![]()

۩۩☫ برآستان جانان (سعدی )علیه الرحمه ☫۩۩

۩۩☫برآستان جانان (سعدی) علیه السلام ☫۩۩
اصل بد نیکو نگردد چون که بنیادش بد است
توله سگ تازی نگردد چونکه بنیادش سگست
مایه اصل و نسب در گردش دوران زر است
دائما خون میخورد تیغی که صاحب جوهر است
گر که بینی ناکسان بالا نشینند عیب نیست
روی دریا کف نشیند قعر دریا گوهر است
کره اسب از نجابت باتقابت میرود
کره خر از خریت پیش پیش مادر است
شه اگر مسکین شود چون مرغ بی بال و پر است
جملگی دیوانه خوانندش اگر اسکندر است
آهن و فولاد هردو از یک کوره می آیند برون
آن یکی شمشیر بران، دیگری نعل خر است
شصت و شاهد هردو دعوای بزرگی می کنند
پس چرا انگشت کوچک لایق انگشتر است
دود گر بالا نشیند کسر شان شعله نیست
جای چشم ابرو نگیرد هرچه او بالاتر است
ای رفیق عیب خودت را هم بگو
هر که عیب خویش گوید از همه بالاتر است
من لباس فقر میپوشم چون بی دردسر است
آستین هرچه کوته باشد خیسش کمتر است

۩۩۩☫ این همه اهل(طریقت) که در آفاق روان / اشعار☫۩۩۩

پرده بردار ز رخ، چهره گشا ناز بس است
شاعر سوخته را دیدن رویت هوس است
باده از دور وُ برَت یــار، نخواهم برداشت
با من دلشده این باده مرا یک نفس است
همه خوبان برِ زیباییات ای مایه حُسن،
در مثل، در برِ دریای خروشان ، خس است
منِ پر سوخته را نیست نصیبی ز بهار
عرصه جولانگه زاغ است وُ شکارِ مگس است
داد خواهم، غم دل را به شما عرضه کنم؟
کو مرا دادستان وای که فریاد رس است
این همه اهلِ (طریقت) که در آفاق روان
سوی دلدار، روان این جرسِ آن فَرس است

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت ملی ، متن ادبی ، سیاسی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، آثارچاپ شده
برچسب های خلدستان : اشعار , برآستان جانان , سعدی , علیه الرحمه
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
![]()
۩۩☫ برآستان جانان (حافظ ) علیه الرحمه ☫۩۩
ای بیخبر، بکوش که صاحبخبر شوی
تا راهرو نباشی، کَی راهبر شوی؟
دست از مسِ وجود چو مردانِ ره بشُوی
تا کیمیایِ عشق بیابیّ و زر شوی
خواب و خورت ز مرتبۀ خویش دور کرد
آنگه رسی به خویش که بیخواب و خَور شوی
گر نورِ عشقِ حق به دل و جانت اوفتد
بِاللَّه کز آفتابِ فلک، خوبتر شوی
از پای تا سرت همه نورِ خدا شود
در راهِ ذوالجلال چو بیپا وُ سر شوی
گر در سرت هوایِ وصال است حافظا
باید که خاکِ درگهِ اهلِ هنر شوی
( غزلیّات حافظ )
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , حافظ , علیه الرحمه
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩ ☫ برآستان جانان(سعدی) علیه الرحمه ☫ ۩۩۩
مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا
گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را
باری به چشم احسان در حال ما نظر کن
کز خوان پادشاهان راحت بود گدا را
سلطان که خشم گیرد بر بندگان حضرت
حکمش رسد ولیکن حدی بود جفا را
من بی تو زندگانی خود را نمیپسندم
کاسایشی نباشد بی دوستان بقا را
چون تشنه جان سپردم آن گه چه سود دارد
آب از دو چشم دادن بر خاک من گیا را
حال نیازمندی در وصف مینیاید
آن گه که بازگردی گوییم ماجرا را
بازآ و جان شیرین از من ستان به خدمت
دیگر چه برگ باشد درویش بینوا را
یا رب تو آشنا را مهلت ده و سلامت
چندان که بازبیند دیدار آشنا را
نه ملک پادشا را در چشم خوبرویان
وقعیست ای برادر نه زهد پارسا را
ای کاش برفتادی برقع ز روی لیلی
تا مدعی نماندی مجنون مبتلا را
سعدی قلم به سختی رفتست و نیکبختی
پس هر چه پیشت آید گردن بنه قضا را
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , سعدی , علیه الرحمه

