۩۩۩ ☫ برآستان جانان (صائب)تبریزی ☫ ۩۩۩

اگر چه در چمن روزگار خار و خسم
چو لاله داغ بود گل ز گرمی نفسم

درین ریاض من آن بلبلم که می آید
صدای خنده گل از شکستن قفسم

به جرم هرزه درایی مرا ز باغ مران
که آرمیده تر از بوی گل بود نفسم

چنان گزیده مرا آستین فشانی خلق
که التفات به شکر نمی کند مگسم

بغیر سایه مرا نیست زان شکار دگر
که من از طول امل سالهاست در مرسم

ز من عزیزتری نیست ملک خواری را
اگر چه در نظر اعتبار هیچ کسم

اگر چه رفته ام از تنگنای چرخ برون
همان ز تنگی جا تنگ می شود نفسم

دو اربعین بسر آمد ز زندگانی من
هنوز در خم گردون شراب نیمرسم

مکن از مردم بالغ نظر حساب مرا
که با سفیدی مو شیر خواره هوسم

روم به خواب چو افسانه از ترانه خویش
اگر چه باعث بیداری هزار کسم

ز حد خویش به مستی نمی روم بیرون
درین حظیره در بسته ایمن از عسسم

چه حاجت است به بند دگر مرا صائب
که من ز لاغری خود همیشه در قفسم

ما گل به دست خود ز نهالی نچیده ایم

در دست دیگران گلی از دور دیده ایم

چون لاله صاف و درد سپهر دو رنگ را

در یک پیاله کرده و بر سر کشیده ایم

با بخت تیره ازستم چرخ فارغیم

در دست زنگی آینه زنگ دیده ایم

نو کیسه مصیبت ایام نیستیم

چون صبحدم هزار گریبان دریده ایم

روی از غبار حادثه در هم نمی کشیم

ما ناف دل به حلقه ماتم بریده ایم

دل نیست عقده ای که گشاید به زور فکر

بیهوده سر به جیب تأمل کشیده ایم

امروز نیست سینه ما داغدار عشق

چون لاله ما ز صبح ازل داغ دیده ایم

دور نشاط ما خم فتراک قاتل است

ما ماه عید را به رخ زخم دیده ایم

گل دام نکهت عبثی می کند به خاک ما

بوی پیرهن به تکلف شنیده ایم

جنگ گریز شیوه ما نیست چون شرار

صدبار چون نسیم بر آتش دویده ایم

از آفتاب تجربه سنگ آب می شود

ما غافلان همان ثمر نارسیده ایم

از جور روزگار نداریم شکوه ای

این گرگ را به قیمت یوسف خریده ایم

صائب زبرگ عیش تهی نیست جیب ما

چون غنچه تا به کنج دل خود خزیده ایم

۩۩۩ ☫ برآستان جانان (طریقت) مشاعره/ اشعار ☫ ۩۩۩

گویند اگر می بخوری ، عرش بلرزد

عرشی که به یک باده بلرزد به چه ارزد ؟

در خانه ی ما زیر زمینی است که در آن

یک خُم بخوری ، خشتی از آن نیز نلرزد

شیخی به زنی فاحشه گفتا: مستی

هر لحظه به دام دگری پابستی؛

گفتا؛ شیخا، هر آن‌چه گویی هستم،

آیا تو چنان‌که می‌نمایی هستی؟

۩خــُلدستان طریقت(صفحه جدید )۩۩ محمد مهدی طریقت

↘<<<<<<ادمه مطلب




موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , صائب , تبریزی

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه هفدهم آبان ۱۴۰۰ | 12:31 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

 

