
۩۩۩☫ حافظ(طریقت) روز وشب سعدی مغشوشم کند ۩۩۩

آهسته شب ها بی کسی پیوسته آغوشم کند
آوارگــی، دیوانگـــی همسـایـه بر دوشــم، کند
از ماجرای دوستی : صدها هزاران داستان
در هر هزار وُ یک شبی القصه در گوشم کند
آید زِ آن آغوشِ دور آن عطر پیراهن فروش
آن عطر پیراهن سروش هردَم سیه پوشم کند
هردم سیه پوشم ولی! از عشق مدهوشم، ولی
از دست نسرین ماه وَش چون سرکه در جوشم کند
خواهی جوابم را بده، خواهی جوابم را مده
من یک تماس خسته ام ترسم فراموشم کند!
از این که لیلی وَش توئی از غصه فرهادم هنوز
حافظ (طریقت) روز وُشب سعدیِ مغشوشم کند
***
ندارم شکوهای از کامل ، امّــا آتشی کامل
که من از پرتو آتش ، بسی پُر تابشی کامل
مبادا ای طبیب، اندر علاج من بیندیشی
که من حال خوشی، دارم تو اما ناخوشی کامل
فقط عشق است آسایش رباید، از جهان لیکن
مرا آسایشی هرگز،تو در آسایشی کامل
نکردم پُر ز آلایش، بخواب از، این سخن اما
بسی آرایشی اما ، تو بی آلایشی کامل
نیام چون عصر ماضی، عارف از موهوم
به خور از آنچه می خواهی ، خوراک دانشی کامل
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید ، مطالب دردست چاپ ، خبر ـ اطلاعیه
برچسب های خلدستان : حافظ , طریقت , سعدی , برآستان جانان
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩☫ حکایت :روایت(سعدی فریدون مشیری ) در خط آخر : اشعار ☫۩۩۩
شــنیدم گوســپندی را بزرگــی
رهانیـد از دهـان و دسـتِ گرگـی
شـبانگه کـارد در حلقـش بمالیـد
روانِ گوســـپند از وی بــــنالید
کـه از چنگـالِ گـرگم در ربـودی
چو دیدم عاقـبت، گرگم تو بودی
گفت دانایى که گرگى خیره سر
روز و شب مابین این انسان و گرگ
زور بازو چاره این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست
اى بسا انسان رنجور و پریش
سخت پیچیده گلوى گرگ خویش
اى بسا زورآفرین مردِ دلیر
مانده در چنگال گرگ خود اسیر
هرکه گرگش را دراندازد به خاک
رفته رفته مىشود انسان پاک
هرکه با گرگش مدارا مىکند
خلق و خوى گرگ پیدا مىکند
هرکه از گرگش خورد دائم شکست
گرچه انسان مىنماید ،گرگ هست
در جوانى جان گرگت را بگیر
واى اگر این گرگ گردد با تو پیر
روز پیرى گرکه باشى همچو شیر
ناتوانى در مصاف گرگ پیر
اینکه مردم یکدگر را مىدرند
گرگهاشان رهنما و رهبرند
اینکه انسان هست این سان دردمند
گرگها فرمان روایى مىکنند
این ستمکاران که با هم همرهند
گرگهاشان آشنایان همند
گرگها همراه و انسانها غریب
با که باید گفت این حال عجیب
فریدون مشیری+ سعدی
برچسب های خلدستان : حکایت , روایت , سعدی , فریدون مشیری
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
(وَحْدَهُ لا إِلهَ إِلا هُو)
ای فدای تو هم دل و هم جان
وی نثار رَهَت، هم این و هم آن
دل فدای تو، چون تویی دلبر
جان نثار تو، چون تویی جانان
دل رهاندن ز دست تو مشکل
جان فشاندن به پای تو آسان
راه وصل تو ، راهِ پرآسیب
درد عشقِ تو، دردِ بیدرمان
بندگانیم ؛ جان و دل بر کف
چشم بر حُکْم و گوش بر فرمان
گر سرِ صلح داری ، اینک دل
ور سرِ جنگ داری، اینک جان
دوش، از شورِ عشق و جَذْبهی شوق
هر طرف میشتافتم حیران
آخِرِ کار ، شوقِ دیدارم
سوی دیر مغان کشید عِنان
چشمِ بَد دور ، خلوتی دیدم
روشن از نورِ حق، نه از نِیران
هر طرف دیدم آتشی؛ کان شب
دید در طور ، موسِیِ عِمران
پیری آنجا، به آتش افروزی
به ادب، گِردِ پیر، مُغْبَچِگان
همه سیمینعِذار و گلرخسار
همه شیرینزبان و تنگدهان
عود و چنگ و نی و دف و بربط
شمع و نقل و گل و مُل و ریحان
ساقیِ ماهرویِ مُشکینموی
مطربِ بذلهگوی و خوشاَلْحان
مُغ و مُغزاده، مؤبَد و دَستور
خدمتش را، تمام، بسته میان
منِ شرمنده از مسلمانی
شدم آنجا به گوشهای پنهان
پیر پرسید: کیست این؟ گفتند:
عاشقی بیقرار و سرگردان
گفت: جامی دهیدَشَ از میِ ناب
گرچه ناخوانده باشد این مهمان
ساقی، آتشپرستِ آتشدست
ریخت در ساغر آتشِ سوزان
چون کشیدم نه عقل مانْد و نه هوش
سوخت هم کفر از آن و هم ایمان
مست افتادم و در آن مستی
به زبانی که شرحِ آن نَتْوان
این سخن میشنیدم از اعضا
همه حَتَّی الْوَریدِ و الشَّرْیان
که یکی هست و هیچ نیست جز او
وَحْدَهُ لا إِلهَ إِلا هُو
از تو ای دوست نَگْسَلَم پیوند
ور به تیغم بُرند بند از بند
الحق ارزان بوَد ز ما صد جان
وز دهان تو نیم شِکَّرخَند
ای پدر پند، کم دِه از عشقم
که نخواهد شد اهلْ، این فرزند
پندِ آنان دهند، خلق ای کاش
که ز عشقِ تو میدهندم پند
من رهِ کویِ عافیت دانم
چه کنم؟ کاو فتادهام به کمند
در کلیسا به دلبری ترسا
گفتم: ای جان به دام تو در بند
ای که دارد به تارٍ زُنّارت
هر سرِ مویِ من جُدا، پیوند
ره به وحدت نیافتن تا کی؟
ننگ تَثلیث بر یکی تا چند؟
نامِ حَقِّ یِگانه ، چون شاید
که اَب و اِبْن و روحِ قُدْس نَهَند؟
لبِ شیرین گشود و با من گفت
وز شِکرخند، ریخت از لب قند
که گر از سِرِّ وحدت آگاهی
تهمت کافری به ما مَپسند
در سه آیینه ، شاهدِ اَزَلی
پرتو از رویِ تابناک افگند
سه ، نگردد بَریشَم، ار او را
پَرنیان خوانی و حریر و پَرَند
ما درین گفتوگو، که از یک سو
شد ز ناقوس ، این ترانه بلند
که یکی هست و هیچ نیست جز او
وَحْدَهُ لا إِلهَ إِلا هُو
دوش رفتم به کویِ بادهفروش
ز آتشِ عشق، دل به جوش و خروش
مجلسی نَغز دیدم و روشن
میرِ آن بزم، پیر بادهفروش
چاکران، ایستاده صف در صف
بادهخواران نشسته دوش به دوش
پیر، در صدر و مِیکِشان گِردَش
پارهای مست و پارهای مدهوش
سینه بیکینه و درون صافی
دل پُر از گفتوگو و لبْ خاموش
همه را ، از عنایتِ ازلی
چشمِ حقبین و گوشِ رازنیوش
سخنِ این به آن هَنیئاً لَک
پاسخِ آن به این که بادَت نوش
گوش بر چنگ و چشم بر ساغر
آرزویِ دو کَون در آغوش
به ادب پیش رفتم و گفتم
ای تو را دل، قرارگاهِ سُروش
عاشقم دردمند و حاجتمند
دَردِ من بنگر و به درمان کوش
پیر ، خندان به طنز با من گفت
ای تو را، پیرِ عقل، حلقه به گوش
تو کجا؟ ما کجا؟ که از شَرمت
دختر رَز نشسته بُرقَعْپوش
گفتمش: سوخت جانم؛ آبی ده!
و آتش من، فرونشان از جوش
دوش ، میسوختم ازین آتش
آهَ، اگَر امشبم بُوَد چون دوش!
گفت خندان که: هین! پیاله بگیر!
سِتَدَم؛ گفت: هان! زیاده منوش!
جرعهای درکشیدم و گَشتم
فارغ از رنجِ عقل و مِحنتِ هوش
چون به هوش آمدم یکی دیدم
مابقی را همه خطوط و نُقوش
ناگهان، در صَوامعِ ملکوت
این حدیثم، سروش، گفت به گوش
که یکی هست و هیچ نیست جز او
وَحْدَهُ لا إِلهَ إِلا هُو
چشمِ دل باز کن که جان بینی
آنچه نادیدنی است، آن بینی
گَر به اقلیمِ عشق روی آری
همه آفاق ، گلسِتان بینی
بر همه اهلِ آن زمین، به مراد
گَردِشِ دورِ آسمان بینی
آنچه بینی، دلت همان خواهد
وآنچِه خواهد دلت، همان بینی
بی سر و پا ، گدایِ آنجا را
سَر به مُلکِ جهان، گِران بینی
هم در آن پابرهنه قومی را
پایْ ، بر فرقِ فَرقَدان بینی
هم در آن سربرهنه جمعی را
بر سَر از عَرش، سایبان بینی
گاهِ وَجد و سماع ، هر یک را
بر دو کَونْ آستینفشان بینی
دل هر ذرِّه را که بشکافی
آفتابیش در میان بینی
هرچه داری اگر به عشق دهی
کافِرم ، گر جَوی زیان بینی
جانگدازی اگر به آتشِ عشق
عشق را ، کیمیای جان بینی
از مَضیقِ جَهات درگُذری
وسعتِ مُلکِ لامکان بینی
آنچه نشنیده گوش، آن شنوی
وآنچه نادیده چشم ، آن بینی
تا به جایی رسانَدَت که یکی
از جهان و جهانیان بینی
با یکی عشق وَرز از دل و جان
تا به عَینُ الْیَقین ، عیان بینی
که یکی هست و هیچ نیست جز او
وَحْدَهُ لا إِلهَ إِلا هُو
یار بیپرده از در و دیوار
در تَجَلّیست یا أُولِی الْأَبْصار
شمع جویی و آفتاب ، بلند
روز بَس روشن و تو در شبِ تار
گر زِ ظلْماتِ خود رَهی، بینی
همه عالَم ، مَشارِقُ الْأَنوار
کور وَش، قائد و عصا طلبی
بهر این راهِ روشن و هموار
چشم بُگشا به گلسِتان و بِبین
جلوهی آبِ صاف در گل و خار
ز آبِ بیرنگ، صد هزاران رنگ
لاله و گل نِگَر ، درین گلزار
پا به راهِ طَلب نِه و از عشق
بهرِ این راه ، توشهای بردار
شود آسان ز عشق کاری چند
که بُوَد پیشِ عقل بس دشوار
یار گو بِالْغُدِوِّ وَ الْآصال
یار جو بِالْعَشِيِّ وَ الْإِبْکار
صد رَهَت «لَنْ تَرانِی» ار گویند
باز میدار دیده بر دیدار
تا به جایی رسی که مینرسد
پایِ اَوهام و دیدهی اَفکار
بار یابی به مَحفلی، کآنجا
جِبرئیلِ اَمین ندارد بار
این رَه، آن زادِ راه و آن منزل
مَردِ راهی اگر ، بیا و بیار
ور نَه ای مَردِ راه ، چون دگران
یار میگوی و پشتِ سَر میخار
(هاتف)! اربابِ معرفت که گَهی
مست خوانندشان و گَه هشیار
از می و جام و مطرب و ساقی
از مُغ و دیر و شاهد و زُنّار
قصد ایشان نَهُفته اسراریست
که به ایما کُنند ، گاه اظهار
پِی بَری گر به رازشان ، دانی
که همین است سِرِّ آن اَسرار
که یکی هست و هیچ نیست جز او
وَحْدَهُ لا إِلهَ إِلا هُو
برچسب های خلدستان : بر آستان جانان , تذکره , سعدی , اردی بعشق
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩ ☫دود دل رفت (طریقت ) زویرانگری جور فلان☫۩۩۩

تیر مژگان تو ای لعبت شیرین دهنان
همچو جانست که بنشست چو لذت به تنان
از سرشب به سحر صوت من آواز دلست
عاشقم بر گُل و گُلزار چو مرغ چمنان
رنجه گشتست تن از سوزش خار گل سرخ
خون به دل می چکد وُ لیک براو خنده زنان
جان فدای لبت ای یار به من خرده مگیر
از فراق تو چنین چاک کنم پیرهنان
عمرگل جورو جفایی است رود بر بستان
می چشد گرچه جفا بلبل شیرین سخنان
دود دل رفت(طریقت) ز ویرانگری جور فلان
آه از این جور و جفا خسته و دیوانه منان
معشوقه شده پاکترین، خوبترینها
مهتابِ درخشان من ای ماه زمینها
پنهان نشود از رخ تو، شعر وُ ادب را
تا اینکه به رقص آوری آن دامن چینها
روزی تو اگر پاک شوی از نظرم دور
رخسار تو را بوسه زنم چرب ترینها
صیادِ شکار آمده وُ کفتر چاهی
شاهینِ من افتاده درین ورطه کمینها
عشق تو چنانست درین عاشق شیدا
بنوشته شده نام تو بر لوح جبینها
مانند دو چشمان تو در دهر ندیدم
با زلف پریشان تو هر لحظه قرینها
نازی که بیایی، به کنارم بنشینی
چون بلبل شیدا وسط خلد بَرینها
دیوانه شدم تا که در این پهنهٔ دنیا
من سخت برانگیخته ام ساده گزینها
***
از نو شکفته نرگس چشم انتظارها
تاریک می شود : شَبـَهِ بیقرارها
ناگه : هزار پاره دل از یک نگاه تو
دیدم هزار چشمه در آیینه کارها
نظمم به شوق دیدن معشوقه می رود
دل می رود به ناحیه ء خود بیارها
بود و نبود من شعرِمن از دست رفته است
باری مگر تو دست برآری به یارها
کاری به کار شعر ندارم که عاقبت
مرهم نهادهِ نظم تو بر زخم کارها
تا ساحل قرار تو چون موج بی قرار
حاصل، به سوی غار نشد رو به عارها
با این سرود می شکفد عشق: یادگار ،
شعرِ(طریقت ) است بمان یادگارها


