
۩۩۩☫ صبح/مجموعه (آثار ) => (طریقت)پیوسته بمان => بهخاطر +فرزانه ☫۩۩۩
محمّد مهدی طریقت : مجموعه آثار = خُلدستان 1344
فرزانه ،: علم وُ دانش تنها نه در کتاب است
پیر و جوان و کودک، در دین من خطاب است
مفتاح مشکلات از پاشیلِ هردو عالم ،
بر هر سوال وُ پرسش، آماده جواب است
مهر و عطوفت و علم ، در متن روزنامه
شعر و مثال و قصّه، گنج وُ سرود ناب است
آیین مهرورزی، شد رسم وُ راه انسان
در راه مهرورزی، همواره در شتاب است
تاریخ خوبرویان، در پهنهٔ زمانه
موسیقی وُ طرب شاد ،هندسه در حساب است
روشن کنم چراغِ، خورشیدِ معرفت را
در دوستی صداقت، هم پای آفتاب است
بر جان آدمیّت، باران رحمت اینحا
در آسمان دانش، کو؟ بهترین سحاب است
رشد و تعالی شهر، مدیون انتخابات
یاریگر جوانان، در وقت انتخاب است
میخانه های شهرِ، مستان رند وُ لوطی
نا لوطی وُ پیاله، درنوش وُ در شراب است
همواره خصمِ ویران ، گمراهی و جهالت
در ظلمت جهالت، رخشنده ماهتاب است
در کِسوتم همیشه، بی مزد وُ بی بهانه
دستی به سینه و پا، آماده در رکاب است
غفلت ز ایروانی ،غفلت ز زندگانـــی
غافل مشو ز من چون، زیبندهٔ جناب است
”شاعر ” کلام آخر،از گفتا(طریقت) این بس
پروانه علم وُ دانش، گنج سخن صواب است
افسوس
دیر آمدی—
چشمانم گلوگاه گرهخوردهی باران است
حنجرهام خیس از فصلِ زرد
بوفی کور
میان پلکهایم
صادقت خواب هایم را هدایت میکند
شاخههای مژه
به خشخشِ سکوت مبتلا شدهاند
و رگهایم، مسیر بستهی رودِ ی بیانگیزه
نه زندگی به من دخیل بسته
نه من
به تو
#فرزانه_ایروانی
صبح است و هَزارِ نغمه خوان فرزانه
خورشیدِ سحر در آســــمان فرزانه
صحرا همه گل ، گلآب بر روی شما
پیوسته وُ جاودان بمان فرزانه
___________________________________________
✍️محمّدمهدی طریقت
۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ
برچسب های خلدستان : جانان , برآستان فرزانه , بخاطر , دوست
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
۩۩۩ ☫ برآستان جانان (طریقت )عنوان (غزل) سیاسی (اقتصادی ☫ ۩۩۩
فکرِ بِکری به سرم هست که عاشق بشوم
انـجمن را به کف وُ آئینه ی دق بشوم
گره اینجاست : رقیبان همه مستند و خراب
همچو عَذْرا نفسی ،همدم، وامِق بشوم
چه کنم تا که خزان پَر بکشد از دنیا ؟
درجهان تابه اَبد صوتِ "اَنالحق" بشوم؟
همه استادِ اَدَب ناز فروشند که من
نظم تضمین کنند شعرِ موافق بشوم
شب تاریک که آئی به کنارم نالان
بشوم شاعرِ خورشید زِ مشرق بشوم
غم او را بکشم، لاله ی غمدارم چون
سر تقدیر نوشتند شقایق بشوم
من (طریقت)به یکی سیب نباشم راضی
من که "حوا نشوم " آدم سابق بشوم
همه دردم به تو معشوقهء بیجان گفتم
مصلحت نیست مگر "اشرف خالق" بشوم
انجمن میگسترام با سخندانی که نیست
فقر آمد ، انجمن کو دین و ایمانی که نیست
عامل این نابسامانی که هست از اتحاد
میروم پنهان کنم پشم پشیمانی که نیست
گشته ام بالا و پایین شهر را شب با چراغ
بس ملول از دیو و دد پبودم زِ انسانی که نیست
دردها را میکشم با خود به هر سو تا مرض
درد بی درمان مجو دارو و درمانی که نیست
بر سر پیمانه در میخانه هنگام ظهور
میرسد پیر مغان با عهد و پیمانی که نیست
روزهای جمعه در مهمانی مادر عیال
همچو مریم بیگمی خان بر سر خوانی که نیست
روز پیری تا که صرفٍ هضم من آسان بود
میجَوم هر لقمه ای را زیر دندانی که نیست
کشک و بادمجان ،فسنجانی اگر قسمت نشد
در ازای مرغ بریان و فسنجانی که نیست
از خوش اقبالیست شاید هرکه میبیند به خواب
سفره ای گسترده از آلاء الوانی که نیست
زیر کرسی میچپم هر شب کنار همسرم
در هراس از برف و بوران زمستانی که نیست
یار را دیدم سلامش کردم و گفتا علیک
گفتمش قربان پاسخ گفتنت جانی که نیست
غبغبش در کف لبش بر لب دلم را یافتم
همچو یوسف در ته چاه زنخدانی که نیست
گفت ادب را از چه کس آموختی؟ازبی ادب؟
گفتمش: لا ، بوده ام شاگرد لقمانی که نیست
دیده ام در هیئت دولت که از مافوق خود
هر وزیری میبرد فی الفور فرمانی که نیست
مملکت را منقبت گویی فزون شد جملگی
شیخ شد جویای مداح و ثناخوانی که نیست
فتنه سر برکرد از هر سوئی و شاعر ساختند
شعر میگویند بهر چشم فتّانی که نیست
در هجوم نرّه دیوان گشت مفقودالاثر
خاتم امنیّت از دست سلیمانی که نیست
مختلسها را پس از ابلاغ حکم دادگاه
بردهاند اغلب ازاین زندان به زندانی که نیست
با شرارتها که حکام خزان جا میکنند
در زمستان دفن میگردد بهارانی که نیست
بر سر هر کو نمک خورد و نمکدان را شکست
پیر ما فرمود بشکن آن نمکدانی که نیست
پتک آقازادهای خواهی اگر باشی بکوب
کلّه ای یکضرب بر ماتحت سندانی که نیست
نوچه های داش مشدی های طهران غیب شد
چاه ویل خویش را در چاله میدانی که نیست
ماده خرها هم بر این عهدند با کشف حجاب
بر عبا وُ بر ردا کرده پالانی که نیست
دل تمنای گلستانهای دیروزی نمود
بردمش گرمابه در رؤیای کاشانی که نیست
خار در دشت و دمن رویید و از حسرت نصیب
سر گذارد روی دامان گل افشانی که نیست
قشم را کردند کیش و خوف دارم تن کنند
چین و ماچین در خلیج فارس تنبانی که نیست!
از مسلمانی در این موطن به جا ماندهست نام
زرخرید بوذرش کردند سلمانی که نیست
شیخ کذّابان عالم گر فریدون هم بود
همچو ضحاکاست رستم مردِدَستانی که نیست
در کهنسالی شمار صیغه کردنهایشان
میکند غرق خجالت شیخ صنعانی که نیست
میروم از تصفحه ی تاریخ تــا عهد قجر
مینشینم بر در کاخ گلستانی که نیست
در تلاطم کشوری داریم با خلقی نزار
مرد و زن در آرزوی لعل خندانی که نیست
یک طرف قحط الرجال وُ یک طرف درد و بلا
مرگ بر ملت مسلط گشته طغیانی که نیست
روس منحوس است و اقدام تزار از بهر جنگ
فتحعلیشاه است با فتح نمایانی که نیست
انقلابی میرسد از راه بغداد و فغان
نام آن مشروطه با بخت درخشانی که نیست
مجلس شورای امنیت بنابر مصلحت
وضع قانون میشود با قصد عمرانی که نیست
متن قانون اساسی مادّه ،کرده تبصره
لازم الاجراست اما خود تو میدانی که نیست
انقلابی میرسد از راه اسهالی نشان
با هزاران وعدهی پیدا و پنهانی که نیست
خضر فرّخ پی رسد از راه و بخشد زندگی
با نثار جرعه های آب حیوانی که نیست
آرمانشهری که دادش مژده حرمانشهر شد
با ندانمکاری انصار و اعوانی که نیست
غرق نعمتهای گوناگون در عهده ازل
نابسامان تا ابد با وضع سامانی که نیست
گور میلیونها نفر را کنده ایم اما نخست
مرگ اینک بر سر ناز است فراخوانی که نیست
با فشار اقتصادی ذیل انواع فساد
ما فنا گشتیم و میگویند : بحرانی که نیست
با امیران معاصر جنگ ها کردیم سخت
تا که جاویدان بماند ملک ایرانی که نیست!
از(طریقت) بوده ام خرسند :عنوان غزل
حالیا درین غزل دارای عنوانی که نیست