۩۩۩ ☫برآستان جانان (حافظ)علیه الرحمه ☫۩۩۩


ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار
ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار
نکتهای روح فزا از دهن دوست بگو
نامهای خوش خبر از عالم اسرار بیار
تا معطر کنم از لطف نسیم تو مشام
شمهای از نفحات نفس یار بیار
به وفای تو که خاک ره آن یار عزیز
بی غباری که پدید آید از اغیار بیار
گردی از رهگذر دوست به کوری رقیب
بهر آسایش این دیده خونبار بیار
خامی و ساده دلی شیوه جانبازان نیست
خبری از بر آن دلبر عیار بیار
شکر آن را که تو در عشرتی ای مرغ چمن
به اسیران قفس مژده گلزار بیار
کام جان تلخ شد از صبر که کردم بی دوست
عشوهای زان لب شیرین شکربار بیار
روزگاریست که دل چهره مقصود ندید
ساقیا آن قدح آینه کردار بیار
دلق حافظ به چه ارزد؟ به مِیاش رنگین کن
وان گهش مست و خراب از سر بازار بیار
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , حافظ , علیه الرحمه

.
.
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع
دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
آشنایی نه غریب است که دلسوز من است
چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت
خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد
خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت
چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست
همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت
ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی
که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , حافظ , علیه الرحمه
۩۩۩☫برآستان جانان ☫۩۩۩
معاشران گره از زلف یار باز کنید
شبی خوش است بدین قصهاش دراز کنید
حضور خلوت انس است و دوستان جمعند
و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید
رباب و چنگ به بانگ بلند میگویند
که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید
به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد
گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید
میان عاشق و معشوق فرق بسیار است
چو یار ناز نماید شما نیاز کنید
نخست موعظه پیر صحبت این حرف است
که از مصاحب ناجنس احتراز کنید
هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق
بر او نمرده به فتوای من نماز کنید
وگر طلب کند انعامی از شما حافظ
حوالتش به لب یار دلنواز کنید
****
جان بی جمال جانان میل جهان ندارد
هر کس که این ندارد حقا که آن ندارد
با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم
یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد
هر شبنمی در این ره صد بحر آتشین است
دردا که این معما شرح و بیان ندارد
سرمنزل فراغت نتوان ز دست دادن
ای ساروان فروکش کاین ره کران ندارد
چنگ خمیده قامت میخواندت به عشرت
بشنو که پند پیران هیچت زیان ندارد
ای دل طریق رندی از محتسب بیاموز
مست است و در حق او کس این گمان ندارد
احوال گنج قارون کایام داد بر باد
در گوش دل فروخوان تا زر نهان ندارد
گر خود رقیب شمع است اسرار از او بپوشان
کان شوخ سربریده بند زبان ندارد
کس در جهان ندارد یک بنده همچو حافظ
زیرا که چون تو شاهی کس در جهان ندارد
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , حافظ , علیه الرحمه , نظامی
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
۩۩۩ ☫ برآستان جانان (حافظ)لسان الغیب ☫۩۩۩
.

