با بزرگان ادب باده گساری کردی
تا دو پیمانه ز ما رفع خُماری کردی
نیست معلوم که تاکی به جهان می مانی
بهر موعود چرا روز شماری کردی
ما که محکوم فنائیم چرا آمده ایم
روزِ سر مست شدن باز چه کاری کردی
ما ندیدیم ز دولت کمکی در همه عمر
از چه بر مجلسیان ناله وُ زاری کردی
چون به ذلّت گذرد عمر گرانمایه مبین
اشک حسرت زدو تاچشم که جاری کردی
این جهان مثل قفس ساخته شدبرهمگان
همچو مرغی به قفس عیش بهاری کردی
ما بجز غصّه چه خوردیم ز دلدار هوس
در جهان خوش گله از دستِ نگاری کردی
غصّه از دل بزداید به دو جامی غم را
بهر ساقیِ (طریقت) چه نثاری کردی
...زمینی که با تکبر بر آن گام میگذارید، ملک موروثیِ هیچ قدرت و حاکمی نیست. خاک، داراییِ ثبتشده در دفاتر هیچ کارتل اقتصادی و ارثیهی هیچ خاندان اشرافی نیست. زمین خانهی مشترک تمام جانداران است، و ما تنها رهگذرانی کوتاهمدتیم که با دَمی میآییم و با بازدمی در آغوش اَبدیت آرام میگیریم.
با اینهمه، خطابِ این واژهها مستقیماً به شماست؛ به شما که پشت دیوارهای ضخیم و میزهای صیقلی سنگر گرفتهاید و میپندارید نبض جهان میان انگشتان شما میتپد. به شما که با لغزش آرامِ خودنویسی بر کاغذ، مرزها را جابهجا میکنید و با نجواهای محرمانهی تلفنی، هزاران سفره را در آن سوی اقیانوسها از نان تهی میسازید.
برای وقاحت خویش ویترینی از واژههای فاخر ساختهاید: کشتار را «تأمین امنیت» مینامید، غارت را «توسعه» میخوانید و بوی تندِ طمع را با عطر «منافع ملی» میپوشانید. اما واژهها، هرچقدر هم زرورق داشته باشند، بوی خون را از دستها پاک نمیکنند.حافظهی خاک، گرچه دیر به سخن آید، اما دقیق است؛ صدای لرزانِ قدمهای ستمدیده را از سنگینیِ چکمههای ستمگر بازمیشناسد.
تهوعآورترین پردهی این نمایش آنجاست که با همان دستهای گرم از خون، برای جهان «اعلامیهی حقوق بشر» مینویسید. حقوق انسان را با جوهر نمینویسید؛ آن را با خونِ خشکشده بر کاغذهای براق امضا میکنید. این اعلامیهها مرهم زخم نیستند؛ دستمالی برای پاک کردن دستهای آلودهاند. پارادوکس شرمآوری است: با یک امضا نان را از گلو میبُرید و با امضایی دیگر ژستِ پاسداری از کرامت انسانی میگیرید.
وقتی سقف خانهای بر سر کودکی فرومیریزد، نامش «خطای محاسباتی» نیست؛ قتل عمد است. وقتی ثروت سرزمینی در حسابهای پنهان انباشته میشود، نامش «مدیریت سرمایه» نیست؛ چپاول است. و وقتی کارخانهها به جای ابزار زندگی، افزارهای کشتار میسازند، آنچه جریان دارد تجارت نیست؛ صنعت مرگ است.
شاید بگویید دستهای شما مستقیماً به خون آلوده نیست. اما آنان که چکمه بر گلو میگذارند، تنها سایههای کشیدهی ارادهی شما هستند. نان از دهان گرسنه قاپیده میشود، در چرخدندههای بانکها و پارلمانها شسته میشود و سرانجام به شکل الماس و ویلا در زندگی شما تهنشین میگردد. شما نان را در کوچه نمیدزدید؛ آن را با آرامش یک جراح، در اتاقهای هیئتمدیره از مریِ یک ملت بیرون میکشید.
اما تصاویری هست که هیچ ترازنامهای قادر به پنهان کردن آن نیست.