۩۩۩ ☫ عشق است قصه های(طریقت)نه بیش و کم ☫ ۩۩۩

هرگاه زیر چشم به بیگانه می کنی
خون مرا زِ جوش به پیمانه می کنی
ای آنکه دست بر سر من می کشی!مکش
نزد رقیب موی مرا شانه می کنی؟
گفتی ولی نصیحت دیــوانگان مکن!
گفتم:، ولی نصیحت دیوانه می کنی
ای شعر سنگدل که به آیینه سر زدی
در لانه ی شکسته دلان خانه می کنی؟
من شعر خودچگونه ببافم که عاقبت
چون رنگرَز شکایتِ پروانه می کنی
عشق است قصه های(طریقت)نه بیش وُ کم
این قصه را به جانِ خود افسانه می کنی
![]()
۩#خــُلدستان طریقت ( #غزل )۩# محمد مهدی طریقت
هرگاه زیر چشم به بیگانه می کنی
خون مرا زِ جوش به پیمانه می کنی
ای آنکه دست بر سر من می کشی!مکش
نزد رقیب موی مرا شانه می کنی؟
گفتی ولی نصیحت دیوانگان مکن!
باشد، ولی نصیحت دیوانه می کنی
ای شعر سنگدل که به آیینه سر زدی
در لانه ی شکسته دلان خانه می کنی؟
من شعر خودچگونه ببافم که عاقبت
چون رنگرَز شکایتِ پروانه می کنی
عشق است قصه های(طریقت)نه بیش وُ کم
این قصه را به جانِ خود افسانه می کنی
۩۩۩ ☫ ارائه مطلب (نثر) مبارک باد 1400۩۩
بهاران خجسته باد (نوروز 1400)

۩۩۩ ☫دوبیتی ☫ ۩۩۩
هنگام تحویل آمد و سرگشته بودم
در بند مرقومات مضطر گشته بودم
مارا (طریقت) کسب عطار ی برآید
سرگشتهء عِطرِ مُعطر گشته بودم
۩خــُلدستان طریقت(بازنشسته )۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم


موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، بدون شرح
برچسب های خلدستان : شعرِ , طریقت , است بمان یادگارها , سعدی
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩ ☫پروین (سعدی) خاطرات شیرین=> برآستان جانان ☫ ۩۩۩
سعدی معتقده عاشق واقعی اگر شکایتی از معشوقش داره، شکایتش رو پیش کسی بهجز خود معشوق نمیبره و توی بوق و کرنا نمیکنه.

«ما را شکایتی ز تو گر هست هم به توست
کز تو به دیگران نتوان برد داوری»
تو هیچ عهد نبستی که عاقبت نشکستی
مرا بر آتش سوزان نشاندی و ننشستی
بنای مهر نمودی که پایدار نمانَد
مرا به بند ببستی خود از کمند بجَستی
دلم شکستی و رفتی خلاف شرط مودّت
به احتیاط رو اکنون که آبگینه شکستی
چراغْ چون تو نباشد به هیچ خانه ولیکن
کس این سرای نبندد در این چنین که تو بستی
گرَم عذاب نمایی به داغ و درد جدایی
شکنجه صبر ندارم بریز خونم و رَستی
بیا که ما سرِ هستی و کبریا و رُعونت
به زیر پای نهادیم و پای بر سر هستی
گرَت به گوشهٔ چشمی نظر بُود به اسیران
دوای درد من اول که بیگناه بخستی
هر آن کَست که ببیند روا بود که بگوید
که من بهشت بدیدم به راستی و درستی
گرت کسی بپرستد ملامتش نکنم من
تو هم در آینه بنگر که خویشتن بپرستی
عجب مدار که سعدی به یاد دوست بنالد
که عشق موجب شوق است و خَمر علت مستی
در سعی وُ صفا،صفا فراموش شده
قربانِ مونا ، مِنا فراموش شده
بازار بزرگ مکه را حاجـی دید
حاجی بغل خدا، فراموش شده
***
با نیت حل مشکل مَردم رفت
با قصد فروش پسته وُ گندم رفت
در موسم حج دور خودش می چرخید
حاجی به طواف خانه با کجدُم رفت
***
با یاد خدا به کعبه دیگر نَرویم
از کربُبلا به کعبه یکسر نَرویم
وقتی که مسلمانی ما اینگونهست
چون قبلهنما به کعبه آخر نَرویم
***
تصمیم گرفتهاند صادق باشند
با هر کس و ناکسی موافق باشند
هر روز مسلمانم و هر شب کافر
چون یاد گرفتهاند منافق باشند
***
آنقدر به رُم رفت که قم رفت از یاد
سرگرم پیاله شد که خُم رفت از یاد
از بس که اشداء علی الکفار است
دیگر «رحماء بینهم » رفت از یاد
***
هنگام دعا دست نیازش اَزلی
با ذکر خدا دهان بازش عسلی
هر شاخه گل محمدی را له کرد
اِنگار حکومتش شده لَم یَزلی
***
شیپور مقرب خدا اسرافیل
کابوس تمام زندهها اسماعیل
دیروز پیامکی برایم داده است
مشتاق زیارت شما عزرائیل
***
امروز سر و کار همه با صبرست
انگار نه انگـار : که دنیا جبر ست
اعلامیهات را زدهاندقبل از فوت
بامزهترین شوخی دنیا قبرست
***
یکسر به سؤالهای دینی زده ام
از ته به جواب استالینی زده ام
از قیمت گوشت ها یقینی زده ام
امروز خوراک سیب زمینی زده ام
***
هم ناز و ادا و هم بلا دارد آقا
زیرا که شروع و انتها دارد آقا
مثل همه مصارف روزانه
تاریخ خرید و انقضا دارد آقا
دوست میدارم من این نالیدن دلسوز را
تا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز را
شب همه شب انتظار صبحرویی میرود
کان صباحت نیست این صبح جهانافروز را.
وه که گر من بازبینم چهر مهرافزای او
تا قیامت شکر گویم طالع پیروز را
گر من از سنگ ملامت روی برپیچم زنم
جان سپر کردند مردانْ ناوکِ دلدوز را
کامجویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیست
بر زمستان صبر باید طالب نوروز را
عاقلان خوشهچین از سر لیلی غافلند
این کرامت نیست جز مجنون خرمنسوز را
عاشقان دین و دنیاباز را خاصیتیست
کان نباشد زاهدان مال و جاهاندوز را
دیگری را در کمند آور که ما خود بندهایم
ریسمان در پای حاجت نیست دستآموز را
سعدیا دی رفت و فردا همچنان موجود نیست
در میان این و آن فرصت شمار امروز را
****
گویند عارفان هنر و علم کیمیاست
وان مس که گشت همسر این کیمیا طلاست
فرخنده طائری که بدین بال و پر پرد
همدوش مرغ دولت و همعرصه هماست
وقت گذشته را نتوانی خرید باز
مفروش خیره، کاین گهر پاک بی بهاست
گر زنده ای و مرده نه ای، کار جان گزین
تن پروری چه سود، چو جان تو ناشتاست
تو مردمی و دولت مردم فضیلت است
تنها وظیفه تو همی نیست خواب و خاست
زان راه باز گرد که از رهروان تهی است
زان آدمی بترس که با دیو آشناست
سالک نخواسته است ز گمگشته رهبری
عاقل نکرده است ز دیوانه بازخواست
چون معدنست علم و در آن روح کارگر
پیوند علم و جان سخن کاه و کهرباست
خوشتر شوی بفضل زلعلی که در زمی است
برتر پری بعلم ز مرغی که در هواست
گر لاغری تو، جرم شبان تو نیست هیچ
زیرا که وقت خواب تو در موسم چراست
دانی ملخ چه گفت چو سرما و برف دید:
تا گرم جست و خیز شدم نوبت شتاست
جان را بلند دار که این است برتری
پستی نه از زمین و بلندی نه از سماست
اندر سموم طیبت باد بهار نیست
آن نکهت خوش از نفس خرم صباست
آن را که دیبه هنر و علم در بر است
فرش سرای او چه غم ارزانکه بوریاست
آزاده کس نگفت ترا، تا که خاطرت
گاهی اسیر آز و گهی بسته هواست
مزدور دیو و هیمه کش او شدیم از آن
کاین سفله تن گرسنه و در فکرت غذاست
تو دیو بین که پیش رو راه آدمی است
تو آدمی نگر که چو دستیش رهنماست
بیگانه دزد را بکمین میتوان گرفت
نتوان رهید ز آفت دزدی که آشناست
بشناس فرق دوست ز دشمن بچشم عقل
مفتون مشو که در پس هر چهره چهره هاست
جمشید ساخت جام جهان بین از آن سبب
که آگه نبود ازین که جهان جام خودنماست
زنگارهاست در دل آلودگان دهر
هر پاک جامه را نتوان گفت پارساست
ایدل، غرور و حرص زبونی و سفلگی است
ای دیده، راه دیو ز راه خدا جداست
گر فکر برتری کنی و بر پری بشوق
بینی که در کجائی و اندر سرت چهاست
جان شاخه ایست، میوه آن علم و فضل و رای
در شاخه ای نگر که چه خوشرنگ میوه هاست
ای شاخ تازه رس که بگلشن دمیده ای
آن گلبنی که گل ندهد کمتر از گیاست
اعمی است گر بدیده معنیش بنگری
آن کو خطا نمود و ندانست کان خطاست
زان گنج شایگان که بکنج قناعت است
مور ضعیف گر چو سلیمان شود رواست
دهقان توئی بمزرع ملک وجود خویش
کار تو همچو غله و ایام آسیاست
سر، بی چراغ عقل گرفتار تیرگی است
تن بی وجود روح، پراکنده چون هباست
همنیروی چنار نگشته است شاخکی
کز هر نسیم، بیدصفت قامتش دوتاست
گر پند تلخ میدهمت، ترشرو مباش
تلخی بیاد آر که خاصیت دواست
در پیش پای بنگر و آنگه گذار پای
در راه چاه و چشم تو همواره در قفاست
چون روشنی رسد ز چراغی که مرده است
چون درد به شود ز طبیبی که مبتلاست
گندم نکاشتیم گه کشت، زان سبب
ما را بجای آرد در انبار، لوبیاست
در آسمان علم، عمل برترین پراست
در کشور وجود، هنر بهترین غناست
میجوی گرچه عزم تو ز اندیشه برتر است
میپوی گرچه راه تو در کام اژدهاست
در پیچ و تابهای ره عشق مقصدیست
در موجهای بحر سعادت سفینه هاست
قصر رفیع معرفت و کاخ مردمی
در خاکدان پست جهان برترین بناست
عاقل کسیکه رنجبر دشت آرزو است
خرم کسیکه درده امید روستاست
بازارگان شدستی و کالات هیچ نیست
در حیرتم که نام تو بازارگان چراست
با دانش است فخر، نه با ثروت و عقار
تنها هنر تفاوت انسان و چارپاست
زاشوبهای سیل و ز فریادهای موج
نندیشد ای فقیه هر آنکس که ناخداست
دیوانگی است قصه تقدیر و بخت نیست
از بام سرنگون شدن و گفتن این قضاست
آن سفله ای که مفتی و قاضی است نام او
تا پود و تار جامه اش از رشوه و رباست
گر درهمی دهند، بهشتی طمع کنند
کو آنچنان عبادت و زهدی که بیریاست
جانرا هر آنکه معرفت آموخت مردم است
دل را هر آنکه نیک نگهداشت پادشاست
***
" سلطان قلب ها "ی دل بی قرار کو؟
از دست روزگار "غم بی شمار" کو؟
تنها نه این که فکر " قرار بزرگ " رفت
با کوچک وُ بزرگ شعارِ قرار کو؟
هرکس اسیر رسته ی قزاق ها نشد
سرجوخه های معرکه ی الــفرار کو؟
رفتند مردمان جوانمردی " و شرف
پیمان شکن قرارِ همیشه شعار کو؟
" بابا شمل " شنید که " زن ها فرشته اند "
" آقای انتظار" همآهنگ یار کو؟
در سایه ی " همای سعادت " نشسته ایم
" دنیای پر امید " از او " انتظار"کو؟
برخاست یادِ " غیرت " میعادِ انقلاب "
از " کوچه کوچه ها" صفتِ انزجار کو ؟
مردِ دورو غرور " جوانمرد " راشکست
آن نارفیق پست ، بسی افتخار کو؟
" ناجورها " زدند شبیخون به پیکرم
در " عشق و انتقام " تب انفجار کو؟
باید زِ حرص " گرگ های گرسنه " به کوه زد
برنو بدست آمد و عزم شکار کو؟
قتل " غزل " به انجمن زخم ، ریشه داد
ای اسب ِ بی سوار تو را شهسوار کو؟
"خورشیدوار " نعره ی توفان " غروب کرد
" فریادِ خلق " تب صبح شرار کو؟
تنها نشست " شاعر وُ شب " را مرور کرد
با داستان " حاتم طایی " شکار کو؟
" چرخ فلک " به قلب " جهان پهلوان " کو؟
آن " قهرمان " که پیش حریف اقتدار کو؟
" سلطان شعر"شَهدِ(طریقت) قصیده بود
بسیار شکوه از ستم روزگار کو؟


موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت ملی ، عکس ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ
برچسب های خلدستان : پروین , سعدی , خاطرات شیرین
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


