مثنوی، فرسوده كالايى به عهد ما،عتیق => سرگذشت ما(طریقت) بود هم ،نابود يافت

سينه‌ام را جايگاهِ آهِ دردآلود يافت
آهِ درد آلود را هم معدنی از دود يافت

در گذرگاه جهان، كو رهروى صادق ضمير
كز صداقت آیه ها‌ی خاطری را ، زود يافت

قلب ما خونين‌دلان شاعر بوَد چون زرّ سرخ
آن كه ما یافت، آرى قلب سيم اندود يافت

شعر را نازم كه هم درد ست ، هم درمان مرا
شاهنامه گرچه رنجور است، کو خشنود يافت

انجمن در دامن انديشه شد ، دريا بسيط
در بساط ناخدا انديشه‌ ها كمبود يافت

با اَدب سودی اگر خواهى، بجو دىوانِ شعر
ورنه زين سوداى بى‌حاصل كسى کو سود يافت

تا مرا شعرست هذيان در فراق روى دوست
کو مرا جز بر كنار جوى وُ طرف رود يافت

يار اگر عهد و وفا را مثنوی بدرود گفت
بر سر كويش غزلخوانم مرا بدرود يافت

مثنوی، فرسوده كالايى به عهد ما،عتیق
سرگذشت ما(طریقت) بود هم ،نابود يافت .


موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت ملی ، غزلیات ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ
برچسب های خلدستان : مثنوی , عتیق , سرگذشت ما , طریقت

تاريخ : جمعه دوم مرداد ۱۴۰۵ | 5:0 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

خمار اهل(طریقت)شراب ساغر باش => عید 1405 جان /اشعار ۩۩

پُر از ندای حضورم، سروده‌ای سر باش !
به نغمه‌های ظهورت، مرا مُسخّر باش

کنون که کشورِ دل، رفته رو به ویرانی
برای دلشدگان ، کلبه‌ی محقر باش !

نشسته گرد کدورت به شیشه‌ی عالم
بیا به شیشه‌ی عالم کمی ... منوّر باش

به جز جمال تو در کامِ جان نمی‌گنجد
کمالِ کاملِ عالم ! جلالِ ، باور باش !

نشسته آدم و حوآ به گام آمدنت...
شمیمِ عشقِ دو عالم بیا معطّر باش

به خاکِ جوهر انسان اگر؛ مرا غم نیست
تویی مِلاک دو عالم بیا وُ گوهرباش .

گدای گوشه‌‌نشینان توئی ، امیر کرم!
امیرِ گوشه‌ نشینان شبی توانگر باش !

اگرچه بار گنه می کشد به دوش عالم
فدای ناز نگاهت، جهان: تو کیفر باش!

بتاب بر دل ظلمت نشینِ وحشی گر !
بیا تو وارثِ خورشید وُ ماه وُ اختر باش

کشیده سر به فلک ناوگانِ ظلم امروز
بیا و کن فیکون خانه‌ی ستمگر باش !

خرابه شد ز غیاب تو خانه‌ی مطرب
بیا عمارت جان را... بنا سراسر باش !

بیا وُ شاعرِ شادی سروده ای سر کن
خمارِ اهلِ (طریقت) شرابِ ساغر باش

آقای مجری: سالها خودتون رو رها کنید!‏
فامیل دور: چی کار کنیم؟
آقای مجری: رها کنید!‏
کلاه‌قرمزی: آقای مجری، می‌خوای ضبط رو روشن کن خودمون رُو " وِل " کنیم!‏

کلاه‌قرمزی: آقای مجریه! منم دیکسم 405 می‌گیره!‏
پسرعمه‌زا: الان سی‌دی 405می‌گیرَه!‏

آقای مجری: خب، حالا دیگه خودتون رو رها کنید!‏
پسرعمه‌زا: آقای مجری! من 405بَرَم دستشویی؟
آقای مجری:405 برو!‏
پسرعمه‌زا: ها، اونجا 405خوبَه!‏
فامیل دور: منم همین‌جا 405دراز می‌کشم!‏
آقای مجری: اینجا چرا؟
فامیل دور: دیگه همین‌جا خودمو405 رها کردم!‏

کلاه‌قرمزی: می‌دونی چندتا 405کلاه‌قرمزی تو کوه قایم شدن؟
آقای مجری: چند تا 405 کلاه‌قرمزی تو کوه قایم شدن؟!؟!؟!‏
کلاه‌قرمزی: من هرچی می‌گفتم اونا هم همون رو می‌گفتن!‏

من می‌گفتن405 سلین اونا می‌گفتن سلین، 405سلین لین لین لین

‏[فامیل دور زیر پیژامه کمربند لاغری 405خرابی بسته] آقای مجری: ئه، باز اون کمربنده؟

خب 405بذار این شلوارتو در بیارم؟
فامیل دور: نه آقای مجری، 405خودم می‌رم اون پشت در می‌یارم، شما چرا؟

😁😁😁

.405=> مبارک

خــُلدستان طریقت(حکایت :شعر )۩محمد مهدی طریقت

<<خطبه دوم


برچسب های خلدستان : مثنوی , طریقت , خلدستان , روایت405

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : شنبه یکم فروردین ۱۴۰۵ | 3:30 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

۩۩۩☫ شاعر /شعر آرام جان (طریقت )غزلخوانی افسانه برخیز : اشعار ☫۩۩۩

کم پیر وُ کم توانم ، ای نو جوان برخیز
در شامِ شب نمیرم ، صبح دمان برخیز

صحرا وُ جویباران تا بوده سبز وُ خرّم
اطرافِ جو چناران سرو روان برخیز

شمع است وُ شورِ بلبل پروانه سوی سنبل
من با ترانه و گل :،خُنیاگران برخیز

عالم اگر به جا ماند از لطف مهربان بود
بی نام و بی نشانم ،نام و نشان برخیز

دنیا سکوتِ مُطلق ،شد تیره صبح دنیا
چشم وُ چراغِ عالم ،مهر جهان برخیز

سو ،می کشد شریعت ، زو می کشد حقیقت
پیوسته با (طریقت) : ، آرام جان برخیز

)۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم




موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت ملی ، سیاسی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده
برچسب های خلدستان : نگاه , مثنوی , طریقت , خلدستان

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه سوم اسفند ۱۴۰۴ | 11:14 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

۩۩۩ ☫ مثنوی (طریقت)خلدستان / روایت ☫ ۩۩۩

کنون به صاحب دیوان که شوخ چشم سیاهی

نگاه دار غزل باش زِ پَـرده‌ای به نگاهی

مقیم کوی تو تشویش صبح وُ شام ندارد

نه در بهشت به سالی معین است و نه ماهی

چو در حضور تو ایمان وُ کفر نیفزود

نه مسجدی نه کنشتی، کنیسه ای چه گناهی

مده به دست سپاه فراق ملک دلم را

شَکور آنکه در اقلیم حسن بر همه شاهی

رواست گر همه عمرت به انتظار سرآید

کسی که جان به ارادت نداده بر سر راهی

تسلی دل خود می‌دهم به ملک(طریقت)

شبی به دانهٔ اشکی، دَمی به شعله آهی

***

روی سحر ندید و هزارش رقیب هست

در پرده ‏ای سحر مگرت عندلیب هست‏

مُردیم از فراق تو ای نور هردو عین

آیا به خوان وصل تو ما را نصیب هست؟

هر جا روم خیال سحر در دلِ من است

ما را سحر ز پرتو روی نهیب هست

هرچند دورم از معاشقه عاشق تو را مباد

لیکن امید وصل توأم عنقریب هست‏

گویا (طریقت) است ؛سحر: سیب ِ گفتگو

همراه من شماره ندارم طبیب هست


سرتاسر جهان که نیاز بشر نداشت

چون کردگار محرم راز بشر نداشت

در مسلخ هبوط نماز بشرنداشت

تنها، خدای حاشیه ‌ساز بشرنداشت

سحر ساقی در میخانه وا کرد
ز جامی کام میخواران روا کرد

ز لب مینای می را مهر برداشت
لبالب ساغری در کام ما کرد

شراب بیریا چندان به پیمود
که جانرا مطلق از قید ریا کرد

دلم کز منزل کبر و ریا خاست
نشیمن در حریم کبریا کرد

درآمد از درآن ماه دل افروز
ز مهرش خلوت دل با صفا کرد

زِ (خُلدستان طریقت)دردِ هجران
به داروخانه اش دارو ،دوا کرد

خــُلدستان طریقت(حکایت :شعر )۩محمد مهدی طریقت

<<خطبه دوم


موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، عکس ، ترانه ، سیاسی ، غزلیات ، خاطرات ، قصاید ، مشاجره ومشاعره
برچسب های خلدستان : مثنوی , طریقت , خلدستان , روایت

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : جمعه یکم اسفند ۱۴۰۴ | 0:23 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

با همه دلدادگی ها باز عاشق می شوم
گرچه رنجورم ولیکن یار لایق می شوم

مثنوی هایت بنازم انجمن بالا نشست
در نشست انجمن همواره صادق می شوم

خواب بودم در شبی از خاطراتم گفته‌ای
در خیالاتم همان مجنونِ سابق می شوم

در‌حضورِ ناوگان حیران و سرگردان شدم
در تلاطم‌های ببین محتاج قایق می شوم

با نگاهت آرزوها یکسره بر باد رفت
تق تقی از پا فتاده سایهء دِق می شوم

عقل از تفسیر احساسم به کلی وَر پرید
بار دیگر در حضورت عین منطق می شوم

هُرم آغوشت برایم هق هقِ دلدادگی‌
از غزل تا مثنوی ها جمله فارغ می شوم...!*

***

در غزلِ بی سر وُ سامانیان
باز به دنبالِ پریشانیان

فلسفهء فلسفیان هیچ نیست
در پیِ ویران شدن آنیان

آمده ام در پِیِ اندک نسیم
عاشقِ آن لحظه ی طوفانیان

دل خوشِ گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانیان

آمده ام با عطشِ سال ها
تا تو کمی عشق بنوشانیان

ماهیِ برگشته زِ دریا منم
تا تو بگیری وُ بمیرانیان

خوب ترین حادثه می دانم ات
خوب ترین حادثه می دانیان

حرف بزن اَخم ِ مرا باز کن
دیر زمانی است که بارانیان

حرف بزن حرف بزن سال هاست
تشنه ی یک صحبتِ تورانیان

تابه کجا می کِشی ام خوبِ من؟

پس نکشانی به پشیمانیان!

مثنوی بی سرو سامان غزل

وای به ویرانی ایرانیان ....

ایرانیان: طریقت(بدیع=نو،تازه )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم


موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، قصاید ، آثارچاپ شده ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : مثنوی , بی سرو سامان غزل , وای به , ویرانی

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۴۰۴ | 2:20 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

۩۩۩ ☫شعر :دوبیتی :خلدستان (بدون شرح)مثنوی ☫۩۩۩

پائیز زمانِ، ریزشِ انسان‌ها!

دنیای عوارض است وُ این امکان‌ها

مهر است و گلایلی پَکَر می‌رقصد

امروزه بهشت است به گورستان‌ها !!

دوبیتی (خلدستان) مثنوی

آمده پاییز : بادی می‌وزد

از درخت آویز مهری سرخ و زرد‌‌‌‌

می‌وزد بادی خنک، عشقی لذیذ

می‌چکد باران کجدار وُ مریز ‌‌‌‌

زادروز ایزد مهر و وفاست

سالگردِ اینچنین روزی شفاست‌‌‌‌

دستبند انجمن ماری ببست

مهربانی شد مهار ما به دست

‌‌‌‌هفتمین هفته رسیده از قرار

هفت روز از ماه هفتم سال مار

‌‌‌‌جمع دهگان و یکانش هشت باد

هم به سن و هم به سالی بر نهاد‌‌‌‌‌

هم به روز مهرگان، در سالروز

اینچنین اسرار جمع ماه و روز‌‌‌‌

جشن مهر و مهرگان آغاز شد

مثنوی رازی به قلبم ساز شد

‌‌‌‌آسمان هفتم وُ مهر یقین

جشن نور است در این سرزمین‌

‌‌هفت رنگ نور در چشمان خلق

مثل یک رنگین‌کمان بر جان خلق‌‌‌‌

شهر‌بانوی زمین و آسمان

زندگانی می شود امن و امان

‌‌‌چشم بد از سرزمینم دور باد

هر حسودِ اهرمن هم کور باد

‌‌‌‌‌هفت بار آن چشم شیطان کور کن

سنگ بر ننگش بزن شر دور کن‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

هفت سنگِ آسیاب است این سراب

بعد ازاین هر چشمه می باید پر آب‌‌‌‌‌

در طواف زمزمِ چشمش شدم

هفت بار این راه را مشکش شدم ‌‌‌‌‌

آن خداوند زمین و آب و رود

چشمه‌ بر چشمان او کرده ورود ‌‌‌‌‌

تور در دست چپ و ماهی به راست

تاج وُ تخت پادشاهان کرده راست‌‌‌‌‌‌

《هفت شهر عشق را عطار گشت》

قافیه هشت بار شد ایران ـ رشت ‌‌‌‌

هفت بار ایران در چله نشست

شور جنگ آورد در پستوی دشت

‌‌‌‌ساز خوش‌آوا دلاویز وطن

کو شفاعت می کند همراز تن‌‌‌‌‌‌‌

باز شد مهراب او بیدار شو!

در نماز و در نیازت کار شو‌‌‌‌

خواب چون رفتم صدایم را شنید

چشم‌های بسته‌ام رویش بدید‌‌‌‌

آنچنان زیباست آن بانوی مست

‌جلوه‌ای از چشم او فرجام دست‌‌‌

مهربان چون شوخ ، رقصنده به سور

خوش‌صدا آواز خواند در سرور‌‌‌‌

باوفا و راستگو و نیک‌نام

باوقار و ساده و خورشیدفام‌‌‌‌

همچو مریم پاک و زیبا و سپید

اینچنین لیلای خوشرویی که دید‌‌‌‌

ای خوشا ایران ، خوشا گنج وجود

رنج و درد و کینه را از میهن زدود‌‌‌‌‌

دوست میآید (طریقت) مهمان

در حقیقت رنگِ پاییزی ّ فشان

خــُلدستان طریقت

(مهر :دوبیتی=>مثنوی +پائیز)۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم


موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، دوبیتی ، مثنوی ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : شعر , دوبیتی , خلدستان , بدون شرح

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه هشتم مهر ۱۴۰۴ | 13:17 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

به پنجاه سالی، سلامٌ علیک
درونت به نور حقیقت لَدیک
جوانی گذشت وُ به شور و نشاط
کنون می‌رسی بر صفای بساط
تو را تجربه گنج و ثروت نِمود
صفای سعادت، به مکنَت نِمود
که بازیِ دورانِ مستی گذشت
که آن شورِ بی‌حدِّ هستی گشت
کنون وقت آرامش جاودان
شکوفایی روح و ایمان دان
به فرزند جویا شو از تربیت
که قدر تو را جوید از منزلت
کلامت همیشه به فرزانگی
به دل روشنی بخش پروانگی

به نزدت جهان، جانِ دیگر گرفت
که باغ وجودت معطّر گرفت
نه چون گردش پر شتاب خزان
که هر دم فکندت به چرخ زمان
که پنجاه، دل مهربان‌تر خوش است
ز مهر تو دنیا جوان‌تر خوش است
نهال صفا :خاطر دوستی
درخت وفا: سایه اوستی
اگر ورزش و مهر پیکارِ توست
به جانت نشاطی مدد کارِ توست
میانه‌روی کن، به اخلاق طی
بمانی بهاری ، نگردی به دی
به مجلس : تو را حکمت آرامش است
نسیمی به جان و دلت رامش است
به پنجاه، آدم فروتن نکوست
دل از حرص و از کینه شُستن نکوست
به انسانیت کوش تا جان، شوی
کنی خانه را نور رحمان شوی
نباشد کسالت ز دورانِ عمر
فروزنده گردی به پایانِ عمر
به لب خنده باید، به دل شور عشق
که جانت شود روشن از ، نور عشق
چو کودک شوی همدم و هم‌سخن
فروزنده باشی به هر انجمن
تو سرمایه‌ی نسل خوش اختری
بزرگی کنی خاندان : سروری
تو از نورِ چشمان و عشق و حضور
به محفل درآی وُ به دل‌ها سرور
چو خورشید، تابان شوی در عمل
شود مهر تو آیتی ای شمل
تو اخلاص داری ، نه، یک دندگی
که شد زندگی مایه بندگی
اگر شکر مخلوق جای آوری
تو خلاق عالم فزون پروری
درونت بود آیتی سازگار
توئی بنده ی حضرت کردگار
به یاد آور ای دوست، یزدان خویش
که او هست درمانِ هر درد و ریش
به پنجاه، سالی درود وُ سلام
به نور خدا از (طریقت) پیام
چو پیموده‌ای نیمه‌ی راه، را
ببینی حقیقت، مبین شاه ، را
(طریقت)" بزن کوس پنجاه" را
بدین مثنوی " ماه در ماه " را

Second Responsive Image

خــُلدستان طریقت(باده +انجمن خلدستان )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم


موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، مثنوی ، حکایات ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : مثنوی , شاعر شعر , طریقت , پائیز 1404

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه دوم مهر ۱۴۰۴ | 19:12 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

برآستان جانان: شرح شرح بودجه (سوژه نگار) سرآنه

آموزگار: یِ کرم گذاشتم رو میز و یه قطره از مشروبات الکلی ریختم روش. فورا کرم نابود شد !
گفتم : بچه ها دیدید چی به سر کرم اومد ؟
چه نتیجه ای می گیریم ؟؟
دانش آموزان : باید مشروبات الکلی بخوریم تا کرم های بدنمون از بین برن !!!