تصویر اول: کودکی در کنار پدر و مادرش، غرق بازی کوچکِ خود است؛ با فنجانهای اسباببازی برای آنها چایِ خیالی میریزد و در میانهی همان بازی، ناگهان در شکسته میشود و چکمهپوشان هجوم میآورند. کودک، هراسان، خود را به گوشهای میکشاند و کِز میکند. در کسری از ثانیه، رَگبار گلوله سکوتِ خانه را میدَرَد؛ پدر و مادر بر زمین میافتند و کودک، مات و بیپناه، به جهانی خیره میماند که در چند شلیکِ پیاپی از هم دریده و به قتلگاه بَدل شده است. او فقط نگاه میکند؛ روحِ خانه را در برابر چشمانش تیرباران کردهاند. نه اعتراضی، نه التماسی و نه حتی گریهای؛ فقط چشمانی خشک و خیره که در همان لحظه تا ابدیت میخکوب میشوند. در ذهنِ او تصویرِ سربازان ثَبت میشود، اما حَقیقت در جای دیگری است: درست در همان لحظه، شما در برجهای شیشهایِ خود قهوه مینوشید و پیروزیهای سیاسیتان را جَشن میگیرید.

تصویر دوم: کودکی بیرون از خانه، غرق در بازیهای کوچک خویش است که ناگهان غرش آسمان را میشنود. خانه، مأمن و خاطراتش در میان آوار و دود گم میشود. او نمیداند چه رخ داده؛ فقط اشک میریزد و نگاه میکند. آن خلبانی که بمب را رها کرده یا آن اپراتوری که دکمهی شلیک موشک را فشرده، تنها مجریِ فرمانی معطر به امضای شماست. در آن لحظه، زمان مکث میکند تا جهان شهادت دهد: آن کودک را نه انگشتِ روی ماشه، بلکه امضای دوردستِ شما یتیم کرده است.

تصویر سوم: کودکی که نانش را قاپیدهاند. اینجا دیگر سخن از انفجاری ناگهانی نیست؛ اینجا زمان به جای گذشتن، بر تن او ساییده میشود. گرسنگی قاتلی صبور است؛ مانند آوار فرود نمیآید، بلکه ثانیه به ثانیه کودک را از درون میخورد. او در سکوتی ممتد، شاهد ذوب شدن خویش است. هر ساعت که میگذرد، بخشی از رمق چشمانش در پای ترازنامههای تجاری شما قربانی میشود. او نمیمیرد؛ قطرهقطره تمام میشود. نگاه او تقویمِ رنجی است که امضای شما ورق میزند؛ رنجی که در آن هر دقیقهاش به اندازهی یک عمر دردناک طولانی است.
رنج پاسپورت ندارد و اشک کودک تابع هیچ پرچمی نیست. پیش از صدور فرمان بعدی، تنها سی ثانیه در برابر آینه بایستید. مدالها، پستها و عناوین را کنار بزنید و به آن چشمها خیره شوید. اگر هیچ لرزشی در نگاهتان نیفتاد، حقیقتی تلخ را بپذیرید: شما به ماشینهایی برای بلعیدنِ ماده تقلیل یافتهاید.
تاریخ در پایان این راه غبارآلود تنها یک پرسش خواهد داشت: در برابر آن نانی که قاپیدید، کدام بخش از روح خود را فروختید؟
و من، به عنوان یکی از ساکنان موقت زمین، این واژهها را نه بر کاغذ، که بر حافظهی زمان مینویسم. روزی فرزندانتان از شما خواهند پرسید آن ثروت کلان چگونه با اشک یتیمان نمکسود شد. آن روز آسان نخواهد بود؛ زیرا در ترازنامهی نهایی جهان نه طلا جابهجا میشود و نه قدرت—تنها ردِّ عریانِ کنشهای انسانی باقی میماند.
اگر هنوز چشمِ بینایی برای دیدن آوار و گوشِ شنوایی برای شنیدن سکوت مرگبار این کودکان داری، پیش از آنکه خاک بر دهان همهی ما بنشیند برخیز. دستهایت را از این ترازنامهی خونین بشوی، ابراز ندامت کن و از جهانیان—و بیش از همه از همان چشمهای خیره—عذرخواهی کن. این را نه به عنوان خواهش، بلکه به عنوان تنها دریچهی بازمانده برای بازپسگیریِ شرافتت بپذیر؛ شاید این آخرین فرصت تو برای بازگشت به جرگهی انسانها باشد.
____________________________
و به یاد داشته باش:
هم مرگ بر جهانِ شما نیز بگذرد
هم رونقِ زمانِ شما نیز بگذرد
وین بومِ محنت از پیِ آن تا کند خراب
بر دولتِ آشیانِ شما نیز بگذرد
بادِ خزانِ نکبتِ ایام ناگهان
بر باغ و بوستانِ شما نیز بگذرد
آبِ اجل که هست گلوگیرِ خاص و عام
بر حلق و بر دهانِ شما نیز بگذرد
— سیفِ فرغانی
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، متن ادبی ، سیاسی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : بدون شرح , سیفِ فرغانی , بدون عنوان , برآستان جانان
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
...