۩۩۩ ☫ حکایت+ مثنوی (طریقت)روایت معنوی ☫ ۩۩۩

چشم لیلی دوست دارم چون نگاه ناظر است
چشم هایت سوژهی خوبی برای عابر است
بازوانت مثل یک منظومهی شعر کهن
بین آغوشت شب شعر عجیبی ناصر است
پند آموز و کمی طولانی و پر پیچ و تاب
گیسوان مشکیات یک مثنوی فاخر است
سبک های معنوی را میشود در منثوی
چون لبت عریان دوبیتیهای باباطاهر است
مشکل شرعی ندارد بوسه از لب های تو
میوهی بیرون زده از باغ، حق شاعر است.
جام تلخ وُ بوی درد و خانه ای ویران شده
کام تلخ و روی زرد وُ مملکت ویران شده
شعر شیران وطن درعرصه ی ایران شده
اجر شاعر کو (طریقت) صاحبِ دیوان شده
***
زاهد ار ره ندهد خانه ی خماری گشت
وجه می گر نرسد خرقه و دستاری گشت
نسخهء بی سببی نیست ازین ره که طبیب
گذرد بر سر آن کوچه که بیماری گشت
میرسد یار و بیاران نگران است ولی
همه دانند که پنهان بمنش کاری گشت
ای رفیقان بسلامت ره منزل گیرید
که مرا تا بدر دیر مغان کاری گشت
غم گرفتست فرو مجلس میخواران را
مگر امروز درین میکده هشیاری گشت
گل فردوس نگیرد زکف حور کسی
که در این بادیه اش قسمتی از خاری گشت
انجمن کوی (طریقت) که بود جای نشاط
بلبلی هست بهر خانه که گلزاری گشت
***
(آستان جانان :ایران ،شیران )۩محمد مهدی طریقت ↘
<<خطبه دوم 

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت ملی ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، حکایات ، بدون شرح
برچسب های خلدستان : خلدستان , برآستان جانان , تذکره , سعدی
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩☫ اشعار /غزل :شعر(طریقت)ضرب المثل ☫۩

جام شراب عشق کو؟ تا که به مِی وضو شود
پشت شود به عالمی، جانب دوست رو شود
ای تو همه نیاز من، قبله ی من نماز من
نیست میسّرم که با غیر تو گفتگو شود
گر همه تار و پود من بگسلد از فراق تو
نیم نگاهی ار کنی، جمله اذان بگو شود
طعنه زنی که عمر من طی شده بی خیال تو؟!
دعوتِ عام کن که تا پیش تو رو به رو شود!
گر همه خرّمی رسد، بی تو و بی حضور تو
بگذرم از نشاط دل، با غم زشت خو شود
ماه صیام و روزهام، روزه ز هر چه غیر او
روزهگشاست یار من، روی به سوی او شود
زاهد شهر گر کند منع شراب، گو بیا
تا که به کیمیایِ می، جانِ تو شستشو شود
قطره ای از شراب جان، گر برسد به جامِ دل
کشتیِ باده آورم، در خم وُ در سبو شود
شاعرما (طریقت) است، شادی هر دو عالم است
چیست گرانبهاتر از (عشق) که آرزو شود ؟!
****
از دل درمانده من غصه ها را خط بکش
پا به پای من بیا و رد پا را خط بکش
رد شو از مرز دوراهی ها تردُدکن شبی
یا، ولی، امّا، اگر، آیا، چرا را خط بکش
یا کنار من بمان و دور دنیا خط بزن
یا بزن قید مرا یا قید دنیا خط بکش
هم صدا با من بمان و عشق را فریاد کن
از غزل ها واژه های بی صدا را خط بکش
می رسد بی تو به آخر راه بی پایان عشق
لحظه ها را با(طریقت ) انتها را خط بکش
قُمپُز در کردن
دولت امپراطوری عثمانی در جنگهای خود با ایران، از توپی به نام قُمپُز استفاده میکرد.در این توپ، گلوله به کار نمیرفت، بلکه مقدار زیادی باروت در آن میریختند و پارچههای کهنه و مستعمل را با سُنبه در آن با فشار جای میدادند و میکوبیدند تا کاملا سفت و محکم شود. سپس این توپها را در مناطق کوهستانی که موجب انعکاس و تقویت صدا میشد، به طرف دشمن آتش میکردند و چنان صدایی عجیب و ترسناک ایجاد میشد، که تمام کوهستان را به لرزه در میآورد و تا مدتی صحنه جنگ را تحتالشعاع قرار میداد، ولی کاری صورت نمیداد و اثر تخریبی نداشت. در جنگهای اولیه که دولت عثمانی از این توپ استفاده کرد، صدای عجیب و ترسناک آن در روحیه سربازان ایرانی اثر میگذاشت و از پیشروی آنان تا حدود موثری جلوگیری میکرد، ولی بعدها که ایرانیان به ماهیت و توخالی بودن آن پی بردند، هرگاه صدای گوشخراش آن را میشنیدند به یکدیگر میگفتند:
«نترسید. قمپز در میکنند.»
یعنی توخالی است و گلوله ندارد. این ضربالمثل زمانی به کار میرود که سخنان توخالی و بیپایه بر مبنای فخر و مباهات زده شود.
من بیمایه که باشم که خریدار تو باشم
حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم
تو مگر سایه لطفی به سر وقت من آری
که من آن مایه ندارم که به مقدار تو باشم
خویشتن بر تو نبندم که من از خود نپسندم
که تو هرگز گل من باشی و من خار تو باشم
هرگز اندیشه نکردم که کمندت به من افتد
که من آن وقع ندارم که گرفتار تو باشم
هرگز اندر همه عالم نشناسم غم و شادی
مگر آن وقت که شادی خور و غمخوار تو باشم
گذر از دست رقیبان نتوان کرد به کویت
مگر آن وقت که در سایه زنهار تو باشم
گر خداوند تعالی به گناهیت بگیرد
گو بیامرز که من حامل اوزار تو باشم
مردمان عاشق گفتار من ای قبله خوبان
چون نباشند که من عاشق دیدار تو باشم
من چه شایسته آنم که تو را خوانم و دانم
مگرم هم تو ببخشی که سزاوار تو باشم
گر چه دانم که به وصلت نرسم بازنگردم
تا در این راه بمیرم که طلبکار تو باشم
نه در این عالم دنیا که در آن عالم عقبی
همچنان بر سر آنم که وفادار تو باشم
خاک بادا تن سعدی اگرش تو نپسندی
که نشاید که تو فخر من و من عار تو باشم
سعدی
![]()
خــُلدستان طریقت ( صفحه جدید )۩ # محمد مهدی طریقت
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت مذهبی ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید ، متفرقه(طــنــز) ، آثارچاپ شده
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , سعدی , قمپُز , ضرب المثل
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩ ☫برآستان جانان (سعدی،مولانا ) طریقت☫۩۩۩


من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی
یا چه کردم که نگه باز به من مینکنی
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حریفان که تو منظور منی
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
تو همایی و من خسته بیچاره گدای
پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی
بنده وارت به سلام آیم و خدمت بکنم
ور جوابم ندهی میرسدت کبر و منی
مرد راضیست که در پای تو افتد چون گوی
تا بدان ساعد سیمینش به چوگان بزنی
مست بی خویشتن از خمر ظلوم است و جهول
مستی از عشق نکو باشد و بی خویشتنی
تو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغ
باغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی
من بر از شاخ امیدت نتوانم خوردن
غالب الظن و یقینم که تو بیخم بکنی
خوان درویش به شیرینی و چربی بخورند
سعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی

سیر نمیشوم ز تو ای مه جان فزای من
جور مکن جفا مکن نیست جفا سزای من
با ستم و جفا خوشم گر چه درون آتشم
چونک تو سایه افکنی بر سرم ای همای من
چونک کند شکرفشان عشق برای سرخوشان
نرخ نبات بشکند چاشنی بلای من
عود دمد ز دود من کور شود حسود من
زفت شود وجود من تنگ شود قبای من
آن نفس این زمین بود چرخ زنان چو آسمان
ذره به ذره رقص در نعره زنان که های من
آمد دی خیال تو گفت مرا که غم مخور
گفتم غم نمیخورم ای غم تو دوای من
گفت که غم غلام تو هر دو جهان به کام تو
لیک ز هر دو دور شو از جهت لقای من
گفتم چون اجل رسد جان بجهد از این جسد
گر بروم به سوی جان باد شکسته پای من
گفت بلی به گل نگر چون ببرد قضا سرش
خنده زنان سری نهد در قدم قضای من
گفتم اگر ترش شوم از پی رشک می شوم
تا نرسد به چشم بد کر و فر ولای من
گفت که چشم بد بهل کو نخورد جز آب و گل
چشم بدان کجا رسد جانب کبریای من
گفتم روزکی دو سه ماندهام در آب و گل
بسته خوفم و رجا تا برسد صلای من
گفت در آب و گل نهای سایه توست این طرف
برد تو را از این جهان صنعت جان ربای من
زینچ بگفت دلبرم عقل پرید از سرم
باقی قصه عقل کل بو نبرد چه جای من
***
دمـآدم در دل دِنجــم ، اقامت داری ای بانو
تو لطف وُ حکمِ تفسیرِ اجابت داری ای بانو
تلنبار است انـــدوهی درون سینه ی تنگم
دمآدم حکم تمـــدید ، طبـــابت داری ای بانو
تو را از دور می دیدم شبیه مـــاهِ عالـــمتاب
ولی با این همه اوصاف ، رقابت داری ای بانو
خیالم جمع دیگر نیست به آدم های این دنیا
همیشه خاطراتم را عـــنایت داری ای بانو
حیا و شرم لبریزست که گویم:"دوستت دارم "
تو میدانی همین را وُ نـــجابت داری ای بانو
یقین دارم تو از جنس خدای مهربان هستی
تو هر جای جهان باشی محبَّت داری ای بانو
تمام کوچه های دَهــر برایت آب و جارو شد
تو با بانگ قدم هـــایت قیامت داری ای بانو
***
ساقیا می ده که ما دردی کش میخانهایم
با خرابات آشناییم از خرد بیگانهایم
خویشتن سوزیم و جان بر سر نهاده شمعوار
هر کجا در مجلسی شمعیست ما پروانهایم
اهل دانش را در این گفتار با ما کار نیست
عاقلان را کی زیان دارد که ما دیوانهایم
گر چه قومی را صلاح و نیکنامی ظاهر است
ما به قلاشی و رندی در جهان افسانهایم
اندر این راه ار بدانی هر دو بر یک جادهایم
واندر این کوی ار ببینی هر دو از یک خانهایم
خلق میگویند جاه و فضل در فرزانگیست
گو مباش اینها که ما رندان نافرزانهایم
عیب توست ار چشم گوهربین نداری ورنه ما
هر یک اندر بحر معنی ، گوهر یکدانهایم
از بیابان عدم ، دی آمده فردا شده
کمتر از عیشی یک امشب کاندر این کاشانهایم
سعدیا گر بادهٔ صافیت باید ، باز گو
ساقیا می ده که ما دردی کش میخانهایم
بشنو این نی چون شکایت میکند از جداییها حکایت میکند
کز نیستان تا مرا ببریدهاند در نفیرم مرد و زن نالیدهاند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش
من به هر جمعیتی نالان شدم جفت بدحالان و خوشحالان شدم
هر کسی از ظن خود شد یار من از درون من نجست اسرار من
سر من از نالهٔ من دور نیست لیک چشم و گوش را آن نور نیست
۩خــُلدستان طریقت(گذشت )۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم (مولانا+سعدی)


موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، عکس ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , سعدی , مولانا , خلدستان طریقت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩☫خلدستان (طریقت)دوباره ، دوباره ☫۩۩۩
از عمق جان ، جانِ جهان را صدا کنیم
با ازدحــام این همه بت در حــریم حق
فکـری به حال غـربت دیـنِ خــدا کنیم
در سوگ صبح همدم مرغ سحر شویم
تا در طلــوع صبر به ســرو اقــتدا کنیم
باید دوباره قــبلهء خود را عوض کنیم
با خشت عشق کعـبه ی دیگر بنا کنیم
جای طواف و سجده بــرای فریب خلق
یک کار خیر محـــض رضــای خدا کنیم
ما سالکانِ اَهـل (طریقت)خُجسته ایم
باید دوباره فکــر عاقبت از ابـــتدا کنیم
امشب به لطفِ باده ، سرگشته ام دوباره
در خواب و در خيـالــم ، آکنده ام دوباره
از خاطرم نرفته ، زلفِ پریش وُ مویت
فرانه ی تو هستـم ، دیوانـــه ام دوباره
از گیسویِ تو مستم ، هر صبح و هر شبانگاه
گـــر شمع محفلی تو ، پروانــه ام دوباره
کاش اِمشبی توبامن، هم باده میشدی تو
در کــــویِ میگساران، مستانه ام دوباره !
از عیشْ قصِّه گفتم ،شعر و غزل سرودم
در بینِ آن غـــــــزل ها ، آواره ام دوباره
شد انجمن سبوئی ، لبریــز از حقیقت
شعرِ (طریقت)م من پُر ، باده ام دوباره !
#✍ محمد مهدی #طریقت


۩خــُلدستان طریقت(خطبه دوم )۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم 

