![]()
واژگان+آسمان (ناشاعر ) امتحان(طریقت)شرح حال => شرح جان /اشعار ☫۩۩
ای دوستت دارم، چو ابری آسمان ها...
ابری که پس داده به سختی امتحان ها
یاد توافتادست ، سربازی که در جنگ
دارد به خاطر ، خاطرات پادگان ها
جنگل تبر را می کشد هردَم در آغوش
دسته تبر را بوسه می زد نیمه جان ها
آنگونه می خواهم تو را در تخت جمشید
جامِ جَمِ سرگشته، عصر باستان ها...،
درنصفهان وُ زنده رودی با لبِ خشک
آتیشگاه وُ آتش" نصف جهان"ها
چشمان تو دریا و خوش عطر نفس بود
بالا کشیده انجمن با ، بادبان ها
مصرع به مصرع در نگاهش حرف دارد
نا شاعری کف کرده ،می دوزد دهان ها
سلطان صفا دادست ، اَنگورستان ملک را !
نظم (طریقت) هم مکان را در زمان ها
______________________________________
✍️محمّدمهدی طریقت

۩۩۩☫ شاعر /شعر آرام جان (طریقت )غزلخوانی افسانه برخیز : اشعار ☫۩۩۩
کم پیر وُ کم توانم ، ای نو جوان برخیز
در شامِ شب نمیرم ، صبح دمان برخیز
صحرا وُ جویباران تا بوده سبز وُ خرّم
اطرافِ جو چناران سرو روان برخیز
شمع است وُ شورِ بلبل پروانه سوی سنبل
من با ترانه و گل :،خُنیاگران برخیز
عالم اگر به جا ماند از لطف مهربان بود
بی نام و بی نشانم ،نام و نشان برخیز
دنیا سکوتِ مُطلق ،شد تیره صبح دنیا
چشم وُ چراغِ عالم ،مهر جهان برخیز
سو ،می کشد شریعت ، زو می کشد حقیقت
پیوسته با (طریقت) : ، آرام جان برخیز
______________________________________
✍️محمّدمهدی طریقت
)۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید
برچسب های خلدستان : شد , بی گمان الملک , زیبای هنرمند , 5فروردین
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
۩۩۩ ☫غزل :خلدستان (طریقت)انجمن => شاهدشعر ما☫ ۩۩۩
همگی کامکار شعر وُ غزل
ساقیان افتخار شعر وُ غرل
عارفان در کنیسه و منبر
نشود کسب وکار شعر وُ غزل
دست ساقی به جام آلوده
بادهٔ خوشگوار شعر وُ غزل
همدم و یار و غار میبینم
غازی دوستدار شعر وُ غزل
تیغ آهندلان نرم خواهد شد
کُند و بیاعتبار شعر وُ غزل
زینت شرع و رونق اسلام
هر یکی را دو بار شعر وُ غزل
گله میش ، بره ی آهو
در چرا برقرار شعر و غزل
نسیه کسری و نقد اسکندر
همه بر روی کار شعر وُغزل
هرچه معشوقه مست مینگرم
عاشقان در خمارِشعر وُ غزل
شاهدِ شعر ما (طریقت) شد
انجمن در کنار شعر وُ غزل
۩۩۩ ☫شاهد:خلدستان (طریقت)عاشقان+ساقی ☫ ۩۩۩
ساقی تو از خُلدِ بَرین ساغر بیاور
از بین حوری ها ، پری لاغر بیاور
یکدفعه با من هم قدم شوُ بارکَاَلله
چشمِ تمام عاشقان را دربیاور!
اِنگار لبهایم خیالِ بوسه دارند
کامل برایم لیلی نوبر بیاور!
من عاشقم جای هزاران حور وُ قلزم
غلمان برای خدمت دلبر بیاور
دل دادهای از نسل بابا، آدمیزاد
اثبات کن پیغمبری ، قنبر بیاور!!
مرداد اگر خر تب کند ، سگ سینه پهلو
دستار وُ کُت شلوار ، آ .خر در بیاور
ساقی تو افسون می کنی با این غزلها
شاعر تو از شعر (طریقت)سر بیاور


خــُلدستان طریقت(شهریور :اشاعر ساقی +ساغر )۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم 

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، غزلیات ، خاطرات ، آثارچاپ شده ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : شاهدِ شعر ما , طریقت , شد
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
محمّدمهدی طریقت


۩۩☫( طنز ( شیرین )ماجرای عیسی مریم (خلدستان طریقت ☫۩۩۩
طنزِ شیرین بین مردم انحراف افکنده است
مردها را با زنان اَندر مصاف افکنده است
هر که گیسوی زنان این گونه زیبا بافته
نقش رستم روی فرش دستباف افکنده است
آفرین بر نقش صورتگر که صورت را ،چنین
نقشبندِ کائنات اینگونه صاف افکنده است
مرحبا کین تلخ وُ شیرین :در ،حــهـان
در ملل : شورای حلِ اختلاف افکنده است
رُخ عیان کردی زِ دریا نقش ساحل شهر را
عین وُ شین وُ قاف را در ائتلاف افکنده است
چادر گلدارِ نازک شیخِ شهری را رُبود
شک ندارم موشکِ ضدِ عفاف افکنده است
وجه تشبیه زُلیخا بود وُ یوسف قبله گاه
قصهء شیرین وُ فرهاد این شکاف افکنده است
طنزِ بی چونِ (طریقت) شد حرام اَندر ، حلال
بین توجیه المسائل اختلاف افکنده است
با چنین اوصاف حق دارد خداوند جهان
ماجرای عیسی وُ مریم به قاف افکنده است

