(بیداد ظالمان)

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد

وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب
بر دولت آشیان شما نیز بگذرد

باغ خزان نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد

آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد

ای تیغ‌تان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد

چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد

در مملکت چو غرّش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد

آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سُم خران شما نیز بگذرد

بادی که در زمانه بسی شمع‌ها بکُشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد

زین کاروانسرای، بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد

ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن
تأثیر اختران شما نیز بگذرد

این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد

بیش از دو روز بود از آن دگر کسان
بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد

بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد

در باغ دولت دگران بود مدتی
این گل ز گلسِتان شما نیز بگذرد

آبی‌ست ایستاده درین خانه مال و جاه
این آب ناروان شما نیز بگذرد

پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد

***

تیر بلا به جان شما باد خوشگوار
‏نوبت به امتحان شما باد خوشگوار

‏یک آشیان از آتش‌تان در امان نماند
‏آتش به آشیان شما باد خوشگوار

‏آن داغ‌ها که روی دل ما گذاشتید
‏دودش به دودمان شما باد خوشگوار

‏ای اختلاسگر که به کاهدون ما زدید
دژمن به کاروان شما باد خوشگوار

ما را به هفت‌خوانِ فلاکت کشانده‌اید
‏نوبت به هفت‌خوان شما باد خوشگوار

قوم چهار پا ! زِ ابابیلِ بی‌شمار
آیـد به آسمان شما باد خوشگوار

سجیل وار همه جا را شکافته
ماتحتِ استخوان شما باد خوشگوار

‏چیزی شبیهِ آنچه در آن جامِ زهر بود
‏کم‌کم به استکان شما باد خوشگوار

ما سبز می‌شویم در این خاکدانِ دون
‏آفت به بوستان شما باد خوشگوار

‏ای وارثانِ قلعه‌ی ضحاکِ ماردوش
‏پایان داستان شما باد خوشگوار

غار به غار شهر شد در طلبت شتافتم
لانه به لانه در به در جُستمت و نیافتم

آه که غار و قار آن رفت به باد عاشقی
جامه (لباسِ حق شد وُ) در همه عمر بافتم

بر دل غار تنگ شد(موسمی) از جدائیت
بی همگان به سر شد وُ سینهٔ خود شکافتم

از تف آتش غمت صد ره اگر چه تافتی
آینه‌سان به هیچ سو (غارنشین) نتافتم

غارنشین اگر مرا غار نشین شود روا
غارنشین اگرچه عمر در ره او شتافتم


موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت مذهبی ، سیاسی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید
برچسب های خلدستان : طنز , غارنشیان , طریقت , پسا مدرن

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : جمعه نهم مرداد ۱۴۰۵ | 17:7 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

شام است وُ هیچ قطرهء مُل در پیاله نیست
آلاهـــه ای نبوده وُ پــــروای لاله نیست

بی ذوق‌ می شوم اِنگار هفتاد ساله‌ام
آندم که در پیاله، شراب سه ساله نیست

اوراق باده، کی به مِی کهنه می‌رسد؟
ذوقی که در پیاله بُـوَد، در رساله نیست

جامی تهی ز نکهت گل می‌کند دماغ
وقتی که در بر آن بت ذو الجلاله نیست

شعرم روا نشد ز می لعل او مبین
تأثیر در قلمرو آن این حواله نیست

می در کف است، طرّه‌ی معشوق شد کنار
آری پیاله هست، اگر هم پیاله نیست

هر جام، جامِ لیلی وُ مجنون نمی شود
شام است وشعر جز به(طریقت) حواله نیست.

...هر ثانیه که میگذره از زمان، با صدای تیک تاک عقربه ی ثانیه شمار، یکقدم به مرگ نزدیکتر میشیم! نمیگم تا ابعاد منفی زندگی و هستی رو پررنگ کرده باشم! که البته مرگ بخش غیرقابل انکار زندگیه! بازگویی این قضیه به این خاطره که آگاه باشیم و بدونیم یکی از همین روزهای به ظاهر معمولی، دیر یا زود با هر اتفاقی یا جریان قابل پیش بینی یا حتی غیرقابل پیش بینی چشم به روی دنیا میبندیم! و تنی که سالها باهاش تو خوشی و ناخوشی دنیا سهیم شدیم، برای همیشه دفن میشه!

پیش از این اتفاق باید به خود اومد و کاری کرد! هرکسی رسالتی داره در این جهان! باید رسالتت رو پیدا کنی و براش زمان بزاری.. چی از جهان میخوای که بایستی دنبالش باشی؟ پیش از اتمام این بی بازگشت، دست به کار شو.. !

بچه قمری(یاکریم) رو زمین مرده بود

زنبور قرمزای بزرگ روش نشسته بودن خوشحال

و در حال خوردن

اون چیزی که برای یکی عزاست

برای دیگری میتونه عروسی باشه در هرصورت

بازی دنیا رو اینطوری ببینی زیاد جدیش نمیگیری

چون روزی اُون زنـــبـــورای قرمز عزادار میشن

و قمری(یاکریم) عروسی می گیرند...

این نیز بگذرد ...طریقت)

***

خمار می جگرم سوخت، ساغرم رهبر
تهی نکرده، یکی جام دیگرم رهبر

به یک پیاله نسازم، ز بس حریصم من
قدح پیاپی و ساغر، مکررم رهبر

چو مار تشنه دهان باز کرده‌ام ز خمار
ز حلق فاخته، خون کبوترم رهبر

خمار می‌کُشدم ذوق خامشی دارم
به چشم یار که پیمانه پُر ترم رهبر

***

زهد خشک رخم گشته خاک‌سان، بی آب
به چهره آبی از آن آتشّ ترم بدهید

ستور لاغر رم کرده از چراگاهم
به سبزه‌ی خطِ گل‌عارضان سرم بدهید

چنین که گشته تنم لاغر از ریاضت زهد
نه حکمت است که پیمانه لاغرم بدهید

چو (طالب) از ره حکمت فتاده‌ام به کنار
یکی به جانب میخانه رهبرم بدهید .

***

زهری نهان شدست زمان را علاج نیست

این درد بی گمان خسان را علاج نیست

دیوانگی جهالت این زهرِ درد شـــد

باید که جان فشاند جهان را علاج نیست

***

سخت است نهادنی که پیوسته شده

از منصبِ این جهان اگر خسته شده

سهل است آهسته به ممتنع می ماند

از ساقه وُ برگ وُ ریشه وابسته شده *

***

محمدعلی شاه برای کسب مجدد قدرت بر علیه مشروطه چیان مبارزه می کرد و عمده تلاش او از مشهد بود_ او یکبار پس از حمله به مشهد و گرگان و مازندران،شاهرود و دامغان و سمنان را تسخیر کرد ،ولی از عده کمی در ورامین شکست خورد و به عشق آباد پناه برد تا مجددا اقدام کند_ در این ایام در مشهد، صنعت فرش را که یک شرکت آلمانی به نام ای.گ.فارین به تحرک درآورده بود و مواد رنگرزی را از آلمان آورده و بطور رایگان بین رنگرزان مشهد توزیع کرده بود تا بجای رنگهای متداول طبیعی که از هند می آمد، استفاده کنند. رنگرزان مشهد بعد از یکماه رنگهای قبلی طبیعی را بر رنگهای شرکت آلمانی ترجیح دادند و البته این کار بی تاثیر از اقدامات کنسول انگلیس در مشهد نبود.

برای اینکه رنگهای هندی ارزان‌تر تمام شود،کنسول انگلیس تلاش کرد که گمرک مشهد از وزن خالص لاجورد هندی ،حق گمرکی بگیرد. در آن موقع محموله های رنگ هندی در جعبه های چوبی سنگین به مشهد آورده می شد و کنسول انگلیس در مشهد از طریق سفارت انگلیس در تهران می خواهد که دستورالعملی به گمرک مشهد بدهند که از رنگ خالص ،حق گمرک بگیرند و وزن جعبه منظور نشود. این کار صورت گرفت،اما سه ماه طول کشید که چنین رویه ساده ای اصلاح شود. و اینطور شد که انگلیسی ها رقیب اروپایی خود را از صنعت فرش ایران دور کردند.

***


موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، غزلیات ، خاطرات ، قصاید
برچسب های خلدستان : خلدستان طریقت , رباعی , دوبیتی , حکایت

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : جمعه دوازدهم تیر ۱۴۰۵ | 1:42 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

۩۩۩ ☫ برآستان جانان (طریقت)+غزل +حکایت : سنگ زیرین آسیاب ☫ ۩۩۩

حکایت :آسیاب وُ سنگ زیرین
روایت می کنم البته شیرین

زمان: بی مهری دولت وفاق است
بدین خو کرده ام از عهد دیرین

اگر زهر دو عالم کامکارست
بود این شهد نسرین شهد نوشین

کنارت گر غم دنیا بکامست
نمی گردد دلم غمگین وُ سنگین

چو دل بستم به ابروی کمانت
هلالی گشته ام زین بار غمگین

جهان دروازه بان بسیار دارد
پسین روزن گشا : دروازه پیشین

مرا با شهد تو رازی نهان است
نمی داند کسی اسرار شیرین

جهان حیران: سُهیلا مات وُ مبهوت
منم مجنون وُ لیلا هست تنوین

شبی با آن نکیسا :گفتگو بود
چلیپا در کلیسا : مذهب وُ دین

کنیسا وُ کلیسا : شهرآشوب
حموم وُ مسچد وُ خمخانه آیین

بیا در خلوت یارانِ بی غش
بزن جامی به شوق چین وُ وآچین

نباشد نکته ای ازین فزون تر
که انسان آمد از بالا به پایین

به حوآ گفته شد این نکنه آن روز
جوابِ سیب وُ انگورست : تمکین

ز هر سوی افق در انتظارم
که بر گردی به سوی رسم دیرین

زمان: چربست وُ درمان بردباری
صوابِ بردباری هست شیرین

تو ای رعناترین نقشِ جهانــی
مکن هرگز درنگ هستی نگارین

بیابان در خیابان فر عشق است
ز شیراز وُ سپاهان رو به قزوین

بساط دلربایی دلگشائست
به ابروی خم وُ دامان پر چین

درین سودای پُـــر وَهم وُ معلق
یکی خون می خرد وان دیگری خین

حقیقت دیدنِ خوابست ای جان
به تعبیری که دارد ابن سیرین

که طهران گوهر گنج درون بود
بزن بیرون ازین کوی پر از کین

(طریقت) عارفِ فرزانه ای کو

نه عارف مانده قزوین نه خُتن چین

خــُلدستان طریقت(حکایت :سنگ زیرین )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم


موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید ، متفرقه(طــنــز)
برچسب های خلدستان : ۩۩۩ برآستان جانان , طریقت , غزل , حکایت

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه بیست و یکم خرداد ۱۴۰۵ | 15:33 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

۩۩۩ ☫ برآستان جانان (طریقت)+غزل +غزال ☫ ۩۩۩

غزالِ کنج تنهایی ،قرارش سرنمی آید

پشیمان می شود آخر ولی ازدرنمی آید

نگارم نانجیب است وُ نجابت می کند هردم

دراین دریای طــوفانی پسِ لنگرنمی آید

مرادر انجمن سوزد چنان سوزد که خاکستر

چه؟خاکستر، که خاکستر ازاین پیکرنمی آید

اگردیدی، نفهمیدی چرا غارتگری کردی

توکاری کرده ای شاید از اسکندرنمی آید

توبااین حالِ وآنفسآ غزل های خوشی داری

عزیزمصر هم گردی پیغمبر برنمی آید

نگار از فرط دلتنگی کمی آهسته ساکت شد

چرادیوانگی کردم که شاعـــر برنمی آید

اگرمن دفتر خود را نگارستان بسپارم

قلم پیوسته می آید ولی دفترنمی آید

پناه انجمن آخر همین بیت الغزل باشد

(طریقت ) کنج تنهائی دراین آخرنمی آید

*می سرایم در خیالم با تو درجلوت به جنگ ،
خاطراتم را به صرف چای دعوت به جنگ

میرسی و رو به رویم مینشینی با وقار،
تا در آید از دل دیوانه ی عاشق هوار

حرفمان گل میکندمیخندی ومن مستِ مست،
با نگاهی ازدو چشمت می رود جانم ز دست

از صدای خنده ی ناز تو می گویم مدام،
می کُشی بادانه ی خال لبت ما را به دام

جنگ: در بین من و تو باز جولان میدهد،
موشکِ عقل،وُخرد در سینه فرمان میدهد

خیره برچشمت کنم اصرار پیش من بمان
صبر کن بر این دل غم دیده ی آتشفشان

من برایت از غم دوری حکایت می کنم
از غم شب های تنهایی شکایت می کنم

بی توجه می روی بی آنکه دریابی مرا
میگریزی هردم از پیش نگاه من چرا؟

یادت آور روزهایی که شدی در انجمن
از من و ازعشق میگفتی زِ هرجایی سخن

عاشقم بودی ولی یک باره با پاتک زدی
پس چرا بعدآً سراغ این دل زار آمدی؟

باورت باشد نباشد جان من در بند توست
این هواس پرت من همواره هرجایادتوست

این گلو درچنگ،بغض وخنده تب دارد به لب
می کُشد فکر و خیال تو مرا در نیمه شب

***

خــُلدستان طریقت(حکایت :غزال کنج تنائی )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم


موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، غزلیات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : خــُلدستان طریقت , حکایت , غزال کنج تنائی , ۩محمد مهدی طریقت

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه هجدهم خرداد ۱۴۰۵ | 0:22 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

۩۩۩ ☫ حکایت+ زینهار (طریقت)روایت ☫ ۩۩۩

شاعرِ از پست و بلند روزگاران زینهار

در برومندی ز قحط ِ اَبر وُ باران زینهار

با نسیمی دفتر ایام برهم می‌خورد

از پریشان گشتن لیل وُ نهاران زینهار

بر لب تیزِ تمام تیغ هام نتوان نشست

ایمنی خواهی، به اوج اعتباران زینهار

رو به نقصان می گذارد ماه قرصِ کاملست

چون شود لبریز باده ، از خماران زینهار

بوی خون می‌آید از آزار افرادِ قوی

رحم کن بر جان خود، زین ذوالفقاران زینهار

گوشه‌گیری درد سر بسیار نارد لاجِرم

شد محیطِ پر شر وُ شور از کناران زینهار

ارشدِ شب زنده‌داران خون مردم می‌مکد

زینهار از زاهد شب زنده‌داران زینهار

۩۩۩☫مثنوی(طریقت)غدیر / معنوی ☫۩۩۩

دادپیغامم، رئیس انجمــن ازخوانسار

انجمن برپا شده با شعرِخود تشریف بیار

بر همه کفـــار مــا را رحمتست

گرچه جان جمله کافر نعمتست

بر سگانم رحمت وُ بخشایش است

چون چرا از سنگهاشان مالش است

از سگی چون می‌گزد گویم دعا

پاچه گیر ست،وا رهانش ای خدا

این سگان را هم در آن اندیشه دار

تا نباشند از خلایق سنگسار

زان بیاورد اولیا را بر زمین

تا کندشان رحمة للعالمین

خلق را خواند سوی درگاه خاص

درگه خاص این سگان راکن خلاص

جهد بنماید ازین سو بهر پند

چون نشد گوید خدایا در مبند

رحمت جزوی بود مر عام را

رحمت کلی بود همام را

رحمت جزوش قرین گشته بکل

رحمت دریا بود هادی سُبل

رحمت جزوی بکل پیوسته بین

رحمت کل را بسی آهسته بین

هر که جزوست او نداند راه بحر

تا غدیری را کند ز اشباه بحر

چون نداند راه یم کی ره برد

سوی دریا خلق را چون آورد

متصل گردد به بحر انجمن

ره برد تا بحر استادِ سخن

ور کند دعوت به تقلیدی نبود

نه عیان و وحی تاییدی نبود

گفت پس چون رحم داری بر همه

همچو چوپانی به گرد این رمه

چون نداری نوحه بر فرزندیش

چونک فصاد اجلشان زد بنیش

چون گواه رحم اشک دیده‌هاست

دیدهٔ تو بی نم و گریه چراست

رو به زن کرد و بگفتش ای عجوز

خود نباشد فصل دی همچون تموز

جمله گر مردند ایشان زنده اند

غایب و پنهان از آنان گریه اند

من چو بینمشان معین پیش خویش

از چه رو رو را کنم همچون تو ریش

گرچه بیرون‌اند از دور زمان

با من وُ گرد سخن بازی‌کنان

گریه از هجران بود یا از فراق

با عزیزانم وصالست و عناق

خلق اندر خواب می‌بینندشان

من به بیداری همی‌بینم عیان

زین جهان خود را دمی پنهان کنم

برگ حس را از درخت افشان کنم

حس اسیر عقل باشد ای صنم

عقل اسیر روح باشد مغتنم

دستِ بسته عقل را جان باز کرد

شعر های بسته را هم ساز کرد

حسِ ما اندیشه بر آب صفا

همچو خس بگرفته روی آب ها

دست عقل آن خس به یکسو می‌برد

آب جاری می‌شود پیش خرد

خس بس انبه بود بر جو چون حباب

خس چو یکسو رفت پیدا گشت آب

چونک دست عقل نگشاید خدا

خس فزاید از هوا آبی جـدا

آب را هر دم کند پوشیده او

آن هوا خندان و گریان عقل کو

چونک تقوی بست دو دست هوا

حق گشاید هر دو دست عقل را

پس حواس چیره محکوم تو شد

چونکه در خوانسار مخدوم تو شد

شعر را بی‌خواب خواب اندر کند

انجمن هم در شریعت بر کند

درحقیقت مثنوی در خوابها

با(طریقت) معنوی شد بابها


۩#خــُلدستان طریقت (صفحه جدید )۩#✍ محمد مهدی #طریقت

ادامه مطلب


موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، ترانه ، سیاسی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات
برچسب های خلدستان : حکایت , زینهار , طریقت , روایت

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه دوازدهم خرداد ۱۴۰۵ | 16:10 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

۩۩۩☫ حکایت :روایت(سعدی فریدون مشیری ) در خط آخر : اشعار ☫۩۩۩

شــنیدم گوســپندی را بزرگــی

رهانیـد از دهـان و دسـتِ گرگـی

شـبانگه کـارد در حلقـش بمالیـد

روانِ گوســـپند از وی بــــنالید

کـه از چنگـالِ گـرگم در ربـودی

چو دیدم عاقـبت، گرگم تو بودی

گفت دانایى که گرگى خیره سر

لاجرم جارى است پیکارى بزرگ
روز و شب مابین این انسان و گرگ

زور بازو چاره این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست

اى بسا انسان رنجور و پریش
سخت پیچیده گلوى گرگ خویش

اى بسا زورآفرین مردِ دلیر
مانده در چنگال گرگ خود اسیر

هرکه گرگش را دراندازد به خاک
رفته رفته مى‌شود انسان پاک

هرکه با گرگش مدارا مى‌کند
خلق و خوى گرگ پیدا مى‌کند

هرکه از گرگش خورد دائم شکست
گرچه انسان مى‌نماید ،گرگ هست

در جوانى جان گرگت را بگیر
واى اگر این گرگ گردد با تو پیر

روز پیرى گرکه باشى همچو شیر
ناتوانى در مصاف گرگ پیر

اینکه مردم یکدگر را مى‌درند
گرگهاشان رهنما و رهبرند

اینکه انسان هست این سان دردمند
گرگها فرمان روایى مى‌کنند

این ستمکاران که با هم همرهند
گرگهاشان آشنایان همند

گرگها همراه و انسانها غریب
با که باید گفت این حال عجیب

فریدون مشیری+ سعدی


برچسب های خلدستان : حکایت , روایت , سعدی , فریدون مشیری

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه هفتم اسفند ۱۴۰۴ | 14:23 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

۩۩۩☫خلدستان: چای فرزانه (دوبیتی) روایت خوش رنگ => چپاول(نیرنگ) بدون جنگ ☫۩۩۩

حکایت محبّت بی دریغ من که برای وعظ وخطابه به مجلسی دعوت گرفتند. خشنود حال شدمی که مردمان با آن همه جهل عالمم می دانند و التفات همی دارند و مرا خطیبی خطابه خوان و ناصحی بی غرض وشاید هم بی مرض در شمار خود دارند.