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، قصاید ، آثارچاپ شده
برچسب های خلدستان : خلدستان , برآستان جانان , سعدی , علیه السلام
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩☫برآستان مبعث: (روایت ) طریقت ☫۩۩۩
خلدستان (مبعث)اعتراف به اشتباه؛شجاعت است یا شناعت؟!
گفت: آیا در عصر حاضر انسانی داریم که مصون از خطا و اشتباه باشد؟
گفتم: خیر،ابداً!گفت:با توجّه به این که تاوان اشتباه مسئولان و مدیران هر کشور را باید مردم بدهند،اعتراف به اشتباه مسئولان در برابر ملّت، شجاعت است یا شناعت؟ گفتم: قطعاً شجاعت و قابل تقدیر است.
گفت: آیا تو مسئولانی میشناسی که در برابر ملّت شجاعانه به اشتباهات خود اعتراف کرده و در صدد جبران زیانهای آن برآمده باشند؟
گفتم: بله،متعدّد میشناسم. مسئولان ژاپنی حتّی برای تاخیر چند دقیقهای پرواز هواپیماها و قطارها در سال ،یا گرانی حتّی یک درصد از مایحتاج مردم شجاعانه با تعظیم از پیشگاه ملّت تقاضای عفو میکنند! یک هواپیمای کرۀ جنوبی بر اثر برخورد پرنده با موتور آن سقوط میکند و در کمتر از چند ساعت، مسئولان رده بالا به خط شده و از ملّت خود عذرخواهی میکنند!از افراد شاخص در دنیا مسئولان مشهوری را میشناسیم که شجاعانه در پیشگاه ملّت اعتراف به اشنباه کردند و بر محبوبیّت آنان افزوده شد؟ گفت: کدام مسئولان از کدام کشورها؟ گفتم: مثلاً ژنرال شارل دوگل را در همۀ دنیا بنیانگذار جمهوری پنجم فرانسه می دانند.او در اوج محبوبیّت وقتی شنید عدّهای علیه او راهپیمایی کرده و شعار دادهاند، اصولی را به ملّت پیشنهاد کرد و طیّ یک همهپرسی از ملّت، اعلام کرد در صورتی در پست ریاست جمهوری میماند که اکثر ملّت به پیشنهادهایش رای مثبت بدهند.ولی اکثر مردم به پیشنهادهای او رای منفی دادند.بنابراین پس از اعلام نظر ملّت ، او شجاعانه از مقام خود استعفا داد!و محبوبیّت او جاودانه شد و هنوز مردم فرانسه برای دوگل احترام ویژهای قائلاند.
گفت: خب، در کشورهای جهان سوم چه موردی سراغ داری؟ گفتم: جمال عبدالنّاصر رئیس جمهور مصر در دهۀ 1960 به عنوان یک رهبر محبوب در سپهر سیاسی جهان عرب میدرخشید. او در شعارهایش میگفت اسرائیلیها را به دریا میریزد!ناصر برای ایجاد یک اتّحادیّه از جهان عرب بسیار کوشید و با کمک شوروی نیروی نظامی خود را تقویت کرد. اسرائیل در ژوئن 1960 در سحرگاهی با کمک نیروی هوایی خود همۀ نیروی هوایی مصر را درجا نابود کرد! به طوری که ارتش مصر بدون پوشش هوایی بلادفاع شد! نیروی زمینی اسرائیل برقآسا تمام شبه جزیرۀ سینا را به صورت راهپیمایی اشغال کرد! مصر ناگزیر آتشبس تحمیلی را پذیرفت! اسرائیل بلافاصله به سوریه حمله کرد و جمعاً طیّ شش روز صحرای سینا را از مصر،تپّههای جولان را از سوریّه و نیمۀ بیتالمقدّس را از اردن به تصرّف خود درآورد و آتشبس را بر هر سه کشور تحمیل کرد! ناصر به جای ایستادن روی مواضع اشتباه خود و رجزخوانیهای توخالی،شجاعانه از طریق رادیوتلویزیون قاهره همۀ علل شکست را به گردن گرفت و از سمت خود استعفا داد!
این ابتکار شجاعانۀ ناصر آن چنان بر محبوبیّت او در مصر و جهان عرب افزود که مردم مصر و سایر کشورهای عرب طیّ راهپیماییهای متعدّد از او خواستند تا استعفای خود را پس بگیرد و نه تنها ریاست جمهوری مصر،که همچنان رهبری جهان عرب را بر عهده گیرد!
گفت: بنابراین اکنون که تورُّم وحشتناک و گرانی ارزاق و نیز ضربات سنگین دشمن صهیونیستی بر نیروهای مقاومت در لبنان و سوریه و غزه ،ثمرۀ دهها میلیارد دلار از سرمایههای ما را به باد داده است، چه زیباست که همۀ مسئولانی که با اشتباهات خود اقتصاد و دیپلماسی خارجی ما را به این وضعیت وخیم درآوردهاند، شجاعانه در برابر ملّت،اشتباهات خود را به گردن گیرند و از همه ملّت بخواهند که همه دست در دست یکدیگر نهاده با حفظ وحدت ملّی به جبران زیانهای وارده بپردازیم.
میگویند فرد کمسوادی با پارتیبازی استاد دانشگاه شد. پس از مدّتی دانشجویان به کمسوادی او پیبردند.روزی از او پرسیدند:«بواقیق مواشین» چیست؟ استاد کمی فکر کرد و گفت:
بواقیق مواشین اسم یکی از شهرهای بورکینافاسو است! جمعیّت آن شهر 155 هزار نفر و مردم آن به زبان اسپانیولی حرف میزنند و.....ناگهان کلاس منفجر شد از صدای خندۀ بلند دانشجویان. به او گفتند:
آقا! ما «بوق ماشین» را جمع مکسّر بستیم،شده «بواقیق مواشین»!!
طنز بزرگتر ماجرا که موجب افزایش خندۀ دانشجویان میشد،اصرار بیش از حدِّ استاد بر درستی پاسخ اشتباه خویش بود!

مبعث وُ مبعوث شد در انتظار
احمد وُ محمود ، باشد بی قرار
احمدی بر سجده بود اَندر حَرا
شد " محمد" معتکِف اَندر ثَنا
ناگهان جِبریل وارد شد نکوی
تا رساند وحی خالق را بگوی
قُل: محمّد؛خالق و معبود خویش
یاکه آدم آفرید از روح خویش
"هی" نبی گشتی به اَمر کردگار
"کی" نبوّت بانگ توحیدی بَرار
آنچه کردند اَنبیا در این زمین
کاملش گردان تو ختم مرسلین
کرد "احمد" آنچه را مامور بود
وحی آمد از خدا دستور بود
درحقیقت ناخدای عالمین
در (طریقت) رَحمَهُ لِلعالَمین
اِی یوسفِ خوشنام ما، خوش میروی بر بامِ ما
ای دَرشکسته جامِ ما، ای بردَریده دامِ ما،
ای نورِ ما، ای سورِ ما، ای دولتِ منصورِ ما،
جوشی بِنِه در شورِ ما؛ تا مِی شَوَد انگورِ ما
ای دلبر و مقصودِ ما، ای قبله و معبودِ ما،
آتش زدی در عودِ ما؛ نَظّاره کُن در دودِ ما
ای یارِ ما، عیّارِ ما، دامِ دلِ خمّارِ ما،
پا وامَکش از کارِ ما؛ بِستان گِرو دَستارِ ما
در گِل بِمانده پایِ دل؛ جان میدهم چه جایِ دل؛
وَز آتشِ سودایِ دل، ای وایِ دل، ای وایِ ما

خــُلدستان طریقت( صفحه :جدید )۩ #
↘<<<<<<ادمه مطلب
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : حکایت , مبعث , روایت طریقت , سعدی
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
وصل تو نصیب دل صاحب نظرانست
یاقوت لبت قسمت خونین جگرانست
المنة للّه که بدین انجمن شعر
وقت از سر شب رفته وُ شامِ سحرانست
پیداست ز مرغان سحر کاخِ گلستان
دورانِ زوال وُ غمِ پیچیده سرانست
فریاد که جزجنگ وُ چپاول به سحرگاه
در آن طرف آب بسی هم سفرانست
دلالِ خطرناک سحر گُم شده آخر
زیرا که درین ورطه بسی راهبرانست
تا آن صنم (بانوی اول ) به جهان ، گفت
الحق که درین پرده بسی پردهدرانست
گفتم که چه داری بفروشی لبِ لعلش
گفتا که بجز اشک گران بی گُــهرانست
تا خود نشوی "طوسی هفت رنگ، زنی چنگ
انگشتِ سفیران ادب را نگرانست
در کوی خرابات رسیدم به مقامی
کانجا ز کرامات مقدس همگانست
جز دردسر از طنز کشی هیچ ندیدم
افسوس که صاحب خبری بی خبرانست
شرمنده شد آخر دل شاعر زِ فلاکت
این کوچهء بن بست زِ گاوان وُ خرانست
دیده برهم مینِهم دل را به کامت میکنم
این غزل را با پریشانی بـــه نامت میکنم
چون قناری مینشینم دمبهدم در باغ گل
عاقبت یکروز میبینی، که رامت میکنم
دیدنِ رخسار گلگون را کنی بر من تباه
بعد از آن بوییدن گل را حرامت میکنم!
عاشقت باشم ولی با غنچۀ لبخند خود
مات و مبهوتم ولی البته خامت میکنم
میفریبی با کلامت، این دل بشگسته را
شوروغوغا میکنم، محو کلامت میکنم
گرچه میباشد(طریقت)عرصهٔ شعر و ادب
انجمن تقدیم می دارم سلامت میکنم

۩#خــُلدستان طریقت (صفحه جدید )۩#✍ محمد مهدی #طریقت
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید ، متفرقه(طــنــز) ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , سعدی , خلدستان طریقت , طنز
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم
قضای عهدِ ماضی را شبی دستی برافشانم
چنانت دوست میدارم که گر روزی فراق افتد
تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم
دلم صد بار میگوید که چشم از فتنه بر هم نِه
دگر ره دیده میافتد بر آن بالای فتانم
تو را در بوستان باید که پیش سرو بنشینی
وگرنه باغبان گوید که دیگر سرو ننشانم
رفیقانم سفر کردند هر یاری به اَقْصایی
خلاف من که بگرفته است دامن در مُغیلانم
به دریایی درافتادم که پایانش نمیبینم
کسی را پنجه افکندم که درمانش نمیدانم
فراقم سخت میآید ولیکن صبر میباید
که گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانم
مپرسم دوش چون بودی به تاریکی و تنهایی
شب هجرم چه میپرسی که روز وصل حیرانم
شبان آهسته مینالم مگر دردم نهان ماند
به گوش هر که در عالم رسید آواز پنهانم
دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت
من آزادی نمیخواهم که با یوسف به زندانم
من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت
هنوز آواز میآید به معنی از گلستانم
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت ملی ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , سعدی , شب یلدا , نزدیک است
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


۩۩ ☫ برآستان جانان (بوستان )دوستان +اشعار ☫ ۩۩۩
༺࿇🤍࿇༻

بوستان سعدی یا سعدینامه نخستین اثر سعدی است که کار سرودن آن در سال ۶۵۵ هجری قمری پایان یافتهاست. سعدی این اثر را زمانی که در سفر بوده است، سروده و هنگام بازگشت به شیراز آن را به دوستانش عرضه کرده است. این اثر در قالب مثنوی و در بحر متقارب سروده شده و از نظر قالب و وزن شعری حماسی است، هر چند که از نظر محتوا به اخلاق و تربیت و سیاست و اجتماعیات پرداختهاست.
شبی یاد دارم که چشمم نخفت
شنیدم که پروانه با شمع گفت:
که من عاشقم گر بسوزم رواست
تو را گریه و سوگواری چراست؟
بگفتای هوادار مسکین من
برفت انگبین یار شیرین من
چو شیرینی از من به در میرود
چو فرهادم آتش به سر میرود
همیگفت و هر لحظه سیلاب درد
فرو میدویدش به رخسار زرد
کهای مدعی! عشق کار تو نیست
که نه صبر داری، نه یارای ایست
تو بگریزی از پیش یک شعله خام
من استادهام تا بسوزم تمام
تو را آتش عشق گر پر بسوخت
مرا بین که از پای تا سر بسوخت
نمانده ز شب همچنان بهرهای
به زاری بکشتش پریچهرهای
همی گفت و میرفت دودش به سر
که اینست پایان عشقای پسر
اگر عاشقی خواهی آموختن
به کشتن فرج یابی از سوختن
بیماریش اینقدر کوتاه بود که اطرافیانش متوجه مریضی مادر نشدند برعکس پدر که همه عادت کردند و او را از یاد بردند که اون داره عذاب میکشه و یه روزی میمیره.. " به یادِ مادر _به خاطر پدر دلخوشم"
+حقیقت اینه گاهی هرچیزی که مربوط به ماست برای اطرافیانمون تبدیل به عادت میشه. درد و رنجهامون، بیماریهامون، حتی عشق و محبتمون نسبت به آدمها، براشون تبدیل به عادت میشه و دیگه به چشم نمیاد. گاهی حضور دائمی ما، عشقِ بیقید و شرط ما باعث میشه حتی دیده نشیم...در این قسمت از کتاب هزار و یک شب - دفتر اول، وزیر شهریار وارد داستان میشود. او که دو دختر به نامهای شهرزاد و دنیازاد دارد، بهشدت نگران این قضیه است و در پی راهحلی برای آن میگردد. تااینکه دخترش شهرزاد، با راهحلی نزد او میآید و درخواست میکند که به عقد شهریار دربیاید.