آموزگارِ سوژه نگار دید اینا زبون آدم نمی فهمن ، یه ظرف پر مشروب گذاشت جلوی یِ الاغ و به بچه ها گفت : ببینید حتی الاغ هم از این نمی خوره !
چه نتیجه ای می گیریم ؟؟؟
همه با هم گفتن : نتیجه می گیریم هرکی نخوره خره!!
آمزگار سوژه نگار گزارش کرد:دانش آموز نیستند هیولان

. .

خــُلدستان طریقت ( صفحه جدید )۩# محمد مهدی طریقت

دانش آموزیم از اهلِ یَمن

شهره گردیدیم نزد انجمن

کعبهٔ درویش بودی کوی ما

آمدندی مستمندان سوی ما

هم ز دانش عُشر داریم بی‌ریا

نانِ گندم شد گِران بی بی اِدعا

آرد گشتی عشر دادی در "غزه"

نان شدی سهیه وادی بر "غزه"

بی سبب دخلی فرو نگذاشتی

با "توَهُم" های خود گل کاشتی

بس وصیت‌ها بگفتی هر زمان

جمع فرزندان خود را یک مکان

الله الله قسم مسکین شد وطن

دانش آموزان گِدای خویشتن

تا بماند بر فلان در روزگار

حق کشی کردند ظلمت پایدار

دخل‌ها و میوه‌ها ی بی کلاس

حق فرستادست اینجا اختلاس

از محل دخل اگر خرجی کنی

درگهت سوزد اگر سودی زنی

دانش آموزست اینجا کشت‌زار

بارور گردد: درختِ بی شمار

بیشتر کارد خورد از اندکی

دانش آموزست کی روید شکی

۩۩۩ ☫ برآستان جانان (ژاله آموزگار)سیمین بهبهانی ☫۩۩۩

زبان فرهنگ اسطوره - یکتامهر|ارسال به تمام نقاط

خرد بهتراز هرچه ایزدت داد

ستایش، خرد را بِه از راه داد

چه گفت آن سخن گوی مرد خرد

که دانا ز گفتار او بر خورد:

« کسی کو خرد را ندارد به پیش

دلش گردد از کرده خویش ریش

هشیوار دیوانه خواند ورا

همان خویش بیگانه داند ورا »

خرد چشم جان است چون بنگری

تو بی چشم شادان جهان نسپَری

نخست آفرینش خرد را شناس

نگهبان جان است و آنِ سه پاس :

سه پاس تو چشم است و گوش و زبان

کزین سه رسد نیک و بد بی گمان

۩۩۩ ☫شعر :مثنوی :خلدستان (شرح) غزل بیشتر ☫۩۩۩

انجمن در زیرِ نم نم هایِ بارانست غزل
باده ء شوقِ تلاوت های جانانست غزل

رفته ای هرچند از پیشم تو اینجا نیستی
دائماً شب پرسه یِ خیسِ خیابانست غزل

برخلافِ صفحه تقویمی شمارد در بهار
برگریزِ خاطراتِ مهر وُ آبانست غزل

دست در دستِ خیالت بیخیالِ ساکنان
پرسه درحال وُ هوای یک بیابانست غزل

سنگفرشِ خیسِ باران خورده می داند ادب
کوچه گردِ خش خشِ برگِ درختانست غزل

کوچه گردِ رنگِ زردِ غرقِ دردِ خاطرات
همنوایِ بغضِ عریانِ زمستانست غزل

آه لیلی! بی تو خیلی خسته ام،آه ای پدر :
گیسوانت بیدِ مجنونِ پریشانست غزل

کاش برگردی ببینی در فروپاشیِ بغض
لشکر فواره ای سردرگریبانست غزل

کو؟ "رهی" وُ کو؟ "عماد" وُ "شهریارِ" کو به کو
"منزوی" کو؟ "سایه" کو؟ ازبس غزلخوانست غزل

شعرِ(خلدستان طریقت) عشقِ تو بی انتهاست
من تو را زیبا سرودم : شعر میدانست غزل

✍️محمّدمهدی طریقت

لا غری ، شد شمعِ بزمِ ماهتاب!
شد جهانی از میِ عشقت خراب

شد امیرِ کشورِ جانِ جهان!
عشق را، شد روحِ ایمانِ اَمان

هردو عالم محو خلدستانِ تو
بُگسلم یا نگسلم پیمان تو

در زمین و در زمان ، عالم گم است
مستیِ اهلِ سما از مَردم است

هر که پا بنهاد در روی زمین
می‌نهد دل در کفِ شاهِ اَمین

جنبِ تاکستانِ خم جان می‌دهند
کفر می‌بخشند وُ ایمان می‌دهند

باده‌‌ها صافی‌شود در روز حشر
لَــذت کافی‌بِبَر هـــر روز حشر

چون بهشتِ چاودان در گفتگوست
پوستین خلق هم رازِ مگوست

گفت پیغمبر به هنگامِ سخن
بعدِ من برپاشود هر انــجــمن

می‌شناسندم که من پیغمبرم
چشم و گوش و قدرتانِ رهبرم

هر فضیلت هست از آنِ ملل
چونکه باحق متصل، جانِ ملل

من ملل را دستِ خود پرورده‌ام
در خلل اسرار دین بسپرده‌ام

من چو موسی، او چو هارونِ در جهان
همدم و، همراه و، همخونِ در دهان

گرچه شب تاریکیش سجاده است
مرد در میدان چو شیر اِستاده است

در جهان جامِ ولایت، مست شد
هر دوعالم پیشِ چشمم پست شد

بر مقامِ حق قسم ،حق با نبی‌ست
فرقِ بینِ کفر و دین،روز وُشبی ‌ست

روزِ روشن چون منوّر می‌شود
غرقِ انوارِ پیــــمبر می‌شود

در حقیقت احمد و مردم یکی‌ست
فرق، بینِ شیر نر با مادگی ست

حق نباشد با تو، برهان و دلیل
پس بری باش از جدال و، قال و قیل

گرچه شب باشد حجابِ ماهتاب
ابر: از خورشید، می‌گیرد حجاب

عشق با عین عیون انبیاست
هم ز لام او لسان‌اولیاست

یاء یاسین مشتق از یای یلی‌ست
گوهر هستی ز دریای یلی‌ست

این کلام مولوی را معنوی
گِرد آوردست : در یک مثنوی

«ازملل آموزاخلاص عمل
مکتب ایرانیان شد بی دغل»

خــُلدستان طریقت(مثنوی +معنوی :روایت )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم


موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت ملی ، متن ادبی ، ترانه ، سیاسی ، غزلیات ، خاطرات
برچسب های خلدستان : فرزندان ایران , دانش آموزان , مثنوی , ادبیات کهن

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۴ | 22:17 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

بدیدستم که آخوندِ ، اللهی

بجای تاج دارد وی کلاهی

به مردم می نموده با همه لطف

که شایع شد که آخوندست ، ماهی

سخن میگفت :، در حسنِ اعتدالت

به منبر رفت وُ کرد قرآن گواهی

همی گفتش پیمبر خاص و عام است

پیمبر بوده بهر : دادخواهی

به مردم گفت: نابودست : دشمن؟

اگر کشور شود جمله : سپاهی

سلامی ، باقری جان ایستاده

سلامی خُفته وُ باقر، نگاهی

مَشو ایمن که ، آینده ‌ست روشن

حکومت ها در افتادند وآهی

تو گویی : عبرت آموز است دنیا

شهیدانِ اوین را کو؟ گناهی

خداوندآ:! به شکرانهٔ سلامت

عوض کن این حکومت : گاه گاهی

که سوزن گُم شده در این زمانه

تو پیدا کن در این انبار کاهی

خداوندا: جوانان رفته ازدست

نمی روید در این سحرا گیاهی

(طریقت)شُکر کن البته ، شاید

دوباره بازگردد : پادشاهی

گرچه ما بندگان پادشهیم
پادشاهان مُلک صبحگهیم

گنج در آستین و کیسه تهی
جام گیتی نما و خاک رهیم

هوشیار حضور و مست غرور
بحر توحید و، غرقه‌ی گنهیم

شاهد بخت چون کرشمه کند
ماش، آیینه‌ی رخِ چو مَهیم

شاه بیدار بخت را هر شب
ما نگهبان افسر و کلهیم

گو غنیمت شمار صحبت ما
که تو در خواب و ما به دیده‌گهیم

دشمنان را ز خون کفن سازیم
دوستان را قبای فتح دهیم

رنگ تزویر، پیش ما نبوَد
شیر سرخیم و افعی سیهیم

وامِ (حافظ) بگو که بازدهند
کرده‌ای اعتراف و، ما گوَهیم.


برچسب های خلدستان : بدیدستم که آخوندِ , اللهی , مثنوی

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه بیست و سوم شهریور ۱۴۰۴ | 14:30 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

۩۩۩ ☫ خلدستان (طریقت) اشعار ☫ ۩۩۩

مثل گیسو این غزل دل را پریشان ساخته

بی دلی را روزگاری عشق ویران ساخته

ناگهان می‌آید و در سینه بنیاد غزل

می نگارد این قلم با خاک یکسان ساخته

جوهر از دریا گرفته ، نی تدَبـُر می کند ، !

موج را آهنگِ صخره کی پشیمان ساخته ؟!

مثل مجنون ، عاشق از روز ازل جان یافته

احمقی جان را به زخمی تازه مهمان ساخته

عشق می‌فهمد غم معشوقه ء جان مرا

زخمِ چشمت این خیانت‌ها فراوان ساخته

عاشقان در زندگی دنبال مرهم نیستند

درد بی درمان(طریقت) مرگ درمان ساخته

***

*عکس پروفایل دختر در طبیعت

با دیگران صفا کن و با ما رفیق شو
در انجمن:به مهر وُ محبت دقیق شو

با دوستان اگرچه مروت سزاتر ست
با ما در این میانه رفیقی شفیق شو

از خورده شیشه های جماعت به دور باش
انگشتری میان جماعت عقیق شو

تو مثل گنجه های نهان در حقیقتی
از موزه های کشورِ و عهد عتیق شو

باور مکن هرآنچه سخن میرود بدان
دنبال مردمان شریف وُ صدیق شو

در ورطه های گردش گرداب زندگی
با زورقی شکسته نجات غریق شو

در کوره راه شبزدگانی زِ مصلحت
همراه جاودانِ مشعل طی طریق شو

زیبا اگر ترانهء شعر (طریقت) است
در هر نفس به خاطر بودن عمیق شو

۩#خــُلدستان طریقت ( #عمیق+رفیق=>دقیق )۩# محمد مهدی طریقت


برچسب های خلدستان : طنز , طریقت , مثنوی , خلدستان

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه بیست و ششم تیر ۱۴۰۴ | 21:4 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

۩۩۩ ☫ مثنوی :(طریقت) حورالعین / روایت ☫ ۩۩۩

کدخدائی را که با ثروت خدایی می کند

ماجرای عدل را بحثِ جدایی می کند

حاکمان در منفعت برنفع خود کوشش کنند

در میان مردمان ،صد طرح در یورش کنند

عده ای در منزل خلقند وُ طاعت می کنند

وعدهای با پول مردم هم اِطاعت می کنند

اکثر مــردم زِ اوقـــات خــــدا بیــــگانه اند

مردمانی سخت کوش وُ ،مردمی شایسته اند

برخی از مـــردم درون جامعه پیغمبر اند

ظاهراً پیغمبرانی ، در قیامت پـــرپر اند

عاقبت در آخرت شایستگان والاتر اند

مردمان بی ریا آنجا ز هر انسان سر اند

مثنوی آمد به پایان معنوی باش ای بشر

با (طریقت) نیکوئی کن ،با کریمان بیشتر

درگیر دوچشمان توام، حورالعین
هرلحظه پریشان توام، حورالعین
اسلام :فِتاده در خطر می بینم
من تازه مسلمان توام، حورالعین

افسون‌گری چشم تو را حورالعین
گفتم به خدا، جان شما حورالعین
من تازه مسلمان شده ام، کام بده
کامم بستان محض خدا حورالعین

۩۩۩ ☫ مثنوی (طریقت) حکایت / روایت ☫ ۩۩۩

کدخدائی را که با ثروت خدایی می کند

ماجرای عدل را بحثِ جدایی می کند

حاکمان در منفعت برنفع خود کوشش کنند

در میان مردمان ،صد طرح در یورش کنند

عده ای در منزل خلقند وُ طاعت می کنند

وعدهای با پول مردم هم اِطاعت می کنند

اکثر مــردم زِ اوقـــات خــــدا بیــــگانه اند

مردمانی سخت کوش وُ ،مردمی شایسته اند

برخی از مـــردم درون جامعه پیغمبر اند

ظاهراً پیغمبرانی ، در قیامت پـــرپر اند

عاقبت در آخرت شایستگان والاتر اند

مردمان بی ریا آنجا ز هر انسان سر اند

مثنوی آمد به پایان معنوی باش ای بشر

با (طریقت) نیکوئی کن ،با کریمان بیشتر

خــُلدستان طریقت(برآستان جانان )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم


موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت ملی ، غزلیات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مثنوی ، گلبانگ
برچسب های خلدستان : مثنوی , طریقت , حورالعین , روایت

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۴۰۴ | 21:40 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

۩۩۩ ☫حکایات حکیمانه (طریقت )گرگ ها ☫۩۩۩

گول دنیا را مخور......!!

ماهیان شهر ما از کوسه ها وحشی ترند
بره های این حوالی گرگ ها را می درند

سایه از سایه هراسان در میان کوچه ها
زندگان خوش آبروی مردگان را می برند

حکایت کنند: گرگ اهلی نمی شود برای لقمه ای نان؛ و از هیچ کس توقعی ندارد به جز خودش. او وفاداری سگ را به لجن می کشد و شکوه پوشالین شیر و عقاب را افشا می کند که وفای سگ به نیازش است و شکوه شیر و عقاب شکستنی و سقوط وار است، اما شکوه گرگ در عزت و غرور آزادگی و اتکای به خویش است؛ پس او سلطان زمین و پادشاه آسمان است. او اهل جمع و عوام و وقت گذرانی و خوش گذرانی های عوامانه نیست. یارانش اندکند و هم فکر و هم مسیر و وفادار و شبگرد و پر طاقت و تیز بین و عاقل و خانواده دوست؛ غرور گرگ زیباست، چون اوج عزت و ازادگی است. او هرگز سربار کسی نیست ،حتی عزیزانش و فرزندانش که عمری برایشان جانبازی وایثار کرده است، چون وقتی پیر می شود و توان شکار جمعی را از دست می دهد، کار را به کاردان جوان و قدرتمند می سپارد و از اهل خود جدا می شود ،تا هم سربار کسی نباشد و هم با غرور زندگی کند و با عزت بمیرد. او هرگز تسلیم نمی شود وتملق و دریوزگی نمی کند و برای خودش ارزش و شخصیت قائل است. در قفس عمری ندارد و جانش را برای آزادی می دهد. انگار نافش را با آزادی بریده اند و ذهنش را با شراب عزت مخمور کرده اند. با انسان دوست می شود، ولی هرگز برده و مطیع نمی شود .مانند هیچ کس نیست و از کسی تقلید نمی کند و بازیچه ی سیرک انسان ها نمی شود. او خودش است، خود خودش!