.
ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی
بی زر و گنج به صد حشمت قارون باشی
در مقامی که صدارت به فقیران بخشند
چشم دارم که به جاه از همه افزون باشی
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی
نقطه عشق نمودم به تو هان سهو مکن
ور نه چون بنگری از دایره بیرون باشی
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش
کی روی ره ز که پرسی چه کنی چون باشی
تاج شاهی طلبی گوهر ذاتی بنمای
ور خود از تخمه جمشید و فریدون باشی
ساغری نوش کن و جرعه بر افلاک فشان
چند و چند از غم ایام جگرخون باشی
حافظ از فقر مکن ناله که گر شعر این است
هیچ خوشدل نپسندد که تو محزون باشی
خُلدستان طریقت ( صفحه جدید )۩۩ محمد مهدی طریقت ۩
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , حافظ , علیه الرحمه
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩☫برآستان جانان :حافظ ☫۩۩۩
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلی صفاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند
بعد از این روی من و آینه وصف جمال
که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند
من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب
مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند
هاتف آن روز به من مژده این دولت داد
که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
این همه شهد و شکر کز سخنم میریزد
اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند
همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود
که ز بند غم ایام نجاتم دادند
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , حافظ , علیه الرحمه
.
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت
کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را
فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب
چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را
ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است
به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را
من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم
که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را
اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم
جواب تلخ میزیبد لب لعل شکرخا را
نصیحت گوش کن جانا که از جان دوستتر دارند
جوانان سعادتمند پند پیر دانا را
حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو
که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ
که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , حافظ , علیه الرحمه
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
برآستان جانان :(حافظ) علیه الرحمه.
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمیآید به چشم غم پرست
بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع
رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد
همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع
گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو
کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع
در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست
این دل زار نزار اشک بارانم چو شمع
در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست
ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع
بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است
با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع
کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت
تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع
همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو
چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع
سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین
تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع
آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت
آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع
.
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , حافظ , علیه الرحمه
................................................................................................................................

یا انیس من لا انیس له
۩۩۩ ☫ برآستان جانان (سعدی) علیه الرحمه ☫۩۩۩
به جهان خرّم از آنم که جهان خرّم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست

مرا خود با تو “چیزی” در میان هست
وگرنه روی زیبا در جهان هست
وجودی دارم از مهرت گدازان
وجودم رفت و مهرت همچنان هست
اگر پیشم نشینی، دل نشانی
و گر غایب شوی، در دل نشان هست
به گفتن راست ناید شرح حسنت
ولیکن گفت خواهم تا زبان هست
بجز پیشت نخواهم سر نهادن
اگر بالین نباشد، آستان هست
برو سعدی که کوی وصل جانان
نه بازاریست کانجا قدر جان هست
.
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , سعدی , علیه الرحمه
۩۩۩ ☫برآستان جانان (حافظ) علیه الرحمه ☫۩۩۩
بیا که قصر امل سخت سست بنیادست
بیار باده که بنیاد عمر بر بادست
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست
چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب
سروش عالم غیبم چه مژدهها دادست
که ای بلندنظر شاهباز سدره نشین
نشیمن تو نه این کنج محنت آبادست
تو را ز کنگره عرش میزنند صفیر
ندانمت که در این دامگه چه افتادست
نصیحتی کنمت یاد گیر و در عمل آر
که این حدیث ز پیر طریقتم یادست
غم جهان مخور و پند من مبر از یاد
که این لطیفه عشقم ز ره روی یادست
رضا به داده بده وز جبین گره بگشای
که بر من و تو در اختیار نگشادست
مجو درستی عهد از جهان سست نهاد
که این عجوز عروس هزاردامادست
نشان عهد و وفا نیست در تبسم گل
بنال بلبل بی دل که جای فریادست
حسد چه میبری ای سست نظم بر حافظ
قبول خاطر و لطف سخن خدادادست
آرام جان=ع.ش.ق
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , حافظ , علیه الرحمه
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
۩۩۩ ☫ برآستان جانان (سعدی) علیه الرحمه ☫۩۩۩


موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , سعدی , علیه الرحمه
۩۩۩ ☫ برآستان جانان (فردوسی) شاهنامه /علیه الرحمه ☫۩۩۩