کنون که مِیدمد از بُوستان نسیم بهشت
من و شراب فرحبخش و یار حورسرشت
گدا چرا نزند لاف سلطنت امروز
که خیمه سایه ابر است و بزمگه لب کشت
چمن حکایت اردیبهشت میگوید
نه عاقل است که نسیه خرید و نقد بهشت
به مِی عمارت دل کن که این جهانِ خراب
بر آن سر است که از خاکِ ما بسازد خشت!
وفا مجوی ز دشمن که پرتوی ندهد
چو شمع صومعهافروزی از چراغ کنشت
مکن به نامه سیاهی ملامت من مست
که آگه است که تقدیر بر سرش چه نوشت
قدم دریغ مدار از جنازه حافظ
که گرچه غرق گناه است میرود به بهشت
مطروحه واقراح: آرزوی همیشگی قاصدک هاست ...
یکی از نمونه های رایج در انجمن های اصیل ادب پارسی از گذشته تا حال بودهاست. به طوری که بعضی از اشعار زیبا و زبانزد ادب پارسی بر همین اساس شکل گرفتهاست. از جمله در ادب معاصر مطروحه ی هوشنگ ابتهاج (سایه) با مطلع: "امشب به قصه یدل من گوش می کنی..." مورد توجه فراوان شاعران قرار گرفت تا جایی که شاعراننوپردازی چون فروغ را نیز با غزل آشتی داد. این مقوله کم کم داشت به فراموشی سپردهمی شد که مطروحه ای از مقام معظم رهبری در باره شخصیت جانبازان عزیز مطرح شد وتاکنون استقبال خوبی نیز از سوی شاعران انجام پذیرفت و دیگر بار مقام جانبازان عزیزرا به عنوان سرمایه های راستین انقلاب مطرح کرد.
به قول حضرت عطار:
هر که را در عشق چشمی باز شد
پایکوبان آمد و جانباز شد
و باز به قول حضرت حافظ:
خامی و ساده دلیشیوه ی جانبازان نیست
خبری از بر آندلبر عیّار بیار...
غزل زیر استقبالی ست از مطروحه رهبر جانباز وادیب مان کهتقدیم مقام جانبازان سرافراز می شود.
بیت مطروحه ی ایشان چنین است:
" رندانه آخر ربودي جامي ز خمخانه ي دل
خونين چو برگ شقايق ، رنگين چو افسانه ي دل"
البته بیشتر شاعران جوان همین مطروحهرا بیت نخستین غزل خود قرار داده اند که به گمانم اولی تر آن است که مطلع غزل رانیز خود شاعران بسرایند.
فتوی ز دلخواستم گفت بگذر به میخانه ی من
ایمان و امنو امان است شعر امینانه ی من
داغ استدُردانه ی جان، درد است دُردانه ی من
فرق من و دلدر این بود او ماند و من رفتم از خویش
باری ست برشانه ی دل، بالی ست بر شانه ی من
از بسشکستیم در خویش، آیینه بستیم در خویش
از شیشه هایشکسته پر شد پریخانه ی من
جمعی حقیقتندیده افسانه گفتند و خفتند
چیزی حقیقتندارد مانند افسانه ی من
دل راچراغان او کن، با اشک ها شستشو کن
بیرون شو ازخانه ی دل، بیرون زن از خانه ی من
مستان یکدستلبیک، تا باده ای هست لبیک
دست دلم رابگیرید، سر رفته پیمانه ی من
۩خــُلدستان طریقت(غزل بازنشستگی )۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم
برچسب های خلدستان : اشعار , برآستان , طریقت , جانان
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


۩۩۩ ☫ اشعار:فرهاد/حکایت (طریقت) روایت ☫ ۩۩۩


ای غزل همنفسِ صبح پس از بارانی
همنفس در قفسِ خـاطـرهها پنهانی
مانده ام در هوسِ عشق تو پرواز کنم یا نکنم
باز هم در قفسِ یاد توام زندانی
شرحِ دلبستن و دلکندنِ ما آسان نیست
من دوصد خانه ی نو ساختم از ویرانی!
بیگناهی مگر از ترسِ عذاب است نه عشق
برحذر باش از این وسوسهی شیطانی
چشم بستیم، ولی جای نظربازی داشت
شرحِ دیدارِ تو در جامهی تابستانی
در پسِ گیسوی تو شا مِ شب آغاز شود
شرح این نکته نشد ! انــجمنی طولانی ...