معلوم نیست چه کسی مذاکرات «برجام جان»را دوباره ، به حاکمان ایران گوشزد کرده است . در حالیکه «برجام»،« مرده» بود، و باید از رده خارج می شد. الان هم، نام مذاکرات احیا برجام است . مثل مرده ای که در بیمارستان با شوک الکتریکی برای احیا اقدام می شود. لذا هیچ وجه قانونی ،عرفیو شرعی برای ادامه مذاکرات وجود نداشت و ندارد. از نظر محتوایی نیز بسیاری از تعهدات برجامی اکسپایر شده مثلا قرار بود ده سال یا 5سال تعلیق شود که الان ده سال شده است. فقط یک احتمال داده می شود! و آن خاله بازی به خرج از گلوی ملت. یعنی اینکه بخواهند خانم بازی یا شکم بارگی را از جیب ملت برای عده زیادی فراهم کنند. چه طرف های برجامی که به دلیل بدهی های زیاد قدرت سفر رفتن و خوشگذرانی را نداشتند و چه از سوی ایران که بهانه ای برای فرنگ رفتن نداشتند. زیرا فرنگ رفتن دولتمردان و حاکمان ایران فقط یک نتیجه تاریخی داشته! ایران فروشی برای عشرت و عیش و نوش. البته بنای این کار را شاه عباس گذاشت یا در واقع ملکه انگلیس! آنها برای اینکه ژنوم ایران را بگیرند و نسل تیزهوشی داشته باشند از شاه عباس مخفیانه دعوت کردند تا با هزار نفر قزلباش جوان به کاخ ناتینگهام بروند. و هزار دختر باکره برای قزلباش ها آماده کردند تا نسل ایرانی را برای خود داشته باشند و لذا تا قزلباشها رسیدند، فوری به هریک کنیزکی اهدا کردند! تا عیش و عشرت بکنند و قزلباش ها هم که اکثر مجرد و دور از خانواده بودند فکر کردند این رسم فرنگی هاست که از مهمانان خود اینطور پذیرایی کنند! ولی نمی دانستند حرامزاده هایی از انها تولید می شود که بعد ها ایران را استعمار می کنند. برجام فعلی هم برای همین است، در هتل محل مذاکرات چه حرامزاده هایی از ایران تولید نمی شود تا ژنوم ایرنی ها را داشته باشند و ویروس مخصوص ضد ایرانی تولید کنند. دلیل آنهم پر رو تر شدن همه کشورهای مقابل است! عزبستان هم خودش را صاحب خزا می داند. کره جنوبی هم قیافه می گیرد. آمریکا و اروپا هم هر روز می گویند صنایع موشکی مانع احیای برجام است. اولین و بزرگترین نتیجه آن هم قرارداد 25ساله با چین و 20ساله با روسیه است. یعنی در پرتو این مذاکرات آن قرارداد ها هم امضا شد و کسی اعتراضی نکرد و یا اعتراض ها شنیده نشد. عیب این کار امروز بیرون زد: 21میلیارد دلار ایران در چین لاپوشانی شد و اصلا همه طلب های نفتی ایران از چین هم مالیده شد. روسیه هم جرات کرد اکراین را ضمیمه خاک خود کند. به نظر می رسد برای جلوگیری از این خسارت ها باید هرچه زودتر برجام پاره شود و مذاکرات تمام گردد. فوق ش این است که جای شهید و قاتل عوض شده و ایران را مسئول پاره کردن برجام اعلام می کنند. ولی حداقل طلب های میلیاردی ایران لاپوشانی نمی شود. عجیب است دولتمردان ایران برای 7میلیارد دلار افغانستان! گلو پاره می کنند ولی برای 21میلیارد دلار چین می گویند کذب محض است. گوینده 21میلیارد دلار هرکس بوده دستش درد نکند ولی ما می گوییم 82میلیارد دلار است زیرا به بهانه تحریم پول نفت همه کشورها به چین انتقال می یافت تا به ایران بدهد و او هم نمی داد! ترس از تحریم هم بهانه دیگری است که برای احیای برجام بکار رفته در حالیکه یمن 7سال است در تحریم کامل دریایی و مرزی است ولی اینها می گویند باید مقاومت کند! پیامبر سه سال در شعب ابوطالب در محاصره اقتصادی بود و در این سه سال همه داراییهای خود و حضرت خدیجه را بین مردم تقسیم کرد. آیا این مسئولین که می خواهند سایه تحریم را بردارند تا کنون کدامشان یک ریال به مردم کمک کرده اند؟ یا مثل طالبان همه کمک های دیگران را هم به جیب خود ریختند و بنام مذاکره میلیاردها دلار به جیب زدند؟ اگر راست می گویند به خرج خودشان بروند مذاکره >>>>...

ای کاش ما هم کمی گرگ بودیم!!محمدمهدی طریقت


موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت مذهبی ، سیاسی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید
برچسب های خلدستان : مثنوی , معنوی , شد رنج وگنج

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : شنبه دوم فروردین ۱۴۰۴ | 4:11 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

آن پیکِ ناموَر که رسید از دیارِ عشق

آورد حِرزِ جان ز خطِ مُشکبارِ عشق

خوش می‌دهد نشانِ کمال وُ جمالِ یار

چون می‌کند حکایتِ عِزّ وُ وقارِ عشق

کامش طلب نموده وُ خِجلَت همی‌برم

جانم نثار کردم وُ کردم نثارِ عشق

شکرِ خدا که از مددِ بختِ کارساز

بر طبل آرزوست همه کار و بارِ عشق

آخر سپهر و دورِ قمر را چه اختیار؟

چرخ وُ فلک همه در اختیار عشق

گر بادِ فتنه هر دو جهان را به هم زند

چشم وُ چراغِ آدمیان انتظارِ عشق

کُحلُ الجَواهری به من آر ای نسیمِ صبح

زان خاکِ نیکبخت که شد رهگذارِ عشق

ماییم و آستانهٔ ملک وُ سرِ نیاز

تا خوابِ خوش به چشم من آید کنارِ عشق

دشمن به قصدِ جانِ من ار دم زند چه باک؟

شاعرِ (طریقت) م :نشوم شرمسارِ عشق

«دوستت دارم و از حــال دلـم بـی خبــری »
جان به لب کرده مرا بی تو غم خونجگری

هرکجـا می نگرم روی تـو می بینم و بس
روز وشب بـا منی و در همه جــا در نظری

عـاشقی هـای مـــرا از دلِ دیـوانـه بپرس
دوختـم چشم به راهی که از آن میگذری

ناز چشمان تو با قیمت جان مشتری ام
به امیدی که تـو هــم نــاز نگاهم بخری

یا بمان یا که مرا با خود از این شهر ببر
بی تعارف گل من خسته ام از دربه دری

جـای خـالی تـــو را هیچکسی پـر نکند
خـالقت خلق نکرده است مثــالت دگری

نشود اهل (طریقت) سپس این سنگ صبور

شعر تــارسحرم را تــو امیـــد سحری

۩۩۩ ☫ مثنوی (طریقت)خلدستان / روایت ☫ ۩۩۩

روی سحر ندید و هزارش رقیب هست

در پرده ‏ای سحر مگرت عندلیب هست‏

مُردیم از فراق تو ای نور هردو عین

آیا به خوان وصل تو ما را نصیب هست؟

هر جا روم خیال سحر در دلِ من است

ما را سحر ز پرتو روی نهیب هست

هرچند دورم از معاشقه عاشق تو را مباد

لیکن امید وصل توأم عنقریب هست‏

گویا (طریقت) است ؛سحر: سیب ِ گفتگو

همراه من شماره ندارم طبیب هست


سرتاسر جهان که نیاز بشر نداشت

چون کردگار محرم راز بشر نداشت

در مسلخ هبوط نماز بشرنداشت

تنها، خدای حاشیه ‌ساز بشرنداشت

سحر ساقی در میخانه وا کرد
ز جامی کام میخواران روا کرد

ز لب مینای می را مهر برداشت
لبالب ساغری در کام ما کرد

شراب بیریا چندان به پیمود
که جانرا مطلق از قید ریا کرد

دلم کز منزل کبر و ریا خاست
نشیمن در حریم کبریا کرد

درآمد از درآن ماه دل افروز
ز مهرش خلوت دل با صفا کرد

زِ (خُلدستان طریقت)دردِ هجران
به داروخانه اش دارو ،دوا کرد

خــُلدستان طریقت(حکایت :شعر )۩محمد مهدی طریقت

<<خطبه دوم




موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، مثنوی ، حکایات ، بدون شرح
برچسب های خلدستان : مثنوی , طریقت , حکایت , روایت

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه نوزدهم اسفند ۱۴۰۳ | 14:28 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

۩۩☫برآستان جانان(ورژن :کوه سیل ملک الشعرا ۩۩

اندر دل ما تویی نگارا غــیر تو کُـــلوخ وُ ســنگ خارا
هر عاشق شاهدی گزیدست مـــا جز تـــو ندیده‌ایم یارا
گر غیر تو ماه باشد ای جان بر غیر تو نیست رشک ما را
ای خلق حدیث او مگویید: باقی همه شاهدان شما را
بر نقش فنا چه عشق بازد آن کس که بدید کبریا را
بر غیر خدا حسد نیارد آن کس که گمان برد خدا را

کم نما فاصله را تا به تو عادت بکنم

ورژن توی غزل هات حسادت بکنم

حرف ها دارم وُ یک عمر نباید نزنم

طبق معمول نرو زود، که فرصت بکنم

طبق معمول عذابم بده تا شک بکنم

عاجزم، پیش تو احساسِ شهامت بکنم

زندگی بیشتر از ظرفیتم طول کشید

دور کن اسلحه را تا که حماقت بکنم !

با خودم قهرم وُ تصمیم گرفتم دیگر

از همین ثانیه با آینه صحبت بکنم

شازده ! پیش تو وُ اینهمه آدم تنهام

در زمین کاش از امروز اقامت بکنم

آسمانی تر از آنی که (طریقت) باشم

کم نما فاصله را تا به تو عادت بکنم

آتاترک مبلغان مذهبی را جمع کرد و گفت:کشاورزان برای مملکت گندم و برنج و ... کشت می‌کنند،
دامداران گوشت و لبنیات، خیاطان لباس و کفاشان کفش...
شما چه تولیدی دارید؟

ملاها گفتند:ما برای شما و مردم دعا می‌کنیم،
*آتاترک آن ها را به یک سفر دریایی میهمان کرد و به یکی از ملوان ها سفارش کرد که تا از ساحل فاصله گرفتند،کشتی را سوراخ کند،
ملاها خوشحال پا به ارشه کشتی گذاشتند، وقتی کشتی از ساحل دور گشت* ملوان ها نیز به فرمان آتاترک کشتی را از چند ناحیه سوراخ کردند،*
وسط دریا وقتی روحانیون کشتی را سوراخ شده دیدند،
بر سر خود زدند که ای داد، الان خواهیم مرد،
ملوان ها به مبلغان گفتند : دعا کنید،
و مبلغان پاسخ دادند:*دعا که فایده ندارد،
باید آب را از کشتی خارج کرد و به سرعت به ساحل برگردیم،😃🙄
ملوان ها سطل‌ها را به دست ملاها دادند و آن ها نیز بی وقفه آب را از کشتی تخلیه کردند و به سرعت و قبل از غرق شدن کشتی به ساحل برگشتند و از فرط خستگی همه به گوشه‌ای افتادند...
آتاترک رو کرد به آن ها و گفت:
حالا فهمیدید که ما به دعاکن نیازی نداریم باید کار کنید، هیچ مملکتی با دعا کردن درست نمی‌شود.
باید همه کار کنند.
شما در خلوت خود برای خودتان دعا کنید.
🌹🌹

کشورهای مترقی جهان از زمانی که دعاکن‌ها را کنار گذاشتند و دست به کار شدند تا کشورشان را برای رفاه بسازند به موفقیت نایل آمدند.
زمانی که دعاکن‌ها بنشینند و دعا کنند، عادت به مال‌مردم خوردن می کنند،
*آن موقع است که کشور آرام آرام به فساد کشیده می‌شود و نه تنها پیشرفت نمی‌کند بلکه فقر و فساد مالی و اجتماعی کشور را زمین گیر می‌کند.
اگر می‌خواهید کشوری داشته باشید که فقر، فحشا، فساد اعتیاد و غیره در آن نباشد، باید دعاکن‌ها را رها کنید و دست به کار بشوید و همه هر‌ روز با عشق کار کنید،*

هیچ چیز همانند تولید نمی‌تواند یک‌ کشور را به توسعه و رفاه برساند.
یادتان باشد حقوق انسانی و احترام به حق شهروندی باعث نابودی فقر گشته و باعث گسترش امید و رفاه می‌شود.😭😭🌸

انسان بودن بالاترین مذهب است.

ستاد ۸۰ میلیون ایرانی


بازار حومه شهر پنوم‌پن پایتخت کشور کامبوج



دیدنی های امروز



هدیه بادکنک به مهمانان یک جشن عروسی در شهر "بانگی" پایتخت جمهوری آفریقای مرکزی/ عکس: GETTY IMAGES



دیدنی امروز



ویکتور اورتگا کلمبیایی در حال شیرجه از ارتفاع 27 متری در دور سوم و چهارم شیرجه مردان - مسابقات آبی قهرمانی جهان در قطر (گتی)




دیدنی های امروز



اولین تراکتورهای کشاورزان معترض روز گذشته و همزمان با نشست وزرای کشاورزی اتحادیه اروپا به محوطه این نشست در بروکسل بلژیک رسیدند و خیابان‌ها را مسدود کردند/ AP




دیدنی های امروز 8 اسفند 1402



موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، قصاید ، متفرقه(طــنــز) ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , ورژن , کوه سیل ملک الشعرا , مثنوی

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه شانزدهم مهر ۱۴۰۳ | 17:24 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

۩۩۩ ☫خلدستان: (طریقت)مثنوی => معنوی ☫ ۩۩۩

جشن آب پاشونک ،جشن آغاز تابستان

ايرانيان باستان براي ايجاد نشاط و شادي هاي گروهي جشنهاي زيادي برپا مي كردند. معمولا شروع هر فصل با يك جشن همراه بود. علاوه بر آن اسم هر روز وقتي با اسم هر ماه برخورد مي كرد آن روز را هم جشن ميگرفتند. مثلا نام روز سيزدهم هر ماه تير بود که در ماه تير، روز تير سیزده تیر ماه

(سيزدهم) را جشن مي گرفتند.

