۩۩۩ ☫(برآستان جانان طریقت )شهربانو(طُ) ☫۩۩۩
در عشق(طُ)
شعرم همه شور گشت وُ مانم بگریست
در عشق تو دَمبدَم همی بـــاید زیست
از من اثــری نماند ایـن عـشق ز چیست
عاشق که نه معشوق شدم عاشق کیست

![]()
۩#خــُلدستان طریقت ( #(طِ) )۩# محمد مهدی طریقت
خوشا آن دل که دلبندش بنفشه
امید و لطف و پیوندش بنفشه
غم و شادی به قهر و آشتی ها
شکوه مهر و لبخندش بنفشه
حریم ساحت امن و امان است
جهانی که خداوندش بنفشه
در این جغرافیای بی نهایت
ری و بلخ و نهاوندش بنفشه
هرات و مرو کشمیر و دماوند
خراسان و سمرقندش بنفشه
غزل در دفتر مهر تو خوبست
قصاید را که پابندش بنفشه
به آزادی نمی اندیشم اول
به شبهائی که دربندش بنفشه
چه فرقی میکند هر جای دنیا
ارسباران و الوندش بنفشه
خوشا نرمی به لای برگ و باری
تب خرمای اروندش بنفشه
بهاران می رسد از ره (طریقت):
تمام برج اسفندش بنفشه
♤♤♤
گرچه در کل جهان مثل پرتو مغرور توئی
غزلی دارم از آن پرتو تیمور توئی
پیش از آنی که به آتش بکشی عالم را
خم ابروی منی اینهمه هاشور توئی
آمدی تا که به غارت ببری شاگردی
مثل من هیچکسی اینهمه مسرور توئی
آی ای تاک پر از خاطره سرمستی
سیب ما از تو فقط خوشه انگور توئی
گرچه با تیغ نگاهت دل و دین را بردی
گردن خسته مادستهء ساطور توئی
تو خودت باعث دوری و فراقی پرتو
راه آواره به کاشانه تو دور توئی
گر تو را نازکنم از تو چه کم خواهد شد؟
شعر لامذهب دین آیت منشور توئی
۩۩۩ ☫ شاعر : فتوا = باطل (طریقت) / انجمن خلدستان /قصاید/ اشعار ☫۩۩۩
★★★
بیچاره خسروی که غم انگیز غافلست
در فکر تاج وُ تخت به پرویز مایلست
فرهاد کوهکن چو امیران انجمن
خسرو که چون عروس بزک کرده حاملست
سرهای بی خِـردان را به باد داد
آب طلب نکرده همان آب بسملست
معشوقه ها وُ لیلی و فرهاد را که کشت؟
هر قصهای که شرح دهم عشق قاتلست
مشغول عشق باش ولی مشق عشق نه
دریا کنار، لذت دریا به ساحلست
میخواستم که عشق مداوا کنم ولی
دریای عشق ، رفعت امواج مشکلست
ماه حرام رفت گرفتند عید و من
ماهی گرفته ام به یقین ماه کاملست
ای بخت ریز سرزنش ساحلم مکن
لنگر کشتی ما شور ساحلست
با این غزل حماسه بپا کرده ام ، ولی:
آنجا که دوست خواسته منزل کند دلست
شاعر بدون عشق طواف چه میکنی
فتوا نمیدهم به طوافی که باطلست
![]()
۩#خلدستان طریقت (بدیع ، تازه = نو )۩ محمد مهدی طریقت
↘<<خطبه دوم 

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , طریقت , خیام , عشق
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩☫طنز نقد فکاهی : (طریقت ) بدون شرح ☫۩۩۩
بدون شرح-خاص
از"پرده"، "شبِ" قرار پس باید زد
"پـای" از غمِ دل، کنارپس باید زد
از"طنز � ستارگان همه خوابیدند
با "یــاد" تـو "انتظارپس باید زد
.
.
وادادگی البته ، یک عمری کَمک شد
وقتی نصیبِ عشق دنیا نم نَمک شد
یادِ جوانی بود ، چون یک کوهِ ایمان
آن مستقیم ِ سرکش، الگوی خَمک شد
فرهاد، شد این دل، بسا با تیشه در کوه
از بی ستون تا بیستون ، شیرازه خَم شد
از غیبتِ یوسف، زلیخا غش نموده
سوغاتِیِ یعقوب با، قلبی دُژَم شد
از عشق تا آوازه، معشوقه تازه
محبوبه ای فرزانه ،در زیرِ سِتَم شد
قلبی که عاشق شد ، همیشه منتظر بود
چشمانِ پُر مهرش ش، هی خشکید نم شد
در ظلم و خود کامه، چوشیطانِ جهنم
در یاس و ناکامی مثالِ:، آه و دم باشد
من دلخوشم ، یک جا میانِ ماسَوَالَه
آنسوی دنیا نسخه ای پیچیده هم شد
با شاعران وُ مردمانِ ، قصّه پرداز
در بازی دنیا دوباره ، متّهم شد
وقتی نصیبِ انجمن ، عشق (طریقت)
دلدادگی شاید، که عمری کمکَمک شد

آتاترک مبلغان مذهبی را احضار کرد و گفت، کشاورزان برای ما گندم و برنج و... کشت می کنند دامداران گوشت و لبنیات خیاطان لباس و کفاشان، کفش، شما چه تولیدی دارید
روحانیان(آخوندها) گفتند: ما برای شما و مردم دعا می کنیم، آتاترک آنها را به یک سفر دریایی با کشتی مهمان کرد و به یکی از ملوان ها سفارش کرد که تا از ساحل فاصله گرفتند کشتی را سوراخ کند، و او نیز چنین کرد وسط دریا وقتی آقایان کشتی را سوراخ شده دیدند بر سر خود زدند که ای داد الان خواهیم مرد، آتاترک به آنها گفت شما دعا کنید، گفتند دعا فایده ندارد باید آبها را از کشتی خارج کنیم و به سرعت به ساحل برگردیم، آتاترک دستور داد تا سطل ها را به دست آقایان دادند و بی وقفه آب را از کشتی بیرون رانده و با سرعت و قبل از غرق شدن کشتی به ساحل بر گشتند و از فرط خستگی همه به گوشه ای افتادند.... آتاترک رو کرد به آنها و گفت حالا فهمیدید که ما به دعا کن نیازی نداریم باید کار کنید، حالا حکایت ماست چون حضرات(وعاظ، مداح، منبری، حاکم،پاسدار، طلبه، روضه خوان،رهبر ،شورای نگهبان، شورای مصلحت حفظ نظام، اطلاعات، امنیت میلی،صدا و سیما، بی دادگاه ها ، دادگاه ضد انقلاب ،امام جمعه ،امام جماعت ، امام شمبه ، استاد اخلاق ، امام دمبه، مرجع تقلید ، صاحب رساله، مسائل شرعی ، احکام اسلامی ، حوزه و دانشگاه ، حوزه و زایشگاه ،مسائل شرعی پایین تنه، حراست فلان و بهمان ، ترویج اسلام، تبلیغ دین وآئین ، توسعه علوم دینی ، صدور انقلاب ، ایجاد انجمن های ،سرکوب اختلاس ، اختشاش ، احزاب اسلامی بین المللی ، احزاب داخلی و هزاران کوفت و زهر مار دیگر که بهتر می دانید .) حال کار و زحمت ندارند در گوشه ای بدور از جماعت و کرونا...نشستند از بیت المال حقوق میگیرند و انواع دعاها را تجویز میکنند....
من غزلخوانم و از خوانش خود دلشادم
کرده دایورت به تخم، از دو جهان آزادم
شاعری بودم و در� انجمنِ خُلدِستان�
بخت هُل داد به این دیر خرابآبادم
بود تحریر قلم شوق وُ نفهمیدم چون
در تماشاگه این چهچهه چون افتادم
بزم شادی وُ قلم، لیقه شده قرطاسم
محفل اُنس نبرد آنچه که رفت از یادم
بود، استــاد ردیفــم یکی از مدّاحــان
مدح ناکرده به جامی زِ جنون ارشادم
موقع خواندن، اگر زیر وُ بَمی در اوجم
چه کنم سبک دگر یاد نداد استادم
کار من نیست! دَمآدم بزنم بر آواز
ورنه این �طـنز� دمادم ببرد بنیادم


برچسب های خلدستان : خلدستان , وقتی نصیبِ انجمن , عشق , طریقت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
۩۩☫عشق :اندیشه ...ر(طریقت) هدیه :معشوقه ☫۩۩۩

شاعر مکن اندیشه(طریقت) سفر عشق / اَشعار تو را نیست :، جوابی و پیامی ،
ای نور قمر ، ماهترین ، ماه سلامی ..
نزد تو قمر بسته ، کمر را به غلامی ،
جانا چه کنم ؟ تا رخ مهتاب ببینم ؟
در بند توام ، لیک چرا در یِیِ دامی ؟
در جامی وُ ساغر ، شده از بادهء جان مست
هر بار نهادم به رهت ، جان گرامی ،
لیلای معاصر شده ای ، مرهم جانی .
ای عشق بگو ، در چه مقامی وُ کدامی
صد پاره شده ، بانگ سلام دل نالان ...
خاموش چرا ؟، دَم نزنی بهر کلامی ،
تو باب ترین ناب ترین شعر حهانی ..
مشهورترین شاعره وُ ، باده وُ ، جامی ،
تا چند روم پرسه زنان در صف عشاق ..
مخمور تورا نیست ، حلالی و حرامی ،
بی لطف تو کی ؟ نسترن و غنچه براید ؟
نابود شدم ، نظم معانی ، به کلامی ،
اندیشه گشا هستی و از عشق فزونی ..
ماندم چه بگویم ؟ چه سرایم ، به چه نامی ؟
شاعر مکن اندیشه(طریقت) سفر عشق ...
اَشعار تو را نیست :، جوابی و پیامی ،
***
انجمن ار نخواندت، رَه نبری به انجمن
انحمنش کجا توان، رَه ببری به انجمن
يك جهت آی تا مگر رَه شَوَدَت نه بی جهت
دیده به بی جهت گشا تا نگری به انجمن
راهنمای بایدت ای که هواش می پزی
ز آنکه بخود نمی توان بی خبری به انجمن
گر نروی به سویِ او، راست بگو کجا روی
هر طرفی که بنگری، شد اثری به انجمن
جام وُ سبویِ او منم، غالیه بویِ او منم
پیشِ من آی تا شوی، مختصری به انجمن
مطلع گوشِ جانِ من، رمزِ الست گفته است
هیچ بُرون نمی رود، از قمری به انجمن
آنچه زِ ما شنیده ای، آن زِ خدا شنیده گیر
چون همه گفتگویِ ما در نظری به انجمن
آنکه زِ شوش آمدی، راز بقا شنوده ای
چون همه گفتگویِ ما شوشتری به انجمن
هیچ مجو زِ هیچ خس، نام و نشانِ هیچِ من
غرقِ هلاک گشته ام، هیچ سری به انجمن
رفته به جویِ مولوی ، مست زِ بویِ او منم
پیشِ من آی تا شوی، خونجگری به انحمن
رو برِ شمس تا کند از تو خلاصِ مَر تو را
خویِ (طریقت)م بَدل :خواب وُ خوری به انجمن 🌷
(حکایت :شعر )۩محمد مهدی طریقت
بغل↘<<خطبه دوم 