نمیرم از این پس
نمیرم از این پس که من زنده ام
کــه تخم سخن را پــراکنــده ام
بهرام گور پس از سخن گفتن از داد در حضور بزرگان، قسم میخورد که اگر مأموری به مردم ظلم کند، حتی به میزان اندک، به شدت مجازاتش کند و همچنین تضمین میدهد که اگر در کشورش دزدی شد، خودش تاوانش را بدون هیچگونه منّتی به مردم بدهد و حتی تاوانی که میپردازد ارزشی بیش از مال دزدیده شده دارد (به نظر من حرفش این را میرساند که امنیت کامل و همینطور رفاه اقتصادی را در کشور برقرار کرده است و غیرمستقیم میگوید هرگز دزدی نخواهد شد):
1 به یزدانِ دارنده کاو داد فر /به تاج و به تخت و نژاد و گهر
2 که گر کارداری بیک مشت خاک/زیان جویداندر بلند و مغاک
3 همآنجا بسوزم به آتش تنش / کنم بر سرِ دار پیراهنش
4 وگر درگذشته ز شب چند پاس / بدزدد ز درویش دزدی پلاس
5 به تاوانش دیبا فرستم ز گنج/ بشویم دلِ غمگنان را ز رنج
6 وگر گوسفندی برند از رمه/ به تیره شب و روزگارِ دمه
7 یکی اسپِ پرمایه تاوان دهم/مبادا که بر وی سپاسی نهم
8 چو با دشمنم کارزاری بُوَد/ وزآن جنگ خسته سواری بُوَد
9 فرستمش یک ساله زرّ ودرم / نداریم فرزندِ اورا دژم
10 ز دادارِ دارنده یکسرسپاس /که اویست جاویدنیکیشناس
( شاهنامه فردوسی بزرگ )
در بیت دوم : کاردار : مأمور، متصدّی کارهای دیوان
در بیت چهارم : پلاس : لباس پشمین
در بیت ششم : دمه : باد و برف و بوران
در بیت هفتم : سپاس : منّت
در بیت هشتم : خسته : زخمی، مجروح
در بیت نهم : دژم : افسرده، غمگین
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , فردوسی , شاهنامه , علیه الرحمه
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
۩۩۩ ☫ برآستان جانان (قیصر) امین پور /علیه الرحمه ☫۩۩۩
یاد دارم در غروبی سرد سرد،
می گذشت از کوچه ما دوره گرد،
داد می زد: "کهنه قالی می خرم،
دست دوم، جنس عالی می خرم،
کوزه و ظرف سفالی می خرم،
گر نداری، شیشه خالی می خرم"،
اشک در چشمان بابا حلقه بست،
عاقبت آهی کشید، بغض اش شکست،
اول ماه است و نان در سفره نیست،
ای خدا شکرت، ولی این زندگی است!
سوختم، دیدم که بابا پیر بود،
بدتر از او، خواهرم دلگیر بود،
بوی نان تازه هوش اش برده بود،
اتفاقا مادرم هم، روزه بود،
صورت اش دیدم که لک برداشته،
دست خوش رنگ اش، ترک برداشته،
باز هم بانگ درشت پیرمرد،
پرده اندیشه ام را پاره کرد...،
"دوره گردم، کهنه قالی می خرم،
دست دوم، جنس عالی می خرم،
کوزه و ظرف سفالی می خرم،
گر نداری، شیشه خالی می خرم،
خواهرم بی روسری بیرون دوید،
گفت: "آقا، سفره خالی می خرید؟
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , قیصر , امین پور , علیه الرحمه

۩۩۩ ☫ برآستان جانان (مولانا) علیه الرحمه ☫۩۩۩
یک شغالی رفت اندر خُم رنگ
پس درآن خُم کردیک لَختی درنگ
چون بر آمد پوستش رنگین شده
این منم طاووس علیین شده