چه بگویم، مگر یکی و دو تاست!
شادمان زیستن درین زمانه خطاست...
در همم ریخته دو زلفِ جفا
این زمانه زمانِ صلح وُ صفا ست...
یاکه بنشین وُ آتشی بنشان
شادمانی مگر یکی و دو تاست!
به همم ریخته است زلیخایی...
یوسفم یوسفی که مدتهاست
یا برگرد آن صورت خود را ...
یاکه بنشین وُ آتشم بنشان
***
از بهر چه در مجلس جانانه ملولم
گرد سر آن شمع چو پروانه ملولم
بی موجب از او رنجم و بی وجه کنم صلح
اینها نکنم عاشق دیوانه ملولم
صد فصل بهار آید و بیرون ننهم گام
ترسم که بیایی تو و جانانه ملولم
بیگانه شوم از تو که بیگانه پرستی
آزار کشم گر ز تو بیگانه ملولم
از اَهلِ (طریقت ) شده مخمور تو مستم
زان است که بی نعرهٔ مستانه ملولم
***
ساقی باقی مرا جامی دو صدمَن جام باش
از لب لعل شکر کامی برای کام باش
چشم شوخت را ز بهر صید جان آماده کن
از دو زلف عنبرین دامی برای دام باش
از رخ چون روز روُشن زلف همچو شام تار
جان ما را صبحی و شامی برای شام باش
مژده وصلش اگر دادی صبا از معرفت
پیش این مهجور پیغامی پَسِ پیغام باش
جان که شد از درد هجرت مضطرب
برامید وصل آرامی وُ دلآرام باش
من دعای جان همی گویم مدام
در عوض یکبار دشنامی برین دشنام باش
بی سروسامان شدم در عشقِ جان
کار عاشق را سرانجامی به نیک انجام باش
چون (طریقت) نیست آغازی پدید
چون نبود آغاز انجامِی به سر انجام باش
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ
برچسب های خلدستان : بدون عنوان , خلدستان طریقت , از اهلِ , طریقت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
بدون عنوان (بدون شک) بدون شرح => بدون دونه
اَلا فرزانه موهای تو رنگه
به حموم میروی وقتِ تو تنگه
زِ حمام اُمدی خیلی قشنگه
از این پس کار مُن کار تفنگه
اَلا پروانه موهای تو نرمه
به حموم میروُم آبش چه گرمه
تو از حموم میای وقتِ بزمه
نگاهت سر به زیر و سرخ شرمه
نگاهِ عاشق افسون تو داره
مثالِ برق چشمون تو داره
همون ماهی که خورشید از تو داره
زلیخا میلِ مجنون تو داره
هلال ماه تو خوش آب وُ رنگه
چقدر گوشواره یارم قشنگه
رقیبِ ماجرا همیشه منگه
نمی بینه که اینجا هفت سنگه
چشاش انگار که آهوی رمیده
لباشم همچون نباتِ شاخه چیده
دلم رو بسته یارو وَرپریده
به سرخی لبش قدم خمیده
لبت قند وُ عسل، چشمش سیاهه
دو گونه وای گرم وُ دل بخواهه
خداوندآ: مثالِ دُختِ شاهه
چشام خاره براش وُ دل تباهه
به خونهام اومدی نازِ تو قربون
شکستی دلبرم رازِ تو قربون
همه میگن دلدارِ تو قربون
خدا باشد نگهدارِ تو قربون
دل بیتاب من ماهیِ دریاست
دلم از عشق چون کشتیِ دریاست
به تنگ ماهیان آبیِ دریا ست
شبا چشماش مهتابیِ دریاست
بیا تا آخر دنیا برقــصـــیم
من و تو جابجا یک جا برقـصیم
به هر سازی زنی درجا برقصیم
از این دریا به اُون دریا برقصیم
بیا تا سر کنم با تو جوونی
بیا بانوی عشق وُ مهربونی
داره بارون میباره آسمونی
هوائی لک زده از همزبونی
بیا تا قصه هامون دلنشین شه
تو با عطری که داری همنشین شه
نذار اینجا کسی هم جانشین شه
فضا پیمای ما بی سرنشین شه
نگاهت مرهم هر درد وُ رنجه
صدای پر ز مهرت رنج وُ گنجه
لبات فتانه اما کنجِ دِنجه
هوس، پر آب وُ گس زیبا ترنجه
نمیدونم کجایم یا کدومم
که بی تو قصهای نیمه تمومم
به پایان خوش وقتِ حمومم
که بی تو زندگی بوده حرومم