شببخیر، زیباترین مهتابِ شب بیدارِ جان
شب بخیر ، شیرینیِ این دل گُلِ زیبای جان
شب بخیر ، نیـلوفـرِ مردابیِ فـردای عشق
شب بخیر ای آتـشِ افتـاده در دنیای جان
شب بخیر اینازنین افتـاده یـادت در دلم
شببخیر روشنترینمهتابدر شبهای جان
شببخیربارانِ یادتکرده دلرا مستِ خود
شببخیرغرقِنگاهتکردهاینچشمانِ جان
شب بخیر غـارتگرِ جانـم، کـه حالا نیستی
شببخیر ایجسمِ تو لیلیترین لیلای جان...
لب چو گردد خالی از عقد سخن، خمیازه ای است
چون نباشد گوهر دندان، دهن خمیازه ای است
جای عنبر را کف بی مغز نتواند گرفت
شام غربت دیده را صبح وطن خمیازه ای است
هاله را جز دست و دامان تهی از ماه نیست
قسمت آغوش ما زان سیمتن خمیازه ای است
گر به ظاهر دامن از دست زلیخا می کشد
ماه کنعان را شکاف پیرهن خمیازه ای است
از دهان تیشه هر زخمی که دارد بیستون
از خمار سنگداغ کوهکن خمیازه ای است
می شود ظاهر خمار زندگانی در لباس
مرده را چاک گریبان کفن خمیازه ای است
در هوای قد رعنایش ز طوق فاخته
پای تا سر، سرو موزون چمن خمیازه ای است
مغتنم دان عهد خوبی را که در دوران خط
خال، داغ حسرت و چاه ذقن خمیازه ای است
بی خطش شبنم به روی سبزه اشک حسرتی است
بی لب میگون او گل در چمن خمیازه ای است
چون کمال از قامت همچون خدنگ دلبران
با کمال محرمیت رزق من خمیازه ای است
پیش عارف بی نگاه عبرت و بی حرف حق
رخنه آفت بود چشم و دهن خمیازه ای است
دل دو نیم است از خمار نکته سنجان نظم را
در میان هر دو مصراع از سخن خمیازه ای است
صائب از کوتاه دستی روزی ما چون لگن
از قد رعنای شمع انجمن خمیازه ای است
تا جفایی نکشد دل به وفایی نرسد
ورنه بی درد در این ره به دوایی نرسد
نالهٔ هر که چو بلبل نه به سودای گلی ست
عاقبت زین چمنش برگ و نوایی نرسد
ای دل ار سعی تو این است که من می بینم
جای آن است که کار تو به جایی نرسد
پای بوس تو طمع داشت دلم، عقلم گفت
رو که این پایه به هر بی سروپایی نرسد
بیش مخرام که از چشم بدان می ترسم
تا به بالای بلند تو بلایی نرسد
گر وصالت به خیالی نرسد نیست عجب
هیچگه منصب شاهی به گدایی نرسد
★
غزل هوای چه دارد؟ هوای یکرنگی
سفر به مقصدِ بیانتهای یکرنگی
منم مسافر خوش اشتهای همرنگی
که حبس شاعریم در خطای یکرنگی
گرفته است هوای دل از غروبی سخت
نشسته دیو دو رنگی به جای یکرنگی
هماره صدق و صفا بر کسادی افزاید
کسی نمیخرد اینجا صفای یکرنگی
قطار مهر وُ وفا می رود مزن سنگی
چه سنگ میخورد آب از بهای یکرنگی
بیا که چشمهی بیرنگ رفت و ثابت کرد
زلال واقعه را ردّ پای یکرنگی
(طریقت) عاشق چشم سیاه وُ مو شدهام
بدیع : میشوم از ادّعای یکرنگی
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت مذهبی ، عکس ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید
برچسب های خلدستان : طنزِ بی چونِ , طریقت , شد , حرام اندر حلال
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
آنکه نگذاشت نعرهای بزنم
غــزلی را فــشرده در دهنم
منکه یک عمر زخم خوردم از او
منِ من نیست، لاجرم که ، "منم"
بسکه با خود همیشه در جنگیدم
جای سالم نمانده بر بدنم
دل بریدم ز هرچه ، نیکوئی
باید از هرچه نیک دل بکَنم
بعد عمری عزا، خدا را شکر
ای (طریقت) سفید شد : کفنم
برگ زردی با سماجت شاخه را چسبیده بود
دستهای خویش و دامان توام آمد به یاد
سهیل_محمودی[گل]
خونینتر از آنم که ببینی (طُ)دلم را
پیراهن عثمان مکن آب وُ گِلم را
یک عمر در آغوش تو میزیستم امروز
امروز به فردا این جَدَلم را
هر بار که می خواست احادیث بگوید:
گفتم بگذارید ببندم دهن مُبتذلم را
از بغض فروخورده به جز داغ ندیدم
اِمروز کجائید بگویم غزلم را...
تسکین پدر جلوهء من بود، به عالم !
حالا برسانید به کنعان "عملم " را!
امید به دریا شدنم بود (طریقت)
اشعارِ بیابان شده ی"لَم یَزلم" را ...
شهرخوانسار ست نامی مستعار
نصفهان اسمِ جهان شد نامدار
شهرِ برهان جهان هست و نيست
پایتخت ِ زاگرس :غير تو كيست؟
رشته تسبح شد، در جان تو
قُله کوسیل شد، برهان تو
سر برآر از غيب تا گردی مَثل
كرّ و فرّ طاغيانِ بی عمل
شد وجودت اصفهان را قامتی
مردمانت را نمادِ همتی
شهرمن عشق تو طور ديگر است
شهرمن حُب الوطن بالا تر ست
جرعه جرعه جوشش از جان یافته
چشمه ها اين پیچ وخم را تافته
سر برآر ای شهرِ پنهان در زمين
ای مصلا شهر : دارالمومنين
كفر مطلق نیست در دامان تو
جهل و جادو نیست در سامان تو
بی بهارستان زمين افسرده است
خاك میهن بی تو باغي مُرده است
چون گلستانکوه باشد پایدار
این شکوه و فَرّهمیشه ماندگار
شهر تابستان و عدل و اعتماد
ای دیار مردمان بی فساد
سربرآر از غيب عالم ای وطن
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت ملی ، غزلیات ، خاطرات
برچسب های خلدستان : شد , طریقت , شاعر مُشک خُتن
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
![]()