شرح حالِ شاعر
آغاز حیاتـــم شــده با آخــر طاغوت
دوران جوانی همگی رفت به تابوت
حالا سر پیری شده در دوره ی جالوت
دنیاهمه کشکست نجستیم چو یاقوت
آغاز جوانی همه در جنگ بسر شد
دوران جوانی همه در هنگ بسرشد
حالا سر پیری غمِ اُردنگ بسر شد
دلتنگی اوقات چوِ الدنگ بسر شد
من قصّهی یک چوب دو سر سوخته باشم
خوب است که الآن پدر سوخته باشم
هرکس به طریقی کمی از مال مرا خورد
کم کم ، همه دارایی وُ امـــوال مرا خورد
آفت زد وُ هی میوهی هر سال مرا خورد
ظالِــم صفتــی هــم ثمر ِ کال مرا خورد
من خلقت یک وصله ی ناجور جهانم
چون حاصلی از جنگ شر وُ شور جهانم
خامــوش مَــکن نور مَــرا کور جهانم
منظور توئی نورتوئی مورِ جهانم
محصولی از آن باغ ثمر سوخته هستم
گویند به ظنزم که پدر سوخته هستم
کس فکر زن وُ بچّه وُ آینــدهی ما نیست
فکر ِ دل ِ تنگ وُ لب ِ بیخندهی ما نیست
از بابت این مسئله شَـرمندهی ما نیست
این دوره که عمامه برازندهی ما نیست
تَه ماندهی این نسل ِ جگر سوخته باشیم
البته که می باست ،،، پدر سوخته باشیم
باید به گل وُ سبزه وُ سَرو وُ سمن آموخت
باغ وُ گُل وُ پـروانه وُ زاغ وُ زغن آمــوخت
از جــامِ فـلان زَهــرِ تمـام ِ بدن آمـوخت
ازخورده وُ ناخورده ی آشی دهن آمـوخت
پرسید یکی کوی پدر سوختگان را!
این است که الانه پدر سوختگان را!
بدکاره وُبدصورت و بدسیرت و بدمست
رفتند پَس ِ پرده و با هم شده همدست
یعنی که من و این همه بیراهه و بُنبست
تا بوده همین بوده و تا هست همین هست
از لحظهی آغاز ِ سفر سوخته بودم
ایکاش که از روز اَزل سوخته بودم
از گور درآورده غم ِ نان پدرم را
خَم کرده به نزدِ کس و ناکس کَمَرم را
پُر کردهام از دزد و دغل دور و برم را
تا بَین دوکان جا بکنم بلکه خَرم را
خاکی گهرآلود و گهر سوخته بودم
ایکاش که الآن پــدر سوخته بودم
یک عدّه از این مائده خوردند وُ رهیدند
نفــت وُ دَکَل از منطقه بُردند وُ پریدند
هی پول به هر بانک سپردند وُ خزیدند
با این همه از شــرم نمُــردند وُ نمیرند
از این همه بردار و بِبَر ، سوختگان را
هیزم شدگان سوختگان سوختگان را
درمدرسه یک نیمهی عمرم به هدر شد
نیم ِ دگـــرش بَــر ســر ِ امّا و اگـــر شد
دنبــال هنر رفتم و خــونم به جگر شد
بیچاره هرآن کس که به دنبال هنر شد
پروردهی این خاک هنر سوختگانم
این است که الانه پدر سوختگانم
من قصّهی یک چوب دو سر سوخته بودم
ایکاش که الآ ن پدر سوخته بودم


۩۩۩☫ عرصهء شعر وادب (طریقت)انجمن خلدستان / اشعار☫۩۩۩

آواز وُ صدایِ ساز فاخر اینجاست
دیوان وُ خدای ِشعرِ شاعر اینجاست
از بسکه(طریقت) انجمن کرده به پا
این ماە همیشه حیُّ حاضر اینجاست

***
دیده برهم مینِهم دل را به کامت میکنم
این غزل را با پریشانی بـــه نامت میکنم
چون قناری مینشینم دمبهدم در باغ گل
عاقبت یکروز میبینی، که رامت میکنم
دیدنِ رخسار گلگون را کنی بر من تباه
بعد از آن بوییدن گل را حرامت میکنم!
عاشقت باشم ولی با غنچۀ لبخند خود
مات و مبهوتم ولی البته خامت میکنم
میفریبی با کلامت، این دل بشگسته را
شوروغوغا میکنم، محو کلامت میکنم
گرچه میباشد(طریقت)عرصهٔ شعر و ادب
انجمن تقدیم می دارم سلامت میکنم


۩#خــُلدستان طریقت (صفحه جدید )۩# ✍ محمد مهدی #طریقت
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت ملی ، متن ادبی ، عکس ، غزلیات ، خاطرات ، قصاید
برچسب های خلدستان : اشعار , جانان , حکایت , طریقت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


۩۩۩ ☫ اشعار:فرهاد/حکایت (طریقت) روایت ☫ ۩۩۩


ای غزل همنفسِ صبح پس از بارانی
همنفس در قفسِ خـاطـرهها پنهانی
مانده ام در هوسِ عشق تو پرواز کنم یا نکنم
باز هم در قفسِ یاد توام زندانی
شرحِ دلبستن و دلکندنِ ما آسان نیست
من دوصد خانه ی نو ساختم از ویرانی!
بیگناهی مگر از ترسِ عذاب است نه عشق
برحذر باش از این وسوسهی شیطانی
چشم بستیم، ولی جای نظربازی داشت
شرحِ دیدارِ تو در جامهی تابستانی
در پسِ گیسوی تو شا مِ شب آغاز شود
شرح این نکته نشد ! انــجمنی طولانی ...