تو فانوس شب تار دلی یار
تو درمونی و بیمار منی یار
بگیر دست منو ای مهربونم
نشونِ یارِ غمخوار غمی یار
به جز تو چشم من یاری نبیناد
بذار قلبم برام دائم نشیناد
تو باشی در کنارم شاد بیناد
تموم آرزو بنیاد بیناد
تو لبخندی بزن غصه بمیره
دلم صد سال تو دامت اسیره
خدا یار و نگهدار امیــره
دلم از دو دنیا سیرِ سیره
دلم تنگه برای دیدن عشق
برای دیدن و بوسیدن عشق
نوازش کردن و مالیدن عشق
کنارت بودن و بوییدن عشق
شَوم قربون اون قدِ بلندت
فدای خنده های همچو ، قندت
به گیسوی نکیسا وُ کمندت
که دائم می شوم من کارمندت
تو باشی خونــمون کاخ بلوره
نباشی آسمون تاریکِ نوره
توباشی غم نباشه دورِ دوره
دل من تا اَبد سنگِ صبوره
دلم از عشق تو شد پاره پاره
که بی تو زندگی چاره نداره
تموم زندگی شد سنگِ خاره
که بیعاری شده یک راه چاره
به جز شادی دگر چیزی نبینم
دلم رو صد گره افتاده بینم
دلم صد پاره دینِ مبینم
تو برگردی سر راهت نشیتم
زند هر شب غمت سنگی به شیشه
کمینگاه غمت یک تیشه میشه
تموم آرزوم در پشتِ گیشه
تو بودی ناز پیوسته همیشه
منو هر جا که هستی هی دعا کن
دل تنگ من مرا هی هی صدا کن
رخ ماهت : بسوی ما نگا کن
بیا و حرف دل رو برملا کن
تو که باشی نگات آروم جونه
برات شعر و غزل جونم بخونه
نشونی جز تو از دنیا نمونه
که فرهادِ تو در عالم جوونه
نمیدونم چرا دنیا پگاهه
گمونم صبح وُ پشت وُ پناهه
بذار دستِ مو در دستِ شاهه
دلِ شا دُخت برده اِشتباهه
نمیدونم چه رازی تو نگاته
که قلب من همیشه مبتلاته
تو رو میبینم و دنیا باهاته
دلم در تاب وُ تب چون زیرِ پاته
شبم تاریکه وُ شامِ تو میخوام
من از دنیا فقط کامِ تو میخوام
بیا ساقی بده جامِ تو می خوام
که آرامش رو در دامِ تو میخوام
سرم را روی پاهات جابجا کن
چی بود اون خواب خوش را تابتا کن
صدای مهربونت را ندا کن
میونِ قلب من گلخنده وآ کن
صدات آرومه و لحنت چه نازه
درِ میخونه هم چارتاق بازه
دلم بیتابِ هنگامِ نمازه
" اذان" گفتند : شاید همنوازه
تو ماه کامل طوی شبامی
تو رویای خوش طو لحظههامی
شدم یک رود جاری طوی دریات
طو رویائی تو خوابم باز بامی
تویی خورشید گرم و نازنینم
نگام کن تا رخ نازت ببینم
مثال غنچه تازه شکفته
بذار ذرات نورت رو بچینم
تو گنجی تو دل ویرونه من
دلم میخواس بشی دیوونه من
توی شیرینسخن، خندان و زیبا
تو باشی کاخ میشه خونه من
صدات مثل یه لالایی قشنگه
یه دنیا عاشقی با تو یه رنگه
بذار دستامو تو دستات بمونه
ببین دور از تو قلب من چه تنگه
تو آغوش منی تو فصل سرما
تو آرومی کنارم وقت گرما
به دور از چشم بد باشی همیشه
تو لبخند منی در جمع غمها
دلم تنگه واسه بوی تنت باز
همون عطری که میپیچه تو این ساز
بیا جونم که دل بازم هوایی است
بیا ای نازنین، ای محرم راز
بیا تا گرم و راحت باشه خونه
که بی تو زندگیم سرد و خزونه
بیا تا خونهمون رنگی بگیره
بذار افسانه از ما جا بمونه
دو چشمم جز جمالت کی ببینه
مبادا غصه تو قلبت بشینه
مبادا بگذری از روی سینه
که یار اول و آخر همینه
بدون عنوان (بدون شک) بدون شرح => بدون دونه
به خونهام میرسی چشمات قشنگه
لبت پر رمز و راز و شوخ و شنگه
شنیدم زمزمه هنگامِ جنگه
دلم ای دوست بی تو تنگ و تنگه
برچسب های خلدستان : بدون عنوان , بدون شک , بدون شرح , بدون دونه