۩۩☫از(طریقت)تب تن رفع فتن برپـا شود : غزل ☫۩۩
لویی شانزدهم در محوطه ي کاخ خود مشغول قدم زدن بود که سربازی راکنار یک نیمکت در حال نگهبانی دید ؛از او پرسید: 
تو برای چی اینجا قدم می زنی و از چی نگهبانی میدی؟سرباز دستپاچه جواب داد : قربان من را افسر گارد اینجا گذاشته و به من گفته خوب مراقب باشم!لویی، افسر گارد را صدا زد و پرسید: این سرباز چرا این جاست؟
افسر گفت: قربان، افسر قبلی نقشه ي قرار گرفتن سربازها سر پست ها را به من داده، من هم به همان روال کار را ادامه دادم!
مادر لویی او را صدازد و گفت: من علت را می دانم،زمانی که تو سه سالت بود، این نیمکت را رنگ زده بودند . پدرت به افسر گارد گفت نگهبانی را اینجا بگذارند تا تو روی نیمکت ننشینی و لباست رنگی نشود! و از آن روز 41 سال می گذرد و هنوز روزانه سربازی اینجا قدم می زند!فلسفه ي عمل تمام شده، ولی عمل بدون منطق هنوز ادامه دارد!آیا شما هم از این نیمکت ها دارید؟
![]()

۩۩☫از(طریقت)تب تن رفع فتن برپـا شود : غزل ☫۩۩
ای اَجل مهلت بده تا انجمن برپا شود
بَرترین رنجوریِ بزم سخن برپا شود
باغبانا! مهلتی ،تا بلبلان نغمه! کنند
نزد اُستادِ ادب زاغ وُ زغن برپا شود
محشری از قفس آید به نظر تنگ مرا
دست صیاد چو مرغان چمن برپا شود
چون غمی شد به تو نزدیک ره میکده گی
غمِ نو ، باده ی صهبای کهن برپا شود
روز پیکار که بیگانه به میهن تازد
آشنا نیست که خود را ز وطن برپا شود
زندگی تیره چو گور است در آن مُلک که دزد
مردگان را ز تن از فقر کفن ، برپا شود
روز آدینه من وُ انجمن صاحب (خُلد)
از(طریقت) تب تن رفع فتن برپا شود
۩۩۩ ☫برج:خورشیدی (طریقت) شمشی ☫ ۩۩۩
هـوای مـاهِ فروردیـن نشان از بـوی روی عشق
گل اُردیبهشتعطرش ترواشبخش بوی عشق
فــروغ آفــتـابـی یــا هــلال مــاه خــردادی ...؛؛؛
مَهوخور سربه تعظیمند و هردو روبروی عشق
چوشبنم بر رخ گل هست چه میریزه عرق مرداد
ببین اینشرم و این خجلت همه ازآبروی عشق
لـبـت گـیلاس تیـرسـت و لُـپت عـنّـاب شـهـریـور
نـمـویِ سنـبـلِ گـنـدم مــثال رشـد مـوی عشق
گلـی بـاشـد بـیافـشـانـد ؛؛ شـمـیـم مـهـربـانـی را
نسیم مهر و آبان هِی مدام در جستجوی عشق
اگـر گـرد و غـبـار غــم تـصـرف کـرد وجـودت را
فقـط گـرمابـهٔ آذر نـیاز بـر شُستوشـوی عشق
بِـدَم سـرمـازُدای دی دمـی مـستـانـه پـی در پـی
نَفَسبخشباشرابومِی کهگرما درسبوی عشق
بکش از بهمن منحوسِ سرد و برج درد ، نقّاش :
چو عکس از دار آویزان طنابی بر گلـوی عشق
چهخوش میگفت :اسفندی زاَسراری که شد پَندی
ولیکن آدمیّـت در سرشت و خلق وخوی عشق
تمامِ بـرج خورشیدی به تفسیر(طریقت) شد
چه فضلـی بهـتر از فصلِ نـویـد آرزوی عشق
۩۩۩ ☫ شاعر شعر (طریقت) امر به معروف +نهی از منکر ☫۩۩۩

میان آتش وخون پاره، پاره، پاره، برقص
به حکم نافذ نمرودیان، دوباره برقص
سربریده به میدان گذاشتی پا را
کنون به سرخ ترین شیوه، ای ستاره! برقص
همیشه عاشق دیدارزخم های تو اند
برهنه کن تن صد چاک را هماره برقص
تو لمحه لمحه بزن چرخ، ذوب وضایع شو!
تو شعله شعله به هرگوشه وکناره برقص!
بهشت سوخته من! ـ که دود وخاکستر
نشسته روی تنت جای برج وباره برقص
جهان که پارچه ـ آهنگ ناهماهنگیست
تو ناگزیربدانسان بکن گذاره برقص
خلاف میل ومرادت بساز با هرساز
وهر دُهُل که نوازند ـ نیست چاره ـ برقص!