آن شب را تا به صبح مرا خواب در چشمانم قدم ننهاد. فرط خوشحالی از یک طرف و ترس از بر ملاشدن و نمایان شدن جهل و نا دانی ام از سویی سخت مرا غصه دار نمود .از سویی هم اگر آن دعوت را از خویش دریغ نمودمی دو زیان بر من روا می شود. آن که دیگر مرا خطیب نخوانند و دیگر آن که وجه الخطابه ای را از خانواده ام بریده داشتمی. فردا روزکه شد مردی دق الباب کرد. گفتم :کیست؟ اوبنده ی در گفتا:قاصدی از جانب بزرگان. برای تو بزرگی مرکبی آماده داشتمی تا تو را با عزت و حرمت به محل خطبه خوانی در رکابت باشم. قبایی بلند بر تن کردمی. عصایی الوان در دست،و انگشتری هایی عقیق و زمرد در انگشتان،و عبا و ردایی زیبا بر دوش،و کلاهی چون تاجی گران بر سر،سنگین و متین مانند بزرگان روانه شدیم.

وقتی از روی مرکب به روی زمین نزول همی کردمی،بزرگانی مرا مورد الطاف قرار دادندی. از جمله نسوان که هر کدامشان منصبی را دارا بودندی. با وقار و به تقلید از اکابر مرا به محلی که باید گویندگی نمایم ورود دادند. ولی دریغ از یک مرد، آن جا معلومم گردید که من خطابه خوان جامعه ی نسوان شدمی، با خود اندیشه کردمی که این چه کار بیهوده ای است؟ مرا با جمعیت نسوان چه کار؟اینان گفته های شویشان را به ارزنی بر نتابند. مرا چه بتوانم در سر اینان حرفی فرو برم. چون بر کسی پوشیده نباشدکه این جماعت را از مردان خوش نیاید. در همین حال مرا یاد آمد که از شتر سوالی در گذشته گردیده که: ای شتر! ما را خبر بده که تو را سربالایی خوش آید یا سرازیری؟

شتر جواب عرضه می دارد: بر هر سه لعنت، شتر را گفته دارند که: ما دو چیز را پرسیدن کردیم. شتر می‌گوید:اگر زن بر من سوار همی شود از همه بدتر می باشد.ولی مرا دیگر چاره ی در کف نمانده بود و از ترس فرداها تا توانستمی در باب خصایل نکوی زنان خطابه داشتمی. من پیش بینی و دور اندیشه داشتم که روزی برسد که زن ذلیلان عاقلان و بزرگان شهر و دیار خویش باشند.هر کس زن ذلیل تر باشد او فهیم تر معرفی باشد. در آن دوره مردها ترقی نمی نمایند جز با قبولی زن ذلیلی.همیان پولشان دردست زنانشان خواهد بود.بی مشورت وبی اجازه ی زنهاشان سفرنکنند و مهمانی نروند و ندهند.در آن دوره از پدرشان حضرت آدم هم زن ذلیل تر می شوند که همه ی بهشت را زن ذلیلانه واگذار نمود .

با خویش اندیشه همی کردم که دوره ای بیاید که مردها فقط اسم مردان را همی داشته باشند.و از روی ترس از زنشان والدین خود را رها نمایند و یا به مکانی مخصوص برده یا از خانه به در کنند.چون مردان آینده را بی اختیار همی دانم من خطابه ای در خور،برایشان خواندمی و این شعر را در اخر خطبه دو بار تقدیم داشتمی تا زن ذلیلی خویش را هم اعلامیه نموده باشمی. که ناگه کسی آهسته در گوشم گفته کرد :بس نما قاسم ملا، تو به همین مقدار آبروی مردان بردن کفایه کن تو را چه به خطابه و سخنوری ؟

سعادت خواهی ار در زندگانی

محبت کن محبت تا توانی

محبت کن به فرزند وزن خویش

که می باشند این دو یار جانی

زنی که چون گل بی خار باشد

ترا در زندگی غمخوار باشــــد

روا نبود که آن شایسته بانو

ز افعال تو در آزار باشنـــــــد

و در پایان

اگر مرد عزیز و بی بدیلی / مبارک بر تو باشد زن ذلیلی

چایِ فرزانه کنم نوش بسی خوش رنگ است

چایِ فرزانه کنم نوش بسی خوش رنگ است
جابجا می شوم ازجامِ جم این جا تنگ است

میز صبحانه بدون عسل ایــرانی
در خرابات مغان - کارِ دلِ من لنگ است

بهترین رایحه ی صبح از آغوش تو شد
نان داغِ دَم صبح سنگکی شب رنگ است

ماهتابِ لب حوض است که شب می تابد
بین فرزانه وُ من رزمِ بدون جنگ است

می پرد خواب شبِ شعر غزلهای مرا
چون که فرزانه سحر در طلب آهنگ است

دوست دارم بشود پیشکِشِ فرزانه
کو رقیبانِ (طریقت ) همگی اَلدَنگ است

https://eitaa.com/22176079/4837

دوست دارم بشود پیشکِشِ فرزانه

کو رقیبانِ (طریقت ) همگی اَلدَنگ است

)۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم





جابجا می شوم ازجامِ جم این جا تنگ است

میز صبحانه بدون عسل ایــرانی
در خرابات مغان - کارِ دلِ من لنگ است

بهترین رایحه ی صبح از آغوش تو شد
نان داغِ دَم صبح سنگکی شب رنگ است

ماهتابِ لب حوض است که شب می تابد
بین فرزانه وُ من رزمِ بدون جنگ است

می پرد خواب شبِ شعر غزلهای مرا
چون که فرزانه سحر در طلب آهنگ است


موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، قصاید ، آثارچاپ شده
برچسب های خلدستان : حکایت , روایت , منتخب , طریقت

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۴ | 20:41 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

۩۩۩☫خلدستان: حکایت (دوبیتی) روایت آمال مردم => چپاول(کهنه جامگان) اموال مردم ☫۩۩۩

آنانکه نـان به نــرخ روزخـورند بیـنواترند!

این کهنه جامگان به جهان، بی ریاترند

نان می بُرند وُ سفره‌ی تزویر گسترند !؟

خرخاکیان زِ خرصفتان ، بی حیـاترند...*

...مارها،قورباغه‌ها را می خوردند و قورباغه‌ها از این نابسامانی بسیار غمگین بودند،تا اینکه قورباغه‌ها علیه مارها به لک لک‌ها شکایت کردند.

🌻لک لک‌ها تعدادی از مارها را خوردند و بقیه را هم تار و مار کردند و قورباغه‌ها از این حمایت شادمان شدند.

🌻طولی نکشید که لک لک‌ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه‌ها !!!

🌻قورباغه‌ها ناگهان دچار اختلاف دیدگاه شدند!🐸🐸
عده ای از آنها با لک لک‌ها کنار آمدند و عده‌ای دیگر خواهان بازگشت مارها شدند.🐍

🐛مارها بازگشتند ولی این بار همپای لک لک‌ها شروع به خوردن قورباغه‌ها کردند!🐑
حالا دیگر قورباغه‌ها متقاعد شده‌اند که انگار برای خورده شدن به دنیا آمده اند.🐊

ولی تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است !🔎
نمیدانستن توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان؟!⚫

دشت ما گرگ اگر داشت نمی‌نالیدیم;🐈
نیمی از گله ما را سگ چوپان خورده است..🐕

‌‌‌‌‌‌از بی ادبی کسی به جایی نرسید
دری است ادب ؛به هر گدایی نرسید !

سر رشته ی ملک پادشاهی،ادب است
تاجی است که جز به پادشاهی نرسید

از خدا جوئیم توفیق ادب
بی ادب محروم ماند از لطف رب

بی ادب تنها نه خود را داشت بد
بلکه آتش در همه آفاق زد

#مولانا😒😒

ﺑﭽﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﭘﺪﺭﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﺳﯿﺎﺳﺖ ﯾﻌﻨﯽ ﭼﯽ؟ ﭘﺪﺭ ﻣﯿﮕﻪ : ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ۱ ﻣﺜﺎﻝ ﺩﺭﻣﻮﺭﺩ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﺑﺰﻧﻢ ؛ ﻣﻦ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﻫﺴﺘﻢ ؛ ﭼﻮﻥ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﻭ ﻣﻦ ﺗﻌﯿﯿﻦ ﻣﯿﮑﻨﻢ .
ﻣﺎﻣﺎﻧﺖ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻫﺴﺖ ﭼﻮﻥ ﮐﺎﺭﻫﺎﯼ ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻭ ﺍﻭﻥ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﻣﯿﮑﻨﻪ. ﮐﻠﻔﺘﻤﻮﻥ ﻣﻠﺖ ﻓﻘﯿﺮ ﻭ ﭘﺎ ﺑﺮﻫﻨﻪ ﻫﺴﺖ ﭼﻮﻥ ﺍﺯ ﺻﺒﺢ ﺗﺎ ﺷﺐ ﮐﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭ ﻫﯿﭽﯽ ﻧﺪﺍﺭﻩ. ﺗﻮ ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮﯼ ﭼﻮﻥ ﺩﺍﺭﯼ ﺩﺭﺱ ﻣﯿﺨﻮﻧﯽ ﻭ ﭘﺴﺮ ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ ﺍﯼ ﻫﺴﺘﯽ . ﺩﺍﺩﺍﺵ ﮐﻮﭼﯿﮑﺖ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺩﻭ ﺳﺎﻟﺶ ﻫﺴﺖ ﻧﺴﻞ ﺁﯾﻨﺪﻩ
ﺍﺳﺖ ... ﭘﺴﺮﮎ ﻧﺼﻒ ﺷﺐ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﮐﻮﭼﯿﮑﺶ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﻣﯽ ﭘﺮﻩ ﻭ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻪ ﺯﯾﺮﺵ ﺭﻭ ﮐﺜﯿﻒ ﮐﺮﺩﻩ ﻣﯽ ﺭﻩ ﺗﻮﯼ ﺍﺗﺎﻕ ﺧﻮﺍﺏ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻪ ﭘﺪﺭﺵ ﺗﻮﯼ ﺗﺨﺖ ﻧﯿﺴﺖ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﻋﻤﯿﻘﯽ ﻓﺮﻭ ﺭﻓﺘﻪ ﻭ ﻫﺮ ﮐﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻧﻤﯿﺸﻪ ،میره ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻕ ﮐﻠﻔﺘﺸﻮﻥ ﮐﻪ ﺍﻭﻥ ﺭﻭ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﮐﻨﻪ ﻣﯿﺒﯿﻨﻪ ﺑﺎﺑﺎﺵ ﺑﺎ ﮐﻠﻔﺘﺸﻮﻥ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩ !!!!!

ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ﺑﺎﺑﺎﺵ ﺍﺯﺵ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﻪ ؛ ﭘﺴﺮﻡ ﻓﻬﻤﯿﺪﯼ ﺳﯿﺎﺳﺖ ﭼﯿﻪ ؟
ﭘﺴﺮ ﻣﯿﮕﻪ :ﺑﻠﻪ ﭘﺪﺭ؛ ﺳﯿﺎﺳﺖ ﯾﻌﻨﯽ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﺗﺮﺗﯿﺐ ﻣﻠﺖ ﻓﻘﯿﺮ ﻭ ﭘﺎ ﺑﺮﻫﻨﻪ ﺭﻭ ﻣﯿﺪﻩ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﻋﻤﯿﻘﯽ ﻓﺮﻭ ﺭﻓﺘﻪ ﻭ ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮ ﻫﺮﮐﺎﺭﯼ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻪ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺭﻭ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﮐﻨﻪ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﻧﺴﻞ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﺩﺍﺭﻩ ﺗﻮﯼ گوه ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎ ﻣﯽﺯﻧه

)۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم







موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت مذهبی ، سیاسی ، غزلیات ، خاطرات ، قصاید ، متفرقه(طــنــز)
برچسب های خلدستان : حکایت , ادبی , بی ریاترند

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۴ | 22:29 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

۩۩۩☫خلدستان: حکایت (دوبیتی) روایت آمال مردم => چپاول(کهنه جامگان) اموال مردم ☫۩۩۩

آنانکه نـان به نــرخ روزخـورند بیـنواترند!

این کهنه جامگان به جهان، بی ریاترند

نان می بُرند وُ سفره‌ی تزویر گسترند !؟

خرخاکیان زِ خرصفتان ، بی حیـاترند...*

...مارها،قورباغه‌ها را می خوردند و قورباغه‌ها از این نابسامانی بسیار غمگین بودند،تا اینکه قورباغه‌ها علیه مارها به لک لک‌ها شکایت کردند.

🌻لک لک‌ها تعدادی از مارها را خوردند و بقیه را هم تار و مار کردند و قورباغه‌ها از این حمایت شادمان شدند.

🌻طولی نکشید که لک لک‌ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه‌ها !!!

🌻قورباغه‌ها ناگهان دچار اختلاف دیدگاه شدند!🐸🐸
عده ای از آنها با لک لک‌ها کنار آمدند و عده‌ای دیگر خواهان بازگشت مارها شدند.🐍

🐛مارها بازگشتند ولی این بار همپای لک لک‌ها شروع به خوردن قورباغه‌ها کردند!🐑
حالا دیگر قورباغه‌ها متقاعد شده‌اند که انگار برای خورده شدن به دنیا آمده اند.🐊

ولی تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است !🔎
نمیدانستن توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان؟!⚫

دشت ما گرگ اگر داشت نمی‌نالیدیم;🐈
نیمی از گله ما را سگ چوپان خورده است..🐕

***


موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، متن ادبی ، سیاسی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : خلدستان , حکایت , دوبیتی , روایت آمال مردم

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۴ | 2:37 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

.

دریا اگر دلتنگ باشد وقتِ شعر است

هرکجا خری هم لنگ باشد وقت شعر است

قاضی اگر الدنگ باشد وقتِ شعر است

حاکم اگر در جنگ باشد وقت شعر است

.

هرجا خودش را وِل کند پایانِ شعر است

قاضی اگر قل قِل کند پایانِ شعر است

هرجا خری دل دل کند پایانِ شعر است

دریا اگر قُل قُل کند پایانِ شعر است

نادرشاه افشار پیشخدمت شوخ‌طبع و خوش‌مزّه‌ای داشت که هنگام فراغت نادر از کارهای روزمره، با لطایف و ظرایف خود زنگار غم و غبار خستگی و فرسودگی را از ناصیه‌اش می‌زدود. نظر به علاقه و اعتمادی که نادرشاه به این پیشخدمت داشت، دستور داد غذای شام و ناهارش با نظارت پیشخدمت نامبرده تهیه و طبخ شود و حتی به‌وسیله همین پیشخدمت به حضورش آورده شود تا ضمن صرف غذا، از خوش‌مزگی‌ها و شیرین‌زبانی‌هایش نیز روحاً استفاده کند.
روزی برنامه غذایی نادرشاه خورشت بادنجان بود و چون بادنجان به‌خوبی پخته و مأکول شده بود، نادر ضمن صرف غذا از فواید و مزایای بادنجان تفصیلاً سخن گفت.
پیشخدمت زیرک و کهنه‌کار نه‌تنها اظهارات نادرشاه را با اشارت سر و گردن و بالا و پایین کردن چشم و ابرو تصدیق و تأیید کرد، بلکه خود نیز در پیرامون مقوی، مغذی، مشهی و مأکول بودن بادنجان دادِ سخن داد و حتی پا را فراتر نهاده، ارزش بهداشتی آن را به آب حیات رسانید!

