیامد بیش پرسیدن صوابش
به یاران گفت کز خاکی و آبی ندیدم کس بدین حاضرجوابی
( خسرو و شیرین نظامی )
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , نظامی , خسرو , شیرین
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩ ☫برآستان جانان (نظامی) خسرو شیرین ☫۩۩۩

بوَد هر کار بیاستاد دشوار نخست استاد باید، آنگهی کار
اگر صد کوه باید کند پولاد زبون باشد به دستِ آدمیزاد
چه چاره کآن بنیآدم نداند؟ بهجز مردن، کزآن بیچاره ماند
( خسرو و شیرین نظامی )
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , نظامی , خسرو شیرین
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


۩۩۩ ☫ برآستان جانان(نظامی) خسرو،شیرین ☫ ۩۩۩
خداوندا درِ توفیق بگشای نظامی را رهِ تحقیق بنمای
دلی ده کو یقینت را بــشاید زبانی کــــآفریــنت را سُراید
مده ناخوب را بر خاطرم راه بدار از ناپسندم دست کوتاه
عروسی را که پروردم به جانش مبارکروی گردان در جهانش
چنان کز خواندنش فرّخ شود رای زمُشکافشاندنش خَلُّخ شود جای
مفرّحنامۀ دلهاش خوانند کلیدِ بندِ مشکلهاش دانند
چو فیّاضِ عنایت کرد یاری بیار ای کانِ معنی، تا چه داری
به نامِ آن که هستی نام ازو یافت فلک جنبش، زمین آرام ازو یافت
خدایی کآفرینش در سجودش گواهی مطلق آمد در وجودش
جواهربخشِ فکرتهای باریک بهروزآرندۀ شبهای تاریک
نگهدارندۀ بالا و پستی گوا بر هستیِ او جمله هستی
سوادِ دیدۀ باریکبینان انیسِ خاطرِ خلوتنشینان
یکی را داد بخشش تا رساند یکی را کرد ممسک تا ستاند
نه بخشنده خبر دارد ز دادن نه آن کس کو پذیرفت، از نهادن
نه آتش را خبر کو هست سوزان نه آب آگه که هست از جانفروزان
( خسرو و شیرین نظامی )
در بیت چهارم : عروس : منظور همین کتاب خسرو و شیرین است
در بیت پنجم : خلّخ : نام شهری که مُشک آن معروف است
در بیت هفتم : نظامی خطاب به طبع خود میگوید: اکنون که خداوند این دعاهای تو را مستجاب کرد و توفیق ساختن نامۀ خسرو و شیرین را یافتی، نشان بده ببینم تا چه داری. پس طبع وی قبول کرده و نخست از توحید سخن میگوید
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , نظامی , خسرو , شیرین


۩۩۩ ☫ برآستان جانان(نظامی ) خسرو ،شیرین ☫ ۩۩۩
هوایِ خانۀ خاکی چنین است گهی زنبور و گاهی انگبین است
ز ریگش نیست ایمن هیچ جویی مسلّم نیست از سنگش سبویی
که آشامد کدویی آب ازو سرد کز استسقا نگردد چون کدو زرد؟
جهانا چند ازین بیداد کردن؟ مرا غمگین و خود را شاد کردن؟
غمین داری مرا، شادت نخواهم خرابم خواهی، آبادت نخواهم
تو آن گندمنُمایِ جوفروشی که در گندم، جوِ پوسیده پوشی
چو گندم گوژ و چون جو زردم از تو جوی ناخورده گندم، خردم از تو
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , نظامی , خسرو , شیرین
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩ ☫ برآستان جانان (خسر و /شیرین) نظامی ☫ ۩۩۩
هوایِ خانۀ خاکی چنین است گهی زنبور و گاهی انگبین است
ز ریگش نیست ایمن هیچ جویی مسلّم نیست از سنگش سبویی
که آشامد کدویی آب ازو سرد کز استسقا نگردد چون کدو زرد؟
جهانا چند ازین بیداد کردن؟ مرا غمگین و خود را شاد کردن؟
غمین داری مرا، شادت نخواهم خرابم خواهی، آبادت نخواهم
تو آن گندمنُمایِ جوفروشی که در گندم، جوِ پوسیده پوشی
چو گندم گوژ و چون جو زردم از تو جوی ناخورده گندم، خردم از تو
----------همیشه چشم بر ره، دل دو نیم است بلایِ چشم بر راهی، عظیم است
اگرچه هیچ غم بیدردسر نیست غمی از چشم بر راهی، بتر نیست
مبادا هیچ کس را چشم بر راه کز او رخ زرد گردد، عمر کوتاه
در بیت اول : یعنی همیشه دلِ کسی که چشمش بر راه است از غصّه دو نیم است و چشم بر راه بودن بلایی عظیم است
در بیت دوم : مصراع دوم یعنی هیچ غمی بدتر از چشم بر راه بودن نیست
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , خسرو , شیرین , نظامی