انجمن :، با یاد شیرین مثلِ شِکَر میشود
واے اگر باران ببارد ، روزِ محشر میشود
بوتهے یاسے مگر..؟ یا دشتے از آلالہ ها
با خیالت ،نازنین "ایران" معطر میشود
اے نگاهت ماهتر ، از غربتِ آبان ماه
آسمانم با دو چشمانت منوّر میشود
راز وُ رمز اختلاست را نمیدانم ولی
با دُلارت نبضِ قلبم چندبرابر میشود
لمس ڪن گلبرگِ جانم را، در آغوشت تنم
مثل روحِ شاهدان، آزاد وُ پرپر میشود
اشتیاق خندههایت بیقرارم میڪند
نقش لبخندت بہ چشمانم چہ دلبر میشود
بر لبت هر بار میگویے عزیزم ؛ دلبرم ؛
در هوایت، مرغِ بے بالم، ڪبوتر میشود
نیستی ؛ اما (طریقت) هست شعرم را ببین
با غزل هایم ، نگاهم دیدنیتر میشود
ڪاش بودی ، روح بی وجدان ناڪس اَنقریب
جمله آثارِ زمانت جور دیگر میشود
طلیعه سر زده هنگام رَستن است اِمروز
به زین اسب رهائی نشستن است اِمروز
نه کاخ ظلم مانده نه بیغوله ستم زیرا
سر حصار جهان بر شکستن است اِمروز
صدای رشته زنجیر اگر چه می آید
طلسم حلقه برای گسستن است اِمروز
اگرچه میله زندان بهای آزادی است
اساس فلسفه اش روی جَستن است اِمروز
بساط حقه و تزویر اگر چه پابرجاست
دکان رنگ و ریا رو به بستن است اِمروز
♤♤♤
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : بدون شرح , یا , بدون عنوان , امروز
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
مذاکرات رسیدهاست در وطن حوالیِ تن
دوباره شرط پس از شرط خشکسالیِ تن
مگر که خواب و خیالی توهماشـدم ورنه
که آب میخورد از کاسهیِ سفالیِ من؟
همیشه منـظرم از دور دیدنیتر بود
خود اعتراف کنم بوریاست قالیِ من
مرا مثال به چیزی که نیسـتم زدهاند
خوشا به من؟ نه! خوشا بر منِ مثالیِ من
به هوش باش که در خویشتن گمات نکند
هزار کوچهیِ این شـهرکِ خیـالیِ من
اگرچه بود و نبودم یکیست،باز مباد
تو را عذاب دهد گاه جایِ خالیِ من
هوای بی تو پریدن نداشتم، آری
بهانه بود همیشه شکستهبالیِ من
تو هم سکوت مرا پاسخی نخواهی داشت
چه بیجواب سؤالیست بیسؤالیِ من
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت مذهبی ، قصاید ، متفرقه(طــنــز) ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ
برچسب های خلدستان : بدون شرح , مذاکرات , بدون عنوان
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


۩۩☫دوبیتی (طریقت)اشعار ☫۩۩

این دهر که میباشد گاه از تو وُ گاه از من
پاینده نخواهد ماند خواه از تو وُ خواه از من
این کاخ سلاطین را هر دَم به کسی دادند
جاوید(طریقت)دان خواه از تو و خواه از من

۩۩۩ ☫ اشعار(طریقت)دوبیتی ✍️ ۩۩۩


با شاعـران بادهء فرهاد رفته ایم
درروزگــار درد وُ غم از یاد رفته ایم
ما راویانِ قصه ی برباد رفته ایم
بنیاد داد را به قیمت آزاد رفته ایم
ح(طریقت)
بزرگترین :دستآورد: آخوند+خمس=>خزانه مملکت )سهم امام زمان ) ۩۩۩
برای بررسی کاهش یا افزایش ارزش خرید حقوق طی دوره سیساله از سال ۱۳۷۲ تا ۱۴۰۲، از معیار تبدیل به طلا استفاده میکنیم.
محاسبه اول:در سال ۱۳۷۲ حقوق من به عنوان یک معلم حدود ۳۶,۰۰۰ تومان و قیمت سکه نیز ۱۲,۴۰۵ تومان بودهاست.بنابراین ارزش حقوق در سال ۱۳۷۲ معادل ۲.۹ سکه طلا بوده است.آخرین حقوق در سال ۱۴۰۲ حدود ۱۲.۰۶ میلیون تومان و قیمت سکه ۳۳ میلیون تومان است یعنی ارزش خرید یک ماه حقوق معادل ۰.۳۷ سکه است.