۩۩☫(ارائه مطلب (اصول ،فروع =دین ☫۩۩
مشروح : حکومت اسلامی از صدر اسلام و ازدواج پیامبر با خدیجه (همسر ثروتمند ) نبی اسلام تا حکومت (جمهوری اسلامی ) که ایران از مجموعه سپاه پاسداران حذف و به روایتی سپاه پاسداران جهانی و بین المللی محسوب می شود . در تعبیر و تفسیر اجمالاً در ادامه مطلب به آن پرداخته خواهد شد. اصول دین و محکمات قرآن در همه جانبه بودن احکام اسلامی برای(عدالت اجتماعی) جامعه ثبات و ترویج پیدا خواهد کرد ،نه تنها اقتدار کذائی کار آمد نخواهد بود بلکه،هنگامی که به تعبیر رهبران یکی از اصول و محکمات قانون اسلامی سفت و محکم اجرا گردد و دیگری نادیده و از آن چشم پوشی شود همین خواهد شد که رعایت عدالت در جامعه از نظر حقوق بگیران زیر نظر دولت مغفول (چشم پوشی شده)زیرا هزینه سنگین به تعبیر دولت و حاکمان (اقتصاد مقاومتی )دارد . ولیکن رعایت حجاب آن هم نه برای همه جامعه بلکه برای معدود افراد ودرمحدوده مکان و زمان قانون برای حجاب قابل اجرا لیکن برای رعایت عدالت اجتماعی (دهک های کذائی) بین حقوق بگبران از کارگر ،معلم ، کارمند،کسبه ،تجار عوامل دولتی ، روحانیون ،قانون گزاران ،مجریان قانون ،ائمه جمعه و جماعات ،پاسداران ، بیت روحانیون ، نمایندگان مجلس ، نمایندگان شورای مصلحت نظام ، ماموران وابسته به دولت + جوانان بیکار ، دختران وپسران با مدرک تحصیلی دانشگاهی بیکار وغیره از جمله عواملی هستند که عنوان مطلب :یعنی اصول دین و فروع دین را متزلزل کرده و عدم قانون به وضوح حکومت اسلامی را در برابر پاسخگو بودن به(#اختلاس =#حجاب)@ در مقابل حقوق دهک های کذائی به چالش می کشد و صاحبان رساله و توضیح المسائل اسلامی در این باره بهترین کار یعنی سکوت را پیشه خود ساخته و یا عدم برقرای اصول و فروع را در حیطه عوامل اجرائی خود نمی دانند و در این موضوع نا کارآمدی خود را واضح اعلام نموده اند . به همین دلیل در ادامه مطلب به وضوح آشکارست اصول دین زیر پا گذاشته شده به خاطر عدم رعایت عدالت اجتماعی که شعار های بدو شروع انقلاب به فراموشی سپرده شده و توجیهات و توضیحات نا معقول نظم جامعه و استقرار نیروهای کذائی برقرار کننده امنیت خود نشان از ضد امنیت آنان را با صدای بلند به جهانیان اعلام می کند که ناتوانی وفشار کذائی روز به انفجار و شکست قدرت پوشالی خواهد انجامید . تجربه نشان داده تاریخ مصرف شعار ها به سر رسیده و جامعه امروز گول شعار های دروغین را نخواهند خورد . پس اصول دین هنگامی در عرصه جامعه اجرا خواهد شد که فروع دین به مصلحت کنار گذاشته نشود . حکومت وقتی اسلامی می شود که رهبران و عوامل آن مقید به رعایت اصول و فروع در ظاهر و باطن خود باشند .
خــُلدستان طریقت(اصول دین +فروع آن )۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , مولانا , علیه الرحمه
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
۩۩۩ ☫ برآستان جانان (حافظ) علیه الرحمه ☫۩۩۩
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , حافظ , علیه الرحمه
![]()
۩۩☫ برآستان جانان (حافظ )علیه الرحمه ☫۩۩
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , حافظ , علیه الرحمه
![]()
۩۩☫ برآستان جانان (حافظ )علیه الرحمه ☫۩۩
ایدل آندم که خراب از مِی گلگون باشی
بی زرو گنـج بصد حشمت قـارون باشی
در مقامی که صـدارت به فقیـران بخشـنـد
چشـم دارم که به جـاه از همـه افـزون باشی
در ره منـزل لیلـی که خطـرهاست در آن
شــرط اوّل قــدم آنســت کـه مجـنـــون باشی
نقطـۀ عشـق نمودم به تو هان سهـو مکـن
ور نــه چـون بنگـری از دایـره بیرون باشی
کاروان رفت وتودرخواب وبیابان درپیش
کی روی ره زکه پرسی چه کنی چون باشی
تـاج شـاهی طلـبـی گـوهــر ذاتـی بنـمـای
ور خـود از تخمـۀ جمشیــد و فریــدون باشی
ساغری نوش کن وجرعه برافلاک فشان
چنـد و چنـد از غـــم ایّــام جگـر خـون باشی
حافظ از فقر مکن ناله ( طریقت) اینجاست
هیچ خوشدل نپسندد که تـو محـزون باشی

موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , حافظ , علیه الرحمه
![]()
۩۩☫برآستان جانان (حافظ)علیه الرحمه ☫۩۩
فراق و وصل چه باشد؟ رضایِ دوست طلب
که حیف باشد از او غیرِ او تمنّایی
دُرر ز شوق برآرند ماهیان به نثار
اگر سفینۀ حافظ رسد به دریایی
( غزلیّات حافظ )
در بیت دوم : درر : مرواریدها – سفینه : دفتر شعر، و در معنی کشتی که در اینجا مراد نیست، با درر، ماهیان و دریا ایهام تناسب است
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , حافظ , علیه الرحمه
![]()
۩۩☫ برآستان جانان (حافظ ) علیه الرحمه ☫۩۩
بر درِ میکده رندانِ قلندر باشند
که ستانند و دهند افسرِ شاهنشاهی
حافظِ خامطمع، شرمی از این قصّه بدار
عملت چیست که فردوسِ برین میخواهی؟!
( غزلیّات حافظ )
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , حافظ , علیه الرحمه
![]()
۩۩☫ برآستان جانان (حافظ ) علیه الرحمه ☫۩۩
ای بیخبر، بکوش که صاحبخبر شوی
تا راهرو نباشی، کَی راهبر شوی؟
دست از مسِ وجود چو مردانِ ره بشُوی
تا کیمیایِ عشق بیابیّ و زر شوی
خواب و خورت ز مرتبۀ خویش دور کرد
آنگه رسی به خویش که بیخواب و خَور شوی
گر نورِ عشقِ حق به دل و جانت اوفتد
بِاللَّه کز آفتابِ فلک، خوبتر شوی
از پای تا سرت همه نورِ خدا شود
در راهِ ذوالجلال چو بیپا وُ سر شوی
گر در سرت هوایِ وصال است حافظا
باید که خاکِ درگهِ اهلِ هنر شوی
( غزلیّات حافظ )
در بیت سوم : خواب و خور : تعلّقات و دلبستگی به امور دنیوی و مادّی
در بیت پنجم : بیپا و سر شدن : کنایه از فانی شدن
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , حافظ , علیه الرحمه
![]()
۩۩☫ برآستان جانان (سعدی ) علیه الرحمه ☫۩۩
به طفلی درم رغبت روزه خاست
ندانستمی چپ کدام است و راست
یکی عابد از پارسایان کوی
همی شستن آموختم دست و روی
که بسم الله اول به سنت بگوی
دوم نیت آور، سوم کف بشوی
پس آنگه دهن شوی و بینی سه بار
مناخر به انگشت کوچک بخار
به سبابه دندان پیشین بمال
که نهی است در روزه بعد از زوال
وز آن پس سه مشت آب بر روی زن
ز رستنگه موی سر تا ذقن
دگر دستها تا به مرفق بشوی
ز تسبیح و ذکر آنچه دانی بگوی
دگر مسح سر، بعد از آن غسل پای
همین است و ختمش به نام خدای
کس از من نداند در این شیوه به
نبینی که فرتوت شد پیر ده؟
بگفتند با دهخدای آنچه گفت
فرستاد پیغامش اندر نهفت
که ای زشت کردار زیبا سخن
نخست آنچه گویی به مردم بکن
نه مسواک در روزه گفتی خطاست
بنی آدم مرده خوردن رواست؟
دهن گو ز ناگفتنیها نخست
بشوی ای که از خوردنیها بشست
کسی را که نام آمد اندر میان
به نیکوترین نام و نعتش بخوان
چو همواره گویی که مردم خرند
مبر ظن که نامت چو مردم برند
چنان گوی سیرت به کوی اندرم
که گفتن توانی به روی اندرم
وگر شرمت از دیدهٔ ناظرست
نه ای بیبصر، غیب دان حاضرست؟
نیاید همی شرمت از خویشتن
کز او فارغ و شرم داری ز من؟
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , سعدی , علیه الرحمه
![]()
۩۩☫ برآستان جانان (حافظ) علیه الرحمه ☫۩۩
حافظ میگوید که نباید کوتاهی ما، نادانی حاکم، دردها و رنجهای زمانه را بر دوش فلک و روزگار و سرنوشت انداخت:
راز درون پرده چه داند فلک، خموش
دست از طلب ندارم تا کام من بر آید / یا جان رسد به جانان یا جان ز تن بر آید
دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم
وندر این کار دل خویش به دریا فکنم
جرعه ی جام بر این تخت روان افشانام
