


۩۩۩ ☫ صائب+ برآستان جانان :مولانا ۩۩۩
هر نفس آواز عشق میرسد از چپ و راست
ما به فلک میرویم عزم تماشا که راست
ما به فلک بودهایم یار ملک بودهایم
باز همان جا رویم جمله که آن شهر ماست
خود ز فلک برتریم وز ملک افزونتریم
زین دو چرا نگذریم منزل ما کبریاست
گوهر پاک از کجا عالم خاک از کجا
بر چه فرود آمدیت بار کنید این چه جاست
بخت جوان یار ما دادن جان کار ما
قافله سالار ما فخر جهان مصطفاست
از مه او مه شکافت دیدن او برنتافت
ماه چنان بخت یافت او که کمینه گداست
بوی خوش این نسیم از شکن زلف اوست
شعشعه این خیال زان رخ چون والضحاست
در دل ما درنگر هر دم شق قمر
کز نظر آن نظر چشم تو آن سو چراست
خلق چو مرغابیان زاده ز دریای جان
کی کند این جا مقام مرغ کز آن بحر خاست
بلک به دریا دریم جمله در او حاضریم
ور نه ز دریای دل موج پیاپی چراست
آمد موج الست کشتی قالب ببست
باز چو کشتی شکست نوبت وصل و لقاست


تا زید بنده غم عشق به جان خواهد داشت
سر به خاک ره آن سرو روان خواهد داشت
ای پسر، عهد جوانیست، زکوتی می ده
روزگارت نه همه عمر جوان خواهد داشت
چشم و ابرو منما، زانکه بلا خواهد خاست
فتنه گر دست بدان تیر و کمان خواهد داشت
بوسه ده، لیک به پروانه آن غمزه مده
که ز شوخی همه عمرم به زیان خواهد داشت
می کشی خلق که از حسن خودم این سوداست
مکن این سود که روزیت زیان خواهد داشت
توبه کردی ز جفا، نیست مرا باور، ازانک
ناز خوبی و جوانیت بر آن خواهد داشت
گفتی، ار من بروم هیچ مرا یاد کنی
این حکایت به کسی گوی که جان خواهد داشت
عشق را گفتم، دل راز نهان می دارد
گفت، من دانم و او، چند نهان خواهد داشت
خسروا، از تو چرا صبر گریزانست چنین؟
چند ازین واقعه خود را به کران خواهد داشت

موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا) ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : صائب , برآستان جانان , مولانا , امیر خسرو دهلوی
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩☫ (بر آستان جانان (حافظ ،سعدی + خیام / اشعار ☫۩ ۩۩

