
۩۩۩ ☫ برآستان جانان (طریقت)+غزل +غزال ☫ ۩۩۩
غزالِ کنج تنهایی ،قرارش سرنمی آید
پشیمان می شود آخر ولی ازدرنمی آید
نگارم نانجیب است وُ نجابت می کند هردم
دراین دریای طــوفانی پسِ لنگرنمی آید
مرادر انجمن سوزد چنان سوزد که خاکستر
چه؟خاکستر، که خاکستر ازاین پیکرنمی آید
اگردیدی، نفهمیدی چرا غارتگری کردی
توکاری کرده ای شاید از اسکندرنمی آید
توبااین حالِ وآنفسآ غزل های خوشی داری
عزیزمصر هم گردی پیغمبر برنمی آید
نگار از فرط دلتنگی کمی آهسته ساکت شد
چرادیوانگی کردم که شاعـــر برنمی آید
اگرمن دفتر خود را نگارستان بسپارم
قلم پیوسته می آید ولی دفترنمی آید
پناه انجمن آخر همین بیت الغزل باشد
(طریقت ) کنج تنهائی دراین آخرنمی آید
*می سرایم در خیالم با تو درجلوت به جنگ ،
خاطراتم را به صرف چای دعوت به جنگ
میرسی و رو به رویم مینشینی با وقار،
تا در آید از دل دیوانه ی عاشق هوار
حرفمان گل میکندمیخندی ومن مستِ مست،
با نگاهی ازدو چشمت می رود جانم ز دست
از صدای خنده ی ناز تو می گویم مدام،
می کُشی بادانه ی خال لبت ما را به دام
جنگ: در بین من و تو باز جولان میدهد،
موشکِ عقل،وُخرد در سینه فرمان میدهد
خیره برچشمت کنم اصرار پیش من بمان
صبر کن بر این دل غم دیده ی آتشفشان
من برایت از غم دوری حکایت می کنم
از غم شب های تنهایی شکایت می کنم
بی توجه می روی بی آنکه دریابی مرا
میگریزی هردم از پیش نگاه من چرا؟
یادت آور روزهایی که شدی در انجمن
از من و ازعشق میگفتی زِ هرجایی سخن
عاشقم بودی ولی یک باره با پاتک زدی
پس چرا بعدآً سراغ این دل زار آمدی؟
باورت باشد نباشد جان من در بند توست
این هواس پرت من همواره هرجایادتوست
این گلو درچنگ،بغض وخنده تب دارد به لب
می کُشد فکر و خیال تو مرا در نیمه شب
***

خــُلدستان طریقت(حکایت :غزال کنج تنائی )۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم 

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، غزلیات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : خــُلدستان طریقت , حکایت , غزال کنج تنائی , ۩محمد مهدی طریقت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩ ☫اشعار(طریقت)تومرا زنده یاد کن ☫۩۩۩

من شاعری نکرده ام، ايجاد کن مرا!
در بین آیه ها غزل، آباد کن مرا
من کشتی شکستهء تنها وُ مبهمم
لنگر بگير پهلوی من،شاد کن مرا
با بادبان کشتی درگِل نشستهام
قايق بساز وُ یکسره ، آزاد کن مرا
بگذار با تو بگذرم از ساحل نجات
جلوه ی روی نکوی تو عیانست هنوز
دیده بر چهرۀ ماهت نگرانست هنوز
هر کجا پای نهادم اثر عشق تو بود
جلوهگر روی تو در ملک جهانست هنوز
پردهدار حرم وصل تو بودم همه عمر
لیک رخسار نکوی تو نهانست هنوز
ذرهای نیست که از مهر تو باشد خالی
در دل ذره فروغ تو عیانست هنوز
کعبه و قبلۀ آمال دل و جان منی
عرش دل مسکنت ای مونس جانست هنوز
مرغ شیدای دلم محو گل روی تو شد
همه شب تا به سحر، نعره زنانست هنوز
هر که در کوی خرابات گذارد گامی
مست و بیخود ز می رطل گرانست هنوز
محو و فانی بنگر شاعـرِ (خُلدستان )را
پاکبازِ حرم پیر مغانست هنوز
آنکه نگذاشت نعرهای بزنم
غــزلی را فــشرده در دهنم
منکه یک عمر زخم خوردم از او
منِ من نیست، لاجرم که ، "منم"
بسکه با خود همیشه در جنگیدم
جای سالم نمانده بر بدنم
دل بریدم ز هرچه ، نیکوئی
باید از هرچه نیک دل بکَنم
بعد عمری عزا، خدا را شکر
ای (طریقت) سفید شد : کفنم


درود بر تو وُ قـــدر وُ جلال و عنوانت!
سلامِ ما به صُحُف ، چون کتابِ قرآنت!
سلامِ ما به تو یاسین و نور و فرقانت!
درود ما به تو اِنجیل وُ جان به قربانت!
سلام بر شرف و اقتدار سلمانت
سلام مکه وُ غار حرا به پیمانت
سلامِ ما به مسیح وُ کتاب توراتش
یگانه مریم روح القدس عباراتش
بشر رسید به آیین راستین امشب
خدا نمود برون،دست از آستین امشب
رسید حلقه، توحید را نگین امشب
طلوع کرد رخ آفتاب دین امشب
بتان کعبه! بیفتید بر زمین امشب
خدای را بستایید از همین امشب
ظهور مکتبِ «خیرالورا» مبارکباد
طلوع شعر (طریقت) حرا مبارک باد
دفتر شعرِ (طریقت) خُلدستان
خــُلدستان طریقت ( صفحه غزل: )۩ # محمد مهدی طریقت
![]()

۩۩☫از(طریقت)تب تن رفع فتن برپـا شود : غزل ☫۩۩
لویی شانزدهم در محوطه ي کاخ خود مشغول قدم زدن بود که سربازی راکنار یک نیمکت در حال نگهبانی دید ؛از او پرسید: 
تو برای چی اینجا قدم می زنی و از چی نگهبانی میدی؟سرباز دستپاچه جواب داد : قربان من را افسر گارد اینجا گذاشته و به من گفته خوب مراقب باشم!لویی، افسر گارد را صدا زد و پرسید: این سرباز چرا این جاست؟
افسر گفت: قربان، افسر قبلی نقشه ي قرار گرفتن سربازها سر پست ها را به من داده، من هم به همان روال کار را ادامه دادم!
مادر لویی او را صدازد و گفت: من علت را می دانم،زمانی که تو سه سالت بود، این نیمکت را رنگ زده بودند . پدرت به افسر گارد گفت نگهبانی را اینجا بگذارند تا تو روی نیمکت ننشینی و لباست رنگی نشود! و از آن روز 41 سال می گذرد و هنوز روزانه سربازی اینجا قدم می زند!فلسفه ي عمل تمام شده، ولی عمل بدون منطق هنوز ادامه دارد!آیا شما هم از این نیمکت ها دارید؟