۩۩۩ ☫ برآستان   جانان  (هاتف) تبریزی  ☫ ۩۩۩ 

وی نثار رهت هم این و هم آن

دل فدای تو، چون تویی دلبر

جان نثار تو، چون تویی جانان

دل رهاندن زدست تو مشکل

جان فشاندن به پای تو آسان

راه وصل تو، راه پرآسیب

درد عشق تو، درد بی‌درمان

بندگانیم جان و دل بر کف

چشم بر حکم و گوش بر فرمان

گر سر صلح داری، اینک دل

ور سر جنگ داری، اینک جان

دوش از شور عشق و جذبهٔ شوق

هر طرف می‌شتافتم حیران

آخر کار، شوق دیدارم

سوی دیر مغان کشید عنان

چشم بد دور، خلوتی دیدم

روشن از نور حق، نه از نیران

هر طرف دیدم آتشی کان شب

دید در طور موسی عمران

پیری آن جا به آتش افروزی

به ادب گرد پیر مغبچگان

همه سیمین عذار و گل رخسار

همه شیرین زبان و تنگ دهان

عود و چنگ و نی و دف و بربط

شمع و نقل و گل و مل و ریحان

ساقی ماه‌روی مشکین‌موی

مطرب بذله گوی و خوش‌الحان

مغ و مغ‌زاده، موبد و دستور

خدمتش را تمام بسته میان

من شرمنده از مسلمانی

شدم آن جا به گوشه‌ای پنهان

پیر پرسید کیست این؟ گفتند:

عاشقی بی‌قرار و سرگردان

گفت: جامی دهیدش از می ناب

گرچه ناخوانده باشد این مهمان

ساقی آتش‌پرست آتش دست

ریخت در ساغر آتش سوزان

چون کشیدم نه عقل ماند و نه هوش

سوخت هم کفر ازان و هم ایمان

مست افتادم و در آن مستی

به زبانی که شرح آن نتوان

این سخن می‌شنیدم از اعضا

همه حتی الورید و الشریان

که یکی هست و هیچ نیست جز او

وحده لااله الاهو

از تو ای دوست نگسلم پیوند

ور به تیغم برند بند از بند

الحق ارزان بود ز ما صد جان

وز دهان تو نیم شکرخند

ای پدر پند کم ده از عشقم

که نخواهد شد اهل این فرزند

پند آنان دهند خلق ای کاش

که ز عشق تو می‌دهندم پند

من ره کوی عافیت دانم

چه کنم کاوفتاده‌ام به کمند

در کلیسا به دلبری ترسا

گفتم: ای جان به دام تو در بند

ای که دارد به تار زنارت

هر سر موی من جدا پیوند

ره به وحدت نیافتن تا کی

ننگ تثلیت بر یکی تا چند؟

نام حق یگانه چون شاید

که اب و ابن و روح قدس نهند؟

لب شیرین گشود و با من گفت

وز شکرخند ریخت از لب قند

که گر از سر وحدت آگاهی

تهمت کافری به ما مپسند

در سه آیینه شاهد ازلی

پرتو از روی تابناک افگند

سه نگردد بریشم ار او را

پرنیان خوانی و حریر و پرند

ما در این گفتگو که از یک سو

شد ز ناقوس این ترانه بلند

که یکی هست و هیچ نیست جز او

وحده لااله الاهو

دوش رفتم به کوی باده فروش

ز آتش عشق دل به جوش و خروش

مجلسی نغز دیدم و روشن

میر آن بزم پیر باده فروش

چاکران ایستاده صف در صف

باده خوران نشسته دوش به دوش

پیر در صدر و می‌کشان گردش

پاره‌ای مست و پاره‌ای مدهوش

سینه بی‌کینه و درون صافی

دل پر از گفتگو و لب خاموش

همه را از عنایت ازلی

چشم حق‌بین و گوش راز نیوش

سخن این به آن هنیئالک

پاسخ آن به این که بادت نوش

گوش بر چنگ و چشم بر ساغر

آرزوی دو کون در آغوش

به ادب پیش رفتم و گفتم:

ای تو را دل قرارگاه سروش

عاشقم دردمند و حاجتمند

درد من بنگر و به درمان کوش

پیر خندان به طنز با من گفت:

ای تو را پیر عقل حلقه به گوش

تو کجا ما کجا که از شرمت

دختر رز نشسته برقع‌پوش

گفتمش سوخت جانم، آبی ده

و آتش من فرونشان از جوش

دوش می‌سوختم از این آتش

آه اگر امشبم بود چون دوش

گفت خندان که هین پیاله بگیر

ستدم گفت هان زیاده منوش

جرعه‌ای درکشیدم و گشتم

فارغ از رنج عقل و محنت هوش

چون به هوش آمدم یکی دیدم

مابقی را همه خطوط و نقوش

ناگهان در صوامع ملکوت

این حدیثم سروش گفت به گوش

که یکی هست و هیچ نیست جز او

وحده لااله الاهو

چشم دل باز کن که جان بینی

آن چه نادیدنی است آن بینی

گر به اقلیم عشق روی آری

همه آفاق گلستان بینی

بر همه اهل آن زمین به مراد

گردش دور آسمان بینی

آن چه بینی دلت همان خواهد

وان چه خواهد دلت همان بینی

بی‌سر و پا گدای آن جا را

سر به ملک جهان گران بینی

هم در آن پا برهنه قومی را

پای بر فرق فرقدان بینی

هم در آن سر برهنه جمعی را

بر سر از عرش سایبان بینی

گاه وجد و سماع هر یک را

بر دو کون آستین‌فشان بینی

دل هر ذره را که بشکافی

آفتابیش در میان بینی

هرچه داری اگر به عشق دهی

کافرم گر جوی زیان بینی

جان گدازی اگر به آتش عشق

عشق را کیمیای جان بینی

از مضیق جهات درگذری

وسعت ملک لامکان بینی

آن چه نشنیده گوش آن شنوی

وان چه نادیده چشم آن بینی

تا به جایی رساندت که یکی

از جهان و جهانیان بینی

با یکی عشق ورز از دل و جان

تا به عین‌الیقین عیان بینی

که یکی هست و هیچ نیست جز او

وحده لااله الاهو

یار بی‌پرده از در و دیوار

در تجلی است یا اولی‌الابصار

شمع جویی و آفتاب بلند

روز بس روشن و تو در شب تار

گر ز ظلمات خود رهی بینی

همه عالم مشارق انوار

کوروش قائد و عصا طلبی

بهر این راه روشن و هموار

چشم بگشا به گلستان و ببین

جلوهٔ آب صاف در گل و خار

ز آب بی‌رنگ صد هزاران رنگ

لاله و گل نگر در این گلزار

پا به راه طلب نه و از عشق

بهر این راه توشه‌ای بردار

شود آسان ز عشق کاری چند

که بود پیش عقل بس دشوار

یار گو بالغدو و الآصال

یار جو بالعشی والابکار

صد رهت لن ترانی ار گویند

بازمی‌دار دیده بر دیدار

تا به جایی رسی که می‌نرسد

پای اوهام و دیدهٔ افکار

بار یابی به محفلی کآنجا

جبرئیل امین ندارد بار

این ره، آن زاد راه و آن منزل

مرد راهی اگر، بیا و بیار

ور نه ای مرد راه چون دگران

یار می‌گوی و پشت سر می‌خار

هاتف، ارباب معرفت که گهی

مست خوانندشان و گه هشیار

از می و جام و مطرب و ساقی

از مغ و دیر و شاهد و زنار

قصد ایشان نهفته اسراری است

که به ایما کنند گاه اظهار

پی بری گر به رازشان دانی

که همین است سر آن اسرار

که یکی هست و هیچ نیست جز او

وحده لااله الاهو


موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , هاتف , تبریزی

تاريخ : یکشنبه بیست و نهم فروردین ۱۴۰۰ | 12:38 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

۩۩۩ ☫ برآستان جانان  (صائب)تبریزی ☫ ۩۩۩ 

ما نقش دلپذیر ورق‌های ساده‌ایم

چون داغ لاله از جگر درد زاده‌ایم

با سینه ی گشاده در آماجگاه خاک ،

بی‌اضطراب همچو هدف ایستاده‌ایم
 بر دوستان رفته چه افسوس می‌خوریم؟

با خود اگر قرار اقامت نداده‌ایم
 پوشیده نیست خرده راز فلک ز ما

چون صبح ما دوبار دراین نشاه زاده‌ایم
 چون غنچه در ریاض جهان، برگ عیش ما

اوراق هستی است که بر باد داده‌ایم
 ای زلف یار، این‌همه گردنکشی چرا؟

آخر تو هم فتاده و ما هم فتاده‌ایم
 صائب زبان شکوه نداریم همچو خار

چون غنچه دست بر دل پر خون نهاده‌ایم


برچسب های خلدستان : برآستان جانان , صائب , تبریزی , شیخ بهائی

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : شنبه هفتم فروردین ۱۴۰۰ | 2:36 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