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ
برچسب های خلدستان : خلدستان , عشق , اندیشه , طریقت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
۩۩۩ ☫ مثنوی (طریقت) حکایت / روایت ☫ ۩۩۩
شب چو در بستم و مست از مِیِ نابش کردم
ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم
دیدی آن تُرکِ خَتا دشمن جان بود مرا
گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم
منزلِ مردمِ بیگانه چو شد خانهٔ چشم
آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم
شرحِ داغِ دلِ پروانه چو گفتم با شمع
آتشی در دلش افکندم و آبش کردم
غرقِ خون بود و نمیمرد ز حسرت فرهاد
خواندم افسانهٔ شیرین و به خوابش کردم
دل که خونابهٔ غم بود و جگرگوشهٔ درد
بر سر آتشِ جورِ تو کبابش کردم
زندگی کردن من مردن تدریجی بود
آنچه جان کَنْد تنم، عمر حسابش کردم
اختیار از خود ندارد ناگزیری ساده باش
منصب فرمانبری داری وزیری ساده باش
سکه از دشمن بگیر و باز کن دروازه را
این خیانت برمیآید از اجیری ساده باش
جز به دست آوردن مشتی لجن چیزی نبرد
هرکه گوی انداخت در کوی حقیری ساده باش
هرکسی گیر تو افتاد از خودش بیزار شد
آب را گِل کرد دام آبگیری ساده باش
در بهاری غنچه دارد شورهزاری اینچنین
از شکوفایی چه میداند کویری ساده باش
در پی صید غزالی تیزپایم، دور شو
میگریزند، آهوان از گرگ پیری ساده باش
گشته ای همسفرهی کفتارهای مردهخوار
سگ درین صحرا شرف دارد به شیری ساده باش
دور باد از ببرهای سرفرازمُلک ری
دشمنی با خوکهای سربهزیری ساده باش
برای شادی روحم غزل غزل گفتم
برای شادی ارواح ،راه حل گفتم
همیشه کام مرا تلخ می کند شیرین
به قدر تیشه ء فرهاد از، عسل گفتم
کمی به حال خودم می سرودم اشعاری
فقط برای کمی گریه لااقل، گفتم
کسی میان شما عشق را فهمید
کمی دغل نکند ، عشق لا اَقل گفتم
کجاست کوهکنی تا نشان دهد فرهاد
شِکر شِکر نشود ،تامن ازعمل گفتم
به زور آمده بودم، به اختیار جنون
ببر به آخر دنیا از این محل گفتم
نمانده راه زیادی، (طریقت) ازسفرم
پیاده می شوم اینجا، همین بغل گفتم
(حکایت :شعر )۩محمد مهدی طریقت
بغل↘<<خطبه دوم 

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، سیاسی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , طریقت , غزل , عشق
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


۩۩۩ ☫طریقت=> غزل=> چکیده ☫ ۩۩۩
دیشب گمانم حال من تغییر می کرد
دیشب گمانم حالِ من تغــــییر می کرد
مثل کسی که غم، دلش را سیرمی کرد
مثل کسی که بی صدا از شدت بُغض
اشکش به سختی در نگاهش گیر می کرد
مثل کسی که آنچنان ترسیده اما
فریاد را در سینه اش ، زنجیر می کرد
یا آن که در یک متری اش، در راهِ خانه
درسینه احوالی دگــر تدبیر می کرد
مانـــند آن تشنه لبان ِ در بیابان
آب از کف دستان من، تبخیرمی کرد
یا مثل آن محکومِ اعدامی، سرِ دار
مجریِ حکمش پای چوبه دیرمی کرد
حال(طریقت)بدتر از این حرف هانــئ
بی خود قلم حال مرا تفسیر می کرد
ای شعرِ بزمافروزِ (شب) دیشب کجا بودی مگر
فارغ ز رنج وُ درد ما آن جا چرا بودی مگر
ای شعر ای سوزِ نهان، ای شعر ای رنجِ گران
ای شعر از روزِ ازل در ذاتِ ما بودی مگر
ای شعر ما را سوختی صد فتنه بر افروختی
اندوهِ دل آسیبِ جان، درد و بلا بودی مگر
من شاعر دیوانهام آسودگی از من مجو
شعرِ خدا، لوحِ قدر، حکمِ قضا بودی مگر
شاعِر کجا گیرد سکون در آتشِ شعر وُ جنون
ای بیوفا ای پُر فسون بس پُر جفا بودی مگر
(شعار:طنز)محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم
خلدستان طریقت(جدید ) محمّد مهدی طریقت
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، متن ادبی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ
برچسب های خلدستان : انجمن , عشق , طریقت , اشعار
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩☫ غزل(طریقت) التیام التیام / اشعار ☫۩۩۩
خوشا به بختِ بلنـــــدم که در کناری عشق
تو هم قرار منی هم تو بیقــــراری عشق
گذشته فصل زمستان گذشته سردی وُ سوز
بیا ورق بزن این فصــــل را، بهـــــار ی عشق
به روزگـــار جــدایی در انتــظار تــو ام
در انتظار تـــــواَم یا در انتظـــار ی عشق
“خوش است خلوت اگر یار یار من باشد”
خوش است چون که شب و روز در کناری عشق
بمان که یــار به حالِ من و تو غبطه خورَد
بمان که یار تواَم، عشق کن که یاری عشق
بمان که مثل غـــزلهای عاشقانهی من
پر از لطافتِ محضی وُ گوشــواری عشق
مرام اهلِ (طریقت) مرام نامه ی عــهــد
تو عاشقانه ترین عــهدِ روزگـــاری عشق
۩۩۩ ☫ مطلع (طریقت )السلام :بهترین حسن ختام ☫ ۩۩۩
بر لب خشکده ام نام تو می روید مدام
بهترین معشوقه ای از دور می گویم سلام
از تو دورم مطلع شرقی ترین انتظار
لیلی عشقم تمام عشق ها شد نا تمام
ماهتابی از شکاف وُ چهره ات شد نورِماه
می تراود از قلم ، تا دل بگیرد التیام
عاشقان بی شماری دور تو پروانه اند
می بری دل از هزاران مثل من، با هر کلام
حلقه در گیسو به دورت عاشق و دلداده ام
با زیارت نامه می آیم به قصد احترام
ناز چشمان تو وُ عشق تو را باید حبیب
باز می آید نسیم از عطر سیبت بر مشام
مادرت حوآ ، پدر آدم : تو در دشتِ بلا
ای مرامِ دوستی البته هستی خوش مرام
السلام ای غـافــل از عشق تو ، من
دل بصحرا می زنم از دشمنِ گسترده دام
شعر اینجا آشنا می پرورد، لبیک گو
بیت ها را چیده ام با احترام وُ انسجام
مطلع شعرِ(طریقت) بر لبِ خشکیده ام
اربعین شد عید قربان، بهترین حسن ختام
معشوقه ی ما تمام قند است وُ عسل
از طعم عسل نگــفـــته :نرخی ، زِ اَزل
ما تا به اَبد وصال «نسرین» طـلــب
معشوقه ی ما ، ساقی و می گشت وُغزل ...
ای سراپا شعله و گرما ، در آغوشم بگیر
بی تو من میمیرم از سرما ، در آغوشم بگیر
با نگاهت شور و مستی ریز بر جام دلم
هرکجا دیدی مرا ، آنجا در آغوشم بگیر
چشم من چون قاب عکسی ، خالی از تصویرتست
عکس خود بر دیده ام بنما ، در آغوشم بگیر
سینه ام لبریز و دل در التهاب از عشق تو
فارغم کن از غمت ، بازآ ، در آغوشم بگیر
نازنین ، آرام جانم ، روز و شب در لحظه ها
بی تو تنها میشوم ، تنها در آغوشم بگیر
با دل بی حوصله بازی چرا؟ ای گل ، نکن
وعده ی امروز را فردا ، در آغوشم بگیر
بوسه می گیرد (طریقت) آن لبان لعل را
همزمان با بوسه ی لبها ، در آغوشم بگیر
ح. (طریقت)
۩خــُلدستان طریقت(صفحه مژگان )۩۩️✍محمّدمهدی طریقت
![]()
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت ملی ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : طریقت , التیام , ماهتابی , عشق
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
۩۩۩ ☫ مطلع (طریقت )السلام :بهترین حسن ختام ☫ ۩۩۩
بر لب خشکده ام نام تو می روید مدام
بهترین معشوقه ای از دور می گویم سلام
از تو دورم مطلع شرقی ترین انتظار
لیلی عشقم تمام عشق ها شد نا تمام
ماهتابی از شکاف وُ چهره ات شد نورِماه
می تراود از قلم ، تا دل بگیرد التیام
عاشقان بی شماری دور تو پروانه اند
می بری دل از هزاران مثل من، با هر کلام
حلقه در گیسو به دورت عاشق و دلداده ام
با زیارت نامه می آیم به قصد احترام
ناز چشمان تو وُ عشق تو را باید حبیب
باز می آید نسیم از عطر سیبت بر مشام
مادرت حوآ ، پدر آدم : تو در دشتِ بلا
ای مرامِ دوستی البته هستی خوش مرام
السلام ای غـافــل از عشق تو ، من
دل بصحرا می زنم از دشمنِ گسترده دام
شعر اینجا آشنا می پرورد، لبیک گو
بیت ها را چیده ام با احترام وُ انسجام
مطلع شعرِ(طریقت) بر لبِ خشکیده ام
اربعین شد عید قربان، بهترین حسن ختام
معشوقه ی ما تمام قند است وُ عسل
از طعم عسل نگــفـــته :نرخی ، زِ اَزل
ما تا به اَبد وصال «نسرین» طـلــب
معشوقه ی ما ، ساقی و می گشت وُغزل ...
ای سراپا شعله و گرما ، در آغوشم بگیر
بی تو من میمیرم از سرما ، در آغوشم بگیر
با نگاهت شور و مستی ریز بر جام دلم
هرکجا دیدی مرا ، آنجا در آغوشم بگیر
چشم من چون قاب عکسی ، خالی از تصویرتست
عکس خود بر دیده ام بنما ، در آغوشم بگیر
سینه ام لبریز و دل در التهاب از عشق تو
فارغم کن از غمت ، بازآ ، در آغوشم بگیر
نازنین ، آرام جانم ، روز و شب در لحظه ها
بی تو تنها میشوم ، تنها در آغوشم بگیر
با دل بی حوصله بازی چرا؟ ای گل ، نکن
وعده ی امروز را فردا ، در آغوشم بگیر
بوسه می گیرد (طریقت) آن لبان لعل را
همزمان با بوسه ی لبها ، در آغوشم بگیر


۩۩۩ ☫ غزل ☫ ۩۩۩
دیشب گمانم حال من تغییر می کرد
دیشب گمانم حالِ من تغــــییر می کرد
مثل کسی که غم، دلش را سیرمی کرد
مثل کسی که بی صدا از شدت بُغض
اشکش به سختی در نگاهش گیر می کرد
مثل کسی که آنچنان ترسیده اما
فریاد را در سینه اش ، زنجیر می کرد
یا آن که در یک متری اش، در راهِ خانه
درسینه احوالی دگــر تدبیر می کرد
مانـــند آن تشنه لبان ِ در بیابان
آب از کف دستان من، تبخیرمی کرد
یا مثل آن محکومِ اعدامی، سرِ دار
مجریِ حکمش پای چوبه دیرمی کرد
حال(طریقت)بدتر از این حرف هانــئ
بی خود قلم حال مرا تفسیر می کرد
ای شعرِ بزمافروزِ (شب) دیشب کجا بودی مگر
فارغ ز رنج وُ درد ما آن جا چرا بودی مگر
ای شعر ای سوزِ نهان، ای شعر ای رنجِ گران
ای شعر از روزِ ازل در ذاتِ ما بودی مگر
ای شعر ما را سوختی صد فتنه بر افروختی
اندوهِ دل آسیبِ جان، درد و بلا بودی مگر
من شاعر دیوانهام آسودگی از من مجو
شعرِ خدا، لوحِ قدر، حکمِ قضا بودی مگر
شاعِر کجا گیرد سکون در آتشِ شعر وُ جنون
ای بیوفا ای پُر فسون بس پُر جفا بودی مگر
(شعار:طنز)محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم
خلدستان طریقت(جدید ) محمّد مهدی طریقت
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، حکایات ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : مطلع , طریقت , بهترین , عشق
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩ ☫ مطلع (طریقت ):بهترین(عشق)انجمن ادبی (خلدستان) ☫ ۩۩۩
۩۩۩ ☫خــُاــدستان طریقت ☫۩۩۩



