
۩۩۩ ☫ دعا ☫ ۩۩۩
بسم الله الرحــــمن الرحـیــــــم
اَمَّن یُّجیبُ المُضطَرَّ اِذا دَعاهُ
وَ یَکشِفُ السـُّوء ویجعَلُــکُم
خُلَفآء الاَرضِ ء اِلهٌ مَّع اللهِ قَلیلاً مّا تَذَکَّـــــرُنَ
....» ( آیه 62 سوره النمل )

مجنون دل از خفقان به تنگ آمده. بقایشان در خـــرابکاری و دشــمنی است، درسرکوب و خفــقان، توجیه دین. تحریم هـــایی که جز مردم زیر منگنه گـــذاشتن و حاکمان به ثـروت اندوزی،، تاخت وُ تازکنان جولان می دهند تأثیر گذار تر و اسباب ثروتشان را فراهم آورده است،،، و شعبان بی مخ هائی بسیار در این وخامت اوضاع کوسه هائی به فکر ریش و هرکس به فکر خویش و باز هم دین، این خطـــرناک ترین ایهام.
دعای سوره ء نَمل ست برزبان جاریست
همیشه ِ وِرد لبم ذ کر،ذ کر بیداریست
به انتظار نشستم در این زمانه بسی
برای منتظران چاره نیست ناچاریست
به من مخند اگر شعرهای من ساده ست
قبول طبع شما نیست کوچه بازاریست
چه قاب ها و چه تندیس هابه بازارست
نه دَر زمن شنود، نی آنکه دیواریست !
.۞ஜ۞ஜ۩۞۩ஜ۩۞۩ஜ۩۞۩ஜ۞ஜ۩۞۩ஜ۞
به این خوشم که بیائی به نامتان شادم
تمام سال اگر کارمن ولنگاریست
نه این که جمعه فقط صبح زود بیدارم
بیا که آینه ی روزگار ، زنگاریست
به قول خواجه ی ما در هوای طرهء تو
" چه جای دم زدن نافه های تاتاریست "
(کدام لحظه دعامان ز روی اخلاص است؟
مگر نه اینکه سرا پایمان ریا کاریست؟)*
بیا بیا که برای وصال مشتاقیم
دَم از فراق مزن باطن از نفاق عاریست
نیامدی به سرائی که بودخشت وگِلی
بیا ، بیا که بناهایمان نماکاریست
![]()
۩# خُلدِستان طریقت( صفحه تازه)۩ # محمد مهدی طریقت
برچسب های خلدستان : زمین , عزَوجل بهشت , جنگ وجدل , طریقت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩☫ برآستان جانان(حافظ)سعدی ☫۩۩۩
یکی گربه در خانهٔ زال بود
که برگشته ایام و بدحال بود
دوان شد به مهمان سرای امیر
غلامان سلطان زدندش به تیر
چکان خونش از استخوان، میدوید
همی گفت و از هول جان میدوید
اگر جستم از دست این تیر زن
من و موش و ویرانهٔ پیرزن
نیرزد عسل، جان من، زخم نیش
قناعت نکوتر به دوشاب خویش
خداوند از آن بنده خرسند نیست
که راضی به قسم خداوند نیست
خوش خرامان می روی ای جان جان بی من مرو
ای حیات دوستان در بوستان بی من مرو
ای فلک بی من مگرد و ای قمر بی من متاب
ای زمین بی من مروی و ای زمان بی من مرو
این جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوش است
این جهان بی من مباش و آن جهان بی من مرو
ای نور چشم من سخنی هست گوش کن
چون ساغرت پر است بنوشان و نوش کن
در راه عشق وسوسه اهرمن بسیست
پیش آی و گوش دل به پیام سروش کن
برگ نوا تبه شد و ساز طرب نماند
ای چنگ ناله برکش و ای دف خروش کن
تسبیح و خرقه لذت مستی نبخشدت
همت در این عمل طلب از می فروش کن
پیران سخن ز تجربه گویند گفتمت
هان ای پسر که پیر شوی پند گوش کن
بر هوشمند سلسله ننهاد دست عشق
خواهی که زلف یار کشی ترک هوش کن
با دوستان مضایقه در عمر و مال نیست
صد جان فدای یار نصیحت نیوش کن
ساقی که جامت از می صافی تهی مباد
چشم عنایتی به من دردنوش کن
سرمست در قبای زرافشان چو بگذری
یک بوسه نذر حافظ پشمینه پوش کن
****
مرا تو غایت مقصودی از جهان ای دوست
هزار جان عزیزت فدای جان ای دوست
چنان به دام تو الفت گرفت مرغ دلم
که یاد مینکند عهد آشیان ای دوست
گرم تو در نگشایی کجا توانم رفت
به راستان که بمیرم بر آستان ای دوست
دلی شکسته و جانی نهاده بر کف دست
بگو بیار که گویم بگیر هان ای دوست
تنم بپوسد و خاکم به باد ریزه شود
هنوز مهر تو باشد در استخوان ای دوست
جفا مکن که بزرگان به خردهای ز رهی
چنین سبک ننشینند و سرگران ای دوست
به لطف اگر بخوری خون من روا باشد
به قهرم از نظر خویشتن مران ای دوست
مناسب لب لعلت حدیث بایستی
جواب تلخ بدیعست از آن دهان ای دوست
مرا رضای تو باید نه زندگانی خویش
اگر مراد تو قتلست وارهان ای دوست
که گفت سعدی از آسیب عشق بگریزد
به دوستی که غلط میبرد گمان ای دوست
که گر به جان رسد از دست دشمنانم کار
ز دوستی نکنم توبه همچنان ای دوست
خــُلدستان طریقت(حکایت :شعر )۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم 

موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , شیخ اجل , سعدی
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩☫برآستان جانان : (سعدی ) شیخ اجل ☫۩۩۩
ﻫﺸﯿﺎﺭ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺰ ﻋﺸﻖ ﺑﭙﺮﻫﯿﺰﺩ
ﻭﯾﻦ ﻃﺒﻊ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﺎ ﻋﻘﻞ ﻧﯿﺎﻣﯿﺰﺩ
ﺁﻥ ﮐﺲ ﮐﻪ ﺩﻟﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﺁﺭﺍﺳﺘﻪ ﻣﻌﻨﯽ
ﮔﺮ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺟﻬﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﺩﺭ ﭘﺎﯼ ﯾﮑﯽ ﺭﯾﺰﺩ
ﮔﺮ ﺳﯿﻞ ﻋﻘﺎﺏ ﺁﯾﺪ ﺷﻮﺭﯾﺪﻩ ﻧﯿﻨﺪﯾﺸﺪ
ﻭﺭ ﺗﯿﺮ ﺑﻼ ﺑﺎﺭﺩ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻧﭙﺮﻫﯿﺰﺩ
ﺁﺧﺮ ﻧﻪ ﻣﻨﻢ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺭ ﺑﺎﺩﯾﻪ ﺳﻮﺩﺍ
ﻋﺸﻖ ﻟﺐ ﺷﯿﺮﯾﻨﺖ ﺑﺲ ﺷﻮﺭ ﺑﺮﺍﻧﮕﯿﺰﺩ
ﺑﯽ ﺑﺨﺖ ﭼﻪ ﻓﻦ ﺳﺎﺯﻡ ﺗﺎ ﺑﺮﺧﻮﺭﻡ ﺍﺯ ﻭﺻﻠﺖ
ﺑﯽﻣﺎﯾﻪ ﺯﺑﻮﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﻫﺮ ﭼﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﺴﺘﯿﺰﺩ
ﻓﻀﻞ ﺍﺳﺖ ﺍﮔﺮﻡ ﺧﻮﺍﻧﯽ ﻋﺪﻝ ﺍﺳﺖ ﺍﮔﺮﻡ ﺭﺍﻧﯽ
ﻗﺪﺭ ﺗﻮ ﻧﺪﺍﻧﺪ ﺁﻥ ﮐﺰ ﺯﺟﺮ ﺗﻮ ﺑﮕﺮﯾﺰﺩ
ﺗﺎ ﺩﻝ ﺑﻪ ﺗﻮ ﭘﯿﻮﺳﺘﻢ ﺭﺍﻩ ﻫﻤﻪ ﺩﺭﺑﺴﺘﻢ
ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﻨﺸﯿﻨﯽ ﺑﺲ ﻓﺘﻨﻪ ﮐﻪ ﺑﺮﺧﯿﺰﺩ
ﺳﻌﺪﯼ ﻧﻈﺮ ﺍﺯ ﺭﻭﯾﺖ ﮐﻮﺗﻪ ﻧﮑﻨﺪ ﻫﺮﮔﺰ
ﻭﺭ ﺭﻭﯼ ﺑﮕﺮﺩﺍﻧﯽ ﺩﺭ ﺩﺍﻣﻨﺖ ﺁﻭﯾﺰﺩ
***
نه طریق دوستان است و نه شرط مهربانی
که به دوستان یک دل سر دست برفشانی
دلم از تو چون برنجد که به وهم در نگنجد
که جواب تلخ گویی تو بدین شکردهانی
نفسی بیا و بنشین سخنی بگو و بشنو
که به تشنگی بمردم بر آب زندگانی
غم دل به کس نگویم که بگفت رنگ رویم
تو به صورتم نگه کن که سرایرم بدانی
عجبت نیاید از من سخنان سوزناکم
عجب است اگر بسوزم چو بر آتشم نشانی؟
دل عارفان ببردند و قرار پارسایان
همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی
نه خلاف عهد کردم که حدیث جز تو گفتم
همه بر سر زبانند و تو در میان جانی
اگرت به هر که دنیا بدهند حیف باشد
و گرت به هر چه عقبی بخرند رایگانی
تو نظیر من ببینی و بدیل من بگیری
عوض تو من نیابم که به هیچ کس نمانی
نه عجب کمال حسنت که به صد زبان بگویم
که هنوز پیش ذکرت خجلم ز بی زبانی
مده ای رفیق پندم که نظر بر او فکندم
تو میان ما ندانی که چه میرود نهانی
مزن ای عدو به تیرم که بدین قدر نمیرم
خبرش بگو که جانت بدهم به مژدگانی
بت من چه جای لیلی که بریخت خون مجنون
اگر این قمر ببینی دگر آن سمر نخوانی
دل دردمند سعدی ز محبت تو خون شد
نه به وصل میرسانی نه به قتل میرهانی