در ادامهی روایت این کتاب به قلم عبداللطیف طسوجی، شهرزاد مطابق با پیشنهاد خودش به عقد پادشاه درمیآید. او در همان شب اول به شهریار میگوید خواهری دارد که هر شب، با قصههای او به خواب میرود. زن از پادشاه درخواست میکند که همان موقع خواهرش را به قصر بیاورند تا بتواند برای آخرینبار، برای او قصه بگوید. شهریار درخواست او را قبول میکند و به این ترتیب دنیازاد را به قصر میآورند. شهرزاد با ورود خواهرش، قصهگویی را آغاز میکند و از همان شب، شهریار و هچنین ما را وارد جهان کتاب هزار و یک شب - دفتر اول میکند. اما پادشاه خبر ندارد که با قبول کردن این درخواست، قدم در راهی بیبازگشت گذاشته است. او که مسحور این قصه شده، مهلت میدهد که شهرزاد زنده بماند تا بتواند فرداشب ادامهی ماجرا را بشنود. اما این قصه هزارویک شب به درازا میکشد!
حمید↘
محمد مهدی طریقت
![]()
۩خــُلدستان طریقت
مهتاب: شعر+بوستان = دوستان)۩محمد مهدی طریقت
↘<<خطبه دوم

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، حکایات ، بدون شرح
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , بوستان , دوستان , اشعار
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩ ☫پروین (سعدی) خاطرات شیرین ☫ ۩۩۩

دوست میدارم من این نالیدن دلسوز را
تا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز را
شب همه شب انتظار صبحرویی میرود
کان صباحت نیست این صبح جهانافروز را.
وه که گر من بازبینم چهر مهرافزای او
تا قیامت شکر گویم طالع پیروز را
گر من از سنگ ملامت روی برپیچم زنم
جان سپر کردند مردانْ ناوکِ دلدوز را
کامجویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیست
بر زمستان صبر باید طالب نوروز را
عاقلان خوشهچین از سر لیلی غافلند
این کرامت نیست جز مجنون خرمنسوز را
عاشقان دین و دنیاباز را خاصیتیست
کان نباشد زاهدان مال و جاهاندوز را
دیگری را در کمند آور که ما خود بندهایم
ریسمان در پای حاجت نیست دستآموز را
سعدیا دی رفت و فردا همچنان موجود نیست
در میان این و آن فرصت شمار امروز را
سعدی معتقده عاشق واقعی اگر شکایتی از معشوقش داره، شکایتش رو پیش کسی بهجز خود معشوق نمیبره و توی بوق و کرنا نمیکنه.
«ما را شکایتی ز تو گر هست هم به توست
کز تو به دیگران نتوان برد داوری»
در سعی وُ صفا،صفا فراموش شده
قربانِ مونا ، مِنا فراموش شده
بازار بزرگ مکه را حاجـی دید
حاجی بغل خدا، فراموش شده
***
با نیت حل مشکل مَردم رفت
با قصد فروش پسته وُ گندم رفت
در موسم حج دور خودش می چرخید
حاجی به طواف خانه با کجدُم رفت
***
با یاد خدا به کعبه دیگر نَرویم
از کربُبلا به کعبه یکسر نَرویم
وقتی که مسلمانی ما اینگونهست
چون قبلهنما به کعبه آخر نَرویم
***
تصمیم گرفتهاند صادق باشند
با هر کس و ناکسی موافق باشند
هر روز مسلمانم و هر شب کافر
چون یاد گرفتهاند منافق باشند
***
آنقدر به رُم رفت که قم رفت از یاد
سرگرم پیاله شد که خُم رفت از یاد
از بس که اشداء علی الکفار است
دیگر «رحماء بینهم » رفت از یاد
***
هنگام دعا دست نیازش اَزلی
با ذکر خدا دهان بازش عسلی
هر شاخه گل محمدی را له کرد
اِنگار حکومتش شده لَم یَزلی
***
شیپور مقرب خدا اسرافیل
کابوس تمام زندهها اسماعیل
دیروز پیامکی برایم داده است
مشتاق زیارت شما عزرائیل
***
امروز سر و کار همه با صبرست
انگار نه انگـار : که دنیا جبر ست
اعلامیهات را زدهاندقبل از فوت
بامزهترین شوخی دنیا قبرست
***
یکسر به سؤالهای دینی زده ام
از ته به جواب استالینی زده ام
از قیمت گوشت ها یقینی زده ام
امروز خوراک سیب زمینی زده ام
***
هم ناز و ادا و هم بلا دارد آقا
زیرا که شروع و انتها دارد آقا
مثل همه مصارف روزانه
تاریخ خرید و انقضا دارد آقا

خاطرات تهران و بیروت پیوند لبنان و بیروت را با ایران و تهران نشان می دهد. نویسنده کتاب در سن ۱۳-۱۲ سالگی و پس از پایان جنگ جهانی دوم برای زندگی با پدر و مادرش از راه لبنان، سوریه، عراق به ایران می آید. جان اسکیلز ایوری، به دور از یک سونگری و با ظرافت و دقت به برهه ای از تاریخ_معاصر ایران نگاه کرده است. از رهگذر مطالعه این کتاب، می توان به نکات و اشارات تازه فراوانی دست پیدا کرد؛ از آن جمله می توان به گوشه های کم نوشته و ناگفته سیاست رضاشاهی در مقابل آلمان هیتلری اشاره کرد. علاوه براین، علاقه قلبی نویسنده به فرهنگ و تمدن ایران و به طورکلی خاورمیانه تصویری دلپذیر را برای خواننده ایرانی ترسیم می کند که در کمتر آثار نویسندگان غربی معاصر دیده می شود.
نویسنده کتاب جان اسکیلز ایوری در سال 1933 در لبنان از پدر و مادری آمریکایی به دنیا آمد. او شیمیدانی است که تحقیقات و پژوهشهایی مفصل در زمینههای شیمی کوانتوم، ترمودینامیک، تکامل و تاریخ علم انجام داده است. او از اوایل دهه 1990 فعالیتهایی در زمینه صلح جهانی را آغاز کرد و به عضویت گروهی درآمد که در زمینه علوم و امور جهانی فعالیت میکردند. این گروه در سال 1995 موفق شدند تا جایزه صلح نوبل را از آن خود کنند. جان اسکلیز ایوری در حال حاضر به عنوان دانشیار شیمی کوانتوم در دانشگاه کپنهاگ فعالیت میکند
.<<<< زندگی ادامه دارد <<<<<






موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، مطالب دردست چاپ ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : بر آستان جانان , سعدی , پروین , خلدستان طریقت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


۩۩۩ ☫ طنز (طریقت) مارا بدل کنند به کآ، لای کارها ☫ ۩۩۩
وامانده در محاصره ء سیم خارها
این میهن عزیز ، زِسرمایه دارها
یک لحظه از فشار اجانب به خود ملرز
ایرانِ دلپذیر ،اَمان از فشار ها
خودرو بسانِ بالن پرواز در هوا
نفت وُ دلار وُ موشک وُ کشتی بخارها
ای.ران: تمام سفرهء مازهرمارشد
ما را ببر به خارجه آن زهرمارها
ملت که زیر بار تورم کمرشکست
چون بار شیشه ماه آخر نسوان بارها
باید خیار وُ کُمبُزه را در کویر لوت
هی بُته بُته چید میان شیارها
گسترده ایم تور وُ بساط قلندری
کی می شود نسیب من ازخاویارها
کارآمدان و کارشناسان عنقریب
ما را بدل کنند: به کآ،لای کارها

گذر از کوی یار باید کرد
گذری بر در نگار باید کرد
روی در خاک کوی او مالیم
وز غمش ناله زار باید کرد
به اشارات ، بیدلان گویند
چشمکی آشکار باید کرد
هجر او چون ، به جان ما خون کرد
به کف وصل در سپار بایدکرد
حاش لله کزو کنیم گله ای!
گله از روزگار باید کرد
ما، اگر بر مراد او سازیم
ترک بی اختیار باید کرد
زود تر در بساط وصل آئیم
رقص با دوست در کنارباید کرد
چون لب یار شکرافشانست
جان جانان نثار باید کرد
عشق رویش چو پرده برگیرد
عاشقی را به کار باید کرد
از (طریقت) غزل نگردانیم
چون عسل غمگسار کرد
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات
برچسب های خلدستان : سعدی , طریقت , غزل نگردانیم , خلدستان
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩☫ برآستان جانان (طریقت)گلستان سعدی ☫۩۩

چه خوش گفت زالی به فرزند خویش
چو دیـــــدش پلنگ افکن و پیـــــل تن
گـــــر از عهد خردیت یـــــــاد آمــــدی
کــــــه بیچاره بــــــودی در آغوش من
نکــــردی در این روز بـــــــــر من جفا
که تــــــــو شیرمردی و من پیـــــرزن
سعدی
چون آب تمیز گشته ای،صد آفرین
چون اره ی تیز گشته ای صد آفرین
پا داخل کفش شعرا هم کردی
غوره نشده مویز گشتیه ای،صد آفرین
مـن چـرا دل بــه تــو دادم کـه دلـم میشکنی
یـا چـه کـردم کـه نـگـه بـاز به من مینکنی
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تــا نـدانـنـد حـریـفـان کـه تـو منظور منی
دیـگـران چـون بـرونـد از نـظــر از دل بــرونـد
تـو چـنـان در دل مـن رفته که جان در بدنی
تــو هـمــایی و مــن خـسـتـه بـیـچاره گدای
پـادشـاهی کـنـم ار سـایــه بـه مـن برفکنی
بـنـدهوارت بـه سـلـام آیـم و خـدمـت بـکـنـم
ور جـوابـم نـدهـی مـیرسـدت کـبـر و منی
مـرد راضی است کـه در پـای تـو افتد چون گوی
مسـتـی از عشـق نـکو باشد و بی خویشتنی
مست بـیخویشـتن از خمر ظلوم است و جهول
مسـتـی از عشـق نـکو باشد و بی خویشتنی
تـو بـدیـن نـعـت و صـفـت گـر بخرامی در باغ
بـاغـبـان بـیـنـد و گـویـد کـه تو سرو چمنی
مـــن بـــر از شـاخ امـیــدت نـتـوانـم خوردن
غـالـب الـظـن و یقـینم کـه تـو بیخم بکنی
خـوان درویـش بــه شـیـرینی و چـربـی بخورند
سـعـدیـا چرب زبـانی کـن و شـیرین سخنی
گله ما را، گله از گرگ نیست
کاین همه بیداد، شبان می کند.
(گلستان مقدمه ص و.)
از در درآمدی و من از خود به در شدم
گفتی کز این جهان به جهان دگر شدم
گوشم به راه تا که خبر میدهد ز دوست
صاحب خبر بیامد و من بیخبر شدم
چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب
مهرم به جان رسید و به عیوق بر شدم
گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق
ساکن شود بدیدم و مشتاقتر شدم
دستم نداد قوت رفتن به پیش یار
چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم
تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم
از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم
من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت
کاول نظر به دیدن او دیدهور شدم
بیزارم از وفای تو یک روز و یک زمان
مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم
او را خود التفات نبودش به صید من
من خویشتن اسیر کمند نظر شدم
گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد
اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم
معنی تحت اللفظی:گله رعایاازگرگ گلایه ندارد.برای اینکه چوپان مربوطه بسیار بیدادگر است.
در این جور مواقع، شبان در گرگ ذوب می شود و تثلیث «شبان ـ گرگ ـ گله»، فرومی پاشد و از آن دیالک تیک گرگ و گله باقی می ماند. در فکارخانه فکری غول آسای خلاقش برای این پدیده پاسخی سرهم بندی می کند و تحویل مدعی می دهد، ولی نمی تواند حتی خودش را قانع کند:
به قومی که نیکی پسندد خدای
دهد خسروی عادل و نیکرای
چو خواهد که ویران شود عالمی
نهد ملک، در پنجه ظالمی
سگالند از او، نیکمردان حذر
که خشم خدای است، بیدادگر
(دکتر حسین رزمجو: بوستان سعدی، ص ۳۰)
معنی تحت اللفظی:
اگر خدا خیر قومی را بخواهد، برای آن قوم پادشاه عادل و نیک اندیش نصب می کند.
امااگر خدا سودای تخریب کشوری را در سر داشته باشد،
پادشاه ستمگری راروی کار می آورد.
از چنین پادشاه ستمگری نیکمردان به فکر فرار می افتند.
برای اینکه پادشاه ستمگرنشانه خشم خدا ست.
خوب، فرض کنیم که پادشاه بیدادگر خشم خدا باشد، ولی چنین پادشاهی چگونه می تواند سایه خدا تلقی شود؟سایه خدای مطلقا عادل چگونه می تواند ضحاکی بیدادگر باشد؟علاوه بر این چنین پادشاه خونریزی چگونه می تواند شبان جا زده شود؟
یک سال پس از تألیف بوستان، در حکایتی در گلستان، تئوری خدا و سایه و شبان را کنار می گذاردو
سرنگونی پادشاهی را به شرح زیر توضیح می دهد:
باری به مجلس او شاهنامه همی خواندند
و زوال مملکت ضحاک و عهد فریدون.
مـن چـرا دل بــه تــو دادم کـه دلـم میشکنی
یـا چـه کـردم کـه نـگـه بـاز به من مینکنی
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تــا نـدانـنـد حـریـفـان کـه تـو منظور منی
دیـگـران چـون بـرونـد از نـظــر از دل بــرونـد
تـو چـنـان در دل مـن رفته که جان در بدنی
تــو هـمــایی و مــن خـسـتـه بـیـچاره گدای
پـادشـاهی کـنـم ار سـایــه بـه مـن برفکنی
بـنـدهوارت بـه سـلـام آیـم و خـدمـت بـکـنـم
ور جـوابـم نـدهـی مـیرسـدت کـبـر و منی
مـرد راضی است کـه در پـای تـو افتد چون گوی
مسـتـی از عشـق نـکو باشد و بی خویشتنی
مست بـیخویشـتن از خمر ظلوم است و جهول
مسـتـی از عشـق نـکو باشد و بی خویشتنی
تـو بـدیـن نـعـت و صـفـت گـر بخرامی در باغ
بـاغـبـان بـیـنـد و گـویـد کـه تو سرو چمنی
مـــن بـــر از شـاخ امـیــدت نـتـوانـم خوردن
غـالـب الـظـن و یقـینم کـه تـو بیخم بکنی
خـوان درویـش بــه شـیـرینی و چـربـی بخورند
سـعـدیـا چرب زبـانی کـن و شـیرین سخنی
برچسب های خلدستان : سعدی , برآستان جانان , شعر
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩☫ برآستان جانان /گفت(سعدی) به (طریقت) الهی ☫۩۩۩