به سر زلف سیاه تو چه سوداست که عشق
بر لبم زان لب شیرین تمناست که عشق
گفت بر نرگس رعنـا همه دارند شکیب
گفتمش مشکل ما حل معمـاست که عشق
گر کسی هست بر این حل معمـا تو بگو
قد علم کرد دلآ راست دلاراست که عشق
گفت ای پیر که امروز تمنای تو چیست
گفتمش آنچه تمناست هویداست که عشق
تار گیــــسوی دلآ را و کمنـد از حـــرکات
چه بدیهی شده معلوم زمیناست که عشق
بجزاز زلف کژ و سلسله جنبان الست
حرکات خم ابروی تو پیداست که عشق
دل مسکین من و طلعت رخسـارهء تو
سـرنگون لا له به صحراست که عشق
از ســـــهیلا نکنم میل تمـــــــاشای دگر
دادم از گلشن وی رو به ثریاست که عشق
شیخ ما گفت( طریقت) به چه می اندیشی
لبم آسود ولی بردلم آراست که عشق

مرا خود با تو “چیزی” در میان هست
وگرنه روی زیبا در جهان هست
وجودی دارم از مهرت گدازان
وجودم رفت و مهرت همچنان هست
اگر پیشم نشینی، دل نشانی
و گر غایب شوی، در دل نشان هست
به گفتن راست ناید شرح حسنت
ولیکن گفت خواهم تا زبان هست
بجز پیشت نخواهم سر نهادن
اگر بالین نباشد، آستان هست
برو سعدی که کوی وصل جانان
نه بازاریست کانجا قدر جان هست
جان من، از کار دل سـر در نمیآری هنوز
عاشق و دلداده را دیوانه پنداری هنوز؟!!
از خـدا چیزی نمیخواهم، مگر لبـخند تو
در پی آرامشی؟ کو ؟ مردم آزاری هنوز
من که دائم در پِیِ چشمان خُمّـارت شدم
با دل شیدا، فقط اِنگار خُمـــاری،هنوز
رنگ رخسارم نشانی از صداقت میدهد
تا نگردد روی آن سیلابِ خون جاری هنوز
پایِ ایوان دلت، من دامــــنِ رُز مینهم
شاخهء گل را در آن گلدان میکاری هنوز
میپرد خواب از سرم، اما نمیدانم چرا
نیمهشبها، مثل من آیا تو بیداری؟ هنوز
من که دلآزردهام از دست" پرتو" روزگار
می شود با نازنیــن، من را نیازاری هنوز
ماهتابی از (طریقت) هزل دُرّ معنی است
شهسواری باش: یا از قوم انصاری هنوز
<<< انجمن شعر <<< در ادامه مطلب<<<
![]()
اشعار:طنز)محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده
برچسب های خلدستان : خلدستان , شیخ ما گفت , طریقت , به چه می اندیشی
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩☫ حکایت (طریقت )روایت +حقیقت => شریعت ☫۩۩۩
عشق یعنی که من از دورترین فاصله ها
لابه لای غزلم خواب تو را می بینم
در خیالی که پر از رایحه ی شب بوهاست
هر شب از وسوسه ات سیب تو را می چینم
کلبه ی عشق تو در دهکده ی شعر منست
ساکن کوچه ی فرهادترین شیرینم
یک قدم مانده به دلواپسی ام پشت حصار
در غروبی که پر از “تو” شده ام غمگینم
طالع قلب من افتاده به مرداد لبت
گرچه من شاعر شوریده ی فروردینم
قاب عکس تو در آغوش من آرام گرفت
خواب دیدم که هنوز آمده ای بالینم
باز بااهل (طریقت) که پر از دلتنگی ست
از تو سرشارم و هی خواب تو را می بینم
گردش این روزگار ، آینهٔ عبــرت است
چرخش چرخ وُ فلک ،درجهت سرعت است
بندگی سفلگان ، قدرت کاذب نگر
بنده ی پروردگار عاقبتِ ، عزّت است
روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت.
همه ساکنین جزیره قایقهایشان را آماده و جزیره را ترک کردند. اما عشـــق میخواست تا آخرین لحظه بماند، چون او عاشق جزیره بود.
وقتی جزیره به زیر آب فرو میرفت، عشق از ثروت که با قایقی باشکوه جزیره را ترک میکرد کمک خواست و به او گفت:« آیا میتوانم با تو همسفر شوم؟»
ثروت گفت:« نه، من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد.»
پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود، کمک خواست.
غرور گفت:« نه، نمیتوانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد.»
غم در نزدیکی عشق بود. پس عشق به او گفت:« اجازه بده تا من باتو بیایم.»
غم با صدای حزنآلود گفت:« آه، عشق، من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم.»
عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد. امّا او آن قدر غرق شادی و هیجان بود که حتّی صدای عشق را هم نشنید.
آب هر لحظه بالا و بالاتر میآمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت:« بیا عشق، من تو را خواهم برد.»
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتّی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد. وقتی به خشکی رسیدند، پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجّه شد کسی که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مسالهای روی شنهای ساحل بود، رفت و از او پرسید:
« آن پیرمرد که بود؟»
علم پاسخ داد: « زمان».
عشق با تعجّب گفت:« زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟»
علم لبخندی خردمندانه زد و گفت: « زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.»
عارفی چهل شبانه روز چله گرفته بود تا خدا را زیارت کند.تمام روزها روزه بود و در حال اعتکاف'از خلق الله بریده بود. صبح به صیام و شب به قیام.زاری و تضرع به درگاه او شب ۳۶ ام ندایی در خود شنید که میگفت:ساعت ۶ بعدازظهر بازار مسگران برو خدا را زیارت خواهی کرد.عارف از ساعت ۵ در بازار مسگران حاضر شد و می گشت...پیرزنی را دید دیگ مسی به دست داشت و به مسگران نشان میداد.قصد فروش آن را داشت...به هر مسگری نشان میداد وزن میکرد و میگفت:۴ ریال و ۲۰ شاهی
پیرزن میگفت: نمیشه ۶ ریال بخرید؟
مسگران میگفتند:خیر مادرجان برای ما بیش از این مبلغ نمی صرفد.پیرزن دیگ را روی سر نهاده و در بازار میچرخید و همه مسگران همین قیمت را میدادند.بالاخره به مسگری رسید.مسگر به کار خود مشغول بود که پیرزن گفت:این دیگ را برای فروش آوردم به ۶ریال میفروشم خرید دارید؟
مسگر پرسید: چرا به ۶ ریال؟؟؟
پیرزن سفره دل خود را باز کرد و گفت: پسری مریض دارم دکتر نسخهای برای او نوشته است که پول آن ۶ ریال میشود!
مسگر دیگ را گرفت و گفت:این دیگ سالم و بسیار قیمتی است.
حیف است بفروشی،امّا اگر اصرار داری من آن را به ۲۵ریال میخرم!پیرزن گفت: مرا مسخره میکنی؟
مسگر گفت: ابداً!دیگ را گرفت و ۲۵ ریال در دست پیرزن گذاشت!
پیرزن که شدیداً متعجب شده بود،دعاکنان دکان مسگر را ترک کرد و دوان دوان راهی خانه خود شد..من که ناظر ماجرا بودم، در دکان مسگر رفتم و گفتم:پیرمرد انگار تو کاسبی بلد نیستی؟
اکثر مسگرانِ بازار این دیگ را وزن کردند و بیش از ۴ ریال و ۲۰ شاهی ندادند.
آن وقت تو به ۲۵ ریال میخری؟مسگر پیر گفت:من دیگ نخریدم.
من پول دادم داروی فرزندش را بخرد،پول دادم یک هفته از فرزندش نگهداری کند، پول دادم بقیه وسایل خانهاش را نفروشد،من دیگ نخریدم ، دستی گرفتم....از حرفی که زدم بسیار شرمسار شدم در فکر فرو رفته بودم که ندایی با صدای بلند
گفت:با چله گرفتن و عبادت کردن کسی به زیارت ما نخواهد آمد!
دست افتادهای را بگیر و بلند کن. ما خود به زیارت تو خواهیم آمد!
● گر بر سر نفس خود امیری ، مردی
● بر کور و کر ار نکته نگیری ، مردی
● مردی نبود فتاده را پای زدن !
● گر دست فتادهای بگیری ، مردی
پاینده تر از شعر ترِ ناب غزل شد
دُردانه ترین گوهرِ نایاب غزل شد
الماسِترک خوردهای ازقصربلوری
تابنده تر از جلوهی مهتاب غزل شد
سر سبز تر از عشق ترِ ناب اَزل بود
دردانه ترین جوهرِ ارباب غزل شد
اشعارِ(طریقت) دراین کاخ زَبَرجَد
اُستاد حواشی چو مهتاب غزل شد
***
صدبار بند بند دلم را گسست شد
در دل نبود غیر غمش، دل شکست شد
از من به غیر مهر و وفا او ندیده بود
افسوس دل به غیر من این بار بست شد
گفت آنکه غم نداشت شبش روز روشن است
گفتم که بی غمت شب و روزم اَلَـست شد
از شب نمی گریزم و عیبش نمی کنم
شوقم هزار چشم تو در شب نشست شد
تا کار ماست بستن دل، دل نمی کنیم
از خاک ما بپرس که بود از نِشست شد
در شهر عاقلان به درستی وُ راستی
باید به خاک عشق سفر کرد وُ مست شد
از بوسه گاه (طریقت) گذشت؟ خیر
بوسید روی ماه خدا بت پرست شد
دیده برهم مینِهم دل را به کامت میکنم
این غزل را با پریشانی بـــه نامت میکنم
چون قناری مینشینم دمبهدم در باغ گل
عاقبت یکروز میبینی، که رامت میکنم
دیدنِ رخسار گلگون را کنی بر من تباه
بعد از آن بوییدن گل را حرامت میکنم!
عاشقت باشم ولی با غنچۀ لبخند خود
مات و مبهوتم ولی البته خامت میکنم
میفریبی با کلامت، این دل بشگسته را
شوروغوغا میکنم، محو کلامت میکنم
گرچه میباشد(طریقت)عرصهٔ شعر و ادب
انجمن تقدیم می دارم سلامت میکنم


۩#خــُلدستان طریقت (صفحه جدید )۩#✍ محمد مهدی #طریقت
***
پسر در ماهِ دی کوچیده ای عشق
پسر در کوه یخ پوشیده ای عشق
چه زیبا وُ چه رعــنا وُ شـکــیلا
شراب عشق را نوشیده ای عشق
***
هاتفی گفت که: عاشق نشوی گفتم عشق
باز بدنام خلایق نشوی گفتم عشـق
گفت هاتف ! نشوی باز گرفتار جنون
همچو مجنون نشوی گفتم عشق
هاتف این گونه ندا داد به تکرارِ بلند !
آدم قاطعِ منطق نشوی گفتم عشق
واسطه امر خداوند:!خدا درد تورا میداند
خواهشا بار دگر شق نشوی گفتم عشق
جان من عشق به آن ذات خدا میزیبد
عاشق بندهء خالق نشوی گفتم عشق
دائماٌ قول بده بعدِ فرستادهء حق!
جاهل وُ جاعلِ هق هق نشوی گفتم عشق
پدرم گفت پسر! درد و غمت بسیار است
نه که زین غصه تو فارغ نشوی گفتم عشق
مادرم خنده کنان زیر لبش گفتا جان
پسرم آئینه دق نشوی گفتم عشق!