چند روزی از این مقدمه گذشت و مجدداً خورشت بادنجان برای نادر آوردند. اتفاقاً در این برنامه غذایی، بادنجان به‌خوبی پخته نشده بود و به طبع و ذائقه نادرشاه مطبوع و مأکول نیامد؛ لذا برخلاف گذشته، و شاید برای آن‌که پیشخدمت را در معرض امتحان قرار دهد، از بادنجان به‌سختی انتقاد کرد و با قیافه‌ای برافروخته گفت:
«این‌که می‌گویند بادنجان باد دارد، نفاخ است، ثقیل‌الهضم و ناگوار است، دروغ نگفته‌اند.»
خلاصه بادنجان بیچاره را از هر جهت به باد طعن و لعن گرفت و از هیچ دشنامی در مذمت آن فروگذار نکرد.
پیشخدمت موقع‌شناس که درسش را خوب آموخته بود، بدون آن‌که ماجرای چند روز قبل را به روی خود بیاورد، با نادرشاه هم‌صدا شد و هرچه از ضرر و زیان بعضی گیاهان و نباتات در حافظه داشت، بی‌دریغ نثار بادنجان کرد و گفت:
«اصولاً بادنجان با سایر گیاهان خوراکی قابل مقایسه نیست؛ زیرا به همان اندازه که مثلاً کدو از جهت تغذیه و تقویت مفید و سودمند است، خوراک بادنجان به حال معده و امعا و احشای بدن مضر و زیان‌بخش می‌باشد! بادنجان نفاخ است، بله قربان! بادنجان باد دارد، بله قربان!»
نادرشاه که با گوشه چشم ناظر ادا و اطوار مضحک پیشخدمت و بیانات پرطمطراق او در مذمت بادنجان بود، سر بلند کرد و گفت:
«مرتکه احمق! بگو ببینم اگر بادنجان تا این اندازه زیان‌آور است، پس چرا روز قبل آن همه تعریف و تمجید کردی و از نظر مغذی و مقوی بودن، آن را آب حیات خواندی؟ این‌که گفته‌اند دروغگو را حافظه نیست، بیهوده نگفته‌اند.»
پیشخدمت بی‌درنگ پاسخ داد:
«قربان، من نوکر بادنجان نیستم؛ من نوکر قبله عالم هستم. هرچه را که قبله عالم بپسندد، مورد پسند من است. پریروز اگر طرفدار بادنجان بودم، از آن جهت بود که قبله عالم از آن خوشش آمده بود. امروز نیز به پیروی از عقیده و سلیقه سلطان، وظیفه دارم دشمن آن باشم!»

خــُلدستان طریقت (صفحه جدید )۩#✍ محمد مهدی #طریقت


موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، سیاسی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ
برچسب های خلدستان : خلدستان طریقت , دریا , حکایت , روایت

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه شانزدهم دی ۱۴۰۴ | 1:40 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

۩۩۩ ☫ خلدستان (طریقت)غزل:سوگند= دفتر ، قلم ☫ ۩۩۩

کی توانم که ز چشمان تو فرمان نبرم؟
جرعه‌ای از لب شیرین تو ای جان نبرم
کس نداند گل من، بی‌‌خبر از خویشتنم
تا که یک لحظه خبر، از رُخ جانان نبرم
من به آغوش تو محتاج‌ تر از نان شبم
شب هجران تو را، کاش به پایان نبرم!
گفته بودم بکِشم نقشه‌ای از ماه رُخَت
سخن از مهر فلک، ای مه رخشان نبرم
پای دل در خم گیسوی پریشان تو شد
تا که دیوانه‌صفت حرمت انسان نبرم
همه دانند که داروی دلم نزد تو است
دل سرگشتهٔ خود را پی درمان نبرم؟
از ازل حکم دلم لعبت لب‌های تو بود
من دگر کام دل از لعل بدخشان نبرم
تو همان باغ بهاری، به(طریقت) سوگند
با تو ای باغ اِرَم زیره به کرمان نبرم

سروده‌ای عرفانی از فیض کاشانی)

گفتم : كه روي خوبت ، از من چرا نهان است؟

گفتا : تو خود حجابي ، ورنه رخم عيان است !
گفتم : كه از كه پرسم ، جانا نشان كويت ؟

گفتا : نشان چه پرسي ، آن كوي بي نشان است !
گفتم : مرا غم تو خوش‌تر ز شادماني

گفتا : كه در ره ما ، غم نيز شادمان است !
گفتم : كه سوخت جانم ، از آتش نهانم

گفت : آن كه سوخت او را ، كي ناله يا فغان است !
گفتم : فراق تا كي ؟ گفتا : كه تا تو هستي

گفتم نفس همين است ؟ گفتا : سخن همان است !
گفتم : كه حاجتي هست ، گفتا : بخواه از ما

گفتم : غمم بيفزا ، گفتا كه رايگان است !
گفتم : ز فيض بپذير ، اين نيمه جان كه دارد

گفتا : نگاه دارش ، غم‌خانه تو جان است

الا ای آهوی وحشی کجایی
مرا با توست چندین آشنایی
دو تنها و دو سرگردان دو بی‌کس
دد و دامت کمین از پیش و از پس
بیا تا حال یکدیگر بدانیم
مراد هم بجوییم ار توانیم
که می‌بینم که این دشت مشوش
چراگاهی ندارد خرم و خوش
که خواهد شد بگویید ای رفیقان
رفیق بیکسان یار غریبان
مگر خضر مبارک پی درآید
ز یمن همتش کاری گشاید
مگر وقت وفا پروردن آمد
که فالم لا تذرنی فرداً آمد
چنینم هست یاد از پیر دانا
فراموشم نشد، هرگز همانا
که روزی رهروی در سرزمینی
به لطفش گفت رندی ره‌نشینی
که ای سالک چه در انبانه داری
بیا دامی بنه گر دانه داری
جوابش داد گفتا دام دارم
ولی سیمرغ می‌باید شکارم
بگفتا چون به دست آری نشانش
که از ما بی‌نشان است آشیانش
چو آن سرو روان شد کاروانی
چو شاخ سرو می‌کن دیده‌بانی
مده جام می و پای گل از دست
ولی غافل مباش از دهر سرمست
لب سر چشمه‌ای و طرف جویی
نم اشکی و با خود گفت و گویی
نیاز من چه وزن آرد بدین ساز
که خورشید غنی شد کیسه پرداز
به یاد رفتگان و دوستداران
موافق گرد با ابر بهاران
چنان بیرحم زد تیغ جدایی
که گویی خود نبوده‌ست آشنایی
چو نالان آمدت آب روان پیش
مدد بخشش از آب دیدهٔ خویش
نکرد آن همدم دیرین مدارا
مسلمانان مسلمانان خدا را
مگر خضر مبارک‌پی تواند
که این تنها بدان تنها رساند
تو گوهر بین و از خر مهره بگذر
ز طرزی کآن نگردد شهره بگذر
چو من ماهی کلک آرم به تحریر
تو از نون والقلم می‌پرس تفسیر
روان را با خرد درهم سرشتم
وز آن تخمی که حاصل بود کشتم
فرحبخشی در این ترکیب پیداست
که نغز شعر و مغز جان اجزاست
بیا وز نکهت این طیب امید
مشام جان معطر ساز جاوید
که این نافه ز چین جیب حور است
نه آن آهو که از مردم نفور است
رفیقان قدر یکدیگر بدانید
چو معلوم است شرح از بر مخوانید
مقالات (طریقت) گو همین است
که سنگ‌انداز هجران در کمین است

( صفحه جدید )۩#محمد مهدی #طریقت


موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : حکایت , طریقت , تذکرة الاختلاس , خلدستان طریقت

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه بیست و سوم شهریور ۱۴۰۴ | 22:35 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

۩۩۩☫اشعار(طریقت)بداهه :بدیع = نو تازه ☫۩۩۩

چون زخم ترک خورده وُ با زهر کبودیم
چشمیم وُ تماشاگر رقصیدن عودیم

می رقصد وُ در هر قدمش لاله وُ نسرین
ما سنگ تر از قبل بسی در تَـهِ رودیم

ما غـیرتمان بسته به این است گوئیم
از شعله برانگیخته خاکستر دودیم

تن رعشه گرفتیم که با غیر نشسته ست
از همّـتمان بود، که گفتند: حسودیم

در گلشن ما چنگ نوازند که تاریم
تاریخ نوشته است بسی تار که پودیم

آئین پریشانی ما دیر به دیر است
شادی صفتانیم به لبخند که زودیم

بر عرش اگر رستن قندیل فراز است
در فــرش همانیم، فرازیم و فرودیم

یک روز میاید و بماند که چه دیر است
روزی که نفهمد که چه گفتیم و که بودیم

اشعارِ(طریقت) که بداهه است دراینجا
اشعارِ بدیع است ز تو تازه سرودیم

'نسل انتقالی به پایان راه نزدیک میشود''*

اگر متوسط سن رزمندگان دفاع مقدس را ۲۳ سال در نظر بگیریم و سال ۶۳ را متوسط هشت سال دفاع مقدس محاسبه کنیم، سن متوسط بازماندگان دفاع مقدس (رزمندگان، جانبازان و آزادگان) در سال ۱۴۰۰ باید عددی حدود ۶۰ سال باشد و البته آسیب های روحی و جسمی وارده به این افراد، آنان را مشابه پیرمردانی ۷۰ تا ۸۰ ساله (بسته به نوع و شدت آسیب های روحی و جسمی) نشان می‌دهد.

دیگر خبری از والدین شهدا نیست و تقریبا پدران و مادران شهدا به آخر خط رسیده اند و جمعیت بسیاری از آنان به فرزندان خود پیوسته اند.آرام آرام جانبازان، ایثارگران و رزمندگان بار و بندیل سفر را می بندند تا به رفقای آسمانی خود بپیوندند و تقریبا هر روزه در هر کوی و برزنی صدای لا اله الا الله را برای تشییع اینان می شنویم.تا ده سال آینده، اگر خبرنگارانی هوس مصاحبه و گفتگو با یکی از رزمندگان زنده مانده از جنگ و دفاع مقدس را داشته باشند باید شهر به شهر، کوه به کوه و دیار به دیار، روزها و ماهها، بگردند، تا شاید بتوانند یک کهنه سرباز پیر و فرتوت را، که نای سخن گفتن ندارد ، پیدا کنند تا مصاحبه ای نمایند: اگر دوباره جنگی شروع شد و ما نبودیم از قول ما *رزمندگان دیروز* به *رزمندگان فردا* بگوئید:در حین مبارزه با دشمن متجاوز، به *بعد از جنگ* هم بیاندیشید.مبادا *ارزش‌ها* در خاکریزها جا بماند، و ارزش ها، مثل امروز، *عوض* شود و *عوضی‌ها* ارزشمند شوند.

می بینید که چگونه ما را *غریبه* می‌پندارند
!
آن روزها:
*قطار قطار* می رفتیم.. *واگن واگن* بر می گشتیم.
*راست قامت* می رفتیم.. *کمر خمیده* بر می گشتیم.
*دسته دسته* می رفتیم. *تنها تنها* بر می گشتیم.
بی‌هیچ استقبال و جشن و سروری.
فقط *آغوش گرم مادری* چشم انتظارمان بود و دگر هیچ..!
اما مردانه، ایستادیم...
باور کنید که:
ما هم دل داشتیم،
فرزند و عیال و خانمان ‌داشتیم.
اما با

*دل* رفتیم... *بی‌دل* برگشتیم.
با *یار* رفتیم... با *بار* بر گشتیم.
با *پا* رفتیم... با *عصا* بر گشتیم.
با *عزم* رفتیم... با *زخم* برگشتیم.
با *شور* رفتیم... با *شعور* برگشتیم.

ما اکنون *پریشان* هستیم.
اما *پشیمان* نیستیم.
*ما* همان کهنه *رزمندگان* پیاده‌ایم که *سواری* نیاموخته‌ایم.

*ما* همان هایی هستیم که به *وسوسه‌ی قدرت* نرفته بودیم.
می‌دانید *تعداد ما* در هشت سال جنگ، چند نفر بود؟؟؟
*۳/۵* درصد از کل جمعیت ایران!!!
اما *مردانگی* را *تنها* نگذاشتیم.
ما *غارت* را آموزش ندیده بودیم. رفتیم و *غیرت* را تجربه کردیم.

اکنون نیز *فریاد* می‌زنیم که:

این *حرامیان یقه سفیدان قافله‌ی اختلاس* از ما نیستند...
*این گرگانی که صد پیراهن یوسف را دریده‌اند* از ما نیستند .
این *خرافات خوارج ‌‌‌پسند* وصله ی مرام ما نیست.

ما *استخوان در ‌گلو* و *خار در چشم*، از *وضعیت امروز مردم خوبمان* شرمنده‌ایم,,
شرمنده ایم، با صورتی سرخ.

شرمنده ایم، با دستانی که در فکه و شلمچه و مجنون و هور و ارتفاعات غرب جا مانده است،ای همه ی آنانی که *احساس پاک* را می شناسید!*ما*، اگر به جبهه نمی‌رفتیم، با دشمنی که به تلافی قادسیه، برای هلاک مردم و میهن مان ایران، آمده بود، چه می کردید؟شما را به آن خون شهیدان، ما را *بهتر قضاوت* کنید.حساب اندکی از ما که *آلوده* شدند و *شرافت* خود را فروختند، را به پای ما ننویسید.*بگذارم و بگذرم*
سربازم و هرگز نکنم پشت به میدان
گر سر برود من نروم از سر پیمان
ای خاک مقدس که بود نام تو ایران
فاسد بود آن خون که به پای تو نریزد‌!؟

تقدیم به خانواده های محترم شهدا و جانبازان و ایثارگران هشت سال دفاع مقدس که مرد و مردانه از وجب به وجب این خاک حراست نمودند.

خــُلدستان طریقت(برآستان جانان )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم


برچسب های خلدستان : حکایت , روایت , بود در مرکزِ عالم , طریقت

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه هفدهم تیر ۱۴۰۴ | 17:12 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

۩۩۩ ☫ذکر یارب یاربی از (شرح) یارب بیشتر ☫۩۩۩

قانون عشق! حضرت دلبر! سرای من!

عالیجناب! سوگلی خوش ادای من!
بانوی شعر!حضرتِ افسون گر غزل!

ابری تر است حال شما جا ن فضای من ...
شیرین تر از خیالی و می بافمت هنوز

هردَم بباف موی خودت را به جای من ...
هرشب که شام خواب مرا از تو پُر کند

جانا! خوش آمدی به شب شعر های من ...

خُمسِ لبم مالِ تو سهم امام از شبات

بوسه بگیر وُ بده ،چون عسل از آن لبات

بوس وُ بغل سهم من ،شهد و شکر شد زکات

طرحِ (طریقت) شده حافظ وُ شاخِ نبات

روزها بی تاب وُ تب دیوانه‌ام، شب بیشتر
روزهــا دلتنگ هم، امّــا من اغــلب بیشتر

عکس می‌گوید که او آشفته گیسو دیدنی‌ست
قــاب می‌گوید که: با گیسو مرتب بیشتر

تا تورا من دیده ام گفتم: مــرا ترکم مَــکن،
ذکر یارّب ،یارّبی از شرح یارَبّ بیشتر

حرف‌هایت از نوازش‌های تو شیرین‌تر است
از هر انگشتت هنر می‌ریزد از لب، بیشتر

یک اتاق و لقمه‌ای نان و کمی آغوش او
من چه می‌خواهم مگر از این مطلب بیشتر

آخر بنفشه حاجتِ رندان روا کند
ایزد گناه بخشد وُ دفــعِ بلا کند

ساقی بنفشه جامِ نگهدار شهسوار
دَم بر نیاوَرَد، که جهان پُر‌بلا کند

اُستاد از این غَمان برسد مژدهٔ امان
هم شاعری به عهدِ امانت وفا کند

هم دلبری خوش‌آید و هم پرتو ای صنم
از لذتی زِ گفته ی پیشین خدا کند

در جاده ‌ای که ماهِ فضائل عسل بود
فهمِ قویْ نما کهْ فضولی چرا کند؟

مطرب بزن ترانه ی انصار بهر من
هر کو نه این ترانه سُراید خطا کند

مارا که دردِ عشق و بلای خُمار کُشت
یا وصلِ پرتو از میِ صافی دوا کند

جان رفت از (طریقت) وُ حافظ به عشق گفت
مریم‌دَمی "بنفشه:به احیایِ ما کند

دامن به تماشای جهان چیده انجمن
کــو؟ باغـــبانِ خــــزان‌دیده انجمن

اعضایِ گل نچیدن و از ناله‌ های خوش
از خیر گل به چیده و ناچیده انجمن

گامی نهاده ایم به این محفل عجیب
از همرهی مردم سنجیده انجمن

بس پند که هاتف ز ره لطف به ما داد
دادیم گران گوش که نشنیده انجمن

ما غنچه‌ی بی‌طالع ایامِ خزانیم
از شاخه دمیدیم پسندیده انجمن

از طعنه‌ی بی‌حاصلی از بسکه خمیدیم
چون بید سرافکنده و رنجیده انجمن

معلوم نشد هیچ ازین هستی موهوم
بی‌خواست رسیدیم که فهمیده انجمن

از فکر به مضمون قضا ره نتوان برد
پشتک زده قاضی پیچیده انجمن

با پیر (طریقت) به مغان جای نکردیم
در مسلک ارباب خِرَد بالـــیده انجمن .

ما و مجنون درس عشق از يک اديب آموختيم

او به ظاهر گشت عاشق، ما به معنى سوختيم

هرچه بینی در جهان دارد عوض

در عوض گردد تو را حاصل، غرض

بی‌عوض، دانی چه باشد در جهان؟

عمر باشد، عمر، قدر آن بدان!

شیخ بهایی

چه نماز باشد آن را ... (سعدی)

چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی

تو صنم نمی‌گذاری که مرا نماز باشد

✍️محمّدمهدی طریقت


۩#خــُلدستان طریقت (صفحه جدید )۩#✍ محمد مهدی #طریقت

خلدستان : حکایت ، روایت =>طریقت (در ادامه برای علاقمندان)


برچسب های خلدستان : حکایت , روایت , طریقت , در ادامه برای علاقمندان

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۴ | 10:8 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

برآستان جانان:حکایت+خلدستان +روایت ۩۩

مرد نادانى درد چشم سخت گرفت و به جاى پزشك نزد دامپزشك رفت. دامپزشك همان دارویى را كه براى درد چشم حیوانات تجویز مى كرد به چشم او كشید و او كور شد. او از دست دامپزشك شكایت كرد. دادگاه دو طرف دعوا را حاضر كرده و به محاكمه كشید. راى نهایى دادگاه این شد كه قاضى به دامپزشك گفت: برو هیچ تاوانى بر گردن تو نیست، اگر این كور، خر نبود براى درمان چشم خود نزد دامپزشك نمى آمد.هدف از این حكایت آن است كه: هر كس کارى را به شخص ناآزموده و غیر متخصّص واگذارد، علاوه بر این كه پشیمان خواهد شد، در نزد خردمندان به عنوان كم‌خرد و سبك‌سر خوانده خواهد شد.

