

۩۩۩ ☫ حکایت+ زینهار (طریقت)روایت ☫ ۩۩۩
شاعرِ از پست و بلند روزگاران زینهار
در برومندی ز قحط ِ اَبر وُ باران زینهار
با نسیمی دفتر ایام برهم میخورد
از پریشان گشتن لیل وُ نهاران زینهار
بر لب تیزِ تمام تیغ هام نتوان نشست
ایمنی خواهی، به اوج اعتباران زینهار
رو به نقصان می گذارد ماه قرصِ کاملست
چون شود لبریز باده ، از خماران زینهار
بوی خون میآید از آزار افرادِ قوی
رحم کن بر جان خود، زین ذوالفقاران زینهار
گوشهگیری درد سر بسیار نارد لاجِرم
شد محیطِ پر شر وُ شور از کناران زینهار
ارشدِ شب زندهداران خون مردم میمکد
زینهار از زاهد شب زندهداران زینهار
۩۩۩☫مثنوی(طریقت)غدیر / معنوی ☫۩۩۩
دادپیغامم، رئیس انجمــن ازخوانسار
انجمن برپا شده با شعرِخود تشریف بیار
بر همه کفـــار مــا را رحمتست
گرچه جان جمله کافر نعمتست
بر سگانم رحمت وُ بخشایش است
چون چرا از سنگهاشان مالش است
از سگی چون میگزد گویم دعا
پاچه گیر ست،وا رهانش ای خدا
این سگان را هم در آن اندیشه دار
تا نباشند از خلایق سنگسار
زان بیاورد اولیا را بر زمین
تا کندشان رحمة للعالمین
خلق را خواند سوی درگاه خاص
درگه خاص این سگان راکن خلاص
جهد بنماید ازین سو بهر پند
چون نشد گوید خدایا در مبند
رحمت جزوی بود مر عام را
رحمت کلی بود همام را
رحمت جزوش قرین گشته بکل
رحمت دریا بود هادی سُبل
رحمت جزوی بکل پیوسته بین
رحمت کل را بسی آهسته بین
هر که جزوست او نداند راه بحر
تا غدیری را کند ز اشباه بحر
چون نداند راه یم کی ره برد
سوی دریا خلق را چون آورد
متصل گردد به بحر انجمن
ره برد تا بحر استادِ سخن
ور کند دعوت به تقلیدی نبود
نه عیان و وحی تاییدی نبود
گفت پس چون رحم داری بر همه
همچو چوپانی به گرد این رمه
چون نداری نوحه بر فرزندیش
چونک فصاد اجلشان زد بنیش
چون گواه رحم اشک دیدههاست
دیدهٔ تو بی نم و گریه چراست
رو به زن کرد و بگفتش ای عجوز
خود نباشد فصل دی همچون تموز
جمله گر مردند ایشان زنده اند
غایب و پنهان از آنان گریه اند
من چو بینمشان معین پیش خویش
از چه رو رو را کنم همچون تو ریش
گرچه بیروناند از دور زمان
با من وُ گرد سخن بازیکنان
گریه از هجران بود یا از فراق
با عزیزانم وصالست و عناق
خلق اندر خواب میبینندشان
من به بیداری همیبینم عیان
زین جهان خود را دمی پنهان کنم
برگ حس را از درخت افشان کنم
حس اسیر عقل باشد ای صنم
عقل اسیر روح باشد مغتنم
دستِ بسته عقل را جان باز کرد
شعر های بسته را هم ساز کرد
حسِ ما اندیشه بر آب صفا
همچو خس بگرفته روی آب ها
دست عقل آن خس به یکسو میبرد
آب جاری میشود پیش خرد
خس بس انبه بود بر جو چون حباب
خس چو یکسو رفت پیدا گشت آب
چونک دست عقل نگشاید خدا
خس فزاید از هوا آبی جـدا
آب را هر دم کند پوشیده او
آن هوا خندان و گریان عقل کو
چونک تقوی بست دو دست هوا
حق گشاید هر دو دست عقل را
پس حواس چیره محکوم تو شد
چونکه در خوانسار مخدوم تو شد
شعر را بیخواب خواب اندر کند
انجمن هم در شریعت بر کند
درحقیقت مثنوی در خوابها
با(طریقت) معنوی شد بابها


۩#خــُلدستان طریقت (صفحه جدید )۩#✍ محمد مهدی #طریقت
ادامه مطلب ↘
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، ترانه ، سیاسی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات
برچسب های خلدستان : حکایت , زینهار , طریقت , روایت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩☫ حکایت :روایت(سعدی فریدون مشیری ) در خط آخر : اشعار ☫۩۩۩
شــنیدم گوســپندی را بزرگــی
رهانیـد از دهـان و دسـتِ گرگـی
شـبانگه کـارد در حلقـش بمالیـد
روانِ گوســـپند از وی بــــنالید
کـه از چنگـالِ گـرگم در ربـودی
چو دیدم عاقـبت، گرگم تو بودی
گفت دانایى که گرگى خیره سر
روز و شب مابین این انسان و گرگ
زور بازو چاره این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست
اى بسا انسان رنجور و پریش
سخت پیچیده گلوى گرگ خویش
اى بسا زورآفرین مردِ دلیر
مانده در چنگال گرگ خود اسیر
هرکه گرگش را دراندازد به خاک
رفته رفته مىشود انسان پاک
هرکه با گرگش مدارا مىکند
خلق و خوى گرگ پیدا مىکند
هرکه از گرگش خورد دائم شکست
گرچه انسان مىنماید ،گرگ هست
در جوانى جان گرگت را بگیر
واى اگر این گرگ گردد با تو پیر
روز پیرى گرکه باشى همچو شیر
ناتوانى در مصاف گرگ پیر
اینکه مردم یکدگر را مىدرند
گرگهاشان رهنما و رهبرند
اینکه انسان هست این سان دردمند
گرگها فرمان روایى مىکنند
این ستمکاران که با هم همرهند
گرگهاشان آشنایان همند
گرگها همراه و انسانها غریب
با که باید گفت این حال عجیب
فریدون مشیری+ سعدی
برچسب های خلدستان : حکایت , روایت , سعدی , فریدون مشیری
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩☫ شاعر /شعر آرام جان (طریقت )غزلخوانی افسانه برخیز : اشعار ☫۩۩۩
کم پیر وُ کم توانم ، ای نو جوان برخیز
در شامِ شب نمیرم ، صبح دمان برخیز
صحرا وُ جویباران تا بوده سبز وُ خرّم
اطرافِ جو چناران سرو روان برخیز
شمع است وُ شورِ بلبل پروانه سوی سنبل
من با ترانه و گل :،خُنیاگران برخیز
عالم اگر به جا ماند از لطف مهربان بود
بی نام و بی نشانم ،نام و نشان برخیز
دنیا سکوتِ مُطلق ،شد تیره صبح دنیا
چشم وُ چراغِ عالم ،مهر جهان برخیز
سو ،می کشد شریعت ، زو می کشد حقیقت
پیوسته با (طریقت) : ، آرام جان برخیز
)۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت ملی ، سیاسی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده
برچسب های خلدستان : نگاه , مثنوی , طریقت , خلدستان
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
بوی عطرَت گوئیا پیچیده در اشعارِ نیز
مثل سِیلی می رود ، بر پیکرِ آوارِ نیز
گفته بودم دلبری عاشق نخواهم شد چنین
در کمینت می نشستم روز وشب ، اقرار نیز
در جوارِ کعبه روز و شب گردش نمود
مرکزِ عشقی برای ِ گردشِ پرگارِ نیز
خواب دیدم غایبی ، از مرکزِ تعبیر آن
حاضران را شعله وَر شد ، عاشقِ تبدار نیز
حال نوزادی که از مادر جدا افتاده است
جانِ ما افتاده ، در دنیایِ ناهموارِ نیز
هی زدم فالی به عُمقِ نورچشمانت ولی
می جهد برقِ تمنا ، لحظه یِ دیدارِ نیز
من شفا می خواهم ازلیلی دَوای درد باش
مرهمِ مجنون نئی ، باشد طنابِ دارِ نیز
بعدِ تو شاعر نخواهم شد ، روانت پاکِ پاک
قهرمانِ قصه های عشقِ بی تکرارِ نیز !
از (طریقت) می توان فهمید افکار ، بلند
مطلعِ شعر طریقت مطلعِ ، افکارِ نیز
خــُلدستان طریقت(حکایت :شعر )۩محمد مهدی طریقت
↘<<خطبه دوم 

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ
برچسب های خلدستان : مطلع شعر , طریقت , خلدستان , روایت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
۩۩۩ ☫ مثنوی (طریقت)خلدستان / روایت ☫ ۩۩۩
کنون به صاحب دیوان که شوخ چشم سیاهی
نگاه دار غزل باش زِ پَـردهای به نگاهی
مقیم کوی تو تشویش صبح وُ شام ندارد
نه در بهشت به سالی معین است و نه ماهی
چو در حضور تو ایمان وُ کفر نیفزود
نه مسجدی نه کنشتی، کنیسه ای چه گناهی
مده به دست سپاه فراق ملک دلم را
شَکور آنکه در اقلیم حسن بر همه شاهی
رواست گر همه عمرت به انتظار سرآید
کسی که جان به ارادت نداده بر سر راهی
تسلی دل خود میدهم به ملک(طریقت)
شبی به دانهٔ اشکی، دَمی به شعله آهی

***
روی سحر ندید و هزارش رقیب هست
در پرده ای سحر مگرت عندلیب هست
مُردیم از فراق تو ای نور هردو عین
آیا به خوان وصل تو ما را نصیب هست؟
هر جا روم خیال سحر در دلِ من است
ما را سحر ز پرتو روی نهیب هست
هرچند دورم از معاشقه عاشق تو را مباد
لیکن امید وصل توأم عنقریب هست
گویا (طریقت) است ؛سحر: سیب ِ گفتگو
همراه من شماره ندارم طبیب هست

سرتاسر جهان که نیاز بشر نداشت
چون کردگار محرم راز بشر نداشت
در مسلخ هبوط نماز بشرنداشت
تنها، خدای حاشیه ساز بشرنداشت
سحر ساقی در میخانه وا کرد
ز جامی کام میخواران روا کرد
ز لب مینای می را مهر برداشت
لبالب ساغری در کام ما کرد
شراب بیریا چندان به پیمود
که جانرا مطلق از قید ریا کرد
دلم کز منزل کبر و ریا خاست
نشیمن در حریم کبریا کرد
درآمد از درآن ماه دل افروز
ز مهرش خلوت دل با صفا کرد
زِ (خُلدستان طریقت)دردِ هجران
به داروخانه اش دارو ،دوا کرد
خــُلدستان طریقت(حکایت :شعر )۩محمد مهدی طریقت
↘<<خطبه دوم 

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، عکس ، ترانه ، سیاسی ، غزلیات ، خاطرات ، قصاید ، مشاجره ومشاعره
برچسب های خلدستان : مثنوی , طریقت , خلدستان , روایت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
۩۩۩☫خلدستان: چای فرزانه (دوبیتی) روایت خوش رنگ => چپاول(نیرنگ) بدون جنگ ☫۩۩۩
حکایت محبّت بی دریغ من که برای وعظ وخطابه به مجلسی دعوت گرفتند. خشنود حال شدمی که مردمان با آن همه جهل عالمم می دانند و التفات همی دارند و مرا خطیبی خطابه خوان و ناصحی بی غرض وشاید هم بی مرض در شمار خود دارند.
آن شب را تا به صبح مرا خواب در چشمانم قدم ننهاد. فرط خوشحالی از یک طرف و ترس از بر ملاشدن و نمایان شدن جهل و نا دانی ام از سویی سخت مرا غصه دار نمود .از سویی هم اگر آن دعوت را از خویش دریغ نمودمی دو زیان بر من روا می شود. آن که دیگر مرا خطیب نخوانند و دیگر آن که وجه الخطابه ای را از خانواده ام بریده داشتمی. فردا روزکه شد مردی دق الباب کرد. گفتم :کیست؟ اوبنده ی در گفتا:قاصدی از جانب بزرگان. برای تو بزرگی مرکبی آماده داشتمی تا تو را با عزت و حرمت به محل خطبه خوانی در رکابت باشم. قبایی بلند بر تن کردمی. عصایی الوان در دست،و انگشتری هایی عقیق و زمرد در انگشتان،و عبا و ردایی زیبا بر دوش،و کلاهی چون تاجی گران بر سر،سنگین و متین مانند بزرگان روانه شدیم.
وقتی از روی مرکب به روی زمین نزول همی کردمی،بزرگانی مرا مورد الطاف قرار دادندی. از جمله نسوان که هر کدامشان منصبی را دارا بودندی. با وقار و به تقلید از اکابر مرا به محلی که باید گویندگی نمایم ورود دادند. ولی دریغ از یک مرد، آن جا معلومم گردید که من خطابه خوان جامعه ی نسوان شدمی، با خود اندیشه کردمی که این چه کار بیهوده ای است؟ مرا با جمعیت نسوان چه کار؟اینان گفته های شویشان را به ارزنی بر نتابند. مرا چه بتوانم در سر اینان حرفی فرو برم. چون بر کسی پوشیده نباشدکه این جماعت را از مردان خوش نیاید. در همین حال مرا یاد آمد که از شتر سوالی در گذشته گردیده که: ای شتر! ما را خبر بده که تو را سربالایی خوش آید یا سرازیری؟
شتر جواب عرضه می دارد: بر هر سه لعنت، شتر را گفته دارند که: ما دو چیز را پرسیدن کردیم. شتر میگوید:اگر زن بر من سوار همی شود از همه بدتر می باشد.ولی مرا دیگر چاره ی در کف نمانده بود و از ترس فرداها تا توانستمی در باب خصایل نکوی زنان خطابه داشتمی. من پیش بینی و دور اندیشه داشتم که روزی برسد که زن ذلیلان عاقلان و بزرگان شهر و دیار خویش باشند.هر کس زن ذلیل تر باشد او فهیم تر معرفی باشد. در آن دوره مردها ترقی نمی نمایند جز با قبولی زن ذلیلی.همیان پولشان دردست زنانشان خواهد بود.بی مشورت وبی اجازه ی زنهاشان سفرنکنند و مهمانی نروند و ندهند.در آن دوره از پدرشان حضرت آدم هم زن ذلیل تر می شوند که همه ی بهشت را زن ذلیلانه واگذار نمود .
با خویش اندیشه همی کردم که دوره ای بیاید که مردها فقط اسم مردان را همی داشته باشند.و از روی ترس از زنشان والدین خود را رها نمایند و یا به مکانی مخصوص برده یا از خانه به در کنند.چون مردان آینده را بی اختیار همی دانم من خطابه ای در خور،برایشان خواندمی و این شعر را در اخر خطبه دو بار تقدیم داشتمی تا زن ذلیلی خویش را هم اعلامیه نموده باشمی. که ناگه کسی آهسته در گوشم گفته کرد :بس نما قاسم ملا، تو به همین مقدار آبروی مردان بردن کفایه کن تو را چه به خطابه و سخنوری ؟
سعادت خواهی ار در زندگانی
محبت کن محبت تا توانی
محبت کن به فرزند وزن خویش
که می باشند این دو یار جانی
زنی که چون گل بی خار باشد
ترا در زندگی غمخوار باشــــد
روا نبود که آن شایسته بانو
ز افعال تو در آزار باشنـــــــد
و در پایان
اگر مرد عزیز و بی بدیلی / مبارک بر تو باشد زن ذلیلی
چایِ فرزانه کنم نوش بسی خوش رنگ است
چایِ فرزانه کنم نوش بسی خوش رنگ است
جابجا می شوم ازجامِ جم این جا تنگ است
میز صبحانه بدون عسل ایــرانی
در خرابات مغان - کارِ دلِ من لنگ است
بهترین رایحه ی صبح از آغوش تو شد
نان داغِ دَم صبح سنگکی شب رنگ است
ماهتابِ لب حوض است که شب می تابد
بین فرزانه وُ من رزمِ بدون جنگ است
می پرد خواب شبِ شعر غزلهای مرا
چون که فرزانه سحر در طلب آهنگ است
دوست دارم بشود پیشکِشِ فرزانه
کو رقیبانِ (طریقت ) همگی اَلدَنگ است
https://eitaa.com/22176079/4837
دوست دارم بشود پیشکِشِ فرزانه
کو رقیبانِ (طریقت ) همگی اَلدَنگ است
)۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم

جابجا می شوم ازجامِ جم این جا تنگ است
میز صبحانه بدون عسل ایــرانی
در خرابات مغان - کارِ دلِ من لنگ است
بهترین رایحه ی صبح از آغوش تو شد
نان داغِ دَم صبح سنگکی شب رنگ است
ماهتابِ لب حوض است که شب می تابد
بین فرزانه وُ من رزمِ بدون جنگ است
می پرد خواب شبِ شعر غزلهای مرا
چون که فرزانه سحر در طلب آهنگ است
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، قصاید ، آثارچاپ شده
برچسب های خلدستان : حکایت , روایت , منتخب , طریقت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


۩۩۩ ☫ اشعار:دوبیتی /والفجر (طریقت) روایت ☫ ۩۩۩

گفتم : شنونده می شوم بعد از فجر
اصحاب رسانه ، می شوم بعد از هجر
فـجر آمد وُ والفـجر بـهنــگام خَــمیـد
می میرم وُ زنده می شوم بعد از زَجر


با زبانِ مادری، رویای اجدادیست شعر
مردمان شهر میپرسند آبادیست شعر
ما به گِرد خویش میگردیم در دور جهان !
جاودان،جاوید قولش را به ما دادیست شعر
شاعـرا : این انجمن زا ! بگذران از نیلِ شک!
اهلِ کنعان نیستی موسای این وادیست شعر
مثنوی ها وُ غزل ها جز فــراموشی نبود!
طنزها فرموده ای! البته با شادیست شعر
یار در فکر (طریقت) روی آرامش ندید!
راه بیرون رفتن از زندان آزادیست شعر

۩ خــُلدستان طریقت(صفحه :شعر، والفجر)۩✍ محمّدمهدی طریقت
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، سیاسی ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، دوبیتی
برچسب های خلدستان : اشعار , دوبیتی , والفجر , طریقت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

.
دریا اگر دلتنگ باشد وقتِ شعر است
هرکجا خری هم لنگ باشد وقت شعر است
قاضی اگر الدنگ باشد وقتِ شعر است
حاکم اگر در جنگ باشد وقت شعر است
.
هرجا خودش را وِل کند پایانِ شعر است
قاضی اگر قل قِل کند پایانِ شعر است
هرجا خری دل دل کند پایانِ شعر است
دریا اگر قُل قُل کند پایانِ شعر است
نادرشاه افشار پیشخدمت شوخطبع و خوشمزّهای داشت که هنگام فراغت نادر از کارهای روزمره، با لطایف و ظرایف خود زنگار غم و غبار خستگی و فرسودگی را از ناصیهاش میزدود. نظر به علاقه و اعتمادی که نادرشاه به این پیشخدمت داشت، دستور داد غذای شام و ناهارش با نظارت پیشخدمت نامبرده تهیه و طبخ شود و حتی بهوسیله همین پیشخدمت به حضورش آورده شود تا ضمن صرف غذا، از خوشمزگیها و شیرینزبانیهایش نیز روحاً استفاده کند.
روزی برنامه غذایی نادرشاه خورشت بادنجان بود و چون بادنجان بهخوبی پخته و مأکول شده بود، نادر ضمن صرف غذا از فواید و مزایای بادنجان تفصیلاً سخن گفت.پیشخدمت زیرک و کهنهکار نهتنها اظهارات نادرشاه را با اشارت سر و گردن و بالا و پایین کردن چشم و ابرو تصدیق و تأیید کرد، بلکه خود نیز در پیرامون مقوی، مغذی، مشهی و مأکول بودن بادنجان دادِ سخن داد و حتی پا را فراتر نهاده، ارزش بهداشتی آن را به آب حیات رسانید!
چند روزی از این مقدمه گذشت و مجدداً خورشت بادنجان برای نادر آوردند. اتفاقاً در این برنامه غذایی، بادنجان بهخوبی پخته نشده بود و به طبع و ذائقه نادرشاه مطبوع و مأکول نیامد؛ لذا برخلاف گذشته، و شاید برای آنکه پیشخدمت را در معرض امتحان قرار دهد، از بادنجان بهسختی انتقاد کرد و با قیافهای برافروخته گفت:
«اینکه میگویند بادنجان باد دارد، نفاخ است، ثقیلالهضم و ناگوار است، دروغ نگفتهاند.»
خلاصه بادنجان بیچاره را از هر جهت به باد طعن و لعن گرفت و از هیچ دشنامی در مذمت آن فروگذار نکرد.
پیشخدمت موقعشناس که درسش را خوب آموخته بود، بدون آنکه ماجرای چند روز قبل را به روی خود بیاورد، با نادرشاه همصدا شد و هرچه از ضرر و زیان بعضی گیاهان و نباتات در حافظه داشت، بیدریغ نثار بادنجان کرد و گفت:
«اصولاً بادنجان با سایر گیاهان خوراکی قابل مقایسه نیست؛ زیرا به همان اندازه که مثلاً کدو از جهت تغذیه و تقویت مفید و سودمند است، خوراک بادنجان به حال معده و امعا و احشای بدن مضر و زیانبخش میباشد! بادنجان نفاخ است، بله قربان! بادنجان باد دارد، بله قربان!»
نادرشاه که با گوشه چشم ناظر ادا و اطوار مضحک پیشخدمت و بیانات پرطمطراق او در مذمت بادنجان بود، سر بلند کرد و گفت:
«مرتکه احمق! بگو ببینم اگر بادنجان تا این اندازه زیانآور است، پس چرا روز قبل آن همه تعریف و تمجید کردی و از نظر مغذی و مقوی بودن، آن را آب حیات خواندی؟ اینکه گفتهاند دروغگو را حافظه نیست، بیهوده نگفتهاند.»
پیشخدمت بیدرنگ پاسخ داد:
«قربان، من نوکر بادنجان نیستم؛ من نوکر قبله عالم هستم. هرچه را که قبله عالم بپسندد، مورد پسند من است. پریروز اگر طرفدار بادنجان بودم، از آن جهت بود که قبله عالم از آن خوشش آمده بود. امروز نیز به پیروی از عقیده و سلیقه سلطان، وظیفه دارم دشمن آن باشم!»
خــُلدستان طریقت (صفحه جدید )۩#✍ محمد مهدی #طریقت


موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، سیاسی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ
برچسب های خلدستان : خلدستان طریقت , دریا , حکایت , روایت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


۩۩۩ ☫ خلدستان (طریقت)غزل:سوگند= دفتر ، قلم ☫ ۩۩۩
کی توانم که ز چشمان تو فرمان نبرم؟
جرعهای از لب شیرین تو ای جان نبرم
کس نداند گل من، بیخبر از خویشتنم
تا که یک لحظه خبر، از رُخ جانان نبرم
من به آغوش تو محتاج تر از نان شبم
شب هجران تو را، کاش به پایان نبرم!
گفته بودم بکِشم نقشهای از ماه رُخَت
سخن از مهر فلک، ای مه رخشان نبرم
پای دل در خم گیسوی پریشان تو شد
تا که دیوانهصفت حرمت انسان نبرم
همه دانند که داروی دلم نزد تو است
دل سرگشتهٔ خود را پی درمان نبرم؟
از ازل حکم دلم لعبت لبهای تو بود
من دگر کام دل از لعل بدخشان نبرم
تو همان باغ بهاری، به(طریقت) سوگند
با تو ای باغ اِرَم زیره به کرمان نبرم
سرودهای عرفانی از فیض کاشانی)
گفتم : كه روي خوبت ، از من چرا نهان است؟
گفتا : تو خود حجابي ، ورنه رخم عيان است !
گفتم : كه از كه پرسم ، جانا نشان كويت ؟
گفتا : نشان چه پرسي ، آن كوي بي نشان است !
گفتم : مرا غم تو خوشتر ز شادماني
گفتا : كه در ره ما ، غم نيز شادمان است !
گفتم : كه سوخت جانم ، از آتش نهانم
گفت : آن كه سوخت او را ، كي ناله يا فغان است !
گفتم : فراق تا كي ؟ گفتا : كه تا تو هستي
گفتم نفس همين است ؟ گفتا : سخن همان است !
گفتم : كه حاجتي هست ، گفتا : بخواه از ما
گفتم : غمم بيفزا ، گفتا كه رايگان است !
گفتم : ز فيض بپذير ، اين نيمه جان كه دارد
گفتا : نگاه دارش ، غمخانه تو جان است
الا ای آهوی وحشی کجایی
مرا با توست چندین آشنایی
دو تنها و دو سرگردان دو بیکس
دد و دامت کمین از پیش و از پس
بیا تا حال یکدیگر بدانیم
مراد هم بجوییم ار توانیم
که میبینم که این دشت مشوش
چراگاهی ندارد خرم و خوش
که خواهد شد بگویید ای رفیقان
رفیق بیکسان یار غریبان
مگر خضر مبارک پی درآید
ز یمن همتش کاری گشاید
مگر وقت وفا پروردن آمد
که فالم لا تذرنی فرداً آمد
چنینم هست یاد از پیر دانا
فراموشم نشد، هرگز همانا
که روزی رهروی در سرزمینی
به لطفش گفت رندی رهنشینی
که ای سالک چه در انبانه داری
بیا دامی بنه گر دانه داری
جوابش داد گفتا دام دارم
ولی سیمرغ میباید شکارم
بگفتا چون به دست آری نشانش
که از ما بینشان است آشیانش
چو آن سرو روان شد کاروانی
چو شاخ سرو میکن دیدهبانی
مده جام می و پای گل از دست
ولی غافل مباش از دهر سرمست
لب سر چشمهای و طرف جویی
نم اشکی و با خود گفت و گویی
نیاز من چه وزن آرد بدین ساز
که خورشید غنی شد کیسه پرداز
به یاد رفتگان و دوستداران
موافق گرد با ابر بهاران
چنان بیرحم زد تیغ جدایی
که گویی خود نبودهست آشنایی
چو نالان آمدت آب روان پیش
مدد بخشش از آب دیدهٔ خویش
نکرد آن همدم دیرین مدارا
مسلمانان مسلمانان خدا را
مگر خضر مبارکپی تواند
که این تنها بدان تنها رساند
تو گوهر بین و از خر مهره بگذر
ز طرزی کآن نگردد شهره بگذر
چو من ماهی کلک آرم به تحریر
تو از نون والقلم میپرس تفسیر
روان را با خرد درهم سرشتم
وز آن تخمی که حاصل بود کشتم
فرحبخشی در این ترکیب پیداست
که نغز شعر و مغز جان اجزاست
بیا وز نکهت این طیب امید
مشام جان معطر ساز جاوید
که این نافه ز چین جیب حور است
نه آن آهو که از مردم نفور است
رفیقان قدر یکدیگر بدانید
چو معلوم است شرح از بر مخوانید
مقالات (طریقت) گو همین است
که سنگانداز هجران در کمین است
( صفحه جدید )۩#محمد مهدی #طریقت
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : حکایت , طریقت , تذکرة الاختلاس , خلدستان طریقت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
![]()
۩۩۩☫اشعار(طریقت)بداهه :بدیع = نو تازه ☫۩۩۩

چون زخم ترک خورده وُ با زهر کبودیم
چشمیم وُ تماشاگر رقصیدن عودیم
می رقصد وُ در هر قدمش لاله وُ نسرین
ما سنگ تر از قبل بسی در تَـهِ رودیم
ما غـیرتمان بسته به این است گوئیم
از شعله برانگیخته خاکستر دودیم
تن رعشه گرفتیم که با غیر نشسته ست
از همّـتمان بود، که گفتند: حسودیم
در گلشن ما چنگ نوازند که تاریم
تاریخ نوشته است بسی تار که پودیم
آئین پریشانی ما دیر به دیر است
شادی صفتانیم به لبخند که زودیم
بر عرش اگر رستن قندیل فراز است
در فــرش همانیم، فرازیم و فرودیم
یک روز میاید و بماند که چه دیر است
روزی که نفهمد که چه گفتیم و که بودیم
اشعارِ(طریقت) که بداهه است دراینجا
اشعارِ بدیع است ز تو تازه سرودیم
'نسل انتقالی به پایان راه نزدیک میشود''*
اگر متوسط سن رزمندگان دفاع مقدس را ۲۳ سال در نظر بگیریم و سال ۶۳ را متوسط هشت سال دفاع مقدس محاسبه کنیم، سن متوسط بازماندگان دفاع مقدس (رزمندگان، جانبازان و آزادگان) در سال ۱۴۰۰ باید عددی حدود ۶۰ سال باشد و البته آسیب های روحی و جسمی وارده به این افراد، آنان را مشابه پیرمردانی ۷۰ تا ۸۰ ساله (بسته به نوع و شدت آسیب های روحی و جسمی) نشان میدهد.
دیگر خبری از والدین شهدا نیست و تقریبا پدران و مادران شهدا به آخر خط رسیده اند و جمعیت بسیاری از آنان به فرزندان خود پیوسته اند.آرام آرام جانبازان، ایثارگران و رزمندگان بار و بندیل سفر را می بندند تا به رفقای آسمانی خود بپیوندند و تقریبا هر روزه در هر کوی و برزنی صدای لا اله الا الله را برای تشییع اینان می شنویم.تا ده سال آینده، اگر خبرنگارانی هوس مصاحبه و گفتگو با یکی از رزمندگان زنده مانده از جنگ و دفاع مقدس را داشته باشند باید شهر به شهر، کوه به کوه و دیار به دیار، روزها و ماهها، بگردند، تا شاید بتوانند یک کهنه سرباز پیر و فرتوت را، که نای سخن گفتن ندارد ، پیدا کنند تا مصاحبه ای نمایند: اگر دوباره جنگی شروع شد و ما نبودیم از قول ما *رزمندگان دیروز* به *رزمندگان فردا* بگوئید:در حین مبارزه با دشمن متجاوز، به *بعد از جنگ* هم بیاندیشید.مبادا *ارزشها* در خاکریزها جا بماند، و ارزش ها، مثل امروز، *عوض* شود و *عوضیها* ارزشمند شوند.
می بینید که چگونه ما را *غریبه* میپندارند
!
آن روزها:
*قطار قطار* می رفتیم.. *واگن واگن* بر می گشتیم.
*راست قامت* می رفتیم.. *کمر خمیده* بر می گشتیم.
*دسته دسته* می رفتیم. *تنها تنها* بر می گشتیم.
بیهیچ استقبال و جشن و سروری.
فقط *آغوش گرم مادری* چشم انتظارمان بود و دگر هیچ..!
اما مردانه، ایستادیم...
باور کنید که:
ما هم دل داشتیم،
فرزند و عیال و خانمان داشتیم.
اما با
*دل* رفتیم... *بیدل* برگشتیم.
با *یار* رفتیم... با *بار* بر گشتیم.
با *پا* رفتیم... با *عصا* بر گشتیم.
با *عزم* رفتیم... با *زخم* برگشتیم.
با *شور* رفتیم... با *شعور* برگشتیم.
ما اکنون *پریشان* هستیم.
اما *پشیمان* نیستیم.
*ما* همان کهنه *رزمندگان* پیادهایم که *سواری* نیاموختهایم.
*ما* همان هایی هستیم که به *وسوسهی قدرت* نرفته بودیم.
میدانید *تعداد ما* در هشت سال جنگ، چند نفر بود؟؟؟
*۳/۵* درصد از کل جمعیت ایران!!!
اما *مردانگی* را *تنها* نگذاشتیم.
ما *غارت* را آموزش ندیده بودیم. رفتیم و *غیرت* را تجربه کردیم.
اکنون نیز *فریاد* میزنیم که:
این *حرامیان یقه سفیدان قافلهی اختلاس* از ما نیستند...
*این گرگانی که صد پیراهن یوسف را دریدهاند* از ما نیستند .
این *خرافات خوارج پسند* وصله ی مرام ما نیست.
ما *استخوان در گلو* و *خار در چشم*، از *وضعیت امروز مردم خوبمان* شرمندهایم,,
شرمنده ایم، با صورتی سرخ.
شرمنده ایم، با دستانی که در فکه و شلمچه و مجنون و هور و ارتفاعات غرب جا مانده است،ای همه ی آنانی که *احساس پاک* را می شناسید!*ما*، اگر به جبهه نمیرفتیم، با دشمنی که به تلافی قادسیه، برای هلاک مردم و میهن مان ایران، آمده بود، چه می کردید؟شما را به آن خون شهیدان، ما را *بهتر قضاوت* کنید.حساب اندکی از ما که *آلوده* شدند و *شرافت* خود را فروختند، را به پای ما ننویسید.*بگذارم و بگذرم*
سربازم و هرگز نکنم پشت به میدان
گر سر برود من نروم از سر پیمان
ای خاک مقدس که بود نام تو ایران
فاسد بود آن خون که به پای تو نریزد!؟
تقدیم به خانواده های محترم شهدا و جانبازان و ایثارگران هشت سال دفاع مقدس که مرد و مردانه از وجب به وجب این خاک حراست نمودند.
خــُلدستان طریقت(برآستان جانان )۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم 