۩۩۩ ☫ برآستان جانان(شیخ اجل) سعدی ☫۩۩۩
همه کس را تن و اندام و جمال است و جوانی
وین همه لطف ندارد تو مگر سرو روانی
نظر آوردم و بردم که وجودی به تو ماند
همه اسماند و تو جسمی همه جسماند و تو جانی
تو مگر پرده بپوشی و کست روی نبیند
ور همین پرده زنی پرده خلقی بدرانی
تو ندانی که چرا در تو کسی خیره بماند
تا کسی همچو تو باشد که در او خیره بمانی
نوک تیر مژه از جوشن جان میگذرانی
من تنک پوست نگفتم تو چنین سخت کمانی
هر چه در حسن تو گویند چنانی به حقیقت
عیبت آن است که با ما به ارادت نه چنانی
رمقی بیش نماندهست گرفتار غمت را
چند مجروح توان داشت بکش تا برهانی
بیش از این صبر ندارم که تو هر دم بر قومی
بنشینی و مرا بر سر آتش بنشانی
گر بمیرد عجب ار شخص و دگر زنده نباشد
که برانی ز در خویش و دگربار بخوانی
سعدیا گر قدمت راه به پایان نرساند
باری اندر طلبش عمر به پایان برسانی
۩خــُلدستان طریقت (برآستان جانان )۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم (سعدی)