علاج غم به می خوشگوار نتوان کرد
به آب، آینه را بی غبار نتوان کرد
اگرچه تشنه فریب است موجهای سراب
مرا به جلوه دنیا شکار نتوان کرد
کنار بام حوادث مقام راحت نیست
تلاش مرتبه اعتبار نتوان کرد
چو آب و آینه از سادگی درین گلزار
نظر سیاه به نقش و نگار نتوان کرد
فریب شمع چو پروانه خورده ام بسیار
مرا به چرب زبانی شکار نتوان کرد
اگر به حال جگر تشنگان نپردازد
ملامت گهر آبدار نتوان کرد
ز آب گوهر نیکی به ابر برگردد
به جان مضایقه با تیغ یار نتوان کرد
مشو به دیدن خشک از سمنبران قانع
که از بهار قناعت به خار نتوان کرد
چنین که تیغ مکافات در زبان بازی است
صدا بلند درین کوهسار نتوان کرد
خضاب، پرده پیری نمی شود صائب
به مکر و حیله خزان را بهار نتوان کرد.
***
جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال
شب فراق نخفتیم لاجرم ز خیال
بدار یک نفس ای قائد این زمام جمال
که دیده سیر نمیگردد از نظر به جمال
دگر به گوش فراموش عهد سنگین دل
پیام ما که رساند مگر نسیم شمال
به تیغ هندی دشمن قتال مینکند
چنان که دوست به شمشیر غمزه قتال
جماعتی که نظر را حرام میگویند
نظر حرام بکردند و خون خلق حلال
غزال اگر به کمند اوفتد عجب نبود
عجب فتادن مرد است در کمند غزال
تو بر کنار فراتی ندانی این معنی
به راه بادیه دانند قدر آب زلال
اگر مراد نصیحت کنان ما این است
که ترک دوست بگویم تصوریست محال
به خاک پای تو داند که تا سرم نرود
ز سر به در نرود همچنان امید وصال
حدیث عشق چه حاجت که بر زبان آری
به آب دیده خونین نبشته صورت حال
سخن دراز کشیدیم و همچنان باقیست
که ذکر دوست نیارد به هیچ گونه ملال
حضرت سعدی
ای هدهد صبا به سبا میفرستمت
بنگر که از کجا به کجا میفرستمت
حیف است طایری چو تو در خاکدان غم
زین جا به آشیان وفا میفرستمت
در راه عشق مرحله قرب و بعد نیست
میبینمت عیان و دعا میفرستمت
هر صبح و شام قافلهای از دعای خیر
در صحبت شمال و صبا میفرستمت
تا لشکر غمت نکند ملک دل خراب
جان عزیز خود به نوا میفرستمت
ای غایب از نظر که شدی همنشین دل
میگویمت دعا و ثنا میفرستمت
در روی خود تفرج صنع خدای کن
کیینه خدای نما میفرستمت
تا مطربان ز شوق منت آگهی دهند
قول و غزل به ساز و نوا میفرستمت
ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفت
با درد صبر کن که دوا میفرستمت
حافظ سرود مجلس ما ذکر خیر توست
بشتاب هان که اسب و قبا میفرستمت
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
دایم گل این بستان شاداب نمیماند
دریاب ضعیفان را در وقت توانایی
دیشب گله زلفش با باد همیکردم
گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی
صد باد صبا این جا با سلسله میرقصند
این است حریف ای دل تا باد نپیمایی
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی
یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم
رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی
ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست
شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی
ای درد توام درمان در بستر ناکامی
و ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی
در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم
لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی
فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست
کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی
زین دایره مینا خونین جگرم می ده
تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی
حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد
شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی
***
شنیدهام سخنی خوش که پیر کنعان گفت
فراق یار نه آن میکند که بتوان گفت
حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر
کنایتیست که از روزگار هجران گفت
نشان یار سفرکرده از که پرسم باز
که هر چه گفت برید صبا پریشان گفت
فغان که آن مه نامهربان مهرگسل
به ترک صحبت یاران خود چه آسان گفت
من و مقام رضا بعد از این و شکر رقیب
که دل به درد تو خو کرد و ترک درمان گفت
غم کهن به می سالخورده دفع کنید
که تخم خوشدلی این است پیر دهقان گفت
گره به باد مزن گر چه بر مراد رود
که این سخن به مثل باد با سلیمان گفت
به مهلتی که سپهرت دهد ز راه مرو
تو را که گفت که این زال ترک دستان گفت
مزن ز چون و چرا دم که بنده مقبل
قبول کرد به جان هر سخن که جانان گفت
که گفت حافظ از اندیشه تو آمد باز
من این نگفتهام آن کس که گفت بهتان گفت
حضرت حافظ
تا کی غمِ آن خورم که دارم یا نه
وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه
پرکن قدحِ باده که معلومم نیست
کاین دم که فرو برم برآرم یا نه
سالک ربانی حضرت :خیام
<<<<>......ادامه مطلب<<<
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , حافظ , سعدی , خیام
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩☫می گلگون(طریقت ) نبود☫۩۩۩

صوفی و گوشۀ محراب و نکونامی را
من وُ میخانه وُ دُردیکش وُ بدنامی را
باده پیش آر که بر طرْفِ چمن خوش باشد
مطربی را وُ گلی را وُ گلاندامی را
باده در خانه اگر نیست برایِ دلِ ما
رنجه شو تا درِ میخانه به خوشگامی را
ذکرِ تسبیح رها کن که سر سجاده
نشوَد حور چو دُرّ دانه گُـل اندامی را
چون بهایِ میِ گلگون(طریقت) نبوَد
خرقۀ ما به گِروگان ، بستان جامی را
خــُلدستان طریقت ( صفحه :میِ گلگون)۩# ✍محمد مهدی طریقت
محمّدمهدی طریقت