مولا شروع قافیه ام ناب ناب شـد
شعرم در انتظار طلعت آن آفتـاب شد

بسیار تشنه ام ز صیـام و نبو د نت
شمـع و چرا غ بودن تو بی حساب شد

شاعـر شدم که سرایم حدیث عشق
آتـش گرفته بودم وسخنم آبَ آب شد

گفتم بیا بیـا که تو یی انتظـار من
(عجل علی ظهور ) آرزو ی بی جواب شد

پروانه ای نمـانده که بالش نسوخته
ای آفتاب حسن آرزوی من خراب شد

پیران و موی سپیدان تمـام عمر
چشمان پیر «طریقت » به خواب شد

چون خدا را دید در خود معنوی
عشوه آغازید موسی مثنوی

آینه، خورشید را در کیش دید
شد جهان نور خدا در خویش دید

بحر : دریا خود نداند یا در اوست
قطره : با دریاست یا دریا در اوست

پای بُرون کرد از گلیمش بیشتر
رخصت دیدار می داد از کلیمش پیشتر

او کمالِ ایزدی خو کرده بود
در گمانش مو به مو رو کرده بود

گرچه درد عشق درمان نیستش
گفته‌اند از عشق فرمان نیستش

هردلی کین هر دو در فرمان شود
در طبــابَــت درد بــی‌درمان شود

میخِ عشقش کند بنیادش رها
گفت :امسال است سالُ اژدها

از (صدیقی) گشت و موسی سر گذشت
شیخِ گریان گشت سوی کشتی در گذشت

گر چه خارا موم شد (ازگل )در او
حوزهء علمیه شد مضطر او

لشکر فرعونیان را در شکست
لیک از نمرودیان شد سر شکست

اندک اندک (انقلابی)پیر شد
دیر شد هنگام (شاهی) دیر شد

از (نمازِ جمعه) صد کاریش هست
علم را کز خاک برداریش هست

کودکان وی را به آب انداختند
مردمان از موج دریا ساختند

پیش فرعون آتشی افروختی *
خود از آن آتش (سند)را سوختی

پس به چوپانی بریدم جمعه ها
خانه کردم شمبه ها پنشمه ها

گوسفندان را به صحرا هی کنید
آتشی از دردها در نی کنید

نان خشکی، در (ولایت) داشتم
آفتابی ، ماهتابی چون حکایت داشتم

داشتم دور از جهان خاکیان ، چالاکیان
خرمی از غفلتی چون ماکیان،افلاکیان

شانه‌ها آسوده از بار خرد می بافتم
غافل از آن‌چونکه بر من بگذردمی تافتم

خود تو می‌دانی که در من می زدی
سهمگین شد انجمن را ایزدی

خاست آوایی، فضایی شدمجاز
برق زد دستی، عصایی شدحجاز

گشت چوپان‌بچه ای پیغمبری
گوسفندانش بدل شد با خری

هرشب از دریا غلام آباد بُرد
آخرش دریای(اُزگل) شاد بُرد

ناخدا گر جامه را بر تن می درد
هر کجا خواهد خدا کشتی برد

شد امامِ جمعه نیش مار کش
دودمانِ شمبه را تیمار کش

موسم زرع است، (حجاب) از پیش کن
خاکِ (اُزگل) را تو نم نم خیش کن

گرچه نوبت ارزنک را نی شمار
این خُمارآن را چو می‌دانی شمار

جمعگان را وارهان از جمعگی
مردگان را ده صلای از جملگی

در شکن اهرام جفتِ اختلاس
بعد ازین آتش درافکن اقتباس

اشک شیخ از تشت مردم ‌تاب ریز
لشکر فرعون را یکباره در تالآب ریز

رهروان را باز گیر از قدسیان
محضر اسناد شد آب دهان

صد سند کن پیش تیر قبطیان*
کی شوی آماج طعن سبطیان*

دیو خویان را دوای درد تو
چون ددان یک عمر صحراگرد تو

کیمیا کردن به قارون رهبری
رنج خود از گنج قارو ن اَبتری

چون سپاهِ علم و فن تعلیم کن
بعد ازآن گوساله را تعظیم کن

وای ازین احکام جان‌فرسای عشق
مُرد از پیغمبری موسای عشق

کِی زِ اینان چیزکی کم ساختی
جانِ عریان جسم آدم ساختی

می توانی کوه پیش و پس کنی
می توانی ناکسان را کس کنی

اَهلِ اسراییل و فرزندان وی
نسل ابراهیم وُ پیوندان وی

کظم موسای تو ،ایشان را جداست
باز کن گوساله‌ را گویا خداست

تا تو را در جمعه ها این مردم‌اند
شنبه ها یکشنبه ها موسی گم‌اند

هرچه در آن جمعه جان کندم بس است
شنبه ها یک حرف بر مردم بس است

شیخ گریان خواجه‌ای را زرخرید
جمعه شد بازاریش گوهر خرید

جمعه از دژمن خریدی ای ثنی
شنبه چندانی که هستی از منی

گر تو خود عمامه‌ای هستم غلام
السلام ای شیخ گریان والسلام

ایکه شد (اُزگل) همه نیروی تو
حوزه علمیه شد کیلوی تو

جز تو از هر جمعه سیرش مانده
حسرت هرشنبه پیریش مانده

هست ماهِ روزه از بار تنش
نیست از عیدی فزون را رفتنش

وارهان از (جمعه ) آزادیش ده
غرقه کن هر شنبه ها ، شادیش ده

بود این آوازها در خطبه ها
ناگهان غلتید اشک ندبه ها

پیش چشمش برقی از تاریک زد
سیل نـــوری آمد وُ باریک زد

آسمان پر رعد در تاریخ شد
کوه در هم ریخت، در تاریخ شد

کس نمی‌داند (امام ) از بی‌خودی
بِه ز نیکی دید یا بِه از بدی؟

روز سوم چون سند اِفشا شده
صبحدم بر خطبه ها امضا شده

جست از جا طالع آن خاوری
شد امام اندیشه‌ی پیغمبری

گیسوان ژولیده، در هم ریخته
اشک شادی از سند آویخته

روی خاکِ (اُزگل) خندان کشید
شد زمین مرغوب بردندان کشید

بوسه زد بر آن عبای ظلم‌سوز
روزه می آورد دوشادوش روز

نرم نرم از حوزه می آمد فرود
او خدا بود او دگر کاظم نبود

حمید(طریقت) جدا کننده متن وبلاگ لاينر وبلاگ

۩#خلدستان طریقت ( مثنوی ، معنوی )۩ محمد مهدی طریقت

خــُلدستان طریقت(شعار:نماز دُمبه حوزه اُرگل )۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم



موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت مذهبی ، غزلیات ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، دوبیتی
برچسب های خلدستان : خلدستان , طریقت , مثنوی , معنوی

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه سوم تیر ۱۴۰۳ | 6:26 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

۩۩۩ ☫ حکایت+ مثنوی (طریقت)روایت معنوی ☫ ۩۩۩

چشم لیلی دوست دارم چون نگاه ناظر است
چشم هایت سوژه‌ی خوبی برای عابر است
بازوانت مثل یک منظومه‌ی شعر کهن
بین آغوشت شب شعر عجیبی ناصر است
پند آموز و کمی طولانی و پر پیچ و تاب
گیسوان مشکی‌ات یک مثنوی فاخر است
سبک های معنوی را می‌شود در منثوی
چون لبت عریان دوبیتی‌های باباطاهر است
مشکل شرعی ندارد بوسه از لب های تو
میوه‌ی بیرون زده از باغ، حق شاعر است.

جام تلخ وُ بوی درد و خانه ای ویران شده

کام تلخ و روی زرد وُ مملکت ویران شده

شعر شیران وطن درعرصه ی ایران شده

اجر شاعر کو (طریقت) صاحبِ دیوان شده

(آستان جانان :ایران ،شیران )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم


موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، عکس ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، خبر ـ اطلاعیه
برچسب های خلدستان : حکایت , مثنوی , طریقت , روایت معنوی

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه نهم خرداد ۱۴۰۳ | 10:30 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

۩۩۩ ☫ پند پیران (طریقت)گوش کن / انجمن افروختی خاموش کن /مثنوی/ اشعار ☫۩۩۩

1

این غزل شعرِ مدح آواز است

آرزومندِ اوجِ پرواز است

گرچه سعیم همه برای خود است

غزلم مبداء سر آغاز است

عشق پروانه در دل شاعر

عشقِ سردار درسِ سر باز است

نه فقط: جاهل است وُ ظلمانی

پیله ای ساخته است وُ لجباز است

شاعری در پِیِ هویدائـی

کوچه پسکوچه های شیراز است

شیخ والا گهر بُوَد سعدی

بلبلِ نغمه خوان باساز است

شهر خوانسار بزمِ عرفانی

با ادب همنشین وُ همراز است

سهل وُ آسان ، روشن وُ تاریک

باغ شهری پُر از خوش آواز است

بیگمان از ادیب می دانید

مُلک محبوب من چه همساز است

آن خوش آواز عرصه میداند

مرغ بی بال وُ پر چه دمساز است

کار پروانه های بزم ادب

انجمن نیست نقش الفاظ است

شب پیدایش وجودِ عدم

دهِ اُردی به (عشق) ممتاز است

۩۩۩ ☫ پند پیران (طریقت)گوش کن / انجمن افروختی خاموش کن /مثنوی/ اشعار ☫۩۩۩

مـاهـــرانـه باز، می‌کــوشـیم باز
لاجـــرم بـا ساز، نظمم ، کار ساز

نظم گــویـی نیست کـــار هـر خسی
چیت سازی نیست ! ، کـــار اطلسی

نظم یعنی عشـق و احساس نهــان
وزن وُ معنــــا وُ قـــوافــی در بیـــان

شـاعــران را نـظـم شـیوا لازم است
شرح معــنـا را مســیحا عــازم است

شارحـان بـا شعر ، بـازی می‌کنند
شــاعـــری ‌را تُرک تـازی می‌کنند

واژه ها ،گلواژگــان را پیش وُ پس
تا که ، نام خود چپانند و ُ ، سپس

وعــدِ بـازی‌هـا،تقلب با تـــلاش
شـعر مـی سازنــد ،امّا،آش وُ لاش

شعـر می سازند گویا : هنــدسه
مثـــل روزِ اِمتــحان وُ مــــدرسه

بـا کمک از خط‌کـش و متــر و تــراز
بیت می سازند : بیــتی نیمــه‌سـاز

هــرکسی را نیست اســبابِ سخن
مایه های شعر باشــد فُـوت وُ فــن

چون که طبع شعر کـامل می‌شود
با تـخیل شعــر ، شامــل می‌شود

سوژه ها گلواژہ‌هـــای شـاعـــرند
شـاعران چون باده نوشان مـاهرند

جامِ شعری بـاده ای از واژگــان
نظم ســربازان درونِ پــادگـان

چون بهار آمد به میدان ژاله ای
واژه‌‌ها داننـد شــاعــر واله ای

در شعـارَت جملگی، اُستاده اند
مسـتـقر گـردیده جا، اُفــتاده اند

هرکه داردطنز طبـــع پـر تـــوان
بعد ازین اَشعــار او شد جاودان

آنکه طبعش خفتـه بیـدارش کنید
چـاره‌ای در مَـتنِ گفتــارش کنید

بــــایــد اکنــــون در میان انجمن
گشت وُ پیداکرد یک صاحب سخن

هست لاکردار این طبــعِ خمـوش
ناگهان این دیـگ می آید به جــوش

شـاعری را ، اختــــیار خـــود مدان
نظمِ خود را خود بخود بیخود مدان

نظم چون بیـدار می گردد ز خـواب
ساعتی شعری شود خود کامیــاب

شاعری: شعرِ سخن گـویـا شده
دیگــری :شـوریـدہ و شــیدا شده

سـر ، فـــرود آور بـه نـــزد انجمن
انجمن می گویدت: صاحب سخن

نقـــد ، چکش می زند هر خام را
نقد :صیقل می‌دهد فــرجام را

نقـــد ،را سـازندہ دان ای اسـتوار
نغمه ی خود را، به نقــّـادان سـپار

گـر پـذیـــری نقــــد را ای هموطن
مـی‌شوی البته خود صاحب سخن

می کنــد بیـــدار ذهــن خفتـــه‌ را
مـی‌شـود دُرّ معـانــی ، سُفتـه‌ را

تــوسـن گفتار را ، گردی سـوار
چون بُوَد پندار وُ کردار اســتوار

شاعری گر تک سرائی کـردہ ای
گفتگو ها را خــدائی کـردہ ای

شعر تو مسطوره‌ی خــروارهاست
شاعری : پـُـرکـــاریِ گفتــارهاست

مثنوی: جهـــد و تــلاشی بی‌بـدیـل
معنوی: مـوسیٰ زدہ هر دم به نیــل

شدحقیقت : در دل شـب‌‌هــای تـــار
شدشریعت : شعر‌هــای بـی‌شمــار

بــا فنـون شعر ، من گشتم عجین
درک کــــردم شعــــر را اندریقین

سـارقی بـا پول شعر آمیخته
بر نظام شـــاعــــری آویخته

مفلسان در نظم ،هامون کرده اند
هتک حـرمت بر همایون کرده اند

مِعـر می‌گوینـــد اما شعـــر نیست!
نالِه می‌بــافند ،بشکافنده کیست؟

غاصبان هم ، پـــا فـــراتــر ناخدا
تاج نقـــدِ شعـــر ، بــر سر تا کجا

یکسره در انـتـقــاد از دیگـــران
مـوشِ بازیگر شده شیر ژیــان

عرصــه را بگرفتــه در چنـگِ فتا
در مجـــازی گشــته آقای عطا

از چه؟ دایـم نقـــد چاکر می‌کنی
بــاد ، از نقدت بـه شاعر می‌کنی

شعر باید نقد وُ نقــّــادی شود
چکشِ استـاد ، اســتادی شود

نقـد :، اینجا صافکاری لازم است
ناقِـدان را شرط لازم کاظم است

چونکه نظمت خالی از آرایه شد
نقداشعار تو هم یک لایه شد

بی ‌جهت بر شعرِ این وُ آن مپـیج
شاعــری ، آزردہ کردی هیچ پیــچ

نقــــد را ، آداب باشـد در میان
نکتـه‌‌گـویی عین نرمش در بیان

بــایــد اول نظم را جان ، پروری
سرسری از شعر دیــبا نــگذری

دور بــــایـــد گشـت از وحشیگری
تــا نگردد دوســتی‌ها ، سرسری

خــودپسندی‌هـا بــوَد از چـاکری
نوکــــری حاصل نـــدارد بـاکری

گـر شــوی آگـــهْ ز معیــــار اَدب
بی اَدب مَــحرُم شد از لـطف رَبّ

چـونکه بـاید انتقاداتــی شِنُـفت
می‌توان نقد تو را نقـــدینه سُـفت

پنــدِ پیرانِ (طریقت) گـوش کــن
انجمن افــروختی خاموش کــن


موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، آثارچاپ شده ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : پند پیران , طریقت , گوش کن , انجمن افروختی خاموش کن

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه هجدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ | 0:14 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

مُــعلِــم با الفبــا: آب می داد
برای نان:به نون هی تاب می داد
» زِ ارباب اَدب ، دریاب آداب «
خلایق را بسی آداب می داد

۩۩۩ ☫ روایت: (طریقت) اشعار ☫ ۩۩۩

وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می کند ؟

زندگی یا مرگ، بعد از ما چه فرقی می کند ؟

مردمِ دریاکــنار وُ مردمِ دروازه غـــار

وقت مردن، ساحل و دریا چه فرقی می کند ؟

دانه ی فلفل سیاه و خال مه رویان سیاه
جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می کند ؟

کارگــر در زیــر بار وُ دختران در زیر یار

تلخ وُ شیرین جهان برما چه فرقی می کند ؟

هیچ کس هم صحبت تنهایی شـاعر نشد

خانه من با خیابان ها چه فرقی می کند ؟

سفره ی خمس وُ زکات وُ بودجهِ آن پیش نماز

ماه پایین است یا بالا چه فرقی می کند ؟

وعده ی این حاکمان با وعده فردا گذشت

بی حیا ! امروز با فردا چه فرقی می کند ؟

۩۩☫ برآستان جانان : سیستم اختلاس (انقلاب) درگذشت ۩۩۩

شعر وُ غزل وُ خواب وُ خيالست معلم
رؤيای تمامست چو اميد مُحالست معلم

پیغمرِ ثانیست که در مرتبه ی خویش
این سلسله را اُوج کمالست معلم

در خدمت اولاد بشر گشت شناور
چون آبِ روانست وُ زلالست معلم

هر روز بشر فیض بَرد از کفِ استاد
خوش طینت و خوش چهره جمالست معلم

پاینده و زاینده به هر حال بشر ساز
اندیشه ای از اَحسنِ حالست معلم

در باغ بهار ست غزل های (طریقت)
هم جذبه ایمان وُ ... جلالست معلم

شب مهتاب

امشب به بر من است آن مایه ی ناز

یارب تو کلید صبح در چاه انداز

ای روشنی صبح به مشرق برگرد

ای ظلمت شب با من بیچاره بساز

امشب شب مهتابه حبیبم رو می خوام

حبیبم اگر خوابه طبیبم رو می خوام

گویید فلانی آمده آن یار جانی آمده

مست است و هشیارش کنید

خواب است و بیدارش کنید

آمده حالتو احوالتو سفید روی تو سيه موی تو ببیند برود

امشب شب مهتابه حبیبم رو می خوام

حبیبم اگر خوابه طبیبم رو می خوام

کی باشد و کی باشد و کی باشد و کی

می باشد و می باشد و می باشد و می

او گه لب "می" بوسد و گه من لب وی

او مست و ز "می" گردد و من مست و ز وی

امشب شب مهتابه حبیبم رو می خوام

حبیبم اگر خوابه طبیبم رو می خوام

ماه غلام رخ زیبای توست

سرو کمر بسته ی بالای توست ای عزیزم

مجمع دل های پریشان جمع ای حبیب ای طبیبم

چین و خم زلف چلیپای توست ای عزیزم

ای مه انور لعل تو شکر ، از همه بهتر قند مکرر

جانم جانم قند مکرر لب و دندان توست ای عزیزم

قند مکرر لب خندان توست ای حبیبم


موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، قصاید ، آثارچاپ شده
برچسب های خلدستان : خُلدِستان , طریقت , غزل , قصاید