بنابراین، از سال ۱۳۷۲ تا ۱۴۰۲ ارزش حقوق از ۲.۹ سکه به ۰.۳۷ سکه کاهش یافته که کاهش ۸۸ درصدی را نشان میدهد.
محاسبه دوم:حقوق از ۳۶ هزار تومان در سال ۱۳۷۲ ب ۱۲.۰۶ میلیون تومان در سال ۱۴۰۲ رسیده که افزایش ۳۳۵ برابری حقوق طی سی سال را نشان می دهد.ارزش سکه نیز از ۱۲,۴۰۵ تومان در سال ۱۳۷۲ به ۳۳ میلیون تومان در سال ۱۴۰۲ افزایش داشته که نشانه افزایش ۲,۶۶۰ برابری است.پس نسبت افزایش حقوق به افزایش ارزش سکه طی سی سال، برابر ۰.۱۲۵ است که آشکارا کاهش ۸۷.۵ درصدی قدرت خرید حقوق طی سی سال نشان میدهد.
نتیجه:برای حفظ ارزش حقوق معلمان، حقوق معلم تازه استخدام در سال ۱۴۰۲ باید ۹۶,۵ میلیون تومان باشد تا قدرت خرید حقوق او معادل قدرت خرید حقوق یک معلم تازه استخدام در سال ۱۳۷۲ باشد.
حکمِ بالنده به دل ارج گرانی دارد
چه نیازی به ریا چرب زبانی دارد
هر که رسوای غم عشق شد و دربدری
به خدا در دل خود باغ جنانی دارد
عاشق صادق و حرمت شکنی ممکن نیست
گر چه در سینه دو صد درد نهانی دارد
لذت عشق همان سوختن و ساختن است
سوختن در دل عاشق هیجانی دارد
گرچه موسی به تنش رخت شبانی پوشید
گرگِ موسی به دلش شوق شبانی دارد
کودکی ها و جوانی به غم و درد گذشت
در غم عشق دلم شور جوانی دارد
از زمانی که (طریقت) غم پیری دارد
هم چنان در دل خود خانه تکانی دارد
+++++++++
ای قلم هستی بسی زیبا گهر
برگرفته علم از تو بال و پر
هیچ می دانی که والایی قلم
چونکه یزدان برده با نامت قسم
دست در دست بزرگان جای تو
آفرین بر رتبه ی والای تو
با تو قرآن خدا تحریر شد
با قلم هر آیه آیه ای تفسیر شد
شرح حال قرن و اعصار کهن
ثبت دفتر کرده این زیباسُخن
بر فراز علم جا دارد قلم
بیرق اندر ماسوادارد علم
ای (طریقت)نغمه هادارد قلم
در شکست ظلم ها دارد علم
آدرس (لینک ) ایتا :https://eitaa.com/joinchat/1632567634C9c73a7c494
خــُلدستان طریقت(مذهب:اصول تارخ مصرف +دین )۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم 

محمّدمهدی طریقت
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، ترانه ، سیاسی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : خلدستان طریقت , بدون عنوان , بدون شرح , شعر
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب



۩۩۩ ☫ ایران (معلم) در جهان ☫ ۩۩۩
یک معلم بازنشسته مسن
به دیدن پسرش به اروپا رفت.
پسر یک نشان کوچک روی
یقه کت او نصب کرد و گفت
حالا تنها هم میتوانی بیرون بروی
پدر هرجا میرفت احترام میدید
هنگامی که پیاده عبورمیکرد
از خیابان، ماشین ها به احترامش
می ایستادند در فروشگاه ها
و مغازه ها برایش صندلی میگذاشتند .