آموزگار اگرچه خداوندگار نیست
بعد از خدای، برتر از آموزگار نیست
آموزگار خلقت انسان نمیکند
کاین نقش جز به عهدۀ حق واگذار نیست
سازنده و مهندس اعظم بود خدای
آری که جز خدای را این اقتدار نیست
لیکن به کار تربیت روح آدمی
آموزگار خوب کم از کردگار نیست
عرش خدای کرسی تعلیم شد، ولیک
این منزلت نصیب یکی از هزار نیست
کرسینشین مسند تعلیم عالمی است
کالوده دست و دامنش از ننگ و عار نیست
رحمت بر انبیاء که نخستین معلّماند
وندر کتابشان سخن نابکار نیست
سازندگان تجمع آدمی شدند
سازنده نیست هر که نبوت شعار نیست
بالاتر از مقام معلم به شرط دین
کس را مقام و منزلت و اعتبار نیست
ایمان اگر نبود، مجو ایمنی زعلم
کانسان به جز به ایمان پرهیزگار نیست
دانش چراغ ره بود، ایمان دلیل راه
گمراه بیدلیل، به حق رهسپار نیست
علم است حربهای که گر ایمان نباشدش
جز حربهای کشنده و انسان شکار نیست
شاگرد بر طریق معلم قدم زند
وای از معلّمی زخطا بر کنار نیست
آموزگار باید خدمتگزار خلق
آموزگار نیست که خدمتگزار نیست
آموزگار باید دانای روزگار
کاموزگارتر کس از روزگار نیست
ایام اگرچه حلقۀ زنجیر عالم است
وین رشته را گسستگی اندر قطار نیست
هرروز، روز تجربت و علم تازه ای است
کامروز را به کهنۀ دیروز کار نیست
نو کن سلاح علم که در عرصۀ حیات
علم کهن برندۀ این کارزار نیست
جز عالم زمان نتواند معلّمی
کایام جز به علم زمان نامدار نیست

حاجت دام و کمندی نیست در تسخیر ما
گردش چشمی بود بس حلقه زنجیر ما
ما خراب از آب شمشیر تغافل گشته ایم
می توان کردن به گرد دامنی تعمیر ما
از عیار نامه ما دردمندان آگهند
می شود در زخم ظاهر جوهر شمشیر ما
چون کمان هر چند مشت استخوانی گشته ایم
می شود از جوشن گردون ترازو تیر ما
دل ز بیم غمزه از زلفش نمی آید برون
بیشتر در پرده شب می چرد نخجیر ما
در فضای خاطر ما تیر پیکان می شود
آه می گردد گره در سینه دلگیر ما
منزل نقل مکان ماست اوج لامکان
وادی امکان ندارد عرصه شبگیر ما
از خجالت چون نگردد تیشه فرهاد آب؟
کوه را برداشت از جا ناله زنجیر ما
خواب ما با خواب چشم یار از یک پرده است
هیچ کس بیرون نمی آرد سر از تعبیر ما
گنجها در گوشه ویران ما در خاک هست
آبروی سعی را گوهر کند تعمیر ما
دیدن ما تلخکامان تلخ سازد کام را
دایه گویا داد از پستان حنظل شیر ما
مادر از فرزند ناهموار خجلت می کشد
خاک سر بالا نیارد کرد از تقصیر ما
خود هم از زلف دراز خویش دربند بلاست
یک سرش بر گردن یوسف بود زنجیر ما
این که صائب دست ما از دامن او کوته است
نارسایی های اقبال است دامنگیر ما

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، عکس ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , صائب , صادق , سرمد
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


۩۩۩ ☫ برآستان جانان (صائب)تبریزی ☫ ۩۩۩
اگر چه در چمن روزگار خار و خسم
چو لاله داغ بود گل ز گرمی نفسم
درین ریاض من آن بلبلم که می آید
صدای خنده گل از شکستن قفسم
به جرم هرزه درایی مرا ز باغ مران
که آرمیده تر از بوی گل بود نفسم
چنان گزیده مرا آستین فشانی خلق
که التفات به شکر نمی کند مگسم
بغیر سایه مرا نیست زان شکار دگر
که من از طول امل سالهاست در مرسم
ز من عزیزتری نیست ملک خواری را
اگر چه در نظر اعتبار هیچ کسم
اگر چه رفته ام از تنگنای چرخ برون
همان ز تنگی جا تنگ می شود نفسم
دو اربعین بسر آمد ز زندگانی من
هنوز در خم گردون شراب نیمرسم
مکن از مردم بالغ نظر حساب مرا
که با سفیدی مو شیر خواره هوسم
روم به خواب چو افسانه از ترانه خویش
اگر چه باعث بیداری هزار کسم
ز حد خویش به مستی نمی روم بیرون
درین حظیره در بسته ایمن از عسسم
چه حاجت است به بند دگر مرا صائب
که من ز لاغری خود همیشه در قفسم