ندهد هوشمند روشن‌راى
به فرومایه كارهاى خطیر
بوریاباف اگر چه بافنده است
نبرندش به كارگاه حریر

#گلستان_سعدی

روزها بی تاب وُ تب دیوانه‌ام، شب بیشتر
روزهــا دلتنگ هم، امّــا من اغــلب بیشتر

عکس می‌گوید که او آشفته گیسو دیدنی‌ست
قــاب می‌گوید که: با گیسو مرتب بیشتر

تا تورا من دیده ام گفتم: مــرا ترکم مَــکن،
ذکر یارّب ،یارّبی از شرح یارَبّ بیشتر

حرف‌هایت از نوازش‌های تو شیرین‌تر است
از هر انگشتت هنر می‌ریزد از لب، بیشتر

یک اتاق و لقمه‌ای نان و کمی آغوش او
من چه می‌خواهم مگر از این مطلب بیشتر

جشنواره موسیقی

۩۩۩ ☫ مثنوی (طریقت) حکایت / روایت ☫ ۩۩۩

شب چو در بستم و مست از مِیِ نابش کردم

ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم

دیدی آن تُرکِ خَتا دشمن جان بود مرا

گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم

منزلِ مردمِ بیگانه چو شد خانهٔ چشم

آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم

شرحِ داغِ دلِ پروانه چو گفتم با شمع

آتشی در دلش افکندم و آبش کردم

غرقِ خون بود و نمی‌مرد ز حسرت فرهاد

خواندم افسانهٔ شیرین و به خوابش کردم

دل که خونابهٔ غم بود و جگرگوشهٔ درد

بر سر آتشِ جورِ تو کبابش کردم

زندگی کردن من مردن تدریجی بود

آنچه جان کَنْد تنم، عمر حسابش کردم

خــُلدستان طریقت

(حکایت :شعر )۩محمد مهدی طریقت

<<خطبه دوم


موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، حکایات
برچسب های خلدستان : خــُلدستان طریقت , حکایت , روایت , ۩محمد مهدی طریقت ↘

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه بیست و دوم خرداد ۱۴۰۴ | 14:47 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

برآستان جانان:حکایت+خلدستان +روایت ۩۩

مرد نادانى درد چشم سخت گرفت و به جاى پزشك نزد دامپزشك رفت. دامپزشك همان دارویى را كه براى درد چشم حیوانات تجویز مى كرد به چشم او كشید و او كور شد. او از دست دامپزشك شكایت كرد. دادگاه دو طرف دعوا را حاضر كرده و به محاكمه كشید. راى نهایى دادگاه این شد كه قاضى به دامپزشك گفت: برو هیچ تاوانى بر گردن تو نیست، اگر این كور، خر نبود براى درمان چشم خود نزد دامپزشك نمى آمد.هدف از این حكایت آن است كه: هر كس کارى را به شخص ناآزموده و غیر متخصّص واگذارد، علاوه بر این كه پشیمان خواهد شد، در نزد خردمندان به عنوان كم‌خرد و سبك‌سر خوانده خواهد شد.

ندهد هوشمند روشن‌راى
به فرومایه كارهاى خطیر
بوریاباف اگر چه بافنده است
نبرندش به كارگاه حریر

#گلستان_سعدی

ما را همه شب نمی‌برد خواب

ای خفته روزگار دریاب

در بادیه تشنگان بمردند

وز حله به کوفه می‌رود آب

ای سخت کمان سست پیمان

این بود وفای عهد اصحاب

خار است به زیر پهلوانم

بی روی تو خوابگاه سنجاب

ای دیده عاشقان به رویت

چون روی مجاوران به محراب

من تن به قضای عشق دادم

پیرانه سر آمدم به کُتّاب

زهر از کف دست نازنینان

در حلق چنان رود که جُلّاب

دیوانه‌ی کوی خوبرویان

دردش نکند جفای بواب

سعدی نتوان به هیچ کشتن

اِلّا به فراق روی احباب

***

یاری اندر کس نمی‌بینیم یاران را چه شد

دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست

خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد

کس نمی‌گوید که یاری داشت حق دوستی

حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد

لعلی از کان مروت برنیامد سال‌هاست

تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد

شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار

مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده‌اند

کس به میدان در نمی‌آید سواران را چه شد

صدهزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست

عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد

زهره سازی خوش نمی‌سازد مگر عودش بسوخت

کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد

حافظ اسرار الهی کس نمی‌داند خموش

از که می‌پرسی که دور روزگاران را چه شد

***

ترسم که اشک در غمِ ما پرده‌در شود

وین رازِ سر به مُهر به عالَم سَمَر شود

گویند سنگ لَعل شود در مَقامِ صبر

آری شود، ولیک به خونِ جگر شود

خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه

کز دستِ غم خلاصِ من آن جا مگر شود

از هر کرانه تیرِ دعا کرده‌ام روان

باشد کز آن میانه یکی کارگر شود

ای جان حدیثِ ما بَرِ دلدار بازگو

لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود

از کیمیایِ مِهر تو زر گشت رویِ من

آری به یُمْنِ لطفِ شما خاک زر شود

در تنگنایِ حیرتم از نخوت رقیب

یا رب مباد آن که گدا معتبر شود

بس نکته غیرِ حُسن بِباید که تا کسی

مقبولِ طبعِ مردم صاحب نظر شود

این سرکشی که کنگره کاخِ وصل راست

سرها بر آستانهٔ او خاک در شود

حافظ چو نافهٔ سرِ زلفش به دستِ توست

دم درکش ار نه بادِ صبا را خبر شود

حمید محمد مهدی طریقت

۩خــُلدستان طریقت(مولانا +شبِ شعر+اسپند)۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم



موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، عکس ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ
برچسب های خلدستان : خلدستان طریقت , حکایت , روایت , طریقت

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : جمعه نهم خرداد ۱۴۰۴ | 0:48 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

۩۩۩ ☫ذکر یارب یاربی از (شرح) یارب بیشتر ☫۩۩۩

روزها بی تاب وُ تب دیوانه‌ام، شب بیشتر
روزهــا دلتنگ هم، امّــا من اغــلب بیشتر

عکس می‌گوید که او آشفته گیسو دیدنی‌ست
قــاب می‌گوید که: با گیسو مرتب بیشتر

تا تورا من دیده ام گفتم: مــرا ترکم مَــکن،
ذکر یارّب ،یارّبی از شرح یارَبّ بیشتر

حرف‌هایت از نوازش‌های تو شیرین‌تر است
از هر انگشتت هنر می‌ریزد از لب، بیشتر

یک اتاق و لقمه‌ای نان و کمی آغوش او
من چه می‌خواهم مگر از این مطلب بیشتر

آخر بنفشه حاجتِ رندان روا کند
ایزد گناه بخشد وُ دفــعِ بلا کند

ساقی بنفشه جامِ نگهدار شهسوار
دَم بر نیاوَرَد، که جهان پُر‌بلا کند

اُستاد از این غَمان برسد مژدهٔ امان
هم شاعری به عهدِ امانت وفا کند

هم دلبری خوش‌آید و هم پرتو ای صنم
از لذتی زِ گفته ی پیشین خدا کند

در جاده ‌ای که ماهِ فضائل عسل بود
فهمِ قویْ نما کهْ فضولی چرا کند؟

مطرب بزن ترانه ی انصار بهر من
هر کو نه این ترانه سُراید خطا کند

مارا که دردِ عشق و بلای خُمار کُشت
یا وصلِ پرتو از میِ صافی دوا کند

جان رفت از (طریقت) وُ حافظ به عشق گفت
مریم‌دَمی "بنفشه:به احیایِ ما کند

دامن به تماشای جهان چیده انجمن
کــو؟ باغـــبانِ خــــزان‌دیده انجمن

اعضایِ گل نچیدن و از ناله‌ های خوش
از خیر گل به چیده و ناچیده انجمن

گامی نهاده ایم به این محفل عجیب
از همرهی مردم سنجیده انجمن

بس پند که هاتف ز ره لطف به ما داد
دادیم گران گوش که نشنیده انجمن

ما غنچه‌ی بی‌طالع ایامِ خزانیم
از شاخه دمیدیم پسندیده انجمن

از طعنه‌ی بی‌حاصلی از بسکه خمیدیم
چون بید سرافکنده و رنجیده انجمن

معلوم نشد هیچ ازین هستی موهوم
بی‌خواست رسیدیم که فهمیده انجمن

از فکر به مضمون قضا ره نتوان برد
پشتک زده قاضی پیچیده انجمن

با پیر (طریقت) به مغان جای نکردیم
در مسلک ارباب خِرَد بالـــیده انجمن .

✍️محمّدمهدی طریقت


۩#خــُلدستان طریقت (صفحه جدید )۩#✍ محمد مهدی #طریقت

خلدستان : حکایت ، روایت =>طریقت (در ادامه برای علاقمندان)

<<< انجمن شعر <<< در ادامه مطلب<<<


موضوعات مرتبط خلدستان: نثر ( ارائه ی مطلب) ، خاطرات ، حکایات ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : خلدستان , حکایت , روایت , طریقت

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه هشتم خرداد ۱۴۰۴ | 18:52 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

۩۩۩☫ حکایت (طریقت )روایت +تغزل => باده ی ناب ☫۩۩۩

کُنجِ آغوش تو گیتاری تغزل می کند
شاعری پیوسته انگاری تغزل می کند

فرصت یک بوسه بارانی فراهم می شود
گوشه ای تجدیدِ دیداری تغزل می کند

با قدم های همآهنگ تو ازآن ابتدا
"سبزه میدانی"به بازاری تغزل می کند

بوش کن از این همه آویشن وُ بابونه ها
چائی کوهی زِ عطّاری تغزل می کند

عطری از دامان گلداری فراهم می شود
در تهِ باغی، سپیداری تغزل می کند

خندهء بیمارِ شیخی طرح شاکی ساخته
ساعتی بر روی ديواری تغزل می کند

ساعت مرگ زِ بیمار عقب افتاده!
زندگی با تبِ تکراری تغزل می کند

باده ی ناب تو گیرایی خاصی دارد
باده ی نابِ جفا کاری تغزل می کند

<<

(ویژه :باده ناب )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم


موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، غزلیات ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، خبر ـ اطلاعیه ، بدون شرح
برچسب های خلدستان : حکایت , طریقت , روایت , تغزل

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : شنبه سوم خرداد ۱۴۰۴ | 2:10 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

۩۩۩ ☫ تا مقصد : روایت=> حکایت ☫ ۩۩۩

۞ஜ۞ஜ۩۞۩ஜ۩۞۩ஜ۩۞۩ஜ۞ஜ۩۞۩ஜ۞

باخودم می گریم امّا حال من بدمی شود
جان من جان شما در رفت وآمد می شود

در دلـــم تامقصد �اِناالـــیهِ راجــعـــون�
گوش جانم وام داربانگ معبدمی شود

شک آن شرطی که جسمم رابسوزدنیزهست
یاد آن حکمی که برجانم بتابدمی شود

زندگی هرجا که من هستم،همه درداست،هو
درد با حدی که یاهو درد بی حدمی شود

مرگ در شهری که من هستم ،نمی میردچرا؟
زندگــــانی نــــیزجز مرگ مجــــدد می شود

آدمی اینجاکه من هستم دلش تنگست تنگ
هر کجا ماننــــد اینجا،غم زبـــانزد می شود

آدمی با این وجود آرامش ِ آرامش است
شادمانم شادمان،آرامشم صد می شود

گاه با ایمان خــــود در شک و تـــردیدم ولی
گرچه با کفر خود اینجا جان مردد می شود

آدمی تنها تر ازتنهائی خـــویش است باز
آدمی اینجا به جز روحی مجرد می شود

من که �خُلدستانیم�تا دل بود در کام من
کام ِمن تاکی؟ دگر زندیق ومرتد می شود؟

طی می کنم به سوی تو هر کوره راه عشق
خط می زنم بدون تو هر کوه و کاه عشق

روز و شبم بهانه شوق وصال شــد

پر می کنم به نور تو خورشید و ماه عشق

شریان من به رگ رگ چشم تو می جهد
دل می زنم به راه تو نبض نگاه عشق

وقتی تویی بهانه مرااز شراب سرخ
سر می کشم شرنگ لبالب گناه عشق

در خون تپیده ای به تمنای حاجتم
جان می کَنم به پای تو عمر تباه عشق

بگذار با تو فرصت بودن به سر شود
جبران کنم تمامی هر اشتباه عشق

در هم شکسته موج سپید و سیاه عشق

۩۩۩ ☫ هق هقم را باید از اهل(طریقت)گم کنم/ اشعار☫ ۩۩۩

لحن شعرم گوئیـا همواره محزون میزند
پا بپایِ بُغض ویروسی که افسون میزند

نغمه ها جاریست در اطراف ضرباهنگِ غم
ساز دلکوک ِصبـا ساریست موزون میزند

هم زمـان بـا آه ِ لیلی تنـــدر ِ شـلاق هــا
آتشی از بادهـا بـر پشت ِ مجـنون میزند

رقص نُت آورد ،آهنگ ِ نکیسا را بـه یاد
از فرازی چنگِ تارم در همایون میزند

در شبآهنگی بگیرد راز هستی را به رِنِگ
تازه آهـنـگی شـرابی ناب وُ گلگون میزند

با شـروع تکنوازی زیـر وُ بـَم گـُم می شود
در هجومِ سینه سازی را کـه قـانـون میزند

گرچه دل را با نـوای خـوش نوازد روزگار
فتنه ی کرونا سه تاری در شبیخون میزند

هـِق هِقم را بایـد از اهل(طریقت) گُم کنم
تا نبیند سیل اشکـم را کــه بیـرون میزند

*حکایت شده که کریم‌خان زند پادشاه ایران پس از دیدارش از مردمان (پارسوماش )*وکیل الرعایا : لقب کریم خان زند *حکایت شده که کریم‌خان زند پادشاه ایران پس از دیدارش از مردمان (پارسوماش )*مسجدسلیمان کنونی می گوید**در آنجا مردمانی دیدم که در سخاوت بی‌نظیرند و در شجاعت کم‌نظیر* .‌*در لشکرکشی به آن دیار ، به پارسوماش.رسیدیم**شب شد و در دامنه‌ی کوهی اردو زدیم**شبانه برای سرکشی به لشکریان گشت زدم**که نزدیک اتراقگاه لشکر در میانه‌ی کوه ، آتشی افروخته دیدم که نظرم را جلب کرد با همراهان بدان سوی رفتیم در کنار آتش مردی نشسته بود که تصور کردم ایستاده است نشسته‌ی آن ، به قدّ یک انسانِ معمولی بود کلاهی نمدین وبلندمشکی بر سر داشت که به تاجِ شاهی شبیه بود،کلاهش نظرم را گرفت،درودش دادیم جواب داد: بدون اینکه تکانی بخورد با دستش تعارف به نشستن کرد
گویی که یک چوپان بر او وارد شده است به مزاح به او گفتم : کلاهت به تاجِ ما ، می‌مانَد...
نگاهش را متوجهم کرد و گفت : کلاهِ من ، از اصالت است ، تاجِ شما ، از قدرت .
کنایه‌اش رنجورم کرد خواستم انتقام بگیرم به او گفتم : پس مرا می شناسی و از جا برنخاستی؟ با لبخند گفت : نشسته‌ام که چون تویی برخیزد مرا ، بیلی‌ست و تورا ، شمشیری بسیار پخته سخن می‌گفت که جایِ جسارت به او ، باقی نبود . از احوال پرسیدم و اینکه قدرتِ ما را چگونه می‌بیند گفت : مردمانِ این دیار ، کشاورزند و سر به کارِ خود دارند ولی اگر کسی به نانشان حمله کند ، به جانش حمله خواهند کرد .در کلامش تهدید بود

با نیش خندی گفتم : صبح معلوم می‌شود ،همان خنده را تحویلم داد و گفت : صبح معلوم می شود .لختی نشستیم و از کاسه‌ی ماستش خوردیم و به لشکرگاه برگشتیم شب از نیمه گذشته بود ، که بخواب رفتیم . صبح ، همهمه‌ی سپاه ، مرا بیدار کرد از دربان پرسیدم ، چه خبر شده؟ پریشان گفت : آقا ، اسبانِ سپاه را برده‌اند . از خیمه بیرون زدم کفشی برای پوشیدن نبود.