۩۩۩ ☫ شاعر شعر (طریقت)تشنگی را آفرید ☫۩۩۩

مثل آشوبی که یک توفان به دریا می دهد
درد، گاهی شکل زیبایی به دنیا می دهد
یک نفر مثل تو عـهـدش را به آخر می برد
یک نفر در ابتدای ماجرا وا می دهد
از همان اول تو " تنها مرد میدان " بوده ای!
عشق کاری دست آدم های " تنها " می دهد
شاعرِ شعرِ(طریقت) تشنگی را آفرید
غیرت و مردانگی را هم به سقا می دهد ♥

امر به معروف تان چون منکر است
بانگ عَرعَر هایتان صوت خر است
خر چه داند می دهد فتوای شرع
آنچه از خر میبرآید، عرعر است
آنکه پشت پرده ها پنهان شده
هیبتالله است یا ملااختر است؟
کس ندیده آن امیرالمجرمین
آن چلاقی کو که ناماش افسّر است
زن به زندان حجاب جهل تان
گوییا این سنت پیغمبر است
نیست در قرآن چنین حکمی که زن
صرف در خانه برای بستر است
پارسی با آنکه میدانید، باز
در زبان روضه خوانان اخگر است
قوتی نسوار و تفدانیِ قیف
روی میز و روی صفحه دفتر است
نیست تنها چرخ افکارت خراب
"تَیرِ" تدبیر است خنجر پنچر است
گر به یک دست شما قرآن بوَد
پنچریتان از فشار خنجر است
هر چه میگوئید اینک در جهان
چشمها کورست گوشا تان کر است
با چماق خود به فرق زن زنید
بیخبر از اینکه آن زن مادر است
حبذا بر جسمِ مُــردار شما
مرحبا از مُردگی تان بهتر است
داد از اسلام و ایمان میزنید
لیک رفتار شما خود کافر است
قومبازیهای تان روبه صفت
پیروی از رهبری تان اَبتر است
جای ملای حقیقی یک چلی
بر فراز و در جوار منبر است
نی وکیل است و محاکم، نی ثبوت
کیفر مردم بدون محضر است
زندهها مان را فراری کرده اید
پیکر هر کشته در جوی و جر است
آنقدر جولان نخواهیم از شما
در نشستن گو زمانی کمتر است
تا کجا خواهید تاخت ای دهریان!
تا کجا در دست تان دُنب خر است؟
حمید(طریقت) 
![]()
۩#خلدستان طریقت ( صفحه تشنگی )۩ محمد مهدی طریقت
حمید↘
محمد مهدی طریقت
۩خــُلدستان طریقت(بازنشسته )۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم


موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید
برچسب های خلدستان : خلدستان , خدانیست , بـرج خورشیدی به تفسیر , طریقت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩ ☫ خلدستان(طریقت) دحوالارض +اسلام، خدا اندیش☫۩۩۩
راه جان و راه جانان گشت طی
جامِ دَحْوُ الْاَرْضْ شد لبریز مَیْ
دستِ حق آورده نور پاک را
گسترش میداد اینجا خاک را
هرچه میبینید از آنِ خداست
کُلِّ هستی تحتِ فرمانِ خداست
میرود از خاکْ آبِ چشمهها
میدرخشد آفتابِ چشمهها
از افق مِهرِ خداوندی دمید
شد ز دَحْوُ الْاَرْضْ بِیْتُ الَّه پدید
روز دَحْوُ الْاَرْضْ روز نعمت است
روز مِهر و روز لطف و رحمت است
بود تقدیر خداوندِ مُبین
تا گذارد پایْ انسان بر زمین
از عنایات خداوندِ جهان
این زمین گردید جای مردمان
این زمین را انبیا دادند نور
وز قدوم اولیاءاش یافت شور
نور خیل انبیا اینجا نشست
شور عشق اولیا در ما نشست
از جمیعِ انبیا و اولیا
سوی ما تابید نور مصطفی
مصطفی ختم رُسُل، خورشید عشق
آسمان را جلوه جاوید عشق
در نبی بنگر ز حق منشور را
آمد و آورد با خود نور را
این زمین چون وادی طور است طور
مکّه چون یثرب همه نور است نور
میدرخشد عشق در ارض و سما
در نجف چون کاظمین و سامرا
میدرخشد عشق دائم بر زمین
از مزار آفتابِ هشتمین
بعد هر سُوءُالْقَضا، حُسْنُ الْقَضا
بنگر ای دل بر زمین نینوا
عشق از کرب و بلا کرده طلوع
گشت دَحْوُ الْاَرْضْ از اینجا شروع
کربلا این سرزمین عاشقان
خاک او دُرِّ ثَمینِ عاشقان
کربلا این وادی عشق و جنون
ترجمان چشمهای لاله گون
کربلا تصویرِ مِصْباحُ الْهُدیست
کربلا زیباترین شهرِ خداست
شاعر این آرزوی اهلِ دل
شد(طریقت) آبروی اهلِ دل
منظور از دحوالارض یا گسترده شدن زمین شب و روز بیست و پنجم ماه ذیقعده و ابتدا و شروع شسته شدن کوهها و دره های غیر قابل سکونت با بارانهای سیلابی نخستین و قابل سکونت و حیاتشدن کره تفتیده زمین است. بارانهای سیلابی مداوم باریدند، ارتفاعات زمین را شستند و درهها را گستردند. اندک اندک زمینهای مسطح و قابل استفاده برای زندگی انسان و کشاورزی به وجود آمد. مجموع این گسترده شدن، «دَحو الارض» نامگذاری میشود.در کتب معتبر دینی ادعیه و آداب و سننی برای شب و روز «دحوالارض» ضبط شده است. عبادت، نماز و دعا در این روز و روزه آن ثواب فراوانى دارد. دعاى این روز مشتمل بر مضامین عالى اخلاقى، اجتماعى، طلب رحمت، توفیق توبه و پیروزى اهل حق است. (1)؛ «دحوالارض» به معنى گستردن زمین، دَحو از جهت لغوى به معنى گستردن است و بعضى آن را به معنى پرتاب کردن و تکان دادن چیزى را از محل اصلیش نیز معنا کرده اند و چون این دو معنا لازم و ملزوم یکدیگرند به یک مطلب برمى گردد. بنابراین مراد از دحوالارض این است که در آغاز تمام سطح زمین را آب هاى حاصل از باران هاى سیلابى نخستین فرا گرفته بود. این آبها تدریجاً در گودال هاى زمین جاى گرفتند و خشکى ها از زیر آب سربرآوردند و روز به روز گسترده تر شدند تا به وضع فعلى درآمد، (2)؛ که به نظر برخى از مفسرین آیه شریفه «وَ اَلْأَرْضَ بَعْدَ ذلِکَ دَحاها؛ زمین را بعد از آن گسترش داد» را اشاره اى به همین گسترده شدن زمین دانسته اند. (3)؛ چنین نظری نیز تاکنون با علوم تجربی مورد نقض واقع نشده است. به هر حال تعیین یک روز خاص مى تواند به عنوان زادروز یا آغاز دوره اى باشد که زمین از وضع پیشین خود متحول گشته (4)؛ سطح آن را مواد خاکى و عناصر اولیه پوشانده و آماده براى ظهور گیاهان و حیوانات گشته است. مفاتیح الجنان در باب اعمال ماه ذیقعده روایتى از حسن بن على وشّا نقل نموده: شب بیست و پنجم ماه ذیقعده با پدرم در خدمت امام رضا علیه السلام شام خوردیم. آن حضرت فرمودند: امشب حضرت ابراهیم و حضرت عیسى علیهم السلام متولد شده اند و زمین از زیر کعبه پهن شده است. هر که روزش را روزه بدارد چنان است که شصت ماه را روزه داشته است . عبارت ام القری برای مکه و مادر بودن برای شهرها را احتمال داده اند به این دلیل باشد. خواندن ادعیه ویژه اینروز مورد تاکید است. در یکی از این ادعیه، ارتباط با واقعه ظهور حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف مطرح است. این دعا توصیفاتی از بحث مهدویت و گسترش آنچه از مسجدالحرام و مکه صورت می گیرد، مورد اشاره است.شباهت میان روز دحوالارض و گسترش عدل جهانی توسط حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را بسان گسترش زمین از زیر کعبه در جهان ماده دانسته اند و دحو الارض واقعی را گسترش معنویت، عدالت و امنیت روی زمین با وقوع ظهورحضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف است.اگر دحوالارض به عنوان گسترش خاکی این اتفاق است، اتفاق بزرگ زمانی رخ می دهد که از کنار مکه معنویت، بندگی، عدالت و نورانیت به سراسر زمین گسترش پیدا می کند و ظهور حجت خدا اتفاق می افتد.این تمثیل می تواند کنایه ای باشد از اینکه همانطور که کعبه نخستین جایی بود که آشکار شده و سرآغاز گسترش زمین شد، روز ظهور سرآغازی بر حرکت امام عصر علیه السلام است.
امام علی(ع) این جمله را بارها بر زبان جاری کرده است. از جمله در ضمن خطبهای بود که با واکنش سعد بن ابی وَقّاص مواجه شد و از علی(ع) پرسید که تعداد موهای سر و محاسنش به چه میزان است. امام علی در پاسخ او گفت در سر تو مویی نیست، جز اینکه در بیخ آن شیطانی ساکن است. همچنین از شهادت امام حسین(ع) بهدست عمر بن سعد فرزند وی خبر داد. [اینجا]
#✍محمد مهدی #طریقت
![]()



ادامه مطلب↘...دحوالار ض #اسلام همه
برچسب های خلدستان : خلدستان , شد , طریقت , آبروی اهلِ دل
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

گفت و گو آیین درویشی نبود ...
ور نه با تو ماجراها داشتیم ...
شیوه چشمت فریب جنگ داشت ...
ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم ... (+)