ما گل به دست خود ز نهالی نچیده ایم
در دست دیگران گلی از دور دیده ایم
چون لاله صاف و درد سپهر دو رنگ را
در یک پیاله کرده و بر سر کشیده ایم
با بخت تیره ازستم چرخ فارغیم
در دست زنگی آینه زنگ دیده ایم
نو کیسه مصیبت ایام نیستیم
چون صبحدم هزار گریبان دریده ایم
روی از غبار حادثه در هم نمی کشیم
ما ناف دل به حلقه ماتم بریده ایم
دل نیست عقده ای که گشاید به زور فکر
بیهوده سر به جیب تأمل کشیده ایم
امروز نیست سینه ما داغدار عشق
چون لاله ما ز صبح ازل داغ دیده ایم
دور نشاط ما خم فتراک قاتل است
ما ماه عید را به رخ زخم دیده ایم
گل دام نکهت عبثی می کند به خاک ما
بوی پیرهن به تکلف شنیده ایم
جنگ گریز شیوه ما نیست چون شرار
صدبار چون نسیم بر آتش دویده ایم
از آفتاب تجربه سنگ آب می شود
ما غافلان همان ثمر نارسیده ایم
از جور روزگار نداریم شکوه ای
این گرگ را به قیمت یوسف خریده ایم
صائب زبرگ عیش تهی نیست جیب ما
چون غنچه تا به کنج دل خود خزیده ایم

۩۩۩ ☫ برآستان جانان (طریقت) مشاعره/ اشعار ☫ ۩۩۩

گویند اگر می بخوری ، عرش بلرزد
عرشی که به یک باده بلرزد به چه ارزد ؟
در خانه ی ما زیر زمینی است که در آن
یک خُم بخوری ، خشتی از آن نیز نلرزد


شیخی به زنی فاحشه گفتا: مستی
هر لحظه به دام دگری پابستی؛
گفتا؛ شیخا، هر آنچه گویی هستم،
آیا تو چنانکه مینمایی هستی؟

![]()
۩خــُلدستان طریقت(صفحه جدید )۩۩ محمد مهدی طریقت
↘<<<<<<ادمه مطلب
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , صائب , تبریزی
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


۩۩۩ ☫ برآستان جانان (صائب)تبریزی ☫ ۩۩۩
ما نقش دلپذیر ورقهای سادهایم
چون داغ لاله از جگر درد زادهایم
با سینه ی گشاده در آماجگاه خاک ،
بیاضطراب همچو هدف ایستادهایم
بر دوستان رفته چه افسوس میخوریم؟
با خود اگر قرار اقامت ندادهایم
پوشیده نیست خرده راز فلک ز ما
چون صبح ما دوبار دراین نشاه زادهایم
چون غنچه در ریاض جهان، برگ عیش ما
اوراق هستی است که بر باد دادهایم
ای زلف یار، اینهمه گردنکشی چرا؟
آخر تو هم فتاده و ما هم فتادهایم
صائب زبان شکوه نداریم همچو خار
چون غنچه دست بر دل پر خون نهادهایم
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , صائب , تبریزی , شیخ بهائی
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩☫برآستان جانان : (طریقت ) صائب ☫۩۩۩

از سَر كوی تو
گر عزم سفر می داشتم
ميزدم بر بخت خود پايی كه بر می داشتم
دل چو خون
گرديد بی حاصل بود تَدبير ما
كاش پيش از خون شدن دِل از تو بر می داشتم...
صائب_تبریزی
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , طریقت , صائب