۩۩۩ ☫ برآستان جانان (صائب) تبریزی ☫ ۩۩۩  

به ساغرنقل کرداز خم، شراب آهسته آهسته

بـرآمـــد از پَـس کــوه آفـــتاب آهسته آهسته

فریــب روی آتشناک او خـوردم، نـــدانستم

که خواهد خورد خونم چون کباب آهسته آهسته

ز بَــس در پردهٔ افـــسانه با او حـــال خود گفتم

گران گشتم به چشمش همچو خواب آهسته آهسته

سرایی را که صاحـــب نیست، ویرانی است معمارش

دل بــی‌عــشق، می‌گــردد خــراب آهسته آهسته

به این خرســندم از نسیــان روزافـــزون پیریها

که از دل می‌برد یـــاد شــباب آهسته آهسته

دلی نگذاشت در من وعـــده‌های پوچ او صائب

شکست این کشتی از موج سراب آهسته آهسته

<<< دیکتاتور محبوب می شود<<<


موضوعات مرتبط خلدستان: سیاسی ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , صائب , تبریزی

ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۹ | 16:19 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

  

 

۩۩۩ ☫ برآستان جانان   (صائب)تبریزی ☫۩۩۩

 

ازین بستانسرا با دست خالی می رود بیرون

سبکدستی که بر هر دامنی چون خار می پیچد

 

مخور صائب فریب فضل از عمامه زاهد

که در گنبد ز بی مغزی صدا بسیار می پیچد

 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزل 2808


موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , صائب , تبریزی

تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۷ | 21:7 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

 

۩۩۩☫ای خدا شد بدبیاری  ؟ اختیار زندگی☫۩۩۩

ما شدیم از گردن آویزانِ دارِ زندگی

دست بر دامانِ آب وُ آبشارِ زندگی

 

فصل پائیز آمدوُ شدبادِ سردِ برگریز

برگریزان است  اینجا زیرِ بارِ زندگی

 

چون حبابِ پوچ گاهی تادمی برمی کشی 

رخنه برمی دارد از صدجاحصارِ زندگی(1)

 

دم بدم سرمی رود ازموج دریاسهمگین 

ناخدا چون می کند  لنگر مهارِ زندگی

 

اعتبار از خود ندارداین مسیر پیچ پیچ

هیچ کس در سر  ندارد  انتظار زندگی

 

عاقبت آیا خدا ویران کند این بار کج

ناخدا مقصد نداند  در قطارِ زندگی


ما شدیم از گردن آویزانِ دارِ مقصدت 

ای خدا شد بَدبیاری ؟ اختیارِ زندگی


 

 

  ۩خــُلدستان طریقت ( صفحه جدید )۩۩ محمّدمهدی طریقت   

          

چون حباب پوچ از پاس نفس غافل مشو

کز نسیمی رخنه افتد در حصارِ زندگی #صائب_تبریزی


ما شدیم از گردن آویزانِ دارِ مقصدت 

گرتو صاحب اختیاری ؟... اختیارِ زندگی


موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، قصاید
برچسب های خلدستان : اشعار , صائب , تبریزی , گرتو صاحب اختیاری

تاريخ : دوشنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۷ | 16:55 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

 

      ۩۩۩ ☫برآستان جانان(صائب) تبریزی ☫ ۩۩۩  

دل ارباب تنعم ز نوا می افتد

جام لبریز چو گردد ز صدا می افتد

 

با توکل سفری شو که درین راه، به چاه

هرکه از دست نینداخت عصا می افتد

 

می شود عیب هنر، نفس چو افتاد خسیس

کری و کوری و لنگی به گدا می افتد 

آبرو در گره گوشه عزلت بسته ست 

دل هرکس که در آن زلف دو تا می افتد 

  

دل ازان زلف به دام خط مشکین افتاد

از بلا هرکه گریزد به بلا می افتد 

 می چکد خون ز نوای جرس امروز به خاک

تا ازین قافله دیگر که جدا می افتد؟

 

آن غیورم که گر از حق طلبم حاجت خویش

بر زبانم گره از شرم و حیا می افتد 

 