شهرخوانسار ست نــامی مستعار
نصفهان اسمِ جــهان شد مانــدگار
شهرِ برهان جهانِ هست و نيست
پایتخت ِ زاگرس :غـــير تو كيست؟
رشته تسبح شــــد، در جان تو
قُله کوسیل شد، بُــــرهان تــو
سر برآر از غيب تا گــــردی مَثل
كرّ و فرّ طاغيــــانِ بی عمـــل
شد وجودت اصفهان را قامتی
مـــردمانت را نمــــــادِ همــــتی
شهرمن عشق تور ديگر است
شهرمن حُب الوطن بالاتر ست
جرعه جرعه جوشش از جان یافته
چشمه ها اين پیچ وُ خم را تافته
سر برآر ، :ای شهرِ پنهان در زمين
ای مصلا شهر : دارالمـــومنين
كفر مطلق نیست در دامـــان تو
جهل وُ جادو نیست در سامان تو
بی بهارستان زمين افسرده است
خاك میهن بی تو باغي مُرده است
چون گلستانکــــوه باشد پایدار
این شکوه و فَرّهمیشه ماندگار
شهر تابستان وُ عدل وُ اعتماد
ای دیار مردمــــان بی فـــساد
سربرآر از غيب عالم ای وطن
شد (طریقت)شاعر مُشک خُتن
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت ملی ، عکس ، ترانه ، سیاسی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات
برچسب های خلدستان : شد , طریقت , شاعر مُشک خُتن , سر برآر
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩☫برآستان جانان(طنز) خلدستان طریقت)دی :حافظ ☫۩۩

بگذار کاهلی را چو ستاره شبروی کن
ز زمینیان چه ترسی که سوار آسمانی
چو خدا بود پناهت چه خطر بود ز راهت
به فلک رسد کلاهت که سر همه سرانی
چه نکو طریق باشد که خدا رفیق باشد
سفر درشت گردد چو بهشت جاودانی
به فلک برآ چو عیسی ارنی بگو چو موسی
که خدا تو را نگوید که خموش لن ترانی
مـا آزمــودهایـم در ایــن شـهر بـختِ ، خویــش ...
بیرون کشید باید از این وَرطه ، رَختِ خویش !...
از بــس کـه دســت میگَـزَم و آه مــیکشم ،
آتش زدم چو گُل به تنِ لَخت لَختِ خویش ...
دوشـم ز بلبلی چه خـوش آمـد که میسرود ،
گل گوش پهن کرده ز شاخِ درختِ خویش ...
کـای دل تو شـاد باش که آن یارِ تـندخو ،
بسیار تند روی نشیند ز بختِ خویش ...!
خواهی که سخت و سست جـهان بر تو بـگذرد ،
بگذر ز عهدِ سست و سخنهایِ سختِ خویش ...
وقت است کز فراقِ تـو ، وز سوزِ انـدرون ،
آتش درافکنم به همه رَخت و پَختِ خویش ...
ای حــافظ ار مــراد مُــیَسَّـر شـدی مــدام ،
جمشید نیز دور نماندی ز تخت خویش !...
چندیست که اشعارت، آرام وُ قرار ماست
آرامش و جانخشِ ، هر لیل و نهار ماست
گفتار (طریقت) شد ، " حافظ "به جهان آید
شاعر به جهان آیـد ، آعـــاز بهار ماست
خــُلدستان طریقت(شعار:دی )۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، دوبیتی ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : گفتار , طریقت , شد , شاعر به جهان آید
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
انجمن دیده ام فراتر از آن
شعر نا دیده ام بلاتر از آن
" درد عشقی چشیده ام که مپرس"
درد عشقی : دوا ، دواتر از آن
فکر کردم رسیده ام لیکن
اولش بود انتتها تر از آن
توی این مملکت خدایی نیست
بروم پیشِ کدخدا تر از آن ؟
بارهاگفته ام: اَناالمهدی
ناخدا ،کدخدا ، خداتر از آن
کاش می شد برای این مردم
سوره ای خواند والضّحي تر از آن
من که ؟ چشم امید دارم از
مردمِ کوفه : بی وفا تر از آن
مردمانِ حجاز : مرکز دین
توی این شهر آشناتر از آن
شاعران : بسته اند آخر صف
کشتن شعر بی صداتر از آن ؟
مُردم از بی کسی، درین ماتم
در فضا بی هوا: هواتر از آن
توی دفتر بسی فراوان است
از چرا های بی چرا تر از آن
من بدون غزل غضب ناکم
نکن این رشته را جدا تر از آن
جگر اهل دین می سوزد
شد(طریقت) رهآ... رهاتر از آن
***
آرام و روان و نرم و سنجیده رَوَد
ما ناله کنان و یار.. نشنیده رود!
یک عمر گذشت و عاقبت فهمیدیم
از دل نرود هر آنکه از دیده رود!
______________ استاد شهریار
ای غایب از نظر به خدا میسپارمت
جانم بسوختی و به دل دوست دارمت
تا دامنِ کفن نکشم زیرِ پایِ خاک
باور مکن که دست ز دامن بدارمت
محرابِ ابرویت بنما تا سحرگهی
دستِ دعا برآرم و در گردن آرمت
گر بایدم شدن سویِ هاروتِ بابلی
صد گونه جادویی بکنم تا بیارمت
خواهم که پیش میرمت ای بیوفا طبیب
بیمار باز پرس که در انتظارمت
صد جوی آب بستهام از دیده بر کنار
بر بویِ تخمِ مِهر که در دل بکارمت
خونم بریخت وز غمِ عشقم خلاص داد
مِنّت پذیرِ غمزهٔ خنجر گذارمت
میگریم و مرادم از این سیلِ اشکبار
تخمِ محبّت است که در دل بکارمت
بارم ده از کرم سویِ خود تا به سوزِ دل
در پای دمبهدم گهر از دیده بارمت
حافظ شراب و شاهد و رندی نه وضعِ توست
فِیالجمله میکنیّ و فرومیگذارمت