۩۩۩ ☫ برآستان جانان (صائب) تبریزی ☫ ۩۩۩
به ساغرنقل کرداز خم، شراب آهسته آهسته
بـرآمـــد از پَـس کــوه آفـــتاب آهسته آهسته
فریــب روی آتشناک او خـوردم، نـــدانستم
که خواهد خورد خونم چون کباب آهسته آهسته
ز بَــس در پردهٔ افـــسانه با او حـــال خود گفتم
گران گشتم به چشمش همچو خواب آهسته آهسته
سرایی را که صاحـــب نیست، ویرانی است معمارش
دل بــیعــشق، میگــردد خــراب آهسته آهسته
به این خرســندم از نسیــان روزافـــزون پیریها
که از دل میبرد یـــاد شــباب آهسته آهسته
دلی نگذاشت در من وعـــدههای پوچ او صائب
شکست این کشتی از موج سراب آهسته آهسته
<<< دیکتاتور محبوب می شود<<<
موضوعات مرتبط خلدستان: سیاسی ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , صائب , تبریزی
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩☫برآستان جانان: مولانا (طریقت) صائب ☫۩۩۩
در کتاب فیه ما فیه مولانا داستان بسیار تأملبرانگیزی به صورت شعر درباره جوان عاشقی است که به عشق دیدن معشوقهاش هر شب از این طرف دریا به آن طرف دریا میرفته و سحرگاهان باز میگشته و تلاطمها و امواج خروشان دریا او را از این کار منع نمیکرد.
دوستان و آشنایان همیشه او را مورد ملامت قرار میدادند و او را به خاطر این کار سرزنش میکردند اما آن جوان عاشق هرگز گوش به حرف آنها نمیداد و دیدار معشوق آنقدر برای او انگیزه به وجود میآورد که تمام سختیها و ناملایمات را بجان میخرید.
عشق را بیمعرفت معنا مکن
شبی از شبها جوان عاشق مثل تمامی شبها از دریا گذشت و به معشوق رسید. همین که معشوقه خود را دید با کمال تعجب پرسید:
«چرا این چنین خالی در چهره خود داری!»
معشوقه او گفت: «این خال از روز اول در چهره من بوده و من در عجبم که تو چگونه متوجه نشدهای.»
جوان عاشق گفت: «خیر، من هرگز متوجه نشده بودم و گویی هرگز آن را ندیده بودم.»
لحظهای دیگر جوان عاشق باز هم با تعجب پرسید:
«چه شده که در گوشه صورت تو جای خراش و جراحت است؟»
معشوقه او گفت: «این جراحت از روز اول آشنایی من با تو در چهرهام وجود داشته و مربوط به دوران کودکی است و من در تعجبم که تو چطور متوجه نشدی!»
جوان عاشق میگوید: «خیر، من هرگز متوجه نشده بودم و گویی هرگز آن جراحت را ندیده بودم.»
لحظهای بعد آن جوان عاشق باز پرسید:
«چه بر سر دندان پیشین تو آمده؟ گویی شکسته است!»
معشوقه جواب میدهد: «شکستگی دندان پیشین من در اتفاقی در دوران کودکیام رخ داده و از روز اول آشنایی ما بوده و من نمیدانم چرا متوجه نشده بودی!»
جوان عاشق باز هم همان پاسخ را میدهد.
آن جوان ایرادات دیگری از چهره معشوقهاش میبیند و بازگو میکند و معشوقه نیز همان جوابها را میگوید. به هر حال هر دو آن ها شب را با هم به سحر میرسانند و مثل تمام سحرهای پیشین آن جوان عاشق از معشوقه خداحافظی میکند تا از مسیر دریا باز گردد.
معشوقهاش میگوید: «این بار باز نگرد، دریا بسیار پر تلاطم و طوفانی است!»
جوان عاشق با لبخندی میگوید:
«دریا از این خروشانتر بوده و من آمدهام، این تلاطمها نمیتواند مانع من شود.»
معشوقهاش میگوید: «آن زمان که دریا طوفانی بود و میآمدی، عاشق بودی و این عشق نمیگذاشت هیچ اتفاقی برای تو بیفتد. اما دیشب به خاطر هوس آمدی، به همین خاطر تمام بدیها و ایرادات من را دیدی. از تو درخواست میکنم برنگردی زیرا در دریا غرق میشوی.»