۩#خلدستان طریقت ( قلم دفتر )۩ محمد مهدی طریقت

<<خطبه دوم

۩#خــُلدستان طریقت (صفحه جدید )۩# محمد مهدی #طریقت


موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت مذهبی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده
برچسب های خلدستان : شعرِ , طریقت , حکایت , روایت

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : شنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۴ | 15:0 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

۩۩۩ ☫ طریقت باروت (اردی بعشق) نخود و قهوه و تاروت ☫ ۩۩۩

این غزل همواره احوال مرا افشای افشا می کند
هر غزل دغدغه وُ حال مرا افشای افشا می کند
در نگاهت به رُخَم حس عجیبی پیداست
حال وُ روز من وُ امثال مرا افشای افشامی‌کند
زیر این گنبد گردون، همـگــی بی خبرند
صدرِ اخبار : تب‌خال مرا افشای افشامی‌کند
اگر اندازهٔ یک ذره از این انجمنت سرد شوم
سبب سستی و اِهمال مرا افشای افشامی‌کند
دل وُ جان وُ نفسم بند دو ابروی تو شد
جمعِ اموال مرا افشای افشا می‌کند
در دلم تا بشود ولوله از حال بدش
علت شورش و جنجال مرا افشای افشا می‌کند
این غزل مثل قناری که اسیر قفس است
گریه و ضجهٔ هر سال مرا افشای افشامی‌کند
نخود و قهوه و تاروت (طریقت) باروت
هسته ای روز ازل فال مرا افشای افشامی‌کند
جشنواره موسیقی

۩۩۩ ☫ مثنوی (طریقت) حکایت / روایت ☫ ۩۩۩

شب چو در بستم و مست از مِیِ نابش کردم

ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم

دیدی آن تُرکِ خَتا دشمن جان بود مرا

گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم

منزلِ مردمِ بیگانه چو شد خانهٔ چشم

آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم

شرحِ داغِ دلِ پروانه چو گفتم با شمع

آتشی در دلش افکندم و آبش کردم

غرقِ خون بود و نمی‌مرد ز حسرت فرهاد

خواندم افسانهٔ شیرین و به خوابش کردم

دل که خونابهٔ غم بود و جگرگوشهٔ درد

بر سر آتشِ جورِ تو کبابش کردم

زندگی کردن من مردن تدریجی بود

آنچه جان کَنْد تنم، عمر حسابش کردم

خــُلدستان طریقت

(حکایت :شعر )۩محمد مهدی طریقت

<<خطبه دوم


موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت ملی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده
برچسب های خلدستان : حکایت , روزگار امروز , چوپان , دروغگو

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۴۰۴ | 21:18 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

تمام نامرادیهاهمین هایی که من گویم
همین بهتر بهر بزمی کمی کمتر سخن گویم

شب وروزم بسوز وساز بی امان طی شد
گهی ازدی سخن گفتم گهی از سوختن گویم

خدایا مهلتی، ای باغبان اُردیبهشت آمد
سرودی میسرایم من زِ مرغان چمن گویم

مرا در بیستون در خاک بسپارید تا اَبیات جانم را
کمی با همزبانی از برای کوهکن گویم

بگویم سالکی، بی همدم و دیوانه و مستم
نمی دانم کدامین حال و روز خویشتن گویم

منِ گمگشته می دانم ، نشان بی نشانی را
من آن یعقوب نابینا سخن با پیرهن گویم

تو می آیی ببالینم ،(طریقت) لیک در خاکم
خوش آمد گویمت امّا، من این را در کفن گویم

تا کنون شعر کسی را به غزل بافته ای؟
ذکر نیکوی کسی رابه عسل ساخته ای؟

تا کنون گشته که از شوق کسی مست شوی؟
یا دل و دین به دو تا مـوی سیه باخته ای؟

تا کنون بوده که از یاد کسی دست شوی؟
راستش بوده که از خاطره دلسرد شوی؟

هی بگیری دل خود باز بر آن چسب زنی!
کودک درد شدی تا به شبی مرد شوی؟

کودک درد شدم من به شبی مرد شدم
تا که پاییز شود سرد شدم زرد شدم

هی گرفتم دل خود های بر آن چسب زدم
از خودم از همه از خاطره دلسرد شدم

دل دیوانه ی من گم شده ولگرد شده
کودکی بود خداییش ولی مرد شده

.
گفت دیده ست تو را گرچه تو نشناخته ای
موی پُرچین(طریقت)به غزل بافته ای؟

***

آواز عاشقانه ی ما گوش می کنید

حق با سکوت بود، ندا گوش می کنید

دیگر غزل هوای سرودن نمی کند

تنها بهانه بهر صــدا گوش می کنید

سربسته ماند بغض گره خورده در قفس

آن گریه های عقده گشا گوش می کنید

ای داد، ازین فراق که با دل وفا نکرد

فریاد از عزا که عزا گوش می کنید

آن روزهای خوب که دیدیم وُ خواب بود

خوابم پرید و خاطره ها گوش می کنید

«بادا» مباد گشت و «مبادا» به باد رفت

«آیا» ز یاد رفت و «چرا» گو ش می کنید

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند

نفرین و آفرین و دعا گو ش می کنید

تا آمدم که فـکر خـــداحافظی کنم

آمد تــرانه خــدا گوش می کنید

زین انجمن به سیرِ ثبوتی فرا رسد
یارب : گذار در ملکوتی فرا رسد

بر گیسویِ تغزل اگر شانه می‌کشد
شیواییِ دو دستِ قنوتی فرا رسد

ترکیبی از طراوتِ گل‌های مریم است
با سفره‌ی معطرِ قوتی فرا رسد

بگذار با ترانّهء مستانه گل کند
این پنج روزه با جبروتی فرارسد

ما راهیانِ وادیِ سبزِ حلاوتیم
آسوده‌ایم چون برهوتی فرارسد

وا می‌نهیم خستگیِ خاطرات را
در سایه‌سارِ هپروتی فرا رسد

تصنیفِ سیرِ ساده‌ی سردارِ انجمن
شعرِ(طریقت) از ملکوتی فرا رسد

یارب! مباد زین‌غزلِ انجمن شبی
خُنیاگری به فخر سکوتی فرا رسد .

۩خــُلدستان طریقت( صفحه جدید )محمد مهدی طریقت

گفتم: بنی بشر را گفتا : یگانه آدم
گفتم: که آشيان کو گفت آشيانه آدم

گفتم:به گورِ بهرام شوق ترانه ام نيست
گفتا: بيا به گلشن شورِ ترانه آدم

گفتم: بهانه ای نيست تا پر زنم به سويت
گفتا :تو بال بگشا یکصد بهانه آدم

گفتم: به فصل پيری ،گل کرده کارم اینجا
گفتا : جوانه سرزد چون دانه دانه آدم

گفتم :زِ خانمانم در عاشقی شد از دست
گفتا :به کار خودباش تدبير خانه آدم

گفتم :به جرم شادي جور زمان مرا کشت
گفتا: چو کشتگان باش جور زمانه آدم

گفتم: ز عشقبازی هرگز نشان نديدم
زد بوسه بر لبانم گفتا :نشانه آدم

گفتم:کتاب اول از آشيانه دورست
تاب از کتاب سر زد گفت :آشيانه آدم

گفتم: ز مهربانان صد انجمن گريزآن
گفتا:دوصد (طریقت) شعرِ شبانه آدم

۩خــُلدستان طریقت( شعر شبانه )۩۩ محمّدمهدی طریقت

در ادامه مطلب شعرِشبانه => برآستان جانان تقدیم به محضر ادب دوستان )


موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : حکایت , طریقت , واعظان , توبه کمتر می کنند

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : شنبه بیست و سوم فروردین ۱۴۰۴ | 0:0 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

۩۩۩☫ بدون شرح (طریقت) روایت ،حکایت/محور مقاومت☫۩۩۩

در مسجد شهر، دین به مردم بـفروش

نان شب خود به نیم گنــدُم بـفروش

ای شیخ! که مفتی جهنم شــده ای

با قیمت خون خلق، هیزم بـفروش

***

چو رهبر :مَــردم‌آزاری وُ "جنگ‌"ست
دلِ اَبتر سفالین است وُ
سنگ‌ست

ولی افسوس، این دوران ننگ ست!
بدون شرح این اوضاع تنگ‌ست

۩محمد مهدی طریقت ۩

نه اینكه فكر كنی دیگر اعوجـاجی نیست
برای زخم زبان ها دگــر علاجی نیست

تو سبز ماندی و من برگ برگ پائـیــزم
به دشتِ لاله شقایق چو سرو كاجی نیست

تمام آدمیان! رانده از بهشت برین
خلیفه ای كه از آغازفکر تخت و تاجی نیست

تفاوت من و اصحاب كهف در این بود
برای سكه ی رایج دگر رواجی نیست

مرادِ شیخ قاضی شارع قباله گشته وطن
نشسته بر سر مسند که احتیاجی نیست

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد

ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد

چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد

این تطاول که کشید از غم هجران بلبل

تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد

گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر

مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد

ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی

مایه نقد بقا را که ضمان خواهد شد

ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید

از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد

گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت

که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد

مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرو

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد

ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد

چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد

این تطاول که کشید از غم هجران بلبل

تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد

گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر

مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد

ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی

مایه نقد بقا را که ضمان خواهد شد

ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید

از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد

گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت

که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد

مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود

چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد

حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود

قدمی نه به وداعش که روان خواهد شد

چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد

حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود

قدمی نه به وداعش که روان خواهد شد

خــُلدستان طریقت(حکایت :روایت )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم


موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت مذهبی ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، خبر ـ اطلاعیه
برچسب های خلدستان : د وبیتی , طریقت , روایت , حکایت

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه بیست و یکم فروردین ۱۴۰۴ | 17:10 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

۩۩۩☫شرح حال(طریقت) روایت ،حکایت/اشعار+نطنز طنز+ ☫۩۩۩

حضرت حق چون به عالم نسلِ آدم آفرید

در میانِ نسل آدم ، ختم خاتم پرورید

اوسپس از روح اقدس درهمه عالم دمید

خاکیان را با (طریقت) نرخ افلاکی خرید

***

از روی روضه جهان را سروده ام

با این تقلبم هیجان را سروده ام

فرقی میان چشم و لبت در فریب نیست

من دیر ذات بی پدران را سروده ام

خط نقطه نقطه خط بَدَلِ عاشقت شدم

با خط مورس آن ضربان را سروده ام

آن شب دچار تو رَکَعاتم به شک فتاد

بعد از سپیده بود اذان را سروده ام

شعرِ(طریقت) انجمن دل بریدن است

با این حساب من قیلان را سروده ام

ناخوش شده ام درد تو افتاده به جانم

باید چه بگویم به پرستار جوانم؟

باید چه بگویم؟ تو بگو، ها؟ چه بگویم؟

وقتی که ندارد خبر از درد نهانم؟

تب کرده ام اما نه به تعبیر طبیبان

آن تب که گل انداخته بر گونه جانم

بیماری من عامل بیگانه ندارد

عشق تو به هم ریخته اعصاب و روانم

آخر چه کند با دل من علم پزشکی

وقتی که به دیدار تو بسته ضربانم؟

لب بسته ام از هرچه سوال ست و جواب ست

می ترسم اگر باز شود قفل دهانم-

این گرگ پرستارِ (طریقت)شده با نبض وُ دماسنج

امشب بکشد نام تو از زیر زبانم!....

https://s9.picofile.com/file/8292659050/a1080.gifhttps://s9.picofile.com/file/8292659050/a1080.gif

۩خــُلدستان طریقت(خطبه اول =>شرح حال شاعر طنز شوال 1446)

۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم


موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، غزلیات ، خاطرات ، قصاید ، متفرقه(طــنــز) ، آثارچاپ شده
برچسب های خلدستان : شرح حال , طریقت , روایت , حکایت

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه نوزدهم فروردین ۱۴۰۴ | 21:1 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

۩☫ کاش(طریقت)پسری داشتیم /خلدِستان ☫۩

۩۩۩ ☫ برآستان جانان (طریقت)شجریان / آواز ☫ ۩۩۩

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی

خرقه جایی گرُوُ باده وُ دفـــتر جـــایی

دل که آیینه صافی است غباری دارد

از خدا می طلبم صحبت روشن رایی

شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان

ورنه پروانه ندارد به ســـخن پروایی

کَشتیِ باده بیاور که مرا بی رخ دوست

گشته هر گوشه چشم از غم دل دریایی

زین دایره مینا خونین جگرم می ده

تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی

اَلمنةُ لِله که به پایان رمضانست
از جانب دادار دگـر ماه نـشـانست
از آتش دوزخ همه را حضرت جانان
فرموده چنين روز بكف خط امانست
از مرحمت ماه پر از فيض وُ ضيافت
پاداش خداونــد به ما باغ جنانست
بشنو ز خروس سحر این نغمه آواز
بـر پيــكر اين روز بــه آوازِ گرانست
بر جمله (جوانان )بود عيد مبارك
كز نور حضورش طربی برهمگانست
پس سود وُ زيان نیست هراسی شده ميزان
از عيد صيامست نشان سود وُ زيانست
مقبول نمـــازيست نــيازش بود آسان
خوش آنكه بخيل فقـــرا لقمه نانست
خورشيد جهان بود همه صُــم و صلاتم
ای دخترکان با پسران كون و مكانست
پرنغمه کن اطــراف به شكرانه اين عيد
زيرا رم از آن را به جوان نغمه گرانست
اِشعار تورا خمس وُ زكاتست(طریقت)
جانانِ من این نقطه ی آغازِ جـهـانست

کاش ز کویت خبری داشتیم

ماه زِ سویت اثری داشتیم

کاش به هنگامه ی بُغض گلو

خلوتی وُ بال و پری داشتیم

در به در کوی تو ما گشته ایم

در پِیِ عشقت سفری داشتیم

تا به اَبد در کنَفَت بوده ایم

ما زِ اَزل چشم تری داشتیم

شاهد زیبا صنمی خواستیم

کاش (طریقت) پسری داشتیم

خــُلدستان طریقت ( صفحه غزل )۩ # محمد مهدی طریقت


برچسب های خلدستان : حکایت , روزگار امروز , چوپان , دروغگو

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه یازدهم فروردین ۱۴۰۴ | 18:8 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

۩۩☫ روایت :حکایت /طریقت/☫۩۩۩

العجب ثم العجب = بین جمادی وُ رجب

در شهر خوی زن ثروتمند و تیزفکری به نام "شوکت"در زمان کریم خان زند زندگی می کرد.انگشتر الماس بسیار گران قیمتی ارث پدر داشت، که نیاز به فروش آن پیدا کرد.
در شهر جار زدند ولی کسی را سرمایه خرید آن نبود. بعد از مدتی داستان به گوش خدادادخان حاکم و نماینده کریم خان در تبریز رسید.آن زن را خدادادخان احضار کرد و الماس را دید و گفت:شوکت خوشحال شد و از دربار برگشت.
خدادادخان، که مرد شیاد و روباهی بود، شبانه دستور داد نگین انگشتر الماس را با شیشه بدلی، ماهرانه تراشیده و جای کرده و عوض نمودند.
شوکت چون صبح به دربار استاندار رسید، خدادادخان ، انگشتر را داد و گفت: بیا خواهر انگشتر الماس خود را بردار به دیگری بفروش مراکار نمی آید.شوکت، وقتی انگشتر الماس خود را دید، فهمید که نگین آن عوض شده است. چون می دانست که از والی نمی تواند حق خود بستاند، سکوت کرد. به شیراز نزد، کریم خان آمده و داستان و شکایت خود تسلیم کرد.
کریم خان گفت: ای شوکت، خواهرم، مدتی در شیراز بمان مهمان من هستی، خداداد خان، آن انگشتر الماس را نزد من به عنوان مالیات آذربایجان خواهد فرستاد، من مال تو را مسترد می کنم.بعد از مدتی چنین شد، کریم خان وقتی انگشتر ، نگین الماس را دید، نگین شیشه را از شوکت گرفته و در آن جای کرد و نگین الماس را در دوباره جای خود قرار داد، انگشتر الماس را به شوکت برگرداند و دستور داد ، انگشتر نگین شیشه ای را ، به خدادادخان برگردانند و بگویند، کریم خان مالیات نقد می خواهد نه جواهر.
شوکت از این عدالت کریم خان بسیار خرسند شد و انگشتر نگین الماس را خواست پیشکش کند، ولی کریم خان قبول نکرد و شوکت را با صله و خلعت های زیادی به همراه چند سواره، به شهر خوی فرستاد....


دست بالای دست بسیار است.

.گل لب گیاه دست شیطان گل زنبور

۩۩۩ ☫ خلدستان(طریقت ) در غزلیات: مهربان ۩۩۩

محمّدمهدی طریقت

مملکت ماه شد تماشائی
بویِ دلخواه شد عطر لیلائی

ایکه دستار رویِ سرداری
درد جانکاه را می افزائی

بندر وُ موج و ساحل وُ دریا
خواه ناخواه غرقِ دریائی

قوت قلب من صبوری کن
غربت راه شد شکیبائی

هر چه از عشق می سروم من
ناخودآگاه شد شکوفائی

مهربان باش مهربان شاعر
گاه و بیگاه چون مسیحائی

عکس دختر برای پروفایل :: مدلو

لب را به قصد بوسه بیاور گناه کن
یا التماس هرشب من را نگاه کن

آری رسیده بود قدومت به خواب من
جانا تو خوابهای مرا غرق آه کن

ای ابتدای مطلع دیوانگی بیا
سرکن غزل قصیده و شعری به راه کن

تقصیر باده خوردن من نیست تا ابد
پر کن پیاله ای همه ام را تباه کن

در بیخبر شدن همه سود است و فایده
کندی مکن بریز بیا اشتباه کن

یا در زمان رجعت شب های بی کسی
با پرسه ای تو روی دو عالم سیاه کن

در تنگ نای حادثه هر گاه خسته ای
شهر وجود من همه را دلبخواه کن

بر تار دل طنین (طریقت) نمی‌رسد
آواز اصفهان بیاتم سه گاه کن

وقتی غزالِ شعر امانم نمی دهد
لب را به قصد بوسه بیاور گناه کن

****

ای آن که گاه گاه ز من یاد می‌کنی

پیوسته شادزی که دلی شاد می‌کنی

گفتی: «برو!» ولیک نگفتی کجا رود

این مرغ پر شکسته که آزاد می‌کنی

پنهان مساز راز غم خویش در سکوت

باری، در آن نگاه، چو فریاد می‌کنی

ای سیل اشک من! ز چه بنیاد می‌کنی؟

ای درد عشق او! ز چه بیداد می‌کنی؟

نازک‌تر از خیال منی، ای نگاه! لیک
با سینه کار دشنه پولاد می‌کنی
نقشت ز لوح خاطر سیمین نمی‌رود
ای آن که گاه گاه ز من یاد می‌کنی

انواع عکس پروفایل بهاری جدید و شاد و عاشقانه

عکس پروفایل و عکس نوشته دختر در طبیعت با متن دلنشین زیبا - دانلود آهنگ جدید

این بوی بهار است که از صحن چمن خاست

یا نکهت مشک است کز آهوی ختن خاست

انفاس بهشت است که آید به مشامم

یا بوی اویس است که از سوی قرن خاست

این سرو کدام است که در باغ روان شد

وین مرغ چه نام است که از طرف چمن خاست

بشنو سخنی راست که امروز در آفاق

هر فتنه که هست از قد آن سیم بدن خاست

سودای دل سوخته لاله سیراب

در فصل بهار از دم مشکین سمن خاست

تا چین سر زلف بتان شد وطن دل

۩#خلدستان طریقت( صفحه جدید )۩#محمد مهدی #طریقت


موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت مذهبی ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ
برچسب های خلدستان : خلدستان , روایت , حکایت , دست بالای دست ۩۩۩

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه دهم فروردین ۱۴۰۴ | 21:0 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

۩۩۩☫ بگذار درسکوت (طر یقت)برای عشق+بلبلان شیدا (لا اله الا هو)☫۩۩۩

گوسفندها مثل پلنگ نعره نمی‌کشند، مثل الاغ عرعر نمی‌کنند، مثل شیر نمی‌غرند،
مثل خرگوش نمی‌دوند،
مثل ماهی زیرآبی نمی‌روند،
و مثل اسب به سرعت فرار نمی‌کنند.. و شاید به همین دلیل است که همیشه به صورت " گله" هستند و یک " سگ" از آن‌ها مراقبت می‌کند تا عاقبت خورده شوند.
سگ‌ها مواظب گوسفندها هستند، نمی‌گذارند گرگ‌های وحشی آن‌ها را بخورد و مواظب‌اند که دزد آن‌ها را نبرد و سرانجام قصاب آن‌ها را بکشد.
سگ‌ها وفادارند،ولی نه به گوسفندها،بلکه به قصاب‌ها.علت این‌که دموکراسی به درد گوسفندان نمی‌خورد این است که آن‌ها یا باید به سگ رای بدهند، یا به قصاب،در غیر این صورت باید خیانت کنند و به سوی گرگ بروند که او هم آن‌ها را خواهد خورد.حتی اگر مدرنیزه هم بشوند،فقط به‌طور مکانیزه کشته می‌شوند،اگر دیندار هم بشوند، عید قربان قتل عام می‌شوند.اعلام همبستگی میان گوسفندان تا وقتی ترس از گرگ و اعتماد به سگ و چاقوی قصاب است، بیهوده است، فقط باعث می‌شود کشتارگاه مکانیزه ساخته شود.
انتخابات برگزار شد، همه گوسفندان به سگ رای دادند، جز او کسی را نمی‌شناختند.پشت سر هر گوسفند ناموفق،یک گرگ است.
⭕️دموکراسی در دنیای گوسفندها، یعنی انتخاب یکی از این سه گزینه:سگ... گرگ... یا قصاب!!؟؟من رای نداده‌ام رژیم �مرات زیازیکوف� رئیس جمهور کشور کوچک �اینگوشتیا�، در جنوب روسیه، به نظر می رسید الگوی کامل یک رژیم استبدادی و بی قانون باشد!سازمان های مدافع حقوق بشر بین المللی و نیز روسیه موارد زیادی از آدم ربایی، شکنجه و قتل توسط نیروهای امنیتی در سال‌های اخیر را گزارش می‌دادند.مردم اینگوشتیا با رژیم زیازیکوف به مقابله پرداختند و نتایج درخشانی گرفتند.