برچسب های خلدستان : حکایت , روایت , بود در مرکزِ عالم , طریقت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩ ☫ذکر یارب یاربی از (شرح) یارب بیشتر ☫۩۩۩
قانون عشق! حضرت دلبر! سرای من!
عالیجناب! سوگلی خوش ادای من!
بانوی شعر!حضرتِ افسون گر غزل!
ابری تر است حال شما جا ن فضای من ...
شیرین تر از خیالی و می بافمت هنوز
هردَم بباف موی خودت را به جای من ...
هرشب که شام خواب مرا از تو پُر کند
جانا! خوش آمدی به شب شعر های من ...
خُمسِ لبم مالِ تو سهم امام از شبات
بوسه بگیر وُ بده ،چون عسل از آن لبات
بوس وُ بغل سهم من ،شهد و شکر شد زکات
طرحِ (طریقت) شده حافظ وُ شاخِ نبات

روزها بی تاب وُ تب دیوانهام، شب بیشتر
روزهــا دلتنگ هم، امّــا من اغــلب بیشتر
عکس میگوید که او آشفته گیسو دیدنیست
قــاب میگوید که: با گیسو مرتب بیشتر
تا تورا من دیده ام گفتم: مــرا ترکم مَــکن،
ذکر یارّب ،یارّبی از شرح یارَبّ بیشتر
حرفهایت از نوازشهای تو شیرینتر است
از هر انگشتت هنر میریزد از لب، بیشتر
یک اتاق و لقمهای نان و کمی آغوش او
من چه میخواهم مگر از این مطلب بیشتر
آخر بنفشه حاجتِ رندان روا کند
ایزد گناه بخشد وُ دفــعِ بلا کند
ساقی بنفشه جامِ نگهدار شهسوار
دَم بر نیاوَرَد، که جهان پُربلا کند
اُستاد از این غَمان برسد مژدهٔ امان
هم شاعری به عهدِ امانت وفا کند
هم دلبری خوشآید و هم پرتو ای صنم
از لذتی زِ گفته ی پیشین خدا کند
در جاده ای که ماهِ فضائل عسل بود
فهمِ قویْ نما کهْ فضولی چرا کند؟
مطرب بزن ترانه ی انصار بهر من
هر کو نه این ترانه سُراید خطا کند
مارا که دردِ عشق و بلای خُمار کُشت
یا وصلِ پرتو از میِ صافی دوا کند
جان رفت از (طریقت) وُ حافظ به عشق گفت
مریمدَمی "بنفشه:به احیایِ ما کند
دامن به تماشای جهان چیده انجمن
کــو؟ باغـــبانِ خــــزاندیده انجمن
اعضایِ گل نچیدن و از ناله های خوش
از خیر گل به چیده و ناچیده انجمن
گامی نهاده ایم به این محفل عجیب
از همرهی مردم سنجیده انجمن
بس پند که هاتف ز ره لطف به ما داد
دادیم گران گوش که نشنیده انجمن
ما غنچهی بیطالع ایامِ خزانیم
از شاخه دمیدیم پسندیده انجمن
از طعنهی بیحاصلی از بسکه خمیدیم
چون بید سرافکنده و رنجیده انجمن
معلوم نشد هیچ ازین هستی موهوم
بیخواست رسیدیم که فهمیده انجمن
از فکر به مضمون قضا ره نتوان برد
پشتک زده قاضی پیچیده انجمن
با پیر (طریقت) به مغان جای نکردیم
در مسلک ارباب خِرَد بالـــیده انجمن .
ما و مجنون درس عشق از يک اديب آموختيم
او به ظاهر گشت عاشق، ما به معنى سوختيم
هرچه بینی در جهان دارد عوض
در عوض گردد تو را حاصل، غرض
بیعوض، دانی چه باشد در جهان؟
عمر باشد، عمر، قدر آن بدان!
شیخ بهایی
چه نماز باشد آن را ... (سعدی)
چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی
تو صنم نمیگذاری که مرا نماز باشد
✍️محمّدمهدی طریقت


۩#خــُلدستان طریقت (صفحه جدید )۩#✍ محمد مهدی #طریقت
خلدستان : حکایت ، روایت =>طریقت (در ادامه برای علاقمندان)


برچسب های خلدستان : حکایت , روایت , طریقت , در ادامه برای علاقمندان
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


☫ برآستان جانان:حکایت+خلدستان +روایت ☫۩۩
مرد نادانى درد چشم سخت گرفت و به جاى پزشك نزد دامپزشك رفت. دامپزشك همان دارویى را كه براى درد چشم حیوانات تجویز مى كرد به چشم او كشید و او كور شد. او از دست دامپزشك شكایت كرد. دادگاه دو طرف دعوا را حاضر كرده و به محاكمه كشید. راى نهایى دادگاه این شد كه قاضى به دامپزشك گفت: برو هیچ تاوانى بر گردن تو نیست، اگر این كور، خر نبود براى درمان چشم خود نزد دامپزشك نمى آمد.هدف از این حكایت آن است كه: هر كس کارى را به شخص ناآزموده و غیر متخصّص واگذارد، علاوه بر این كه پشیمان خواهد شد، در نزد خردمندان به عنوان كمخرد و سبكسر خوانده خواهد شد.
ندهد هوشمند روشنراى
به فرومایه كارهاى خطیر
بوریاباف اگر چه بافنده است
نبرندش به كارگاه حریر
#گلستان_سعدی
روزها بی تاب وُ تب دیوانهام، شب بیشتر
روزهــا دلتنگ هم، امّــا من اغــلب بیشتر
عکس میگوید که او آشفته گیسو دیدنیست
قــاب میگوید که: با گیسو مرتب بیشتر
تا تورا من دیده ام گفتم: مــرا ترکم مَــکن،
ذکر یارّب ،یارّبی از شرح یارَبّ بیشتر
حرفهایت از نوازشهای تو شیرینتر است
از هر انگشتت هنر میریزد از لب، بیشتر
یک اتاق و لقمهای نان و کمی آغوش او
من چه میخواهم مگر از این مطلب بیشتر

۩۩۩ ☫ مثنوی (طریقت) حکایت / روایت ☫ ۩۩۩
شب چو در بستم و مست از مِیِ نابش کردم
ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم
دیدی آن تُرکِ خَتا دشمن جان بود مرا
گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم
منزلِ مردمِ بیگانه چو شد خانهٔ چشم
آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم
شرحِ داغِ دلِ پروانه چو گفتم با شمع
آتشی در دلش افکندم و آبش کردم
غرقِ خون بود و نمیمرد ز حسرت فرهاد
خواندم افسانهٔ شیرین و به خوابش کردم
دل که خونابهٔ غم بود و جگرگوشهٔ درد
بر سر آتشِ جورِ تو کبابش کردم
زندگی کردن من مردن تدریجی بود
آنچه جان کَنْد تنم، عمر حسابش کردم
(حکایت :شعر )۩محمد مهدی طریقت
↘<<خطبه دوم 

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، حکایات
برچسب های خلدستان : خــُلدستان طریقت , حکایت , روایت , ۩محمد مهدی طریقت ↘
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


☫ برآستان جانان:حکایت+خلدستان +روایت ☫۩۩
مرد نادانى درد چشم سخت گرفت و به جاى پزشك نزد دامپزشك رفت. دامپزشك همان دارویى را كه براى درد چشم حیوانات تجویز مى كرد به چشم او كشید و او كور شد. او از دست دامپزشك شكایت كرد. دادگاه دو طرف دعوا را حاضر كرده و به محاكمه كشید. راى نهایى دادگاه این شد كه قاضى به دامپزشك گفت: برو هیچ تاوانى بر گردن تو نیست، اگر این كور، خر نبود براى درمان چشم خود نزد دامپزشك نمى آمد.هدف از این حكایت آن است كه: هر كس کارى را به شخص ناآزموده و غیر متخصّص واگذارد، علاوه بر این كه پشیمان خواهد شد، در نزد خردمندان به عنوان كمخرد و سبكسر خوانده خواهد شد.
ندهد هوشمند روشنراى
به فرومایه كارهاى خطیر
بوریاباف اگر چه بافنده است
نبرندش به كارگاه حریر
#گلستان_سعدی
ما را همه شب نمیبرد خواب
ای خفته روزگار دریاب
در بادیه تشنگان بمردند
وز حله به کوفه میرود آب
ای سخت کمان سست پیمان
این بود وفای عهد اصحاب
خار است به زیر پهلوانم
بی روی تو خوابگاه سنجاب
ای دیده عاشقان به رویت
چون روی مجاوران به محراب
من تن به قضای عشق دادم
پیرانه سر آمدم به کُتّاب
زهر از کف دست نازنینان
در حلق چنان رود که جُلّاب
دیوانهی کوی خوبرویان
دردش نکند جفای بواب
سعدی نتوان به هیچ کشتن
اِلّا به فراق روی احباب
***
یاری اندر کس نمیبینیم یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست
خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد
کس نمیگوید که یاری داشت حق دوستی
حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد
لعلی از کان مروت برنیامد سالهاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد
شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار
مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد
گوی توفیق و کرامت در میان افکندهاند
کس به میدان در نمیآید سواران را چه شد
صدهزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست
عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد
زهره سازی خوش نمیسازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد
حافظ اسرار الهی کس نمیداند خموش
از که میپرسی که دور روزگاران را چه شد
***
ترسم که اشک در غمِ ما پردهدر شود
وین رازِ سر به مُهر به عالَم سَمَر شود
گویند سنگ لَعل شود در مَقامِ صبر
آری شود، ولیک به خونِ جگر شود
خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه
کز دستِ غم خلاصِ من آن جا مگر شود
از هر کرانه تیرِ دعا کردهام روان
باشد کز آن میانه یکی کارگر شود
ای جان حدیثِ ما بَرِ دلدار بازگو
لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود
از کیمیایِ مِهر تو زر گشت رویِ من
آری به یُمْنِ لطفِ شما خاک زر شود
در تنگنایِ حیرتم از نخوت رقیب
یا رب مباد آن که گدا معتبر شود
بس نکته غیرِ حُسن بِباید که تا کسی
مقبولِ طبعِ مردم صاحب نظر شود
این سرکشی که کنگره کاخِ وصل راست
سرها بر آستانهٔ او خاک در شود
حافظ چو نافهٔ سرِ زلفش به دستِ توست
دم درکش ار نه بادِ صبا را خبر شود
حمید↘
محمد مهدی طریقت
۩خــُلدستان طریقت(مولانا +شبِ شعر+اسپند)۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، عکس ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ
برچسب های خلدستان : خلدستان طریقت , حکایت , روایت , طریقت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩ ☫ذکر یارب یاربی از (شرح) یارب بیشتر ☫۩۩۩
روزها بی تاب وُ تب دیوانهام، شب بیشتر
روزهــا دلتنگ هم، امّــا من اغــلب بیشتر
عکس میگوید که او آشفته گیسو دیدنیست
قــاب میگوید که: با گیسو مرتب بیشتر
تا تورا من دیده ام گفتم: مــرا ترکم مَــکن،
ذکر یارّب ،یارّبی از شرح یارَبّ بیشتر
حرفهایت از نوازشهای تو شیرینتر است
از هر انگشتت هنر میریزد از لب، بیشتر
یک اتاق و لقمهای نان و کمی آغوش او
من چه میخواهم مگر از این مطلب بیشتر
آخر بنفشه حاجتِ رندان روا کند
ایزد گناه بخشد وُ دفــعِ بلا کند
ساقی بنفشه جامِ نگهدار شهسوار
دَم بر نیاوَرَد، که جهان پُربلا کند
اُستاد از این غَمان برسد مژدهٔ امان
هم شاعری به عهدِ امانت وفا کند
هم دلبری خوشآید و هم پرتو ای صنم
از لذتی زِ گفته ی پیشین خدا کند
در جاده ای که ماهِ فضائل عسل بود
فهمِ قویْ نما کهْ فضولی چرا کند؟
مطرب بزن ترانه ی انصار بهر من
هر کو نه این ترانه سُراید خطا کند
مارا که دردِ عشق و بلای خُمار کُشت
یا وصلِ پرتو از میِ صافی دوا کند
جان رفت از (طریقت) وُ حافظ به عشق گفت
مریمدَمی "بنفشه:به احیایِ ما کند
دامن به تماشای جهان چیده انجمن
کــو؟ باغـــبانِ خــــزاندیده انجمن
اعضایِ گل نچیدن و از ناله های خوش
از خیر گل به چیده و ناچیده انجمن
گامی نهاده ایم به این محفل عجیب
از همرهی مردم سنجیده انجمن
بس پند که هاتف ز ره لطف به ما داد
دادیم گران گوش که نشنیده انجمن
ما غنچهی بیطالع ایامِ خزانیم
از شاخه دمیدیم پسندیده انجمن
از طعنهی بیحاصلی از بسکه خمیدیم
چون بید سرافکنده و رنجیده انجمن
معلوم نشد هیچ ازین هستی موهوم
بیخواست رسیدیم که فهمیده انجمن
از فکر به مضمون قضا ره نتوان برد
پشتک زده قاضی پیچیده انجمن
با پیر (طریقت) به مغان جای نکردیم
در مسلک ارباب خِرَد بالـــیده انجمن .
✍️محمّدمهدی طریقت
۩#خــُلدستان طریقت (صفحه جدید )۩#✍ محمد مهدی #طریقت
خلدستان : حکایت ، روایت =>طریقت (در ادامه برای علاقمندان)


<<< انجمن شعر <<< در ادامه مطلب<<<
موضوعات مرتبط خلدستان: نثر ( ارائه ی مطلب) ، خاطرات ، حکایات ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : خلدستان , حکایت , روایت , طریقت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩☫ حکایت (طریقت )روایت +تغزل => باده ی ناب ☫۩۩۩
کُنجِ آغوش تو گیتاری تغزل می کند
شاعری پیوسته انگاری تغزل می کند
فرصت یک بوسه بارانی فراهم می شود
گوشه ای تجدیدِ دیداری تغزل می کند
با قدم های همآهنگ تو ازآن ابتدا
"سبزه میدانی"به بازاری تغزل می کند
بوش کن از این همه آویشن وُ بابونه ها
چائی کوهی زِ عطّاری تغزل می کند
عطری از دامان گلداری فراهم می شود
در تهِ باغی، سپیداری تغزل می کند
خندهء بیمارِ شیخی طرح شاکی ساخته
ساعتی بر روی ديواری تغزل می کند
ساعت مرگ زِ بیمار عقب افتاده!
زندگی با تبِ تکراری تغزل می کند
باده ی ناب تو گیرایی خاصی دارد
باده ی نابِ جفا کاری تغزل می کند
<<
(ویژه :باده ناب )۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم 

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، غزلیات ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، خبر ـ اطلاعیه ، بدون شرح
برچسب های خلدستان : حکایت , طریقت , روایت , تغزل
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩ ☫ تا مقصد : روایت=> حکایت ☫ ۩۩۩
۞ஜ۞ஜ۩۞۩ஜ۩۞۩ஜ۩۞۩ஜ۞ஜ۩۞۩ஜ۞
باخودم می گریم امّا حال من بدمی شود
جان من جان شما در رفت وآمد می شود
در دلـــم تامقصد �اِناالـــیهِ راجــعـــون�
گوش جانم وام داربانگ معبدمی شود
شک آن شرطی که جسمم رابسوزدنیزهست
یاد آن حکمی که برجانم بتابدمی شود
زندگی هرجا که من هستم،همه درداست،هو
درد با حدی که یاهو درد بی حدمی شود
مرگ در شهری که من هستم ،نمی میردچرا؟
زندگــــانی نــــیزجز مرگ مجــــدد می شود
آدمی اینجاکه من هستم دلش تنگست تنگ
هر کجا ماننــــد اینجا،غم زبـــانزد می شود
آدمی با این وجود آرامش ِ آرامش است
شادمانم شادمان،آرامشم صد می شود
گاه با ایمان خــــود در شک و تـــردیدم ولی
گرچه با کفر خود اینجا جان مردد می شود
آدمی تنها تر ازتنهائی خـــویش است باز
آدمی اینجا به جز روحی مجرد می شود
من که �خُلدستانیم�تا دل بود در کام من
کام ِمن تاکی؟ دگر زندیق ومرتد می شود؟
طی می کنم به سوی تو هر کوره راه عشق
خط می زنم بدون تو هر کوه و کاه عشق
روز و شبم بهانه شوق وصال شــد
پر می کنم به نور تو خورشید و ماه عشق
شریان من به رگ رگ چشم تو می جهد
دل می زنم به راه تو نبض نگاه عشق
وقتی تویی بهانه مرااز شراب سرخ
سر می کشم شرنگ لبالب گناه عشق
در خون تپیده ای به تمنای حاجتم
جان می کَنم به پای تو عمر تباه عشق
بگذار با تو فرصت بودن به سر شود
جبران کنم تمامی هر اشتباه عشق
در هم شکسته موج سپید و سیاه عشق