۩۩☫ برآستان جانان(مولانا)رهبر مردمی (نامه درگشاده ☫۩۩۩
'نسل انتقالی به پایان راه نزدیک میشود''*
اگر متوسط سن رزمندگان دفاع مقدس را ۲۳ سال در نظر بگیریم و سال ۶۳ را متوسط هشت سال دفاع مقدس محاسبه کنیم، سن متوسط بازماندگان دفاع مقدس (رزمندگان، جانبازان و آزادگان) در سال ۱۴۰۰ باید عددی حدود ۶۰ سال باشد و البته آسیب های روحی و جسمی وارده به این افراد، آنان را مشابه پیرمردانی ۷۰ تا ۸۰ ساله (بسته به نوع و شدت آسیب های روحی و جسمی) نشان میدهد.
دیگر خبری از والدین شهدا نیست و تقریبا پدران و مادران شهدا به آخر خط رسیده اند و جمعیت بسیاری از آنان به فرزندان خود پیوسته اند.آرام آرام جانبازان، ایثارگران و رزمندگان بار و بندیل سفر را می بندند تا به رفقای آسمانی خود بپیوندند و تقریبا هر روزه در هر کوی و برزنی صدای لا اله الا الله را برای تشییع اینان می شنویم.تا ده سال آینده، اگر خبرنگارانی هوس مصاحبه و گفتگو با یکی از رزمندگان زنده مانده از جنگ و دفاع مقدس را داشته باشند باید شهر به شهر، کوه به کوه و دیار به دیار، روزها و ماهها، بگردند، تا شاید بتوانند یک کهنه سرباز پیر و فرتوت را، که نای سخن گفتن ندارد ، پیدا کنند تا مصاحبه ای نمایند: اگر دوباره جنگی شروع شد و ما نبودیم از قول ما *رزمندگان دیروز* به *رزمندگان فردا* بگوئید:در حین مبارزه با دشمن متجاوز، به *بعد از جنگ* هم بیاندیشید.مبادا *ارزشها* در خاکریزها جا بماند، و ارزش ها، مثل امروز، *عوض* شود و *عوضیها* ارزشمند شوند.
می بینید که چگونه ما را *غریبه* میپندارند
!
آن روزها:
*قطار قطار* می رفتیم.. *واگن واگن* بر می گشتیم.
*راست قامت* می رفتیم.. *کمر خمیده* بر می گشتیم.
*دسته دسته* می رفتیم. *تنها تنها* بر می گشتیم.
بیهیچ استقبال و جشن و سروری.
فقط *آغوش گرم مادری* چشم انتظارمان بود و دگر هیچ..!
اما مردانه، ایستادیم...
باور کنید که:
ما هم دل داشتیم،
فرزند و عیال و خانمان داشتیم.
اما با
*دل* رفتیم... *بیدل* برگشتیم.
با *یار* رفتیم... با *بار* بر گشتیم.
با *پا* رفتیم... با *عصا* بر گشتیم.
با *عزم* رفتیم... با *زخم* برگشتیم.
با *شور* رفتیم... با *شعور* برگشتیم.
ما اکنون *پریشان* هستیم.
اما *پشیمان* نیستیم.
*ما* همان کهنه *رزمندگان* پیادهایم که *سواری* نیاموختهایم.
*ما* همان هایی هستیم که به *وسوسهی قدرت* نرفته بودیم.
میدانید *تعداد ما* در هشت سال جنگ، چند نفر بود؟؟؟
*۳/۵* درصد از کل جمعیت ایران!!!
اما *مردانگی* را *تنها* نگذاشتیم.
ما *غارت* را آموزش ندیده بودیم. رفتیم و *غیرت* را تجربه کردیم.
اکنون نیز *فریاد* میزنیم که:
این *حرامیان یقه سفیدان قافلهی اختلاس* از ما نیستند...
*این گرگانی که صد پیراهن یوسف را دریدهاند* از ما نیستند .
این *خرافات خوارج پسند* وصله ی مرام ما نیست.
ما *استخوان در گلو* و *خار در چشم*، از *وضعیت امروز مردم خوبمان* شرمندهایم,,
شرمنده ایم، با صورتی سرخ.
شرمنده ایم، با دستانی که در فکه و شلمچه و مجنون و هور و ارتفاعات غرب جا مانده است،ای همه ی آنانی که *احساس پاک* را می شناسید!*ما*، اگر به جبهه نمیرفتیم، با دشمنی که به تلافی قادسیه، برای هلاک مردم و میهن مان ایران، آمده بود، چه می کردید؟شما را به آن خون شهیدان، ما را *بهتر قضاوت* کنید.حساب اندکی از ما که *آلوده* شدند و *شرافت* خود را فروختند، را به پای ما ننویسید.*بگذارم و بگذرم*
سربازم و هرگز نکنم پشت به میدان
گر سر برود من نروم از سر پیمان
ای خاک مقدس که بود نام تو ایران
فاسد بود آن خون که به پای تو نریزد!؟
تقدیم به خانواده های محترم شهدا و جانبازان و ایثارگران هشت سال دفاع مقدس که مرد و مردانه از وجب به وجب این خاک حراست نمودند.
خــُلدستان طریقت(برآستان جانان )۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم 

برچسب های خلدستان : خلدستان , مجموعه اشعار , محمد مهدی طریقت , نامه
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩ ☫ دانی که در (طریقت )کزجان و دل گرانم ☫ ۩۩۩
گر مرد نام وُ ننگی، از کوی ما سفر کن
ما ننگ خاص و عامیم، از ننگ ما گذر کن
سر گشتگان عشقیم، بیدل مبین به دنیا
از ننگ وُ عار بگـذر ، آنگــه به ما نظر کن
بیرون زِ کُفر وُ کینم ، برتر ز صلح وُ دینم
در بندِطرحِ وصلم، طرحی دوباره تر کن
در رحمت و امانم. جانانِ جان جان جانم
بیرون ز هر گمانم، با ما ز خود سفر کن
در عشق باده نوشم، مانند باده جوشم
بیهوش وُ هم بهوشم، بی سر بپا توسرکن
دانی که در(طریقت)کز جان وُ دل گرانم
با ما میا در این ره،زینجا ز سر حذر کن


۩۩۩☫ ایوب صفت در طلب آل (طریقت) دیوان اَجل ☫۩۩۩
از روز ازل زنده ولى زنده به گوريم
تاروز اَبد زنده ولی اهل قبوريم
کانون جهان عاقبت خانه ى ما نيست
این کوچه ء تنگست که در حال عبوريم
ماملت راضى به رضاى خودمانيم
يک دسته دیگر همگی در پى حوريم
يک جمع به دنبال رسيدن به حقيقت
اندر خم این کوچه وآن کوچهء دوريم
يک جمع دگر در پی انوار هدايت
غافل شده از خويش که ما هالهء نوريم
ديريست که از منتظرانيم و صدافسوس
آقا چو نیآمد همه دنبال ظهوريم
آقابه حضورست،حصولست، شعورست
با چشم نبين، دل بگشا ما همه کوريم
دربند ترين مردم آزاد جهانيم !
زنجير به پای خودمان کرده چو موريم
زندانيه باور شده ايم از سرتحریف
بيچاره ترين نوع بشر گفته :غيوريم
گفتند یکی بود نبودست به عالم
این بود وُنبودست که درخواب سموريم
دیوان اَجل شعر(طریقت) همه اعجاز
ايوب صفت درطلب آل صبوریم


خــُلدستان طریقت(تماشا آفرین )
۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم 