۩۩۩ ☫ برآستان جانان (طریقت) نظامی ☫ ۩۩۩
ای همه هستی زتو پیدا شده خاک ضعیف از تو توانا شده
زیرنشین علمت کاینات ما بتو قائم چو تو قائم بذات
هستی تو صورت پیوند نی تو بکس و کس بتو مانند نی
آنچه تغیر نپذیرد توئی وانکه نمردست و نمیرد توئی
ما همه فانی و بقا بس تراست ملک تعالی و تقدس تراست
خاک به فرمان تو دارد سکون قبه خضرا تو کنی بیستون
جز تو فلکرا خم چوگان که داد دیک جسد را نمک جان که داد
چون قدمت بانک بر ابلق زند جز تو که یارد که اناالحق زند
رفتی اگر نامدی آرام تو طاقت عشق از کشش نام تو
تا کرمت راه جهان برگرفت پشت زمین بار گران برگرفت
گرنه زپشت کرمت زاده بود ناف زمین از شکم افتاده بود
عقد پرستش زتو گیرد نظام جز بتو بر هست پرستش حرام
هر که نه گویای تو خاموش به هر چه نه یاد تو فراموش به
ساقی شب دستکش جام تست مرغ سحر دستخوش نام تست
پرده برانداز و برون آی فرد گر منم آن پرده بهم در نورد
عجز فلک را به فلک وانمای عقد جهانرا زجهان واگشای
نسخ کن این آیت ایام را مسخ کن این صورت اجرام را
حرف زبانرا به قلم بازده وام زمین را به عدم بازده
ظلمتیانرا بنه بی نور کن جوهریانرا زعرض دور کن
کرسی شش گوشه بهم در شکن منبر نه پایه بهم درفکن
حقه مه بر گل این مهره زن سنگ زحل بر قدح زهره زن
دانه کن این عقد شبافروز را پر بشکن مرغ شب و روز را
از زمی این پشته گل بر تراش قالب یکخشت زمین گومباش
گرد شب از جبهت گردون بریز جبهه بیفت اخبیه گو برمخیز
تا کی ازین راه نوروزگار پردهای از راه قدیمی بیار
طرح برانداز و برون کش برون گردن چرخ از حرکات و سکون
آب بریز آتـــش بــیداد را زیرتــر از خاک نـــشان باد را
دفتر افلاک شناسان بسوز دیده خورشید پرستان بدوز
صفر کن این برج زطوق هلال باز کن این پرده ز مشتی خیال
تا به تو اقرار خدائی دهند بر عدم خویش گوائی دهند
غنچه کمر بسته که ما بندهایم گل همه تن جان که به تو زندهایم
بی دیتست آنکه تو خونریزیش بی بدلست آنکه تو آویزیش
منزل شب را تو دراز آوری روز فرو رفته تو بازآوری
گرچه کنی قهر بسی را ز ما روی شکایت نه کسی را ز ما
روشنی عقل به جان دادهای چاشنی دل به زبان دادهای
چرخ روش قطب ثبات از تو یافت باغ وجود آب حیات از تو یافت
غمزه نسرین نه ز باد صباست کز اثر خاک تواش توتیاست
پرده سوسن که مصابیح تست جمله زبان از پی تسبیح تست
بنده نظامی که یکی گوی تست در دو جهان خاک سر کوی تست
خاطرش از معرفت آباد کن گردنش از دام غم آزاد کن
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , طریقت , نظامی