شرح حالِ شاعر
آغاز حیاتـــم شــده با آخــر طاغوت
دوران جوانی همگی رفت به تابوت
حالا سر پیری شده در دوره ی جالوت
دنیاهمه کشکست نجستیم چو یاقوت
آغاز جوانی همه در جنگ بسر شد
دوران جوانی همه در هنگ بسرشد
حالا سر پیری غمِ اُردنگ بسر شد
دلتنگی اوقات چوِ الدنگ بسر شد
من قصّهی یک چوب دو سر سوخته باشم
خوب است که الآن پدر سوخته باشم
هرکس به طریقی کمی از مال مرا خورد
کم کم ، همه دارایی وُ امـــوال مرا خورد
آفت زد وُ هی میوهی هر سال مرا خورد
ظالِــم صفتــی هــم ثمر ِ کال مرا خورد
من خلقت یک وصله ی ناجور جهانم
چون حاصلی از جنگ شر وُ شور جهانم
خامــوش مَــکن نور مَــرا کور جهانم
منظور توئی نورتوئی مورِ جهانم
محصولی از آن باغ ثمر سوخته هستم
گویند به ظنزم که پدر سوخته هستم
کس فکر زن وُ بچّه وُ آینــدهی ما نیست
فکر ِ دل ِ تنگ وُ لب ِ بیخندهی ما نیست
از بابت این مسئله شَـرمندهی ما نیست
این دوره که عمامه برازندهی ما نیست
تَه ماندهی این نسل ِ جگر سوخته باشیم
البته که می باست ،،، پدر سوخته باشیم
باید به گل وُ سبزه وُ سَرو وُ سمن آموخت
باغ وُ گُل وُ پـروانه وُ زاغ وُ زغن آمــوخت
از جــامِ فـلان زَهــرِ تمـام ِ بدن آمـوخت
ازخورده وُ ناخورده ی آشی دهن آمـوخت
پرسید یکی کوی پدر سوختگان را!
این است که الانه پدر سوختگان را!
بدکاره وُبدصورت و بدسیرت و بدمست
رفتند پَس ِ پرده و با هم شده همدست
یعنی که من و این همه بیراهه و بُنبست
تا بوده همین بوده و تا هست همین هست
از لحظهی آغاز ِ سفر سوخته بودم
ایکاش که از روز اَزل سوخته بودم
از گور درآورده غم ِ نان پدرم را
خَم کرده به نزدِ کس و ناکس کَمَرم را
پُر کردهام از دزد و دغل دور و برم را
تا بَین دوکان جا بکنم بلکه خَرم را
خاکی گهرآلود و گهر سوخته بودم
ایکاش که الآن پــدر سوخته بودم
یک عدّه از این مائده خوردند وُ رهیدند
نفــت وُ دَکَل از منطقه بُردند وُ پریدند
هی پول به هر بانک سپردند وُ خزیدند
با این همه از شــرم نمُــردند وُ نمیرند
از این همه بردار و بِبَر ، سوختگان را
هیزم شدگان سوختگان سوختگان را
درمدرسه یک نیمهی عمرم به هدر شد
نیم ِ دگـــرش بَــر ســر ِ امّا و اگـــر شد
دنبــال هنر رفتم و خــونم به جگر شد
بیچاره هرآن کس که به دنبال هنر شد
پروردهی این خاک هنر سوختگانم
این است که الانه پدر سوختگانم
من قصّهی یک چوب دو سر سوخته بودم
ایکاش که الآ ن پدر سوخته بودم


۩۩۩☫ عرصهء شعر وادب (طریقت)انجمن خلدستان / اشعار☫۩۩۩

آواز وُ صدایِ ساز فاخر اینجاست
دیوان وُ خدای ِشعرِ شاعر اینجاست
از بسکه(طریقت) انجمن کرده به پا
این ماە همیشه حیُّ حاضر اینجاست

***
دیده برهم مینِهم دل را به کامت میکنم
این غزل را با پریشانی بـــه نامت میکنم
چون قناری مینشینم دمبهدم در باغ گل
عاقبت یکروز میبینی، که رامت میکنم
دیدنِ رخسار گلگون را کنی بر من تباه
بعد از آن بوییدن گل را حرامت میکنم!
عاشقت باشم ولی با غنچۀ لبخند خود
مات و مبهوتم ولی البته خامت میکنم
میفریبی با کلامت، این دل بشگسته را
شوروغوغا میکنم، محو کلامت میکنم
گرچه میباشد(طریقت)عرصهٔ شعر و ادب
انجمن تقدیم می دارم سلامت میکنم


۩#خــُلدستان طریقت (صفحه جدید )۩# ✍ محمد مهدی #طریقت
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت ملی ، متن ادبی ، عکس ، غزلیات ، خاطرات ، قصاید
برچسب های خلدستان : اشعار , جانان , حکایت , طریقت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩ ☫)( معنی :پیر(طریقت) در مغان (طریقت) ☫ ۩۩۩
بویِ گل از نافهی بی عیبِ آهو کمتر است
چشم ارزش دارد وُ مژگانِ اَبرو کمتر است
پلک بَرهم می زنی مضمون روایت می شود
حالیا بختِ غزالان پیشِ آهو کمتر است
با غــزالی آمدم تا منصبم بالا رود
شاهکار آورده ام اینجا ترازو کمتر است
منصبِ میخانه از محراب سبقت میگرفت
مستی چشم از اشارتهای یارو کمتر است
میشود خُنیاگری کرد وُ به حالِ خود گریست
مدح سلطان گفتن اینجا شهربانو کمتر است
روزگاری شد مکان را در زمان ساکن شدیم
فرصتِ بینِ من و تو گاه از مو کمتر است
خضر منزل های دریاییست این فانوس را
انجمن را از قمر در نیمه شب سو کمتر است
این شبِ شعرست ، لحنِ شاعران اینگونه نیست
شاعری را بی گمان شورِ تکاپو کمتر است
دست و پا گیر است معراج سعادت بی گمان ،
زلفِ مردانِ قلندر عمرِ گیسو کمتر است
***
شعر بیرون می کند از دل تمامِ کینه را
نظم از بین می برد آن نفــرت دیرینه را
می شودبا نَم نَمِ بارانِ شعر وشاعری
با (طریقت)شُست آن آلودگیِ سینه را
***
در کمال احتیاج از دولت استغنا طلب
با دهان روزه مُــردن بر لب دریا طلب
نیست پروا تلخکامان را ز تلخی روزگار
آب دریا در مذاق ماهیان دریا طلب
کوه ها از استواری صحنه موج حادثات
لنگر از رطل گران بردامن لیلا طلب
بادبان کشتی می نعره مستانه است
نعره های میکشان در مجلس صهبا طلب
خرقه تزویر از باد غرور آبستن است
حق پرستی در لباس اطلس ِ دیبا طلب
ماه پشتِ ابر چون جولان دیگر می کند
چهره طاعت نهان در پرده شبها طلب
عمر رفته ، یاد آن تنهابه نیکی می کنند
چهـره ی امـروز در آیینه فـردا طلب
صبح شنبه تلخ دارد جمعه اطفال را
عشرت امروز بی اندیشه فرداطلب
برق را در خرمن دولت تماشا کرده ای
حاکمان را در حکومت مردم دنیا طلب
زور در راه آورد چون راهرو تنها شوی
از دو عالم، دشت پیمای طلب تنها طلب
ناقصان در پرده ظلمت نمی بینند نور
ورنه پیش کاملان طاوس سر تا پا طلب
معنی شعر(طریقت)بی تأمل خوب نیست
بی تأمل آستین بــرباده ی دنیــا طلب


۩خــُلدستان طریقت(خطبه اول )۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه (شعر)دوم