۩۩۩ ☫ هق هقم را باید از اهل(طریقت)گم کنم/ اشعار☫ ۩۩۩
لحن شعرم گوئیـا همواره محزون میزند
پا بپایِ بُغض ویروسی که افسون میزند
نغمه ها جاریست در اطراف ضرباهنگِ غم
ساز دلکوک ِصبـا ساریست موزون میزند
هم زمـان بـا آه ِ لیلی تنـــدر ِ شـلاق هــا
آتشی از بادهـا بـر پشت ِ مجـنون میزند
رقص نُت آورد ،آهنگ ِ نکیسا را بـه یاد
از فرازی چنگِ تارم در همایون میزند
در شبآهنگی بگیرد راز هستی را به رِنِگ
تازه آهـنـگی شـرابی ناب وُ گلگون میزند
با شـروع تکنوازی زیـر وُ بـَم گـُم می شود
در هجومِ سینه سازی را کـه قـانـون میزند
گرچه دل را با نـوای خـوش نوازد روزگار
فتنه ی کرونا سه تاری در شبیخون میزند
هـِق هِقم را بایـد از اهل(طریقت) گُم کنم
تا نبیند سیل اشکـم را کــه بیـرون میزند
*حکایت شده که کریمخان زند پادشاه ایران پس از دیدارش از مردمان (پارسوماش )*وکیل الرعایا : لقب کریم خان زند *حکایت شده که کریمخان زند پادشاه ایران پس از دیدارش از مردمان (پارسوماش )*مسجدسلیمان کنونی می گوید**در آنجا مردمانی دیدم که در سخاوت بینظیرند و در شجاعت کمنظیر* .*در لشکرکشی به آن دیار ، به پارسوماش.رسیدیم**شب شد و در دامنهی کوهی اردو زدیم**شبانه برای سرکشی به لشکریان گشت زدم**که نزدیک اتراقگاه لشکر در میانهی کوه ، آتشی افروخته دیدم که نظرم را جلب کرد با همراهان بدان سوی رفتیم در کنار آتش مردی نشسته بود که تصور کردم ایستاده است نشستهی آن ، به قدّ یک انسانِ معمولی بود کلاهی نمدین وبلندمشکی بر سر داشت که به تاجِ شاهی شبیه بود،کلاهش نظرم را گرفت،درودش دادیم جواب داد: بدون اینکه تکانی بخورد با دستش تعارف به نشستن کرد
گویی که یک چوپان بر او وارد شده است به مزاح به او گفتم : کلاهت به تاجِ ما ، میمانَد...
نگاهش را متوجهم کرد و گفت : کلاهِ من ، از اصالت است ، تاجِ شما ، از قدرت .
کنایهاش رنجورم کرد خواستم انتقام بگیرم به او گفتم : پس مرا می شناسی و از جا برنخاستی؟ با لبخند گفت : نشستهام که چون تویی برخیزد مرا ، بیلیست و تورا ، شمشیری بسیار پخته سخن میگفت که جایِ جسارت به او ، باقی نبود . از احوال پرسیدم و اینکه قدرتِ ما را چگونه میبیند گفت : مردمانِ این دیار ، کشاورزند و سر به کارِ خود دارند ولی اگر کسی به نانشان حمله کند ، به جانش حمله خواهند کرد .در کلامش تهدید بود
با نیش خندی گفتم : صبح معلوم میشود ،همان خنده را تحویلم داد و گفت : صبح معلوم می شود .لختی نشستیم و از کاسهی ماستش خوردیم و به لشکرگاه برگشتیم شب از نیمه گذشته بود ، که بخواب رفتیم . صبح ، همهمهی سپاه ، مرا بیدار کرد از دربان پرسیدم ، چه خبر شده؟ پریشان گفت : آقا ، اسبانِ سپاه را بردهاند . از خیمه بیرون زدم کفشی برای پوشیدن نبود.
![]()
۩#خلدستان طریقت ( قلم دفتر )۩ محمد مهدی طریقت
↘<<خطبه دوم 

۩#خــُلدستان طریقت (صفحه جدید )۩# محمد مهدی #طریقت
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت مذهبی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده
برچسب های خلدستان : شعرِ , طریقت , حکایت , روایت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


۩۩۩ ☫ مثنوی :(طریقت) حورالعین / روایت ☫ ۩۩۩
کدخدائی را که با ثروت خدایی می کند
ماجرای عدل را بحثِ جدایی می کند
حاکمان در منفعت برنفع خود کوشش کنند
در میان مردمان ،صد طرح در یورش کنند
عده ای در منزل خلقند وُ طاعت می کنند
وعدهای با پول مردم هم اِطاعت می کنند
اکثر مــردم زِ اوقـــات خــــدا بیــــگانه اند
مردمانی سخت کوش وُ ،مردمی شایسته اند
برخی از مـــردم درون جامعه پیغمبر اند
ظاهراً پیغمبرانی ، در قیامت پـــرپر اند
عاقبت در آخرت شایستگان والاتر اند
مردمان بی ریا آنجا ز هر انسان سر اند
مثنوی آمد به پایان معنوی باش ای بشر
با (طریقت) نیکوئی کن ،با کریمان بیشتر
درگیر دوچشمان توام، حورالعین
هرلحظه پریشان توام، حورالعین
اسلام :فِتاده در خطر می بینم
من تازه مسلمان توام، حورالعین
افسونگری چشم تو را حورالعین
گفتم به خدا، جان شما حورالعین
من تازه مسلمان شده ام، کام بده
کامم بستان محض خدا حورالعین


۩۩۩ ☫ مثنوی (طریقت) حکایت / روایت ☫ ۩۩۩
کدخدائی را که با ثروت خدایی می کند
ماجرای عدل را بحثِ جدایی می کند
حاکمان در منفعت برنفع خود کوشش کنند
در میان مردمان ،صد طرح در یورش کنند
عده ای در منزل خلقند وُ طاعت می کنند
وعدهای با پول مردم هم اِطاعت می کنند
اکثر مــردم زِ اوقـــات خــــدا بیــــگانه اند
مردمانی سخت کوش وُ ،مردمی شایسته اند
برخی از مـــردم درون جامعه پیغمبر اند
ظاهراً پیغمبرانی ، در قیامت پـــرپر اند
عاقبت در آخرت شایستگان والاتر اند
مردمان بی ریا آنجا ز هر انسان سر اند
مثنوی آمد به پایان معنوی باش ای بشر
با (طریقت) نیکوئی کن ،با کریمان بیشتر
خــُلدستان طریقت(برآستان جانان )۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم 

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت ملی ، غزلیات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مثنوی ، گلبانگ
برچسب های خلدستان : مثنوی , طریقت , حورالعین , روایت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
![]()

۩۩☫ اشعار(روایت)/صفحه طنز (طریقت ) غزل ☫۩۩
توفیق، از مشهورترین نشریات فکاهی ایران است.
این نشریه در سه دوره انتشاراتی و در طول ۵۰ سال (۱۳۵۱-۱۳۰۱)، توانست با استفاده از زبان طنز، کاریکاتورهای زنده و نقد مهم ترین مسائل سیاسی-اجتماعی، در قالب هفته نامه، ماهنامه و سالنامه، مخاطبان بسیاری را در میان طبقات مختلف اجتماعی فراهم آورد.
دفتر «موسسه توفیق» در خیابان استانبول، ضلع غربی خیابان لاله زار شماره ۱۲۸ قرار داشت و روزنامه، هفته نامه، ماهنامه، سالنامه و کتاب توفیق برای دهه ها و تا سال ۱۳۵۰ در این محل چاپ و منتشر می شد.
به گفته فریده توفیق توالت توفیق پر بود از شعار و نوشته! انگار تنها برای رفع حاجت آن جا نمی رفتند بلکه گاه برای مطالعه سر از مستراح در می آوردند. از آن جا هم به عنوان «مرکز مطالعات فکاهی» یاد می کردند. جلسات تحریریه در روز خاص و ساعت معین برپا می شد. در فاصله هر جلسه نیز فشرده اخبار مهم مطبوعات، رادیو، تلویزیون و حتی شایعات فهرست می شد، به تعداد افراد جلسه تکثیر می شد. کنار فشرده خبر ها هم کاغذ، قلم، مداد، پاک کن و مدادتراش می گذاشتند.بر اساس خبر ها در سکوت لابد با نوک مدادهای زیر لب به سوژه ها فکر می کردند. برای اعضای جلسه نیز یونیفورم خاصی طراحی شده بود، به رنگ سرمه ای، کلاهی نیز بافته شده بود، کاسه ای به سیاق کلاه توفیق بنیانگذار موسسه، بعد فکر کردن سوژه ها نوشته و طراحی می شد. بعد نوبت می رسید به رد و قبول مطالب نوشته شده؛ اگر مطلب قبول می شد اما به دلیل سانسور دولتی غیر قابل چاپ بود با مهر تند سیاسی، تند مذهبی، تند جنسی بایگانی می شد. آرشیو بزرگی از کار های خلاق و جذاب در آن سال ها در مجله توفیق درست شده بود، که مجال نشر پیدا نکردند. به گفته فریده توفیق در سال ۱۳۵۸ در بلبشو و بی نظمی های بعد انقلاب همه از بین رفتند.(
درنگی کرده بودم کاش در بزم جنون اول
لبی تر کرده زان صهبای جام پرفسون اول
هزاران کام در راهست،دل مشتاق و من حیران
دلِ مشتاق و من حیران اَلا سوی درون اول
مرام بندگی را کاش می دانستم از اول
و تسلیم قضایش می شدم بی چند و چون اول
رها می گشت روحم از حصار هر چه دور از اوست
چو فاتح می شدم بر خدعه ی نفس زبون اول
شبی در بزم عشقش یک نظر می شد خریدارم
و می پیوستم از لطفش به خیل مفلحون اول
به محشر می رساندم خویش را در محضرش بی سر
چونان یاران عاشورا ، سرا پا غرق خون اول
دلم می خواست پرگیرم به گرد آتش عشقش
بسوزم از غم آن لاله های نیلگون اول
لبانم جرعه نوش روضه های مقتل و معجر
شود روحم فنا در" عند رب یرزقون" اول
چونان دلدادگان و پاسداران حرم، باشم
فدای سوره یس و فجر و مومنون اول
غزل می ریزد از مشک عطش باران اَلا ساقی
شوم السابقون السابقون السابقون اول
شود ای کاش توفیقی (طریقت) ، را وُ دلهارا
بجنگم تحت فرمانت علیه خصم دون اول
![]()
ماهنامه گلآقا
بنيادگذار: كيومرث صابري فومني، صاحب امتياز و مدير مسوول: پوپك صابري فومني، سردبير: گيتي صفرزاده، دبير بخش گلنا: ريتا اصغرپور، صفحهآرا: مهدخت رضاخاني
اولين شماره ماهنامه گلآقا در مرداد 1370 منتشر شد، پس از تغييراتي در شكل و محتوا از سال 1375، با هدف عرضه تحقيقات، نقد و آثار صاحبنظران طنز نوشتاري و ترسيمي و پس از تعطيلي هفتهنامه با اضافه كردن بخش سياسي گلنا به كار خود ادامه داد. اين نشريه پس از انتشار 195 شماره در نوروز 87 به كار انتشار خود پايان داد.
|
اولين شماره هفتهنامه گلآقا در اول آبان 1369 منتشر شد. هفتهنامه گلآقا حاوي طنز نوشتاري و ترسيمي با مضامين سياسي، اجتماعي و فرهنگي، حاصل ذوق دهها طنزپرداز از سراسر كشور بود كه در آبان 81 ، كيومرث صابري فومني، بدون ذكر دليلي انتشار آن را متوقف كرد. پس از درگذشت گلآقا اذناب و اصحاب او هر سال، يك شماره از هفتهنامه را به ياد او و در سالروز درگذشتش منتشر ميكنند.
|
خــُلدستان طریقت( صفحه جدید )۩ محمد مهدی طریقت ۩
موضوعات مرتبط خلدستان: نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید ، متفرقه(طــنــز) ، آثارچاپ شده
برچسب های خلدستان : طنز , خلدستان , فکاهی , گل آقا
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
۩۩۩☫ بدون شرح (طریقت) روایت ،حکایت/محور مقاومت☫۩۩۩

در مسجد شهر، دین به مردم بـفروش
نان شب خود به نیم گنــدُم بـفروش
ای شیخ! که مفتی جهنم شــده ای
با قیمت خون خلق، هیزم بـفروش
***
چو رهبر :مَــردمآزاری وُ "جنگ"ست
دلِ اَبتر سفالین است وُ سنگست
ولی افسوس، این دوران ننگ ست!
بدون شرح این اوضاع تنگست
۩محمد مهدی طریقت ۩
نه اینكه فكر كنی دیگر اعوجـاجی نیست
برای زخم زبان ها دگــر علاجی نیست
تو سبز ماندی و من برگ برگ پائـیــزم
به دشتِ لاله شقایق چو سرو كاجی نیست
تمام آدمیان! رانده از بهشت برین
خلیفه ای كه از آغازفکر تخت و تاجی نیست
تفاوت من و اصحاب كهف در این بود
برای سكه ی رایج دگر رواجی نیست
مرادِ شیخ قاضی شارع قباله گشته وطن
نشسته بر سر مسند که احتیاجی نیست
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد
ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد
چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد
این تطاول که کشید از غم هجران بلبل
تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد
گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر
مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد
ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی
مایه نقد بقا را که ضمان خواهد شد
ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید
از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد
گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت
که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد
مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرو
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد
ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد
چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد
این تطاول که کشید از غم هجران بلبل
تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد
گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر
مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد
ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی
مایه نقد بقا را که ضمان خواهد شد
ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید
از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد
گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت
که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد
مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود
چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد
حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود
قدمی نه به وداعش که روان خواهد شد
چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد
حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود
قدمی نه به وداعش که روان خواهد شد
خــُلدستان طریقت(حکایت :روایت )۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم 

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت مذهبی ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، خبر ـ اطلاعیه
برچسب های خلدستان : د وبیتی , طریقت , روایت , حکایت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
![]()
۩۩۩☫شرح حال(طریقت) روایت ،حکایت/اشعار+نطنز طنز+ ☫۩۩۩
حضرت حق چون به عالم نسلِ آدم آفرید
در میانِ نسل آدم ، ختم خاتم پرورید
اوسپس از روح اقدس درهمه عالم دمید
خاکیان را با (طریقت) نرخ افلاکی خرید
***
از روی روضه جهان را سروده ام
با این تقلبم هیجان را سروده ام
فرقی میان چشم و لبت در فریب نیست
من دیر ذات بی پدران را سروده ام
خط نقطه نقطه خط بَدَلِ عاشقت شدم
با خط مورس آن ضربان را سروده ام
آن شب دچار تو رَکَعاتم به شک فتاد
بعد از سپیده بود اذان را سروده ام
شعرِ(طریقت) انجمن دل بریدن است
با این حساب من قیلان را سروده ام
ناخوش شده ام درد تو افتاده به جانم
باید چه بگویم به پرستار جوانم؟
باید چه بگویم؟ تو بگو، ها؟ چه بگویم؟
وقتی که ندارد خبر از درد نهانم؟
تب کرده ام اما نه به تعبیر طبیبان
آن تب که گل انداخته بر گونه جانم
بیماری من عامل بیگانه ندارد
عشق تو به هم ریخته اعصاب و روانم
آخر چه کند با دل من علم پزشکی
وقتی که به دیدار تو بسته ضربانم؟
لب بسته ام از هرچه سوال ست و جواب ست
می ترسم اگر باز شود قفل دهانم-
این گرگ پرستارِ (طریقت)شده با نبض وُ دماسنج
امشب بکشد نام تو از زیر زبانم!....