۩خــُلدستان طریقت(خطبه دوم )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم 

برچسب های خلدستان : شد , طریقت , رهآ , رهاتر از آن
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩ ☫برج:خورشیدی (طریقت) شمشی ☫ ۩۩۩
هـوای مـاهِ فروردیـن نشان از بـوی روی عشق
گل اُردیبهشتعطرش ترواشبخش بوی عشق
فــروغ آفــتـابـی یــا هــلال مــاه خــردادی ...؛؛؛
مَهوخور سربه تعظیمند و هردو روبروی عشق
چوشبنم بر رخ گل هست چه میریزه عرق مرداد
ببین اینشرم و این خجلت همه ازآبروی عشق
لـبـت گـیلاس تیـرسـت و لُـپت عـنّـاب شـهـریـور
نـمـویِ سنـبـلِ گـنـدم مــثال رشـد مـوی عشق
گلـی بـاشـد بـیافـشـانـد ؛؛ شـمـیـم مـهـربـانـی را
نسیم مهر و آبان هِی مدام در جستجوی عشق
اگـر گـرد و غـبـار غــم تـصـرف کـرد وجـودت را
فقـط گـرمابـهٔ آذر نـیاز بـر شُستوشـوی عشق
بِـدَم سـرمـازُدای دی دمـی مـستـانـه پـی در پـی
نَفَسبخشباشرابومِی کهگرما درسبوی عشق
بکش از بهمن منحوسِ سرد و برج درد ، نقّاش :
چو عکس از دار آویزان طنابی بر گلـوی عشق
چهخوش میگفت :اسفندی زاَسراری که شد پَندی
ولیکن آدمیّـت در سرشت و خلق وخوی عشق
تمامِ بـرج خورشیدی به تفسیر(طریقت) شد
چه فضلـی بهـتر از فصلِ نـویـد آرزوی عشق
۩خــُلدستان طریقت(برج شمسی )۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم (ادامه)


موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت ملی ، عکس ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : طریقت , شد , برجِ شمسی , خلدستان طریقت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
![]()
۩۩☫ اشعار/قصاید (طریقت ) گمان کردم که عشق /مهربان ☫۩۩
ناگهان آئینه حیران شد، گمان کردم که عشق
ماه پشت ابر پنهان شد، گمان کردم که عشق
ردپایی تازه تــر شــد ، در مسیر دشــت هــا ...
چشم آهوها هراسان شد، گمان کردم که عشق
شــد (طریقت) بیقرار روزهای عاشقی
هر کجا زلفی پریشان شد، گمان کردم که عشق

![]()
۩#خــُلدستان طریقت ( #اشعار+غزل (شاعر برای >طُ) )۩# محمد مهدی طریقت
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، غزلیات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : گمان کردم که عشق , حقیقت , طریقت , شد
آری جهان روشن شده در پیش رویم دیگر خیالی نیست من دستور داریم
از بس خدای تازه در خود آفریدم جان آفرین شیدایی منصور داریم
درسینه ام صدها طنین وشورآهنگ دراصفهان ومکه و ماهور داریم
دشتی به دشتی جستجو کردم بیاتی من چهارگاهی ناخدا در تور داریم
دنیا اسیر دیدگان رهبرم شد شهنازی صدلشکر تیمور داریم
آنک امام ما علم بگرفته بردوش سید علی چون رهبری در طورداریم
خُلدبرین ،نورعلی نورست ایران
ما انفجار نور، را منظور داریم
در خاطراتی مستی انگور داریم ما توبه از انگور دورآدور داریم
درخاطراتی
۩ محمد مهـدی طریقت ۩
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت ملی ، خاطرات ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : ویرایش , شد
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
۩۩☫ در دیر (طریقت)شد دین داد به ترسایی ☫۩۩

![]()
ترسا بچهای دیدم در غایت زیبایی
دیدم به در دِیــری چون بتکده آرایی
زنار کمر بسته وز دِیر برون جسته
طرف کله از شوخی برداشه رعنایی
در چشم وُ لبش دیدم صد گونه فریبائی
ترسا بچه چون باشد با هوش وُ توانایی
آمد بَر من سرمست زنار زِهم بگسست
اندر بر من بنشست گفتا مگر از مایی
امشب بر ما باشی تاج سر ما باشی
ما از تـو بیـاسـاییم وز مـا تـو بیـاسایی
از جان کنمت خدمت بی مِنّت وُ بی علت
دارم ز تو صد مِنّــت یک شـب به برم آیی
رفتم به در دِیرش خوردم ز ِمی عشقش
پس حال دلم شد تَف، تفدیده هویدایی
شاعر که ز عشق او سرگشته و حیران شد
در دِیر (طریقت) شد ، دین داد به ترسایی
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، غزلیات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، بدون شرح
برچسب های خلدستان : اشعار , خُلدستان , در دِیر , طریقت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
۩۩۩ ☫ شد (طریقت) غزال درویشان ☫۩۩۩
★★★

.
محفلِ انجـمن هـم اندیـشـان باسـتمدیــدگــان هم کیشان
بُرج اُردی بعشق اُردی جان بی سبب می کشد به اُردی شان
دسـت هامان درآسـمانِ خـدا فکرهامـان فـرا تــر ازِ خـویـشان
افتــخارِ جـــهانــیان داریــم میهمان بَــر مَـمـــالِــکِ ایـــشان
شــد کـمند وُ بلـند وُ زیبا رُو مُحتَسِب کن نگاه بانی شان
دولت وُ پادشاه وُ رهـــبرشان
شد (طریقت) غزالِ درویشان
★★★
حمید(طریقت)
۩#خلدستان طریقت ( صفحه جدید )۩#

. 