می دانید روی نشان چه نوشته بود ؟
فقط یک جمله :
«او یک معلم است»
خبر(اطلاعیه)
۩۩۩ ☫ بزرگداشت مقام معلم ☫ ۩۩۩
ای معلّم خانهات جاوید باد
عزتت در قرب حق تائید باد
قامت جان، معنی آزادگی
در حریم اقدس دلدادگی
عمر را در جستجوی راه حق
نام توجاوید بادآ مستحق
راز عشق و عاشقی سر داده ای
بیخبر را در خبر آورده ای
در مصاف عاشقی بشتافتی
ساحت عینالیقین بشکافتی
با نوای هاتفی آمد به گوش
هی دمآدم گفته ای اینک بکوش
در صفات دلبران دل باختی
نوح گشتی باز کشتی ساختی
باز بگشائی تو بند از پای ما
بُغضها را وا کُنی از نای ما
پرچم آزادگی برداشتن
جای ذلّت تخم عزّت کاشتن
صبح شد برخیز آهنگ سحر
بانگ آزادی بزن بانگ ظفر
تا برآید دست حق از حبس و حصر
برگشاید قفل زندان را به عصر
ای قلم در دست تو چون پیکان تیز
پتک سنگین بر سر ظا لم ستیز
بر سیاهیها زدی بانگ خروش
شرح صدرت شد هماهنگ سروش
مطلع این آفتاب روشنی
صف شکن درظلمت اهریمنی
از(طریقت) گلخنی روشن شود
گلخنی با شعر ما گلشن شود
چون تویی آموزگار عشق و دین
تا ابد تابد به ما نور یقین
۩ஜ۩۞۩ஜ۞ஜ۩۞۩ஜ۞.۞ஜ۞ஜ۩۞۩۞۩ஜ۩۞۩ஜ۞ஜ۩۞۩ஜ۞
منزلت معلمان در جمهوری آخوند پروری
متوسط درآمد یک معلم در کمترین حالت 7 هزار پوند بیشتر از حداقل متوسط دستمزد سالانه در این کشور است.براساس طرح جدید دولت بریتانیا حقوق پایه معلمان این کشور بیش از 6000 هزار پوند در سال افزایش خواهد یافت.
وبسایت دولتی "به سمت تدریس" نیز، حداقل حقوق معلمان در انگلیس و ولز -به استثنای لندن-را حدود 23 هزار 720 پوند در سال اعلام کرد. حداقل این حقوق در لندن نیز به 29 هزار 664 پوند در سال میرسد.
به گزارش اکونومی، حداقل دستمزد در بریتانیا در سال 2019 مبلغی حدود 16 هزار و 612 پوند در یک سال برآورد شده است. در واقع متوسط درآمد یک معلم در کمترین حالت 7 هزار پوند بیشتر از حداقل متوسط دستمزد سالانه در این کشور است.
به گزارش عصر ایران به نقل از بیبیسی، براساس اعلام وزرات آموزش بریتانیا حقوق معلمان در این کشور به بیش از 30 هزار پوند بین سالهای 23-2022 میرسد. این موضوع میتواند باعث جذب فارغالتحصیلان بیشتر در این حرفه شود.
اتحادیه آموزشی بریتانیا اعلام کرد که این طرح برای جذب فارغالتحصیلان جدید در این بخش لازم است.
در روز جمعه، بیش از چند میلیون پوند برای ارتقای سیستم آموزشی و مدارس انگلستان -در طول سه سال آینده- اختصاص یافت. در این میان "ساجد جاوید" وزیر خزانهداری بریتانیا نیز اعلام کرد علاوه بر هزینههای مرسوم، مبلغی حدود 400 میلیون پوند را صرف آموزش نیروهای بین 16 تا 19 سال برای پرورش و جذب معلمان جدید خواهد کرد.
بریتانیا قصد دارد نسل جدیدی از معلمان را جذب کند/ بیبیسی

"مری بوستد" دبیر کل اتحادیه آموزش ملی، در این باره گفت: افزایش حقوق معلمان برای جذب افراد جدید در این حرفه اقدامی "کاملا اساسی و لازم" است.
او افزود: برنامه تعلیم معلم در 6 سال گذشته فراموش شده بود و اینک در اولویتهای اول قرار دارد. او افزود دولت باید از ترفندهای ویژه و جذابتری در آموزش معلمان بهره ببرد.
بوستد در این باره گفت: بیش از نیمی از معلمان با تجربه بریتانیا در 10 سال اول کار خود فعالیت حرفهای را ترک کرده و در طرح جدید راهکاری برای حفظ معلمان با تجربه کنونی در نظر گرفته نشده است.
وزارت آموزش بریتانیا اعلام کرد: نخستوزیر عملیاتی شدن این طرح را تضمین کرده و در این شرایط حقوق پایه همه معلمان بریتانیا افزایش خواهد یافت.گوین ویلیامسون وزیر آموزش و پرورش بریتانیا نیز مقدمات برنامه بررسی افزایش حقوق معلمان را آغاز کرده و خواستار بررسی نظرات و پیشبینیهای اعضای این حرفه است.وی در این باره گفت: قصد داریم استعدادها را در این حرفه جذب کنیم و با بزرگترین موسسات در جذب استعداد رقابت کنیم.
بـــیا نیـــــه :کنگره اتحادیههای کارگری بریتانیا (TUC) با انتشار بیانیهای به کارزار عفو بین الملل برای آزادی فوری اسماعیل عبدی، معلم و فعال صنفی زندانی، پیوسته و از همگان دعوت کرده که دوستان و همکارانشان را تشویق به حمایت از این کارزار کنند.