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، حکایات ، بدون شرح
برچسب های خلدستان : محمد مهدی طریقت , خلدستان , مجموعه اشعار , روایات
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
۩۩۩ ☫ بهارست و گل ساقی گلعذار ☫ ۩۩۩
بهار است وگُل ، ساقی گُلعذار
بده جامی از آن مِـی خوشگوار
ســبو ئی بیاور گــریزی بـِریــز
شـــرابی پیاپی به پیـمانه ریز
لبی تر کنم من در ین بوستان
سپا هان سرایم ز هندوستان
جدائی فِــکند ست ما را زِ یاد
کزین انجـمن وصل ماند به یاد
مغنی بخوان نغمه ای دلپسند
که غم برگشــاید ِز هَر دردمند
به وَجـد آورد اَنجــمن را زِ غــم
نوائی بخوان نغمه ی زیر و بـَم
بده جامی از جـام جانا نه ام
نگهــدار پیمــان و پیـما نه ام
بهار وخزان طی شــود هوشیار
دَمی با (طریقت) غنیمت شمار
_____________________
ســیب شود رویتان سرخ وسپید وقشنگ
سبز شود جا نتان سـبز و بلندومَلَنگ
هردو جهان کا متان از کـَرم کـردگا ر
ســکه شـود کارتان از یــَد پروردگا ر
سایه ی عمرت بلندبرهمگان سازگار
طبع بلندت شــود همچو بهاران بهـار
پُـر زحلاوت شـود چون سَمـَنو زندگی
اُوج سعادت شود شیوه ی این بندگی
شیوه ی این بندگی گوهر تابندگی
گـــوهر تابــندگی مظــهر فرخندگی
عید که آمد رَوَد عـــید دگر زنده باد
گوهـــر رخسارتان خُرم و پاینده باد
وقت آن نیست که بازیچه و لجباز هنوز
حا کمانی که زبون ، همدل و همساز هنوز
لحظه ای نیست که ما هلهله از شوق زنیم
با شیاطین و دد و دیو ، چو انباز هنوز
گاه آنست که ما با تو هم آواز شویم
واپسین مصرع اشعار، سرآغاز هنوز
دم آنست که گر هجمه کند لشکر خصم
بهر ایران پریشان همه سرباز هنوز
موسم آن شده با مرغک خوشخوان سحر
در دل تیرگی شب ، همه دمساز هنوز
فصل آنست که در مدرسه عشق و جنون
فارغ از درس معلم ، همه ممتاز هنوز
حین آنست که بیدل بزند چنگ به ذوق
ساز چون کوک شود همره و همراز هنوز
عصر آنست که ناسوت فراموش کنیم
سوی لاهوت همه چون پَرِ پرواز هنوز
***
مبدا آلودگی ، مرجع چالاک بود
منشا هرفتنه ای ، مردک در خاک بود
قاضی و رازی ببین ، دلخوش ازین ابتکار
غایت آن راه کج ، ماحصل تاک بود
***
پر می کشم از پنجرهی خوابِ بر افلاک
هر شب من و دیدار، در این با بِ هوسناک
وقتی همه جا از غزل من سخنی هست
یعنی همه جا شرح دهم، با، همه چالاک
ای اهلِ(طریقت)همه مخلوق، چرا من؟
ای اهل حقیقت ، همه مخلوق عطشناک
محمّدمهدی طریقت
۩۩۩ ☫ پند پیران (طریقت)گوش کن / انجمن افروختی خاموش کن /مثنوی/ اشعار ☫۩۩۩
★★★
این غزل شعرِ مدح آواز است
آرزومندِ اوجِ پرواز است
گرچه سعیم همه برای خود است
غزلم مبداء سر آغاز است
عشق پروانه در دل شاعر
عشقِ سردار درسِ سر باز است
نه فقط: جاهل است وُ ظلمانی
پیله ای ساخته است وُ لجباز است
شاعری در پِیِ هویدائـی
کوچه پسکوچه های شیراز است
شیخ والا گهر بُوَد سعدی
بلبلِ نغمه خوان باساز است
شهر خوانسار بزمِ عرفانی
با ادب همنشین وُ همراز است
سهل وُ آسان ، روشن وُ تاریک
باغ شهری پُر از خوش آواز است
بیگمان از ادیب می دانید
مُلک محبوب من چه همساز است
آن خوش آواز عرصه میداند
مرغ بی بال وُ پر چه دمساز است
کار پروانه های بزم ادب
انجمن نیست نقش الفاظ است
شب پیدایش وجودِ عدم
دهِ اُردی به (عشق) ممتاز است
۩۩۩ ☫ پند پیران (طریقت)گوش کن / انجمن افروختی خاموش کن /مثنوی/ اشعار ☫۩۩۩
★★★
مـاهـــرانـه باز، میکــوشـیم باز
لاجـــرم بـا ساز، نظمم ، کار ساز
نظم گــویـی نیست کـــار هـر خسی
چیت سازی نیست ! ، کـــار اطلسی
نظم یعنی عشـق و احساس نهــان
وزن وُ معنــــا وُ قـــوافــی در بیـــان
شـاعــران را نـظـم شـیوا لازم است
شرح معــنـا را مســیحا عــازم است
شارحـان بـا شعر ، بـازی میکنند
شــاعـــری را تُرک تـازی میکنند
واژه ها ،گلواژگــان را پیش وُ پس
تا که ، نام خود چپانند و ُ ، سپس
وعــدِ بـازیهـا،تقلب با تـــلاش
شـعر مـی سازنــد ،امّا،آش وُ لاش
شعـر می سازند گویا : هنــدسه
مثـــل روزِ اِمتــحان وُ مــــدرسه
بـا کمک از خطکـش و متــر و تــراز
بیت می سازند : بیــتی نیمــهسـاز
هــرکسی را نیست اســبابِ سخن
مایه های شعر باشــد فُـوت وُ فــن
چون که طبع شعر کـامل میشود
با تـخیل شعــر ، شامــل میشود
سوژه ها گلواژہهـــای شـاعـــرند
شـاعران چون باده نوشان مـاهرند
جامِ شعری بـاده ای از واژگــان
نظم ســربازان درونِ پــادگـان
چون بهار آمد به میدان ژاله ای
واژهها داننـد شــاعــر واله ای
در شعـارَت جملگی، اُستاده اند
مسـتـقر گـردیده جا، اُفــتاده اند
هرکه داردطنز طبـــع پـر تـــوان
بعد ازین اَشعــار او شد جاودان
آنکه طبعش خفتـه بیـدارش کنید
چـارهای در مَـتنِ گفتــارش کنید
بــــایــد اکنــــون در میان انجمن
گشت وُ پیداکرد یک صاحب سخن
هست لاکردار این طبــعِ خمـوش
ناگهان این دیـگ می آید به جــوش
شـاعری را ، اختــــیار خـــود مدان
نظمِ خود را خود بخود بیخود مدان
نظم چون بیـدار می گردد ز خـواب
ساعتی شعری شود خود کامیــاب
شاعری: شعرِ سخن گـویـا شده
دیگــری :شـوریـدہ و شــیدا شده
سـر ، فـــرود آور بـه نـــزد انجمن
انجمن می گویدت: صاحب سخن
نقـــد ، چکش می زند هر خام را
نقد :صیقل میدهد فــرجام را
نقـــد ،را سـازندہ دان ای اسـتوار
نغمه ی خود را، به نقــّـادان سـپار
گـر پـذیـــری نقــــد را ای هموطن
مـیشوی البته خود صاحب سخن
می کنــد بیـــدار ذهــن خفتـــه را
مـیشـود دُرّ معـانــی ، سُفتـه را
تــوسـن گفتار را ، گردی سـوار
چون بُوَد پندار وُ کردار اســتوار
شاعری گر تک سرائی کـردہ ای
گفتگو ها را خــدائی کـردہ ای
شعر تو مسطورهی خــروارهاست
شاعری : پـُـرکـــاریِ گفتــارهاست
مثنوی: جهـــد و تــلاشی بیبـدیـل
معنوی: مـوسیٰ زدہ هر دم به نیــل
شدحقیقت : در دل شـبهــای تـــار
شدشریعت : شعرهــای بـیشمــار
بــا فنـون شعر ، من گشتم عجین
درک کــــردم شعــــر را اندریقین
سـارقی بـا پول شعر آمیخته
بر نظام شـــاعــــری آویخته
مفلسان در نظم ،هامون کرده اند
هتک حـرمت بر همایون کرده اند
مِعـر میگوینـــد اما شعـــر نیست!
نالِه میبــافند ،بشکافنده کیست؟
غاصبان هم ، پـــا فـــراتــر ناخدا
تاج نقـــدِ شعـــر ، بــر سر تا کجا
یکسره در انـتـقــاد از دیگـــران
مـوشِ بازیگر شده شیر ژیــان
عرصــه را بگرفتــه در چنـگِ فتا
در مجـــازی گشــته آقای عطا
از چه؟ دایـم نقـــد چاکر میکنی
بــاد ، از نقدت بـه شاعر میکنی
شعر باید نقد وُ نقــّــادی شود
چکشِ استـاد ، اســتادی شود
نقـد :، اینجا صافکاری لازم است
ناقِـدان را شرط لازم کاظم است
چونکه نظمت خالی از آرایه شد
نقداشعار تو هم یک لایه شد
بی جهت بر شعرِ این وُ آن مپـیج
شاعــری ، آزردہ کردی هیچ پیــچ
نقــــد را ، آداب باشـد در میان
نکتـهگـویی عین نرمش در بیان
بــایــد اول نظم را جان ، پروری
سرسری از شعر دیــبا نــگذری
دور بــــایـــد گشـت از وحشیگری
تــا نگردد دوســتیها ، سرسری
خــودپسندیهـا بــوَد از چـاکری
نوکــــری حاصل نـــدارد بـاکری
گـر شــوی آگـــهْ ز معیــــار اَدب
بی اَدب مَــحرُم شد از لـطف رَبّ
چـونکه بـاید انتقاداتــی شِنُـفت
میتوان نقد تو را نقـــدینه سُـفت
پنــدِ پیرانِ (طریقت) گوش کن
هر که با ما رو کند دیوانه بازی بهتر است
حبس ها از تیرگی ها در خلاصی بهتر است
گول ظاهر را نخور چون عالم نسبیت است
جایگاه متهم گاهی ز قاضی بهتر است
کعبه گر باشد طریق پادشاهی یا ستم
گر تو از سنگش بگیری بت بسازی بهتر است
آب گر باشد برای سر به زیر آن شدن
شهد تلخ و مسکر منحوس رازی بهتر است
مهربان باشد کسی اما زند خنجر به پشت
ما نخواهیمش یکی انسان عاصی بهتر است
دل نوازی ها اگر باشد فریب این و آن
شک ندارم حاصل دیگرنوازی بهتر است
شاعری سخت است آن جایی که باید حرف زد
گوشه ای در دفترت حل ریاضی بهتر است
هر کجا قانون شود همراه دزد و حامیش
زحمتش داری چرا؟ غصب اراضی بهتر است
باشد آنجایی نماز خلق اسباب ریا من
گمان دارم گناه و بی نمازی بهتر است
خانه بر ویرانه می سازی (طریقت)چاره جُست
من به زیر آسمان باشم، نسازی بهتر است
۩#خــُلدستان طریقت (صفحه جدید )۩#محمد مهدی #طریقت
ادامه مطلب ↘...یکی برای همه#همه فدای یکی
قت) گـوش کــن
انجمن افــروختی خاموش کــن
در مسیر انجمن عنوان شاهی داشتم
مثلِ کنعان تا عزیز مصر راهی داشتم
خون پیراهن حکایت دارد از این ماجرا
رنج دوری از صنم را گاهکاهی داشتم
تا بگیرد نبص بازار فروشم را طبیب
از برادر های یوسف سربه چاهی داشتم
من که صدها اختر از اوج سما آراسته
چادر تاریک شب را قرص ماهی داشتم
بر نمی گیرم چرا از اشتیاق دیدنش
صورت زیبای جانان اشتباهی داشتم
جا نمی افتد دعای سینه آشفتگان
مستجاب الدعوِ بودم چونکه آهی داشتم
چاک پیراهن فقط مستوجب تحقیر نیست
بیگناهی را نظرکن صد گواهی داشتم
اُوج اثبات(طریقت )کنج زندان رفتن است
با کمال بی گناهی صیدِ ماهی داشتم
خــُلدستان طریقت(قصاید+نکته ء آن )۩محمد مهدی طریقت
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، خبر ـ اطلاعیه ، دوبیتی ، مثنوی ، گلبانگ ، حکایات
برچسب های خلدستان : دوبیتی مجموعه اشعار , خلدستان , محمد مهدی طریقت , طریقت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩ ☫حکایت هرچه پیش آید خوش آید☫ ۩۩۩
ﺷﺨﺼﯽ ﭼﺎﯼ ﺭﺍ ﺁﻥ ﻗﺪﺭ ﮐﻢ ﺭﻧﮓ ﻣﯽﻧﻮﺷﯿﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺳﺨﺘﯽ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﺴﺘﯿﻢ ﺑﻔﻬﻤﯿﻢ ﮐﻪ ﺁﺏ ﺟﻮﺵ ﻧﯿﺴﺖ !ﭼﺮﺑﯽ ﻭ ﻧﻤﮏ ﻫﻢ ﺍﺻﻼ ﻧﻤﯽﺧﻮﺭﺩ ! ﻭﺭﺯﺵ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﺍﻭ ﻋﻠﺖ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﻣﯽﭘﺮﺳﯿﺪﯾﻢ، ﻣﯽﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺍﯾﻦﻫﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺑﺪ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺳﮑﺘﻪ ﻣﯽﺁﻭﺭﺩ .
ﺍﻭ ﺩﺭ ﭼﻬﻞ ﻭ ﭘﻨﺞ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺩﺭ ﺍﺛﺮ ﺳﮑﺘﻪ ﻗﻠﺒﯽ ﺩﺭﮔﺬﺷﺖ !
********************
ﭼﻨﺪﯼ ﭘﯿﺶ ﯾﮏ ﺯﻧﺪﺍﻧﯽ ﺩﺭ ﺍﻣﺮﯾﮑﺎ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﮔﺮﯾﺨﺖ .ﺑﻪ ﺍﯾﺴﺘﮕﺎﻩ ﺭﺍﻩ ﺁﻫﻦ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﻭ ﺳﻮﺍﺭ ﯾﮏ ﻭﺍﮔﻦ ﺑﺎﺭﯼ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ .ﺩﺭ ﻭﺍﮔﻦ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﺧﻮﺩﮐﺎﺭ ﺑﺴﺘﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻭ ﻗﻄﺎﺭ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﺪ . ﺍﻭ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﮐﻪ ﺳﻮﺍﺭ ﻓﺮﯾﺰﺭ ﻗﻄﺎﺭ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ .ﺭﻭﯼ ﺗﮑﻪ ﮐﺎﻏﺬﯼ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﺪ : ﺍﯾﻦ ﻣﺠﺎﺯﺍﺕ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻫﺎﯼ ﺑﺪ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ , ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻨﺠﻤﺪ ﺷﻮﻡ .ﻭﻗﺘﯽ ﻗﻄﺎﺭ ﺑﻪ ﺍﯾﺴﺘﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﺭﺳﺪ , ﻣﺎﻣﻮﺭﯾﻦ ﺑﺎ ﺟﺴﺪ ﺍﻭ ﺭﻭبه رﻭ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ . ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻓﺮﯾﺰﺭ ﻗﻄﺎﺭ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ .
*********************
ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻫﺮﭼﻪ ﺑﺎﺷﯿﻢ،ﻫﻤﺎﻥ ﺑﺮﺍﯾﻤﺎﻥ ﭘﯿﺶ ﻣﯽﺁﯾﺪ .
ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺷﺎﺩﯼ ﺑﺎﺷﯿﻢ، ﺷﺎﺩﯼ ﭘﯿﺶ ﻣﯽﺁﯾﺪ .
ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻏﻢ ﺑﺎﺷﯿﻢ، ﻏﻢ ﭘﯿﺶ ﻣﯽﺁﯾﺪ .
ﻫﺮﮔﺰ ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﻭ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﭘﺲ ﺍﻧﺪﺍﺯ ﻧﮑﻨﯿﻢ . ﭼﻮﻥ ﺭﺥ ﻣﯽﺩﻫﺪ .
ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﻋﺮﻭﺳﯽ ، ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺮﯾﺪ ﺧﺎﻧﻪ ، ﺍﺗﻮﻣﺒﯿﻞ ، ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ ﻭ ﻧﻈﺎﯾﺮ ﺁﻥ ﭘﺲ ﺍﻧﺪﺍﺯ ﮐﻨﯿﻢ .
ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯽﮔﻮییم ﺍﯾﻦ ﭘﻮﻝ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺮﯾﺪ ﺍﺗﻮﻣﺒﯿﻞ ﺍﺳﺖ، ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻪ ﺗﺼﺎﺩﻑ ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻦ ...
ﮊﺍﭘﻨﯽﻫﺎ ﺿﺮﺏﺍﻟﻤﺜﻞ ﺟﺎﻟﺒﯽ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻭ ﻣﯽﮔﻮﯾﻨﺪ :
ﺍﮔﺮ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺑﺰﻧﯽ ﺑﻪ ﺻﺪﺍﯾﺖ ﮔﻮﺵ ﻣﯽﺩﻫﻨﺪ !
ﻭ ﺍﮔﺮ ﺁﺭﺍﻡ ﺑﮕﻮﯾﯽ ﺑﻪ ﺣﺮﻓﺖ ﮔﻮﺵ ﻣﯽﺩﻫﻨﺪ !
ﻗﺪﺭﺕ ﮐﻠﻤﺎﺗﺖ ﺭﺍ ﺑﺎﻻ ﺑﺒﺮ، ﻧﻪ ﺻﺪﺍﯾﺖ ﺭﺍ !
ﺍﯾﻦ " ﺑﺎﺭﺍﻥ " ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎﻋﺚ ﺭﺷﺪ ﮔﻞ ﻫﺎ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ، ﻧﻪ " ﺭﻋﺪ ﻭ ﺑﺮﻕ " !
ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ ،
ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﻮﻧﺪ !
ﺷﺎﯾﺪ ﻗﺪ ﺑﮑﺸﻨﺪ ،
ﺍﻣﺎ ﺑﺎﻝ ﻭ ﭘﺮ ﻧﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﮔﺮﻓﺖ !
می داﻧﯾﺪ ﺧﻮﻧﻪ ﻛﺠﺎﺳﺖ؟
ﺧﻮﻧﻪ آن جایی ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﻳﻪ ﭘﺬﻳﺮﺍﻳﻰ ﺻﺪ ﻣﺘﺮﻯ ﻭ ﭼﻬﺎﺭ ﺗﺎ ﺍﺗﺎﻕ ﺧﻮﺍﺏ ﻭ ﻛﻠﻰ ﺍﻣﻜﺎﻧﺎﺕ ﺩﻳﮕﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ!
ﺧﻮﻧﻪ ﻳﻌﻨﻰ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻭ ﺩﺭﻙ ﻣﺘﻘﺎﺑﻞ.
ﺧﻮﻧﻪ ﻳﻌﻨﻰ ﺟﺎﻳﻰ ﻛﻪ ﻭﻗﺘﻰ ﺑﻬﺶ ﻓﻜﺮ می کنی، ﻳﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﻴﺎﺩ ﺭﻭ ﻟﺒﺎﺕ
ﺧﻮﻧﻪ ﻳﻌﻨﻰ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻭﺍﻣﻨﻴﺖ
ﺧﻮﻧﻪ ﻳﻌﻨﻰ ﻳﻪ ﺍﺳﺘﻜﺎﻥ ﭼﺎﻯ ﮔﺮﻡ ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭ ﻛﺴﺎﻳﻰ ﻛﻪ ﺩﻭﺳﺘﺸﻮﻥ ﺩﺍﺭﻯ
ﺧﻮﻧﻪ ﻳﻌﻨﻰ ﻓﻀﺎﻳﻰ ﺧﺎﻟﻰ ﺍﺯ ﺧﺸﻢ
ﺧﺎﻟﻰ ﺍﺯ ﺩﻭﺩ
ﺧﺎﻟﻰ ﺍﺯ ﻗﺮﺹ ﺧﻮﺍﺏ ﻭ ﺍﺳﺘﺮﺱ
ﺧﻮﻧﻪ ﻳﻌﻨﻰ ﻭﻗﺘﻰ ﻭﺍﺭﺩﺵ ﻣﻴﺸﻰ ،ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻧﻰ ﻭ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺒﻴﻨﻰ
ﻳﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﺧﻮﺏ ﻣﺘﺮﺍﮊﺵ ﺑﺎﻻ ﻧﻴﺴﺖ؛ ﻭﺳﻌﺖ ﻗﻠﺐ ﺁﺩﻣﺎﺵ ﺯﻳﺎﺩﻩ
ﻫﻤﭽﻴﻦ ﺧﻮﻧﻪ ﺍﯼ ﺭﻭ ﺑﺮﺍﻯ ﻫﻤﻪ ﺁﺭﺯﻭ می کنم
ﻭ ﭼـﻘﺪﺭ ﺩﯾﺮ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﯿﻢ ﮐﻪ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻫﻤﯿﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎیی است که
ﻣﻨﺘﻈﺮ ﮔﺬﺷﺘﻨﺶ ﻫﺴﺘﯿﻢ !...
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺍﺳﺖ ...
ﺯﻣﺎﻥ ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﻣﯽ ﮔﺬﺭﺩ ...
ﻧﻪ ﺗﮑﺮﺍﺭﯼ ... ﻧﻪ ﺑﺮﮔﺸﺘﯽ ...
ﭘﺲ ﺍﺯ ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ، ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮﯾﺪ ... !
در این دنیا اگر همه چیز فراموش کنی باکی نباشد. تنها یک چیز از یاد مبر. تو برای کاری به دنیا آمدی که اگر آن به انجام نرسانی، هیچ کار نکردهای.
از آدمی کاری برآید که آن کار نه از آسمان برآید و نه از زمین و نه از کوهها، اما تو گویی کارهای زیادی از من برآید، این حرف تو به این ماند که شمشیر گرانبهای شاهانهای را ساطور گوشت کنی و گویی آن شمشیر را بیکار نگذاشتهام، یا در دیگی زرین شلغم بار کنی یا کارد جواهرنشان به دیوار فرو بری و کدوی شکستهای به آن آویزی. این کار از میخی چوبین نیز برآید. خود را این شیوه ارزان مفروش که بسی گرانبهایی!
بهانه آوری که من با افعال سودمند روزگار گذرانم. دانش آموزم، فلسفه و فقه و منطق و ستارهشناسی و پزشکی خوانم، اما اینها همه برای تو است و تو برای آنها نه. اگر نیک بنگری، دریابی که اصل تویی و همه اینها فرع. تو ندانی چه شگفتیها و چه جهانهای بیکران در تو موج زند.
آخر این تن اسبِ توست و این عالم آخور اوست؛ غذای اسب، غذای سوار نباشد.