برچسب های خلدستان : اشعار , غزلیات , شد , طریقت
۩☫این (طریقت )شدمنور از فروغ روی یار ☫۩
۩#خــُلدستان طریقت (صفحه جدید)۩# محمد مهدی #طریقت
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، غزلیات ، قصاید ، مطالب دردست چاپ
برچسب های خلدستان : اشعار , غزل , این , طریقت
۩۩۩ ☫ برسر اهل (طریقت) شد،شکوه و افتخار ☫۩۩۩
|
صبحدم زد قهقهه مستانه شعر کوهسار از نوای قمری آمد مژده ء فصل بهار
صبح صادق بر دمید و جلوه گر شد آفتاب شام بَد اقبال در پای سپیده شرمسار
نازنین نظمی زِ من بشکفت در برج جمل بختیار و کام نیکو رو حبخش و کامکار
هر نسیم از هر طرف آمد چو پیک شادباش چنگ خُلدِستان من در کوهسار و مرغزار
سبزه از گل ها نگارین شد زِ بزم خوانسار لاله های سرنگون ، همواره مرواریدبار
چشمه ها آشفته چون گیسوی ناز نازنین مُشک بوی و مُشک پیما، مُشک ریز و مشک بار
گیسوان بید مجنون قامت سرو وُ چنار قامت سرو سهی شد قامت شعر استوار
در هوای هشت فروردین دو چندان شد نشاط از شراب جام مینا چشم نرگس شد خمار
شهرما یکباره رنگ و رونق دیگر گرفت موج مهمان مهاجر شد به کویش رهسپار
شاد باش ایران و ایرانی چو ماه سال نو سبزه در سبزه، گل اندر گل، بهار اندر بهار
در پناه کار و کوشش همت مردان بلند در تمام ماه و سال و پا به پای روزگار
سعی درنظمِ کمال و کسب شعروُمعرفت بر سر اهل (طریقت) شد، شکوه و افتخار
از خدا خواهد (طریقت) مَردی و آزادگی افتخاری پایدار و اعتبار ماندگار . ۩خــُلدستان طریقت ( صفحه جدید )۩۩ محمد مهدی طریقت ۩ |
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، قصاید ، منظومهء خوساری
برچسب های خلدستان : برسر اهل , طریقت , شد , شکوه و افتخار
۩۩۩ ☫ عطش شعرما (طریقت)شد☫۩۩۩

عشق یک واژه نیست؛ یک دنیاست
پلکانی به عالم بالاست
مرگ با زندگی گره چون خورد
عشق در عمق آینه پیداست
واژه ای مبهم است و بی معنی
لیک تنها تجلی معناست
ورطه ای جادوانه بهر سقوط
که سقوطش عروج بر بالاست
ساختن ایزدی ز همچو خودی
جاودان کردن هوا و هباست
عشق، آغاز می شود با شعر
بکجا می رسد؟ خدا داناست
خود عبوری ست از در ممنوع
آن دری که حضور در فرداست
بی زمان است این جزیره ی عشق
گرچه در عرصه ی زمان پیداست
حسد و رشک آتش افروزش
زندگی بخش رنج محنت هاست
عادت و ابتذال دشمن اوست
که رسیدن در آن، تباهی ماست
عشق جان آفریدن است از تن
گرچه پایان آن تنی تنهاست
این تمنّای شعر بی همتاست
۩خــُلدستان طریقت ( صفحه جدید )۩۩ محمد مهدی طریقت
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ
برچسب های خلدستان : اشعار , عطش شعر ما , طریقت , شد
شهرخوانسار ست نامی مستعار
نصفهان اسمِ جهان شد نامدار
شهرِ برهان جهان هست و نيست
پایتخت ِ زاگرس :غير تو كيست؟
رشته تسبح شد، در جان تو
قُله کوسیل شد، برهان تو
سر برآر از غيب تا گردی مَثل
كرّ و فرّ طاغيانِ بی عمل
شد وجودت اصفهان را قامتی
مردمانت را نمادِ همتی
شهرمن عشق تو طور ديگر است
شهرمن حُب الوطن بالا تر ست
جرعه جرعه جوشش از جان یافته
چشمه ها اين پیچ وخم را تافته
سر برآر ای شهرِ پنهان در زمين
ای مصلا شهر : دارالمومنين
كفر مطلق نیست در دامان تو
جهل و جادو نیست در سامان تو
بی بهارستان زمين افسرده است
خاك میهن بی تو باغي مُرده است
چون گلستانکوه باشد پایدار
این شکوه و فَرّهمیشه ماندگار
شهر تابستان و عدل و اعتماد
ای دیار مردمان بی فساد
سربرآر از غيب عالم ای وطن
شد (طریقت)شاعر مُشک خُتن
۩خــُلدستان طریقت ( صفحه جدید )۩۩ محمد مهدی طریقت
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت ملی ، خاطرات ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، منظومهء خوساری ، مثنوی
برچسب های خلدستان : شد , طریقت , شاعر مُشک خُتن
.: Weblog Themes By Pichak :.