متحیّرم بَرٍایت که چه ارمغان فرستم
نپذیری ارمغانم چه بجای آن فرستم
چو نسیم بامدادی سَحر از دیار جانان
بوی جانِ جانم ، آید چه بجای جآن فرستم
اگر ای نسیم!چاکر گذرت به طرّه افتد
سوی من بیار وی راکه به بوستان فرستم
دل من شکست و خواهم ز خدا سلامتش را
به دو دستِ پُر تمنا سوی آسمان فرستم
ز بهار زندگانی تو بگو چه کار هستم
که به روزگار پیری ثمر از خزان فرستم
نه خبر بَرَم رهایی ز تمامی حوادث
بشکسته بال خود را سوی ناجیان فرستم
نه بتی در آستین وُ نه سرم بر آستانی
نه به این برم پناه وُ نه به آن امان فرستم
نه به کعبه، اِذن رفتن ، نه رهی سوی کنشتم
که به هرکجا نِهم پا شرف مکان فرستم
همه هست آرزویم به (طریقت) الهی
همه حاجیانِ مسکین بسوی ژیان فرستم
سرمست ز کاشانه به گلزار برآمد
غلغل ز گل و لاله به یک بار برآمد
مرغان چمن نعره زنان دیدم و گویان
زین غنچه که از طرف چمنزار برآمد
آب از گل رخساره او عکس پذیرفت
و آتش به سر غنچه گلنار برآمد
سجاده نشینی که مرید غم او شد
آوازه اش از خانه خمار برآمد
زاهد چو کرامات بت عارض او دید
از چله میان بسته به زنار برآمد
بر خاک چو من بیدل و دیوانه نشاندش
اندر نظر هر که پری وار برآمد
من مفلس از آن روز شدم کز حرم غیب
دیبای جمال تو به بازار برآمد
کام دلم آن بود که جان بر تو فشانم
آن کام میسر شد و این کار برآمد
سعدی چمن آن روز به تاراج خزان داد
کز باغ دلش بوی گل یار برآمد.
خــُلدستان طریقت( صفحه جدید )۩# محمد مهدی طریقت
↘<<<<<<ادمه مطلب
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : خلدستان , برآستان جانان , سعدی , حافظ
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩☫ برآستان جانان (گلستان) /سعدی ☫۩۩۩

غم زمانه خورم يا فراق يار کشم
به طاقتي که ندارم کدام بار کشم
نه قوتي که توانم کناره جستن از او
نه قدرتي که به شوخيش در کنار کشم
نه دست صبر که در آستين عقل برم
نه پاي عقل که در دامن قرار کشم
ز دوستان به جفا سيرگشت مردي نيست
جفاي دوست زنم گر نه مردوار کشم
چو مي توان به صبوري کشيد جور عدو
چرا صبور نباشم که جور يار کشم
شراب خورده ساقي ز جام صافي وصل
ضرورتست که درد سر خمار کشم
گلي چو روي تو گر در چمن به دست آيد
کمينه ديده سعديش پيش خار کشم.
اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم
قضای عهد ماضی را شبی دستی برافشانم
چنانت دوست میدارم که گر روزی فراق افتد
تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم
دلم صد بار میگوید که چشم از فتنه بر هم نه
دگر ره دیده میافتد بر آن بالای فتانم
تو را در بوستان باید که پیش سرو بنشینی
و گر نه باغبان گوید که دیگر سرو ننشانم
رفیقانم سفر کردند هر یاری به اقصایی
خلاف من که بگرفته است دامن در مغیلانم
به دریایی درافتادم که پایانش نمیبینم
کسی را پنجه افکندم که درمانش نمیدانم
فراقم سخت میآید ولیکن صبر میباید
که گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانم
مپرسم دوش چون بودی به تاریکی و تنهایی
شب هجرم چه میپرسی که روز وصل حیرانم
شبان آهسته مینالم مگر دردم نهان ماند
به گوش هر که در عالم رسید آواز پنهانم
دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت
من آزادی نمیخواهم که با یوسف به زندانم
من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت
هنوز آواز میآید به معنی از گلستانم
۩خــُلدستان طریقت(صفحه سعدی )۩۩️✍محمّدمهدی طریقت
![]()
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، حکایات ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : خلدستان طریقت , برآستان جانان , گلستان , سعدی
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩ ☫ بهارست (برآستان جانان ) مولانا ، حافظ+سعدی ☫ ۩۩۩
شاه شمشادقدان خسرو شیرین دهنان
که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان
مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت
گفت ای چشم و چراغ همه شیرین سخنان
تا کی از سیم و زرت کیسه تهی خواهد بود
بنده من شو و برخور ز همه سیمتنان
کمتر از ذره نهای پست مشو مهر بورز
تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان
بر جهان تکیه مکن ور قدحی می داری
شادی زهره جبینان خور و نازک بدنان
پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد
گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان
دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل
مرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان
با صبا در چمن لاله سحر میگفتم
که شهیدان کهاند این همه خونین کفنان
گفت حافظ من و تو محرم این راز نهایم
از می لعل حکایت کن و شیرین دهنان
حُسْنَت بِه اِتِّفاقِ مَلاحَت جهان گرفت؛
آری، بِه اِتِّفاق، جهان میتوان گرفت
اِفشایِ رازِ خَلوتیان خواسْت کرد شمع،
شُکرِ خُّدا، که سِرِّ دِلَش در زبان گرفت
زین آتشِ نَّهُفْتِه که در سینهیِ من است،
خورشید، شُعلهایست که در آسمان گرفت
میخواسْت گُل که دَم زَنَدَ ازْ رَنگ و بویِ دوست،
از غیرتِ صَّبا نَفَسَش در دهان گرفت
آسوده بر کنار چُو پرگار میشدم
دُوران، چُو نُقطه، عاقِبَتَم در میان گرفت
آن روز شوقِ ساغرِ مِی خَرمَنَم بِسوخت،
کآتش زِ عکسِ عارضِ ساقی در آن گرفت
خواهم شدن به کویِ مُغان آستینفِشان،
زین فتنهها که دامنِ آخرزمان گرفت
مِی خور که هر که آخرِ کارِ جهان بِدید،
از غم سَبُک بَرآمد و رَطلِ گِران گرفت
بر برگِ گُل به خونِ شقایق نوشتهاند؛
کـآن کس که پخته شد، مِیِ چون اَرغَوان گرفت
حافظ چو آبِ لُطف زِ نَظمِ تو میچِکد،
حاسِد چگونه نُکته توانَد بر آن گرفت؟
مجتمع نظامی – صنعتی ، اکنون به غولی تبدیل شده که ازبطری بیرون آمده ومهرونشان خود رابرهمه جای دنیا باقی گذاشته است. مهمترین تفاوت این مجتمع با دوران آیزنهاور ، ابعاد غول پیکرآن است. قبل ازبه پایان رسیدن جنگ سرد دردهه ی 1990 ، دهها بنگاه تسلیحاتی طرف قرارداد پنتاگون بودند اما اکنون ، فقط 5 شرکت غول پیکر، طرف قرارداد وزارت دفاع آمریکا هستند که عبارتند از : بوئینگ (Boeing) ، جنرال داینامیکزGeneral Dynamics ) ، لاکهید مارتین ، نورتوپ گرامن (Northrop Grumman) ، ورایتئون(Raytheon). این شرکتها که هواپیما ، خودروی زرهی ، سیستمهای موشکی ، وتسلیحات هسته ای می سازند ، نبض پنتاگون رابدست گرفته اند و بخش عمده ی بودجه ی آن رامی بلعند. دردوران جنگ سرد ، اتحاد شوروی رقیب آمریکا بود واکنون چین ، باجمعیتی به مراتب بیشتر واقتصادی قدرتمندتر، جای شوروی راگرفته است. تکنولوژی چین ، بسیارپیشرفته تر ازشوروی آن زمان است اما برخلاف شوروی ، رقابت چین وآمریکا، جنبه ی اقتصادی دارد نه نظامی. چیزی که باب طبع مجتمع نظامی – صنعتی نیست. دان گریزیر(D.Grazier) ، روزنامه نگار ومحقق برجسته ی آمریکائی معتقد است که تمرکز آمریکا براقتصاد چین ،بارشد بی سابقه ی بودجه ی نظامی این کشورهمراه می باشد. به نوشته ی او ، قدرت نیروی دریائی وزرادخانه ی اتمی آمریکا ، 9 برابرچین است وبودجه ی نظامی آمریکانیز سه برابر بودجه ی نظامی چین می باشد. انستیتوی بین المللی مطالعات صلح استکهلم نیزاین ارقام راتایید کرده است.
ادامه ی جنگ دراوکراین ، به نفع 5 غول تسلیحاتی آمریکاست چون ارزش سهام این شرکتها رابهبود بخشیده ومیزان سود آنها راافزایش می دهد. قبل ازتصویب بسته ی کمک نظامی 61 میلیارد دلاری به اوکراین ، کنگره ی آمریکا سه بسته ی دیگر به ارزش 113 میلیارددلاررادراختیاراین کشور قرارداده بود. بخش عمده ی این کمکها (7/54 درصد) دراختیار پنتاگون قرارگرفته تاازطریق مقاطعه کاران نظامی، به اوکراین منتقل شود. شواهد وقرائن موجود حاکی از آنست که 5 غول تسلیحاتی آمریکا ، اندکی قبل از آغازجنگ ، خود رابرای آن آماده کرده بودند. مدیر شرکت رایتئون درمصاحبه ای ، تنش در اوکراین و پاسیفیک را " فرصتی گرانبها برای فروش بیشتر تسلیحات به دنیا " عنوان کرده بود.چشم انداز مخاصمه ی آمریکا – چین نیز برای مجتمع نظامی – صنعتی غرب ، نوید بخش است.
خبرت خرابتر کرد جراحت جدایي
چو خیالِ آبِ روشن که به تشنگان نمایی
تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی؟
چه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیایی؟
بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی
شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی
دل خویش را بگفتم چو تو دوست میگرفتم
نه عجب که خوبرویان بکنند بیوفایي
تو جفای خود بکردی و نه من نمیتوانم
که جفا کنم ولیکن نه تو لایق جفایی
چه کنند اگر تحمل نکنند زیردستان؟
تو هر آن ستم که خواهی بکنی که پادشایی
سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم
دگری نمیشناسم تو ببر که آشنایی
من از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحت
برو ای فقیه و با ما مفروش پارسایی
تو که گفتهای تأمل نکنم جمال خوبان
بکنی؛ اگر چو سعدی نظری بیازمایی
درِ چشم، بامدادان به بهشت برگشودن
نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی!.
۩خــُلدستان طریقت(غزل :برآستان)۩
محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم (سعدی)


موضوعات مرتبط خلدستان: غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، آثارچاپ شده ، بدون شرح ، گوناگون ، ادبیات فارسی(سبک شعر)
برچسب های خلدستان : عراقی , برآستان جانان , مولانا , حافظ
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


۩۩۩☫ برآستان جانان (طریقت) :مولانا +سعدی ☫۩۩۩۩

مقدّرات در شب نوزدهم تعیین، در شب بیست و یکم تأیید و
در شب بیست و سوم ماه (رمضان) امضاء می شود.
التماس دعا
خوب خوبی را کند جذب این بدان
طیبات و طیبین بر وی بخوان
در جهان هر چیز چیزی جذب کرد
گرم گرمی را کشید و سرد سرد
قسم باطل باطلان را میکشند
باقیان از باقیان هم سرخوشند
ناریان مر ناریان را جاذباند
نوریان مر نوریان را طالباند
****
اگر تو فارغی از حال دوستان یارا
فراغت از تو میسر نمیشود ما را
تو را در آینه دیدن جمال طلعت خویش
بیان کند که چه بودست ناشکیبا را
بیا که وقت بهارست تا من و تو به هم
به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را
به جای سرو بلند ایستاده بر لب جوی
چرا نظر نکنی یار سروبالا را
شمایلی که در اوصاف حسن ترکیبش
مجال نطق نماند زبان گویا را
که گفت در رخ زیبا نظر خطا باشد
خطا بود که نبینند روی زیبا را
به دوستی که اگر زهر باشد از دستت
چنان به ذوق ارادت خورم که حلوا را
کسی ملامت وامق کند به نادانی
حبیب من که ندیدست روی عذرا را
گرفتم آتش پنهان خبر نمیداری
نگاه مینکنی آب چشم پیدا را
نگفتمت که به یغما رود دلت سعدی
چو دل به عشق دهی دلبران یغما را
هنوز با همه دردم امید درمانست
که آخری بود آخر شبان یلدا را
****
قاصـــدک آمد ،بگفتم: یار مه پیکر کجاست ؟
گفت جان خواهم ، بگفتم میدهم دیگر کجاست؟
گفت : راه وصال وُ ترک هستی کن به شوق
گفتمش هستی شد از کف، آن دل مضطر کجاست؟
گفت دلخون سازمش آخر ز درد هجر خویش
گفتمش خون شد دل زارم ، دو چشم تر کجاست؟
گفت باید خون دل ، جاری کنی از دیدگان
گفتمش بین! چشم خونبار مرا از سر کجاست؟
گفت سر را خاکسار مقدمم کن بی دریغ
گفتمش فخرم بُوَد ، آن پیکر لاغر کجاست؟
گفت سوزم پیکرت را در شرار کبر و ناز
گفتمش عمریست میسوزم ، که خاکستر کجاست؟
گفت بر باد فنا خاکسترت را میدهم
گفتمش گشتم فنای او ، ازین بهتر کجاست؟
گفت در شام فراقم صبر میباید تو را
گفتمش از وصل آری یار سیمین بر کجاست؟
گفت وصل ما درین عالم بود افسانهای
گفتمش آن عالم جانپرور محشر کجاست؟
گفت در محشر شوی با ما قرین و همنشین
گفتمش در بابِ جام و باده و ساغر کجاست؟
گفت گیری از کفم جامی (طریقت) کوثر است
گفتمش به به نمیپرسم دگر کوثر کجاست.
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، متن ادبی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات
برچسب های خلدستان : طریقت , کوثر است , مولانا , سعدی
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
۩۩۩☫ آهنگ مولانا د مثنوی + معنوی (روایت :طریقت ☫۩۩۩
قرار زندگانی آن نگارست
کز او آن بیقراری برقرارست
مرا سودای تو دامن گرفتهست
که این سودا نه آن سودای پارست
منم سوزان در آتشهای نو نو
مرا با یارکان اکنون چه کارست
همینالد درون از بیقراری
بدان ماند که آن جان نگارست
چو از یاری تو را جان خسته گردد
نمیداند که اندر جانش خارست
تو در جویی و خارت میخراشد
نمیدانی که خاری در سرا رست
گریزان شو از آن خار و به گل رو
که شمس الدین تبریزی بهارست
==========================مولانا
بشنو این نی چون شکایت میکند
از جداییها حکایت میکند
کز نیستان تا مرا ببریدهاند
در نفیرم مرد و زن نالیدهاند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم
هر کسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
سر من از نالهٔ من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست
تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست
آتش است این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد
آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر می فتاد
نی حریف هر که از یاری برید
پردههایش پردههای ما درید
همچو نی زهری و تریاقی که دید
همچو نی دمساز و مشتاقی که دید
نی حدیث راه پر خون میکند
قصههای عشق مجنون میکند
محرم این هوش جز بیهوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست
در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو رو باک نیست
تو بمان ای آن که چون تو پاک نیست
هر که جز ماهی ز آبش سیر شد
هرکه بی روزیست روزش دیر شد
در نیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید و السلام
بند بگسل باش آزاد ای پسر
چند باشی بند سیم و بند زر
گر بریزی بحر را در کوزهای
چند گنجد قسمت یک روزهای
کوزهٔ چشم حریصان پر نشد
تا صدف قانع نشد پر در نشد
هر که را جامه ز عشقی چاک شد
او ز حرص و عیب کلی پاک شد
شاد باش ای عشق خوش سودای ما
ای طبیب جمله علتهای ما
ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما
جسم خاک از عشق بر افلاک شد
کوه در رقص آمد و چالاک شد
عشق جان طور آمد عاشقا
طور مست و خر موسی صاعقا
با لب دمساز خود گر جفتمی
همچو نی من گفتنیها گفتمی
هر که او از همزبانی شد جدا
بیزبان شد گرچه دارد صد نوا
چون که گل رفت و گلستان درگذشت
نشنوی زآن پس ز بلبل سر گذشت
جمله معشوق است و عاشق پردهای
زنده معشوق است و عاشق مردهای
چون نباشد عشق را پروای او
او چو مرغی ماند بیپر وای او
من چگونه هوش دارم پیش و پس
چون نباشد نور یارم پیش و پس
عشق خواهد کاین سخن بیرون بود
آینه غماز نبود چون بود
آینهت دانی چرا غماز نیست
زآن که زنگار از رخش ممتاز نیست
تو را برای دَمی عاشقانه کم دارم
تو در میانه ی دریا کـرانه کم دارم
تو را سپاس و آغوش مهربانت را
برای خلوتِ یک شاعرانه کم دارم
غروب آمد و اسباب غم فراهم شد
برای از تو سرودن بهانه کم دارم
من آن هـوای بهاری به زیر بارانم
برای با توشدن آشــیانه کم دارم
نخواه از تو و این میل کهنه برگردم
که در برابر حرفت گمانه کم دارم
ببخش اگر سخنانم تو را مکدر کرد
من از تبار (طریقت) ترانه کم دارم
۩خــُلدستان طریقت(گذشت )۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم (مولانا+سعدی)