در سال ۲۰۰۷ تعداد کمی از مردم رأی دادند و دلیل آن این بود که اکثریت از دستکاری و تقلب در انتخابات مطمئن بودند و از طرفی دیگر می‌دانستند که این انتخابات هیچ تغییری ایجاد نخواهد کرد.اما رژیم ادعا کرد که ۹۸درصد در انتخابات شرکت کرده‌اند و اکثریت آن‌ها نیز به

حزب طرفدار مسکو و زیازیکوف رأی داده‌اند!اعتراض به نتایج انتخابات غیرقابل تصور بود، به خصوص که رهبران روسیه از زیازیکوف حمایت می‌کردند، اما زیازیکوف عزم و سرسختی شهروندان را دست کم گرفته‌بود!معترضان کمپینی تحت عنوان �من رأی نداده‌ام� راه انداختند و این کمپین در مدت کوتاهی موفق به اخذ امضای بیش از نیمی از واجدین شرایط شد!

معنی این کنش این بود که آمار ۹۸ درصد شرکت در انتخابات اعتبار ندارد!زیازیکوف اعلام کرد که این عمل �حماقتی واقعی و کاملا بی معنی است� و فعالان کمپین�من رأی نداده‌ام� بارها تهدید به خشونت شدند، ولی فعّالیت خود را ادامه دادند.

سرانجام مسکو، زیازیکوف را وادار به کناره‌گیری کرد و یکی از دلایل آن، عدم مشروعیت شرم‌آوری بود که کمپین �من رأی نداده‌ام� آن را افشا کرد.مردی که به خشونت معروف بود به ده‌ها هزار نفر که هیچ چیزی جز شهامت نداشتند،

باخت! آن‌ها با حرکتی که به قلم‌های خود دادند، او را پایین آوردند...

ﻳﻚ ﻫﻤﻮﻃﻦ ﻣﺘﻮﻟﺪ ۱۳۲۷ ﻣﯿﻨﻮﯾﺴﺪ: ﻣﻦ ﻣﺘﻮﻟﺪ ﺷﺪﻡ ﻭ ﭘﺎ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺗﺎ ﻓﺮﺩﺍ ﺭﺍ ﺑﺴﺎﺯﻡ.ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ ﺭﻓﺘﻢ ﻣﺪﯾﺮ ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ ﻣﺎ ﺗﻮﺩﻩ ﺍﯼ ﺑﻮﺩ! ﻧﺎﻇﻤﺶ ﻣﺼﺪﻗﯽ ﺑﻮﺩ! ﻣﻌﻠﻤﻢ، ﻓﺪﺍﺋﯽ ﺍﺳﻼﻡ ﺑﻮﺩ! ﺑﻪ ﺩﺑﯿﺮﺳﺘﺎﻥ ﺭﻓﺘﻢ ﻣﺪﯾﺮ ﻣﺎ ﻋﻀﻮ ﻧﻬﻀﺖ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﺑﻮﺩ! ﻧﺎﻇﻤﺶ ﺗﻮﺩﻩ ﺍﯼ ﺑﻮﺩ،ﺩﺑﯿﺮ ﺍﺩﺑﯿﺎﺕ ﻣﺎ ﻣﯿﮕﻔﺖ ﺣﯿﻒ ﮐﻪ ﻣﯿﺮﺯﺍ ﮐﻮﭼﮏ ﺧﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﯾﻦ ﺑﯽ ﭘﺪﺭﺍﻥ،ﮐﺸﺘﻨﺪ! ﺑﻘﯿﻪ ﺩﺑﯿﺮﺍﻥ ﻫﻢ ﯾﺎ ﭼﺮﯾﮏ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﯾﺎ ﻓﺪﺍﺋﯽ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﯾﺎ ﻣﯿﮕﻔﺘﻧﺪ ﺣﯿﻒ ﮐﻪ،ﻣﺼﺪﻕ ﺩﺭ ﺗﺒﻌﯿﺪ ﺍﺳﺖ!! ﻣﻦ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺭﻓﺘﻢ .... ﺑﺎ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﮐﺎﺭﺕ ﺩﺍﻧﺸﺤﻮﺋﯽ ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮ ﺷﺪﻡ! ﻫﻤﻪ ﺩﻭﺭ ﻫﻢ ﺑﻮﺩﯾﻢ، ﺍﺯ ﻫﺮﻧﻮﻉ ﺣﺸﻤﯽ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﻣﺎ ﺑﻮﺩ ﻣﺼﺪﻗﯽ ﻭﺗﻮﺩﻩ ﺍﯼ ﻭ ﭼﺮﯾﮏ،ﻭ ﻣﺠﺎﻫﺪ ﻭ ﻓﺪﺍﺋﯽ .....ﺩﺧﺘﺮ ﻫﺎﯼ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻣﺎ ﻋﺎﺷﻖ ﺧﺴﺮﻭﮔﻠﺴﺮﺧﯽ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ!! ﭘﺴﺮ ﻫﺎﯼ،ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻣﺎ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺮﯾﻌﺘﯽ!! ﮐﺴﯽ ﮐﺘﺎﺏ ﺩﺭﺳﯽ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻧﺪ! ﯾﮑﯽ ﻣﺎﺭﮐﺲ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﺪ، ﯾﮑﯽ ﻋﻘﺎﯾﺪ ﺑﺮﺗﺮ ﺍﺳﺘﺎﻟﯿﻦ!! ﯾﮑﯽ ﮐﺘﺎﺏ ﻫﺎﯼ ﺟﻼﻝ ﺁﻝ ﺍﺣﻤﺪ، ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﻫﻢ ﮐﺘﺎﺏ "ﻣﺎﺋﻮ،ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﺭﺳﯿﺪ " ﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﻫﺎ ﻫﻢ ﺍﺧﻼﻕ ﺩﺭ ﺍﺳﻼﻡ ﻭ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺩﯾﺪ ﮔﺎﻩ،ﺷﻤﺎ ﺯﯾﻨﺐ ﻭﺍﺭ ﺷﻮﺩ!! ﺧﻮﺏ ﯾﺎﺩﻡ ﺍﺴﺖ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺩﮐﺘﺮ ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻢ ﺑﻨﯽ ﺍﺣﻤﺪ، ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺷﻨﺎﺳﯽ ﻣﺎ، ﺩﺭ ﺳﺮ ﮐﻼﺱ ﭘﺮﺳﯿﺪ: " ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻫﺴﺘﯿﺪ؟" ﻫﻤﻪ،ﮔﻔﺘﯿﻢ ﺁﻗﺎ ﻣﺎ! ﭘﺮﺳﯿﺪ: " ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺷﺎﻫﻨﺎﻣﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﯿﺪ؟ " ﮐﺴﯽ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﻠﻨﺪ،ﻧﮑﺮﺩ! ﭘﺮﺳﯿﺪ: " ﮔﻠﺴﺘﺎﻥ ﺳﻌﺪﯼ ﭼﻨﺪ ﺻﻔﺤﻪ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺩﺭ ﭼﻪ ﺑﺎﺏ ﻫﺎﯾﯽ ﻧﻮﺷﺘﻪ،ﺷﺪﻩ؟" ﮐﺴﯽ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﺴﺖ!! ﭘﺮﺳﯿﺪ : " ﻧﺎﻡ ﮐﻮﭼﮏ ﺟﺎﻣﯽ ﭼﯿﺴﺖ؟" ﮐﺴﯽ،ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﺴﺖ!! ﻫﺮ ﭼﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﮐﺴﯽ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﺴﺖ!!! ﭘﺮﺳﯿﺪ: " ﺭﺿﺎ ﺷﺎﻩ ﺩﺭ ﭼﻪ ﺳﺎﻟﯽ ﻭ ﺩﺭ ﮐﺠﺎ ﺑﺪﻧﯿﺎ ﺁﻣﺪ؟" ﭘﺮﺳﯿﺪ: " ﻧﺎﻡ ﺍﺻﻠﯽ ﺍﻣﯿﺮ ﮐﺒﯿﺮ ﭼﻪ ﺑﻮﺩ؟" ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﮔﻔﺖ: "ﺧﺎﮎ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻣﻠﺘﯽ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮﺍﻧﺶ ﺑﺎﺷﯿﺪ!!!! ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﺪ ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﺑﭙﺮﺳﻢ ﺍﺳﺎﻣﯽ ﺁﻥ ۵۳ ﻧﻔﺮﻋﻀﻮ ﺣﺰﺏ ﺗﻮﺩﻩ ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺏ ﺑﺰﺭﮒ ﻋﻠﻮﯼ ﺭﺍ ﻧﺎﻡ ﺑﺒﺮﯾﺪ ﻫﻤﻪ ﺷﻤﺎ ﻧﺎﻡ ﮐﻮﭼﮏ، ﻧﺎﻡ ﻓﺎﻣﯿﻞ، ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺷﻨﺎﺳﻨﺎﻣﻪ، ﻭ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺗﻮﻟﺪﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺣﻔﻆ ﻫﺴﺘﯿﺪ!! ﺷﻤﺎ ﺑﺎ ﭘﻮﻝ،ﺍﯾﻦ ﻣﻠﺖ ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮ (!!) ﺷﺪﻩ ﺍﯾﺪ؟! ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻠﺖ، ﺗﺎﺭﯾﺦ ﻭ ﻫﻮﯾﺖ،ﺧﻮﺩ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﮐﻨﺪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺣﻢ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ. ﺑﺪﺑﺨﺖ ﺁﻥ ﻣﻤﻠﮑﺘﯽ ﮐﻪ ﺷﻤﺎﻫﺎ،ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮﺍﻧﺶ ﺑﺎﺷﯿﺪ"!!
ﺩﺷﺖ ﻣﺎﻥ ، ﮔﺮﮒ ﺍﮔﺮ ﺩﺍﺷﺖ ، ﻧﻤﯽ ﻧﺎﻟﯿﺪﻡ؛ﻧﯿﻤﯽ ﺍﺯ ﮔﻠّﻪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺳﮓِ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺧﻮﺭﺩﻩ

پروانه‌صفت واله ی دیدار تو هستم
معشوقه : خریدار ِ تو از روز الستم
با یاد تو من بر سر پیمانه نشستم
از ژالهٔ چشمان تو من، باده پرستم
دیوان من اندر خم گیسوی‌تو افتاد
عاقل صفتی بودم وُ از غیر تو رستم
ترسم بنشیند به غزل سوزنی از نَم
وقتیکه قلم گریه کند اشک ز دستم
از جام بلورِ لب شیرین تو گفتم
وقتیکه از آن بادهٔ لبهای تو مستم
محراب دو ابروی تو شد قبلهٔ حاجات
وقتیکه دخیل از قد رعنای‌تو بستم
امروز(طریقت) غزل هجر سرودم
دیوانه صفت بر در میخانه نشستم

الهی و ربّی من لی غیرک ؟!


از تو سکوت مانده و از من صدای عشق
چیزی بگو که من بنویسم به جای عشق
حرفی که خالیم کند از سال ها سکوت
حسی که باز پر کندم از هوای عشق
این روزها عجیب دلم تنگ رفتن است
در خواب حرف می زنم از گریه های عشق
هی شعر می نویسم و دلتنگ می شوم
حس می کنم و کنارمی وُ جا به جای عشق
این شعر را رها کن و نشنیده ام بگیر
بگذار در سکوت، (طریقت) برای عشق

بلبلانِ شیدا هو لااله‌الاهو

لاله‌ی فرح‌زا هو لااله‌الاهو

شاخهٔ شاخه ی نو روز با طراوت تازه

شاخ وُ برگ گویاهو لااله‌الاهو

زیر و بم در این عالم، قطره قطره خشکی یَم

چکه چکه دریا هو لااله‌الاهو

قمریانِ طوطی وَش، صلصل وُ همایِ غش

نغمه‌خوان وُ یلدا هو لااله‌الاهو

باجماد وُ با حیوان، با نبات وُ باانسان

ذکرشان ز مولی هو لااله‌الاهو

عارفِ جهانِ حق ناظرست برعالم

شد رها ز سودا هو لااله‌الاهو

هر چه در نهان باشد ظاهرِ جهان باشد

شعرِ رو به بالا هو لااله‌الاهو

می‌شود روان روشن از تجلیِ جانان

روح وُ جان توانا هو لااله‌الاهو

سالکِ (طریقت ) شد شاعرِ خدابین جو

درشعارِ شیوا هو لااله‌الاهو

محمّدمهدی طریقت

فردوسی

تو را دانش و دین رهاند درست

در رستگاری ببایدت جست

و گر دل نخواهی که باشد نژند

نخواهی که دائم بوی مستمند

به گفتار پیغمبرت راه جوی

دل از تیرگی‌ها بدین آب شوی

چه گفت آن خداوند تنزیل و وحی

خداوند امر و خداوند نهی

که خورشید بعد از رسولان مه

نتابید بر کس ز بوبکر به

عمر کرد اسلام را آشکار

بیاراست گیتی چو باغ بهار

پس از هر دو آن بود عثمان گزین

خداوند شرم و خداوند دین

چهارم علی بود جفت بتول

که او را به خوبی ستاید رسول

که من شهر علمم علیم در است

درست این سخن قول پیغمبر است

گواهی دهم کاین سخن‌ها ز اوست

تو گویی دو گوشم پر آواز اوست

علی را چنین گفت و دیگر همین

کز ایشان قوی شد به هر گونه دین

نبی آفتاب و صحابان چو ماه

به هم بستهٔ یک‌دگر راست راه

منم بندهٔ اهل بیت نبی

ستایندهٔ خاک پای وصی

حکیم این جهان را چو دریا نهاد

بر انگیخته موج از او تندباد

چو هفتاد کشتی بر او ساخته

همه بادبان‌ها بر افراخته

یکی پهن کشتی به سان عروس

بیاراسته همچو چشم خروس

محمّد بدو اندرون با علی

همان اهل بیت نبی و ولی

خردمند کز دور دریا بدید

کرانه نه پیدا و بن ناپدید

بدانست کو موج خواهد زدن

کس از غرق بیرون نخواهد شدن

به دل گفت اگر با نبی و وصی

شوم غرقه دارم دو یار وفی

همانا که باشد مرا دستگیر

خداوند تاج و لوا و سریر

خداوند جوی می و انگبین

همان چشمهٔ شیر و ماء معین

اگر چشم داری به دیگر سرای

به نزد نبی و علی گیر جای

گرت زین بد آید گناه من است

چنین است و این دین و راه من است

بر این زادم و هم بر این بگذرم

چنان دان که خاک پی حیدرم

دلت گر به راه خطا مایل است

تو را دشمن اندر جهان خود دل است

نباشد جز از بی‌پدر دشمنش

که یزدان به آتش بسوزد تنش

هر آنکس که در جانش بغض علی است

از او زارتر در جهان زار کی است

نگر تا نداری به بازی جهان

نه برگردی از نیک پی هم‌رهان

همه نیکی‌ات باید آغاز کرد

چو با نیک‌نامان بوی هم‌نورد

از این در سخن چند رانم همی

همانا کرانش ندانم همی


موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت مذهبی ، قصاید ، متفرقه(طــنــز) ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ
برچسب های خلدستان : خلدستان طریقت , حکایت , روایت , طریقت

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه پنجم فروردین ۱۴۰۴ | 14:30 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

آن پیکِ ناموَر که رسید از دیارِ عشق

آورد حِرزِ جان ز خطِ مُشکبارِ عشق

خوش می‌دهد نشانِ کمال وُ جمالِ یار

چون می‌کند حکایتِ عِزّ وُ وقارِ عشق

کامش طلب نموده وُ خِجلَت همی‌برم

جانم نثار کردم وُ کردم نثارِ عشق

شکرِ خدا که از مددِ بختِ کارساز

بر طبل آرزوست همه کار و بارِ عشق

آخر سپهر و دورِ قمر را چه اختیار؟

چرخ وُ فلک همه در اختیار عشق

گر بادِ فتنه هر دو جهان را به هم زند

چشم وُ چراغِ آدمیان انتظارِ عشق

کُحلُ الجَواهری به من آر ای نسیمِ صبح

زان خاکِ نیکبخت که شد رهگذارِ عشق

ماییم و آستانهٔ ملک وُ سرِ نیاز

تا خوابِ خوش به چشم من آید کنارِ عشق

دشمن به قصدِ جانِ من ار دم زند چه باک؟

شاعرِ (طریقت) م :نشوم شرمسارِ عشق

«دوستت دارم و از حــال دلـم بـی خبــری »
جان به لب کرده مرا بی تو غم خونجگری

هرکجـا می نگرم روی تـو می بینم و بس
روز وشب بـا منی و در همه جــا در نظری

عـاشقی هـای مـــرا از دلِ دیـوانـه بپرس
دوختـم چشم به راهی که از آن میگذری

ناز چشمان تو با قیمت جان مشتری ام
به امیدی که تـو هــم نــاز نگاهم بخری

یا بمان یا که مرا با خود از این شهر ببر
بی تعارف گل من خسته ام از دربه دری

جـای خـالی تـــو را هیچکسی پـر نکند
خـالقت خلق نکرده است مثــالت دگری

نشود اهل (طریقت) سپس این سنگ صبور

شعر تــارسحرم را تــو امیـــد سحری

۩۩۩ ☫ مثنوی (طریقت)خلدستان / روایت ☫ ۩۩۩

روی سحر ندید و هزارش رقیب هست

در پرده ‏ای سحر مگرت عندلیب هست‏

مُردیم از فراق تو ای نور هردو عین

آیا به خوان وصل تو ما را نصیب هست؟

هر جا روم خیال سحر در دلِ من است

ما را سحر ز پرتو روی نهیب هست

هرچند دورم از معاشقه عاشق تو را مباد

لیکن امید وصل توأم عنقریب هست‏

گویا (طریقت) است ؛سحر: سیب ِ گفتگو

همراه من شماره ندارم طبیب هست


سرتاسر جهان که نیاز بشر نداشت

چون کردگار محرم راز بشر نداشت

در مسلخ هبوط نماز بشرنداشت

تنها، خدای حاشیه ‌ساز بشرنداشت

سحر ساقی در میخانه وا کرد
ز جامی کام میخواران روا کرد

ز لب مینای می را مهر برداشت
لبالب ساغری در کام ما کرد

شراب بیریا چندان به پیمود
که جانرا مطلق از قید ریا کرد

دلم کز منزل کبر و ریا خاست
نشیمن در حریم کبریا کرد

درآمد از درآن ماه دل افروز
ز مهرش خلوت دل با صفا کرد

زِ (خُلدستان طریقت)دردِ هجران
به داروخانه اش دارو ،دوا کرد

خــُلدستان طریقت(حکایت :شعر )۩محمد مهدی طریقت

<<خطبه دوم




موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، مثنوی ، حکایات ، بدون شرح
برچسب های خلدستان : مثنوی , طریقت , حکایت , روایت

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه نوزدهم اسفند ۱۴۰۳ | 14:28 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

۩۩۩ ☫ یوسف گم گشته کنعان (طریقت) مرداد = صفر 1446 ☫ ۩۩۩

او خواهد آمد...