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه یازدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ | 22:1 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

۩۩۩ ☫ اشعار (طریقت) قصاید :مثنوی : گوش می کنید ۩۩۩

پدرم آفتابِ ایمان بود

بوسۀ اشتیاقِ باران بود

دستهایش تَبَلوُرِ خورشید

سینه­ اش مُحتَوایِ قُرآن بود

پدرم کُوهِ صبر و آرامش

اِنعِکاسِ صدایِ انسان بود

پُشتِ دلواپسیِ چشمانش

دانه اَشکی همیشه رَقصان بود

حیف ، دستانِ پینه­ بستۀ او

از نگاهم همیشه پنهان بود

بر لبانش همیشه ذِکرِ دُعا

طویِ دستانِ خَسته­ اش نان بود

خانه از عِطرِ مِهرِ او لَبریز

خانمان همچُنان گُلِستان بود

حِسِّ آسودگی و اَمنِیّت

زندگانی همیشه بُنیان بود

من (طریقت) شدم به خاطرِ او

پدرم آفتابِ ایمان بود

***

مشو مغرور ملک وُ گنج قارون

که دنیا همچو تو دارد فراون

خدا را می پرست از جان پرنور

که نورحق بُود نوراً علی نور

بهر کاری خدا را یاد می‌دار

به امیدخدا ،اُمید می دار

بکاری گر مدد خواهی ازاو خواه

که باشد بهترین در گاه الله

بطاعت خوی کن وز معصیت دور

که ندهد طاعتت با معصیت نور

بسی نرمی کن وُ هرگز نه در خشم

که باتندی همی می افتی از چشم

مکن از کینهٔ کس سینه پرسوز

چراغ دوستی هرآن برافروز

حسادت را مکن بر خویشتن تیر

زِ تیر بدگمانی می شوی پیر

دروغ و کژمگو از هیچ راهی

که بیراهی بود هردَم گناهی

حسد گر بر نهادت چیره گردد

پشیمانی به جانت خیره گردد

چو کاری را بخواهی داد انجام

نگو اندیشه کن تا فصل فرجام

ز بی‌صبری دلت گر سخت باشد

صبوری کن چنان تاوقت باشد

اگر خواهی گَهی همدم گزینی

خردمندی گزین تا غم نبینی

بصد نا اهل در شو در زمانه

که تا عهدی کنی اندر میانه

کسی را امتحان ناکرده مَگذار

خودت رابی خودی هرگز میازار

مگردان هیچ احمق را گرامی

که احمق در غلط افتد زخامی

مگو هرگز به پیش ابلهان راز

مده هرگز جواب احمقان باز

مکن کس را زِکج خلقی چنان پیر

ز خلق خوش نکو گردد جهانگیر

به معیار خرد چون مبتلائی

خردمندان عالم را دوائی

پریشان گیسوان وُ گوشواره

نه پشت زین خود بسته نقاره

به هنگامی که اندر شهوت آیی

همآهنگی نما منما جدایی

زلیخافان را خو، کرده ای تو

به چاه یوسفان مو کرده ای تو

نخست اندیشه کن آنگه سخن گو

بسی پرسیدن و گفتن بِکن خو

سخن خوش گوی چندانی که گویی

که خوش گوییست اصل هر نکویی

مگوی از هیچ نوعی پیش همجنس

رقبیانند وُ سر بازند، بدجنس

فلان فرزند را دل دار زنده

چنین نقشی زِ عالم دار بنده

پسر را از قرین بد نگهدار

که عالم از قرین گردد گنهکار

گرامی دار پیران کهن را

که در پیری بدانی این سخن را

سخن کم گوی تا در کار گیرند

که در بسیار بد بسیار گیرند

سخنهای بزرگان است چون دُرّ

ز خیل عاشقان باشد جهان پُرّ

کسی کو در هنر آداب داند

کلید گنج خود ارباب داند

کسی را کز تو عزت یافت یک بار

بنادانی مکن خوارش فلک وار

کسی با تو سخن گوید براندیش

مگو کین را شنودستم من از پیش

کسی را کازمودی چند و چونش

مکن زنهار دیگر آزمونش

مکن بدگوی را نزدیک خود رام

که بد گوید ترا هم در سرانجام

مبادت هیچ با نادان سر و کار

که تا زو ناردت جان کاستن یار

کسی کو کار بد گوید که چون کن

مده بازش ز پیش خود برون کن

سخن چین را مده نزدیک خود جای

که هر روزت بگرداند بصد رای

همی عیب کسی کان ناپدیدست

که حق داند که چونش آفریدست

سوی هر کس چنان گردان نظر را

که بهتر بینی از خود هر بتر را

گمان بد مبر بر کس نکو بر

حلیمی کن به کمتر کس فرو بر

برغبت بر همه کس مهربان باش

همه کس را چو خورشید جهان باش

اگر خواهی که گردد کعبه آباد

بکن اهل دلی از خویشتن شاد

نظر از روی نامحرم نگهدار

مشو از یک نظر در زیر آوار

مکن غیبت مده بیهوده دشنام

که در حسرت فرو مانی سرنجام

مثالِ اشک از شمعی فروزی

که درغلتیده بودست سوزی

مده بر باد عمرِ رایگان را

کسی نشناخت قدر زندگان را

به پاسخ زیر دستان را نکو دار

که گویندت بود : مردِ نکوکار

میفکن در سخن کس را بخواری

خود افکن باش گر استاد کاری

بچشم سر نگر سوی کس هم

که چون طاوس می‌باید مگس هم

مگو بیهوده کس را ناسزاوار

زِ وقت تنگ جانان را میازار

اگر پیش تو آید احمقی باز

تکبر کن بپیش احمق آغاز

وگر پیش تو آید مرد یزدان

فروتن باش خود را خاک گردان

اگر گِرد کسی بسیار گردی

اگرچه بس عزیزی خوارگردی

اگر بسیار کس را سر دهی باز

ز دردسر فراوان سر نهی باز

به پیران کن تقرب تا توانی

که ایشانند آگاه از جوانی

به درویشان رسان از مال بهری

که تا مالت نگردد مار و زهری

توانگر چون برت آید بخدمت

مدار او را برای سیم حرمت

ور آید پیش تو درویش خسته

بپرسش تا نگردد دل شکسته

کسی کو بر تو حق دارد بآبی

فراموشش مکن در هیچ بابی

مجوی از عیب بر موری فزونی

که در قدرت تو چون موری زبونی

نکو بین باش گر عقلت بجایست

تو گر بی عیب می‌جویی خدایست

مکن در هیچ کاری ناسپاسی

رضایت را بدان در حق شناسی

اگر مرغ اجل شد ناگهانی

بگورستان بُرو اندک زمانی

به خندیدن نباشد کارِ عاقل

بکنجی در شو وُ می باش قافل

چو خواهی کز بلا یابی رهایی

به زنجیر اسیران ده جدایی

زمانی در سیاست کن توقف

که تا از پس نمانی در تاسف

مکن با هیچ کس ، درگفت بسیار

تباهت می کند مشتی تبهکار

مکن گستاخ کودک را برخویش

که در گِل کرده باشی گوهر خویش

مکن در وقت پاسخ پیش دستی

که شرط پیش دستی ، تنگدستی

سخاوت کن که هر کس کوسخی بود

روا نبود بگویم دوزخی بود

دلت خرسند کن تا جان نپوسد

که تاجانان نپوسد جان نپوسد

مگو از خویش بسیاری بپاکی

بدان خود را که مشتی آب و خاکی

مکن ز اندیشهٔ بیهوده دلت ریش

که خود اندیشه داری از عدد بیش

مخور حسرت ز غمهای کهن بار

که نبود این سخنها را بن و بار

چو عیسی باشد خندان و شکفته

که خر باشد ترش روی و گرفته

بخوبی و بزشتی تا توانی

مده اقرار بر کس تا ندانی

اگر دل زنده ای از پردهٔ راز

ز بگذشته به نیکویی بگو باز

سخن گرمست گوید چون نگو گفت

بجان بپذیر و آن منگر که او گفت

اگر خصمی شود بر تو بداندیش

به نیکویی زفان بندش کن از خویش

ز بهر خلق نیکویی رها کن

نکویی خاص از بهر خدا کن

به ترک هرچ گفتی تا توانی

دگر مندیش از آن گر کاردانی

چو در ره می‌روی سر پیش می‌دار

مبین در خلق و دل با خویش می‌دار

طعام افزون مخور ناگاه و ناساز

که آن افزون ترا بی‌شک خورد باز

چو شب در خواب خواهی شد بعادت

بگو از صدق دل قولِ شهادت

بوقت صبح سر از خواب بردار

که آن دم بهترست از خفته مردار

چو هنگام نماز آید فرازت

مکن زندیشها باطل نمازت

ز کار عاقبت اندیش پیوست

که هر کو عاقبت اندیش شد رست

همیشه حافظ اوقات خود باش

بفکرت در حضور ذات خود باش

برون را پاک می‌دار از شریعت

بپرهیز از پلیدی طبیعت

درون را نیز در معنی چنان دار

که خجلت ناردت گر شد پدیدار

چنان وقتی بدست آرد زمانه

که گر گویند زو گردی روانه

اگر زر داری و گر پادشاهی

بکن چیزی که باز آن کرد خواهی

زبانت چون شود در نزع خاموش

همه اندیشها را کن فراموش

مترس آن ساعت و امید می‌دار

چراغی بهرتاریکی نگهدار

که هر کو جان دهد بر شادمانی

بسی لذات یابد جاودانی

بکارست این مثل اینجا که گویی

بجان کندن بباید تازه رویی

مدار از غافلی پند مرا خوار

یکایک کار بند و بهره بردار

ترا گر در ره اسرار کارست

مدان کس را که به زین یادگارست

بدان این جمله و خاموش بنشین

زبان در کام کش وز جوش بنشین

صبوری پیشه کن اینک( طریقت)

خموشی شد کلیدِ هر حقیقت

https://s9.picofile.com/file/8292659050/a1080.gifhttps://s9.picofile.com/file/8292659050/a1080.gif

۩خــُلدستان طریقت(خطبه اول )محمد مهدی طریقت <<خطبه (شعر)دوم


موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت مذهبی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ
برچسب های خلدستان : خلدستان طریقت , مثنوی , پدر , مادر

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه شانزدهم فروردین ۱۴۰۳ | 1:45 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

چون خدا را دید در خود معنوی
عشوه آغازید موسی مثنوی

آینه، خورشید را در کیش دید
شد جهان نور خدا در خویش دید

بحر : دریا خود نداند یا در اوست
قطره : با دریاست یا دریا در اوست

پای بُرون کرد از گلیمش بیشتر
رخصت دیدار می داد از کلیمش پیشتر

او کمالِ ایزدی خو کرده بود
در گمانش مو به مو رو کرده بود

گرچه درد عشق درمان نیستش
گفته‌اند از عشق فرمان نیستش

هردلی کین هر دو در فرمان شود
در طبــابَــت درد بــی‌درمان شود

میخِ عشقش کند بنیادش رها
گفت :امسال است سالُ اژدها

از (صدیقی) گشت و موسی سر گذشت
شیخِ گریان گشت سوی کشتی در گذشت

گر چه خارا موم شد (ازگل )در او
حوزهء علمیه شد مضطر او

لشکر فرعونیان را در شکست
لیک از نمرودیان شد سر شکست

اندک اندک (انقلابی)پیر شد
دیر شد هنگام (شاهی) دیر شد

از (نمازِ جمعه) صد کاریش هست
علم را کز خاک برداریش هست

کودکان وی را به آب انداختند
مردمان از موج دریا ساختند

پیش فرعون آتشی افروختی *
خود از آن آتش (سند)را سوختی

پس به چوپانی بریدم جمعه ها
خانه کردم شمبه ها پنشمه ها

گوسفندان را به صحرا هی کنید
آتشی از دردها در نی کنید

نان خشکی، در (ولایت) داشتم
آفتابی ، ماهتابی چون حکایت داشتم

داشتم دور از جهان خاکیان ، چالاکیان
خرمی از غفلتی چون ماکیان،افلاکیان

شانه‌ها آسوده از بار خرد می بافتم
غافل از آن‌چونکه بر من بگذردمی تافتم

خود تو می‌دانی که در من می زدی
سهمگین شد انجمن را ایزدی

خاست آوایی، فضایی شدمجاز
برق زد دستی، عصایی شدحجاز

گشت چوپان‌بچه ای پیغمبری
گوسفندانش بدل شد با خری

هرشب از دریا غلام آباد بُرد
آخرش دریای(اُزگل) شاد بُرد

ناخدا گر جامه را بر تن می درد
هر کجا خواهد خدا کشتی برد

شد امامِ جمعه نیش مار کش
دودمانِ شمبه را تیمار کش

موسم زرع است، (حجاب) از پیش کن
خاکِ (اُزگل) را تو نم نم خیش کن

گرچه نوبت ارزنک را نی شمار
این خُمارآن را چو می‌دانی شمار

جمعگان را وارهان از جمعگی
مردگان را ده صلای از جملگی

در شکن اهرام جفتِ اختلاس
بعد ازین آتش درافکن اقتباس

اشک شیخ از تشت مردم ‌تاب ریز
لشکر فرعون را یکباره در تالآب ریز

رهروان را باز گیر از قدسیان
محضر اسناد شد آب دهان

صد سند کن پیش تیر قبطیان*
کی شوی آماج طعن سبطیان*

دیو خویان را دوای درد تو
چون ددان یک عمر صحراگرد تو

کیمیا کردن به قارون رهبری
رنج خود از گنج قارو ن اَبتری

چون سپاهِ علم و فن تعلیم کن
بعد ازآن گوساله را تعظیم کن

وای ازین احکام جان‌فرسای عشق
مُرد از پیغمبری موسای عشق

کِی زِ اینان چیزکی کم ساختی
جانِ عریان جسم آدم ساختی

می توانی کوه پیش و پس کنی
می توانی ناکسان را کس کنی

اَهلِ اسراییل و فرزندان وی
نسل ابراهیم وُ پیوندان وی

کظم موسای تو ،ایشان را جداست
باز کن گوساله‌ را گویا خداست

تا تو را در جمعه ها این مردم‌اند
شنبه ها یکشنبه ها موسی گم‌اند

هرچه در آن جمعه جان کندم بس است
شنبه ها یک حرف بر مردم بس است

شیخ گریان خواجه‌ای را زرخرید
جمعه شد بازاریش گوهر خرید

جمعه از دژمن خریدی ای ثنی
شنبه چندانی که هستی از منی

گر تو خود عمامه‌ای هستم غلام
السلام ای شیخ گریان والسلام

ایکه شد (اُزگل) همه نیروی تو
حوزه علمیه شد کیلوی تو

جز تو از هر جمعه سیرش مانده
حسرت هرشنبه پیریش مانده

هست ماهِ روزه از بار تنش
نیست از عیدی فزون را رفتنش

وارهان از (جمعه ) آزادیش ده
غرقه کن هر شنبه ها ، شادیش ده

بود این آوازها در خطبه ها
ناگهان غلتید اشک ندبه ها

پیش چشمش برقی از تاریک زد
سیل نـــوری آمد وُ باریک زد

آسمان پر رعد در تاریخ شد
کوه در هم ریخت، در تاریخ شد

کس نمی‌داند (امام ) از بی‌خودی
بِه ز نیکی دید یا بِه از بدی؟

روز سوم چون سند اِفشا شده
صبحدم بر خطبه ها امضا شده

جست از جا طالع آن خاوری
شد امام اندیشه‌ی پیغمبری

گیسوان ژولیده، در هم ریخته
اشک شادی از سند آویخته

روی خاکِ (اُزگل) خندان کشید
شد زمین مرغوب بردندان کشید

بوسه زد بر آن عبای ظلم‌سوز
روزه می آورد دوشادوش روز

نرم نرم از حوزه می آمد فرود
او خدا بود او دگر کاظم نبود

حمید(طریقت) جدا کننده متن وبلاگ لاينر وبلاگ

۩#خلدستان طریقت ( مثنوی ، معنوی )۩ محمد مهدی طریقت

خــُلدستان طریقت(شعار:اسفند 1402)۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم


موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، سیاسی ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، آثارچاپ شده ، مثنوی ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : خلدستان طریقت , مثنوی , معنوی , مولانا

تاريخ : چهارشنبه یکم فروردین ۱۴۰۳ | 3:0 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