غلغل چنگ در این گنبد مینا فکنم
🌸🌿
شاعر زبان پر زبانهی زمانهی خود است. در بیتهای زیر حافظ روزگار و زمانه را دشمن عاشقان و دانشورزان و هنرمندان میداند و بر روزگار و فلک میتازد که چنین خوارپرور است و این به جبری بودن او ربطی ندارد. شعر او اعتراضی رندانه در برابر کژپروریهای روزگار است و فلک در اینجا همان حکومت تبهکار زمان اوست. حافظ که دلآورانه بر محتسب و مفتی و زاهد و فقیه میتازد، مگر نمیداند که هماینان دشمان آزادی و آزادگیاند. میداند و نیک میداند و میسراید که:
فلك به مردم نادان دهد زمام مراد / تو اهل فضلی و دانش همین گناهات بس
و
ارغنونساز فلك رهزن اهل هنر است / چون از این غصه نتابیم و چرا نخروشیم
و
آسمان کشتی ارباب هنر میشکند / تكیه آن به كه بر این بحر معلق نكنیم
و
هنر نمیخرد ایام و غیر از اینام نیست / كجا روم به تجارت چنین كساد متاع
سبب مپرس که چرخ از چه سفلهپرور شد
که کامبخشی او را بهانه بیسببیست
به نیم جو نخرم طاق خانقاه و رباط
مرا که مصطبه ایوان و پای خم طنبیست
ز جور چرخ چو حافظ به جان رسید دلات / به سوی دیو محن ناوک شهاب انداز
🌸🌿
قضا و قدر، حکم ازلی و سرنوشت در شعر حافظ با رندی و طنز در آمیخته است. هر کجا که نیازی به پاسخی طنزگونه در پرسش میپرستی و رندی و عشقبازی باشد، حافظ حواله به تقدیر و حکم ازلی میکند و این طوق از گردن میاندازد. حافظ برای گریز از مسؤولیت و فرار از برابر سختیها نیست که سخن از قضای آسمان میکند، بلکه در پس پرده ی سخن جادویی خویش، بر این قصهها و خرافات میتازد:
مرا مهر سیهچشمان ز سر بیرون نخواهد شد
قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد
رقیب آزارها فرمود و جای آشتی نگذاشت
مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد
مرا روز ازل کاری بجز رندی نفرمودند
هر آن قسمت که آن جا رفت از آن افزون نخواهد شد
من ز مسجد به خورآباد نه خود افتادم / اینام از عهد ازل حاصل فرجام افتاد
دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی
من نه آنام که دگر گوش به تزویر کنم
نیست امید صلاحی ز فساد حافظ
چون که تقدیر چنین است چه تدبیر کنم
مرا مهر سیهچشمان ز سر بیرون نخواهد شد / قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد
و
در کوی نیکنامی ما را گذر ندادند / گر تو نمیپسندی تغییر کن قضا را
و
بارها گفتهام و بار دگر میگویم
که من دلشده این ره نه به خود میپویم
در پس آینه طوطیصفتام داشتهاند
آن چه استاد ازل گفت بگو میگویم
در خورآباد طریقت ما به هم منزل شویم
کاین چنین رفتهست در عهد ازل تقدیر ما
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , حافظ , علیه الرحمه
![]()
۩۩☫برآستان جانان(حافظ ) علیه الرحمه ☫۩۩
صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت
گل بخندید که از راست نرنجیم ولی
هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت
گر طمع داری از آن جام مرصع می لعل
ای بسا در که به نوک مژهات باید سفت
تا ابد بوی محبت به مشامش نرسد
هر که خاک در میخانه به رخساره نرفت
در گلستان ارم دوش چو از لطف هوا
زلف سنبل به نسیم سحری میآشفت
گفتم ای مسند جم جام جهان بینت کو
گفت افسوس که آن دولت بیدار بخفت
سخن عشق نه آن است که آید به زبان
ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنفت
اشک حافظ خرد و صبر به دریا انداخت
چه کند سوز غم عشق نیارست نهفت
در ادامه مطلب
↘
"افسوس"