۩خــُلدستان طریقت(خطبه اول =>شرح حال شاعر طنز شوال 1446)
۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم 

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، غزلیات ، خاطرات ، قصاید ، متفرقه(طــنــز) ، آثارچاپ شده
برچسب های خلدستان : شرح حال , طریقت , روایت , حکایت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
۩۩☫ روایت :حکایت /طریقت/☫۩۩۩
العجب ثم العجب = بین جمادی وُ رجب
در شهر خوی زن ثروتمند و تیزفکری به نام "شوکت"در زمان کریم خان زند زندگی می کرد.انگشتر الماس بسیار گران قیمتی ارث پدر داشت، که نیاز به فروش آن پیدا کرد.
در شهر جار زدند ولی کسی را سرمایه خرید آن نبود. بعد از مدتی داستان به گوش خدادادخان حاکم و نماینده کریم خان در تبریز رسید.آن زن را خدادادخان احضار کرد و الماس را دید و گفت:شوکت خوشحال شد و از دربار برگشت.
خدادادخان، که مرد شیاد و روباهی بود، شبانه دستور داد نگین انگشتر الماس را با شیشه بدلی، ماهرانه تراشیده و جای کرده و عوض نمودند.
شوکت چون صبح به دربار استاندار رسید، خدادادخان ، انگشتر را داد و گفت: بیا خواهر انگشتر الماس خود را بردار به دیگری بفروش مراکار نمی آید.شوکت، وقتی انگشتر الماس خود را دید، فهمید که نگین آن عوض شده است. چون می دانست که از والی نمی تواند حق خود بستاند، سکوت کرد. به شیراز نزد، کریم خان آمده و داستان و شکایت خود تسلیم کرد.
کریم خان گفت: ای شوکت، خواهرم، مدتی در شیراز بمان مهمان من هستی، خداداد خان، آن انگشتر الماس را نزد من به عنوان مالیات آذربایجان خواهد فرستاد، من مال تو را مسترد می کنم.بعد از مدتی چنین شد، کریم خان وقتی انگشتر ، نگین الماس را دید، نگین شیشه را از شوکت گرفته و در آن جای کرد و نگین الماس را در دوباره جای خود قرار داد، انگشتر الماس را به شوکت برگرداند و دستور داد ، انگشتر نگین شیشه ای را ، به خدادادخان برگردانند و بگویند، کریم خان مالیات نقد می خواهد نه جواهر.
شوکت از این عدالت کریم خان بسیار خرسند شد و انگشتر نگین الماس را خواست پیشکش کند، ولی کریم خان قبول نکرد و شوکت را با صله و خلعت های زیادی به همراه چند سواره، به شهر خوی فرستاد....
دست بالای دست بسیار است.
.

۩۩۩ ☫ خلدستان(طریقت ) در غزلیات: مهربان ۩۩۩
![]()
محمّدمهدی طریقت
مملکت ماه شد تماشائی
بویِ دلخواه شد عطر لیلائی
ایکه دستار رویِ سرداری
درد جانکاه را می افزائی
بندر وُ موج و ساحل وُ دریا
خواه ناخواه غرقِ دریائی
قوت قلب من صبوری کن
غربت راه شد شکیبائی
هر چه از عشق می سروم من
ناخودآگاه شد شکوفائی
مهربان باش مهربان شاعر
گاه و بیگاه چون مسیحائی

لب را به قصد بوسه بیاور گناه کن
یا التماس هرشب من را نگاه کن
آری رسیده بود قدومت به خواب من
جانا تو خوابهای مرا غرق آه کن
ای ابتدای مطلع دیوانگی بیا
سرکن غزل قصیده و شعری به راه کن
تقصیر باده خوردن من نیست تا ابد
پر کن پیاله ای همه ام را تباه کن
در بیخبر شدن همه سود است و فایده
کندی مکن بریز بیا اشتباه کن
یا در زمان رجعت شب های بی کسی
با پرسه ای تو روی دو عالم سیاه کن
در تنگ نای حادثه هر گاه خسته ای
شهر وجود من همه را دلبخواه کن
بر تار دل طنین (طریقت) نمیرسد
آواز اصفهان بیاتم سه گاه کن
وقتی غزالِ شعر امانم نمی دهد
لب را به قصد بوسه بیاور گناه کن
****
ای آن که گاه گاه ز من یاد میکنی
پیوسته شادزی که دلی شاد میکنی
گفتی: «برو!» ولیک نگفتی کجا رود
این مرغ پر شکسته که آزاد میکنی
پنهان مساز راز غم خویش در سکوت
باری، در آن نگاه، چو فریاد میکنی
ای سیل اشک من! ز چه بنیاد میکنی؟
ای درد عشق او! ز چه بیداد میکنی؟
نازکتر از خیال منی، ای نگاه! لیک
با سینه کار دشنه پولاد میکنی
نقشت ز لوح خاطر سیمین نمیرود
ای آن که گاه گاه ز من یاد میکنی


این بوی بهار است که از صحن چمن خاست
یا نکهت مشک است کز آهوی ختن خاست
انفاس بهشت است که آید به مشامم
یا بوی اویس است که از سوی قرن خاست
این سرو کدام است که در باغ روان شد
وین مرغ چه نام است که از طرف چمن خاست
بشنو سخنی راست که امروز در آفاق
هر فتنه که هست از قد آن سیم بدن خاست
سودای دل سوخته لاله سیراب
در فصل بهار از دم مشکین سمن خاست
تا چین سر زلف بتان شد وطن دل
![]()
۩#خلدستان طریقت( صفحه جدید )۩#محمد مهدی #طریقت
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت مذهبی ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ
برچسب های خلدستان : خلدستان , روایت , حکایت , دست بالای دست ۩۩۩
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


۩۩۩☫ بگذار درسکوت (طر یقت)برای عشق+بلبلان شیدا (لا اله الا هو)☫۩۩۩
گوسفندها مثل پلنگ نعره نمیکشند، مثل الاغ عرعر نمیکنند، مثل شیر نمیغرند،
مثل خرگوش نمیدوند،
مثل ماهی زیرآبی نمیروند،
و مثل اسب به سرعت فرار نمیکنند.. و شاید به همین دلیل است که همیشه به صورت " گله" هستند و یک " سگ" از آنها مراقبت میکند تا عاقبت خورده شوند.
سگها مواظب گوسفندها هستند، نمیگذارند گرگهای وحشی آنها را بخورد و مواظباند که دزد آنها را نبرد و سرانجام قصاب آنها را بکشد.
سگها وفادارند،ولی نه به گوسفندها،بلکه به قصابها.علت اینکه دموکراسی به درد گوسفندان نمیخورد این است که آنها یا باید به سگ رای بدهند، یا به قصاب،در غیر این صورت باید خیانت کنند و به سوی گرگ بروند که او هم آنها را خواهد خورد.حتی اگر مدرنیزه هم بشوند،فقط بهطور مکانیزه کشته میشوند،اگر دیندار هم بشوند، عید قربان قتل عام میشوند.اعلام همبستگی میان گوسفندان تا وقتی ترس از گرگ و اعتماد به سگ و چاقوی قصاب است، بیهوده است، فقط باعث میشود کشتارگاه مکانیزه ساخته شود.
انتخابات برگزار شد، همه گوسفندان به سگ رای دادند، جز او کسی را نمیشناختند.پشت سر هر گوسفند ناموفق،یک گرگ است.
⭕️دموکراسی در دنیای گوسفندها، یعنی انتخاب یکی از این سه گزینه:سگ... گرگ... یا قصاب!!؟؟من رای ندادهام رژیم �مرات زیازیکوف� رئیس جمهور کشور کوچک �اینگوشتیا�، در جنوب روسیه، به نظر می رسید الگوی کامل یک رژیم استبدادی و بی قانون باشد!سازمان های مدافع حقوق بشر بین المللی و نیز روسیه موارد زیادی از آدم ربایی، شکنجه و قتل توسط نیروهای امنیتی در سالهای اخیر را گزارش میدادند.مردم اینگوشتیا با رژیم زیازیکوف به مقابله پرداختند و نتایج درخشانی گرفتند.
در سال ۲۰۰۷ تعداد کمی از مردم رأی دادند و دلیل آن این بود که اکثریت از دستکاری و تقلب در انتخابات مطمئن بودند و از طرفی دیگر میدانستند که این انتخابات هیچ تغییری ایجاد نخواهد کرد.اما رژیم ادعا کرد که ۹۸درصد در انتخابات شرکت کردهاند و اکثریت آنها نیز به
حزب طرفدار مسکو و زیازیکوف رأی دادهاند!اعتراض به نتایج انتخابات غیرقابل تصور بود، به خصوص که رهبران روسیه از زیازیکوف حمایت میکردند، اما زیازیکوف عزم و سرسختی شهروندان را دست کم گرفتهبود!معترضان کمپینی تحت عنوان �من رأی ندادهام� راه انداختند و این کمپین در مدت کوتاهی موفق به اخذ امضای بیش از نیمی از واجدین شرایط شد!
معنی این کنش این بود که آمار ۹۸ درصد شرکت در انتخابات اعتبار ندارد!زیازیکوف اعلام کرد که این عمل �حماقتی واقعی و کاملا بی معنی است� و فعالان کمپین�من رأی ندادهام� بارها تهدید به خشونت شدند، ولی فعّالیت خود را ادامه دادند.
سرانجام مسکو، زیازیکوف را وادار به کنارهگیری کرد و یکی از دلایل آن، عدم مشروعیت شرمآوری بود که کمپین �من رأی ندادهام� آن را افشا کرد.مردی که به خشونت معروف بود به دهها هزار نفر که هیچ چیزی جز شهامت نداشتند،
باخت! آنها با حرکتی که به قلمهای خود دادند، او را پایین آوردند...
ﻳﻚ ﻫﻤﻮﻃﻦ ﻣﺘﻮﻟﺪ ۱۳۲۷ ﻣﯿﻨﻮﯾﺴﺪ: ﻣﻦ ﻣﺘﻮﻟﺪ ﺷﺪﻡ ﻭ ﭘﺎ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺗﺎ ﻓﺮﺩﺍ ﺭﺍ ﺑﺴﺎﺯﻡ.ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ ﺭﻓﺘﻢ ﻣﺪﯾﺮ ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ ﻣﺎ ﺗﻮﺩﻩ ﺍﯼ ﺑﻮﺩ! ﻧﺎﻇﻤﺶ ﻣﺼﺪﻗﯽ ﺑﻮﺩ! ﻣﻌﻠﻤﻢ، ﻓﺪﺍﺋﯽ ﺍﺳﻼﻡ ﺑﻮﺩ! ﺑﻪ ﺩﺑﯿﺮﺳﺘﺎﻥ ﺭﻓﺘﻢ ﻣﺪﯾﺮ ﻣﺎ ﻋﻀﻮ ﻧﻬﻀﺖ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﺑﻮﺩ! ﻧﺎﻇﻤﺶ ﺗﻮﺩﻩ ﺍﯼ ﺑﻮﺩ،ﺩﺑﯿﺮ ﺍﺩﺑﯿﺎﺕ ﻣﺎ ﻣﯿﮕﻔﺖ ﺣﯿﻒ ﮐﻪ ﻣﯿﺮﺯﺍ ﮐﻮﭼﮏ ﺧﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﯾﻦ ﺑﯽ ﭘﺪﺭﺍﻥ،ﮐﺸﺘﻨﺪ! ﺑﻘﯿﻪ ﺩﺑﯿﺮﺍﻥ ﻫﻢ ﯾﺎ ﭼﺮﯾﮏ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﯾﺎ ﻓﺪﺍﺋﯽ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﯾﺎ ﻣﯿﮕﻔﺘﻧﺪ ﺣﯿﻒ ﮐﻪ،ﻣﺼﺪﻕ ﺩﺭ ﺗﺒﻌﯿﺪ ﺍﺳﺖ!! ﻣﻦ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺭﻓﺘﻢ .... ﺑﺎ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﮐﺎﺭﺕ ﺩﺍﻧﺸﺤﻮﺋﯽ ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮ ﺷﺪﻡ! ﻫﻤﻪ ﺩﻭﺭ ﻫﻢ ﺑﻮﺩﯾﻢ، ﺍﺯ ﻫﺮﻧﻮﻉ ﺣﺸﻤﯽ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﻣﺎ ﺑﻮﺩ ﻣﺼﺪﻗﯽ ﻭﺗﻮﺩﻩ ﺍﯼ ﻭ ﭼﺮﯾﮏ،ﻭ ﻣﺠﺎﻫﺪ ﻭ ﻓﺪﺍﺋﯽ .....ﺩﺧﺘﺮ ﻫﺎﯼ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻣﺎ ﻋﺎﺷﻖ ﺧﺴﺮﻭﮔﻠﺴﺮﺧﯽ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ!! ﭘﺴﺮ ﻫﺎﯼ،ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻣﺎ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺮﯾﻌﺘﯽ!! ﮐﺴﯽ ﮐﺘﺎﺏ ﺩﺭﺳﯽ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻧﺪ! ﯾﮑﯽ ﻣﺎﺭﮐﺲ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﺪ، ﯾﮑﯽ ﻋﻘﺎﯾﺪ ﺑﺮﺗﺮ ﺍﺳﺘﺎﻟﯿﻦ!! ﯾﮑﯽ ﮐﺘﺎﺏ ﻫﺎﯼ ﺟﻼﻝ ﺁﻝ ﺍﺣﻤﺪ، ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﻫﻢ ﮐﺘﺎﺏ "ﻣﺎﺋﻮ،ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﺭﺳﯿﺪ " ﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﻫﺎ ﻫﻢ ﺍﺧﻼﻕ ﺩﺭ ﺍﺳﻼﻡ ﻭ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺩﯾﺪ ﮔﺎﻩ،ﺷﻤﺎ ﺯﯾﻨﺐ ﻭﺍﺭ ﺷﻮﺩ!! ﺧﻮﺏ ﯾﺎﺩﻡ ﺍﺴﺖ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺩﮐﺘﺮ ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻢ ﺑﻨﯽ ﺍﺣﻤﺪ، ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺷﻨﺎﺳﯽ ﻣﺎ، ﺩﺭ ﺳﺮ ﮐﻼﺱ ﭘﺮﺳﯿﺪ: " ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻫﺴﺘﯿﺪ؟" ﻫﻤﻪ،ﮔﻔﺘﯿﻢ ﺁﻗﺎ ﻣﺎ! ﭘﺮﺳﯿﺪ: " ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺷﺎﻫﻨﺎﻣﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﯿﺪ؟ " ﮐﺴﯽ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﻠﻨﺪ،ﻧﮑﺮﺩ! ﭘﺮﺳﯿﺪ: " ﮔﻠﺴﺘﺎﻥ ﺳﻌﺪﯼ ﭼﻨﺪ ﺻﻔﺤﻪ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺩﺭ ﭼﻪ ﺑﺎﺏ ﻫﺎﯾﯽ ﻧﻮﺷﺘﻪ،ﺷﺪﻩ؟" ﮐﺴﯽ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﺴﺖ!! ﭘﺮﺳﯿﺪ : " ﻧﺎﻡ ﮐﻮﭼﮏ ﺟﺎﻣﯽ ﭼﯿﺴﺖ؟" ﮐﺴﯽ،ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﺴﺖ!! ﻫﺮ ﭼﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﮐﺴﯽ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﺴﺖ!!! ﭘﺮﺳﯿﺪ: " ﺭﺿﺎ ﺷﺎﻩ ﺩﺭ ﭼﻪ ﺳﺎﻟﯽ ﻭ ﺩﺭ ﮐﺠﺎ ﺑﺪﻧﯿﺎ ﺁﻣﺪ؟" ﭘﺮﺳﯿﺪ: " ﻧﺎﻡ ﺍﺻﻠﯽ ﺍﻣﯿﺮ ﮐﺒﯿﺮ ﭼﻪ ﺑﻮﺩ؟" ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﮔﻔﺖ: "ﺧﺎﮎ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻣﻠﺘﯽ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮﺍﻧﺶ ﺑﺎﺷﯿﺪ!!!! ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﺪ ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﺑﭙﺮﺳﻢ ﺍﺳﺎﻣﯽ ﺁﻥ ۵۳ ﻧﻔﺮﻋﻀﻮ ﺣﺰﺏ ﺗﻮﺩﻩ ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺏ ﺑﺰﺭﮒ ﻋﻠﻮﯼ ﺭﺍ ﻧﺎﻡ ﺑﺒﺮﯾﺪ ﻫﻤﻪ ﺷﻤﺎ ﻧﺎﻡ ﮐﻮﭼﮏ، ﻧﺎﻡ ﻓﺎﻣﯿﻞ، ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺷﻨﺎﺳﻨﺎﻣﻪ، ﻭ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺗﻮﻟﺪﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺣﻔﻆ ﻫﺴﺘﯿﺪ!! ﺷﻤﺎ ﺑﺎ ﭘﻮﻝ،ﺍﯾﻦ ﻣﻠﺖ ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮ (!!) ﺷﺪﻩ ﺍﯾﺪ؟! ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻠﺖ، ﺗﺎﺭﯾﺦ ﻭ ﻫﻮﯾﺖ،ﺧﻮﺩ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﮐﻨﺪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺣﻢ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ. ﺑﺪﺑﺨﺖ ﺁﻥ ﻣﻤﻠﮑﺘﯽ ﮐﻪ ﺷﻤﺎﻫﺎ،ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮﺍﻧﺶ ﺑﺎﺷﯿﺪ"!!
ﺩﺷﺖ ﻣﺎﻥ ، ﮔﺮﮒ ﺍﮔﺮ ﺩﺍﺷﺖ ، ﻧﻤﯽ ﻧﺎﻟﯿﺪﻡ؛ﻧﯿﻤﯽ ﺍﺯ ﮔﻠّﻪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺳﮓِ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺧﻮﺭﺩﻩ
پروانهصفت واله ی دیدار تو هستم
معشوقه : خریدار ِ تو از روز الستم
با یاد تو من بر سر پیمانه نشستم
از ژالهٔ چشمان تو من، باده پرستم
دیوان من اندر خم گیسویتو افتاد
عاقل صفتی بودم وُ از غیر تو رستم
ترسم بنشیند به غزل سوزنی از نَم
وقتیکه قلم گریه کند اشک ز دستم
از جام بلورِ لب شیرین تو گفتم
وقتیکه از آن بادهٔ لبهای تو مستم
محراب دو ابروی تو شد قبلهٔ حاجات
وقتیکه دخیل از قد رعنایتو بستم
امروز(طریقت) غزل هجر سرودم
دیوانه صفت بر در میخانه نشستم
الهی و ربّی من لی غیرک ؟!
از تو سکوت مانده و از من صدای عشق
بلبلانِ شیدا هو لاالهالاهو
لالهی فرحزا هو لاالهالاهو
شاخهٔ شاخه ی نو روز با طراوت تازه
شاخ وُ برگ گویاهو لاالهالاهو
زیر و بم در این عالم، قطره قطره خشکی یَم
چکه چکه دریا هو لاالهالاهو
قمریانِ طوطی وَش، صلصل وُ همایِ غش
نغمهخوان وُ یلدا هو لاالهالاهو
باجماد وُ با حیوان، با نبات وُ باانسان
ذکرشان ز مولی هو لاالهالاهو
عارفِ جهانِ حق ناظرست برعالم
شد رها ز سودا هو لاالهالاهو
هر چه در نهان باشد ظاهرِ جهان باشد
شعرِ رو به بالا هو لاالهالاهو
میشود روان روشن از تجلیِ جانان
روح وُ جان توانا هو لاالهالاهو
سالکِ (طریقت ) شد شاعرِ خدابین جو
درشعارِ شیوا هو لاالهالاهو
![]()
محمّدمهدی طریقت
فردوسی
تو را دانش و دین رهاند درست
در رستگاری ببایدت جست
و گر دل نخواهی که باشد نژند
نخواهی که دائم بوی مستمند
به گفتار پیغمبرت راه جوی
دل از تیرگیها بدین آب شوی
چه گفت آن خداوند تنزیل و وحی
خداوند امر و خداوند نهی
که خورشید بعد از رسولان مه
نتابید بر کس ز بوبکر به
عمر کرد اسلام را آشکار
بیاراست گیتی چو باغ بهار
پس از هر دو آن بود عثمان گزین
خداوند شرم و خداوند دین
چهارم علی بود جفت بتول
که او را به خوبی ستاید رسول
که من شهر علمم علیم در است
درست این سخن قول پیغمبر است
گواهی دهم کاین سخنها ز اوست
تو گویی دو گوشم پر آواز اوست
علی را چنین گفت و دیگر همین
کز ایشان قوی شد به هر گونه دین
نبی آفتاب و صحابان چو ماه
به هم بستهٔ یکدگر راست راه
منم بندهٔ اهل بیت نبی
ستایندهٔ خاک پای وصی
حکیم این جهان را چو دریا نهاد
بر انگیخته موج از او تندباد
چو هفتاد کشتی بر او ساخته
همه بادبانها بر افراخته
یکی پهن کشتی به سان عروس
بیاراسته همچو چشم خروس
محمّد بدو اندرون با علی
همان اهل بیت نبی و ولی
خردمند کز دور دریا بدید
کرانه نه پیدا و بن ناپدید
بدانست کو موج خواهد زدن
کس از غرق بیرون نخواهد شدن
به دل گفت اگر با نبی و وصی
شوم غرقه دارم دو یار وفی
همانا که باشد مرا دستگیر
خداوند تاج و لوا و سریر
خداوند جوی می و انگبین
همان چشمهٔ شیر و ماء معین
اگر چشم داری به دیگر سرای
به نزد نبی و علی گیر جای
گرت زین بد آید گناه من است
چنین است و این دین و راه من است
بر این زادم و هم بر این بگذرم
چنان دان که خاک پی حیدرم
دلت گر به راه خطا مایل است
تو را دشمن اندر جهان خود دل است
نباشد جز از بیپدر دشمنش
که یزدان به آتش بسوزد تنش
هر آنکس که در جانش بغض علی است
از او زارتر در جهان زار کی است
نگر تا نداری به بازی جهان
نه برگردی از نیک پی همرهان
همه نیکیات باید آغاز کرد
چو با نیکنامان بوی همنورد
از این در سخن چند رانم همی
همانا کرانش ندانم همی
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت مذهبی ، قصاید ، متفرقه(طــنــز) ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ
برچسب های خلدستان : خلدستان طریقت , حکایت , روایت , طریقت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩ ☫روایت(طریقت)دعای تحویل سال :حکومت (ایران) اخیر☫ ۩۩۩