۩۩۩ ☫ برآستان جانان (خسرو وشیرین ) نظامی ☫ ۩۩۩

خداوندا درِ توفیق بگشای نظامی را رهِ تحقیق بنمای
دلی ده کو یقینت را بشاید زبانی کآفرینت را سُراید
مده ناخوب را بر خاطرم راه بدار از ناپسندم دست کوتاه
عروسی را که پروردم به جانش مبارکروی گردان در جهانش
چنان کز خواندنش فرّخ شود رای ز مُشکافشاندنش خَلُّخ شود جای
مفرّحنامۀ دلهاش خوانند کلیدِ بندِ مشکلهاش دانند
چو فیّاضِ عنایت کرد یاری بیار ای کانِ معنی، تا چه داری
به نامِ آن که هستی نام ازو یافت فلک جنبش، زمین آرام ازو یافت
خدایی کآفرینش در سجودش گواهی مطلق آمد در وجودش
جواهربخشِ فکرتهای باریک بهروزآرندۀ شبهای تاریک
نگهدارندۀ بالا و پستی گوا بر هستیِ او جمله هستی
سوادِ دیدۀ باریکبینان انیسِ خاطرِ خلوتنشینان
یکی را داد بخشش تا رساند یکی را کرد ممسک تا ستاند
نه بخشنده خبر دارد ز دادن نه آن کس کو پذیرفت، از نهادن
نه آتش را خبر کو هست سوزان نه آب آگه که هست از جانفروزان
در بیت چهارم : عروس : منظور همین کتاب خسرو و شیرین است
در بیت پنجم : خلّخ : نام شهری که مُشک آن معروف است
در بیت هفتم : نظامی خطاب به طبع خود میگوید: اکنون که خداوند این دعاهای تو را مستجاب کرد و توفیق ساختن نامۀ خسرو و شیرین را یافتی، نشان بده ببینم تا چه داری. پس طبع وی قبول کرده و نخست از توحید سخن میگوید
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : بر آستان جانان , خسرو وشیرین , نظامی
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


۩۩۩ ☫برآستان جانان (طریقت)نظامی + حکایت ☫ ۩۩۩
با همه چون خاکِ زمین پست باش وز همه چون باد تهیدست باش
آن که تو را توشۀ ره میدهد از تو یکی خواهد و ده میدهد
شهر و سپه را چو شوی نیکخواه نیکِ تو خواهد همه شهر و سپاه
خانهبرِ مُلک، ستمکاری است دولتِ باقی ز کمآزاری است
عاقبتی هست، بیا پیش از آن کردۀ خود بین و بیندیش از آن
راحتِ مردم طلب، آزار چیست؟ جز خجلی حاصلِ این کار چیست؟
مُلکِ ضعیفان به کف آورده گیر مالِ یتیمان به ستم خورده گیر
روزِ قیامت که بوَد داوری شرمِ نداری که چه عذر آوری؟
رسمِ ستم نیست جهان یافتن مُلک به انصاف توان یافتن
هرچه نه عدل است، چه دادت دهد؟ وآنچه نه انصاف، به بادت دهد
عدل، بشیری است، خرد شاد کن کارگری مملکت آباد کن
مملکت از عدل شود پایدار کارِ تو از عدلِ تو گیرد قرار
( مخزنالاسرار نظامی )
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا) ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، حکایات ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , طریقت , نظامی , حکایت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


۩۩۩ ☫برآستان جانان (طریقت)نظامی ☫ ۩۩۩
دست برآور ز میان چاره جوی این غمِ دل را دلِ غمخواره جوی
غم مخور، البته که غمخوار هست گردنِ غم بشکن اگر یار هست
بینفسی را که زبونِ غم است یاریِ یاران مددی محکم است
چون نفسی گرم شود با دوکس نیست شود صد غم ازآن یک نفس
صبحِ نخستین چو نفس برزند صبحِ دوم بانگ بر اختر زند
پیشترین صبح به خاری رسد گر نه پسین صبح به یاری رسد
از تو نیاید به توی هیچ کار یار طلب کن که برآید ز یار
( مخزنالاسرار نظامی )
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , طریقت , نظامی