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , حافظ , علیه الرحمه
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
۩۩☫برآستان جانان(حافظ) علیه الرحمه ☫۩۩
وز نمـا مُردم به حیوان بــــر زدم
مردم از حیـوانی و آدم شــدم
پس چه ترسم کی ز مُردن کم شدم
دفعهء دیـگــر بمــیرم از بشـر
تا بـــرآرم از ملایـک بـال و پــر
وز ملک هم بــایدم جستـن ز جو
کُــلُّ شَــیءهـالــک اِلا وجــهُه
بار دیگر از مـلـک قربـان شـوم
آنچـه انـدر وَهم ناید آن شــوم
پس عـدم گردم عَدم اندرجنون
گـویــــدم کِــــاِنّا إِلَیــه راجــعون
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , حافظ , علیه الرحمه
![]()
۩۩☫برآستان جانان(حافظ) علیه الرحمه ☫۩۩
بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی
خون خوری گر طلبِ روزیِ ننهاده کنی
آخِرالامر، گِلِ کوزهگران خواهی شد
حالیا فکرِ سبو کن که پر از باده کنی
گر از آن آدمیانی که بهشتت هوس است
عیش با آدمیان چند پریزاده کنی
تکیه بر جایِ بزرگان نتَوان زد به گزاف
مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی
کارِ خود گر به کَرَم بازگذاری حافظ
ای بسا عیش که با بختِ خداداده کنی
( غزلیّات حافظ )
در بیت چهارم : به گزاف : بیهوده و نابهجا
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , حافظ , علیه الرحمه
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
![]()
۩۩☫برآستان جانان(سعدی) علیه الرحمه ☫۩۩
بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او
در استخوانم می رود....
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , سعدی , علیه الرحمه
![]()
۩۩☫برآستان جانان(حافظ) علیه الرحمه ☫۩۩
.***.
هر که شد محرم دل در حرم یار بماند
وان که این کار ندانست در انکار بماند
اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن
شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند
صوفیان واستدند از گرو می همه رخت
دلق ما بود که در خانه خمار بماند
محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد
قصه ماست که در هر سر بازار بماند
هر می لعل کز آن دست بلورین ستدیم
آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند
جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت
جاودان کس نشنیدیم که در کار بماند
گشت بیمار که چون چشم تو گردد نرگس
شیوه تو نشدش حاصل و بیمار بماند
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند
داشتم دلقی و صد عیب مرا میپوشید
خرقه رهن می و مطرب شد و زنار بماند
بر جمال تو چنان صورت چین حیران شد
که حدیثش همه جا در در و دیوار بماند
به تماشاگه زلفش دل حافظ روزی
شد که بازآید و جاوید گرفتار بماند
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , حافظ , علیه الرحمه
![]()
۩۩☫برآستان جانان(حافظ) علیه الرحمه ☫۩۩
درقالب این خاكیان عمری است سرگردان شدم
چون جان اسیرحبس شد ، جانانه را گم كرده ام
از حبس دنیا خسته ام چون مرغكی پر بسته ام
جانم از این تن سیر شد ، سامانه را گم كرده ام
در خواب دیدم بیـــدلی صد عاقل اندر پی روان
می خواند با خود این غزل ، دیوانه را گم كرده ام
گـــر طالب راهی بیــــا ، ور در پـی آهی برو
این گفت و با خودمی سرود، پروانه راگم كرده ام
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , حافظ , علیه الرحمه
.: Weblog Themes By Pichak :.