موضوعات مرتبط خلدستان: مناسبت ملی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، آثارچاپ شده ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , سعدی , مولانا , طریقت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩ ☫پروین (سعدی) خاطرات شیرین ☫ ۩۩۩
دوست میدارم من این نالیدن دلسوز را
تا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز را
شب همه شب انتظار صبحرویی میرود
کان صباحت نیست این صبح جهانافروز را.
وه که گر من بازبینم چهر مهرافزای او
تا قیامت شکر گویم طالع پیروز را
گر من از سنگ ملامت روی برپیچم زنم
جان سپر کردند مردانْ ناوکِ دلدوز را
کامجویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیست
بر زمستان صبر باید طالب نوروز را
عاقلان خوشهچین از سر لیلی غافلند
این کرامت نیست جز مجنون خرمنسوز را
عاشقان دین و دنیاباز را خاصیتیست
کان نباشد زاهدان مال و جاهاندوز را
دیگری را در کمند آور که ما خود بندهایم
ریسمان در پای حاجت نیست دستآموز را
سعدیا دی رفت و فردا همچنان موجود نیست
در میان این و آن فرصت شمار امروز را
سعدی معتقده عاشق واقعی اگر شکایتی از معشوقش داره، شکایتش رو پیش کسی بهجز خود معشوق نمیبره و توی بوق و کرنا نمیکنه.
«ما را شکایتی ز تو گر هست هم به توست
کز تو به دیگران نتوان برد داوری»
در سعی وُ صفا،صفا فراموش شده
قربانِ مونا ، مِنا فراموش شده
بازار بزرگ مکه را حاجـی دید
حاجی بغل خدا، فراموش شده
***
با نیت حل مشکل مَردم رفت
با قصد فروش پسته وُ گندم رفت
در موسم حج دور خودش می چرخید
حاجی به طواف خانه با کجدُم رفت
***
با یاد خدا به کعبه دیگر نَرویم
از کربُبلا به کعبه یکسر نَرویم
وقتی که مسلمانی ما اینگونهست
چون قبلهنما به کعبه آخر نَرویم
***
تصمیم گرفتهاند صادق باشند
با هر کس و ناکسی موافق باشند
هر روز مسلمانم و هر شب کافر
چون یاد گرفتهاند منافق باشند
***
آنقدر به رُم رفت که قم رفت از یاد
سرگرم پیاله شد که خُم رفت از یاد
از بس که اشداء علی الکفار است
دیگر «رحماء بینهم » رفت از یاد
***
هنگام دعا دست نیازش اَزلی
با ذکر خدا دهان بازش عسلی
هر شاخه گل محمدی را له کرد
اِنگار حکومتش شده لَم یَزلی
***
شیپور مقرب خدا اسرافیل
کابوس تمام زندهها اسماعیل
دیروز پیامکی برایم داده است
مشتاق زیارت شما عزرائیل
***
امروز سر و کار همه با صبرست
انگار نه انگـار : که دنیا جبر ست
اعلامیهات را زدهاندقبل از فوت
بامزهترین شوخی دنیا قبرست
***
یکسر به سؤالهای دینی زده ام
از ته به جواب استالینی زده ام
از قیمت گوشت ها یقینی زده ام
امروز خوراک سیب زمینی زده ام
***
هم ناز و ادا و هم بلا دارد آقا
زیرا که شروع و انتها دارد آقا
مثل همه مصارف روزانه
تاریخ خرید و انقضا دارد آقا

خاطرات تهران و بیروت پیوند لبنان و بیروت را با ایران و تهران نشان می دهد. نویسنده کتاب در سن ۱۳-۱۲ سالگی و پس از پایان جنگ جهانی دوم برای زندگی با پدر و مادرش از راه لبنان، سوریه، عراق به ایران می آید. جان اسکیلز ایوری، به دور از یک سونگری و با ظرافت و دقت به برهه ای از تاریخ_معاصر ایران نگاه کرده است. از رهگذر مطالعه این کتاب، می توان به نکات و اشارات تازه فراوانی دست پیدا کرد؛ از آن جمله می توان به گوشه های کم نوشته و ناگفته سیاست رضاشاهی در مقابل آلمان هیتلری اشاره کرد. علاوه براین، علاقه قلبی نویسنده به فرهنگ و تمدن ایران و به طورکلی خاورمیانه تصویری دلپذیر را برای خواننده ایرانی ترسیم می کند که در کمتر آثار نویسندگان غربی معاصر دیده می شود.
نویسنده کتاب جان اسکیلز ایوری در سال 1933 در لبنان از پدر و مادری آمریکایی به دنیا آمد. او شیمیدانی است که تحقیقات و پژوهشهایی مفصل در زمینههای شیمی کوانتوم، ترمودینامیک، تکامل و تاریخ علم انجام داده است. او از اوایل دهه 1990 فعالیتهایی در زمینه صلح جهانی را آغاز کرد و به عضویت گروهی درآمد که در زمینه علوم و امور جهانی فعالیت میکردند. این گروه در سال 1995 موفق شدند تا جایزه صلح نوبل را از آن خود کنند. جان اسکلیز ایوری در حال حاضر به عنوان دانشیار شیمی کوانتوم در دانشگاه کپنهاگ فعالیت میکند
.<<<< زندگی ادامه دارد <<<<<






موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت مذهبی ، عکس ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید
برچسب های خلدستان : بر آستان جانان , سعدی , پروین , خلدستان طریقت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
۩۩۩ ☫ شاعر اهل (طریقت) شعر در دفتر نوشت ☫۩۩۩
هر کسی یاری درین ویرانه دارد من تو را
یاوری یاری در این میخانه دارد من تو را
هرکه مستی می کند با دلبر نازک اَدا
در کنارش ساغر وُپیمانه دارد من تو را
دیده ام عشاق بامعشوقه های بیشمار
آرزو دارد دل دیوانه دارد من تو را
هرکه عاشق می شود با جادوی فتانه ای
در بغل معشوقه ای فتانه دارد من تو را
در طواف عاشقی باید بسورم دَمبدَم
شمع وُ گُل پروانه دارد من تو را
هرکسی دریک ستاره بخت خود را دیدوُبس
ماهتابِ آسمان افسانه دارد من تو را
عاشق اهل(طریقت)شعر در دفتر نوشت
هرکسی یک دلبر جانانه دارد من تو را


۩۩ ☫ برآستان جانان (سعدی)حکایات حکیمانه ☫ ۩۩۩
![]()
کاروانی در زمین یونان بدزدیدند
و نعمت بی قیاس ببردند.
بازرگانان گریه و زاری کردند و خدا و پیمبر شفیع آوردند و فایده نبود
چو پیروز شد دزد تیره روان چه غم دارد از گریۀ کاوان
لقمان حکیم اندر آن کاروان بود یکی گفتش از کاروانیان مگر اینان را نصیحتی کنی و موعظه ای گویی تا طرفی از مال ما دست بدارند که دریغ باشد چندین نعمت که ضایع شود. گفت دریغ کلمه حکمت با ایشان گفتن
آهنی را که موریانه بخورد نتوان برد از او به صیقل زنگ
با سیه دل چه سود گفتن وعظ نرود میخ آهنی در سنگ
همانا که جرم از طرف ماست
به روزگار سلامت شکستگان دریاب
که جبر خاطر مسکین بلا بگرداند
چو سائل از تو به زاری طلب کند چیزی
بده وگرنه ستمگر به زور بستاند

خــُلدستان طریقت(شاعر:دی 1402)۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم 

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده
برچسب های خلدستان : سعدی , خلدستان طریقت , برآستان جانان
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
![]()

۩۩☫ برآستان جانان (سعدی )علیه الرحمه ☫۩۩

۩۩☫برآستان جانان (سعدی) علیه السلام ☫۩۩
اصل بد نیکو نگردد چون که بنیادش بد است
توله سگ تازی نگردد چونکه بنیادش سگست
مایه اصل و نسب در گردش دوران زر است
دائما خون میخورد تیغی که صاحب جوهر است
گر که بینی ناکسان بالا نشینند عیب نیست
روی دریا کف نشیند قعر دریا گوهر است
کره اسب از نجابت باتقابت میرود
کره خر از خریت پیش پیش مادر است
شه اگر مسکین شود چون مرغ بی بال و پر است
جملگی دیوانه خوانندش اگر اسکندر است
آهن و فولاد هردو از یک کوره می آیند برون
آن یکی شمشیر بران، دیگری نعل خر است
شصت و شاهد هردو دعوای بزرگی می کنند
پس چرا انگشت کوچک لایق انگشتر است
دود گر بالا نشیند کسر شان شعله نیست
جای چشم ابرو نگیرد هرچه او بالاتر است
ای رفیق عیب خودت را هم بگو
هر که عیب خویش گوید از همه بالاتر است
من لباس فقر میپوشم چون بی دردسر است
آستین هرچه کوته باشد خیسش کمتر است

۩۩۩☫ این همه اهل(طریقت) که در آفاق روان / اشعار☫۩۩۩

پرده بردار ز رخ، چهره گشا ناز بس است
شاعر سوخته را دیدن رویت هوس است
باده از دور وُ برَت یــار، نخواهم برداشت
با من دلشده این باده مرا یک نفس است
همه خوبان برِ زیباییات ای مایه حُسن،
در مثل، در برِ دریای خروشان ، خس است
منِ پر سوخته را نیست نصیبی ز بهار
عرصه جولانگه زاغ است وُ شکارِ مگس است
داد خواهم، غم دل را به شما عرضه کنم؟
کو مرا دادستان وای که فریاد رس است
این همه اهلِ (طریقت) که در آفاق روان
سوی دلدار، روان این جرسِ آن فَرس است

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت ملی ، متن ادبی ، سیاسی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، آثارچاپ شده
برچسب های خلدستان : اشعار , برآستان جانان , سعدی , علیه الرحمه
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


۩۩۩ ☫ برآستان جانان (طریقت) اشعار ☫ ۩۩۩
**

آن جام لبالب کن و بردار مرا ده
اندک تو خودرای ساقی و بسیار مرا ده
هرکس که نیاید به خرابات و کند کبر
او را بر خود بار مده بار مرا ده
مسجد به تو بخشیدم میخانه مرا بخش
تسبیح ترا دادم و زنار مرا ده
ای آنکه سر رندی و قلاشی داری
پس مرد منی دست دگر بار مرا ده
ای زاهد ابدال چو کردار برد می
سردی مکن آن بادهی کردار مرا ده
***