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ
برچسب های خلدستان : اشعار , گلچین , دوبیتی , جانان
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩☫ برآستان (طریقت)جانان ☫۩

آورده اند که تیمور لنگ پس از فتح خراسان بر سر آرامگاه فردوسی رفت و بر وی درشتی نمود.
معینی کرمانشاهی شاعر کرد زبان کشورمان این داستان را این گونه به نظم درآورده است:
یکی قصه نغز دارم به یاد
که جایش در این جا چه خوش اوفتاد
که تیمور ، با لشگر و بانگ کوس
زمانی که بگذشت از خاک توس
سر گور فردوسی نامدار
فرود آمد از باره راهوار
نگاهی بر آ ن گور پر نور کرد
به نخوت خطایی بر آن گور کرد
سخنور چنین گفته آورده بود
چو ایران به توران ظفر کرده بود
سر از خاک بردار و توران ببین
به کام دلیران ایران زمین
ولی چون که تیمور این بیت خواند
چنین پیش و پس، نام ها را کشاند
سر از خاک بر دار و ایران ببین
به کام دلیران توران زمین
سپس گفت، آرید شهنامه را
ببینم به فالی چه گوید مرا
ببینم چه شعری برای جواب
ز فردوسی آید به صدر کتاب
چو تیمور شهنامه را بر گشود
جواب این چنین بر سر صفحه بود
چو شیران برفتند از این دیار
کند روبه لنگ اینجا شکار
***
.
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، عکس ، سیاسی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، متفرقه(طــنــز)
برچسب های خلدستان : حکایت , این روزگار , برآستان , طریقت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


۩۩۩ ☫ اشعار:فرهاد/حکایت (طریقت) روایت ☫ ۩۩۩


ای غزل همنفسِ صبح پس از بارانی
همنفس در قفسِ خـاطـرهها پنهانی
مانده ام در هوسِ عشق تو پرواز کنم یا نکنم
باز هم در قفسِ یاد توام زندانی
شرحِ دلبستن و دلکندنِ ما آسان نیست
من دوصد خانه ی نو ساختم از ویرانی!
بیگناهی مگر از ترسِ عذاب است نه عشق
برحذر باش از این وسوسهی شیطانی
چشم بستیم، ولی جای نظربازی داشت
شرحِ دیدارِ تو در جامهی تابستانی
در پسِ گیسوی تو شا مِ شب آغاز شود
شرح این نکته نشد ! انــجمنی طولانی ...

شرح حالِ شاعر
آغاز حیاتـــم شــده با آخــر طاغوت
دوران جوانی همگی رفت به تابوت
حالا سر پیری شده در دوره ی جالوت
دنیاهمه کشکست نجستیم چو یاقوت
آغاز جوانی همه در جنگ بسر شد
دوران جوانی همه در هنگ بسرشد
حالا سر پیری غمِ اُردنگ بسر شد
دلتنگی اوقات چوِ الدنگ بسر شد
من قصّهی یک چوب دو سر سوخته باشم
خوب است که الآن پدر سوخته باشم
هرکس به طریقی کمی از مال مرا خورد
کم کم ، همه دارایی وُ امـــوال مرا خورد
آفت زد وُ هی میوهی هر سال مرا خورد
ظالِــم صفتــی هــم ثمر ِ کال مرا خورد
من خلقت یک وصله ی ناجور جهانم
چون حاصلی از جنگ شر وُ شور جهانم
خامــوش مَــکن نور مَــرا کور جهانم
منظور توئی نورتوئی مورِ جهانم
محصولی از آن باغ ثمر سوخته هستم
گویند به ظنزم که پدر سوخته هستم
کس فکر زن وُ بچّه وُ آینــدهی ما نیست
فکر ِ دل ِ تنگ وُ لب ِ بیخندهی ما نیست
از بابت این مسئله شَـرمندهی ما نیست
این دوره که عمامه برازندهی ما نیست
تَه ماندهی این نسل ِ جگر سوخته باشیم
البته که می باست ،،، پدر سوخته باشیم
باید به گل وُ سبزه وُ سَرو وُ سمن آموخت
باغ وُ گُل وُ پـروانه وُ زاغ وُ زغن آمــوخت
از جــامِ فـلان زَهــرِ تمـام ِ بدن آمـوخت
ازخورده وُ ناخورده ی آشی دهن آمـوخت
پرسید یکی کوی پدر سوختگان را!
این است که الانه پدر سوختگان را!
بدکاره وُبدصورت و بدسیرت و بدمست
رفتند پَس ِ پرده و با هم شده همدست
یعنی که من و این همه بیراهه و بُنبست
تا بوده همین بوده و تا هست همین هست
از لحظهی آغاز ِ سفر سوخته بودم
ایکاش که از روز اَزل سوخته بودم
از گور درآورده غم ِ نان پدرم را
خَم کرده به نزدِ کس و ناکس کَمَرم را
پُر کردهام از دزد و دغل دور و برم را
تا بَین دوکان جا بکنم بلکه خَرم را
خاکی گهرآلود و گهر سوخته بودم
ایکاش که الآن پــدر سوخته بودم
یک عدّه از این مائده خوردند وُ رهیدند
نفــت وُ دَکَل از منطقه بُردند وُ پریدند
هی پول به هر بانک سپردند وُ خزیدند
با این همه از شــرم نمُــردند وُ نمیرند
از این همه بردار و بِبَر ، سوختگان را
هیزم شدگان سوختگان سوختگان را
درمدرسه یک نیمهی عمرم به هدر شد
نیم ِ دگـــرش بَــر ســر ِ امّا و اگـــر شد
دنبــال هنر رفتم و خــونم به جگر شد
بیچاره هرآن کس که به دنبال هنر شد
پروردهی این خاک هنر سوختگانم
این است که الانه پدر سوختگانم
من قصّهی یک چوب دو سر سوخته بودم
ایکاش که الآ ن پدر سوخته بودم


۩۩۩☫ عرصهء شعر وادب (طریقت)انجمن خلدستان / اشعار☫۩۩۩

آواز وُ صدایِ ساز فاخر اینجاست
دیوان وُ خدای ِشعرِ شاعر اینجاست
از بسکه(طریقت) انجمن کرده به پا
این ماە همیشه حیُّ حاضر اینجاست

***
دیده برهم مینِهم دل را به کامت میکنم
این غزل را با پریشانی بـــه نامت میکنم
چون قناری مینشینم دمبهدم در باغ گل
عاقبت یکروز میبینی، که رامت میکنم
دیدنِ رخسار گلگون را کنی بر من تباه
بعد از آن بوییدن گل را حرامت میکنم!
عاشقت باشم ولی با غنچۀ لبخند خود
مات و مبهوتم ولی البته خامت میکنم
میفریبی با کلامت، این دل بشگسته را
شوروغوغا میکنم، محو کلامت میکنم
گرچه میباشد(طریقت)عرصهٔ شعر و ادب
انجمن تقدیم می دارم سلامت میکنم