جوان عاشق قبول نمیکند و باز میگردد و در دریا غرق میشود.
مولانا پس از این داستان در چندین صفحه به تفسیر میپردازد. مولانا میگوید:
تمام زندگی شما مانند این داستان است. زندگی شما را نوع نگاه شما به پیرامونتان شکل میدهد. اگر نگاهتان، مانند نگاه یک عاشق باشد، همه چیز را عاشقانه میبینید. اگر نگاهتان منفی باشد همه چیز را منفی میبینید. دیگر آدمهای خوب و مثبت را در زندگی پیدا نخواهید کرد و نخواهید دید. دیگر اتفاقات خوب و مثبت در زندگی شما رخ نخواهد داد و نگاه منفیتان اجازه نخواهد داد چیزهای خوب را متوجه شوید. اگر نگاه عاشقانه از ذهنتان دور شود تمام بدیها را خواهید دید و خوبیها را متوجه نخواهید شد. نگاهتان اگر عاشقانه باشد بدیها را میتوانید به خوبی تبدیل کنید…
"مولانا"
عشق را بیمعرفت معنا مکن
زر نداری مشت خود را وا مکن
گر نداری دانش ترکیب رنگ
بین گلها زشت یا زیبا مکن
خوب دیدن شرط انسان بودن است
عیب را در این و آن پیدا مکن
دل شود روشن زشمع اعتراف
با کس ار بد کردهای حاشا مکن
ای که از لرزیدن دل آگهی
هیچ کس را هیچ جا رسوا مکن
زر به دست طفل دادن ابلهی است
اشک را نذر غم دنیا مکن
پیرو خورشید یا آیینه باش
هرچه عریان دیدهای افشا مکن
****
صد و سومین روز؛ سالروز بزرگ داشت صائب شد!
وی ادامه داد: چون تاریخ دقیق ولادت و وفات این شاعر بلند آوازه در کشور مشخص نبود لذا بر اساس محاسبه با حروف ابجد، عدد ۱۰۳ برای نام این شاعر ترسیم شد، لذا قرار بر این شد تا در صد و سومین روز سال، روز بزرگداشت صائب نام گذاری شود.
🏮گزیده ای از زندگی نامه صائب
میرزا محمد علی صائب تبریزی از شاعران عهد صفویه است که در حدود سال ۱۰۰۰ هجری قمری در اصفهان (و به روایتی در تبریز) زاده شد. در جوانی مانند اکثر شعرای آن زمان به هندوستان رفت و از مقربین دربار شاه جهان شد. در سال ۱۰۴۲ هجری قمری به کشمیر رفت و از آنجا به ایران بازگشت و به منصب ملکالشعرایی شاه عباس ثانی درآمد. در زمان پیری در باغ تکیه در اصفهان اقامت کرد و همواره عدهای از ارباب هنر گرد او جمع میشدند. وی در سال ۱۰۸۰ هجری قمری وفات یافت و در همین محل (باغ تکیه) در کنار زایندهرود به خاک سپرده شد.
🏮سبک شعری صائب:
صائب شاعری است عارف و ارادتمند مولوی و حافظ . گوینده ای است مضمون آفرین و نکته یاب و ژرف بین . توانایی او در ساختن ترکیبات و استعارات بدیع و زیبا اعجاب بر انگیز است . شعر او آینه تمام نمای حالات روحی و عواطف گوناگون بشری است.
اندیشه پویای وی هر مضمونی را که به تصویر درآید لباس نظم پوشانده و بسیاری از ابیات نغزش مثل ساز شده است . این گوینده توانا از صنایع به مراعات نظیر و ایهام توجه خاص دارد و شعر او بر پایه مضمون یابی و تمثیل استوار است.صائب سبکی را به کمال رساند که چند سده پس از او #سبک_هندی نامیده شد. او اسلوب معادله یا «مدعا مثل» را بیش از دیگر شاعران هم روزگارش به کار برده است.
موضوعات مرتبط خلدستان: مناسبت ملی ، متن ادبی ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، گوناگون
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , مولوی , طریقت , صائب
۩۩۩ ☫ برآستان جانان (صائب)تبریزی ☫۩۩۩
ازین بستانسرا با دست خالی می رود بیرون
سبکدستی که بر هر دامنی چون خار می پیچد