روی پوشیده ز آیینه ما می گذرد

آفتابی که فروغش همه جا می افتد

 

نیست امروز کسی قابل زنجیر جنون

آخر این سلسله بر گردن ما می افتد   

 

از نفس تیره شود آینه صائب هرچند

نیست چون همنفسی دل ز جلا می افتد 


موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , صائب , تبریزی

تاريخ : چهارشنبه دهم مرداد ۱۳۹۷ | 2:2 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

  

  ۩۩۩☫برآستان جانان(صائب ) تبریزی  ۩۩۩ 

 


   

مایه اصــــل و نسب در گردش دوران زر است 

هر كسی صاحب زر است او از همه بالاتر است 

دود اگر بالا نشیند كســـر شــأن شــعـله نیست

جای چشم ابرو نگیرد چون كه او بالاتر است

ناكسی گر از كسی بالا نشیند عیب نیست

روی دریا، خس نشیند قعر دریا گوهر است 

شصت و شاهد هر دو دعوی بزرگی میكنند

پس چرا انگشت كوچك لایق انگشـتر است

آهن و فولاد از یك كوه می آیند برون

آن یكی شمشیر گردد دیگری نعل خر است 

كـره اسـب ، از نجابت از پـس مـادر رود

كـره خـر ، از خـریت پیش پیش مـادر است 

كاكـل از بالا بلندی رتبــه ای پیدا نكرد

زلف ، از افتادگی قابل به مشك و عنبر است 

پادشه مفلس كه شد چون مرغ بی بال و پر است

دائماً خون میخورد تیغی كه صاحب جوهر است 

سبزه پامال است در زیر درخت میوه دار

دختر هر كس نجیب افتـاد مفت شوهر است

صائبا ! عیب خودت گو عیب مردم را مگو

هر كه عیب خود بگوید، از همه بالاتر است


موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , صائب , تبریزی

تاريخ : شنبه پنجم خرداد ۱۳۹۷ | 19:41 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |

 

 ۩۩۩ ☫ برآستان جانان   (صائب  )تبریزی☫۩۩۩ 

 

 

زندگی با هوشیاری زیر گردون مشکل است

تا نگردی مست این بار گران نتوان کشید

می زنم بر کوچه دیوانگی در این بهار

بیش ازین خجلت ز روی کودکان نتوان کشید

پنجه در سر پنجه شاهین اگر باید فکند

دست خود چون بهله زان موی میان نتوان کشید

با تهیدستی توان مغلوب کردن نفس را

اسب سرکش را به دست پر عنان نتوان کشید


موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , صائب , تبریزی

تاريخ : سه شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۶ | 22:22 | نویسنده : محمد مهدی طریقت |
حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعــــلق محمد مهدی طریقت می باشد.: Weblog Themes By Pichak :.آخرین مطالب چشم برهم زده از عرش به فرش افتادم=> باورم نیست، (طریقت)که خطا کرده غزل برآستان مادر : شعر منتخب خلدستان: حکایت (دوبیتی) روایت آمال مردم => چپاول(کهنه جامگان) اموال مردم هزار و یکشبی در کعبه ی آمال مردم +چپاول می شود اندازهء اموال مردم جهانِ پیر ـ (طریقت) شیر ، همه با هم ،کنارِهم => ای که مغرور(طریقت)دو سه روزی بر ما جانِ جانانِ (طریقت) دعوتم در دلبری=> خلوتم را ، فرصتم را ،لذتم را دعوتم؟ خلدستان طریقت: طنزیم رادیو ، شده => چندین مستند من عطرِ(طریقت) به دو عالم نفروشم خلدستان (طریقت)سرود => تصاویر رویتز=> ای کاش ادیبانه شود شعر (طریقت) خلدستان:(نکیسا،چلیپا، کلیسا،مسیحا)مژده =>ادب دوستان آرشیو مطالب بهمن ۱۴۰۴ دی ۱۴۰۴تیر ۱۴۰۴ آرشیو پيوندهای روزانهhttp://blogsky.com شعروموسیقی اصیل ص. بازنشستگی آپلود /خلدستان قالب : اشعار https://sorodehay-tarighat.blogfa.com/ | Weblog Themes By : Pichak.net