۩#خــُلدستان طریقت (صفحه جدید )۩# ✍ محمد مهدی #طریقت
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت ملی ، متن ادبی ، عکس ، غزلیات ، خاطرات ، قصاید
برچسب های خلدستان : اشعار , جانان , حکایت , طریقت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
از جــذب دوســـت ب


۩۩۩ ☫ اشعار / با این سرود بیدل شیدا ترانه ای /جانان /اهل طریقت ☫ ۩۩۩



با این سرود ،بیدل شیدا ترانهای
من قطره ای،تو با کشاکش دریا ترانهای
ای طایر خجسته پی مرغزار انس
در تنگنــا کــرانه ی دنیـــا تـرانهای
هیچ از مقام اصلی خود یاد میکنی
دور از دیار خویش در اینجا تـرانهای
کو روزگار عشرت و بزم وصال دوست
بییار دلنواز از خـــود آیا ترانهای
کو چشم مست شاعر وُ کو آن لبان لعل
مخمور مانده بی می و مینا تـرانهای
میآید این سروش ز جانان نفس نفس
کای جان اسیر غربت دنیا تــرانهای
با موجهای قلزم هجران چه میکنی
در کام اژدهای غم ما تــرانهای
ز آن روزها که بود سرت در کنار ما
شبها چه یاد میکنی لیلا تـرانهای
ای در وصال ما گذرانیده سالها
امروز در مسیر تمنـّـا ترانهای
بعد از وصال با غم هجران چه میکنی
با ما چگونه بودی و بی ما تــرانهای
فرخندهای که آن گل رخسار دیدهای
بی آن جمال روشن و بینا تــرانهای
چونی در ابتلای اهل (طریقت) به روزگار
ای وصل دوست داده بدنیا تـرانهای
۩#خــُلدستان طریقت (سرود /جدید/ترانه )۩# محمد مهدی #طریقت

<<ادامه مطلب
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، ترانه ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ
برچسب های خلدستان : اشعار , جانان , اهل طریقت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


۩۩۩ ☫اشعار(طریقت) دوبیتی ☫ ۩۩۩

۩۩۩ ☫ بر اهل (طریقت ) همه دشنام که دادی ☫ ۩۩۩
هرگز نکشیدم از تو وُ شُکرت دست
دیــوانـهی واژهات بـــودم دربـَـست
گفتی به من امّا که برو، راحت باش!
این حرف تو بدتر از هزاران شُکرست
ستاره دیده فروبست و آرمید، اِنگار
فروغ نور به رگ های شب دوید، انگار
ز بس به دامن شب ، اشک انتظارم آمد
گل سپید شکفت و سحر دمید، انگار
شهاب یاد تو، در آسمان خاطر من
پیاپی از همه سو، خطﱢ زر کشید،انگار
ز بس نشستم و با شب حدیث غم گفتم
ز غصه رنگ من و رنگ شب پرید، اِنگار
به وقت مرگ، اگر تازه می کنی دیدار
به هوش باش که هنگامِ آن رسید، انگار
نیامدی که فلک خوشه خوشه پروین گشت
بیاکه دست سحر دانه دانه چید، انگار
ح.(طریقت)
امیدِ خاطرِ اهلِ(طریقت) جانان !
مرا مبین که شدم نا امید ،امید، اِنگار
آن بنده که سرور ولایت شده است
بیدادگــر شبِ حماقت شده است
آزادی من در گِـروِ مـــرگ مـن است
مردانه وطن قحط شجاعت شده است
خــُلدستان طریقت ( سحر1400خورشیدی) ۩ # محمد مهدی طریقت

ادامه مطلب ↘
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، غزلیات ، قصاید ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : اشعار , امیدِ خاطرِ اهلِ , طریقت , جانان
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
ستاره دیده فروبست و آرمید، اِنگار
فروغ نور به رگ های شب دوید، انگار
ز بس به دامن شب ، اشک انتظارم آمد
گل سپید شکفت و سحر دمید، انگار
شهاب یاد تو، در آسمان خاطر من
پیاپی از همه سو، خطﱢ زر کشید،انگار
ز بس نشستم و با شب حدیث غم گفتم
ز غصه رنگ من و رنگ شب پرید، اِنگار
به وقت مرگ، اگر تازه می کنی دیدار
به هوش باش که هنگامِ آن رسید، انگار
نیامدی که فلک خوشه خوشه پروین گشت
بیاکه دست سحر دانه دانه چید، انگار
امیدِ خاطرِ اهلِ(طریقت) جانان !
مرا مبین که شدم نا امید ،امید، اِنگار
۩#خــُلدستان طریقت (صفحه جدید)۩# محمد مهدی #طریقت
<<ادامه مطلب
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، خاطرات ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : اشعار , خُلدستان , امیدِ خاطرِ اهلِ , طریقت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
هرگز نکشیدم از تو وُ شُکرت دست
دیــوانـهی واژهات بـــودم دربـَـست
گفتی به من امّا که برو، راحت باش!
این حرف تو بدتر از هزاران شُکرست
ستاره دیده فروبست و آرمید، اِنگار
فروغ نور به رگ های شب دوید، انگار
ز بس به دامن شب ، اشک انتظارم آمد
گل سپید شکفت و سحر دمید، انگار
شهاب یاد تو، در آسمان خاطر من
پیاپی از همه سو، خطﱢ زر کشید،انگار
ز بس نشستم و با شب حدیث غم گفتم
ز غصه رنگ من و رنگ شب پرید، اِنگار
به وقت مرگ، اگر تازه می کنی دیدار
به هوش باش که هنگامِ آن رسید، انگار
نیامدی که فلک خوشه خوشه پروین گشت
بیاکه دست سحر دانه دانه چید، انگار
امیدِ خاطرِ اهلِ(طریقت) جانان !
مرا مبین که شدم نا امید ،امید، اِنگار
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، غزلیات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، دوبیتی ، بدون شرح
برچسب های خلدستان : امیدِ خاطرِ اهلِ , طریقت , جانان , نا امید


۩۩۩ ☫ شاعر شدن سخت است جانان (طریقت) اشعار ☫ ۩۩۩
انگار میخواهی که من دیوانه باشم
دیوانه ای : دنبالِ یک فــرزانه باشم
با عطر عشقت خوب کن حال سرشتم
تا با شـرشتــم در پِیِ جـــانـانه باشم
امشب دلم عاشق تر از عشق زلیخاست
یوسف شدی شیرین تراز پروانه باشم
با اشک عشقت خوب کن حال فریبا
با شعر باید جانب میـــجانانه باشم
شاعر شدم عاشق تر از مجنون و لیلاست
شیدا شدم تا کی پِـیِ افسانه باشم
ای نازنین! آوارگی بسیار سخت است
ایکاش بُگذاری برایت خانه باشم
شاعر شدن سهل است جانانِ(طریقت)
ای کاش بگذاری درین کاشانه باشم