۩۩۩ ☫ حلقه بر گوشم (طریقت)در، رکابم کرده ای ☫۩۩۩

ای هدهد صبا به سبا میفرستمت
بنگر که از کجا به کجا میفرستمت
حیف است طایری چو تو در خاکدان غم
زین جا به آشیان وفا میفرستمت
در راه عشق مرحله قرب و بعد نیست
میبینمت عیان و دعا میفرستمت
هر صبح و شام قافلهای از دعای خیر
در صحبت شمال و صبا میفرستمت
تا لشکر غمت نکند ملک دل خراب
جان عزیز خود به نوا میفرستمت
ای غایب از نظر که شدی همنشین دل
میگویمت دعا و ثنا میفرستمت
در روی خود تفرج صنع خدای کن
کآیینهٔ خدای نما میفرستمت
تا مطربان ز شوق منت آگهی دهند
قول و غزل به ساز و نوا میفرستمت
ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفت
با درد صبر کن که دوا میفرستمت
حافظ سرود مجلس ما ذکر خیر توست
بشتاب هان که اسب و قبا میفرستمت
سرخوشم گویا شماشاعرحسابم کرده ای
گوئیا عالی شدم باقر خطابم کرده ای
باده می سازم برین سازندگی راغبترم
عاشقِ راغب شدم چون انتخابم کرده ای
درمیان شهر می گشتم تمام شعر را
از خراباتی گذشتم چون خرابم کرده ای
حال بد دیوانه را چون صاحب دیوان کرد
بی نظر بودم ولی اهل کتابم کرده ای
گرچه بی نام و نشانبسی در عالمی
پیش چشم علمان عالیجنابم کرده ای
ساده باید گفت تا این سادگی باور شود
گرچه با پیچیدگی در پیچ وتابم کرده ای
دست خطم حلقهبر دیوانِ عبرت می زند
حلقه بر گوشِ (طریقت) در، رکابم کرده ای
حـاضرم بــاده بریزم که تو درمان بشوی
حالت شاعـریـم را سر و سامان بشوی
می شوم خاک قدومت که پر از گُل بشوم
خاکِ ره می شوم اینجا که تو باران بشوی
در دل شعــر فقط جُور کنِ قـــافیه ام
می نویسم به ردیفی که تو یاران بشوی
غنچهٔ دل شده پژمرده ز بیداد خزان
کاش از ره برسی فصل بهاران بشوی
خوب دانم که تو ماهی و چو عاشق گردی
خال تک در ورق جمله نگاران بشوی
یا زلیخا بشو، لِـیلیِ مجنون صفتان
گرچه یوسف بشوم باز تو کنعان بشوی
آسمان دل من صاف و زلال است ولـی
در سماوات دلم زهره وُ کیوان بشوی
همچو دُری و تو را قدر و بها بسیار است
خالقت خواسته تا لولؤ و مرجان بشوی
خلقتت کرده خدا از سر فرصت تا تو
صاحب طرهٔ گیسوی پریشان بشوی
شاعرم اهلِ(طریقت) برسی راحت جان
به دلم همچو گلی ساکن بُستان بشوی....
حافظ...
دیشب به سیلِ اشک رَهِ خواب میزدم
نقشی به یادِ خَطِّ تو بر آب میزدم
آبرویِ یار در نظر و خرقه سوخته
جامی به یادِ گوشهٔ محراب میزدم
هر مرغِ فکر کز سرِ شاخِ سخن بِجَست
بازش ز طُرِّهٔ تو به مِضراب میزدم
رویِ نگار در نظرم جلوه مینمود
وز دور بوسه بر رخِ مهتاب میزدم
چشمم به رویِ ساقی و گوشم به قولِ چنگ
فالی به چشم و گوش در این باب میزدم
نقشِ خیالِ رویِ تو تا وقتِ صبحدم
بر کارگاهِ دیدهٔ بیخواب میزدم
ساقی به صوتِ این غزلم کاسه میگرفت
میگفتم این سرود و مِیِ ناب میزدم
خوش بود وقتِ حافظ و فالِ مراد و کام
بر نامِ عمر و دولتِ احباب میزدم..
برچسب های خلدستان : خلدستان طریقت , عشق , آئینه دق
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩ ☫ پند پیران (طریقت)گوش کن / انجمن افروختی خاموش کن /مثنوی/ اشعار ☫۩۩۩
★★★

این غزل شعرِ مدح آواز است
آرزومندِ اوجِ پرواز است
گرچه سعیم همه برای خود است
غزلم مبداء سر آغاز است
عشق پروانه در دل شاعر
عشقِ سردار درسِ سر باز است
نه فقط: جاهل است وُ ظلمانی
پیله ای ساخته است وُ لجباز است
شاعری در پِیِ هویدائـی
کوچه پسکوچه های شیراز است
شیخ والا گهر بُوَد سعدی
بلبلِ نغمه خوان باساز است
شهر خوانسار بزمِ عرفانی
با ادب همنشین وُ همراز است
سهل وُ آسان ، روشن وُ تاریک
باغ شهری پُر از خوش آواز است
بیگمان از ادیب می دانید
مُلک محبوب من چه همساز است
آن خوش آواز عرصه میداند
مرغ بی بال وُ پر چه دمساز است
کار پروانه های بزم ادب
انجمن نیست نقش الفاظ است
شب پیدایش وجودِ عدم
دهِ اُردی به (عشق) ممتاز است

۩۩۩ ☫ پند پیران (طریقت)گوش کن / انجمن افروختی خاموش کن /مثنوی/ اشعار ☫۩۩۩
★★★

مـاهـــرانـه باز، میکــوشـیم باز
لاجـــرم بـا ساز، نظمم ، کار ساز
نظم گــویـی نیست کـــار هـر خسی
چیت سازی نیست ! ، کـــار اطلسی
نظم یعنی عشـق و احساس نهــان
وزن وُ معنــــا وُ قـــوافــی در بیـــان
شـاعــران را نـظـم شـیوا لازم است
شرح معــنـا را مســیحا عــازم است
شارحـان بـا شعر ، بـازی میکنند
شــاعـــری را تُرک تـازی میکنند
واژه ها ،گلواژگــان را پیش وُ پس
تا که ، نام خود چپانند و ُ ، سپس
وعــدِ بـازیهـا،تقلب با تـــلاش
شـعر مـی سازنــد ،امّا،آش وُ لاش
شعـر می سازند گویا : هنــدسه
مثـــل روزِ اِمتــحان وُ مــــدرسه
بـا کمک از خطکـش و متــر و تــراز
بیت می سازند : بیــتی نیمــهسـاز
هــرکسی را نیست اســبابِ سخن
مایه های شعر باشــد فُـوت وُ فــن
چون که طبع شعر کـامل میشود
با تـخیل شعــر ، شامــل میشود
سوژه ها گلواژہهـــای شـاعـــرند
شـاعران چون باده نوشان مـاهرند
جامِ شعری بـاده ای از واژگــان
نظم ســربازان درونِ پــادگـان
چون بهار آمد به میدان ژاله ای
واژهها داننـد شــاعــر واله ای
در شعـارَت جملگی، اُستاده اند
مسـتـقر گـردیده جا، اُفــتاده اند
هرکه داردطنز طبـــع پـر تـــوان
بعد ازین اَشعــار او شد جاودان
آنکه طبعش خفتـه بیـدارش کنید
چـارهای در مَـتنِ گفتــارش کنید
بــــایــد اکنــــون در میان انجمن
گشت وُ پیداکرد یک صاحب سخن
هست لاکردار این طبــعِ خمـوش
ناگهان این دیـگ می آید به جــوش
شـاعری را ، اختــــیار خـــود مدان
نظمِ خود را خود بخود بیخود مدان
نظم چون بیـدار می گردد ز خـواب
ساعتی شعری شود خود کامیــاب
شاعری: شعرِ سخن گـویـا شده
دیگــری :شـوریـدہ و شــیدا شده
سـر ، فـــرود آور بـه نـــزد انجمن
انجمن می گویدت: صاحب سخن
نقـــد ، چکش می زند هر خام را
نقد :صیقل میدهد فــرجام را
نقـــد ،را سـازندہ دان ای اسـتوار
نغمه ی خود را، به نقــّـادان سـپار
گـر پـذیـــری نقــــد را ای هموطن
مـیشوی البته خود صاحب سخن
می کنــد بیـــدار ذهــن خفتـــه را
مـیشـود دُرّ معـانــی ، سُفتـه را
تــوسـن گفتار را ، گردی سـوار
چون بُوَد پندار وُ کردار اســتوار
شاعری گر تک سرائی کـردہ ای
گفتگو ها را خــدائی کـردہ ای
شعر تو مسطورهی خــروارهاست
شاعری : پـُـرکـــاریِ گفتــارهاست
مثنوی: جهـــد و تــلاشی بیبـدیـل
معنوی: مـوسیٰ زدہ هر دم به نیــل
شدحقیقت : در دل شـبهــای تـــار
شدشریعت : شعرهــای بـیشمــار
بــا فنـون شعر ، من گشتم عجین
درک کــــردم شعــــر را اندریقین
سـارقی بـا پول شعر آمیخته
بر نظام شـــاعــــری آویخته
مفلسان در نظم ،هامون کرده اند
هتک حـرمت بر همایون کرده اند
مِعـر میگوینـــد اما شعـــر نیست!
نالِه میبــافند ،بشکافنده کیست؟
غاصبان هم ، پـــا فـــراتــر ناخدا
تاج نقـــدِ شعـــر ، بــر سر تا کجا
یکسره در انـتـقــاد از دیگـــران
مـوشِ بازیگر شده شیر ژیــان
عرصــه را بگرفتــه در چنـگِ فتا
در مجـــازی گشــته آقای عطا
از چه؟ دایـم نقـــد چاکر میکنی
بــاد ، از نقدت بـه شاعر میکنی
شعر باید نقد وُ نقــّــادی شود
چکشِ استـاد ، اســتادی شود
نقـد :، اینجا صافکاری لازم است
ناقِـدان را شرط لازم کاظم است
چونکه نظمت خالی از آرایه شد
نقداشعار تو هم یک لایه شد
بی جهت بر شعرِ این وُ آن مپـیج
شاعــری ، آزردہ کردی هیچ پیــچ
نقــــد را ، آداب باشـد در میان
نکتـهگـویی عین نرمش در بیان
بــایــد اول نظم را جان ، پروری
سرسری از شعر دیــبا نــگذری
دور بــــایـــد گشـت از وحشیگری
تــا نگردد دوســتیها ، سرسری
خــودپسندیهـا بــوَد از چـاکری
نوکــــری حاصل نـــدارد بـاکری
گـر شــوی آگـــهْ ز معیــــار اَدب
بی اَدب مَــحرُم شد از لـطف رَبّ
چـونکه بـاید انتقاداتــی شِنُـفت
میتوان نقد تو را نقـــدینه سُـفت
پنــدِ پیرانِ (طریقت) گـوش کــن
انجمن افــروختی خاموش کــن
( صفحه جدید )۩#محمد مهدی #طریقت