۩۩۩ ☫اشعار(طریقت)ما که از اعتراض می ترسیم (مرگ)☫ ۩۩۩
گفته بودند زندگی این است ؛
دردهامان بدونِ تسکین است
قرص هامان همیشه آرا مِش
چشم هامان همیشه غمگین است
از قضا حال و روزمان گویا ؛
کیفرِ صد هزار نفرین است
ما اسیرانِ مذهب وُ مرزیم
مرگ بر ما چنین ننگین است ؛
ما که از "اعتراض" می ترسیم !
همچو پرچم ، به خویش می لرزیم
ما رضایت به هیچ داده وُ بس
سر به زیر وُ نجیب وُ سنگین است
ما همان پیرِ قُل مرادیم مــا
هرچه گفتند بهر تسکین است
گوشت را دستِ گربه دادیم ما ...
کی اسیری به قید تضمین است
مرگ باید به دادمان برسد ؛
ما که از "اعتراض" می ترسیم !
ما همان زن ، زنی که ناچار است
از فشارِ سکوت ، بیمار است
تن به مردی سپرده ایم اما ؛
او مریض است و "دیگرآزار" است
زندگی نیست این که ما کردیم
آبرو داری است و اجبار است ...
ما اسیرانِ مذهب و مرزیم
مرگ باید به دادمان برسد ؛
ما که از "اعتراض" می ترسیم !
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، قصاید ، متفرقه(طــنــز) ، آثارچاپ شده
برچسب های خلدستان : امشب , به لطف باده , دیوانه ام , دوباره
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩☫ این همه اهل(طریقت) که در آفاق روان / اشعار☫۩۩۩