زُلیخا گفــت: یوسف این عبارت
که نبود وصل شیرین بیمرارت
سبب را در ره وصل تو دادم
که بیسرمایه صعب افتد کنارت
ســزاوارست تــا جاوید مانم
که مرگ سرخ بهتـر از حقارت
مرا تهدید کشتن چون کند دوست
به عمر شاهـدان بخشد بشارت
برون نه از دل سوزان من عشق
که میترسم بسوزی از حرارت
که دارد فرصت خونخواریِ جان
که صد تن میکشـد با یک اشارت
به زلف و خال و خط بردی دلم را
سپه را عشوه فرمودی به غارت
مجو در خنده (شاعر )را صبوری
(طریقت) یا تجـارت یا عمارت
خُلدستان طریقت (جدید ) محمّد مهدی طریقت
<<< ادامه مطلب <<<<
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : شاعر , شدن سخت است , جانان , طریقت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
۩۩☫ برآستان جانان (شهریار) جانان ☫۩۩

دیدمت وه چه تماشایی و زیبا شدهای!
ماه من، آفت دل، فتنهی جانها شدهای!
پشتها گشته دو تا، در غمت ای سرو روان
تا تو در گلشن خوبی گل یکتا شدهای
خوبی و دلبری و حسن، حسابی دارد
بیحساب ازچه سبب اینهمه زیباشدهای؟
حیف وصدحیف که بااینهمه زیبایی و لطف
عشق بگذاشته اندر پی سودا شدهای
شبِ مهتاب و فلک خواب و طبیعت بیدار
باز آشوبگر خاطر شیدا شدهای
بین امواج مهت رقص کنان میبینم
لطف را بین، که به شیرینی رویا شدهای
دیگران را اگر از ما خبری نیست چه غم
نازنینا، تو چرا بی خبر از ما شدهای؟
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , شهریار , جانان

۩☫ برآستان (طریقت)جانان ☫۩

آورده اند که تیمور لنگ پس از فتح خراسان بر سر آرامگاه فردوسی رفت و بر وی درشتی نمود.
معینی کرمانشاهی شاعر کرد زبان کشورمان این داستان را این گونه به نظم درآورده است:
یکی قصه نغز دارم به یاد
که جایش در این جا چه خوش اوفتاد
که تیمور ، با لشگر و بانگ کوس
زمانی که بگذشت از خاک توس
سر گور فردوسی نامدار
فرود آمد از باره راهوار
نگاهی بر آ ن گور پر نور کرد
به نخوت خطایی بر آن گور کرد
سخنور چنین گفته آورده بود
چو ایران به توران ظفر کرده بود
سر از خاک بردار و توران ببین
به کام دلیران ایران زمین
ولی چون که تیمور این بیت خواند
چنین پیش و پس، نام ها را کشاند
سر از خاک بر دار و ایران ببین
به کام دلیران توران زمین
سپس گفت، آرید شهنامه را
ببینم به فالی چه گوید مرا
ببینم چه شعری برای جواب
ز فردوسی آید به صدر کتاب
چو تیمور شهنامه را بر گشود
جواب این چنین بر سر صفحه بود
چو شیران برفتند از این دیار
کند روبه لنگ اینجا شکار
***
.
.
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا) ، حکایات
برچسب های خلدستان : برآستان , طریقت , جانان
۩۩۩ ☫ برآستان جانان (جانان) طریقت ☫۩۩۩
برسرآنم که گرزدست برآید دست بکاری زنم که غُصه سرآید
خلوت دلنیست جای صحبت اغیار دیو چوبیرون رود فرشته درآید
***
« من همان عشقم که درفرهاد بود
اونمی دانست وخود را می ستود
من همی کندم نه تیشه کوه را
عشق شیرین می کند اندوه را
دررُخ لیلی نمودم خویش را
سوختم مجنونِ خام اندیش را »
... هنری...
موضوعات مرتبط خلدستان: نثر ( ارائه ی مطلب) ، متن ادبی ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , جانان , طریقت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩☫برآستان جانان (مثنوی )جانان ☫۩۩
شد سوار اسب ، مُلا نصردین
پشت و رو بنشست بر بالای زین
در رکاب آورد اوّل ، پای راست
راست بودن نی به هر کاری سزاست
پشت او بر یال و دُم در روبرو
زین میان میگشت پس افسار کو!؟
آن یکی گفتش که : ای نیکو سیَر
بر قفای خویش هم میکُن نظر
بر سَریر زین ، غلط بنشستهای
سَر بگردانی ز حیرت رَستهای
گفت مُلا : این غلط از من مبین
من فراوان دیدهام پالان و زین!
ای بسا شبدیز و دُلدُل راندهام
کِی به تشخیص سَر و دُم ، ماندهام
یک سخن ، این اسب نادان را بگو
کز جهالت ایستاده پشت و رو!
****
این حکایت ، کار این دنیاستی
ظاهراً رویش خلاف ماستی
دائمًا نالی که با تو کج رو است
رو به هر سَمتی ، قفایش بر تو است
گر که کج رفتار آمد ، این جهان
این خلاف ، از چشم فعل خویش دان
پشتِ خود از جهل ، بر دنیا کُنی
پس ز اِدبارش شکایت ها کُنی
یک نظر ، بر کردههای خویش کُن
زرّ قلبت را مَحک سنجیش کُن
خود ببین دنیا چه میگوید به تو
از ره انصاف و حق خارج مشو
گوش کردی و فلک یارت نبود؟
مَرکبِ خوش راه رهوارت نبود؟
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , مثنوی , جانان