۩☫ سبک شعر=سبک مار (طریقت )مبارکباد=>
سال نو شد
۱۴۰۴= شعر
☫۩۩۩ ۱۳۴۴
سالی که گذشت سال خر بود
سالی که زوالِ کُره خر بود
آخوند زوالِ برنکندی
آخوند بری که بر نگردی
حکایت شنیدنی مرحوم حاج زمان وعباسقلی خان:+حسن صباح
تحویل سال ، ای بهترین، ای نامِ تو زیباترین
رویِ زمین شد غلّغله ، ای برتر و بالاترین
در هر کجایت میروم، بر خاکِ پاکت سر نهم
چون قبلگاهِ عالمی، از سویِ رب العالمین
جاوید بادا نامِ تو ، گسترده باشد خوانِ تو
پیروز باشی در جهان، ای گوهر و درّ ثمین
باشی همیشه پایدار، ای مایه ی هر افتخار
در صحنه ی گیتی تویی در چشم من عرشِ برین
در خاطراتم ارجحی، بالاتر از هر مرجعی
از جان و سر ، ایرانِ من هستی تو با ازرشترین
خوش در پناهِ ملّتی ، سر تا به پا با عزّتی
در آسمان ها وُ زمین، صد مرحبا صد آفرین
(شاعر )به خاکت بوسه زد ای اوّلین تا آخرین
ذرّاتِ خاکِ پاکِ تو ، باشد یقین خُلدِ برین
ورق تاریخ روستای کویج را برمی گردانیم وبه دوره فتحعلی شاه قاجار(یعنی ۲۰۰ سال پیش) سری می زنیم. ارباب روستای کویج عباسقلی خان(جد اعلای خاندان علیاری وموسی پور کویج) می باشد وبا تمام قدرت حکمرانی میکند.عمارت ومحل زندگی خان روستا ،در «خان کوچه سی» برقرار است.(دقیقا همان اماکنی که مربوط به ملک حاج حبیب خان وحاج نصرت شهریوری مر بوط می شود).عمارت دارای یک حیاط بزرگ ودارای درختان میوه.
درآن موقع شخصی محترم ومتشرع بنام حاج زمان هم در روستا ساکن است و یکی از رعیت های عباسقلی خان محسوب می شود.
حاج زمان پسران زیادی دارد.نصراله،ملا اسداله،ملانقی،کربلا فرج،ابراهیم و میرزا محمد. وی با مشقت فراوان وبا وسایل ابتدایی مانند اسب وشتر به زیارت خانه خدا رفته وسالم از آن سرزمین برگشته است.حلال خدارا حلال وحرام خدا ا حرام میداند.
روزی از روزها در اوایل تابستان مرحوم حاج زمان براثر ضرورت تصمیم میگیرد چند دسته یونجه از باغچه مربوط به خان بچیند وبه گوسفند پیر و فرتوت در طویله خویش بیاورد.پس از این کار خبرچین عباسقلی خان را مطلع میکند که حاج زمان برخلاف مقررات عمل کرده وخودسرانه اقدام به برداشت یونجه کرده است. خان به باغچه سر می زند و صحنه را مشاهده میکند.کمی ناراحت می شود وحاج زمان را احضار میکند.پس از چند توصیه لازم قایله ختم بخیر می شود.اما شب هنگام شخصی از روستا که رقیب ومخالف جدی حاج زمان بوده،شبانه به باغچه شبیخون می زند و هرچه می تواند یونجه برداشت می نماید و تخریب گسترده ببار می آورد.این بار خبرچین مجددا خان را باخبر میکند وخان برای بار دوم به باغچه سرمی زند.مشاهده می کند که قضیه درست است وبخشی اعظمی از یونجه زار به غارت رفته است.این بار دیگر خان خشمگین می شود وحاج زمان را مجددا احضار میکند و به نوکرهایش دستور میدهد که حاج زمان را در اتاقی با وضع نامناسب بازداشت نمایند.هرچه حاج زمان اعلام میکند که از قضیه خبر نداشته و مرتکب چنین کاری نشده است،گوش شنوا یی پیدا نمی شود.
بعداز این کار با عصبانیت به اتاقش برمی گردد و روی فرش دراز می کشد.به خواب عمیق فرو می رود.در خواب صحنه هولناکی رامشاهده میکند.می بیند که از سمت «قوزوچی داغی» ابری تیره وآتشین زبانه کشیده وعنقریب است که مزارع ومحصولات کشاورزی روستا را ببلعد.سراسیمه از خواب بیدار می شود. احساس میکند که به گناه بزرگی مرتکب شده وخداوند می خواهد مجازاتش کند.فورا به سراغ حاج زمان می رود و به نوکر ها دستور رهايی اش را صادر میکند.سپس ماجرای خواب را به حاج زمان نقل میکند.حاج زمان هم تاکید می کند که مشابه همان خواب را اوهم دیده است. بدین وسیله خان از تنبیه حاج زمان منصرف وپشیمان می شود وبعدا به اصل ماجرا پی می برد .
محمّد مهدی طریقت
<<< ادامه مطلب <<<<
الا ای آهوی وحشی کجایی
مرا با توست چندین آشنایی
دو تنها و دو سرگردان دو بیکس
دد و دامت کمین از پیش و از پس
بیا تا حال یکدیگر بدانیم
مراد هم بجوییم ار توانیم
که میبینم که این دشت مشوش
چراگاهی ندارد خرم و خوش
که خواهد شد بگویید ای رفیقان
رفیق بیکسان یار غریبان
مگر خضر مبارک پی درآید
ز یمن همتش کاری گشاید
مگر وقت وفا پروردن آمد
که فالم لا تذرنی فرداً آمد
چنینم هست یاد از پیر دانا
فراموشم نشد، هرگز همانا
که روزی رهروی در سرزمینی
به لطفش گفت رندی رهنشینی
که ای سالک چه در انبانه داری
بیا دامی بنه گر دانه داری
جوابش داد گفتا دام دارم
ولی سیمرغ میباید شکارم
بگفتا چون به دست آری نشانش
که از ما بینشان است آشیانش
چو آن سرو روان شد کاروانی
چو شاخ سرو میکن دیدهبانی
مده جام می و پای گل از دست
ولی غافل مباش از دهر سرمست
لب سر چشمهای و طرف جویی
نم اشکی و با خود گفت و گویی
نیاز من چه وزن آرد بدین ساز
که خورشید غنی شد کیسه پرداز
به یاد رفتگان و دوستداران
موافق گرد با ابر بهاران
چنان بیرحم زد تیغ جدایی
که گویی خود نبودهست آشنایی
چو نالان آمدت آب روان پیش
مدد بخشش از آب دیدهٔ خویش
نکرد آن همدم دیرین مدارا
مسلمانان مسلمانان خدا را
مگر خضر مبارکپی تواند
که این تنها بدان تنها رساند
تو گوهر بین و از خر مهره بگذر
ز طرزی کآن نگردد شهره بگذر
چو من ماهی کلک آرم به تحریر
تو از نون والقلم میپرس تفسیر
روان را با خرد درهم سرشتم
وز آن تخمی که حاصل بود کشتم
فرحبخشی در این ترکیب پیداست
که نغز شعر و مغز جان اجزاست
بیا وز نکهت این طیب امید
مشام جان معطر ساز جاوید
که این نافه ز چین جیب حور است
نه آن آهو که از مردم نفور است
رفیقان قدر یکدیگر بدانید
چو معلوم است شرح از بر مخوانید
مقالات (طریقت) گو همین است
که سنگانداز هجران در کمین است
سرتاسر جهان که نیاز بشر نداشت
چون کردگار محرم راز بشر نداشت
در مسلخ هبوط نماز بشرنداشت
تنها، خدای حاشیه ساز بشرنداشت
محمد مهدی #طریقت
خــُلدستان طریقت(حکایت :شعر )۩محمد مهدی طریقت
↘<<خطبه دوم 

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت ملی ، متن ادبی ، سیاسی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید
برچسب های خلدستان : روایت , طریقت , دعای تحویل سال , حکومت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
۩۩۩ ☫ صندوق (طریقت)خلدستان / روایت ☫ ۩۩۩

خـط می کشم زیر نامت هر جا که نام تو باشد
دلمیدهـمعـاشـقــانههـرجـاپیامتـوباشــد
بی تو غریبانه ،غمدار سر می گذارم به دیــوار
باران ایـن بغــض غمـبار تقـدیم نـام تـو بـاشـد
با بال های شکسته ،پـر می زنم ، می نشینـم
فـرقـی نـدارد بـرایـم هـرجا که بـام تـو بـاشـد
با آن که صد آسمان دل ،دل در هوای تو دارد
بیــزار از ذوق پــرواز، مــرغ ِ بـه دام تـو بـاشـد
وقتی صلای محبت جوشـد زچـاووش راهـت
هفتـاد و دو مـرد و ملـت در بـارعـام تـو بـاشـد
مُهر قبول شریعت در پای خونت نشستـه ست
امـضـای آ ییـن احـمــد پـای قیـام تـو بـاشـد
بر شـانه های رسالت،جاپای قدر تو ثبت است
یعنـی کـه از عـرش عزت بـرتـر مقام تـو بـاشـد
خامی که خام تو باشد بر پختـگان فخـر دارد
بر پختـگان فخـر دارد خـامی که خـام تـو بـاشـد
می گردی ازذوق مستی،ذوب اهورای هستی
پیـغـمبـر مـی پـرستـی وقـتـی امــام تـو بـاشـد
درچشم های تورازی ،خط می زندازنگاهم
هـر حرف و شعر وکلامی غیـر از کـلام تـو بـاشـد
سجاده ی پلک هایم،در زیر پای تو پهن است
نـازم به معـراج چشـمی کـاو زیـر گـام تـو بـاشـد
"می سوزم ازاشــــتیاقت،درآتشــــم ازفراقت" *
ایـن سوزش عـاشقـانـه مشـق مرام تـو بـاشـد
هرجاکه می بینم آتش می افتدآتش به جانم
می ترسم این آتش آقا باز از خیـام تـو بـاشـد
یک علقمه اشک احساس،نذردو دستان عباس
شاهی که از فرط اخلاص کمتر غلام تو باشد
گـفتـنـد از فـرط خـامی،نـامـردمـان حــرامـی
آبی که کابین زهراست باری حرام تـو بـاشـد
دستان چون چشمه جاری معراج طفل عطش شد
دریـاچـه ی تشنه کامی سیراب جام تو باشد
هر صبح با بی قراری ،صد کاروان اشک جاری
بـا زیــنب بــــردبــاری در راه شام تو باشد
تاریخ خون را به تکرار دوره کنم گر که صد بار
خط می کشم زیر نامت هر جا که نام تو باشد
نـاکـام اگـر هـم بمـانـم از تـو گـلایـه نـدارم
ای زنده نام بلنـدت دنیا به کام تـو بــاشــد
مُهر قبول (طریقت) در پای نظمم نشستـه
تائـــید آ ییـن احـمــد پـای نظـام تـو بـاشـد
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، خبر ـ اطلاعیه ، گوناگون
برچسب های خلدستان : صندوق , طریقت , خلدستان , روایت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
آن پیکِ ناموَر که رسید از دیارِ عشق
آورد حِرزِ جان ز خطِ مُشکبارِ عشق
خوش میدهد نشانِ کمال وُ جمالِ یار
چون میکند حکایتِ عِزّ وُ وقارِ عشق
کامش طلب نموده وُ خِجلَت همیبرم
جانم نثار کردم وُ کردم نثارِ عشق
شکرِ خدا که از مددِ بختِ کارساز
بر طبل آرزوست همه کار و بارِ عشق
آخر سپهر و دورِ قمر را چه اختیار؟
چرخ وُ فلک همه در اختیار عشق
گر بادِ فتنه هر دو جهان را به هم زند
چشم وُ چراغِ آدمیان انتظارِ عشق
کُحلُ الجَواهری به من آر ای نسیمِ صبح
زان خاکِ نیکبخت که شد رهگذارِ عشق
ماییم و آستانهٔ ملک وُ سرِ نیاز
تا خوابِ خوش به چشم من آید کنارِ عشق
دشمن به قصدِ جانِ من ار دم زند چه باک؟
شاعرِ (طریقت) م :نشوم شرمسارِ عشق
«دوستت دارم و از حــال دلـم بـی خبــری »
جان به لب کرده مرا بی تو غم خونجگری
هرکجـا می نگرم روی تـو می بینم و بس
روز وشب بـا منی و در همه جــا در نظری
عـاشقی هـای مـــرا از دلِ دیـوانـه بپرس
دوختـم چشم به راهی که از آن میگذری
ناز چشمان تو با قیمت جان مشتری ام
به امیدی که تـو هــم نــاز نگاهم بخری
یا بمان یا که مرا با خود از این شهر ببر
بی تعارف گل من خسته ام از دربه دری
جـای خـالی تـــو را هیچکسی پـر نکند
خـالقت خلق نکرده است مثــالت دگری
نشود اهل (طریقت) سپس این سنگ صبور
شعر تــارسحرم را تــو امیـــد سحری
۩۩۩ ☫ مثنوی (طریقت)خلدستان / روایت ☫ ۩۩۩