پرده بردار ز رخ، چهره گشا ناز بس است
شاعر سوخته را دیدن رویت هوس است
باده از دور وُ برَت یــار، نخواهم برداشت
با من دلشده این باده مرا یک نفس است
همه خوبان برِ زیباییات ای مایه حُسن،
در مثل، در برِ دریای خروشان ، خس است
منِ پر سوخته را نیست نصیبی ز بهار
عرصه جولانگه زاغ است وُ شکارِ مگس است
داد خواهم، غم دل را به شما عرضه کنم؟
کو مرا دادستان وای که فریاد رس است
این همه اهلِ (طریقت) که در آفاق روان
سوی دلدار، روان این جرسِ آن فَرس است
🛑انقلابی که فرزندان و پدرانش را بلعید
معروف است که انقلاب فرزندان خود را میبلعد. این جمله را پییر وِرنیو یکی از سیاستمداران دورانِ انقلاب فرانسه گفته بود. ماجرا از این قرار بود که وِرنیو خود به یکی از جناحهای انقلاب تعلُّق داشت (ژیروندنها)، اما با جناح تندروتر و جمهوریخواه انقلاب (ژاکوبنها) درگیر شد. او و همۀ رفقایش بازداشت و به مرگ محکوم شدند. وِرنیو آخرین نفری بود که گردنش زیر تیغ گیوتین میرفت. میگویند بطری زهری در جیب داشت تا پیش از آنکه کار به گیوتین رسد، خود مرگ را سر کشد تا رُعب اعدام را نچشد، اما بطری زهر در جیبش ماند و از آن استفاده نکرد. شاید هم همۀ اینها لطف تلخ و گسِ ایزدبانوی تاریخ در حق بشر بود تا ورنیو خودکشی نکند و وقتی او را بر سکوی اعدام میآورند آخرین گفتهاش همین جملۀ معروف باشد: «انقلاب فرزندان خویش را میبلعد».
پس از این جمله ورنیو را گردن زدند.اما همین جملۀ تکاندهنده و رعبآور هم برای توصیف انقلابی دیگر نارسا و ناکافی است! و آن زمانی است که به انقلاب روسیه میرسیم. در این مورد باید بگوییم:
«انقلاب فرزندان و پدرانش را میبلعد!»
و این داستان چنان غریب است که تا آن را نخوانیم باور نمیکنیم.
◀️اعدام همۀ رهبران انقلاب!
به محض آنکه پایههای قدرت #استالین در رأس حاکمیت شوروی محکم شد، خونبارترین سالهای حاکمیت کمونیسم هم فرارسید: دوران «ارعاب بزرگ» یا «پاکسازی بزرگ» بین سالهای 1936 تا 1938. تنها در همین مدت کوتاه یک و نیم میلیون نفر بازداشت شدند که نصفشان اعدام شدند. دست راست استالین در اجرای این ارعاب نیکولای یِژوف بود، برای همین این سالها را «عصر یِژوف» هم مینامند. در نوشتارهای دیگری به «ارعاب بزرگ» و به خصوص به زندگی «یِژوف» میپردازیم و در این نوشتار تنها از «دادگاههای نمایشی مسکو» و اعدام رهبران انقلاب یاد میکنیم.
پس از مرگ لنین، تروتسکی شاخصترین فرد در میان رهبران انقلاب بود، اما استالین نیز پس از کنارهگیری لنین در شورایی سهنفره به همراه کامنِف و زینوفیِف جایگاه استواری یافته بود. تروتسکی شخصیتی بیشتر نظریهپرداز داشت، اما استالین سواد نظری کمتری داشت و مرد سازماندهی و عمل بود. به زودی نزاع میان این دو بالا گرفت و استالین توانست تروتسکی را از تمام مناصب حذف و مجبور به تبعید کند. از این پس، استالین همۀ رقیبان خود را با اتهام «تروتسکیگرایی» حذف کرد. در دادگاههای نمایشی مسکو هم کلیدواژه همین «تروتسکیگرایی» بود.
در سال 1934 سرگئی کیروف، مردی که دست راست و ستایشگر استالین بود، در شرایطی نامشخّص به قتل رسید. همان روز حکمی قضایی صادر شد که اجازه میداد متّهمان اقدامات تروریستی بدون تعلُّل محاکمه شوند، بنابراین میشد بازداشتشدگان را در روند قضایی نامعمولی بلافاصله و بدون حق تجدیدنظر اعدام کرد.
به زودی همۀ کسانی که در انقلاب نقش رهبری داشتند بازداشت شدند. اتهامهای آنها همواره یکسان بود: ارتباط با قدرتهای کاپیتالیستی و ارتباط با تروتسکی برای توطئهچینی. البته دلیل و مدرک خاصی برای این اتهام ارائه نمیشد، بلکه با شکنجۀ روحی و جسمی، متهمان به گناه نکردۀ خود اعتراف میکردند. در مجموع از اوت 1936 تا مارس 1938 چهار دادگاه برگزار شد، سه دادگاه نمایشی و علنی و یک دادگاه نظامی غیرعلنی. 66 نفر که همه چهرههای بلندپایۀ سیاسی و نظامی و بانیان انقلاب اکتبر و معماران شوروی بودند محاکمه شدند، 50 نفر حکم اعدام گرفتند و 16 نفر به حبس در سیبری محکوم شدند.
همۀ مردانی که این نظام مهیب را برپا کرده بودند، اعدام شدند. تنها تروتسکی مانده بود، در تبعید در مکزیک، که او نیز به زودی به دست مأمور مخفی استالین به قتل رسید. از شش مردی که لنین در وصیتنامهاش از آنها نام برده بود تنها یک نفر ماند: «استالین».
پس از مرگ استالین رفتهرفته از همۀ این محکومان اعادۀ حیثیت شد. ابتدا سه سال پس از مرگ استالین، جانشین او، خروشچوف، در سال 1956 در مجمع عمومی حزب اعلام کرد محکومان زیر شکنجههای وحشتناک و بیرحمانه مجبور شده بودند به گناه نکرده اعتراف کنند. در سالهای پایانی حکومت شوروی کمیتهای ویژه محکومیتهای دوران استالین را بررسی کرد و نه تنها این 66 نفر که بیش از یک میلیون محکوم دیگر را بیگناه اعلام کرد.
فقط برای اینکه به «طنز سیاه» تاریخ پی ببریم به این نکته دقت کنید:
«بزرگترین دشمن کمونیستها در تمام تاریخ هیتلر بود و بزرگترین رهبر کمونیستها استالین بود. اما استالین بیشتر از هیتلر #کمونیستکُشی کرد!»
#خــُلدستان طریقت ( #اشعار+غزل (شاعر>طُ) )۩# محمد مهدی طریقت
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت مذهبی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : خــُلدستان طریقت , صفحه جدید , اشعار , ۩
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩☫برآستان جانان : وادی اهل(طریقت ) هم بسی اشعار ☫۩۩۩