وای اگر مرد گدا یک شبه سلطان بشود
مثل این است که گرگی ،سگ چوپان بشود

هرکجا هدهد دانا برود کنج قفس
جغد ویرانه نشین مرشد مرغان بشود

سرزمینی که در آن‌ قحط شود آزادی
گرچه دیوار ندارد،خود زندان بشود

باغبانی که به نجار دهد،باغش را
فصل هایش همه ،همرنگ زمستان بشود

ناخدا،دلخوش این آبی آرام نباش
وای از آن‌ لحظه ،که هنگامه ی طوفان بشود

سودای تو داریم و هواخواه تو دریاب
شوریده ی مهتاب رخ ماه تو دریاب
چون ذره به دنبال تو گمگشته راهیم
چون باد صبا در پی درگاه تو دریاب
هم شبزدگـانیم ، سراپا همه شوق
هم از سر شب تا به سحرگاه تو دریاب
چشمک بزن وُ خرمنی از شعله برافروز
ما کشته ی هر غمزه وُ گهگاه تو دریاب
با گوشه ی چشمی به عنایت نظری کن
آتش به جگر از غم جانکاه تو دریاب
عمریست به دنبال سراپرده ی عشقیم
چندی اگر آواره ی خرگاه تو دریاب
ای یوسف گم گشته کنعانِ (طریقت)
ما تشنه لب زمزمی از چاه تو دریاب

۩۩۩ ☫ ) خلدستان (طریقت) اشعار حکایات روایات ☫۩۩۩

باستانی پاریزی و پدرش هم در کوهستان پاریز اتفاق افتاده و پدر باستانی پاریزی یک قصه برای پسرش گفته که آن هم جالب است.
می گویند زمانی که اسکندر در هندوستان به همراه سپاهیانش در جستجوی آب حیات بوده است‌، در سر یک دوراهی، نمی توانند تصمیم بگیرند که کدام راه، راه رسیدن به چشمه آب حیات است. به دو دسته تقسیم می شوند. یک گروه که گویا خضر هم در بین آنها بوده از یک راه و اسکندر و بقیه ، از راه دیگر می روند. اسکندر به آنها می گويد هر کدام که آب حیات را یافتند، از آن بخورند و برای بقیه هم بیاورند.دسته ای که خضر در بین آنها بوده، به آب حیات می رسند. می خورند و در مشکی بزرگ ،آب را برای اسکندر و همراهانش می برند. وقتی به دو راهی که از هم جدا شده بودند، می رسند، خضر می گوید با وجود مشک، دیر به اسکندر می رسیم. مشک را بر تنه درختی آویزان می کنند و با سرعت به راهی که اسکندر رفته، می تازند تا به او خبر دهند. به اسکندر می رسند و خبر خوش پیدا کردن آب حیات را به او می دهند. با شادمانی برمی گردند. وقتی به دو راهی می رسند، می بینند که مشک سوراخ شده و آبی در آن نیست. در نتیجه اسکندر به آب حیات نمی رسد.
چه کسی مشک را سوراخ کرده است؟
گویا کلاغی که تشنه بوده به مشک نوک می زند و آن را سوراخ می کند و از آن روز ،عمر کلاغ آنقدر طولانی می شود که کسی مرگش را نمی بیند و درختی که مشک بر آن آویزان بوده، یک درخت بنه بوده است و از آن روز، درختان بنه هم دراز عمر می شوند.
باشد که عمر درخت بنه دشت علی کوری هم دراز باشد.
۱. پدستان نام روستایی در پای کوه شاه است . در تقسیمات کشوری به آن بیدستان می گویند. یعنی در سال‌های اخیر تصمیم گرفته اند که یک نام قابل فهم برایش بنویسند و تابلوی بیدستان یکی از تلاش های شورای آن روستا برای انتخاب نامی که به زعم شان زیباتر است، ذکر شده. اما من بر این باورم که نام پدستان از کلمه پدند می آید. پدند بوته درختچه مانندی است که در آن کوهستان به وفور می روید. چوب سختی دارد و در روزگارانی که کندنش منعی نداشته، برای هیزم تنور، سوخت خوبی محسوب می شده است. پدستان بمعنای جایی است که پدند زیاد دارد. اصلا در پدستان، بید نمی کارند، قبلا هم نمی کاشته اند.زراعت دارند .

( صائب ،طریقت ، شهریار ) ، عرفان " طریقت " در محضر حافظ بسی بیشتر و قابل تأمّل است.

حافظ می گوید :

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

کلمه ی : هندو " معلوم است که این غزل کاملاً غرق در عالم عشق مجازی است زیرا که مکان خال هندو رسماً مابین دو ابرو در زیر پیشانی فرد مؤنّث می باشد و نشانه ی دیگر مجازی بودن احساس فوق ، در محتوای کلام پیداست ، زیرا که حافظ صرفاً مادّیات را به خال می بخشد نه آنچه را که در وجودش از سوی خدا امانت گذاشته شده است.

انسان بطور کلی از چه اجزایی ساخته شده است؟

جواب: بدن ، ذهن ، خرد ، روح

این اجزا در ما امانت است و نمی توانیم به جز � الله � به کسی دیگر ببخشیم. امروز اگر من آنقدر پول داشته باشم که یک شهر را بطور کلی بخرم ، می توانم آن شهر را موقع مرگ به فرزندم ارث بگذارم تا بعد از من او نیز از این مادّیات بهره مند شود اما نمی توانم روح و دل و بدن و عین جوهره ی درون و بطور کلی اجزایم را به فرزندم ارث بگذارم و این ارث ، نسل به نسل همچنان بچرخد. زیرا که اجزا در انسان از طرف خدا امانت است و بعد از مرگ ( زود یا دیر ) به جایگاه اصلی اش بر گردانده می شود و بخصوص روح انسان که جزئی از اجزا می باشد: انّا لله و انّا الیه راجعون.

حافظ در این غزل، محبوب و مطلوب موقّتی اش را به چشم عرفان نگاه نمی کرده و با تکیه بر همین اساس نیز دو دستی و محکم از روح و تن و دل و جگر و کلّ اجزایش مواظبت نموده و در برابر لذّات عشق مجازی تنها به بخشش مادّیات غیر از وجود خویش کفایت کرده است.

عبارت بخشش " سمرقند و بخارا " به این معنا نیست که حافظ خیال کرده باشد مُلک اوست. منظور حافظ ، چشم پوشی کردن از دیگر لذّات مجازی بوده است. حافظ می گوید : اگر آن ترک شیرازی دل ما را به دست آورد به خاطر جذبه و خال هندویش از لذت های شهر سمرقند و بخارا در می گذرم و در قبال او به لذتهای نهفته در سمرقند و بخارا ( دنیای مادّیات و تجملات صوری ) بی اعتنا می باشم.

از احساس لطیف حضرت حافظ چنان برداشت می شود که گویا ایشان از حوادث روزگار و بذل و بخشش سلاطینی متأثر بوده که این واقعه کمی به عکس ضرب المثل »عطایش را به لقایش بخشیدم « نیز شباهت دارد. آنهایی که به حضرت لسان الغیب - عارف زمان – ایراد می گیرند از درک عالم زیبای او بی خبرند.

صائب تبریزی، عالم حافظ را درک نکرده است. او می گوید:

اگر آن ترکِ شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را

هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد

نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

صائب! انسان عارف سرش را به جز خدا به کسی نبخشد ، تو سر خود را به یک دختر می بخشی؟!

صائب! انسان فاضل دستهایش را به جز خدا به کسی دیگر نبخشد، آنوقت تو به یک دختر می بخشی؟!یعنی حافظ به اندازه ای فهم نداشت که از امثال تو سبقت گیرد و وجود مبارک خود را با نفس مادّی معامله نماید؟!حافظ، خواسته هایی زودگذر از دنیای مادّی را که سمرقند و بخارا را نمادین ساخته است هدف می گیرد که برایش بجز ارضاء نفس امّاره ثمری نداشت و این احساس مادّی مربوط به خود اوست و اصلاً مال اوست . مختار است آن همه را به لذّتی دیگر ببخشد. یعنی به خاطر لذت و منظری دیگر از همه ی خواسته های مجازی اش در گذرد. از یکسو نیز حافظ وقتی می شنود فلان شاه نتوانست بر هوس خویش غلبه کند و فلان شهرها را به خاطر رسیدن به دختری به پای معامله کشید، خواسته های هوس انگیز جهان مادّی را به تمسخر می گیرد .

صائب! حالا تو از مال خویش می بخشی؟!

سری که خدا به تو داده ، مال توست؟!

با این حال آیا می توانی سرت را موقع مرگ به فرزندت هدیه بدهی ؟!

شهریار نیز عالم حافظ را درک نکرده است. او می گوید:

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را

هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد

نه چون صائب که می بخشد سرو دست و تن و پا را

سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند

نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

با توجّه به مطلب بالا کاملاً واضح است که شهریار نیز بدتر از صائب ، عالم زیبای حافظ بزرگ را درک نکرده است.

شهریار خواسته به صائب جواب دهد اما جوابش را درست نداده که هیچ ، بلکه کار را خرابتر هم کرده است زیرا که صائب، روحش را نگهمیدارد و جسمش را می بخشد اما شهریار هم روحش را می بخشد و هم جسمش را. کار شهریار بی مطالعه و بی تأمّل و عجولانه بوده است، برای اینکه:اولاً - روح، جزئی از اجزای انسان است و در داخل اجزا ، بخشش های صائب نیز وجود دارد. پس "هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد " رفت پی کارش.

شهریار ! می خواهی روح و اجزا ( عقلانیت، دست، پا، سر، دل و جگر، جوهره ی درون ، کل هیکل، روان ، ذهن و ... ) را به خال یک دختر شیرازی ببخشی که حتّی در خواب هم او را ندیده ای؟!! آقای شهریار! به فرض اینکه تو در کمال اختیار، سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشی و روحت را به خال هندوی یک دختر شیرازی!!!! پس به خدا چه می ماند؟! - بنازم بر چنین مردانگی!!!!!

شهریار! یعنی شما آن خال هندو را واضحتر و نزدیکتر از حافظ دیده اید که اینقدر مجذوبش شده اید که حتّی از روح و اجزای خود نیز می گذرید و به خال هندو می بخشید ؟! خال هندو چه کارش با روح تو ؟! خال هندو چه کارش با اجزای تو ؟!

شهریار! حالا که خال هندوی یک دختر را مقدّمتر از وجود خدا دانسته و روح و اجزا را به خاطر کسب لذّت دنیوی به یک خال می بخشی پس به خدا چه خواهی بخشید؟!

شهریار! بدان که روح ( این امانت بزرگ الهی ) فقط برازنده ی خداست و عارف بزرگ عصر ( حضرت حافظ ) بی تأمل سخن نگفته است. او در چنین موقعیّتی خوب فهمیده که روح و روانش را به که خواهد بخشید....

امّا در این میان ، فهم و درک (روایت طریقت) در عالم حافظ بسی عمیق و دوست داشتنی است.

زیرا که دادا بر خلاف صائب و شهریار، همسو با حافظ حرکت کرده و در پی کلام شیرین حافظ ، خط سخن او را دنبال می نماید. طریقت در اینجا آنقدر بر اندیشه و عالم حافظ احترام قائل گشته که حتّی بطور غیر مستقیم برایش می گوید : خوب کاری کرده ای که سمرقند و بخارا را بخشیده ای! اگر من به جای تو بودم بیشتر از آن را نیز می بخشیدم.

و شاید هم دادا بیلوردی از روی لج با جاهلان عالم حافظ یا از روی خشم بر مخالفان اندیشه ی حافظ ، دنیا را به خال هندو می بخشد. یعنی از دیگر لذتهای مادّی این دنیا می گذرد. قصد حافظ هم از سمرقند و بخارا ، لذتهای دیگر مادی بوده که در سهم خودش برایش مالک بود اما نه آنقدر اسیر که وجود مبارک خویش ( این امانت بزرگ الهی ) را فدای هوس و شهوت خویش گرداند.

دادا می گوید:

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم نه شهری بلکه دنیا را

زمانی که سمرقند و بخارا دست حافظ بود

همان را داشتی شاید که گیرد جام سودا را

بده ساقی می باقی که در جنّت نخواهی یافت

صفای در این حقیقت را (طریقت) شعر فردا را

و در جای دیگر همسو با حضرت حافظ به صائب و شهریار جواب می دهد:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم تجمّل های دنیا را

نه چونان شهریار و صائب و غیره که میبخشند

به خال ترک شیرازی تمام روح و اجزا را

امانت هست روح و جسم از سوی شیرین

(طریقت)این امانت را مکن سودای فرهادا را

(طریقت):همگرای اندیشه ی حضرت حافظ حرکت می کند برای اینکه عارف بر قضیّه است. حتّی به حافظ خرده نمی گیرد که چرا در این دنیای بدین بزرگی فقط از لذّت دو شهر ( سمرقند و بخارا ) در گذشته است ؟ زیرا در بیتی می گوید : زمانی که سمرقند و بخارا دست حافظ بود – همان را داشتی شاید که گیرد جام سودا را یعنی: زمانی که حافظ بر لذت های مادی شبیه سمرقند و بخارا مالک بود شاید به همانها قانع شده بود و از بین لذّات مادّی، همانها را نمادین قرار داده بود .

دادا در اینجا باز هم بر عالم والای حافظ احترام گذاشته و بر عمق اندیشه ی او انگشت اشاره دراز می کند.

همچنین از بیت ، بده ساقی می باقی که در جنّت نخواهی یافت – طریقت این امانت را نخواهی یافت فردا را « کاملاً همسویی و احترام دادا در عالم دل انگیز حافظ آشکارتر می شود.




موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت مذهبی ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، خبر ـ اطلاعیه
برچسب های خلدستان : طریقت , حکایت , ادبیات روایت , این روزها

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : شنبه هجدهم اسفند ۱۴۰۳ | 0:17 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

۩۩۩ ☫ اشعار:فرهاد/حکایت (طریقت) روایت ☫ ۩۩۩

بوی بهار می‌شنوم از صدای تیر
نازکتر از گل است گلِ گونه‌های تیر

ای در کمان نبض تو آهنگ قلب من
شعر (طریقت ) از سُخنِ آشنای تیر

***

ای غزل همنفسِ صبح پس از بارانی
همنفس در قفسِ خـاطـره‌ها پنهانی

مانده ام در هوسِ عشق تو پرواز کنم یا نکنم
باز هم در قفسِ یاد توام زندانی

شرحِ دل‌بستن و دل‌کندنِ ما آسان نیست
من دوصد خانه ی نو ساختم از ویرانی!

بی‌گناهی مگر از ترسِ عذاب است نه عشق
برحذر باش از این وسوسه‌ی شیطانی

چشم بستیم، ولی جای نظربازی داشت
شرحِ دیدارِ تو در جامه‌ی تابستانی

در پسِ گیسوی تو شا مِ شب آغاز شود
شرح این نکته نشد ! انــجمنی طولانی ...

جام ها از نسبت بالای او موزون شدند

خنده ها بر ساغره صبح قیامت می زنند

می پرستانی که محو لالهء میگون شدند

خرده بینانی که در دامان دل آویختند

از سویدا نقطهء پرگار نُـه گردون شدند

پاک چشمانی که بوی آدمیت داشتند

فارغ از جنت پِــیِ رخسار گندم گون شدند

خاکساران وَز هوای نفس در هفت آسمان

جلوه گاه عرشیان بودند در هامون شدند

در بهار عشق چون برگ خزان باشند زرد

چهره هایی کز شراب عاشقی گلگون شدند

نظم عالم شد حجاب دیده معشوقه گان

جملگی از خوبی خط غافل از مضمون شدند

زرپرستانی که تن دادند زیر بار عشق

از گرانی زنده زیر خاک با قارون شدند

حکمت اندوزان عالم از خرابات جهان

لوتیانِ بُلهوس همچون افلاطون شدند

لوتیان، لامکان نالوتیانی می روند

بیقرارانی که سنگ شیشه گردون شدند

رتبه فرزانگی دانی (طریقت):عقل نیست

چاکران وُ عاقلان ،:" نظاره مجنون شدند"

سوم مارس، روز جهانی نویسنده برای همۀ ما اهالی قلم و نوشتن غریبانه گذشت؛ ایرادی ندارد.