۩۩۩ ☫ برآستان جانان (طریقت) نظامی ☫ ۩۩۩
بسم الله الرحمن الرحیم / هست کلیدِ درِ گنجِ حکیم
پیشوجودِ همه آیندگان / بیشبقایِ همه پایندگان
اوّل و آخر، به وجود و صفات / هستکن و نیستکنِ کاینات
کیست درین دیرگهِ دیرپای / کو «لِمَنالمُلک» زند جز خدای؟
روضۀ ترکیبِ تو را حور ازوست / نرگسِ بینایِ تو را نور ازوست
هرچه جز او هست، بقائیش نیست / اوست مقدّس که فنائیش نیست
خنده به غمخوارگیِ لب کشاند / زهره به خنیاگریِ شب نشاند
*&*
ای همه هستی ز تو پیدا شده / خاکِ ضعیف از تو توانا شده
زیرنشینِ عَلَمت کاینات / ما به تو قائم، چو تو قائم به ذات
هستیِ تو صورتِ پیوند نه / تو به کس و، کس به تو مانند نه
هر که نه گویایِ تو، خاموش بِه / هر چه نه یادِ تو، فراموش بِه
در بیت اول : خاک ضعیف : استعاره از انسان
در بیت سوم : معنی مصراع اول : هستی تو به صورت پیوند و تولد نیست: «لم یلد ولم یولد».
.
( مخزنالاسرار نظامی )
ای باد، حدیثِ من نهانش میگو / سوزِ دلِ من به صد زبانش میگو
اما نه بدان سان که ملالش گیرد / میگو سخنی و در میانش میگو
( رباعیّات نظامی )
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , طریقت , نظامی

۩۩☫ برآستان جانان / قصاید (طریقت)نظامی ☫۩۩۩
.
.

دلبر صنمی شیرین، شیرین صنمی دلبر
آذر به دلم برزد، برزد به دلم آذر
بستد دل و دین از من، از من دل و دین بستد
کافر نکند چندین، چندین نکند کافر
چشمش ببرد دلها، دلها ببرد چشمش
باور نکند خلق آن، خلق آن نکند باور
عاشق شدهام بر وی، بر وی شدهام عاشق
یکسر دلِ من او برد، برد او دلِ من یکسر
رفته به سفر یارم، یارم به سفر رفته
ایدر چه کنم تنها، تنها چه کنم ایدر؟
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , قصاید , طریقت , نظامی
۩۩۩☫برآستان جانان ☫۩۩۩
معاشران گره از زلف یار باز کنید
شبی خوش است بدین قصهاش دراز کنید
حضور خلوت انس است و دوستان جمعند
و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید
رباب و چنگ به بانگ بلند میگویند
که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید
به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد
گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید
میان عاشق و معشوق فرق بسیار است
چو یار ناز نماید شما نیاز کنید
نخست موعظه پیر صحبت این حرف است
که از مصاحب ناجنس احتراز کنید
هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق
بر او نمرده به فتوای من نماز کنید
وگر طلب کند انعامی از شما حافظ
حوالتش به لب یار دلنواز کنید
****
جان بی جمال جانان میل جهان ندارد
هر کس که این ندارد حقا که آن ندارد
با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم
یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد
هر شبنمی در این ره صد بحر آتشین است
دردا که این معما شرح و بیان ندارد
سرمنزل فراغت نتوان ز دست دادن
ای ساروان فروکش کاین ره کران ندارد
چنگ خمیده قامت میخواندت به عشرت
بشنو که پند پیران هیچت زیان ندارد
ای دل طریق رندی از محتسب بیاموز
مست است و در حق او کس این گمان ندارد
احوال گنج قارون کایام داد بر باد
در گوش دل فروخوان تا زر نهان ندارد
گر خود رقیب شمع است اسرار از او بپوشان
کان شوخ سربریده بند زبان ندارد
کس در جهان ندارد یک بنده همچو حافظ
زیرا که چون تو شاهی کس در جهان ندارد
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , حافظ , علیه الرحمه , نظامی
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
۩۩☫برآستان جانان (نظامی ) گنجوی ☫۩۩
ای به ازل بــوده وُ نابـــوده مـا وی به اَبـــد زنده و فرسوده ما
بیطمعیم از همه ســازندهای جـز تـو نــــداریـــم نــوازنــدهای
از پی تست اینهمه امید و بیم هم تو ببخشای و ببخش ای کریم
چــارۀی ما ســـاز که بی داوریـم گر تو بـــرانی به که روی آوریـــم
این چه زبان و چه زبان دانی است؟گفته و ناگفته پشیمانی است؟
دل ز کجا وین پَــر و بال از کجا من که و تعظیم جـــلال از کجـــا
جان به چه دل راه درین بحر کرددل به چه گستاخی ازین چشمه خورد
در صفتت گنگ فـــرو مانــدهایــم من عـــرف الله فــرو خواندهایم
چون خجلیم از سخن خام خویش هم تو بیامرز به اِنعام خویش
پیش تو گــر بی سر و پای آمدیم هم به امــید تو خدای آمدیم
یارشو ای مونس غمخوارگان چاره کن ای چارۀ بیچارهگان
قافله شد واپســـی ما ببین ای کس ما بــی کسی ما ببین
بر که پناهیم توئی بینظـــیر در که گـــریزیم توئی دستگیر
جز در تو قبله نخواهیم ساخت گر ننوازی تو که خواهد نواخت
دست چنین پیش که دارد که ما؟ زاری ازین بیش که دارد که ما؟
درگذر از جُـــرم که خوانندهایم چارۀ ما کـــن که پناهندهایم
ای شـــرف نام نظامـــی به تو خواجگی اوست غلامی به تو
نزل تحیت به زبانش رسان معرفت خویش به جانش رسان
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , نظامی , گنجوی