۩۩۩ ☫ اشعار مناجات خُلدستان (طریقت)مثنوی ☫۩۩۩

بار الــها، در مُــناجـــاتم چنین

از تو می‌خواهم، رهانی از کمین

زانکه عقل هر که را کامل کنی

هر دو دنیــا را به وی واصل کنی

آدمی ، از علم کامل می‌شود

وز تعلم، علم حاصل می‌شود

جون توانا می شود ، دانا ناگزیر

قاضی القضات شد ، شیخ کبیر

شاعرت :، یارب، به دانایی رسان

تا ز شَرّ جهــل باشم در امان

در حقیقت وارهان ، از کاهلی

این (طریقت) را ز بیمِ تنـــبلی

تا مرا خُـــلد برین مآوا بُـود

بعد ازین از دوزخم پروا بُـود

****

بغض نشسته در گلو پایان هرگز
دل با فراق و بی کسی سامان‌ هرگز

اندوه پر کرده تمام‌ حجم‌ من را
تاب تحمل در دل طوفان‌ هرگز

وقتی برای انزوا در خود نشسته
با نسخه ی دهها طبیب درمان هرگز

این واژه ی بنشسته در کنج گلویم
از حال رفته است و دیگر جان هرگز

گلهای امیدم همه پژمرده گشته
حاشا دوباره‌گل دهد؟ امکان‌ هرگز

بهر نشاط روح باید عشق باشد
معشوق من اما دگر ایمان هرگز

غم ریخته از این قلم این بار طوری
بر دفتر من شیوه ی خندان هرگز

ناگفتنی شد قصه ی بیرحمی غم
این شعر گشته تلخ وَ عنوان هرگز

خون مرا در شیشه کرده این زمانه
اما برای جلوه اش دکان هرگز

دنیا همیشه با منش بوده سر جنگ
شاید فقط با من بده بستان هرگز

یک تکه از قلبم شده میدان جنگی
این لشگر بی افسرم گردان هرگز

۩۩۩ ☫این (طریقت)نیز فخر اولیاست ☫۩۩۩

گدایان بهرِ روزی طفل خود را کور می‌خواهند
طبیبان جملگی این خلق را رنجور می‌خواهند
گمانم مرده شویان راضـی‌ند بـر مُرگِ مـردم
بنازم مطربان کاین خلق را مسرور می‌خواهند

۩☫من از تبار ایرانیانم (طریقت )خوش آمدید(دوبیتی) شعر ۩۩۩

۩۩خُلدِستان طریقت۩۩
۩۩☫ برآستان جانان (سعدی ) شیخ اجل ☫۩۩
یکی پرسید از آن گم کرده فرزند
که ای روشن گهر پیر خردمند
ز مصرش بوی پیراهن شنیدی
چرا در چاه کنعانش ندیدی
بگفت احوال ما برق جهان است
دمی پیدا و دیگر دم نهان است
گهی بر طارم اعلی نشینیم
گهی بر پشت پای خود نبینیم
اگر درویش در حالی بماندی
سر دست از دوعالم بر فشاندی
�گلستان حضرت سعدی�

با حضرت عشق همسری معشوقه
از هرچه فرشته برتری معشوقه
گنجینه ی اختری تو در مجموعه
در هر دو جهان جواهری معشوقه
غزالِ شعر را آرایه دارم زبان شهر را هم پایه دارم
من از راز الفبای تو محرم قناری ،بلبلی سرمایه دارم
ح. (طریقت)
تو را برای دَمی عاشقانه کم دارم

تو در میانه ی دریا کـرانه کم دارم

تو را سپاس و آغوش مهربانت را

برای خلوتِ یک شاعرانه کم دارم

غروب آمد و اسباب غم فراهم شد

برای از تو سرودن بهانه کم دارم

من آن هـوای بهاری به زیر بارانم

برای با توشدن آشــیانه کم دارم

نخواه از تو و این میل کهنه برگردم

که در برابر حرفت گمانه کم دارم

ببخش اگر سخنانم تو را مکدر کرد

من از تبار (طریقت) ترانه کم دارم

گُم شدن پیداشدن دین من است
نیستی دراصل آئین من است

اندک اندک می روم در کوی دوست
ترک این چرخ فلک زین من است

من به یک دم در جهان گردش کنم
گُم شدن گام نخستین من است

این زمان دور جهان گردم چوچرخ
چرخش ایام شیرین من است

این (طریقت) نیز فخر اولیاست
جملگی اشعار یاسین من است

گفت:مثلا در شهرک اکباتان تهران(مورد واقعی است) استخری هست که هر روزی شرایطی تازه را بر مشتری تحمیل می کند و مشتری هیچ حمایتی یا نظارتی از سوی دستگاه های ناظر چون تربیت بدنی و بهداشت مشاهده نمی کند. یک روز نرخ ها را چند برابر می کنند. روز دیگر ساعات استفاده از استخر محدود می شود،زمانی از تعداد نجات غریق و کارکنان می کاهند و یک روز شامپو و هرگونه مواد شوینده از دوش ها و دستشویی ها حذف می شود. حالا من نگرانم که روزهای آینده بگویند برای تامین آب استخر نیز هر کس از خانه اش سطل آبی بیاورد!! گفتم: تو در برابر همۀ این تضییقات اعتراضی نکردی؟

گفت : من از هر گونه درخواست و اعتراض نومیدم. حالا ببینم با نوشتۀ تو آیا مسئولی سرمی زند و نظارتی می کند؟ یا کار من به آخر و عاقبت خر ملّانصرین ختم می شود!!

می گویند ملّا نصرالدّین الاغی داشت که هر روز بار می کشید و سواری می داد و ملّا روزی سه کیلو جو به او می داد. روزی برای صرفه جویی یک کیلو از سهمیّۀ جو الاغ کاست. ولی الاغ همچنان روزهای پیشین بار می برد و سواری می داد. روزهای پسین هر روز مقداری از سهمیّۀ جو الاغ کاست،ولی دید الاغ همچنان بار می برد و سواری می دهد. ملّا پیش خود گفت من عجب نادانی بودم که اصلاً به الاغ جو می دادم. بنابراین سهمیّۀ جو الاغ را بکلّی قطع کرد. روز بعد که وارد طویله شد،دید الاغ مُرده است!!

گفتم: باز هم #سیاهنمایی کردی؟! عالم ملکوت هیچ‌گونه سنخیتی با عالم ماده ندارد. از این‌رو خداوند وقتی می‌خواهد با پیامبران خود سخن بگوید، سخن خود را با زبان آن پیامبر توسط فرشته وحی منتقل می‌کند و این سخنان از طریق این فرشته (جبرئیل امین) به اذن پروردگار از زبان عالم ملکوت به زبان عالم ناسوت در می‌آید و به کتاب آسمانی تبدیل می‌شود تا پیروان آن پیامبر بتوانند به دستورات خدا عمل نمایند.

غآغآ ! غَمِ جَهان مَخور ، این نیز بُگذرد

عمرت چو هست بر گُذر ، این نیز بُگذرد

گر بَد کند زمانه ، تو نیکوخِصال باش

بُگذشت اکثر عمر ، این نیز بُگذرد

غآغآ :به روزگار نَه بر وِفقِ رایِ توست

اَندُه مَخور که بی ­خَبَر ، این نیز بُگذرد

می سوزد آن :دلِ ، مردانِ مرد را

خاکت بسر ،بِتَر ، این نیز بُگذرد

مِنَّت خُدای را که شبِ دیرپایِ غَم

اُفتاد با دَمِ سَحَر ، این نیز بُگذرد

حَوادِث این (طریقت) نیز فخر اولیاست

اولیا : باشد خطر ، این نیز بُگذرد

تَشویشِ خاطر است ولی شُکر چون نکرد

ایزد قَضا جُز این قَدَر ، این نیز بُگذرد

زبان‌ها در کتاب‌های مقدس دلیل بر برتری اقوام و امت پیامبران ادیان آسمانی نیست بلکه وسیله‌ای برای برقراری ارتباط میان آسمان و زمین است که در برهه‌های مختلف بوده تا پیامبران بتوانند پیام‌های وحی را دریافت کنند و بدون هیچ تغییری در کلمات، آن را به امت و پیروان خود منتقل نمایند.

وقتی پروردگار متعال سطح کلام خود را به سطح کلام و زبان یک قوم در می‌آورد، ما که باشیم که خرده بگیریم و بگوییم �چرا باید نمازهای خود را به زبان عربی بخوانیم� ما باید به احترام اراده پروردگار که زبان عربی را زبان وحی برای دین پیامبر خاتم برگزیده است، زبان قرآن (عربی) را گرامی بداریم و تحت تاثیر شبهه‌افکنان و اسلام‌ستیزان دیروز و امروز ،فردا،قرار نگیریم.

https://s9.picofile.com/file/8292659050/a1080.gifhttps://s9.picofile.com/file/8292659050/a1080.gif

خــُلدستان طریقت۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم


موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : اشعار مناجات خُلدستان , طریقت , مثنوی

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : جمعه بیست و پنجم اسفند ۱۴۰۲ | 22:26 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

۩۩☫ از (طریقت)مثنوی پیوسته شد ☫۩۩

راویان گفتند دزدی نابکار
رفت تا دزدی کنددر شام تار

گربه سان او بر سر دیوار شد
نرده‌ اش افتادوُ او هم دار شد

از قضا هم نرده هم دزد پلید
ماجرا را رنگ دیگر شد پدید

دزد محکم خورد بر روی زمین
گشت خون‌آلود، از پا تا جبین

چونکه از آن نرده ناراضی برفت
لنگ لنگان تا برِ قاضی برفت

چون به قاضی گفت شرح نرده را
قلب قاضی ریش شداین پرده را

گفت: می‌باید شود بالای دار
صاحب آن خانه‌ی بی‌اعتبار

آوریدش تا بپرسم کاو چرا
کرده بر این فرد بیچاره جفا

پس بیاوردند صاحبخانه را
آن ز قانونِ نوین بیگانه را

چونکه قاضی خواند متن دادخواست
گفت: ای قاضی مگو چون ناروا ست

نیست تقصیر من برگشته بخت
چوبِ نَرده خُب نبوده خوب سخت

باید آن نجّار آید پای دار
چونکه چوب سست بنموده بکار

گفت قاضی: حرف او باشد درست
باید آن نجّار را فِی‌الفور جُست

گزمه‌ها رفتند و او را یافتند
زود سوی محکمه بشتافتند

مثل مرغ گیر کرده بین تور
در عدالتخانه بردندش به زور

کرد قاضی چپ نگاهی سوی او
از نگاهش گشت سیخ هر موی او

گفت: ای نجّار، مُردن حقّ توست
نرده می‌سازی چرا با چوب سست؟

گفت آن نجّار: هستم بی‌گناه
در قضاوت می‌نمایی اشتباه

چوب سُست و بد کجا بردم به کار؟
بوده جنس نرده از چوب چنار

لیک وقتی نرده را می‌ساختم
چون به محکم‌کاریش پرداختم

ماهرویی کرد، از آنجا عبور
جامه بر تن داشت همرنگ سمور

بس لباسش بود خوش‌ رنگ و قشنگ
از سَرم رفت هوش و از رُخ رفت، رنگ

چونکه من هم شاکیم، بنما جواب
گو بیاید او دهد ما را جواب

با نشانی‌ها که آن نجّار داد
گزمه‌ ای آورد او را همچو باد

دید قاضی وه چه زیبا منظرست
راستی کو دلربا و دلبر ست

گفت: ای زیبا رخ و رنگین لباس
مایه‌ی اخلال در هوش و حواس

دانی از نجّار بُردی آبرو
میخ‌ها را جابجا کرده فرو

زان لباس نو که بر تن کرده‌ ای
خلق را درگیر با هم کرده ای

در جواب او بگفت آن ماهرو
هرچه می‌خواهد دل تنگت بگو

از قد و اندام و چشمان و دهان
بنده هم هستم مثال دیگران

گر لباسم اندکی زیباتر ست
پاسخش با مردمان دیگرست

رنگرز اینگونه رنگش کرده است
بیشتر از حد قشنگش کرده است

گفت آن قاضی: از این هم بگذرید
رنگرز را، زود اینجا آورید

پس در آن دَم گزمه‌ها بشتافتند
رنگرز را در پسِ خُم یافتند

گزمه‌ ای سیلی بزد بر گوش او
جَست برق از گوش و از سر هوش او

گزمه‌ ای آنقدر گوشش را کشید
تا به نزد قاضیِ عادل رسید

چون سلام از رنگرز قاضی شنُفت
«نه» جوابش داد، با فریاد و گفت:

جامه‌ی نسوان ملوّن می‌کنی؟
بنده را با دزد دشمن می‌کنی؟

هیچ میدانی طناب و چوب دار
هست بهر گردنت در انتظار؟

رنگرز با این سخن از هوش رفت
بر زمین افتاد و رنگ از روش رفت

گفت قاضی: زود بالایش کنید
حکمِ من حکم است،اِجرایش کنید

گزمه‌ها بردند او را پای دار
تا بماند عدل و قانون پایدار

رنگرز را روی کرسی داشتند
مدعی را در سخن وا داشتند

داد زد: ای گزمگان، ای نابکار
گردنش بالاتر است از چوب دار

گزمه چون اعدام را دشوار دید
بی تأمّل تا برِ قاضی دوید

گفت: قربانت شوم، این بی‌تبار
کلّه‌اش بالاتر است از چوب دار

گفت قاضی: بردی از ما آبروی
زودتر یک فرد کوته‌تر بجوی

رنگرز پیدا نشد، یک رنگکار
یک نفر باید شود بالای دار

زودتر معدوم کن یک زنده را
تا که بربندیم این پرونده را

آری آن پرونده اینسان بسته شد
از(طریقت)مثنوی پیوسته شد

آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند
بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند

اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام وی
وان گه به یک پیمانه می با من وفاداری کند

دلبر که جان فرسود از او کام دلم نگشود از او
نومید نتوان بود از او باشد که دلداری کند

گفتم گره نگشوده‌ام زان طره تا من بوده‌ام
گفتا منش فرموده‌ام تا با تو طراری کند

پشمینه پوش تندخو از عشق نشنیده‌است بو
از مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند

چون من گدای بی‌نشان مشکل بود یاری چنان
سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند

زان طره پرپیچ و خم سهل است اگر بینم ستم

از بند و زنجیرش چه غم هر کس که عیاری کند

شد لشکر غم بی عدد از بخت می‌خواهم مدد
تا فخر دین عبدالصمد باشد که غمخواری کند

با چشم پرنیرنگ او حافظ مکن آهنگ او
کان طره شبرنگ او بسیار طراری کند


۩#خــُلدستان طریقت( صفحه جدید )۩#محمد مهدی #طریقت


موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، متن ادبی ، سیاسی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : مثنوی , خلدستان طریقت , کوی بهشت , اصل

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه پانزدهم اسفند ۱۴۰۲ | 19:12 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

آیت الله از پی گشت و گذار

پاسدارش کرد عبور از مرغزار

چاکران وُ نوکران اندر رکاب

حافظان از هر طرف در پیچ و تاب

خیمه وُ خرگاه وُ بنز آمد براه

آیت الله است اینک پادشاه

شد هتل اندر هتل ها خوشگوار

خیمه وُ خرگاه آنجا استوار

شیهه اسبان و مداحان کنون

قشقرق افکنده اندر وی جنون

صدر اعظم در کنار رهبری

یک نفس اندر مجیزش خرخری

آن طرف تر پیر مردی زنده دل

فارغ از این دنگ وُ فنگِ آب وُ گل

قلقلی افکنده در قلیان خویش

خلوتی در پشت آن گیسوی خویش

پیر فرزانه کنارِ خلــوتــی

دیده رهبر را اسیر جَــلوتی

زد بفرمایی که ای حبل المتین

ما به ایمانِ قدیم خود یقین

پُک بقلیان میزند بی ترس وی

مطلع رهبر نمود از ماهِ دی

گفته این رهبر خدا همراه اوست

آنکه مردم را نوازد شاه اوست

ملتت بیزار تبعیض است و بس

راه قانون گیر و بگذر از سپس

دین نداری: لا اقل آزاده باش

فکر میهن باش یا فرزانه باش

گریه در چشمان رهبر حلقه زد

حسرت اندر روح و جانش خیمه زد

در جواب آن سخن های گران

وی نگاهی کرده سوی چاکران

چون تواند بگذرد زین رهبری

یا ز عنوان مقام اَبتری

قصد سنگینی چنین صعب العبور

مسچدالقصی شده چون چوب زور

ای خوشا بر حال آن درویش زار

بهره می جوید چنین در لاله زار

این همه جنت به میهن ساخته

وادی ارواح گلشن ساخته

چون برای زندگی : این زین و برگ

بی گمان ابتر شده سلطانِ مرگ

چونکه رهبر را سخن شد انتها

پیر فرزانه شنیدی منتها

رو به رهبر کرد و گفتا این گذشت

کار مردان است و دارد ناز شصت

من به اسلامی سپردم تو بباغ

من پی نورم تو دنبال چراغ

در گذشت ما کند روشن زمان

حسرت کس را نخور اندر مکان

آنچه را باشد فنا در این جهان

کسبِ قدرت شد کذائی در توان

در بقا چون دل ببستی برده ای

ورنه در ایران تو بازی خورده ای

چون عدالت پیشه کردی در وطن

فقر را بیچاره کردی جان وُ تن

ما (طریقت) پیشگانِ مرز وُ بُـوم

درحقیقت شد دچار جُـقدِ شُـوم

۩۩۩ ☫ زمین:عزَوجل +بهشت: جنگ وجدل +(طریقت)شیخ اجل ۩۩۩

وقتی زمین عَـزَ وَجَل می شود مرا

لبهای حوریان چو عسل می شودمرا

خیلی شکیل بزم غزل افتتاح شد

زین انجمن دوباره مَچل می شود مرا

اِمشب برآمده است همان ماهِ لَم یزل

فتانه ای که حُسن اَجل می شود مرا

لیلی وَشی ماه رُخی گُلپری خجل

سیمین بری ،چگونه بغل می شود مرا

« یکدست جام باده وُ یکدست زلف یار»