۩#خــُلدستان طریقت ( #خطبه اول )۩# محمدمهدی طریقت ↘...خطبه دوم#همه فدای اتصالی <<<<...
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا) ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , سعدی , شیخ اجل , خطبه
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩ ☫ برآستان جانان(شیخ اجل) سعدی ☫۩۩۩
همه کس را تن و اندام و جمال است و جوانی
وین همه لطف ندارد تو مگر سرو روانی
نظر آوردم و بردم که وجودی به تو ماند
همه اسماند و تو جسمی همه جسماند و تو جانی
تو مگر پرده بپوشی و کست روی نبیند
ور همین پرده زنی پرده خلقی بدرانی
تو ندانی که چرا در تو کسی خیره بماند
تا کسی همچو تو باشد که در او خیره بمانی
نوک تیر مژه از جوشن جان میگذرانی
من تنک پوست نگفتم تو چنین سخت کمانی
هر چه در حسن تو گویند چنانی به حقیقت
عیبت آن است که با ما به ارادت نه چنانی
رمقی بیش نماندهست گرفتار غمت را
چند مجروح توان داشت بکش تا برهانی
بیش از این صبر ندارم که تو هر دم بر قومی
بنشینی و مرا بر سر آتش بنشانی
گر بمیرد عجب ار شخص و دگر زنده نباشد
که برانی ز در خویش و دگربار بخوانی
سعدیا گر قدمت راه به پایان نرساند
باری اندر طلبش عمر به پایان برسانی
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , شیخ اجل , سعدی
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩ ☫ برآستان جانان (شیخ اجل )سعدی ☫ ۩۩۩
معلمت همه شوخی و دلبری آموخت
جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت
غلام آن لب ضحاک و چشم فتانم
که کید و سحر به ضحاک و سامری آموخت
تو بت چرا به معلم روی که بتگر چین
به چین زلف تو آید به بتگری آموخت
هزار بلبل دستان سرای عاشق را
بباید از تو سخن گفتن دری آموخت
برفت رونق بازار آفتاب و قمر
از آن که ره به دکان تو مشتری آموخت
همه قبیله من عالمان دین بودند
مرا معلم عشق تو شاعری آموخت
مرا به شاعری آموخت روزگار آن گه
که چشم مست تو دیدم که ساحری آموخت
مگر دهان تو آموخت تنگی از دل من
وجود من ز میان تو لاغری آموخت
بلای عشق تو بنیاد زهد و بیخ ورع
چنان بکند که صوفی قلندری آموخت
دگر نه عزم سیاحت کند نه یاد وطن
کسی که بر سر کویت مجاوری آموخت
من آدمی به چنین شکل و قد و خوی و روش
ندیدهام مگر این شیوه از پری آموخت
به خون خلق فروبرده پنجه کاین حناست
ندانمش که به قتل که شاطری آموخت
چنین بگریم از این پس که مرد بتواند
در آب دیده سعدی شناوری آموخت
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , سعدی , شیخ اجل , تذکره
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩ ☫ برآستان جانان (شیخ اجل )سعدی ☫ ۩۩۩
بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوا نام را
هر ساعت از نو قبلهای با بت پرستی میرود
توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را
می با جوانان خوردنم باری تمنا میکند
تا کودکان در پی فتند این پیر دردآشام را
از مایه بیچارگی قطمیر مردم میشود
ماخولیای مهتری سگ میکند بلعام را
زین تنگنای خلوتم خاطر به صحرا میکشد
کز بوستان باد سحر خوش میدهد پیغام را
غافل مباش ار عاقلی دریاب اگر صاحب دلی
باشد که نتوان یافتن دیگر چنین ایام را
جایی که سرو بوستان با پای چوبین میچمد
ما نیز در رقص آوریم آن سرو سیم اندام را
دلبندم آن پیمان گسل منظور چشم آرام دل
نی نی دلارامش مخوان کز دل ببرد آرام را
دنیا و دین و صبر و عقل از من برفت اندر غمش
جایی که سلطان خیمه زد غوغا نماند عام را
باران اشکم میرود وز ابرم آتش میجهد
با پختگان گوی این سخن سوزش نباشد خام را
سعدی ملامت نشنود ور جان در این سر میرود
صوفی گران جانی ببر ساقی بیاور جام را.
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , شیخ اجل , سعدی
۩۩☫ برآستان جانان (سعدی ) شیخ اجل ☫۩۩

شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد
تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد
عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت
به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد
ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت
که محب صادق آنست که پاکباز باشد
به کرشمه عنایت نگهی به سوی ما کن
که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد
سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم
به کدام دوست گویم که محل راز باشد
چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی
تو صنم نمیگذاری که مرا نماز باشد
نه چنین حساب کردم چو تو دوست میگرفتم
که ثنا و حمد گوییم و جفا و ناز باشد
دگرش چو بازبینی غم دل مگوی سعدی
که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد
قدمی که برگرفتی به وفا و عهد یاران
اگر از بلا بترسی قدم مجاز باشد
دو کَس رنجِ بیهوده بردند و سعی بی فایده کردند: یکی آنکه اندوخت و نخورد و دیگری آنکه آموخت و نکرد.
علم چندان که بیشتر خوانی
چو عمل در تو نیست٬نادانی
نه محقّق بود نه دانشمند
چارپایی بر او کتابی چند
آن تهی مغز را چه علم و خبر
که بر او هیزم است یا دفتر
***************************
سه چیز پایدار نماند:مال بی تجارت٬علم بی بحث٬ملک بی سیاست.
«حضرت سعدی»
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , سعدی , شیخ اجل
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


۩۩۩ ☫ برآستان جانان + سعدی +(شیرازی)شیخ اجل ☫ ۩۩۩


آرامگاه سعدی شیرازی ، استاد بی همتای سخن در تاریخ تمدّن بشری
سعدی از دست خویشتن فریاد
جان من جان من فداي تو باد
هيچت از دوستان نيايد ياد
می روي و التفات مي نکنی
سرو هرگز چنين نرفت آزاد
آفـــرين خداي بــــر پــــدری
که تو پرورد و مادري که تو زاد
بخت نيکت به منتهاي اميد
برساناد و چشم بد مرساد
تا چه کرد آن که نقش روي تو بست
که در فتنه بر جهان بگشاد
من بگيرم عنان شه روزی
گويم از دست خوبرويان داد
تو بدين چشم مست و پيشانی
دل ما بازپس نخواهي داد
عقل با عشق بر نمي آيد
جور مزدور مي برد استاد
آن که هرگز بر آستانه عشق
پاي ننهاده بود سر بنهاد
روي در خاک رفت و سر نه عجب
که رود هم در اين هوس بر باد
مرغ وحشي که مي رميد از قيد
با همه زيرکی به دام افتاد
همه از دست غير ناله کنند
سعدي از دست خويشتن فرياد
روي گفتم که در جهان بنهم
گردم از قيد بندگي آزاد
که نه بيرون پارس منزل هست
شام و رومست و بصره و بغداد
دست از دامنم نمي دارد
خاک شيراز و آب رکن آباد
موضوعات مرتبط خلدستان: عکس ، برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , سعدی , شیرازی , شیخ اجل


۩۩۩ ☫ برآستان جانان + سعدی +(شیرازی)شیخ اجل ☫ ۩۩۩


آرامگاه سعدی شیرازی ، استاد بی همتای سخن در تاریخ تمدّن بشری
سعدی از دست خویشتن فریاد
جان من جان من فداي تو باد
هيچت از دوستان نيايد ياد
می روي و التفات مي نکنی
سرو هرگز چنين نرفت آزاد
آفـــرين خداي بــــر پــــدری
که تو پرورد و مادري که تو زاد
بخت نيکت به منتهاي اميد
برساناد و چشم بد مرساد
تا چه کرد آن که نقش روي تو بست
که در فتنه بر جهان بگشاد
من بگيرم عنان شه روزی
گويم از دست خوبرويان داد
تو بدين چشم مست و پيشانی
دل ما بازپس نخواهي داد
عقل با عشق بر نمي آيد
جور مزدور مي برد استاد
آن که هرگز بر آستانه عشق
پاي ننهاده بود سر بنهاد
روي در خاک رفت و سر نه عجب
که رود هم در اين هوس بر باد
مرغ وحشي که مي رميد از قيد
با همه زيرکی به دام افتاد
همه از دست غير ناله کنند
سعدي از دست خويشتن فرياد
روي گفتم که در جهان بنهم
گردم از قيد بندگي آزاد
که نه بيرون پارس منزل هست
شام و رومست و بصره و بغداد
دست از دامنم نمي دارد
خاک شيراز و آب رکن آباد
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , سعدی , شیرازی , شیخ اجل
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