روی سحر ندید و هزارش رقیب هست
در پرده ای سحر مگرت عندلیب هست
مُردیم از فراق تو ای نور هردو عین
آیا به خوان وصل تو ما را نصیب هست؟
هر جا روم خیال سحر در دلِ من است
ما را سحر ز پرتو روی نهیب هست
هرچند دورم از معاشقه عاشق تو را مباد
لیکن امید وصل توأم عنقریب هست
گویا (طریقت) است ؛سحر: سیب ِ گفتگو
همراه من شماره ندارم طبیب هست


سرتاسر جهان که نیاز بشر نداشت
چون کردگار محرم راز بشر نداشت
در مسلخ هبوط نماز بشرنداشت
تنها، خدای حاشیه ساز بشرنداشت
سحر ساقی در میخانه وا کرد
ز جامی کام میخواران روا کرد
ز لب مینای می را مهر برداشت
لبالب ساغری در کام ما کرد
شراب بیریا چندان به پیمود
که جانرا مطلق از قید ریا کرد
دلم کز منزل کبر و ریا خاست
نشیمن در حریم کبریا کرد
درآمد از درآن ماه دل افروز
ز مهرش خلوت دل با صفا کرد
زِ (خُلدستان طریقت)دردِ هجران
به داروخانه اش دارو ،دوا کرد
خــُلدستان طریقت(حکایت :شعر )۩محمد مهدی طریقت
↘<<خطبه دوم 

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، مثنوی ، حکایات ، بدون شرح
برچسب های خلدستان : مثنوی , طریقت , حکایت , روایت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩ ☫روایت(طریقت)دعای تحویل سال :حکومت (ایران) اخیر☫ ۩۩۩
🔶
سالی که گذشت سال خر بود
سالی که زوالِ کُره خر بود
آخوند زوالِ برنکندی
آخوند بری که بر نگردی
حکایت شنیدنی مرحوم حاج زمان وعباسقلی خان:+حسن صباح
تحویل سال ، ای بهترین، ای نامِ تو زیباترین
رویِ زمین شد غلّغله ، ای برتر و بالاترین
در هر کجایت میروم، بر خاکِ پاکت سر نهم
چون قبلگاهِ عالمی، از سویِ رب العالمین
جاوید بادا نامِ تو ، گسترده باشد خوانِ تو
پیروز باشی در جهان، ای گوهر و درّ ثمین
باشی همیشه پایدار، ای مایه ی هر افتخار
در صحنه ی گیتی تویی در چشم من عرشِ برین
در خاطراتم ارجحی، بالاتر از هر مرجعی
از جان و سر ، ایرانِ من هستی تو با ازرشترین
خوش در پناهِ ملّتی ، سر تا به پا با عزّتی
در آسمان ها وُ زمین، صد مرحبا صد آفرین
(شاعر )به خاکت بوسه زد ای اوّلین تا آخرین
ذرّاتِ خاکِ پاکِ تو ، باشد یقین خُلدِ برین
ورق تاریخ روستای کویج را برمی گردانیم وبه دوره فتحعلی شاه قاجار(یعنی ۲۰۰ سال پیش) سری می زنیم. ارباب روستای کویج عباسقلی خان(جد اعلای خاندان علیاری وموسی پور کویج) می باشد وبا تمام قدرت حکمرانی میکند.عمارت ومحل زندگی خان روستا ،در «خان کوچه سی» برقرار است.(دقیقا همان اماکنی که مربوط به ملک حاج حبیب خان وحاج نصرت شهریوری مر بوط می شود).عمارت دارای یک حیاط بزرگ ودارای درختان میوه.
درآن موقع شخصی محترم ومتشرع بنام حاج زمان هم در روستا ساکن است و یکی از رعیت های عباسقلی خان محسوب می شود.
حاج زمان پسران زیادی دارد.نصراله،ملا اسداله،ملانقی،کربلا فرج،ابراهیم و میرزا محمد. وی با مشقت فراوان وبا وسایل ابتدایی مانند اسب وشتر به زیارت خانه خدا رفته وسالم از آن سرزمین برگشته است.حلال خدارا حلال وحرام خدا ا حرام میداند.
روزی از روزها در اوایل تابستان مرحوم حاج زمان براثر ضرورت تصمیم میگیرد چند دسته یونجه از باغچه مربوط به خان بچیند وبه گوسفند پیر و فرتوت در طویله خویش بیاورد.پس از این کار خبرچین عباسقلی خان را مطلع میکند که حاج زمان برخلاف مقررات عمل کرده وخودسرانه اقدام به برداشت یونجه کرده است. خان به باغچه سر می زند و صحنه را مشاهده میکند.کمی ناراحت می شود وحاج زمان را احضار میکند.پس از چند توصیه لازم قایله ختم بخیر می شود.اما شب هنگام شخصی از روستا که رقیب ومخالف جدی حاج زمان بوده،شبانه به باغچه شبیخون می زند و هرچه می تواند یونجه برداشت می نماید و تخریب گسترده ببار می آورد.این بار خبرچین مجددا خان را باخبر میکند وخان برای بار دوم به باغچه سرمی زند.مشاهده می کند که قضیه درست است وبخشی اعظمی از یونجه زار به غارت رفته است.این بار دیگر خان خشمگین می شود وحاج زمان را مجددا احضار میکند و به نوکرهایش دستور میدهد که حاج زمان را در اتاقی با وضع نامناسب بازداشت نمایند.هرچه حاج زمان اعلام میکند که از قضیه خبر نداشته و مرتکب چنین کاری نشده است،گوش شنوا یی پیدا نمی شود.
بعداز این کار با عصبانیت به اتاقش برمی گردد و روی فرش دراز می کشد.به خواب عمیق فرو می رود.در خواب صحنه هولناکی رامشاهده میکند.می بیند که از سمت «قوزوچی داغی» ابری تیره وآتشین زبانه کشیده وعنقریب است که مزارع ومحصولات کشاورزی روستا را ببلعد.سراسیمه از خواب بیدار می شود. احساس میکند که به گناه بزرگی مرتکب شده وخداوند می خواهد مجازاتش کند.فورا به سراغ حاج زمان می رود و به نوکر ها دستور رهايی اش را صادر میکند.سپس ماجرای خواب را به حاج زمان نقل میکند.حاج زمان هم تاکید می کند که مشابه همان خواب را اوهم دیده است. بدین وسیله خان از تنبیه حاج زمان منصرف وپشیمان می شود وبعدا به اصل ماجرا پی می برد .
محمّد مهدی طریقت
<<< ادامه مطلب <<<<
الا ای آهوی وحشی کجایی
مرا با توست چندین آشنایی
دو تنها و دو سرگردان دو بیکس
دد و دامت کمین از پیش و از پس
بیا تا حال یکدیگر بدانیم
مراد هم بجوییم ار توانیم
که میبینم که این دشت مشوش
چراگاهی ندارد خرم و خوش
که خواهد شد بگویید ای رفیقان
رفیق بیکسان یار غریبان
مگر خضر مبارک پی درآید
ز یمن همتش کاری گشاید
مگر وقت وفا پروردن آمد
که فالم لا تذرنی فرداً آمد
چنینم هست یاد از پیر دانا
فراموشم نشد، هرگز همانا
که روزی رهروی در سرزمینی
به لطفش گفت رندی رهنشینی
که ای سالک چه در انبانه داری
بیا دامی بنه گر دانه داری
جوابش داد گفتا دام دارم
ولی سیمرغ میباید شکارم
بگفتا چون به دست آری نشانش
که از ما بینشان است آشیانش
چو آن سرو روان شد کاروانی
چو شاخ سرو میکن دیدهبانی
مده جام می و پای گل از دست
ولی غافل مباش از دهر سرمست
لب سر چشمهای و طرف جویی
نم اشکی و با خود گفت و گویی
نیاز من چه وزن آرد بدین ساز
که خورشید غنی شد کیسه پرداز
به یاد رفتگان و دوستداران
موافق گرد با ابر بهاران
چنان بیرحم زد تیغ جدایی
که گویی خود نبودهست آشنایی
چو نالان آمدت آب روان پیش
مدد بخشش از آب دیدهٔ خویش
نکرد آن همدم دیرین مدارا
مسلمانان مسلمانان خدا را
مگر خضر مبارکپی تواند
که این تنها بدان تنها رساند
تو گوهر بین و از خر مهره بگذر
ز طرزی کآن نگردد شهره بگذر
چو من ماهی کلک آرم به تحریر
تو از نون والقلم میپرس تفسیر
روان را با خرد درهم سرشتم
وز آن تخمی که حاصل بود کشتم
فرحبخشی در این ترکیب پیداست
که نغز شعر و مغز جان اجزاست
بیا وز نکهت این طیب امید
مشام جان معطر ساز جاوید
که این نافه ز چین جیب حور است
نه آن آهو که از مردم نفور است
رفیقان قدر یکدیگر بدانید
چو معلوم است شرح از بر مخوانید
مقالات (طریقت) گو همین است
که سنگانداز هجران در کمین است
سرتاسر جهان که نیاز بشر نداشت
چون کردگار محرم راز بشر نداشت
در مسلخ هبوط نماز بشرنداشت
تنها، خدای حاشیه ساز بشرنداشت
محمد مهدی #طریقت
خــُلدستان طریقت(حکایت :شعر )۩محمد مهدی طریقت
↘<<خطبه دوم 

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، خبر ـ اطلاعیه ، دوبیتی ، بدون شرح
برچسب های خلدستان : روایت , طریقت , دعای تحویل سال , حکومت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


۩۩۩ ☫ اشعار:فرهاد/حکایت (طریقت) روایت ☫ ۩۩۩


بوی بهار میشنوم از صدای تیر
نازکتر از گل است گلِ گونههای تیر
ای در کمان نبض تو آهنگ قلب من
شعر (طریقت ) از سُخنِ آشنای تیر
***
ای غزل همنفسِ صبح پس از بارانی
همنفس در قفسِ خـاطـرهها پنهانی
مانده ام در هوسِ عشق تو پرواز کنم یا نکنم
باز هم در قفسِ یاد توام زندانی
شرحِ دلبستن و دلکندنِ ما آسان نیست
من دوصد خانه ی نو ساختم از ویرانی!
بیگناهی مگر از ترسِ عذاب است نه عشق
برحذر باش از این وسوسهی شیطانی
چشم بستیم، ولی جای نظربازی داشت
شرحِ دیدارِ تو در جامهی تابستانی
در پسِ گیسوی تو شا مِ شب آغاز شود
شرح این نکته نشد ! انــجمنی طولانی ...
جام ها از نسبت بالای او موزون شدند
خنده ها بر ساغره صبح قیامت می زنند
می پرستانی که محو لالهء میگون شدند
خرده بینانی که در دامان دل آویختند
از سویدا نقطهء پرگار نُـه گردون شدند
پاک چشمانی که بوی آدمیت داشتند
فارغ از جنت پِــیِ رخسار گندم گون شدند
خاکساران وَز هوای نفس در هفت آسمان
جلوه گاه عرشیان بودند در هامون شدند
در بهار عشق چون برگ خزان باشند زرد
چهره هایی کز شراب عاشقی گلگون شدند
نظم عالم شد حجاب دیده معشوقه گان
جملگی از خوبی خط غافل از مضمون شدند
زرپرستانی که تن دادند زیر بار عشق
از گرانی زنده زیر خاک با قارون شدند
حکمت اندوزان عالم از خرابات جهان
لوتیانِ بُلهوس همچون افلاطون شدند
لوتیان، لامکان نالوتیانی می روند
بیقرارانی که سنگ شیشه گردون شدند
رتبه فرزانگی دانی (طریقت):عقل نیست
چاکران وُ عاقلان ،:" نظاره مجنون شدند"
سوم مارس، روز جهانی نویسنده برای همۀ ما اهالی قلم و نوشتن غریبانه گذشت؛ ایرادی ندارد.
همین که خودمان حواسمان به خودمان باشد، برایمان کافی است.
و همین که قلم در دست داریم که خداوند به آن قسم خورده، بزرگترین افتخارها ... .
گیسوانت را تو افشان میکنی، فرزانگی
حال خوبم را پریشان میکنی، فرزانگی
کار و بارم را که سامان داشت از روز نخست
با نگاهت زار و حیران میکنی،فرزانگی
میکشی آتش چرا هر لحظه، ای گل سینه را
نم نمک آن را فروزان میکنی، فرزانگی
بی خبر چون باد و بوران میرسی از آسمان
خانهٔ دل را تو ویران میکنی، فرزانگی
همچو باران میزنی گاهی به دشت سینهام
شورهزارم را گلستان میکنی، فرزانگی
هیچ وقت از رفتنت دیگر سخن با من مگو
سینه را جانا هراسان میکنی، فرزانگی
چشم شهلای تو همچون مهر تابان پر فروغ
محفل ما را درخشان میکنی، فرزانگی
غنچهسان آن لعل شیرینتر ز شهد و باده را
از(طریقت) دیده پنهان میکنی، فرزانگی
< ادامه مطلب <<