از درون حاکــمان اصرار ، پیدا مىشود
هرچه می جوئـید در بازار ، پیدا مىشود
گرچه نرخش با ملائک رفته بالا! این دلار
کورىِ چشمان استکبار ، پیدا میشود
دار، نایاب است اگر، مجرم درین کشور زیاد
در حریم کبریا ، هم کــار پیدا میشود
مشکل کار وطن حل شد ، خدا را شکرکن
گر چه گاهى بیشتر بیکار پیدا میشود
راه مشکل نیست لیکن، جز معاشى مختصر
با معاشی مختصر ، امرار پیدا میشود
از در وُ دیوار گُل مىبارد، اینجا واضح است
گاه در باغ پر از گل ، خار پیدا میشود
عاشق صادق در این عالم شبیه کیمیاست
عاشق آشفته ! همچون یار پیدا میشود
حمل وُ نقل کشورى هم مرتفع شدبا اُلاغ
هر کجا حمال باشد ، بار پیدا میشود
مى بخور! منقل بسوزان! مردمان راضى مکن
مختصر حاشا کنى ، دیوار پیدا میشود
در تمام مملکت استاد طوسی وار نیست
نرگس بیمار هم بسیار پیدا میشود
پول اگر آمــد بدستت، میتوانى کت بخر
کت خریدی، خود بخود شلوار پیدا میشود
گاه اگر با مصلحت بالا و پایین می شود
چارپایانی که در آمـــار پیدا میشود
گر ببینى جمعیت افتان وُ خیزان میرود
سنگ گاهى در ره هموار پیدا میشود
با کُت وُ شلوار هم در جمع اِفشا میکنم
دزد در داروغـه وُ سیار پیدا میشود
من نمیفهمم ولى، در بعضى از اوقات روز
با چه جرأت دزد در انظار پیدا میشود
از قوانین طبیعت لحظهاى غافل مَشو
خر که باشد ، کم کمک افسار پیدا میشود
آنچه بر ما میرود از ماست! باور می کنی
آستین عالِمان هم ، مار پیدا میشود
فرصتى پیدا شد و شعرى سرودم، ای عزیز
وادیِ اهل(طریقت) هم بسی اشعار پیدا میشود

باده ای را در سحر آمیختم
شاعری را با شکر آمیختم
روز و شب را از میان برداشتم
آفتـــابی با قمـــر آمیختم
بزم معشوقان وُ عشق عاشقان
جمله همچون سیم و زر آمیختم
چون بهار سرمدی طغان گزفت
شاخ خشک و شاخ تر آمیختم
رافضی انگشت در دندان گرفت
من ولی را در عمر آمیختم
بر یکی تختند این دم هر دو شاه
هر دو را رقص کمر آمیختم
در شب قدر آشکارا شد چو عید
من ملائک با بشر آمیختم
هم زبان همدگر آموختند
مادگان را جنسِ نَـــر آمیختم
از طعام وُ لذت شُرب مُدام
همچو طفلان از پدر آمیختم
خیر وُ شر وُ خشک وُ تر زان هست شد
کز طبیعت خیر و شر آمیختم
من دهان بستم تو باقی را بدان
شعرِ تر را با شکر آمیختم
بهراعمالِ نظر از دوستان
من نظر را با شرر آمیختم
**
![]()
خــُلدستان طریقت ( صفحه :از درون حاکمان)۩# محمد مهدی طریقت
ح(طریقت)
محمّدمهدی طریقت