همین که خودمان حواسمان به خودمان باشد، برایمان کافی است.

و همین که قلم در دست داریم که خداوند به آن قسم خورده، بزرگترین افتخارها ... .

گیسوانت را تو افشان می‌کنی، فرزانگی
حال خوبم را پریشان می‌کنی، فرزانگی
کار و بارم را که سامان داشت از روز نخست
با نگاهت زار و حیران می‌کنی،فرزانگی
می‌کشی آتش چرا هر لحظه، ای گل سینه را
نم‌ نمک آن را فروزان می‌کنی، فرزانگی
بی‌ خبر چون باد و بوران می‌رسی از آسمان
خانهٔ دل را تو ویران می‌کنی، فرزانگی
همچو باران می‌زنی گاهی به دشت سینه‌ام
شوره‌زارم را گلستان می‌کنی، فرزانگی
هیچ وقت از رفتنت دیگر سخن با من مگو
سینه را جانا هراسان می‌کنی، فرزانگی
چشم‌ شهلای تو همچون مهر تابان پر فروغ
محفل ما را درخشان می‌کنی، فرزانگی
غنچه‌سان آن لعل شیرین‌تر ز شهد و باده را
از(طریقت) دیده پنهان می‌کنی، فرزانگی

< ادامه مطلب <<

(غزلیات : فرزانگی )۩محمد مهدی طریقت <<خطبه دوم


موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ
برچسب های خلدستان : اشعار , فرهاد , حکایت , طریقت

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه چهاردهم اسفند ۱۴۰۳ | 1:16 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

۩۩۩ ☫پیر(طریقت) مراپیر (طریقت) داد فرمان ☫۩۩۩

ﺩﺍﻧﺴﺘﻦ هزینه‌ای ﺳﻨﮕﯿﻦ دارد!!

گفت: استاد محمّد دادکان ضمن نوشتن نامه‌ای سرگشاده به آقای رئیس جمهور می‌نویسد: اگر قرار باشد ناترازی در پول از بین برود، باید این ۴ مورد مدِّنظر قرار بگیرد. گفتم: این چهار مورد چیست؟ گفت: این موارد عبارتند از: 🔸یک:ما این همه مرکز فرهنگی داریم که در سال بودجه‌های کلان می‌گیرند و خروجی خاصّی هم نداشته‌اند. همین مصوّبۀ حجاب را در نظر بگیرید. کجای این مصوبّه با شرع و دین و جامعۀ مدنی هماهنگی دارد؟ عکس دختربچه ۵ ساله‌ای منتشر شده که روسری به سر دارد ولی پایش برهنه است. معنای این عکس را در نظر داشته باشید.

🔸دو: بچه‌های برخی مدیران را که ثروت‌های مملکت را با رانت از کشور خارج کردند، بازخواست کنید و جلوی‌شان را بگیرید تا ببینید چه پولی برای مملکت ذخیره می‌شود.

🔸سه: شما باید جلوی این همه اختلاس‌ها و فساد‌های کلان را بگیرید که در روز روشن در مراکز دولتی انجام می‌شود، از چای دبش گرفته تا بابک زنجانی و دیگران .

🔸چهار: باید جلوی پول‌هایی را گرفت که از مملکت به کشور‌های همسایه می‌رود و خرج می‌شود.

گفتم: موارد جالبی است. ان‌شاءلله آقای دکتر پزشکیان با عزمی راسخ این موارد را پیگیری فرمایند.

گفت: استاد دادکان در پایان نامه می‌افزایند:

🔸مردم سوال می‌کنند چرا مملکتی که روی ثروت خوابیده باید در پول ناترازی داشته باشد؟

چرا همه جوان‌ها دارند از این مملکت فراری می‌شوند؟

تازه بدتر از این که مغز‌های این کشور در حال فرار هستند، این است که برخی بی‌مغز‌ها مسوولیت دارند.

🔸آقای پزشکیان!

سال‌ها است برای تمام درد‌ها مُسکّن تجویز شده است. شما و همکاران‌تان دیگر این کار را نکنید. شما بعد از این همه سال باید این بیمار در حال فوت را احیا کنید. این بیمار احتیاج به CPR دارد.

گفتم: با توجُّه به این که دغدغه‌های دلسوزانۀ امثال استاد دادکان کاملاً جدّی است ،آیا کسی در کشور پاسخ این پرسش‌ها را نمی‌داند و توان اجرای این چهار خواستۀ معقول و منطقی و کارشناسانه را ندارد؟

گفت: مسئولان و کارشناسان کشور هم پاسخ پرسش‌ها را می‌دانند و هم توان اجرای آن‌ها را دارند،ولی...

گفتم: ولی چه؟ گفت: ولی این را هم می‌دانند،که دانستن،هزینه‌ای سنگین دارد! دزدی مرتّباً به دهكده‌اي مي‌زد، ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺭﺩِّ ﭘﺎﯼ ﺑﻪ ﺟﺎﻣﺎﻧﺪﻩ، ﺷﺒﻴﻪ ﭼﮑﻤﻪ‌ﻫﺎﯼ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺑﻮﺩ ،ﯾﮑﯽ گفت :ﺩﺯﺩ، ﭼﮑﻤﻪ‌ﻫﺎﯼ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ، ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ: ﭼﮑﻤﻪ‌ﻫﺎیﺵ ﺷﺒﯿﻪ ﭼﮑﻤۀ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺑﻮﺩﻩ. ﻫﺮﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﻃﺮﯾﻘﯽ ﻭﺍﻗﻌﯿّﺖ ﺭﺍ ﺗﻮﺟﯿﻪ می‌کرﺩ.ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ‌ﺍﯼ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩ: ﮐه ﻣﺮﺩﻡ؛ ﺩﺯﺩ، ﺧﻮﺩِ ﮐﺪﺧﺪﺍﺳﺖ. ﻣﺮﺩﻡ ﭘﻮﺯﺧﻨﺪﯼ ﺯﺩند ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ :ﮐﺪﺧﺪﺍ، ﺑﻪﺩﻝ ﻧﮕﯿﺮ، ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺍﺳﺖ، ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﺳﺖ! ﻭﻟﯽ ﻓﻘﻂ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻓﻬﻤﯿﺪ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﻋﺎﻗﻞ ﺁﺑﺎﺩﯼ ﺍﻭﺳﺖ.ﺍﺯ ﻓﺮﺩﺍﯼ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﮐﺴﯽ ﺁﻥ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺭﺍ ﻧﺪﯾﺪ. ﻭقتی ﺍﺣﻮﺍﻟﺶ ﺭﺍ ﺟﻮﯾﺎ می‌ﺷﺪﻧﺪ، ﮐﺪﺧﺪﺍ می‌گفت:ﺩﺯﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮐﺸﺘﻪ ﺍﺳﺖ.ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻭﺍﻗﻌﯿّﺖ ﺭﺍ ﮔﻔﺖ ﻭﻟﯽ ﺩﺭﮎ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﻭﺍﻗﻌﯿّﺖ ﻓﺮسنگ‌ها ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺩﺍﺷﺖ، ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺳﺮ ﻧﻮﺷﺖ ﻣﺠﻨﻮﻥ می‌ترﺳﯿﺪﻧﺪ.ﭼﻮﻥ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺁﺑﺎﺩﯼ، ﺩﺍﻧﺴﺘﻦ ﺑﻬﺎﻳﺶ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﻭﻟﯽ ﻧﺎﺩﺍﻧﯽ،ﺍﻧﻌﺎﻡ ﺩﺍﺷﺖ!!

اَلمنةُ لله که بتخانه ی اندیشه خراب

ناقوس کلیسا زده شد : باده ی ناب

در انجمنی هر که تو بینی جم و دارا

محتاجی مردم همگی روی حساب

سیرابی وُ لب تشنگی از هم نشناس

ایرانِ پُر آسایش ما عین عذاب

دستار به سر در طلب گوهر مقصود

بس تشنه فرو مُرد ندانست که آب

گر کبک غزل هم نزند قهقه ی ذوق

افتادگی آموز : که در چنگ عقاب

توفیق رفیق است اگر عازم کاری

بشتاب به سرمایه ی توفیق شتاب

دی پیر مغان گفت: (طریقت) غزل افروز

اشعار رموز است ولی بیهده یاب

***

سر از دنیا برون آورد خورشید

چنان بر سینۀ عالم درخشید

غزالی داشت، بر نظم من آویخت

فروغی داشت، بر روی تو رَخشید

سر از دریا برون آورد عالم

شبی بر سینۀ مهشید فرشید

مرا پیر مغان ، باید (طر یقت)

جَم وُ جامِ جم وُ، جمشید،جمشید

✍️محمّدمهدی طریقت


۩#خــُلدستان طریقت (صفحه جدید )۩#✍ محمد مهدی #طریقت



موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، متن ادبی ، عکس ، سیاسی ، غزلیات
برچسب های خلدستان : خلدستان , غزل , نثر , حکایت

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۳ | 0:50 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

۩۩☫برآستان مبعث: (روایت ) طریقت ۩۩۩

خلدستان (مبعث)اعتراف به اشتباه؛شجاعت است یا شناعت؟!

گفت: آیا در عصر حاضر انسانی داریم که مصون از خطا و اشتباه باشد؟

گفتم: خیر،ابداً!گفت:با توجّه به این که تاوان اشتباه مسئولان و مدیران هر کشور را باید مردم بدهند،اعتراف به اشتباه مسئولان در برابر ملّت، شجاعت است یا شناعت؟ گفتم: قطعاً شجاعت و قابل تقدیر است.

گفت: آیا تو مسئولانی می‌شناسی که در برابر ملّت شجاعانه به اشتباهات خود اعتراف کرده و در صدد جبران زیان‌های آن برآمده باشند؟

گفتم: بله،متعدّد می‌شناسم. مسئولان ژاپنی‌ حتّی برای تاخیر چند دقیقه‌ای پرواز هواپیماها و قطارها در سال ،یا گرانی حتّی یک درصد از مایحتاج مردم شجاعانه با تعظیم از پیشگاه ملّت تقاضای عفو می‌کنند! یک هواپیمای کرۀ جنوبی بر اثر برخورد پرنده با موتور آن سقوط می‌کند و در کمتر از چند ساعت، مسئولان رده بالا به خط شده و از ملّت خود عذرخواهی می‌کنند!از افراد شاخص در دنیا مسئولان مشهوری را می‌شناسیم که شجاعانه در پیشگاه ملّت اعتراف به اشنباه کردند و بر محبوبیّت آنان افزوده شد؟ گفت: کدام مسئولان از کدام کشورها؟ گفتم: مثلاً ژنرال شارل دوگل را در همۀ دنیا بنیانگذار جمهوری پنجم فرانسه می دانند.او در اوج محبوبیّت وقتی شنید عدّه‌ای علیه او راهپیمایی کرده و شعار داده‌اند، اصولی را به ملّت پیشنهاد کرد و طیّ یک همه‌پرسی از ملّت، اعلام کرد در صورتی در پست ریاست جمهوری می‌ماند که اکثر ملّت به پیشنهادهایش رای مثبت بدهند.ولی اکثر مردم به پیشنهادهای او رای منفی دادند.بنابراین پس از اعلام نظر ملّت ، او شجاعانه از مقام خود استعفا داد!و محبوبیّت او جاودانه شد و هنوز مردم فرانسه برای دوگل احترام ویژه‌ای قائل‌اند.

گفت: خب، در کشورهای جهان سوم چه موردی سراغ داری؟ گفتم: جمال عبدالنّاصر رئیس جمهور مصر در دهۀ 1960 به عنوان یک رهبر محبوب در سپهر سیاسی جهان عرب می‌درخشید. او در شعارهایش می‌گفت اسرائیلی‌ها را به دریا می‌ریزد!ناصر برای ایجاد یک اتّحادیّه از جهان عرب بسیار کوشید و با کمک شوروی نیروی نظامی خود را تقویت کرد. اسرائیل در ژوئن 1960 در سحرگاهی با کمک نیروی هوایی خود همۀ نیروی هوایی مصر را درجا نابود کرد! به طوری که ارتش مصر بدون پوشش هوایی بلادفاع شد! نیروی زمینی اسرائیل برق‌آسا تمام شبه جزیرۀ سینا را به صورت راهپیمایی اشغال کرد! مصر ناگزیر آتش‌بس تحمیلی را پذیرفت! اسرائیل بلافاصله به سوریه حمله کرد و جمعاً طیّ شش روز صحرای سینا را از مصر،تپّه‌های جولان را از سوریّه و نیمۀ بیت‌المقدّس را از اردن به تصرّف خود درآورد و آتش‌بس را بر هر سه کشور تحمیل کرد! ناصر به جای ایستادن روی مواضع اشتباه خود و رجزخوانی‌های توخالی،شجاعانه از طریق رادیوتلویزیون قاهره همۀ علل شکست را به گردن گرفت و از سمت خود استعفا داد!

این ابتکار شجاعانۀ ناصر آن چنان بر محبوبیّت او در مصر و جهان عرب افزود که مردم مصر و سایر کشورهای عرب طیّ راهپیمایی‌های متعدّد از او خواستند تا استعفای خود را پس بگیرد و نه تنها ریاست جمهوری مصر،که همچنان رهبری جهان عرب را بر عهده گیرد!

گفت: بنابراین اکنون که تورُّم وحشتناک و گرانی ارزاق و نیز ضربات سنگین دشمن صهیونیستی بر نیروهای مقاومت در لبنان و سوریه و غزه ،ثمرۀ ده‌ها میلیارد دلار از سرمایه‌های ما را به باد داده است، چه زیباست که همۀ مسئولانی که با اشتباهات خود اقتصاد و دیپلماسی خارجی ما را به این وضعیت وخیم درآورده‌اند، شجاعانه در برابر ملّت،اشتباهات خود را به گردن گیرند و از همه ملّت بخواهند که همه دست در دست یکدیگر نهاده با حفظ وحدت ملّی به جبران زیان‌های وارده بپردازیم.

می‌گویند فرد کم‌سوادی با پارتی‌بازی استاد دانشگاه شد. پس از مدّتی دانشجویان به کم‌سوادی او پی‌بردند.روزی از او پرسیدند:«بواقیق مواشین» چیست؟ استاد کمی فکر کرد و گفت:

بواقیق مواشین اسم یکی از شهرهای بورکینافاسو است! جمعیّت آن شهر 155 هزار نفر و مردم آن به زبان اسپانیولی حرف می‌زنند و.....ناگهان کلاس منفجر شد از صدای خندۀ بلند دانشجویان. به او گفتند:

آقا! ما «بوق ماشین» را جمع مکسّر بستیم،شده «بواقیق مواشین»!!

طنز بزرگ‌تر ماجرا که موجب افزایش خندۀ دانشجویان می‌شد،اصرار بیش از حدِّ استاد بر درستی پاسخ اشتباه خویش بود!

مبعث وُ مبعوث شد در انتظار

احمد وُ محمود ، باشد بی قرار
احمدی بر سجده بود اَندر حَرا
شد " محمد" معتکِف اَندر ثَنا
ناگهان جِبریل وارد شد نکوی
تا رساند وحی خالق را بگوی
قُل: محمّد؛خالق و معبود خویش
یاکه آدم آفرید از روح خویش
"هی" نبی گشتی به اَمر کردگار
"کی" نبوّت بانگ توحیدی بَرار
آنچه کردند اَنبیا در این زمین
کاملش گردان تو ختم مرسلین
کرد "احمد" آنچه را مامور بود
وحی آمد از خدا دستور بود
درحقیقت ناخدای عالمین
در (طریقت) رَحمَهُ لِلعالَمین

اِی یوسفِ خوش‌نام ما، خوش می‌روی بر بامِ ما

ای دَرشکسته جامِ ما، ای بردَریده دامِ ما،

ای نورِ ما، ای سورِ ما، ای دولتِ منصورِ ما،

جوشی بِنِه در شورِ ما؛ تا مِی شَوَد انگورِ ما

ای دلبر و مقصودِ ما، ای قبله و معبودِ ما،

آتش زدی در عودِ ما؛ نَظّاره کُن در دودِ ما

ای یارِ ما، عیّارِ ما، دامِ دلِ خمّارِ ما،

پا وامَکش از کارِ ما؛ بِستان گِرو دَستارِ ما

در گِل بِمانده پایِ دل؛ جان می‌دهم چه جایِ دل؛

وَز آتشِ سودایِ دل، ای وایِ دل، ای وایِ ما

خــُلدستان طریقت( صفحه :جدید )۩ #

↘<<<<<<ادمه مطلب


موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : حکایت , مبعث , روایت طریقت , سعدی

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه نهم بهمن ۱۴۰۳ | 21:32 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |
حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعــــلق محمد مهدی طریقت می باشد.: Weblog Themes By Pichak :.آخرین مطالب چشم برهم زده از عرش به فرش افتادم=> باورم نیست، (طریقت)که خطا کرده غزل برآستان مادر : شعر منتخب خلدستان: حکایت (دوبیتی) روایت آمال مردم => چپاول(کهنه جامگان) اموال مردم هزار و یکشبی در کعبه ی آمال مردم +چپاول می شود اندازهء اموال مردم جهانِ پیر ـ (طریقت) شیر ، همه با هم ،کنارِهم => ای که مغرور(طریقت)دو سه روزی بر ما جانِ جانانِ (طریقت) دعوتم در دلبری=> خلوتم را ، فرصتم را ،لذتم را دعوتم؟ خلدستان طریقت: طنزیم رادیو ، شده => چندین مستند من عطرِ(طریقت) به دو عالم نفروشم خلدستان (طریقت)سرود => تصاویر رویتز=> ای کاش ادیبانه شود شعر (طریقت) خلدستان:(نکیسا،چلیپا، کلیسا،مسیحا)مژده =>ادب دوستان آرشیو مطالب بهمن ۱۴۰۴ دی ۱۴۰۴تیر ۱۴۰۴ آرشیو پيوندهای روزانهhttp://blogsky.com شعروموسیقی اصیل ص. بازنشستگی آپلود /خلدستان قالب : اشعار https://sorodehay-tarighat.blogfa.com/ | Weblog Themes By : Pichak.net