مخور صائب فریب فضل از عمامه زاهد
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , صائب , تبریزی

۩۩۩☫ای خدا شد بدبیاری ؟ اختیار زندگی☫۩۩۩
ما شدیم از گردن آویزانِ دارِ زندگی
دست بر دامانِ آب وُ آبشارِ زندگی
فصل پائیز آمدوُ شدبادِ سردِ برگریز
برگریزان است اینجا زیرِ بارِ زندگی
چون حبابِ پوچ گاهی تادمی برمی کشی
رخنه برمی دارد از صدجاحصارِ زندگی(1)
دم بدم سرمی رود ازموج دریاسهمگین
ناخدا چون می کند لنگر مهارِ زندگی
اعتبار از خود ندارداین مسیر پیچ پیچ
هیچ کس در سر ندارد انتظار زندگی
عاقبت آیا خدا ویران کند این بار کج
ناخدا مقصد نداند در قطارِ زندگی
ما شدیم از گردن آویزانِ دارِ مقصدت
ای خدا شد بَدبیاری ؟ اختیارِ زندگی
۩خــُلدستان طریقت ( صفحه جدید )۩۩ محمّدمهدی طریقت
چون حباب پوچ از پاس نفس غافل مشو
کز نسیمی رخنه افتد در حصارِ زندگی #صائب_تبریزی

ما شدیم از گردن آویزانِ دارِ مقصدت
گرتو صاحب اختیاری ؟... اختیارِ زندگی
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، قصاید
برچسب های خلدستان : اشعار , صائب , تبریزی , گرتو صاحب اختیاری

۩۩۩ ☫برآستان جانان(صائب) تبریزی ☫ ۩۩۩
دل ارباب تنعم ز نوا می افتد
جام لبریز چو گردد ز صدا می افتد
با توکل سفری شو که درین راه، به چاه
هرکه از دست نینداخت عصا می افتد
می شود عیب هنر، نفس چو افتاد خسیس
کری و کوری و لنگی به گدا می افتد
آبرو در گره گوشه عزلت بسته ست
دل هرکس که در آن زلف دو تا می افتد
دل ازان زلف به دام خط مشکین افتاد
از بلا هرکه گریزد به بلا می افتد
می چکد خون ز نوای جرس امروز به خاک
تا ازین قافله دیگر که جدا می افتد؟
آن غیورم که گر از حق طلبم حاجت خویش
بر زبانم گره از شرم و حیا می افتد
روی پوشیده ز آیینه ما می گذرد
آفتابی که فروغش همه جا می افتد
نیست امروز کسی قابل زنجیر جنون
آخر این سلسله بر گردن ما می افتد
از نفس تیره شود آینه صائب هرچند
نیست چون همنفسی دل ز جلا می افتد
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , صائب , تبریزی

۩۩۩☫برآستان جانان(صائب ) تبریزی ☫۩۩۩
مایه اصــــل و نسب در گردش دوران زر است هر كسی صاحب زر است او از همه بالاتر است جای چشم ابرو نگیرد چون كه او بالاتر است روی دریا، خس نشیند قعر دریا گوهر است پس چرا انگشت كوچك لایق انگشـتر است آن یكی شمشیر گردد دیگری نعل خر است كـره خـر ، از خـریت پیش پیش مـادر است زلف ، از افتادگی قابل به مشك و عنبر است دائماً خون میخورد تیغی كه صاحب جوهر است دختر هر كس نجیب افتـاد مفت شوهر است هر كه عیب خود بگوید، از همه بالاتر است |
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , صائب , تبریزی