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، ترانه ، غزلیات ، خاطرات ، آثارچاپ شده
برچسب های خلدستان : پیدایش وجودِ عدم , دَهِ اُردی به , عشق , ممتاز است
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩☫عشق :گل یار(طریقت) هدیه :معشوقه ☫۩۩۩
عشقبازی تنها ارضاي شهوت نيست .
عشقبازی تجلي ناب حواس است .....زيباست ،
متعالي ست ،
جلوه ناب يگانگي ست ،
از دو به سوي يک ، يکي شدن ، باهم بودن ،
فراموش کردن آنچه که دوست نداري به آن فکر کني ،
زيباست ، مخصوصا با کسي که ؛ دوستش داري ....
عشقبازی ، ديدن چشمهاي بسته است،
وقتي که از خوشي سرشار است
چشمهايي که دوستشان داری
شنيدن زمزمه هاي در گوشي دو عاشق است ،
عشقبازی بوييدن است
بوييدن عطر او ،
بويدن هميشه به يادت خواهند ماند
بوسیدن طعم خوش زندگی
عسقبازی لمس کردن است
لمس لب با لب
لمس خواهش هاي کسیکه دوستش داری
۩خــُلدستان طریقت(صفحه آخرتیرداد )۩۩️✍محمّدمهدی طریقت
.
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، ترانه ، غزلیات ، خاطرات ، قصاید ، بدون شرح
برچسب های خلدستان : خلدستان طریقت , عشق , گل یار , طریقت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩ ☫ پند پیران (طریقت)گوش کن / انجمن افروختی خاموش کن /مثنوی/ اشعار ☫۩۩۩
★★★
این غزل شعرِ مدح آواز است
آرزومندِ اوجِ پرواز است
گرچه سعیم همه برای خود است
غزلم مبداء سر آغاز است
عشق پروانه در دل شاعر
عشقِ سردار درسِ سر باز است
نه فقط: جاهل است وُ ظلمانی
پیله ای ساخته است وُ لجباز است
شاعری در پِیِ هویدائـی
کوچه پسکوچه های شیراز است
شیخ والا گهر بُوَد سعدی
بلبلِ نغمه خوان باساز است
شهر خوانسار بزمِ عرفانی
با ادب همنشین وُ همراز است
سهل وُ آسان ، روشن وُ تاریک
باغ شهری پُر از خوش آواز است
بیگمان از ادیب می دانید
مُلک محبوب من چه همساز است
آن خوش آواز عرصه میداند
مرغ بی بال وُ پر چه دمساز است
کار پروانه های بزم ادب
انجمن نیست نقش الفاظ است
شب پیدایش وجودِ عدم
دهِ اُردی به (عشق) ممتاز است

۩۩۩ ☫ پند پیران (طریقت)گوش کن / انجمن افروختی خاموش کن /مثنوی/ اشعار ☫۩۩۩
★★★

مـاهـــرانـه باز، میکــوشـیم باز
لاجـــرم بـا ساز، نظمم ، کار ساز
نظم گــویـی نیست کـــار هـر خسی
چیت سازی نیست ! ، کـــار اطلسی
نظم یعنی عشـق و احساس نهــان
وزن وُ معنــــا وُ قـــوافــی در بیـــان
شـاعــران را نـظـم شـیوا لازم است
شرح معــنـا را مســیحا عــازم است
شارحـان بـا شعر ، بـازی میکنند
شــاعـــری را تُرک تـازی میکنند
واژه ها ،گلواژگــان را پیش وُ پس
تا که ، نام خود چپانند و ُ ، سپس
وعــدِ بـازیهـا،تقلب با تـــلاش
شـعر مـی سازنــد ،امّا،آش وُ لاش
شعـر می سازند گویا : هنــدسه
مثـــل روزِ اِمتــحان وُ مــــدرسه
بـا کمک از خطکـش و متــر و تــراز
بیت می سازند : بیــتی نیمــهسـاز
هــرکسی را نیست اســبابِ سخن
مایه های شعر باشــد فُـوت وُ فــن
چون که طبع شعر کـامل میشود
با تـخیل شعــر ، شامــل میشود
سوژه ها گلواژہهـــای شـاعـــرند
شـاعران چون باده نوشان مـاهرند
جامِ شعری بـاده ای از واژگــان
نظم ســربازان درونِ پــادگـان
چون بهار آمد به میدان ژاله ای
واژهها داننـد شــاعــر واله ای
در شعـارَت جملگی، اُستاده اند
مسـتـقر گـردیده جا، اُفــتاده اند
هرکه داردطنز طبـــع پـر تـــوان
بعد ازین اَشعــار او شد جاودان
آنکه طبعش خفتـه بیـدارش کنید
چـارهای در مَـتنِ گفتــارش کنید
بــــایــد اکنــــون در میان انجمن
گشت وُ پیداکرد یک صاحب سخن
هست لاکردار این طبــعِ خمـوش
ناگهان این دیـگ می آید به جــوش
شـاعری را ، اختــــیار خـــود مدان
نظمِ خود را خود بخود بیخود مدان
نظم چون بیـدار می گردد ز خـواب
ساعتی شعری شود خود کامیــاب
شاعری: شعرِ سخن گـویـا شده
دیگــری :شـوریـدہ و شــیدا شده
سـر ، فـــرود آور بـه نـــزد انجمن
انجمن می گویدت: صاحب سخن
نقـــد ، چکش می زند هر خام را
نقد :صیقل میدهد فــرجام را
نقـــد ،را سـازندہ دان ای اسـتوار
نغمه ی خود را، به نقــّـادان سـپار
گـر پـذیـــری نقــــد را ای هموطن
مـیشوی البته خود صاحب سخن
می کنــد بیـــدار ذهــن خفتـــه را
مـیشـود دُرّ معـانــی ، سُفتـه را
تــوسـن گفتار را ، گردی سـوار
چون بُوَد پندار وُ کردار اســتوار
شاعری گر تک سرائی کـردہ ای
گفتگو ها را خــدائی کـردہ ای
شعر تو مسطورهی خــروارهاست
شاعری : پـُـرکـــاریِ گفتــارهاست
مثنوی: جهـــد و تــلاشی بیبـدیـل
معنوی: مـوسیٰ زدہ هر دم به نیــل
شدحقیقت : در دل شـبهــای تـــار
شدشریعت : شعرهــای بـیشمــار
بــا فنـون شعر ، من گشتم عجین
درک کــــردم شعــــر را اندریقین
سـارقی بـا پول شعر آمیخته
بر نظام شـــاعــــری آویخته
مفلسان در نظم ،هامون کرده اند
هتک حـرمت بر همایون کرده اند
مِعـر میگوینـــد اما شعـــر نیست!
نالِه میبــافند ،بشکافنده کیست؟
غاصبان هم ، پـــا فـــراتــر ناخدا
تاج نقـــدِ شعـــر ، بــر سر تا کجا
یکسره در انـتـقــاد از دیگـــران
مـوشِ بازیگر شده شیر ژیــان
عرصــه را بگرفتــه در چنـگِ فتا
در مجـــازی گشــته آقای عطا
از چه؟ دایـم نقـــد چاکر میکنی
بــاد ، از نقدت بـه شاعر میکنی
شعر باید نقد وُ نقــّــادی شود
چکشِ استـاد ، اســتادی شود
نقـد :، اینجا صافکاری لازم است
ناقِـدان را شرط لازم کاظم است
چونکه نظمت خالی از آرایه شد
نقداشعار تو هم یک لایه شد
بی جهت بر شعرِ این وُ آن مپـیج
شاعــری ، آزردہ کردی هیچ پیــچ
نقــــد را ، آداب باشـد در میان
نکتـهگـویی عین نرمش در بیان
بــایــد اول نظم را جان ، پروری
سرسری از شعر دیــبا نــگذری
دور بــــایـــد گشـت از وحشیگری
تــا نگردد دوســتیها ، سرسری
خــودپسندیهـا بــوَد از چـاکری
نوکــــری حاصل نـــدارد بـاکری
گـر شــوی آگـــهْ ز معیــــار اَدب
بی اَدب مَــحرُم شد از لـطف رَبّ
چـونکه بـاید انتقاداتــی شِنُـفت
میتوان نقد تو را نقـــدینه سُـفت
پنــدِ پیرانِ (طریقت) گـوش کــن
انجمن افــروختی خاموش کــن
( صفحه جدید )۩#محمد مهدی #طریقت
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، ترانه ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات
برچسب های خلدستان : شب پیدایش وجودِ عدم , دَهِ اُردی به , عشق , ممتاز است
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
۩۩☫( طنز (فرزانه )گفتگو(خلدستان طریقت ☫۩۩۩
اساسیترین عنصر هرم جامعه «وجود انسانِ سالم»از لحاظ فرهنگی متولی اجتماعی کردن عناصر و انتقال دانش به آنها آموزش و پرورش است. اجتماع یعنی فعالیت های عناصر برای خودشان و اطرافیان ضرر و زیان نرسانند و مشکل سازنشوند برای خودشان و حتی مساله حلکن باشند و مسائل خودشان و جامعه را حل کنند. این همان رسالت وجودی انسان است که مسئله حلکن و روش حل مشکل را بدانند و صاحب ایده و راهکاربرای جامعه باشند به مصداق . «اِنی جاعل فِی الارض خلیفه»*عبدی اَطعنی حتی جعلک مثلی اِنا اقول کن فیکون، اَنت تقول کن فیکون*اگر نرمها و هنجارها و ارزشهای مورد قبول و قوانین عمومی را رعایت کند قطعا به خود و دیگران ضرر نمیرساند و امنیت ایشان تامین خواهد شد.انسان با درد، رنج، مشکل، مساله و چالش زیبا نیست حرمت و جایگاه نداره، بلکه انسانی حرمت و جایگاه داره که فرمول گذر از رنج و دردها را ارائه بده و این همان انسانیت اجتماعی است که دغدغه حل مسائل خود و جامعه را دارد و به مصداق« کلکم راع و کلکم مسئول عن رعیته» عمل میکند.
برای اجتماعی شدن آموزش و پرورش نیاز به همراهی والدین و سایر نهادهای بنیاد خانواده ،شهرداری ،شهربانی ،قوای سه گانه (مجلس ، دولت، قانون گذار) می بایست دست به دست یکدیگر برای ارتقاء آینده جامعه رسالت وجودی انسان را در همه ی جوانب مَدنظر قرار دهند تا وجود انسان سالم جامعه جهانی را تحت تاثیر قرار دهد .
***
زینبی گفتا :خدایش را چنین
چندسالی ماندگارم در زمین
در جوابش :داد آن پروردگار
نیم قرن دیگری داری قرار
زینب ازفرصت بسی شادان شدی
رو بسوی زینت وُ حرمان شدی
پوست ازصورت کشیدی پشت گوش
عابران را بردی از کف عقل و هوش
نخ نما کردی دو ابرو چون کمند
دادی پیکان را ستاندی سمند
تیر مژگان را نمودی در کمان
رنگ مورا مثل شب شد بی گمان
با دو تا سرخاب لُپ های درشت
صورتش سرخ آمد وُ شد رو به رُشت
یک تتو بر ابروان ، خالی بلب
اهل آبادی همه در خوابِ شب
آن لب سرخ خدایی شد لبو
در هوسرانی شده مثل هلو
چاله زیبای زیر چانه اش
میبرد دل را بسوی خانه اش
آن دماغ گُنده ی همچون چُماق
شد بدست چون طبیبی پاک داغ
گونه را ماساژ داد وُ مشت وُ مال
تا شدی فرزانه ای کم سن و سال
روز دیگر ناگهان افتاد و مُــرد
از بزکهای خودش سودی نبُــرد
بردنش باگریه او را در بهشت
عاقبت در خشت باشد سرنوشت
رفت در نزد خدا با صد گله
گفت برای بنده بنهادی تله؟
پس چه شد آن وعده ی پایندگی
از چه افتاد م باین در ماندگی
حق بفرمودش توئی خیر النساء؟
پس چه شد آن سمعک و چوب عصا
اشتباهی گشته در کار اَجل
بی سبب افتاده ای تو در هچل
گفته بودم آنکه سیرت را نکوست
آورند اینجا پی دیدار دوست
گول صورت خورده این شیخ اَجل
زین سبب نامت شده در این غزل
گر نمی کردی چنین ناز آفرین
زنده بودی مدتی اندر زمین
ماهتابی ، آفتابی نازنین
آرزو کردم تورا در واپسین
آفرین ،برنازِ ناناز آفرین
سوی رب العالمین شد آخرین
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، سیاسی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات
برچسب های خلدستان : خلدستان , طریقت , عشق , را نِــهان مکن
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب



۩۩۩ ☫ برآستان جانان (طریقت) اشعار ☫ ۩۩۩
نغمه های شاد و آهنگین طریقت می زند
خنده بر لبهای بلدرچین طریقت می زند
بوی یاس و نسترن با رفتن پروانه ها
بر مشام خسرو و شیرین طریقت می زند
از زمان ناصر الدّین شاه ، عطر عاشقی
با نسیم از صبح فروردین طریقت می زند
در بهاران زیر باران تا به رقص آید قلم
از سفر مادر زن شاهین طریقت می زند
اهل ایمان با پراید از دار دنیا رفته اند
ازبلاد کافران آئین طریقت می زند
کفش مردم پاره شد مانند کاغذ پاره ها
وازلین و چسب زخم از چین طریقت می زند
سدر و کافور و کفن ، با خر اگر رفته یمن
سنگ پا با قاطر از قزوین طریقت می زند
سال سگ همسایه ام با تور رفته تایلند
نوجوانش پیر شد سیمین طریقت می زند
نرخ ارز و سکّه هر دم رو به بالا می رود
شیخ شهر از منبرش پایین طریقت می زند
آنکه کارش کشتن شاعر شده درانجمن
باغ فین هفت سین طریقت می زند
مگر ای لاله یِ زیبای لایق
خبر داری تو از جایِ شقایق
(طریقت)گفت : ازدریا وُ قایق
میانِ عاشق وُ معشوقه عایق
سرودم شعر نابـــی در دماوند
دوبیتی ها شده شیرین تر از قند
جهان وا کرده گوشش را بدین پَند
سیاست نزدشاعر کیلوئی چند؟

۩۩☫عشق :گل یار(طریقت) هدیه :معشوقه ☫۩۩۩
عشقبازی تنها ارضاي شهوت نيست .
عشقبازی تجلي ناب حواس است .....زيباست ،
متعالي ست ،
جلوه ناب يگانگي ست ،
از دو به سوي يک ، يکي شدن ، باهم بودن ،
فراموش کردن آنچه که دوست نداري به آن فکر کني ،
زيباست ، مخصوصا با کسي که ؛ دوستش داري ....
عشقبازی ، ديدن چشمهاي بسته است،
وقتي که از خوشي سرشار است
چشمهايي که دوستشان داری
شنيدن زمزمه هاي در گوشي دو عاشق است ،
عشقبازی بوييدن است
بوييدن عطر او ،
بويدن هميشه به يادت خواهند ماند
بوسیدن طعم خوش زندگی
عسقبازی لمس کردن است
لمس لب با لب
لمس خواهش هاي کسیکه دوستش داری
وای اگر مرد گدا یک شبه سلطان بشود
مثل این است که گرگی ،سگ چوپان بشود
هرکجا هدهد دانا برود کنج قفس
جغد ویرانه نشین مرشد مرغان بشود
سرزمینی که در آن قحط شود آزادی
گرچه دیوار ندارد،خود زندان بشود
باغبانی که به نجار دهد،باغش را
فصل هایش همه ،همرنگ زمستان بشود
ناخدا،دلخوش این آبی آرام نباش
وای از آن لحظه ،که هنگامه ی طوفان بشود
سودای تو داریم و هواخواه تو دریاب
شوریده ی مهتاب رخ ماه تو دریاب
چون ذره به دنبال تو گمگشته راهیم
چون باد صبا در پی درگاه تو دریاب
هم شبزدگـانیم ، سراپا همه شوق
هم از سر شب تا به سحرگاه تو دریاب
چشمک بزن وُ خرمنی از شعله برافروز
ما کشته ی هر غمزه وُ گهگاه تو دریاب
با گوشه ی چشمی به عنایت نظری کن
آتش به جگر از غم جانکاه تو دریاب
عمریست به دنبال سراپرده ی عشقیم
چندی اگر آواره ی خرگاه تو دریاب
ای یوسف گم گشته کنعانِ (طریقت)
ما تشنه لب زمزمی از چاه تو دریاب
۩خــُلدستان طریقت(صفحه آذر )۩۩️✍محمّدمهدی طریقت
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت ملی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ
برچسب های خلدستان : اشعار , عشق , گل یار , طریقت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


۩۩۩ ☫ برآستان جانان (طریقت)حافظ ☫ ۩۩۩
چاره آنست که سجاده به می بفروشیم
دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشیم
سخن اهل دل است این و به جان بنیوشیم

۩۩۩☫ عشق(طریقت) شدگان (مثنوی) عاشقی (شیفتگان ) معنوی / اشعار☫۩۩۩
راه شریعت به حقیقت بپوی
اهلِ حقیقت زِ طریقت بپوی
اهل ملامت که سلامت روند
راه سلامت به خلافــت روند
عشق وُ شکایت زملامت که چه
عاشقی و زهد و سلامت که چه
اهل ملامت که به دولت روند
دولت اسلام به ظلمت روند
ظلمت وُ دولت به روایت که چه
زور به زهد وُ به قیامت که چه
راه قیامت به سعا دت روند
اهل سعادت به علامت روند
عشقِ (طریقت) شدگان مثنوی
عـــاشقیِ شیفتگان معنوی

![]()
۩#خــُلدستان طریقت ( #اشعار+مثنوی (معنوی) )۩# محمد مهدی طریقت
نیست در کس کرم و وقت طرب میگذرد
چاره آن است که سجاده به می بفروشیم
خوش هواییست فرح بخش خدایا بفرست
نازنینی که به رویش می گلگون نوشیم
ارغنون ساز فلک رهزن اهل هنر است
چون از این غصه ننالیم و چرا نخروشیم
گل به جوش آمد و از می نزدیمش آبی
لاجرم ز آتش حرمان و هوس میجوشیم
میکشیم از قدح لاله شرابی موهوم
چشم بد دور که بی مطرب و می مدهوشیم
حافظ این حال عجب با که توان گفت که ما
بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت ملی ، عکس ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، بدون شرح
برچسب های خلدستان : عشق , طریقت , شدگان , مثنوی
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
۩۩۩ ☫ ما نظر کرده عشقیم (طریقت) خطبه اول (شفارش می کنم شمارانافرمانی کنید ☫۩۩۩
تشنگان را همگی ورطه به دریا زده ایم
جلوه در جلوه به اکسیر تمنا زده ایم
عطر سرزندگی باد صبا گشته نسیم
بامدادی که زِ انفاس مسیحا زده ایم
دیده واکن که غزل از سر مژگان تو بود
پرده بگشای همه کفر به حاشا زده ایم
عرصه تنگست نکیسا به کلیسا نگران
تا به سر منزل مقصود تولی' زده ایم
سر پیمان بلی' قول تن و جان دادیم
سببی شد که فلانی سر سودا زده ایم
ما از این بادیه رفتیم به بــالای جنون
تا خـدا بار دگر با تو به صحرا زده ایم
هر که لبریز کنون گشته بگو بسم الله
شاید این مرحله بر دامن لیلا زده ایم
ما نظرکرده عشقیم(طریقت) به خدا
شور دلدادگی از بهر !سُهـیــلا زده ایم
****
خوش خبران خبر خبر ، ميکده باز باز گشت
نيمه شبی به درگهی دست کسی دراز گشت
شيخ فرود آمد از منبر وعظ وُ مرثيات
مطرب عشق از ميان هی زد و برفراز گشت
میرسدم ز هر طرف بانگ رباب وُ چنگ وُ دف
مژده ز راه میرسد دمدمهی نياز گشت
چنگ به دامنش زدم عشوه نمود پُــست در
گوش که بر درش زدم صد در بسته باز گشت
عشق چو سر بر آورد خواجه به بندگی بَرد
تاج سر سبکتکين ، خاک در اياز گشت
سر وجود خال تو ، مستیام از خيال تو
آينهی جمال تو ، ساغر اهل راز گشت
طرّهی کيميا بَرد تاب و توان عرش را
عشق حقيقی عاقبت ختم به اين مجاز گشت
آينه وقت ديدنت بر دلش آه، خيمه زد
سرو چو ديد قامتت خم شد و جانماز گشت
شاعر اگر زدی به سر نعره کشيدی از جگر
شکر خدا (طریقت)م نعرهء چاره ساز گشت
***
️ حمید↘
محمد مهدی طریقت
محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم


موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، آثارچاپ شده
برچسب های خلدستان : اشعار , خلدستان , طریقت , عشق
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
۩۩۩ ☫ اشعار(طریقت) دختر (ام لیلا ) ☫ ۩۩۩

محفل عشق الهی ست که دختر دارد
حرم قصر بهشتی ست که کوثر دارد
طاق ابروی نگاهت همه لبریز صفا
جامِ جم از می نابی که به ساغر دارد
بی نیاز از همه صحرا وُ گلستان باشد
هر که در خانه خود شاخ صنوبر دارد
در لطافت به غزل ماندوُدر سحرِسخن
دُّر وُ یاقوت گران، گوهر احمر دارد
خنده ات شاخه نباتی ست که اعظم داری
همدمت موج دلاویز که در بر دارد
شکوه هایت نمکی بر دل ریش پدر است
قصه تلخ تو را مثل کلیدر دارد
گر چه با دختری و جلوه گری می دانی
دخترِ دختر خود نیز برابر دارد
دختران مائده هستند مبینا برگــرد
در صبوری چو علی زینبِ خیبر دارد
حرفهایم همه بیت الغزل جان من است
غزل چشم تو را دختـــری از بر دارد
در عفاف ملکوتند شباهت دارند
این شفاعت که شنیدید ز مادر دارد
****
نفس به سینه ام این بار پر تلاطم دختر
رواق در نظرم ناگهان تجسم دختر
خبر رسید که از ره کریمه آمده است
دلم هوای حرم کرد و راهی قم دختر
به محض این که رسیدم به خطه ي خورشید
تمام چهره ي من غرق در تبسم دختر
و هردو دست ادب رابه سینه بنهادم
درود دادم و این سینه وقف خانم دختر
ولحظه لحظه به روی لب همه ی زوار
نوای فاطمــه لــیلابرین ترنم دختر
میان صحن و سرایش اُبُهَّتی دارد
که ذکر راز و نیاز و دعای من گم دختر
بهشت حضرت معصومه را ببین که چقدر
شبیه بارگـــــه خورشید هشتـــم دختر
۩خــُلدستان طریقت( تیرداد )۩۩️✍محمّدمهدی طریقت
برچسب های خلدستان : طریقت , مادر م مبارک باد , عشق , خلدستان طریقت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
![]()

۩۩☫عشق :گل یار(طریقت) هدیه :معشوقه ☫۩۩۩

نفس بکش هوای صبح را
قدم بزن به جاده های زندگی
و با خودت مرور کن
که سال ها و ماه ها و روز ها
شبیه رودِ سرکشی میان کوه
عبور می کنند ،می روند
و در میان باتلاق عمر ،دفن می شوند
تنی بزن به آب
که زندگی ،همین دقیقه های کوچکی ست
که رسمشان؛ همیشه رفتن است
بگیر دست های عشق را
سیب نوبرانه ای بچین
راهِ تازه ای برو
شعر دیگری بخوان
و پله پله
تا خدا ،قدم بزن
که زندگی
همین دقیقه های کوچک است
ضاي شهوت نيست .
عشقبازی تجلي ناب حواس است .....زيباست ،
متعالي ست ،
جلوه ناب يگانگي ست ،
از دو به سوي يک ، يکي شدن ، باهم بودن ،
فراموش کردن آنچه که دوست نداري به آن فکر کني ،
زيباست ، مخصوصا با کسي که ؛ دوستش داري ....
عشقبازی ، ديدن چشمهاي بسته است،
وقتي که از خوشي سرشار است
چشمهايي که دوستشان داری
شنيدن زمزمه هاي در گوشي دو عاشق است ،
عشقبازی بوييدن است
بوييدن عطر او ،
بويدن هميشه به يادت خواهند ماند
بوسیدن طعم خوش زندگی
عسقبازی لمس کردن است
لمس لب با لب
لمس خواهش هاي کسیکه دوستش داری
به نام نامی معشوقه این سر آغازست
خدای عارف وُعاشق بسی غزل سازست
شعار کاتب این ماهپاره های زمین
کرشمه کردنِ با عشوه های تننازست
هزار پند به گوشم پدر سرود وُ نگفت
حدیثِ واقعه جان خانمان بر اندازست
پدر نگفت چه رازیست،گوئیا پنهان
کتاب عشق خدایا بسی خوش آوازست
به بام شاه وُ گدا مثل ابر می بارد
خدای عشق عزیزست وُ دست و دل بازست
بگو هر آنچه دلت خواست را به حضرت عاشق
نماد سنگ صبورست وُ محرم رازست
ولی بدان که شکار عقاب خواهد شد
کبوتری که (طریقت) بلند پرواز ست
۩خــُلدستان طریقت(صفحه اردی بعشق )۩۩️✍محمّدمهدی طریقت
خــُلدستان طریقت(برآستان جانان )۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم 