۩۩۩ ☫ برآستان جانان (سعدی )شیخ اجل ☫ ۩۩۩
در اخبار شاهان پیشینه هست
که چون تکله بر تخت زنگی نشست
به دورانش از کس، نیازرد کس
سبق برد اگر خود، همین بود و بس
چنین گفت، یک ره به صاحبدلی
که عمرم به سر رفت، بی حاصلی
بخواهم به کنج عبادت نشست
که دریابم این پنج روزی که هست
چو می بگذرد جاه و ملک و سریر
نبرد از جهان، دولت الا فقیر
چو بشنید، دانای روشن نفس
به تندی بر آشفت، کای تکله، بس
طریقت، به جز خدمت خلق نیست
به تسبیح و سجاده ودلق نیست
تو بر تخت سلطانی خویش باش
به اخلاق، پاکیزه درویش باش
به صدق و ارادت میان، بسته دار
زطامات و دعوی زبان، بسته دار
قدم باید اندر طریقت، نه دم
که اصلی ندارد، دم بی قدم
بزرگان که نقد صفا داشتند
چنین خرقه زیر قبا داشتند.
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , سعدی , شیخ اجل


۩۩۩ ☫ برآستان جانان (سعدی )شیخ اجل ☫ ۩۩۩
در اخبار شاهان پیشینه هست
که چون تکله بر تخت زنگی نشست
به دورانش از کس، نیازرد کس
سبق برد اگر خود، همین بود و بس
چنین گفت، یک ره به صاحبدلی
که عمرم به سر رفت، بی حاصلی
بخواهم به کنج عبادت نشست
که دریابم این پنج روزی که هست
چو می بگذرد جاه و ملک و سریر
نبرد از جهان، دولت الا فقیر
چو بشنید، دانای روشن نفس
به تندی بر آشفت، کای تکله، بس
طریقت، به جز خدمت خلق نیست
به تسبیح و سجاده ودلق نیست
تو بر تخت سلطانی خویش باش
به اخلاق، پاکیزه درویش باش
به صدق و ارادت میان، بسته دار
زطامات و دعوی زبان، بسته دار
قدم باید اندر طریقت، نه دم
که اصلی ندارد، دم بی قدم
بزرگان که نقد صفا داشتند
چنین خرقه زیر قبا داشتند.
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , سعدی , شیخ اجل