۩۩۩ ☫ شب به شب زندگی ام اهل(طریقت ) شده است ☫ ۩۩۩

خبرت ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺩﻟﺘﻨﮓ ﻧﮕﺎﻫﺖ شاعر
ﺑﯿﻘﺮﺍﺭ ﺗﻮ وُ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺳﯿﺎﻫﺖ شاعر
ﺧﺒﺮﺕ نیست ﺩﻟﻢ ﻣﺴﺖ ﺣﻀﻮﺭت ﺷﺪﻩ است
ﻋﺎﺷﻖ وُ ﺷﯿﻔﺘﻪ ﯼ ﺯﻧﮓ ﺻﺪﺍﯾﺖ شاعر
ﺧﺒﺮﺕ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺑﺎﺭﺍنِ ﺑﻬﺎﺭﻡ ﺷﺪﻩ ﺍﯼ
ﭼﻮﻥ ﭘﺮﺳﺘﻮﯼ ﻣﻬﺎﺟﺮ، ﻧﮕﺮﺍﻧﺖ شاعر
شبﺑﻪ شب ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻡاهل(طریقت) ﺷﺪﻩ ﺍست
ﺧﺒﺮﺕ ﻧﯿﺴﺖ که ﺷﺎﺩﻡ به ﻓﺪﺍﯾﺖ شاعر
افکار و اندیشه های انسان به گونه ای است که ممکن است فقط خواندن یک کتاب پایه اندیشه ها و افکار انسان را بر مبنای جدید یا در مسیر خاصی قرار دهد و چه بسا ممکن است کتابی مسیر سرنوشت میلیون ها انسان را در راه مخصوصی بیندازد.
___________________________________________________اینشتین
هم قافیه های اسم تو پیرم کرد
هم حرف وُ حروفِ واژه هاشیرم کرد
هر واژه به واژه تازه گلگون بهتر
در بندِ خیالِ ذهن ، تصویرم کرد
پروانه شدم، همدم دیوار قفس
عشق وُ نفسِ تو بود زنجیرم کرد
هر دَم زِ خیال وعشقِ رویا لبریز
مجنونم و لیلای غمت سیرم کرد
مهتاب ترین باده ِ ی منظومه شعر
ماهیت تو چنین زمین گیرم کرد
مهوش شدی و فراتر از مرز خیال
ابروی کمانت هدف تیرم کرد
من شاعری از شعر سپیدت هستم
سیراب توام شعر تو تسخیرم کرد
امروز به تشدید تو( ناز )آوردم
از معنیِ مثنوی به تأخیرم کرد
اسم و صفت (طریقت) از روی مثال
معشوقه توئی دُچار تاثیرم کرد
ما بــاده زِ اَنگورِ میامی زده ایم در گوشه ی خُـمخانه پیاپی زده ایم
در محفل ما میآ ،میآ مِـیِ زده ایم با اهلِ(طریقت) اینچنین هی زده ایم
طریقت)
محمّدمهدی طریقت
۩خــُلدستان طریقت( جدید )۩

۩۩۩☫ غزل پیر(طریقت )مسیحایی غزلیات) ☫۩۩۩
![]()
قصه ی بهت من و چشم تماشایی عشق
بخت مجنون من و خندهی لیلایی عشق
سبزی این غزل آمیزهی رنگ من وُ عشق:
زردی روی من و آبی دریایی عشق...
نو بهار تو مگر زرد مرا سبز کند
برگ ریزان من و فصل شکوفایی عشق
دست من باز به خرمای دو چشمت نرسید
دست کوتاه من و قامت افرایی عشق
شعر من منتظر معجزهی شعر شما
غزل پیر (طریقت) چو مسیحایی عشق


![]()
۩خــُلدستان طریقت (صفحه جدید )۩۩ محمد مهدی طریقت ↘<<<<<<ادمه مطلب
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، عکس ، سیاسی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، آثارچاپ شده
برچسب های خلدستان : خــُلدستان طریقت , صفحه , از درون حاکمان , ۩
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب



۩۩۩☫ (طریقت )توبه کرد از پارسائی /+اشعار ☫۩۩۩
*****
زِتاریکی رَوم در روشنایی
محبت بر محبت میفزایی
به زودی از تو بیگانه نگردم
که هست از دیرگه یک آشنایی
همه مرغان خلاص از بند خواهند
من از بندت نمیخواهم رهایی
رهائی را زبند دشوارتر نیست
بر آنم صبر هست الا جدایی
اگر بیگانگان مارا ببخشند
مرا عیشی بُود خوشتر گدایی
منم جانا و جانی بر لب از شوق
که جان پر می کشد سوی بهایی
کسانی عیب ما بینند و گویند
که شاعرمی ندانند از هوایی
من از خمار وُ ازدیر وُ کلیسا
نمیترسم که از زهد ریایی
جمیع پارسایان گو بدانند
(طریقت) توبه کرد از پارسایی
![]()

با توبه شکستگان نشستم توبه
گر جانِ تو را به نالِه خستم توبه
گفتی که به دل شکستگان نزدیکی
بشکسته وُ دل شکسته هستم توبه
از باده ی دل شکستگان پرهیزم
جز وصل تو دل به هر چه بستم توبه
ازبستن وُ از شیشه شکستن فریاد
بی یاد تو هر جا که نشستم توبه
در حسرت تو توبه شکستم صد بار
زین توبه که صد بار شکستم توبه
****

آن یکی بر رفت بالای درخت
می فشاند او میوه را دزدانه سخت
صاحب باغ آمد و گفت ای دنی
از خدا شرمت، بگو چه می کنی؟
گفت: از باغ خدا بنده خدا
میخورد خرما که حق کردش عطا
پس ببستش سخت آن دم بر درخت
می زدش بر پشت و پهلو چوب سخت
گفت:آخر از خدا شرمی بدار
می کشی این بی گنه را زار زار
گفت: کز چوب خدا این بنده اش
می زند بر پشت دیگر بنده اش
چوب حق پشت و پهلو،آن او
من غلام و آلت فرمان او
ای(طریقت):توبه کردم زین شعار
اختیار است اختیار است اختیار
****
محمّدمهدی طریقت 

![]()
۩#خــُلدستان طریقت (صفحه جدید)۩# محمد مهدی #طریقت
<<ادامه مطلب
__________ ======
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، غزلیات ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، حکایات ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : اشعار , محمد مهدی طریقت , دوبیتی , خلدستان
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
به روز دوم اسفند هرسال (1400)محمد مهدی طریقت(نویسنده مجموعه خلدستان)

http://sorodehay-tarighat.blogfa.com/category/10
http://sorodehay-tarighat.blogfa.com/post/353
خُرم دل او که چون (طریقت)پیمانه ای از اُلست گیرد
زبان مادری شده به دفتر وُ کتاب ها
زبان مادری شده جلالِ شعر ناب ها
من از سکوت رسته ام درآسمان مادری
کلام در زیان من شعاع آفتاب ها
چقدر هجمه می برد رسانه ها مجله ها
توئی زبان مادری سپاه اطراب ها
زلال زندگی توتی برای ارتباط مـا
زبان مادری توئی تو، بهترین جواب ها
روان آدمــی شـود زلال درکــلام تـــو
عتیقه می شود بسی زبان درون قاب ها
زبان ، زبان مادری صمیمی است باوری
برای جستن از درون ، برونِ منجلاب ها
همیشه نیست درحساب همیشه نیست درکتاب
دلیــل ارتبــاط هــا بــدیــل انقـــلاب ها
جفا مَکن قصیده را (طریقت) از شعار ها
روان سروده ای غزل روان، روانِ آب ها
از بلندای، روزهای زلال کودکی، کنار مادر بودن، خاطرات شیرینِ بیاد ماندنی در ذهنم هنوز زنده می شود. صدای چوپانان، طنین تار و ترانۀ بخشی ها، آوای زیبای مردان و زنانِ همشری و روستائی ، که زینت زمین و زندگی بود؛ جان و جهانم را جلا می بخشد. مادامی که نام مادر را می شنوم؛ ؛ خاطرات زنده می شود. لالایی هایی که لبریز شوق و امید، درد و غربت و مالامال مهر و آرزو بود. در باورم مادر یک جایگاه مقدس و ستون خیمه است؛ سبز و بالنده و بالابلند. در باورم مادر نامیراست؛ چرا که لبخند و مهر مادر، زبان مادر وآوای دلنشین مادر، چون روان چشمۀ آبادی، در ذهن، زبان و ضمیر فرزندان جاریست.
گرامیداشت زبان مادری، پاسداشت روح بزرگ مادر است. حرمت نهادن به زبان مادری، تکریم روح بزرگی است که اسطورۀ ایستاده بر درگاه فرزندان میهن است. نمی توان ادعای مادر دوستی داشت ولی به زبان مادر، که به آیه عشق و مهربانی و سورۀ سبز ایثار و پاکی می ماند؛ پشت کرد. انکار و فراموشی زبان مادر، انکار هستی مادر است. ناسپاسی عطوفت او است و انکار کنندگان زبان مادری، تهیدستان راه گم کرده ای هستند که با خودبرتربینی، آیینۀ تابناک یاد و باور مادر را می شکنند و خود و فرزندان فردای شان را در پشت واژه هایی تهی از هویت و هستی خویش، پنهان می کنند. درست مانند برگی که دست از درخت جدا کرده است و اسیر بادهای سرگردان و حیران می شود.
یونسکو با درک عمیق و دقیق از نقش هویت ساز زبان مادری، و خطر خاموشی و فراموشی این زبان ها که دغدغۀ جدی فرهنگ دوستان است؛ 21 فوریه را، روز جهانی زبان مادری اعلام کرده است. دکتر حسن بشرنژاد استاد زبان شناسی، در مقاله ای با عنوان« چرا و چگونه زبان ها می میرند» آورده است:«در طی پانصد سال گذشته، حدود 5/4 درصد از کل زبان های دنیا، ناپدید شده اند؛ در حالی که در این مدت، تنها 3/1 درصد گونه های پرندگان و 9/1 درصد از پستانداران از میان رفته اند».
هر چند عوامل مختلف فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و اقتصادی بر زوال یک زبان اثرگذارند ولی همۀ ما باید با خودباوری، خود را موظف به حفظ زبان های مادری بدانیم؛ چرا که خاموشی یک زبان، خاموشی فکر و فرهنگ یک ملت است؛ دفن بخشی از فرهنگ ملی یک سرزمین است؛ تهی شدن گلستان یک سرزمین، از گل های رنگارنگ است و آنان که خویش و وطن شان را دوست دارند؛ در کنار زبان رسمی کشورشان، باید زبان مادری را چون جان عزیز بدارند و با تمام توان از زبان فاخر نیاکانشان پاسداری کنند.
در کنار خودباوری گویشوران یک زبان، دولت ها نیز موظفند با اتخاذ سیاست های زبانی، زمینۀ حفظ زبان های مادری را فراهم کنند. برخی نگاه های افراطی و غیرکارشناسانه می تواند زبان رسمی و زبان های مادری را با چالش جدی روبرو کند. مهم ترین آفتی که می تواند باعث نابودی زبان های مادری و در نهایت رویگردانی گویشوران این زبان ها، از کار به دستان شود؛ داشتن نگاه غیر علمی و غیر فرهنگی برنامه ریزان نسبت به زبان های مادری است که در تضاد آشکار با باور اقوام است.
در کشور ما اصل 15 قانون اساسی، یکی از مترقی ترین اصول این قانون به شمار می رود. اجرای این اصل، می تواندبسترساز حفظ زبان های مادری باشد. این اصل، سند درخشان دوربینی و خردورزی تدوین کنندگان قانون اساسی است که اجرای آن، گام بلندی برای خودباوری اقوام مختلف ایران زمین به شمار می رود.
امروز تأکید بر اجرای این اصول غریب و فراموش شدۀ قانون اساسی، به یک مطالبۀ جدی اقوام ایرانی تبدیل شده است چرا که این اقوام با تقدیم هزاران شهید پس از چهل وُ اندی سال در انتظار به بار نشستن اصول بنیادی خانه و خانواده در سایه زبان مادری ریشه های زبان مادری را پاس میداریم و با تجلیل از مادران به اصل و ریشه اصیلِ ایرانی باز می گردیم . محمد مهدی طریقت(نویسنده مجموعه خُلدستان )
۩۩۩ به روز دوم اسفند هرسال ۩۩۩