مفعول وُ فاعلات وُ فعل می شود مرا

زین انجمن که باده حلالست ساقیا

ساغر بریز ،عینِ گُسل می شود مرا

بسمل شدم (طریقت) ما مبتذل مخوان

رفتن:بهشت جنگ وُ جَدَل می شود مرا

۩۩۩ ☫ اَشعار/با(طریقت) سپس ☫ ۩۩۩

تاولِ روح من از زخم سَنان بیشتر است
در اَزل مَــرهَـم اندوه جهان نیشتر است

واعظ از خدعه و سالوس صلا در می داد
وَرنه در وضع خودش مصلحت اندیش تر است

زاهد، آن نیست که همواره ریاضت بکشد
هر که غمخوار یتیمان شده درویش تر است

واعظان مسجد وُ محراب غنیمت دانند
عالِم از اینکه دل اهل سَرا ریش تر است

با (طریقت) سپس از عیش و طرب دم مزنید
شاعر غم زده با سوز مِحَن خویش تر است

حمید محمد مهدی طریقت جدا کننده متن وبلاگ لاينر وبلاگ

۩خــُلدستان طریقت(مثنوی:مرز وُبوم+دی )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم


موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، سیاسی ، خاطرات ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ
برچسب های خلدستان : ما , طریقت , پیشگانِ مرز وُ بُـوم , مثنوی

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم دی ۱۴۰۲ | 0:26 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

۩۩☫اشعار:بگذرد (طریقت )شاعر کجاسرود ۩۩

۩۩۩ ☫)اشعار(طریقت)آئین انسان نیز هم (منتخب ☫ ۩۩۩

.کفر می گویم زِ ایمان نیز هم شعــر هـای زیر باران نیز هم

شعرمیگیردنمی گوید کجا باید سرود انجمن یا در بیابان نیز هم

جلوه کردن در بیابان نیز آرامم نکرد شعر می گویم زِعصیان نیز هم

ای (طریقت)زیر وُ رو کردم تمام شهر را در کتاب آئین انسان نیز هم

شاعرآ گفتی که:مهرش می رود از دل ولی مهر رفت وُ ماه آبان نیزهم

****

عشاق تو جز دیدهٔ خونبار نخواهند

غیر از دل آزرده افکار نخواهند

فریاد که این درد مرا کشت که آن دوست

با من نکند مهر که اغیار نخواهند

***

ای بوالهوسان دور شوید از من مسکین

مردان رهش رونق بازار نخواهند

گو قیمت ما بشکند آنجا که کسی را

باشند خریدار و خریدار نخواهند

ما را هوس انجمنی نیست که عشاق

جز خلوت و در دل گله با یار نخواهند

گویی بر زاهد چه حدیث از می و معشوق؟!

این طایفه جز جبه و دستار نخواهند

منصور از آن بر سر دار است که خوبان

ارباب وفا جز به سر دار نخواهند

تا باشدشان عذر جفا خیل نکویان

جز عاشق بدنام گنهکار نخواهند

آنها که ز خوبان دلشان است به دامان

صد خرمن گل گلشن و گلزار نخواهند

جان بر کف خود گیر صفایی به ره عشق

در کوی بتان درهم و دینار نخواهند

ملا احمد نراقی

حضرت حافظ:

اگر دشنام فرمایی و گر نفرین، دعا گویم

جوابِ تلخ می‌زیبد، لبِ لعلِ شکرخا را

حدیث از مطرب و مِی گو و راز دَهر کمتر جو

که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

صلاح کار کجا و من خراب کجا

ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را

که سر به کوه و بیابان تو داده‌ای ما را

کشتی‌شکستگانیم ای باد شُرطِه برخیز

باشد که باز بینم دیدار آشنا را

آتشی برپــا نموده فتنه گر

فتنه گر دارد،هوای شور و شر

ملّــت ایــران ما آماده است

کی بدین وحشیگری دل داده است

دست بر بالای دستان بسیار

نیش عقرب را نباشد اختیار

در صدف دارد من ایران هر طرف

در کنف باشد جوانان با هدف

نورِ ایمان دست شیطان را شکست

کشور ما با جوانان عهد بست

فکر هر واپس گرا در دام کرد

وحدت وُ آزادگی اعلام کرد

کشور ایران مهد آریا

عهد بسته در تمام آسیا

پرچم ایران در کلِ جهان

ملت ایران همیشه حاودان

از دغل بازان ما دوری کنیم

تا اَبد ایران مسروری کنیم

صبح روزی پشت در می آید و شاعر کجاست

قصه دنیا به سر می آید و شاعر کجاست

عده ای دلواپس این پا و آن پا می كنند

كاری از من نیزبر می آید و شاعر کجاست

بعد ها اطراف جای شب نشینی هایمان

بــوی شبنم های زرمی آید و شاعر کجاست

خواب و بیداری، خدایا بازهم در می زنند

نامه هایم از سفر می آید و شاعر کجاست

در خیابان، در اتاقم، روی كاغذ، پشت میز

شعر تازه آنقدر می آید و شاعر کجاست

بعد ها وقتی كـه تنها خاطراتم مانده است

عشق روزی پشت در می آید و شاعر کجاست

هرچه من تا نبش كوچه می دویدم او نبود

ای (طریقت) یک نفر می آید و شاعر کجاست

خــُلدستان طریقت

(بگذرد:شاعر کجاست )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم




موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، مثنوی ، گوناگون
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , طریقت , مثنوی , زندگی

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه بیست و چهارم دی ۱۴۰۲ | 0:1 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

یلدا

Persian Lady recites Hafez Poems in Yalda Night.jpg

بانویی که در کنار میز یلدا، دیوان حافظ می‌خواند.

نام رسمی: آیین شب یلدا
شب چله
جشن چله
جشن یلدا
برپایی توسطایران ایران
جمهوری آذربایجان جمهوری آذربایجان
افغانستان افغانستان
کردستان اقلیم کردستان
تاجیکستان تاجیکستان
پاکستان پاکستان
ترکیه ترکیه (در میان مردمان کرد و مردم آذری)
در میان ایرانی‌تباران ایالات متحده آمریکا آمریکا، اروپا اروپا، کانادا کانادا، استرالیا استرالیا

جشن‌ها

خوردن هندوانه، انار و آجیل
خواندن دیوان حافظ و شاهنامه
فال حافظ
کف زنی یا بیخ زنی
تاریخ ۳۰ آذر

شب یَلدا یا شب چلّه یکی از کهن‌ترین جشن‌های ایرانی است.[۱] در این جشن، طی شدن بلندترین شب سال و به دنبال آن بلندتر شدن طول روزها در نیم‌کرهٔ شمالی، که مصادف با انقلاب زمستانی است، گرامی داشته می‌شود.

یلدا به زمان بین غروب آفتاب از ۳۰ آذر (آخرین روز پاییز) تا طلوع آفتاب در اول ماه دی (نخستین روز زمستان) گفته می‌شود. خانواده‌های ایرانی در شب یلدا، معمولاً شامی فاخر و همچنین انواع میوه‌ها و رایج‌تر از همه هندوانه و انار را مهیا و دور هم سرو می‌کنند. پس از سرو تنقلات، قصه‌گویی بزرگان خانواده برای دیگر اعضای فامیل و همچنین فال‌گیری با دیوان حافظ رایج است

از وجودت شد وطن، ویرانه از روز اَلَــست

بارها آتش زدی، از کینه بر بنیاد هست

خورده ای زَهرِ هلاهِل نازِشصت

گشته ای ضرب المَثل ای خود پرست

ویکتور هوگو می‌گه: ﺟﺎﻣﻌﻪ‌ﺍﯼ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻓﻘﺮ ﺗﻦ ﺩﻫﺪ؛

ﺩﯾﻨﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺯﺥ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ؛

ﻭ ﮐﺸﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﺳﺘﻢ ﮐﻨﺪ؛

ﻓﺮﻭﻣﺎﯾﻪ‌ﺍﻧﺪ...

ﻣﻦ ﺟﺎﻣﻌﻪ‌ﺍﯼ، ﺑﺪﻭﻥ ﺭﻫﺒﺮ می‌خواهم...

ﺩﯾﻨﯽ، ﺑﺪﻭﻥ ﺗﺤﻤﯿﻞ...

ﻭ ﮐﺸﻮﺭﯼ، ﺑﺪﻭﻥ ﻣﺮﺯ...

ﻣﻦ ﺍﯾﻨﻢ!!!

ﻭ به‌همین دلیل ﮐﺘﺎﺏ ﺑﯿﻨﻮﺍﯾﺎﻥ ﺭﺍ ﻧﻮﺷﺘﻢ.


آن روز

آب ، چه تر بود!

باد به شکل لجاجت متواری بود.

من همه مشق های هندسی ام را

روی زمین چیده بودم..

آن روز چند مثلث در آب

غرق شدند...

۩۩۩☫دوبیتی (طریقت)پنهان وآشکارا ☫۩۩۩

بر عکس در مسجد و میخانه ، کنیسه

آغوش منه بی سر وُ پا یکسره باز است

جدا کننده متن وبلاگ لاينر وبلاگ

هر دَم ریاضت ما عشق تو بود، یارا

چندی شکیب داری، ساعت نماند ما را

پنهان اگر (طریقت) چندین هزار مونس

طاقت نمانده مارا ، پنهان و آشکارا

*چه بی گناه افتم و مردن كنم بهانهء دار

به پای دار مگر آرمت نشان نشانهء دار
بسى شب است كه در انتظار مقدم یار
چراغ انتظار بسوزم بر آستانهء دار
حسود تنگ‏نظر را بگو خــلاص مجو
كه هست خاتم مقصود بر کرانهء دار
كليد گنج سعادت به دست شاه‏وشى
كه بر فقــير نبنــدد در خـــزانـهء دار
نه مرغ زيركم اى دهر سنگسارم كن
چرا كه برده‏ام از ياد جودانهء دار
مرو كه سوز (طریقت) بگيردت دامن
شعارِ انجمن وُ مجلس شبانهء دار

***

۩#خــُلدستان طریقت ( #غزل )۩# محمد مهدی طریقت <<<ادامه مطلب


برچسب های خلدستان : اشعار , یلدا , طریقت , مثنوی

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۲ | 0:27 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

۩۩۩ ☫ برآستان جانان (طریقت) مثنوی ☫ ۩۩۩

دست بایدشست ازاین زندگی
یــادبــایـــد کـــرد از پـایـــندگی

بردگی کـردیم در آئــین وُ دین
جملـگی دادیم دستِ ناکثین

تـا کـه ره اُفتــاده دست مارقین
ملّت ایــران به دست قاسطین

هرچه می گفتند :، باور کرده ایم
فـکرِ باور های دیـگــر کرده ایم

علم و دانش صحنه ی بازی شده
از جهالت هرکسی راضی شده !

زندگـــی امروزه بحرانی شده
مملکت در دست ،ویرانی شده!

مرگ، را از بهر عالَــم خواستیم
خودبخود در دام مرگ انداختیم

زنده گونی، روز مــرگی دیگرست
جانِما در دست مشتی بی سرست

ای جماعت عقل را داور کنید
شستشوی مغز را باور کنید!

دست باید شست از بی راهه ها
رفت بـایـد، مستقیم از جاده ها

مثنوی یعنی: حقیقــت آفــرین
معنوی یعنی: شریعت آفــرین

بنــدهء حق وُ حقیقــت را خــِرد
سربلندی کن (طریقت) را سِزد

۩#خــُلدستان طریقت ( مثنوی )۩# محمد مهدی طریقت


موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت مذهبی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، آثارچاپ شده ، مثنوی
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , طریقت , مثنوی

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه پنجم آذر ۱۴۰۲ | 9:46 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

۩۩۩ ☫ برآستان جانان (طریقت)حافظ ☫ ۩۩۩

چاره آنست که سجاده به می بفروشیم

دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشیم

سخن اهل دل است این و به جان بنیوشیم

۩۩۩☫ عشق(طریقت) شدگان (مثنوی) عاشقی (شیفتگان ) معنوی / اشعار☫۩۩۩

راه شریعت به حقیقت بپوی

اهلِ حقیقت زِ طریقت بپوی

اهل ملامت که سلامت روند

راه سلامت به خلافــت روند

عشق وُ شکایت زملامت که چه

عاشقی و زهد و سلامت که چه

اهل ملامت که به دولت روند

دولت اسلام به ظلمت روند

ظلمت وُ دولت به روایت که چه

زور به زهد وُ به قیامت که چه

راه قیامت به سعا دت روند

اهل سعادت به علامت روند

عشقِ (طریقت) شدگان مثنوی

عـــاشقیِ شیفتگان معنوی

جدا کننده متن وبلاگ لاينر وبلاگ

۩#خــُلدستان طریقت ( #اشعار+مثنوی (معنوی) )۩# محمد مهدی طریقت

نیست در کس کرم و وقت طرب می‌گذرد

چاره آن است که سجاده به می بفروشیم

خوش هواییست فرح بخش خدایا بفرست

نازنینی که به رویش می گلگون نوشیم

ارغنون ساز فلک رهزن اهل هنر است

چون از این غصه ننالیم و چرا نخروشیم

گل به جوش آمد و از می نزدیمش آبی

لاجرم ز آتش حرمان و هوس می‌جوشیم

می‌کشیم از قدح لاله شرابی موهوم

چشم بد دور که بی مطرب و می مدهوشیم

حافظ این حال عجب با که توان گفت که ما

بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم


موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت ملی ، عکس ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، بدون شرح
برچسب های خلدستان : عشق , طریقت , شدگان , مثنوی

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه چهارم آبان ۱۴۰۲ | 10:50 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

۩۩۩ ☫ چیست(فرق جانور با بوالبشر ) مثنوی☫۩۩۩

.