۩۩ ☫برآستان جانان (سعدی) شیخ اجل ☫۩۩

شبها گذرد که دیده نتوانم بست
مردم همه از خواب و من از فکر تو مست
باشد که به دست خویش خونم ریزی
تا جان بدهم دامن مقصود به دست
من بی مایه که باشم که خریدار تو باشم
حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم
تو مگر سایه لطفی به سر وقت من آری
که من آن مایه ندارم که به مقدار تو باشم
خویشتن بر تو نبندم که من از خود نپسندم
که تو هرگز گل من باشی و من خار تو باشم
با جوانی سر خوش است این پیر بی تدبیر را
جهل باشد با جوانان پنجه کردن پیر را
روز بازار جوانی پنج روزی بیش نیست
نقد را باش ای پسر کآفت بود تأخیر را
ای که گفتی دیده از دیدار بت رویان بدوز
هر چه گویی چاره دانم کرد جز تقدیر را
زهد پیدا کفر پنهان بود چندین روزگار
پرده از سر برگرفتیم آن همه تزویر را
سعدیا در پای جانان گر به خدمت سر نهی
همچنان عذرت بباید خواستن تقصیر را
پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را
الله الله تو فراموش مکن صحبت ما را
قیمت عشق نداند قدم صدق ندارد
سست عهدی که تحمل نکند بار جفا را
گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی
دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را
گر سرم میرود از عهد تو سر بازنپیچم
تا بگویند پس از من که به سر برد وفا را
علاج واقعه پیش از وقوع باید کرد
دریغ سود ندارد چو رفت کار از دست
به روزگار سلامت سلاح جنگ بساز
وگرنه سیل چو بگرفت ، سد نشاید بست
اگر تو فارغی از حال دوستان یارا
فراغت از تو میسر نمیشود ما را
تو را در آینه دیدن جمال طلعت خویش
بیان کند که چه بودست ناشکیبا را
بیا که وقت بهارست تا من و تو به هم
به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را
دوست می دارم من این نالیدن دلسوز را
تا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز را
شب همه شب انتظار صبح رویی میرود
کان صباحت نیست این صبح جهان افروز را
وه که گر من بازبینم چهر مهرافزای او
تا قیامت شکر گویم طالع پیروز را
گر من از سنگ ملامت روی برپیچم زنم
جان سپر کردند مردان ناوک دلدوز را
دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت
تا چو خورشید نبینند به هر بام و درت
جرم بیگانه نباشد که تو خود صورت خویش
گر در آیینه ببینی برود دل ز برت
جای خنده ست سخن گفتن شیرین پیشت
کآب شیرین چو بخندی برود از شکرت
راه آه سحر از شوق نمی یارم داد
تا نباید که بشوراند خواب سحرت
چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت
که یک دم از تو نظر بر نمیتوان انداخت
بلای غمزه نامهربان خون خوارت
چه خون که در دل یاران مهربان انداخت
ای مهر تو در دل ها وی مهر تو بر لب ها
وی شور تو در سرها وی سر تو در جان ها
تا عهد تو دربستم عهد همه بشکستم
بعد از تو روا باشد نقض همه پیمان ها
تا خار غم عشقت آویخته در دامن
کوته نظری باشد رفتن به گلستان ها
آن را که چنین دردی از پای دراندازد
باید که فروشوید دست از همه درمان ها
کهن شود همه کس را به روزگار ارادت
مگر مرا که همان عشق اولست و زیادت
گرم جواز نباشد به پیشگاه قبولت
کجا روم که نمیرم بر آستان عبادت
مرا به روز قیامت مگر حساب نباشد
که هجر و وصل تو دیدم چه جای موت و اعادت
شنیدمت که نظر میکنی به حال ضعیفان
تبم گرفت و دلم خوش به انتظار عیادت
آیین برادری و شرط یاری
آن نیست که عیب من هنر پنداری
آنست که گر خلاف شایسته روم
از غایت دوستیم دشمن داری
تو را حکایت ما مختصر به گوش آید
که حال تشنه نمی دانی ای گل سیراب
اگر چراغ بمیرد صبا چه غم دارد
و گر بریزد کتان چه غم خورد مهتاب
دعات گفتم و دشنام اگر دهی سهل است
که با شکردهنان خوش بود سؤال و جواب
تا بود بار غمت بر دل بی هوش مرا
سوز عشقت ننشاند ز جگر جوش مرا
نگذرد یاد گل و سنبلم اندر خاطر
تا به خاطر بود آن زلف و بناگوش مرا
شربتی تلختر از زهر فراقت باید
تا کند لذت وصل تو فراموش مرا
هر شبم با غم هجران تو سر بر بالین
روزی ار با تو نشد دست در آغوش مرا
بی دهان تو اگر صد قدح نوش دهند
به دهان تو که زهر آید از آن نوش مرا
سعدی اندر کف جلاد غمت میگوید
بنده ام بنده به کشتن ده و مفروش مرا
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , سعدی , شیخ اجل
۩۩۩☫برآستان جانان ( شیخ اجل ) سعدی ☫۩۩۩
هر که را خاطر به روی دوست رغبت میکند
بس پریشانی بباید بردنش چون موی دوست
دیگران را عید اگر فرداست ما را این دمست
روزه داران ماه نو بینند و ما ابروی دوست

موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , شیخ اجل , سعدی
.: Weblog Themes By Pichak :.