۩۩۩ ☫ خوشا خوانساروُ وضع بی مثالش ☫ ۩۩۩
خوشا خوانسار وُ وضع بی مثالش
خوشا آن لهجه شیرین بیانش
به روز دوم اسفند هرسال
زبان مادری گردید نامش
چه خوش یُمن وُ چه زیبا شهر خوانسار
هر ایرانی بُود وِرد زبانش
گذار هر کسی افتد به بازار
کننداین مردمان شیرین دهانش
به گِردو و عسل یا با لواشک
دهد سوغاتی بهر میهمانش
به آلو، برگ زردآلو وُ گیلاس
ز مغز هسته های میوه جاتش
همه دانند در هر جای دنیا
فراوان باشد از نوع گِرانش
دیار ما دیار چشمه ساران
بُود این افتخار مردمانش
اگر آید به شهر ما رفیقی
به استقبال او، پیر و جوانش
برایش می کنند تعریفِ خوانسار
ز آثار قدیم ، از باستانش
چنان مهمان را گیرند تحویل
که گویا نیست وی اندر گمانش
هر آنکس می برد او را به منزل
پذیرایش میشود مانند جانش
چنین است خصلت مردان خوانسار
نه مردان بلکه تمام مردمانش
خدایا شهرم از آسیب محفوظ
که مِثل سیل، ناید بر زوالش
بیارا ظاهر آن را به نحوی
که باشد افتخار اندر نهانش
(طریقت)باز شرح وصف خوانسار
روان وُ ساده آمد بر زبانش
ஜ۩۞۩ஜ۩۞۩ஜ۩۞۩ஜ۞ஜ۩۞۩ஜ۞.۞ஜ۞ஜ۩۞۩ஜ۩۞۩ஜ۩۞۩ஜ۞ஜ۩۞۩ஜ۞
![]()
باغ من خوانسار از باغ ِ اِرَم ، شیرازتر
باغ ها نازند امّــا باغ من ، شهـــنازتر
ساز بردارم چراغانی کنم من باغ را
چنگ بنوازم ولی از چنگ تر، نو سازتر
چشمهء خوانسار در نصف جهان مشهور تر
نیم دیگر می شود ، امّــا ، بلند آوازتر
گشته ام دیوان سعدی را ولی عیبی نبود
از حجاز و از عراق اینجا بُوَد ، ایجازتر
چشمه های باغ من ، هوش از سر اهواز رفت
چشم وا کردند وُ دیدند چشمه چشم اندازتر
انجمن جادو عبورم داد،از بن بست غم
پایتخت زاگرس شد از عسل اعجازتر
شاعرِ اهل(طریقت) چون رباعی می سرود
مطلع بیـــت الغزل پایانی از آغــــاز، تَر
رُباع در لغت به معنی چهارگان و هر چیزی است که چهار جزء داشته باشد. به همین ترتیب، رباعی یا چهارتایی یکی از قالبهای شعر فارسی است که چهار مصراع دارد. بسیاری رباعی را یک قالب شعری ایرانی خالص میدانند.در اشعار قدیمی فارسی به جای رباعی از واژه های دوبیتی و ترانه استفاده میشده است که البته امروزه دوبیتی در شعر فارسی با رباعی تفاوتهایی دارد و ترانه نیز مفهومی جدید بهویژه در موسیقی پیدا کرده است. در گذشته به رباعی بیت نیز میگفتهاند که مفهوم امروزی این واژه نیز با گذشته تفاوت دارد. چهاردانه و چهارخانه از دیگر واژههایی است که به رباعی اطلاق (بر وزن:» لا حول ولا قوة اِلا بِالله» ) ساخته میشود.
جالب است بدانید که کلمه دوبیتی به عنوان رباعی به زبان عربی راه پیدا کرده و به آن «الدوبیت» گفته میشود. بدین صورت است که ایرانیها از واژه عربی «رباعی» استفاده میکنند و عربهای از واژه فارسی «دوبیت».
تصاویر در ادامه مطلب

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت ملی ، متن ادبی ، عکس ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات
برچسب های خلدستان : 1400 , محمد مهدی طریقت , نویسنده مجموعه خلدستان
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩☫ برآستان جانان اهل(طریقت) سالکان قدرت ☫۩۩

امشب مرابه قصه بنا گوش بایدت
فردا مرا چو قصه فراموش بایدت
این در همیشه در صدف روزگار نیست
می گویمت ولی تو کجا گوش بایدت
دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت
ای نازنین تو با که در آغوش بایدت
در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست
هشیار و مست را همه مدهوش بایدت
می جوش می زند به دل خم به ساغری
یادی اگر ز خون سیاووش بایـدت
گر نوش می کنی سخنی جوش گویمت
بهتر ز گوهری که تو در هوش بـایدت
جام جهان ز خون دل عاشقان پر است
حرمت نگاه دار اگرش نوش بـایدت
اهل(طریقت)اند هوا خواه سالکــان
زین سالکان که با لب خاموش بـایدت
دوباره فـــرصت بودن، به دعوتی ناگاه
دوباره حکمــت ولی مانده در غبار گناه
صدای ناب اذان، فصل رویشی دیگر
دوباره �اَشهد ان لا اِلهَ اِلاّ اللّه�
دوباره خلوت و سجاده ای به وسعت اشک
تمام حجم دلم، آتشی به گرمی آه
وَ جانمازی و مهری و رشته ای تسبیح
تمام هستی یک قلب، کارنامه سیاه
درست آمده این دل، نَه، اشتباه نکرد
نداشت جایی و آورده است بر تو پناه
۩#خــُلدستان طریقت ( #غزلیات )۩# محمد مهدی طریقت
ادامه مطلب ↘...یکی برای همه#همه فدای یکی <<<<...

برچسب های خلدستان : اشعار۩ , خــُلدستان طریقت , غزل , ۩
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
.: Weblog Themes By Pichak :.