(غزلیات : فرزانگی )۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم 

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ
برچسب های خلدستان : اشعار , فرهاد , حکایت , طریقت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩☫غزل :خلدستان+حکایت(طریقت ) شعر ☫۩۩۩
امیر نصر سامانی از امرای نامور سامانی که از سال 301 تا 331 ه.ق پادشاهی کرد در ایّام کودکی معلّمی داشت، که نزد او درس میخواند، ولی به دست معلّم کتک بسیار خورد. امیر نصر کینۀ معلّم را به دل گرفت و با خود میگفت: هر گاه به مقام پادشاهی برسم، انتقام خود را از او گرفته و به سزای عملش می رسانم. وقتی امیر نصر به پادشاهی رسید، یک شب به یاد معلّمش افتاد و در مورد چگونگی انتقام از او اندیشید، تا این که فکری به نظرش رسید و آن را چنین اجرا کرد: به خدمتکار خود گفت: برو در باغ چوبی از درخت «به» بگیر و بیاور. خدمتکار رفت و چنان چوبی را نزد امیر نصر آورد و امیر به خدمتکار دیگرش گفت: تو نیز برو آن معلّم را احضار کن و به اینجا بیاور. خدمتکار نزد معلّم رفت و پیام جلب امیر را به او ابلاغ کرد، معلّم همراه او حرکت کرد تا نزد امیر نصر بیاید. معلّم در مسیر راه از خدمتکار پرسید: علت احضار من چیست؟
خدمتکارجریان را باز گفت.معلم دانست امیر نصر در صدد انتقام است، در راه به مغازۀ میوهفروشی رسید، پولی داد و یک عدد میوۀ «بِهِ خوب» خرید و آن را در میان آستینش پنهان کرد. هنگامی که نزد امیر نصر آمد، دید در دست امیر نصر چوبی از درخت«به» هست و آن را بلند میکند و تکان میدهد. همین که چشم امیر نصر به معلّم افتاد، خطاب به او گفت: از این چوب چه خاطرهای داری؟ در همان دم معلّم دست در آستین خود کرد و آن میوۀ «به» را بیرون آورد و به امیر نصر نشان داد و گفت:« عمر پادشاه مستدام باد،این میوه ، به این لطیفی و شادابی از آن چوب به دست آمده است.»
( یعنی بر اثر چوب و تربیت معلّم، شخصی مانند شما به مقام ارجمندی رسیده است.)
امیر نصر از این پاسخ زیرکانه ، بسیار مسرور و شادمان شد، معلّم را در آغوش محبّت خود گرفت، جایزۀ کلانی به او داد و برای او حقوق ماهیانه تعیین کرد، به طوری که زندگی معلّم تا آخر عمر در خوشی و شادابی گذشت.
نتیجه: نیمکتهای چوبی بیشتر از درختان جنگل میوه میدهند.چون ریشه در تلاش معلّم دارند.یادتان باشد مدرک تحصیلی شما و توان خواندن متن بالا؛ نتیجۀ زحمات معلّمتان است .پس به نیکی از آنان یاد کنید.,
شعری که آیاتی زِ ایمان در غزل شد
اُسطور ه هایش ، نام قرآن در غزل شد
وقتی که بغـــــض ابر را جدی بگیرند
هنگامه ی توفان بــاران در غزل شد
آنگه برای لمس آرامــــش نیاز است
رگبار باران ، اُوج بحران در غزل شد
شعری که لبریز شلوغی ها نباشد
خُنیاگر شعر غزلـــخوان در غزل شد
فرق است بین دل بریدن با ( طریقت)
شعری سرودم جانِ جانان در غزل شد
ح(طریقت)
محمّدمهدی طریقت
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، سیاسی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید
برچسب های خلدستان : خلدستان طریقت , روایت , حکایت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


۩۩۩ ☫یک لحظه بی خروش (طریقت)پایتخت زاگرس ☫ ۩۩۩
به حسن و خُلق و وفا کس به یارِ ما نرسد
تو را در این سخن، انکارِ کارِ ما نرسد
اگر چه حُسنفروشان به جلوه آمدهاند
کسی به حُسن و ملاحت به یارِ ما نرسد
به حق صحبت دیرین که هیچ محرمِ راز
به یارِ یک جهت حقگزارِ ما نرسد
هزار نقش برآید ز کِلکِ صُنع و یکی
به دلپذیری نقشِ نگارِ ما نرسد
هزار نقد به بازارِ کائنات آرند
یکی به سکهٔ صاحب عیارِ ما نرسد
دریغ قافله عمر کآن چنان رفتند
که گَردشان به هوایِ دیارِ ما نرسد
دلا ز طعن حسودان مرنج و واثق باش
که بد به خاطرِ امیدوارِ ما نرسد
چنان بِزی که اگر خاکِ ره شوی کس را
غبارِ خاطری از رهگذارِ ما نرسد
بسوخت حافظ و ترسم که شرحِ قصهٔ او
به سمعِ پادشهِ کامگارِ ما نرسد
شهر به ظاهر دور افتاده از مرکز ؛ در غرب اصفهان یکی از مراکز کهن تمدن ایران است . این شهر در دوره های مختلف در فرهنگ و دانش و ادبیات درخشیده است.
آنچه از اسناد و مدارک موجود بر می آید در دوره ی قاجار شهر خوانسار از لحاظ تعداد با سوادان با توجه به جمعیت جزو باسوادترین شهرهای استان اصفهان به شمار می رفت نه اند. بیش از ۴۰۰ شاعر و خوشنویس و عالم تنها در عصر قاجار در این شهر بوده اند که در میان جمعیت تقریبا ۸۰۰۰ نفری خوانسار در آن دوره درصد خوبی را نشان می دهد.
با روی کار آمدن سلسله قاجار ثبات نسبی در کشور به وجود آمد و امنیت برقرار شد و شرایط برای فعالیت های تجاری و کسب و کار و کشاورزی فراهم شد و رونق اقتصادی به سهم خود موجب رونق فرهنگی شد .
در اوایل دوره قاجار در خوانسار محافل و انجمن های ادبی رونق گرفتند و شعر خوانی طرح شعر و نقد شعر در آن انجمن ها رایج شد.
در هشت برگ قبل از شروع نسخه " هیات " فارسی ، تالیف ملا علی قوشچی مطالب قابل توجه درباره ی انجمن ادبی خوانسار عهد فتحعلی شاه قاجار ( حک ۱۲۱۱-۱۲۵۰ ق. ) دیده می شود :
هشت برگ قبل از كتاب دارای چند غزل است از میرزا هدایت الله حریق و ملاعلی كاشانی حزین و اخگر خوانساری و شایق خوانساری و منعم خوانساری و محروم خوانساری و اسیر خوانساری و مطرب خوانساری و طایر خوانساری و مفتون خوانساری و وایل خوانساری و وامق و طبیب، تمام این غزلها در تضمین بیتی گفته شده كه میرزا ابوالقاسم در یكی از باغهای خوانسار به سال ۱۲۲۰ بدیهتا ساخته است:
سنگ بر در می زند دل در سرای سینه ام
كین زمان خواهم كنم پرواز در را باز كن
این نسخه را محمد سلیم بن ملک حسنی نوری در یک شنبه شب عید اضحی ( ۱۰ ذیحجه ) سال ۱۱۳۱ ه. ق. کتابت کرده است است و به شماره ۱۲۷ در کتابخانه موسسه امام صادق ( علیه السلام در قم وجود دارد. (۱)
در همین دوره شاعران دیگری همچون صفا قودجانی، عندلیب خوانساری ، مدهوش خوانساری ، هالک خوانساری ، میرزا جواد اسیر خوانساری ، داراب خوانساری ، میرزا محمد حسین سرور خوانساری نیز در این عهد یا کمی بعد از آن می زیسته اند.
منابع
--------------------------------------. فهرست نسخه های خطی کتابخانه موسسه امام صادق ( علیه السلام ) قم ص ۹۵.
۩۩☫ روایت/شرح (طریقت)حکایت/تمنا ☫۩۩۩
گفتیم وُ نگفتیم ازین چرخ کبود
البته شنیدیم یکی بود و نبود
بستیم نماز، از پی این گفت وُشنود
تاهست(طریقت)سخن بود،چه سود
اِمشب برای من دو سه ـ رویا سروده ای
دنیــاست انجــمن تو به دنیا سروده ای !
ساغر برای آب خوش وُ یک نفس هوا
خُمخانه را رها ، تو همین جا سروده ای
تنها تو شاعری که دراین شرح ماجرا
وقت حساب دفتر انشا سروده ای!
در آیه یِ نخستِ حکــایات هر شبم
«والّیل» را روایت «حــوا »سروده ای !
«وَالشمس» را که طر ح تمنّا گذاشتم
می دانی وُ بهانه زلــیخـا سروده ای!
با این حقیقتِ شـاید وُ باید به روزگـــار
شرح (طریقت)است«تمنّـّا» سروده ای
من عاشقانه منتظر «سیب »بُـوده ام
هرشب «هزاروُیکشبِ»لیلا سروده ای
ح.( طریقت)
بترس از مردُم آزاری ندارم جز خدا یاری
به نیش زهر یا ماری که این وُ آن بیازاری
۩خــُلدستان طریقت(صفحه غزل )۩۩️✍محمّدمهدی طریقت
آتــش گرفتــه در به خطر آشیانهاست
مادر هــنوز زمزمــه ات عاشقانهاست
۱هرگز ز یاد مادر عاشق نمیرود
مادرشکیب می کند وُ عـــاقلانهاست
آتش، دمی زِآشیانهی گل دست برنداشت
حتی نکرد رحم بی شک جوانهاست
گلچین روزگار - به آتش قرین باد-
مادر کبود بازوی گل تازیانهاست
دشمن شکست حُرمت آن باغِ جبرئیل
چون جبرئیل از سر مِهر، آستانهاست
چون پای خصم کینه صفت در میانه بود
آتش، گرفت حلقهصفت در میانهاست
آتش مگو مدینهگدازی که شد بلند
در کربلا ز خیمهی زینب زبانهاست
دردی برای پهلوی ِ، مادر نمانده است
در زیر بار درد، فشاری به شانهاست
چون دید غربتش، سند تربت ولاست
پنهان نگاه داشت ز چشم زمانهاست
صبر ولی تمام شد، آن لحظهای که دید
باید به دست خاک سپارد شبانهاست
شبهای بیستاره ولی می رود به چـاه
بــا کودکان کوچکِ از پی روانهاست
شبها که لب به ذکر و مناجات بایدش
آواز مرغ حق نفسش هــم تــرانهاست
با جانِ ما سرشته خدا ، مهر مــادری
مهری که مانده با غم آن جاودانهاست
یک لحظه بیخروش (طریقت)نبوده است
طوفانی است بحر غمش بیکرانهاست


۩۩۩۩☫اشعار(طریقت )قصاید / کفن پوش برقص ☫۩۩۩۩

دلخوش نباشید که مسکن فقط میسازیم. آب و برق را مجانی میکنیم برای طبقه مستمند. اتوبوس را مجانی میکنیم. دلخوش به این مقدار نباشید. معنویات شما را عظمت میدیم. شما را به مقام انسانیت میرسانیم. ما هم دنیا را می آباد میکنیم و هم آخرت را.
واقعا دلخوش نباشید ...
ای باده نوش عشق ، زپیشم مَرو ، مَـرو
من مبتلای درد ، پریشم ، مَرو ، مـُرو
در کیش ما رسوم محبت(طریقت) است.
آری به رسمِ مذهب وُ کیشم مَرو ، مَـرو

پتیارهی روزگــار نـامرد کفن پوش برقص
در مجلس بیرگان بیدرد کفن پوش برقص
سرمَــست شــدی ز خونِ مـــردان و زنــان
رقاصهء رقصنده توئی مردکفن پوش برقص
مردم کُــشیت چـــو کرد خوشنــود بخوان
خونخوارگیت چو مستی آوردکفن پوش برقص
در جُــور تو نیست بـی هــمانـــند بــبال
در ظلم تو نیست یک هماورد کفن پوش برقص
در مرتع اوقاف چـو آهو ی غزالان بچر
در بیشهی شیر سگ ولگرد کفن پوش برقص
ح.(طریقت)
![]()
۩خــُلدستان طریقت( کفن پوش برقص )۩۩محمّدمهدی طریقت
✍️محمّدمهدی طریقت
میوهء ممنوعه چیدن را که حوّا باب کرد
آدم وُ حوا ، به اخراج از کجا را باب کرد
وانگهی قابیل با بیل ازعقب هابیل زد
حمله ء با یک بیل را در کل دنیا باب کرد
نوح نهصد سال کشتی ساخت آن هم درکویر
کار دور از عقل را نامرد دانا باب کرد
بارداری بی دخول جنس نر را در جهان
حضرت مریم به لطف حق تعالی باب کرد
با شروع این پدید:مرد از پی زن می دوید
از پی مردان دویدن را زلیخا باب کرد
یازده تا بچه جز یوسف فقط یعقوب زاد
صنعت انبوه سازی را فُرادا باب کرد
رد شدن از نیل بی لنج وُ بلم معنی نداشت
معجزه : از نیل را با چوب، موسا باب کرد
حرفه ی آتش نشانی را هزاران سال پیش
از لج نمرود ابراهیم گرما را به سرما باب کرد
گوسفندی را به قربانگاه اسماعیل بُرد
مبحث ایثار را در حد اعلا باب کرد
بس که کل کل کرد با موری، سلیمان نبی
بحث ایثار وشهادت را میان جانورها باب کرد
بردن سگ در مکان خواب را از آن قدیم
عضوی از اصحاب کهف از بهر تقوا باب کرد
کفش زنها قرنها از گالش وُ از گیوه بود
کفش های شیشه ای را سیندرلا باب کرد
می سرودم من اَزل را تا اَبد کردم مُرور
مصرع «واگویه هـا»یت را تمنّــا باب کرد
پیش از این شعر(طریقت)با ردیفِ باب را
این شعار خاص را شعر تر ما باب کرد
ح.(طریقت) 

برچسب های خلدستان : یک لحظه بی خروش , طریقت , پایتخت زاگرس , روایت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


☫ برآستان جانان:حکایت+خلدستان +روایت ☫۩۩
مرد نادانى درد چشم سخت گرفت و به جاى پزشك نزد دامپزشك رفت. دامپزشك همان دارویى را كه براى درد چشم حیوانات تجویز مى كرد به چشم او كشید و او كور شد. او از دست دامپزشك شكایت كرد. دادگاه دو طرف دعوا را حاضر كرده و به محاكمه كشید. راى نهایى دادگاه این شد كه قاضى به دامپزشك گفت: برو هیچ تاوانى بر گردن تو نیست، اگر این كور، خر نبود براى درمان چشم خود نزد دامپزشك نمى آمد.هدف از این حكایت آن است كه: هر كس کارى را به شخص ناآزموده و غیر متخصّص واگذارد، علاوه بر این كه پشیمان خواهد شد، در نزد خردمندان به عنوان كمخرد و سبكسر خوانده خواهد شد.
ندهد هوشمند روشنراى
به فرومایه كارهاى خطیر
بوریاباف اگر چه بافنده است
نبرندش به كارگاه حریر
#گلستان_سعدی
ما را همه شب نمیبرد خواب
ای خفته روزگار دریاب
در بادیه تشنگان بمردند
وز حله به کوفه میرود آب
ای سخت کمان سست پیمان
این بود وفای عهد اصحاب
خار است به زیر پهلوانم
بی روی تو خوابگاه سنجاب
ای دیده عاشقان به رویت
چون روی مجاوران به محراب
من تن به قضای عشق دادم
پیرانه سر آمدم به کُتّاب
زهر از کف دست نازنینان
در حلق چنان رود که جُلّاب
دیوانهی کوی خوبرویان
دردش نکند جفای بواب
سعدی نتوان به هیچ کشتن
اِلّا به فراق روی احباب
***
یاری اندر کس نمیبینیم یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست
خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد
کس نمیگوید که یاری داشت حق دوستی
حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد
لعلی از کان مروت برنیامد سالهاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد
شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار
مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد
گوی توفیق و کرامت در میان افکندهاند
کس به میدان در نمیآید سواران را چه شد
صدهزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست
عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد
زهره سازی خوش نمیسازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد
حافظ اسرار الهی کس نمیداند خموش
از که میپرسی که دور روزگاران را چه شد
***
ترسم که اشک در غمِ ما پردهدر شود
وین رازِ سر به مُهر به عالَم سَمَر شود
گویند سنگ لَعل شود در مَقامِ صبر
آری شود، ولیک به خونِ جگر شود
خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه
کز دستِ غم خلاصِ من آن جا مگر شود
از هر کرانه تیرِ دعا کردهام روان
باشد کز آن میانه یکی کارگر شود
ای جان حدیثِ ما بَرِ دلدار بازگو
لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود
از کیمیایِ مِهر تو زر گشت رویِ من
آری به یُمْنِ لطفِ شما خاک زر شود
در تنگنایِ حیرتم از نخوت رقیب
یا رب مباد آن که گدا معتبر شود
بس نکته غیرِ حُسن بِباید که تا کسی
مقبولِ طبعِ مردم صاحب نظر شود
این سرکشی که کنگره کاخِ وصل راست
سرها بر آستانهٔ او خاک در شود
حافظ چو نافهٔ سرِ زلفش به دستِ توست
دم درکش ار نه بادِ صبا را خبر شود
حمید↘
محمد مهدی طریقت
۩خــُلدستان طریقت(مولانا +شبِ شعر+اسپند)۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت مذهبی ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، آثارچاپ شده ، حکایات ، بدون شرح
برچسب های خلدستان : حکایت , طریقت , حقیقت , روایت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
.: Weblog Themes By Pichak :.