۩۩☫برآستان جانان (مثنوی )جانان ☫۩۩
ابلهی کرد از فقیهی این سؤال :
مشکلی دارم من از باب مَبال
هست ابریقی مرا ، این سالها
کآیدم ، در کار حاجات قضا
لیکن از بخت بَد و جور زمان
تازگی افتاده سوراخی درآن
گر چه خود ، بر دُمّ و سَر سوراخ داشت
مَنفذی هم چرخ ، ماتحتش گذاشت
تا شوم فارغ ز انجام عمل
میشوم مُضطر چو خَر اندر وَحَل
جای آب آید ازآن ابریق ، ریح
من بمانم ، شرم و این فعل قبیح!
مُسهلی خورده است ابریقم مگر؟
کو شود از بنده فارغ زودتر!
تا به سر منزل رسد این قافله
آمدم تا حل کنی این مسئله
رهنمودم ده کنون با رأی خویش
تا بیابم راه استنجای خویش
آن فقیهش گفت ، از روی مزاح
بعد از این ، هر وقت رفتی مستراح
تا نرفته فرصت تیرت ز شست
خود بشو ، تا آب در ابریق هست!
پس ، فراغ البال در بیت الخَلاء
کُن همه حاجات نفْست را روا!
****
گویمت ، هرچند بیمنطق بُـوَد
یا که تشبیه مَعَالفارق بُـوَد
این مَـثَل ، مصداق عقل آدمی است
وقت حاجت ، چون که میخواهیش ، نیست
در جوانی ، عقل میآید به کار
تا دهد ما را ز دنیا زینهار
ره بَـرَد ما را ز آفاتِ جهان
مشفقانه سوی آغوش امان
در ره لغزنده گیرد دستمان
پاسبان باشد چو بیند مستمان
شام ِ مستی ، هِی کند : بازآ به هوش
روز سُستی گویدت : اینک بکوش
در نشیبِ عمر ، گردد ریسمان
در فراز زندگانی ، نردبان
در کهولت ، عقل و تدبیر و دَها
نوشداروی است شخص مُرده را
چون که گُل پژمرد و گلشن شد خراب
ریشه را دیگر چه محتاجی به آب؟
بعد از آنکه آردها را بیختی
لاجرم ، غربال خود آویختی
بعد از آنکه راه کج نشناختی
گنج ِ عمر خود در این ره باختی
گر بجوشد عقلت از بالا و پست
خود چه حاصل ، رفته فرصتها ز دست
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , مثنوی , جانان

۩۩☫برآستان جانان (مثنوی )جانان ☫۩۩
ابلهی کرد از فقیهی این سؤال :
مشکلی دارم من از باب مَبال
هست ابریقی مرا ، این سالها
کآیدم ، در کار حاجات قضا
لیکن از بخت بَد و جور زمان
تازگی افتاده سوراخی درآن
گر چه خود ، بر دُمّ و سَر سوراخ داشت
مَنفذی هم چرخ ، ماتحتش گذاشت
تا شوم فارغ ز انجام عمل
میشوم مُضطر چو خَر اندر وَحَل
جای آب آید ازآن ابریق ، ریح
من بمانم ، شرم و این فعل قبیح!
مُسهلی خورده است ابریقم مگر؟
کو شود از بنده فارغ زودتر!
تا به سر منزل رسد این قافله
آمدم تا حل کنی این مسئله
رهنمودم ده کنون با رأی خویش
تا بیابم راه استنجای خویش
آن فقیهش گفت ، از روی مزاح
بعد از این ، هر وقت رفتی مستراح
تا نرفته فرصت تیرت ز شست
خود بشو ، تا آب در ابریق هست!
پس ، فراغ البال در بیت الخَلاء
کُن همه حاجات نفْست را روا!
****
گویمت ، هرچند بیمنطق بُـوَد
یا که تشبیه مَعَالفارق بُـوَد
این مَـثَل ، مصداق عقل آدمی است
وقت حاجت ، چون که میخواهیش ، نیست
در جوانی ، عقل میآید به کار
تا دهد ما را ز دنیا زینهار
ره بَـرَد ما را ز آفاتِ جهان
مشفقانه سوی آغوش امان
در ره لغزنده گیرد دستمان
پاسبان باشد چو بیند مستمان
شام ِ مستی ، هِی کند : بازآ به هوش
روز سُستی گویدت : اینک بکوش
در نشیبِ عمر ، گردد ریسمان
در فراز زندگانی ، نردبان
در کهولت ، عقل و تدبیر و دَها
نوشداروی است شخص مُرده را
چون که گُل پژمرد و گلشن شد خراب
ریشه را دیگر چه محتاجی به آب؟
بعد از آنکه آردها را بیختی
لاجرم ، غربال خود آویختی
بعد از آنکه راه کج نشناختی
گنج ِ عمر خود در این ره باختی
گر بجوشد عقلت از بالا و پست
خود چه حاصل ، رفته فرصتها ز دست
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , مثنوی , جانان

۩۩☫برآستان جانان (مثنوی )جانان ☫۩۩
ابلهی کرد از فقیهی این سؤال :
مشکلی دارم من از باب مَبال
هست ابریقی مرا ، این سالها
کآیدم ، در کار حاجات قضا
لیکن از بخت بَد و جور زمان
تازگی افتاده سوراخی درآن
گر چه خود ، بر دُمّ و سَر سوراخ داشت
مَنفذی هم چرخ ، ماتحتش گذاشت
تا شوم فارغ ز انجام عمل
میشوم مُضطر چو خَر اندر وَحَل
جای آب آید ازآن ابریق ، ریح
من بمانم ، شرم و این فعل قبیح!
مُسهلی خورده است ابریقم مگر؟
کو شود از بنده فارغ زودتر!
تا به سر منزل رسد این قافله
آمدم تا حل کنی این مسئله
رهنمودم ده کنون با رأی خویش
تا بیابم راه استنجای خویش
آن فقیهش گفت ، از روی مزاح
بعد از این ، هر وقت رفتی مستراح
تا نرفته فرصت تیرت ز شست
خود بشو ، تا آب در ابریق هست!
پس ، فراغ البال در بیت الخَلاء
کُن همه حاجات نفْست را روا!
****
گویمت ، هرچند بیمنطق بُـوَد
یا که تشبیه مَعَالفارق بُـوَد
این مَـثَل ، مصداق عقل آدمی است
وقت حاجت ، چون که میخواهیش ، نیست
در جوانی ، عقل میآید به کار
تا دهد ما را ز دنیا زینهار
ره بَـرَد ما را ز آفاتِ جهان
مشفقانه سوی آغوش امان
در ره لغزنده گیرد دستمان
پاسبان باشد چو بیند مستمان
شام ِ مستی ، هِی کند : بازآ به هوش
روز سُستی گویدت : اینک بکوش
در نشیبِ عمر ، گردد ریسمان
در فراز زندگانی ، نردبان
در کهولت ، عقل و تدبیر و دَها
نوشداروی است شخص مُرده را
چون که گُل پژمرد و گلشن شد خراب
ریشه را دیگر چه محتاجی به آب؟
بعد از آنکه آردها را بیختی
لاجرم ، غربال خود آویختی
بعد از آنکه راه کج نشناختی
گنج ِ عمر خود در این ره باختی
گر بجوشد عقلت از بالا و پست
خود چه حاصل ، رفته فرصتها ز دست
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , مثنوی , جانان
.: Weblog Themes By Pichak :.