برچسب های خلدستان : حکایت , طریقت , روایت , این روزها
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
![]()

۩۩☫برآستان جانان (طریقت)خوشترست ☫۩۩
من از شب های تاریک و بدون ماه می ترسم
نه از شیر و پلنگ؛ از این همه روباه می ترسم
من از صد دشمنِ دانای لامذهب نمی ترسم
ولی از زاهدِ بی عقلِ ناآگاه می ترسم
من از تهدیدهای ضمنی ظالم نمی ترسم
ولی از نفرین یک مظلوم، از یک آه، می ترسم
اگر چه راه دشوار است و مقصد ناپدید، امّا
نه از سختی ره، از سستی همراه می ترسم
من از عمامه و تسبیح و تاج و مسند شاهی
اگر افتد به دست آدمِ خودخواه می ترسم
مرتضی کیوان هاشمی

عشق یعنی پرچم افراشته
عشق یعنی همرهان برداشته
عشق
راهیِ ذی الحجه وُ حج ناتمام
شد مُحرم شاهدِ نور دوعین
می روم شش گوشهء قبر حسین
عشق باشد در (طریقت) یک کلام
یک پیام وُ یک سلام وُ والسلام
نامه ی آبراهام لینکُلن به معلم پسرش: به پسرم طوری درس دهید که بداند اگر چه همه ی مردم عـادل و صادق نیستند، امــا بـه ازای هر شیادی، انسان صدیقی هم وجود دارد. همین طور بـه او بگویید که بـه ازای هـر سیاستمـدار،خودخواه،رهبر جوانمردی هم یافت می شود،و به ازای هـر دشمن،دوستی هم هست. به او بیاموزیـد اگر با کار و زحمت خویش یک دلار بـه دست آورد، بهتر از آن است کـه پنج دلار از روی زمیـن پیدا کند. به او بیاموزید که از شکست ، پند بگیرد و از پیروزی لذت ببرد. او را از غبطه خوردن و حسادت برحذر دارید. به او تأثیر حیاتی خندیدن در زندگی را یادآور شوید. به او نقش مؤثر کتاب در زندگی را آموزش دهید. بـه او بگویید ،تَعَمُّق کند. بگویید بـه پـرندگان در حال پرواز،به گلهای درون باغچه،و به زنبورهایی که در هوا می چرخند،دقیق شود.
بـه پسرم بیاموزید کـه اگـر مردود شود بهتر است از اینکه با تقلّب قبول شود! به پسرم بیاموزید که با افراد ملایم،ملایم و در مقابل گردن کش ها،گردن کش باشد. به او بگویید که به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه بر خلاف او حرف بزنند. بـه او یـاد بـدهید کــه همـه ی حرف ها را بشنـود و سخنی را کــه بــه نظرش درست می رسـد را انتخاب کند. ارزش های زندگی را به او یاد دهید.
به او یاد دهید که در اوج اندوه تبسم کند. به او بیاموزید که از اشک ریختن خجالت نکشد. بـه او بیاموزیـد کـه اگـر چه می تـوانـد بـرای فـکر وشعـورش بهایی تعیین کند،امـا قیمـت گذاری برای دل بی معناست. بـه او بگویید کـه تسلیـم هیاهـو نشـود و اگر خود را بـرحق می دانـد، پـای سخنش بایستـد و بـا تمام قـوا بجنگد.
در کار آمـوزش ،با پسـرم ملایمـت به خرج دهید، اما او را یک نازپرورده بار نیاورید.بگذاریـد که شجاع باشد. به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد. شاید ایـن هـا کـه گفتـم زیـاد بـاشد،امـا ببینید چـه می توانید بکنید
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، سیاسی ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، بدون شرح
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , طریقت , خوشترست , عشق
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


۩۩۩ ☫می گفت: پیرما به (طریقت)که روز سخت ☫ ۩۩۩
درفرودندبرگ های پاییزی
شور و شوق عجیب لبریزی
عطر پیراهنت مثال نسیم
ای (طریقت) شعار تب ریزی
باد و توفان میوزد باران نمیآید ،هنوز
شادمانی سمت ما آسان نمیآید، هنوز
دمبهدم ما از پی روزی روانیم وُ صبور
در میان سفرههامان نان نمیآید هنوز
پرچم دین را علم کردند امّـا صد دریغ
لحظهای در قلب ما ایمان نمیآید هنوز
جور ظالم کل عالم را ز مظلومان گرفت
ما حکومت دست ما ارزان نمیآید هنوز
در خرابستان ما جغدی شده آواز خوان
نغمۀ مرغانِ خوش الحان نمیآید هنوز
در میان باغ و بستان چون گلی پژمردهایم
جسموُجان را نفخۀ رحمان نمیآید هنوز
آنچه گفتندم:(طریقت) سهل میآیدهنوز
طاقت من طاق شد، آسـان نمیآید هنوز
خُلدستان طریقت (جدید ) محمّد مهدی طریقت

عشق يعنی با غم الفت داشتن 
سوختن با درد نسبت داشتن 
عشق دريک جمله يعنی انتظار 
انتظار روز رجـــعت داشتن 
عشق يعنی مستی و ديوانگی 
عشق يعنی در جهان بيگانگی 
عشق يعنی شب نخفتن تا سحر 
عشق يعنی سجده ها با چشمان تر 
عشق يعني سر به در آويختن 
عشق يعنی اشک حسرت ريختن 
عشق يعنی در جهان رسوا شدن 
عشق يعنی مست و بی پروا شدن 
عشق يعنی سوختن يا ساختــن 
عشق يعنی زندگی را باختن 
عشق يعنی انتـــظار و انتـــظار 
عشق يعنی هرچه بينی عکس يار 
عشق يعنی ديـده بر در دوختـن 
عشق يعنی در فراقش سوختن 
عشق يعنی لحظه های التهاب 
عشق يعنی لحظه های ناب ناب 
عشق يعنی با پرستو پر زدن 
عشق يعنی آب بر آذر زدن 
عشق يعنی سوز نی آه شبان 
عشق يعنی معنی رنگين کمان 
عشق يعنی با گلي گفتن سخن 
عشق يعنی خون لاله بر چمن 
عشق يعنی شعله بر خرمن زدن 
عشق يعنی رسم و دل برهم زدن 
عشق يعنی يک تيمم يک نماز 
عشق يعنی عالمی راز و نياز 
عشق يعنی چون محمد پا به راه 
عشق يعنی همچو يوسف قعر چاه 
عشق يعنی بيستون کندن به دست 
عشق يعنی زاهد اما بت پرست 
عشق يعنی همچومن شيدا شدن 
عشق يعنی قلــه و دريا شدن 
عشق يعنی يک شقايق غرق خون 
عشق يعنی درد ومحنت دردرون 
عشق يعنی يک تبلور يک سرود 
عشق يعنی يک سلام و يک درود 
عشق يعنی جام لبريز از شراب 
عشق يعنی تشنگی يعنی سراب 
عشق يعنی حسرت شبهای گرم 
عشق يعنی ياد يک رويای نرم 
عشق يعنی غرقه گشتن در سراب 
عشق يعنی حلقه های بی حساب 
عشق يعنی تا ابد بی سرنوشت 
عشق يعنی آخــرخط بهـشــت 
عشق يعنی گم شدن در لحظه ها 
عشق يعنی آبـی بی انتـــها 
عشق يعنی زرد تنها و غريب 
عشق يعنی سرخی ظاهر فريب 
عشق يعنی تکيه بر بازوی باد 
عشق يعنی حسرتت پاينده باد 
عشق يعنی هرزمان تنها شنيدن نام او 
عشق يعنی هرچه گفتن هرچه کردن
![]()

یادش به خیر دلبر روشن ضمیر عشق
دلــدار ما ، دلاور مــا ، دلــپذیر عشق
یاری که در کشاکش گردابِ لحظه ها
دستی زِ دستِ بستهی او دستگیر عشق
یادش دوید در دلم و چون نسیم نم
بگذشت و تازه کرد سراسر کویر عشق
ما را هوای اوست درین برگ ریز مهر
پر میکشد ز سینه ،تو گویا زِ گیرعشق
صیاد ما که بخت و کمندش بلند باد
پرسیده هیچگاه که : کو آن اسیر عشق؟
صبح است روی دوست چراغی زِ ماهتاب
او را چه غم که سلسله برپا امیر عشق
بس نقش ها زدند ولی روز آزمون
یک از هزارشان نشد آن بی نظیر عشق
تیر دعا رهاست در این آسمان کجاست
مرغ دلی که سینه سپارد به تیر عشق
روزی به سر نیامده شامی بپای خاست
زود آمدست وُ دیر رسیده است دیر عشق
فریاد ما ز دشنه ی دشمن نبود دوست
خنجر برون کشید و بر آمد نفیر عشق
آنان که لاف دایگی وُ مادری زدند
خوردند خون ما وُ بریدند شیر عشق
آنــجا که باغبان کمر سرو می بُـرد
و ز باغ میبُرد همه عطر وُ عبیر عشق
شـعرِ روانِ مـن تو ، به آییــنهای ببین
بر روی و موی بیدبن سر به زیر عشق
میگفت: پیر ما به (طریقت) که روز سخت
شعرم قصیده ای ست "طریقت" به پیر عشق
چون عقل را به گوشهی میخانه باختیم
عشق تو ماند در همه حالی دبیر عشق
۩#خــُلدستان طریقت (صفحه جدید )۩# محمد مهدی #طریقت
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : می گفت , پیرما به , طریقت , که روز سخت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


۩۩۩ ☫ اَشعار/ دوبیتی /عشق /با(طریقت) می دهد اینک پیام ☫ ۩۩۩
اینگونه که این شمعِ روان تب سوزد / گویا ز فــراقِ دوسـتان لب سوزد
گر گریه کنیم وُ نـالِه "یارَب یارب" / کو را وُ مـــرا مطلب وُ مذهب سوزد 

دیدن روی تو وُ دادن جان مطلب عشق
پرده بردار ز رخساره که جان بر لب عشق
بت روی تو پــرستــیم وُ ملامت شِنــویم
بت پرستی مگر این نیست که درمذهب عشق
نیست جز وصــف رخ وُ زلـف تو مـارا سُــخنی
در همه سال وُ مه این قصهء روز و شب عشق
همه اشعارِ(طریقت) به فلک مهر جهان افروز ست
روشن است، این که یکی ذره ز تاب و تب عشق
خــُلدستان طریقت ( صفحه جدید )۩ #محمد مهدی طریقت
↘<<<<<<ادمه مطلب![]()

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، عکس ، غزلیات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، دوبیتی
برچسب های خلدستان : اَشعار , دوبیتی , عشق , با
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