۩۩۩☫(صائب(طریقت) حکایت ☫۩۩۩
می گویند: روزی شاه عبّاس در اصفهان به خدمت عالم زمانه، شيخ بهایی رسيد. پس از سلام و احوال پرسی، از شيخ پرسيد:
در برخورد با افراد اجتماع، اصالت ذاتیِ آن ها بهتر است يا تربيت خانوادگی شان؟
شيخ گفت: هر چه نظر حضرت اشرف باشد، همان است. ولی، به نظر من "اصالت" ارجح است.
و شاه بر خلاف او گفت: شک نکنيد که "تربيت" مهمّ تر است.
بحث ميان آن دو بالا گرفت و هيچ يک نتوانستند يکديگر را قانع کنند.
به ناچار شاه برای اثبات حقّانيّت خود، او را به کاخ دعوت کرد تا حرفش را به کرسی بنشاند.
فردای آن روز، هنگام غروب، شيخ به کاخ رسيد.
بعد از تشريفات اوّليّه، وقت شام فرا رسيد. سفره ای بلند پهن کردند.
ولی، چون چراغ و برقی نبود، مهمانخانه سخت تاريک بود.
در اين لحظه، پادشاه دستی به کف زد و با اشاره ی او چهار گربه، شمع به دست حاضر شدند و آن جا را روشن کردند.
در هنگام شام، شاه دستی پشت شيخ زد و گفت:
ديدی گفتم "تربيت" از "اصالت" مهمّ تر است؟
ما اين گربه های نااهل را اهل و رام کرديم، که اين نتيجه ی اهمّيّت "تربيت" است.
شيخ در عين اين که هاج و واج مانده بود، گفت:
من فقط به يک شرط حرف شما را می پذيرم و آن، اين که فردا هم گربه ها مثل امروز چنين کنند.
شاه که از حرف شيخ سخت تعجّب کرده بود، گفت:
اين چه حرفی است. فردا مثل امروز و امروز هم مثل ديروز!
کار آن ها اکتسابی است که با تربيت و ممارست و تمرين زياد انجام می شود.
ولی، شيخ دست بردار نبود که نبود.
تا جایی که، شاه عبّاس را مجبور کرد تا اين کار را فردا تکرار کند.
لذا، شيخ فکورانه به خانه رفت.
او وقتی از کاخ برگشت، بی درنگ دست به کار شد.
چهار جوراب برداشت و چهار موش در آن نهاد.
فردا او باز طبق قرار قبلی به کاخ رفت. تشريفات همان و سفره همان و گربه های بازيگر همان. شاه که مغرورانه تکرار مراسم ديروز را تاکيدی بر صحّت حرف هايش می ديد ،زير لب برای شيخ رجز می خواند. در اين زمان، شيخ موش ها را رها کرد.
در آن هنگام، هنگامه ای به پا شد؛ يک گربه به شرق، ديگری به غرب، آن يکی شمال، و اين يکی جنوب.....
اين بار شيخ دستی بر پشت شاه زد و گفت: شهريارا !
يادت باشد اصالت گربه، موش گرفتن است؛ گرچه "تربيت" هم بسيار مهمّ است. ولی، "اصالت" مهمّ تر است.
يادت باشد با "تربيت" می توان گربه ی اهلی را رام و آرام کرد؛
ولی، هر گاه گربه موش را ديد، به اصل و "اصالت" خود بر می گردد.
و اين است: حکايت بعضی تازه به دوران رسيده ها.
ﺁﻥ ﻧﺨﻞِ ﻧﺎﺧﻠﻒ ﮐﻪ ﺗﺒﺮ ﺷﺪ ﺯِ ﻣﺎ ﻧﺒﻮﺩ؛
ﻣﺎ ﺭﺍ ﺯﻣﺎﻧﻪ ﮔﺮ ﺷﮑﻨﺪ ﺳﺎﺯ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ!
ﺻﺎﺋﺐ ﺗﺒﺮﯾﺰﯼ
![]()
۩#خــُلدستان طریقت ( صفحه جدید )۩# محمد مهدی #طریقت
موضوعات مرتبط خلدستان: نثر ( ارائه ی مطلب) ، حکایات
برچسب های خلدستان : صائب , طریقت , حکایت
۩۩۩ ☫ برآستان جانان (صائب )تبریزی☫۩۩۩
زندگی با هوشیاری زیر گردون مشکل است
تا نگردی مست این بار گران نتوان کشید
می زنم بر کوچه دیوانگی در این بهار
بیش ازین خجلت ز روی کودکان نتوان کشید
پنجه در سر پنجه شاهین اگر باید فکند
دست خود چون بهله زان موی میان نتوان کشید
با تهیدستی توان مغلوب کردن نفس را
اسب سرکش را به دست پر عنان نتوان کشید
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , صائب , تبریزی
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
نه بهر ترک شیرازی که برده جمله دلها را

موضوعات مرتبط خلدستان: مناسبت ملی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , تذکره شعرا , صائب
.: Weblog Themes By Pichak :.