۩۩☫برآستان جانان(حکیم ) نظامی ☫۩۩
حکیم ابومحمد الیاس بن یوسف بن زکی ابن مؤید نظامی شاعر معروف ایرانی در قرن ششم هجری قمری است. وی بین سالهای ۵۳۰ تا ۵۴۰ هجری قمری در شهر گنجه واقع در جمهوری آذربایجان کنونی متولد شد اما اصلیت عراقی داشته است. وی از فنون حکمت و علوم عقلی و نقلی و طب و ریاضی و موسیقی بهرهای کامل داشته و از علمای فلسفه و حکمت به شمار میآمده است. مهمترین اثر وی"پنج گنج" یا "خمسه" است. دیوان اشعار او مشتمل بر قصاید، غزلیات، قطعات و رباعیات است. وی بین سالهای ۵۹۹ تا ۶۰۲ هجری قمری وفات یافت.

خداوندا در توفیق بگشای
نظامی را ره تحقیق بنمای
دلی ده کو یقینت را بشاید
زبانی کافرینت را سراید
مده ناخوب را بر خاطرم راه
بدار از ناپسندم دست کوتاه
درونم را به نور خود برافروز
زبانم را ثنای خود در آموز
به داودی دلم را تازه گردان
زبورم را بلند آوازه گردان
عروسی را که پروردم به جانش
مبارک روی گردان در جهانش
چنان کز خواندنش فرخ شود رای
ز مشک افشاندش خلخ شود جای
سوادش دیده را پر نور دارد
سماعش مغز را معمور دارد
مفرح نامهٔ دلهاش خوانند
کلید بند مشکل هاش دانند
معانی را بدو ده سربلندی
سعادت را بدو کن نقشبندی
به چشم شاه شیرین کن جمالش
که خود بر نام شیرینست فالش
نسیمی از عنایت یار او کن
ز فیضت قطرهای در کار او کن
چو فیاض عنایت کرد یاری
بیارای کان معنی تا چه داری
***
گفتن ز من از تو کار بستن
بیکار نمیتوان نشستن
با این که سخن به لطف آب است
کم گفتن هر سخن صواب است
آب ار چه همه زلال خیزد
از خوردن پر ملال خیزد
کم گوی و گزیده گوی چون در
تا ز اندک تو جهان شود پر
لاف از سخن چو در توان زد
آن خشت بود که پر توان زد
مرواریدی کز اصل پاکست
آرایشبخش آب و خاکست
تا هست درست گنج و کانهاست
چون خرد شود دوای جانهاست
یک دسته گل دماغ پرور
از خرمن صد گیاه بهتر
گر باشد صد ستاره در پیش
تعظیم یک آفتاب ازو بیش
گرچه همه کوکبی به تاب است
افروختگی در آفتاب است
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , حکیم , نظامی
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
.: Weblog Themes By Pichak :.