۩۩۩ ☫ اهل روز عشق آمد ، سراغی از(طریقت)هم بیگر / عشق ۩۩۩

معبد آرامشم، آغوش بی تاب زن است
گردنه حیران من،در پیچ و تاب آن تناست
هر نگاهی مستحق غارت چشم تو نیست
وصف زیبایی تو، نوعی عبادت کزدن است
من برای با تو بودن، قید دنیا را زدم
در دلت،همواره عشقم تشنهی روییدناست
گر چه در آغوش تو از هر جهان سیرم ولی
شکندارم جنس سخت قلبتو از آهناست
نیمه شب،، غرق عرق های هوس آلوده ام
بسکه درگیری ذهنم، پشت دیوار تن است
پشت این سرسختی مرموز دنیا مانده ام
آخرین امید من، آن دکمه ی پیراهن است
نیّت یک عمر کردم، تا هوا خواهت شوم
مرگ قلبم، روز تلخ از دل من رفتن است
سالروز لمس چشمت،،،،،طبق تقویم دلم
نوبت وا کردن دروازه های دامن است
"روز عشق" آمد، سراغی از (طریقت)هم بگیر
فکر می کردم دلت، دیوانهی قلب من است

ح(طریقت)
محمّدمهدی طریقت
۩خــُلدستان طریقت( جدید )۩
↘
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت ملی ، غزلیات ، قصاید ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : اهل روز عشق آمد , سراغی از , طریقت , هم بیگر
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


۩۩۩ ☫ اَشعار/ دوبیتی /عشق /(طریقت) گناه عشق ☫ ۩۩۩


گاهی نفس به تیزی شمشیر می شود
از هرچه زندگیست دلت سیر می شود
کاری ندارم که کجایی چه می کنی
بی عشق سر مکن که دلت پیر می شود
اینگونه که این شمعِ روان تب سوزد / گویا ز فــراقِ دوسـتان لب سوزد
گر گریه کنیم وُ نـالِه "یارَب یارب" / کو را وُ مرا مطلب وُ مذهب سوزد 

بیا تا با تو سر بر آسمان گیرد نگاه عشق
قنوت عطر دستانت شود رمز گواه عشق
بهمراه نسیمی که به دور یاس می پیچد
بزن گاهی سری هم در سکوت گاه گاه عشق
بیا تا با خیال سرکش چشمان زیبایت
بریزد روی دامان شقایق سوز آه عشق
بخوانم نام زیبای تو را با هر اذان خود
بتابد پرتو مهر تو در صبح پگاه عشق
نمی دانم کجا ساز سفر گیرم به دنبالت
نمیآیی چرا از پیچ و تاب کوره راه عشق
امان از فرصت ایام نافرجام بی حاصل
فغان از حسرت دیرینه عمر تباه عشق
تمام شهر آذین بسته از شوق دو چشمانم
هزاران کهکشان آویزه ای از شبکلاه عشق
سحرگاهی که می آیی به فصل نم نم شاعر
چه خواهی کرد ای اهل (طریقت) با گناه عشق

خــُلدستان طریقت ( صفحه جدید )۩ #محمد مهدی طریقت
↘<<<<<<ادمه مطلب![]()

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، غزلیات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، دوبیتی ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : اَشعار , دوبیتی , عشق , طریقت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
![]()
۩۩☫ اشعار/قصاید عاشق عشقم(طریقت ) منتخب /عشق /مهربان ☫۩۩
یک پیاله از لبِ لعلت، مرا جان ماهتاب
آن چلیپا گیسوانت شور ایمان ماهتاب
چهره پنهانکردهای در پرده زلفانت مُحاق
در میان آسمان، مستانه جولان ماهتاب
تا تو لب تر میکنی حتی زمین شورهزار
چون لبان سرخفامت عطر باران ماهتاب
لب بجنبان، تا که جانم را به قربانت کنم
شادی دل را فقط خشم تو پایان ماهتاب
من در این اندیشهام، قلبم چرا دیوانهوار
در میان سینه با عشق تو جولان ماهتاب
کلبۀ احزان شود روزی گلستانِ در خیال
چهرهٔ ماه تو را بر غنچه رجحان ماهتاب
عاشقِ عشقم (طریقت) را ، نمیدانی مگر
کل دنیا شد به پایت سهلو آسان ماهتاب

خوب شد آمدی ای عشق ! که تنها بودم
تا نبودی تو ، در اندیشهی فردا بودم
سالها رفتم و فریاد ! که میبینم باز
در نخستین قدم ، انگار همینجا بودم !
منِ همسایهی دیوار به دیوارِ کویر
یاد از آن روز که همسایهی دریا بودم
برو ای اختر شبگرد ! که شب مال من است
من از این پیش در این میکده تنها بودم
بر من ای دوست ! غریبانه مینداز نگاه
من هوادار تو بودم به خدا تا بودم
امشب از وحشت هجران (طریقت)جان داد
رفت روزی که به ناز تو شکیبا بودم


۩خــُلدستان طریقت ( غزل+اشعار منتخب )۩۩️✍ محمّدمهدی طریقت

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، بدون شرح
برچسب های خلدستان : اشعار , قصاید عاشق عشقم , طریقت , منتخب
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


۩۩۩ ☫ اهل (طریقت) ست درین بندگی و عشق ۩۩۩

یا رب بریز شهد عبادت بکام عشق
دلـبـر زما مگیر بوقت قیام عشق
تکبیر چون کنیم بوقت مجال سوء
پنهان مکن زِ دید بصیرت مقام عشق
ابلیس را به مُثله ی بسمل چو ریز،ریز
ز اُمّ الکتاب جام طهوری بکام عشق
وقت رکوع مستی ما را زیاده کن
در سجده ساز ذروهٔ اعلی مقام عشق
وقت قنــوت ذرهٔ از ذکــر رّبـنا
خود گوی و خود شنو زلب ما پیام عشق
در لجّهٔ شهود شهادت غریق کن
از ما بگیر مائی ما را سلام عشق
هستی زهر تمام ، خدایا تمام کن
شایداگر تمام کنی ناتمام عشق
اهل(طریقت)ست درین بندگی و عشق
خالی مباد یکدم از این شهد کام عشق
ح(طریقت)
محمّدمهدی طریقت
۩خــُلدستان طریقت( جدید )۩
↘
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، غزلیات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، بدون شرح
برچسب های خلدستان : اشعار , عشق , اهل , طریقت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


۩۩۩ ☫ اَشعار/ دوبیتی /عشق /با(طریقت) می دهد اینک پیام ☫ ۩۩۩
اینگونه که این شمعِ روان تب سوزد / گویا ز فــراقِ دوسـتان لب سوزد
گر گریه کنیم وُ نـالِه "یارَب یارب" / کو را و مرا مطلب وُ مذهب میسوزد 

دیدن روی تو وُ دادن جان مطلب عشق
پرده بردار ز رخساره که جان بر لب عشق
بت روی تو پــرستــیم وُ ملامت شِنــویم
بت پرستی مگر این نیست که درمذهب عشق
نیست جز وصــف رخ وُ زلـف تو مـارا سُــخنی
در همه سال وُ مه این قصهء روز و شب عشق
همه اشعارِ(طریقت) به فلک مهر جهان افروز ست
روشن است، این که یکی ذره ز تاب و تب عشق
خــُلدستان طریقت ( صفحه جدید )۩ #محمد مهدی طریقت
↘<<<<<<ادمه مطلب![]()

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، آثارچاپ شده ، گوناگون
برچسب های خلدستان : اَشعار , دوبیتی , عشق , شرح حال ما
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


۩۩۩ ☫ به شعله ای بنوازند ساز(طریقت) عشق ☫ ۩۩۩

بدان روایت نان طاق کرد طاقت عشق
که بی جدال شکستند استقامت عشق
دو دستمان که تهی بود ماند بر سر زانو
که روزگار پذیرا نشد صداقت عشق
غرور زخمی مان بیقرار می گــردد
به گوش باد بخوانید اگر شکایت عشق
به چند پیشهٔ زائد شدند زاهدِ رَه
به باد داد ز بی ریشگی اصالت عشق
ز چکه ای که به بامی چکیده بوده عجب
که آسمان خدا میکشد خجالت عشق
به گردباد بگویید بی امان بشتابد
به خود بپیچد و بالا برد حکایت عشق
هراسناکم از آن لحظه ای که روز قیامت
به خشم دور بریزند بار طاعت عشق
و مطربان جهنم به زخمه های مکافات
به شعله ای بنوازند ساز طریقت عشق

۩خــُلدستان طریقت (صفحه جدید )۩۩️✍ محمّدمهدی طریقت
![]()
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، عکس ، غزلیات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، بدون شرح
برچسب های خلدستان : اشعار , طریقت , عشق , اقصاید
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
![]()
۩۩۩☫قصیده:اشعار (طریقت) عشق(طریقت) هدیه ☫۩۩۩
لطــف خـدا بیشتر از حــق ماست
عالمِ هستی همگی غرق ماست
جان عزیزی که پر از عشـــوه شــد
عشق همایی است که بر فرق ماست
پیش کسان فاش نکن ،هر چه هست
این همه گوش و دهن از برق ماست
روشنی طالعــم از چشم توست
رونق مقصود غزل ،شرق ماست
تلخ نشین ،قصــه ی شیرین بگو
عشق (طریقت)هدفِ خلق ماست

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، غزلیات ، قصاید ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : اشعار , عشق , طریقت , هدفِ خلق ماست
![]()

۩۩☫عشق زجری ممتد و عاشق (طریقت)خوشترست ☫۩۩
مینشینی در نفسهایم که تکرارت کنم
مثل صیدِ رو به تسلیمی گرفتارت کنم
مینشینی در دلم... آرام و دورادور و گرم
تا که یکباره خودم را وقف دیدارت کنم
فاصله بین هوس با عشق، چون ارض و سماء
عشق آلودم که با چشمی گنهکارت کنم
من برایت سفسطه بودم که مغلوبت شوم
مثلِ برهان در توانم نیست انکارت کنم
رخوتی مستانه از سمت نگاهت در من است
زل بزن تا از شرارِ شوق سرشارت کنم
عشق زجری ممتدوُ عاشق (طریقت)خوشتر است
پس بیا نزدیکتر... شایدکه بیمارت کنم...
۩خــُلدستان طریقت ( صفحه جدید )۩۩ محمّدمهدی طریقت

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، عکس ، غزلیات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، حکایات
برچسب های خلدستان : عشق , زجری ممتدوُ عاشق , طریقت , خوشتر است
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩☫ اشعار (طریقت) عطش+ عشق ☫۩

گنجینه ی ما جـای زر و پــول ، عطش عشق
در سینه ی ما گوشی مشغول، عطش عشق
دُور و بَـرمان هر چه ببینی، همه عرض است
بنیاد، ستون، نَقْش، نفَس، طول، عطش عشق
زنجیر شده، بسته به جادوی عطش ناک
افسانه، مقصود چنان غول، عطش عشق
امروزه کسی را خبر از عشق نباشد
مجنون به فنا رفته وُ شاغول، عطش عشق
نیرنگ و ریا، دوز و دَغل، بر سرِ کار است
چسبیده به میزِ خود وُ معزول،عطش عشق
هر معجزه با هر سندی هیچ به هیچ است
بی شک به جهان نقطه ی مقبول، عطش عشق
امروزه نه ادراک نه مدرک ، همس درک ندارد
از هر جهتی مدرک معقول، عطش عشق
هر سازه که بر هر طَبقی ساخت، خرابست
معمار ندانست که محصول، عطش عشق
یک بُرج که محکم به زمین ریشه دوانده
یک آدمِ عاشق کُش وُ مفتول عطش عشق
اینجا خبر از علت و معلول ندارند
معلوم ترین سایه ی مجهول، عطش عشق
در عشق بدان هر دو جهان هیچ نَیَرزد
جز بنده ی عاشق، غمِ معمول، عطش عشق
درویش در این جمع، دگر هیچ ندارد
جز شورِ تبرزین، تبِ کشکول، عطش عشق
هر بیت که از عشق نگفتیم، خطا بود
هر قافیه را «فاعل»وُ مفعول، عطش عشق
![]()
خــُلدستان طریقت ( صفحه جدید )۩# محمد مهدی طریقت
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، غزلیات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ
برچسب های خلدستان : اشعار , غزلیات , عطش , عشق
.: Weblog Themes By Pichak :.