چیست فرق جانور با بوالبشر ؟
می کند هردَم به پا جنگ وُ شّرر

آدمی دارد به عالم امتیاز
اشرف مخلوق باشد کارساز

کار این نیروی ممتاز آدمی
عقل دوراندیش اندر عالمی

درشگفتم من چرااین برتری
ساخت ازاومایه وحشیگری

درطبیعت بی گمان هر جانور
وقت سیری هست لیکن بی خطر

پس نمیدانم چرا نوع بشر
وقت سیری می شود طماعتر

هیچ شیری دیده ای در بیشه زار
جمله شیران راکشدبالای دار

هیچ گرگی بوده از بهر مقام
گرگهاراکرده باشد قتل عام

هیچ ماری دیده ای بازهرخود
صید سازد مارهای شهرخود

هیچ میمون ساخته بمب اتُم
تاکه عالم راکندازصحنه گُم

دیده ای هرگز الاغی باربر
مین گذارد کارزیر پای خر

هیچ اسبی دیده ای غیبت کند
یابه اسب دیگری لعنت کند

هیچ خرسی آتش افروزی کنان
یاگرازی خانمان سوزی کنان

هیچ گاوی دیده ای کز اعتیاد
هرچه گوساله است وا داردبه باد

لاجرم انسان باعقل و خرد
آبروی هرچه حیوان می برد

پس بود دیوانه بی آزارتر
زآنکه محروم است ازعقل بشر

مولوی مولای حکمت در جهان
می کند این نکته را شیرین بیان

آزمودم عقل دوراندیش را
بعداز این دیوانه سازم خویش را

آدمی دارد به عالم امتیاز
ای (طریقت) مثنوی بهتر بساز

۩۩۩ ☫اشعار(طریقت)از شب شعروکمال صبح امید☫۩۩۩

Image result for ‫عکسهای نوروز94‬‎

هَزار بلبل دستان هزار وعده وَ عید

شراب کهنه بیاور ، که روز تازه دَمید

من از کدام تبارم که اینچنین زارم؟

تمام روزِ سیاهم به شامِ عیدسپید

چه بود سهم من از روزگارِ بازیگر

تمام وسعت دنیا چو چاکری چاپید

خیال و خاطره ای محو ،در کشاکش دَهر

یقین باکره ای ، روزگار پُر تردید

در آستانه ی عید از ازل خبرآمد

(طریقت)از شب شعروُ کمالِ صبح امید

۩۩☫ اشعار/امید (طریقت ) را تا روز پسین بادا ۩۩

عاشق همه گونه مست وُ رسوا بادا
دیــوانــه وُ شــوریــده وُ شــیــدا بادا
مجنونی وُ فرهادی وُ شیرین صفتی
چون مست شویم هرآنــچه بادا بادا

برای بزرگنمایی لطفا کلیک کنید

جان وُ دلم از عشقت شادان وُ حزین بادا
شاد‌ان وُ حزیـــن بادا ، تا باد چنین بادا
بر کشور جان شاهی ، زَاَندوه دل آگاهی
شادش چو نمی یابی غمگین تر از این بادا
هر سرو که افرازد قد پیش تو و نازد
چون سایه‌ات افتاده بر روی زمین بادا

با مدعی از یاری گاهی نظری داری
لطف تو به او باری چون هست قرین بادا
جز کلبه‌ی من جائی هرگز تو، فرو نایی
در خانه امان بادا یا خانه‌ امین بادا
گر هست وفاداری هم در تو گمان دارم
در حق منت این ظن برتر ز یقین بادا
پیش از همه کس افتد در دام غمت جانم
امید (طریقت) را ، تا روز پسین بادا


جمال حضرت ربِّ رحیم، یعنی تو

جمیله در دو جهان مستقیم، یعنی تو

نگاه و پنجه‌ی تیز عقاب، یعنی من

لطایف چون بدن یاکریم، یعنی تو

میان این همه، در تو عشق را دیدم

امید روزِ قیامت، زِ بیم، یعنی تو

نسیم عطر تو را هر سحر صبا ‌آورد

صبا، ستاره،شدی در نسیم، یعنی تو

در آسمان و زمینم (طریقت)م همه عمر

ستاره ای که در آنم مقیم، یعنی تو



موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، مثنوی ، بدون شرح
برچسب های خلدستان : در آسمان وُ زمین , طریقت , م همه عمر , تفاوت جانور با بشر

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه بیست و سوم مهر ۱۴۰۲ | 2:13 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

۩۩☫ مثنوی(مولانا)برآستان جانان (مولوی) ☫۩۩

بانگ زد بر وی جوان و گفت بس

روز روشن از کجا آمد عسس

نور مردان مشرق و مغرب گرفت

آسمانها سجده کردند از شگفت

آفتاب حق بر آمد از حمل

زیر چادر رفت خورشید از خجل

ترهات چون تو ابلیسی مرا

کی بگرداند ز خاک این سرا

من به بادی نامدم هم‌چون سحاب

تا بگردی باز گردم زین جناب

عجل با آن نور شد قبلهٔ کرم

قبله بی آن نور شد کفر و صنم

هست اباحت کز هوای آمد ضلال

هست اباحت کز خدا آمد کمال

کفر ایمان گشت و دیو اسلام یافت

آن طرف کان نور بی‌اندازه تافت

مظهر عزست و محبوب به حق

از همه کروبیان برده سبق

سجده آدم را بیان سبق اوست

سجده آرد مغز را پیوست پوست

شمع حق را پف کنی تو ای عجوز

هم تو سوزی هم سرت ای گنده‌پوز

کی شود دریا ز پوز سگ نجس

کی شود خورشید از پف منطمس

حکم بر ظاهر اگر هم می‌کنی

چیست ظاهرتر بگو زین روشنی

جمله ظاهرها به پیش این ظهور

باشد اندر غایت نقص و قصور

هر که بر شمع خدا آرد پف او

شمع کی میرد بسوزد پوز او

چون تو خفاشان بسی بینند خواب

کین جهان ماند یتیم از آفتاب

موجهای تیز دریاهای روح

هست صد چندان که بد طوفان نوح

لیک اندر چشم کنعان موی رست

نوح و کشتی را بهشت و کوه جست

کوه و کنعان را فرو برد آن زمان

نیم موجی تا به قعر امتهان

مه فشاند نور و سگ وع وع کند

سگ ز نور ماه کی مرتع کند

شب روان و همرهان مه بتگ

ترک رفتن کی کنند از بانگ سگ

جزو سوی کل دوان مانند تیر

کی کند وقف از پی هر گنده‌پیر

جان شرع و جان تقوی عارفست

معرفت محصول زهد سالفست

زهد اندر کاشتن کوشیدنست

معرفت آن کشت را روییدنست

پس چو تن باشد جهاد و اعتقاد

جان این کشتن نباتست و حصاد

امر معروف او و هم معروف اوست

کاشف اسرار و هم مکشوف اوست

شاه امروزینه و فردای ماست

پوست بندهٔ مغز نغزش دایماست

چون انا الحق گفت شیخ و پیش برد

پس گلوی جمله کوران را فشرد

چون انای بنده لا شد از وجود

پس چه ماند تو بیندیش ای جحود

گر ترا چشمیست بگشا در نگر

بعد لا آخر چه می‌ماند دگر

ای بریده آن لب و حلق و دهان

که کند تف سوی مه یا آسمان

تف برویش باز گردد بی شکی

تف سوی گردون نیابد مسلکی

تا قیامت تف برو بارد ز رب

هم‌چو تبت بر روان بولهب

طبل و رایت هست ملک شهریار

سگ کسی که خواند او را طبل‌خوار

آسمانها بندهٔ ماه وی‌اند

شرق و مغرب جمله نانخواه وی‌اند

زانک لولاکست بر توقیع او

جمله در انعام و در توزیع او

گر نبودی او نیابیدی فلک

گردش و نور و مکانی ملک

گر نبودی او نیابیدی بُحار

هیبت و ماهی و دُر شاهوار

گر نبودی او نیابیدی زمین

در درونه گنج و بیرون یاسمین

رزقها هم رزق‌خواران وی‌اند

میوه‌ها لب‌خشک باران وی‌اند

هین که معکوس است در امر این گره

صدقه‌بخش خویش را صدقه بده

از فقیرستت همه زر و حریر

هین غنی را ده زکاتی ای فقیر

چون تو ننگی جفت آن مقبول‌روح

چون عیال کافر اندر عقد نوح

گر نبودی نسبت تو زین سرا

پاره‌پاره کردمی این دم ترا

دادمی آن نوح را از تو خلاص

تا مشرف گشتمی من در قصاص

لیک با خانهٔ شهنشاه زمن

این چنین گستاخیی ناید ز من

رو دعا کن که سگ این موطنی

ورنه اکنون کردمی من کردنی


برچسب های خلدستان : مثنوی , مولانا , برآستان جانان , مولوی

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : شنبه هشتم مهر ۱۴۰۲ | 21:8 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

۩۩۩☫=>فرزانه + طریقت)شیرین ترین اشعارمن شعر(طریقت)۩۩۩

ساز و دُهُل، درکَفَت، شورِ نکیسا شده

پنجره در پنجره، ماهِ فریبا شده

طعنه به آهوی دشت، فتنه به ابرو و چشم،

تا که بگویم، صنم! به، که چه زیبا شده

هرکه بدیده تو را ، گفته تبارک به حق

خانه خراب آمدی، رشکِ پری‌ها شده

یوسُفِ مصری، به دل، مست و پریشان شده

تا که گُزیند تو را، بِه، زِ زلیخا شده

منظرِ چشمت، کنون خسروِ خوبانِ شهر

بس، که زِ شیرینی‌اَت، شهره‌ی دنیا شده

زخمه به جانم مزن، مرده‌کشی تا به کِی؟

تا که اسیرم کنی، بوسه‌ی لیلا شده

منکرِ هر اِدِّعا غیرِ خودت تا کنون،

شعبده‌ی حیله‌ی دخترِ ترسا شده

نیست محبت در آن قلبِ پُر از کینه‌ات،

تا که فریبم دهی، عاشق و شیدا شده

شعر (طریقت)زده، شعله به گیسوی شب،

مرحله در مرحله، طرّه‌ی یلدا شده

***

راویان گفتند دزدی نابکار
رفت تا دزدی کنددر شام تار

گربه سان او بر سر دیوار شد
نرده‌ اش افتادوُ او هم دار شد

از قضا هم نرده هم دزد پلید
ماجرا را رنگ دیگر شد پدید

دزد محکم خورد بر روی زمین
گشت خون‌آلود، از پا تا جبین

چونکه از آن نرده ناراضی برفت
لنگ لنگان تا برِ قاضی برفت

چون به قاضی گفت شرح نرده را
قلب قاضی ریش شداین پرده را

گفت: می‌باید شود بالای دار
صاحب آن خانه‌ی بی‌اعتبار

آوریدش تا بپرسم کاو چرا
کرده بر این فرد بیچاره جفا

پس بیاوردند صاحبخانه را
آن ز قانونِ نوین بیگانه را

چونکه قاضی خواند متن دادخواست
گفت: ای قاضی مگو چون ناروا ست

نیست تقصیر من برگشته بخت
چوبِ نَرده خُب نبوده خوب سخت

باید آن نجّار آید پای دار
چونکه چوب سست بنموده بکار

گفت قاضی: حرف او باشد درست
باید آن نجّار را فِی‌الفور جُست

گزمه‌ها رفتند و او را یافتند
زود سوی محکمه بشتافتند

مثل مرغ گیر کرده بین تور
در عدالتخانه بردندش به زور

کرد قاضی چپ نگاهی سوی او
از نگاهش گشت سیخ هر موی او

گفت: ای نجّار، مُردن حقّ توست
نرده می‌سازی چرا با چوب سست؟

گفت آن نجّار: هستم بی‌گناه
در قضاوت می‌نمایی اشتباه

چوب سُست و بد کجا بردم به کار؟
بوده جنس نرده از چوب چنار

لیک وقتی نرده را می‌ساختم
چون به محکم‌کاریش پرداختم

ماهرویی کرد، از آنجا عبور
جامه بر تن داشت همرنگ سمور

بس لباسش بود خوش‌ رنگ و قشنگ
از سَرم رفت هوش و از رُخ رفت، رنگ

چونکه من هم شاکیم، بنما جواب
گو بیاید او دهد ما را جواب

با نشانی‌ها که آن نجّار داد
گزمه‌ ای آورد او را همچو باد

دید قاضی وه چه زیبا منظرست
راستی کو دلربا و دلبر ست

گفت: ای زیبا رخ و رنگین لباس
مایه‌ی اخلال در هوش و حواس

دانی از نجّار بُردی آبرو
میخ‌ها را جابجا کرده فرو

زان لباس نو که بر تن کرده‌ ای
خلق را درگیر با هم کرده ای

در جواب او بگفت آن ماهرو
هرچه می‌خواهد دل تنگت بگو

از قد و اندام و چشمان و دهان
بنده هم هستم مثال دیگران

گر لباسم اندکی زیباتر ست
پاسخش با مردمان دیگرست

رنگرز اینگونه رنگش کرده است
بیشتر از حد قشنگش کرده است

گفت آن قاضی: از این هم بگذرید
رنگرز را، زود اینجا آورید

پس در آن دَم گزمه‌ها بشتافتند
رنگرز را در پسِ خُم یافتند

گزمه‌ ای سیلی بزد بر گوش او
جَست برق از گوش و از سر هوش او

گزمه‌ ای آنقدر گوشش را کشید
تا به نزد قاضیِ عادل رسید

چون سلام از رنگرز قاضی شنُفت
«نه» جوابش داد، با فریاد و گفت:

جامه‌ی نسوان ملوّن می‌کنی؟
بنده را با دزد دشمن می‌کنی؟

هیچ میدانی طناب و چوب دار
هست بهر گردنت در انتظار؟

رنگرز با این سخن از هوش رفت
بر زمین افتاد و رنگ از روش رفت

گفت قاضی: زود بالایش کنید
حکمِ من حکم است،اِجرایش کنید

گزمه‌ها بردند او را پای دار
تا بماند عدل و قانون پایدار

رنگرز را روی کرسی داشتند
مدعی را در سخن وا داشتند

داد زد: ای گزمگان، ای نابکار
گردنش بالاتر است از چوب دار

گزمه چون اعدام را دشوار دید
بی تأمّل تا برِ قاضی دوید

گفت: قربانت شوم، این بی‌تبار
کلّه‌اش بالاتر است از چوب دار

گفت قاضی: بردی از ما آبروی
زودتر یک فرد کوته‌تر بجوی

رنگرز پیدا نشد، یک رنگکار
یک نفر باید شود بالای دار

زودتر معدوم کن یک زنده را
تا که بربندیم این پرونده را

آری آن پرونده اینسان بسته شد
از(طریقت)مثنوی پیوسته شد

***

تو حُسن سرمَدی ای ایروانی

چو عطرِ ممتدی‌ ای ایروانی

چقد زیبایی وُ فرزانه ای تو

قشنگی ،مَشملی ای ایروانی

***

وا مانده‌ام در این هوای سرد پاییز
من مانده‌ام با قصه ای از غصه لبریز
در هر پگاهی نغمه هائی جالب انگیز
بیدار می‌گردم، چو مرغان سحرخیز
بی‌من محال‌ست درد جاویدان بماند
با درد وُ غم هستم دمادم در گلاویز
من بی‌ فروغ جلوه‌ات، یلدای تاریخ
من با فروغ روی تو، صبح دل‌انگیز
خُنـیـاگرانه می زنم من جار درجار
تب می‌زنی در قلب من تبریز نیریز
یک امشبی هُرم نفس‌هایت نباشد
تا صبح می‌نالم چو مرغان شب‌آویز
باید همیشه در تب عشقت بسوزم
شاید بگردی لحظه‌ای در شهر تبریز
شیرین‌ترین اشعارمن، شعر (طریقت)
من خسرو پرویز هستم ، جانِ پرویز

خــُلدستان طریقت(اردی+بعشق+=>خرداد )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم


موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، متن ادبی ، عکس ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، حکایات
برچسب های خلدستان : خلدستان طریقت , منتخب , مثنوی , حکایت

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم تیر ۱۴۰۲ | 10:42 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |
حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعــــلق محمد مهدی طریقت می باشد.: Weblog Themes By Pichak :.آخرین مطالب چشم برهم زده از عرش به فرش افتادم=> باورم نیست، (طریقت)که خطا کرده غزل برآستان مادر : شعر منتخب خلدستان: حکایت (دوبیتی) روایت آمال مردم => چپاول(کهنه جامگان) اموال مردم هزار و یکشبی در کعبه ی آمال مردم +چپاول می شود اندازهء اموال مردم جهانِ پیر ـ (طریقت) شیر ، همه با هم ،کنارِهم => ای که مغرور(طریقت)دو سه روزی بر ما جانِ جانانِ (طریقت) دعوتم در دلبری=> خلوتم را ، فرصتم را ،لذتم را دعوتم؟ خلدستان طریقت: طنزیم رادیو ، شده => چندین مستند من عطرِ(طریقت) به دو عالم نفروشم خلدستان (طریقت)سرود => تصاویر رویتز=> ای کاش ادیبانه شود شعر (طریقت) خلدستان:(نکیسا،چلیپا، کلیسا،مسیحا)مژده =>ادب دوستان آرشیو مطالب بهمن ۱۴۰۴ دی ۱۴۰۴تیر ۱۴۰۴ آرشیو پيوندهای روزانهhttp://blogsky.com شعروموسیقی اصیل ص. بازنشستگی آپلود /خلدستان قالب : اشعار https://sorodehay-tarighat.blogfa.com/ | Weblog Themes By : Pichak.net