سنگ شكاف میكند در هوس لقای تو
جان پر و بال میزند در طرب هوای تو
آتش آب میشود عقل خراب میشود
دشمن خواب میشود دیده من برای تو
جامه صبر میدرد عقل ز خویش میرود
مردم و سنگ میخورد عشق چو اژدهای تو
بند مكن رونده را گریه مكن تو خنده را
جور مكن كه بنده را نیست كسی به جای تو
آب تو چون به جو رود كی سخنم نكو رود
گاه دمم فرودرد از سبب حیای تو
چیست غذای عشق تو این جگر كباب تو
چیست دل خراب من كارگه وفای تو
خابیه جوش میكند كیست كه نوش میكند
چنگ خروش میكند در صفت و ثنای تو
عشق درآمد از درم دست نهاد بر سرم
دید مرا كه بیتوام گفت مرا كه وای تو
دیدم صعب منزلی درهم و سخت مشكلی
رفتم و ماندهام دلی كشته به دست و پای تو
مولانا
نغمه های شاد و آهنگین طریقت می زند
خنده بر لبهای بلدرچین طریقت می زند
بوی یاس و نسترن با رفتن پروانه ها
بر مشام خسرو و شیرین طریقت می زند
از زمان ناصر الدّین شاه ، عطر عاشقی
با نسیم از صبح فروردین طریقت می زند
در بهاران زیر باران تا به رقص آید قلم
از سفر مادر زن شاهین طریقت می زند
اهل ایمان با پراید از دار دنیا رفته اند
ازبلاد کافران آئین طریقت می زند
کفش مردم پاره شد مانند کاغذ پاره ها
وازلین و چسب زخم از چین طریقت می زند
سدر و کافور و کفن ، با خر اگر رفته یمن
سنگ پا با قاطر از قزوین طریقت می زند
سال سگ همسایه ام با تور رفته تایلند
نوجوانش پیر شد سیمین طریقت می زند
نرخ ارز و سکّه هر دم رو به بالا می رود
شیخ شهر از منبرش پایین طریقت می زند
آنکه کارش کشتن شاعر شده درانجمن
باغ فین هفت سین طریقت می زند
مگر ای لاله یِ زیبای لایق
خبر داری تو از جایِ شقایق
(طریقت)گفت : ازدریا وُ قایق
میانِ عاشق وُ معشوقه عایق
سرودم شعر نابـــی در دماوند
دوبیتی ها شده شیرین تر از قند
جهان وا کرده گوشش را بدین پَند
سیاست نزدشاعر کیلوئی چند؟
مژده ایدل که دگر شب شبِ یلدا آمد
هُـدهد خـوش خـبر از طبع تمنـّا آمد
ناله کن مرغ سحر نغمه داوودی را
باغبان رفته به گُــلخانه تــما شا آمد
عاشقی کو که کند فهم زبان سوسن
تا بپرسد که چـرا رفــت وُ نَــکیسا آمد
مردمی کرد و کرم کرد به جمهوری ما
کان بُــتِ مــاه رخ از راه کـلیــسا آمــد
لاله روئی می نوشین به قدح آمد و گفت:
داغ دل بـــود بـه امـــید خـــدایــا آمــد
چشم من در ره این قـــافــله راه بماند
تا به گــوش دلــــم آوازِ مســـیحا آمد
گرچه شاعردر رنجش ز(طریقت)نشکست
لطف حق بین که به لطف از در شیدا آمد
خــُلدستان طریقت(یلدا +1401 )۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم 

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , سنائی عزنوی , سعدی , مولانا
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩ ☫ برآستان جانان (شمارش معکوس )طریقت ☫ ۩۩۩
پس کجا شد کز تو گه گه مرحبایی داشتیم
---------------
این چرخ سرشت سرفرازی دارد
بر نوع بشــر دست درازی دارد
در پردۀ دلفریب پر نقش وُ نگار
زین آمد وُ رفت هزار بازی دارد

۩۩☫ برآستان جانان(ثمر مختصری)دوبیتی ☫۩۩۩
نهالِ عشقم وُ در تار وُ پودم
یکی بود وُ نبود : آمــد وجودم
بهشت جاودان : نمرود رودم
تو هستی قبله من اَهل سجودم

گفته بودی که مرا با تو نباشد گذری
گذر افتاده به آشفتگی و عشوهگری
قامتت گشت دوتا، مثل دو ابروی سیاه
تا کجا ناز وُ ادا؟ گرچه بسی در به دری
داغ عشقت به دلم روز ازل افتاداست
گرچه در روز اَلست آمدی وُ، مستتری
درشگفتم که چرا این همه شیرین دهنی
همچو کندوی عسل باشی وهم نیشکری
من تو را شاخ نبات حافظ شیراز خطاب
حرف این شاعر سرگشته ندارد اَثری
"بر حذر باش که سر میشکند دیوارش
ای که از کوچهٔ معشوقهٔ ما، بیخبری"
عطر اشعار(طریقت) شده چون باغِ بهار
ببر از باغِ گلستان ثمرِ مختصری
عجب :بر چوبه ی دارم زدی تو
مسلسل وار : رگبارم زدی تو
زدی آتش بدونِ حکم قاضی
سپس: بر محوِ آثارم زدی نو
✍️محمّدمهدی طریقت
میوهء ممنوعه چیدن را که حوّا باب کرد
آدم وُ حوا ، به اخراج از کجا را باب کرد
وانگهی قابیل با بیل ازعقب هابیل زد
حمله ء با یک بیل را در کل دنیا باب کرد
نوح نهصد سال کشتی ساخت آن هم درکویر
کار دور از عقل را نامرد دانا باب کرد
بارداری بی دخول جنس نر را در جهان
حضرت مریم به لطف حق تعالی باب کرد
با شروع این پدید:مرد از پی زن می دوید
از پی مردان دویدن را زلیخا باب کرد
یازده تا بچه جز یوسف فقط یعقوب زاد
صنعت انبوه سازی را فُرادا باب کرد
رد شدن از نیل بی لنج وُ بلم معنی نداشت
معجزه : از نیل را با چوب، موسا باب کرد
حرفه ی آتش نشانی را هزاران سال پیش
از لج نمرود ابراهیم گرما را به سرما باب کرد
گوسفندی را به قربانگاه اسماعیل بُرد
مبحث ایثار را در حد اعلا باب کرد
بس که کل کل کرد با موری، سلیمان نبی
بحث ایثار وشهادت را میان جانورها باب کرد
بردن سگ در مکان خواب را از آن قدیم
عضوی از اصحاب کهف از بهر تقوا باب کرد
کفش زنها قرنها از گالش وُ از گیوه بود
کفش های شیشه ای را سیندرلا باب کرد
می سرودم من اَزل را تا اَبد کردم مُرور
مصرع «واگویه هـا»یت را تمنّــا باب کرد
پیش از این شعر(طریقت)با ردیفِ باب را
این شعار خاص را شعر تر ما باب کرد
ح.(طریقت) 

شمارش معکوس شروع شد>>>اُردی بعشق=>خرداد
ادامه مطلب ↘..<<<<...بدون شرح
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، عکس ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، قصاید
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , طریقت , سعدی , ایرج میرزا
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
![]()
۩۩۩☫اشعار/(طریقت) برآستا ن جانان(حافظ) غزلسرا ☫۩۩۩
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان
نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد به آواز حزین
گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست
عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند
کافر عشق بود گر نشود باده پرست
برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر
که ندادند جز این تحفه به ما روز الست
آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم
اگر از خمر بهشت است وگر باده مست
خنده جام می و زلف گره گیر نگار
ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست
***
نجابت هیچگاهی دست تر دامن نباشد
فرشته خوی هرگز چنگ اهریمن نباشد
تفاوت ها میان هر مطلا با طلا شد
بد اَخگر در میان جان هر خرمن نباشد
تو گوهر باش و در عقد ثریا پرتو افشان
مثالِ روی تو در نزد هر دشمن نباشد
(طریقت) استوار وُ محکم وُ هموار در راه
خلل درکار ما با حیله وُ شومن نباشد
خــُلدستان طریقت(حکایت :غزلسرا )۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم 

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، عکس ، ترانه ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده
برچسب های خلدستان : اشعار , پایــان شام شعر , طریقت , غزل سرا
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرم
به گفت و گوی تو خیزم به جست و جوی تو باشم
به مجمعی که درآیند شاهدان دو عالم
نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم
به خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبم
ز خواب عاقبت آگه به بوی موی تو باشم
حدیث روضه نگویم گل بهشت نبویم
جمال حور نجویم دوان به سوی تو باشم
می بهشت ننوشم ز دست ساقی رضوان
مرا به باده چه حاجت که مست روی تو باشم
هزار بادیه سهل است با وجود تو رفتن
و گر خلاف کنم سعدیا به سوی تو باشم

چنانم بانـگ نی، آتــش بر جان زد
که گویی کس، آتش در نیستان زد
مرا در دل عمری سوز غم پنهان بود
نوای نی امـــشب بـر آن دامان زد
چنانم بانگ نی، آتـــش بر جان زد
که گویی کس، آتش در نیستان زد
مرا در دل عمری سوز غم پنهان بود
نـــوای نی امشب بــــر آن دامان زد
نی محزون داغ مرا تازه از لاله کند
ز جداییها چو شکایت کند و ناله کند
که به جانش آتـــش، هجر یاران زد
به کجایی ای گل من که همچو نی
بنالد ز غمت دل من
جز نالهٔ دل نبود از عشقت حاصل من
گذری به سرم، نظری بر چشم ترم
که از غم تو قلب رهی خون شد
و از دیده برون شد
نوای نی گوید کز عشقت چون شد
خــُلدستان طریقت(سلمان:ساوجی )۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم 

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، عکس ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , رهی , معیری , سعدی
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
![]()

۩۩☫ اشعار(غزل های مرا )/صفحه 26 (طریقت ) غزل ☫۩۩

نشود صید کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
گوش کن انجمن عشق سخن می گویم
دفترِ سبزِ سخن شعرِ زبان من و توست
قاصدک ،نیلبکی مرد ره عشق ندید
مقتل عشق جهانی نگران من و توست
گرچه در خلوت گلچین ادب کس نرسید
همه جا زمزمه ی وصل میان من و توست
دلبرم جان خودم شعر نگویم به کسی
کلِ اشعارِ نگارم به جهان من و توست
یار من زمزمه می کرد غزلهای مرا
شرح حالی که بیانی زبیان من و توست
حیرانم که دلم تنگ شود بیش از پیش
این غزلهای(طریقت) حیران من و توست
****
نشودصیدِ کسی آهوی صحرای مرا
خُرم از چابکی صـــیدِ قوی پای مـــرا
شور عشق تو به صحرای جنون اندازد
شوق عشق تو سرآورد شکیبای مرا
گفته بودی بزنم نقش تودر پرده عیان
نام نیکو صفتی جلوه دیبـــای مـرا
روضه ی خُلد کمینگاه سبکبالان است
تو ببر قاصد خوشخـوان خبـر های مرا
خبرآورد که در محفلِ گلچین ادب
یار من زمزمه میکرد غزل های مــرا
بـــاشکیبائی وُ پرواز درآن بزم خیال
بی تو عالم قفسی بسته وُ پر های مرا
سینه ام زمزمه دارد زخیال وُ زوصال
نزد جـانان برسان یــار تمنّـای مرا
دفتری نیست در آن عین حقیقت باشد
روشن از روشنی صید تماشای مرا
آسمان صیدحقیقت زِ(طریقت)میکرد
صید زیبا طلبی وسعت بینای مرا

سیر و پیاز
پروین اعتصامی، شاعر معاصر، اشعار زیبایی داره. معروفترین اشعار او، "مناظرات" اوست.
مناظره شعری است که دو نفر (انسان یا اشیا) با هم حرف میزنند و بحث میکنند!
یکی از آنها، مناظرۀ بین "سیر و پیاز" است:
سیر، یک روز طعنه زد به پیاز * که تو مسکین چقدر بد بویی
گفت: از عیب خویش بیخبری * زان ره از خلق، عیب میجویی
گفتن از زشترویی دگران * نشود باعث نکو رویی
تو گمان میکنی که شاخ گلی * بصف سرو و لاله میرویی
یا که همبوی مشک تاتاری * یا ز ازهار باغ مینویی
خویشتن، بیسبب بزرگ مکن * تو هم از ساکنان این کویی
ره ما، گر کج است و ناهموار * تو خود، این ره چگونه میپویی؟
در خود، آن به که نیکتر نگری * اوّل، آن به که عیب خود گویی
ما زبونیم و شوخجامه و پست * تو چرا شوخ ِ تن نمیشویی؟
پروین اعتصامی

۩۩۩ ☫ بر اهل (طریقت ) همه دشنام که دادی ☫ ۩۩۩
جانی که خلاص از شب هجران تو شاعر
در روز وصال تو به قربان تو شاعر
خون بود شرابی که ز مینای تو خوردم
غم بود نشاطی که به دوران تو شاعر
آهی ست کز آتشکدهٔ سینه برآیــد
چون شعلهء شمعی به شبستان تو شاعر
دل با همه آشفتگی از عهده برآمد
هر عهد که با زلف پریشان تو شاعر
در حلقهٔ مرغان چمن وِلوِله انداخت
هر ناله که در صحن گلستان تو شاعر
بر اهلِ(طریقت) همه دشنام که دادی
پاداش دعایی ست که بر جان تو شاعر



![]()
۩#خــُلدستان طریقت ( #اشعار غزل (شاعر برای >طُ) )۩#محمد مهدی طریقت
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، عکس ، سیاسی ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , این غزلهای , طریقت , حیران من و توست
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرم
به گفت و گوی تو خیزم به جست و جوی تو باشم
به مجمعی که درآیند شاهدان دو عالم
نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم
به خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبم
ز خواب عاقبت آگه به بوی موی تو باشم
حدیث روضه نگویم گل بهشت نبویم
جمال حور نجویم دوان به سوی تو باشم
می بهشت ننوشم ز دست ساقی رضوان
مرا به باده چه حاجت که مست روی تو باشم
هزار بادیه سهل است با وجود تو رفتن
و گر خلاف کنم سعدیا به سوی تو باشم

چنانم بانـگ نی، آتــش بر جان زد
که گویی کس، آتش در نیستان زد
مرا در دل عمری سوز غم پنهان بود
نوای نی امـــشب بـر آن دامان زد
چنانم بانگ نی، آتـــش بر جان زد
که گویی کس، آتش در نیستان زد
مرا در دل عمری سوز غم پنهان بود
نـــوای نی امشب بــــر آن دامان زد
نی محزون داغ مرا تازه از لاله کند
ز جداییها چو شکایت کند و ناله کند
که به جانش آتـــش، هجر یاران زد
به کجایی ای گل من که همچو نی
بنالد ز غمت دل من
جز نالهٔ دل نبود از عشقت حاصل من
گذری به سرم، نظری بر چشم ترم
که از غم تو قلب رهی خون شد
و از دیده برون شد
نوای نی گوید کز عشقت چون شد
خــُلدستان طریقت(سلمان:ساوجی )۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم 

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، عکس ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , رهی , معیری , سعدی
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
.: Weblog Themes By Pichak :.