در همین رابطه، دبیر کل کنگره اتحادیههای کارگری بریتانیا، فرنسیس اوگریدی در اوائل ماه جاری نامهای به سفیر جمهوری اسلامی ایران در بریتانیا نوشت و خواستار آزادی اسماعیل عبدی شد.
در این نامه، از مقامات جمهوری اسلامی همچنین درخواست شده که به سوء استفاده از نظام قضایی برای سرکوب کسانی که به طور مسالمت آمیز از حق آزادی بیان و حق آزادی تشکل استفاده می کنند، پایان دهند و حقوق افراد را برای تشکیل و پیوستن به اتحادیه های مستقل کارگری به رسمیت بشناسند.
پیشتر در ماه فرودین هم، یک اتحادیه عضو کنگره با نام اتحادیههای مدیران مدرسه و معلمان زن (NASUWT) «جایزه همبستگی بینالمللی» خود را به اسماعیل عبدی اعطا کرد.
ای (طریقت)رَمز عشق وُ عاشقی درکار شو
خوشتر از جانان مستی نیست ایامی هنوز
خنده ی خورشید را هر صبح دانی چیست رمز ؟
گوید از عمرت گذشت ای بی خبر خامی هنوز
✍️محمّدمهدی طریقت
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، متن ادبی ، عکس ، سیاسی ، غزلیات
برچسب های خلدستان : بدون شرح , معلم , بدون عنوان , در ایران امروز
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩ ☫ شب به شب زندگی ام اهل(طریقت ) شده است ☫ ۩۩۩ 
انجـمن دنبال کن وقتی نکیسائی هنوز
چون کلیسا داری وُ مریم کلیسائی هنوز
در کنارت روز وُ شب بیدار می مانم ، سحر
گر شَوَم مجنون بی خوابت تو لیلائی هنوز
مستِ مستم، غرقِ دریای تو در بی انتها
مو پریشان میکنی مانند دریائی هنوز
ماهی بی جانِ من در ساحلت افتاده است
جان دیگر میدهی، در فکر احیائی هنوز
شعرهایم را (سپس) با عطرِ تو پُر میکنم
در غزلهای(طریقت) عشق معنائی هنوز
خبرت ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺩﻟﺘﻨﮓ ﻧﮕﺎﻫﺖ شاعر
ﺑﯿﻘﺮﺍﺭ ﺗﻮ وُ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺳﯿﺎﻫﺖ شاعر
ﺧﺒﺮﺕ نیست ﺩﻟﻢ ﻣﺴﺖ ﺣﻀﻮﺭت ﺷﺪﻩ است
ﻋﺎﺷﻖ وُ ﺷﯿﻔﺘﻪ ﯼ ﺯﻧﮓ ﺻﺪﺍﯾﺖ شاعر
ﺧﺒﺮﺕ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺑﺎﺭﺍنِ ﺑﻬﺎﺭﻡ ﺷﺪﻩ ﺍﯼ
ﭼﻮﻥ ﭘﺮﺳﺘﻮﯼ ﻣﻬﺎﺟﺮ، ﻧﮕﺮﺍﻧﺖ شاعر
شبﺑﻪ شب ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻡاهل(طریقت) ﺷﺪﻩ ﺍست
ﺧﺒﺮﺕ ﻧﯿﺴﺖ که ﺷﺎﺩﻡ به ﻓﺪﺍﯾﺖ شاعر
_______________________
ندارى خال لب اما، به چشم من چه زيبايی
فدای ناز لبخندت، تو در من بِــه ز دنيايی
دل از من برده ای، ديگر به طنازى نيازى نيست
به گيسوي تو دل بستم، چقد زيباست شيدايی
تو شايد قطره اي باشي ميان اين همه مردم
ولیکن در خيال من، تو آبــی تر ز دريايی
از اين حسي كه من دارم غم حال تو هم پيداست
اگر مجنون اين عشقم، تو هم لیلای ليلايی
به پاس عاشقي عمرى، به پای تو نشستم من
زليخايي و در آخر به يوسف خوب مي آيی
هواي عاشقي يعني بيا دلتنگ هم باشيم
كمي بي تابي و گريه، كمي احساس تنهايی
روزی به سیاستمداران ول اِنگار که با کنش غیر واقعی مردم را از متن به حاشیه رانده اند فکرکردم تا بلکه وضعیت را از حاشیه به متن بکشانم با عجله و اشتهای فراوان به یک رستوران رفتم. مدت ها بود می خواستم برای سیاحت از مکان های دیدنی به سفر بروم. در رستوران محل دنجی را انتخاب کردم، چون می خواستم از این فرصت استفاده کنم تا غذایی بخورم و برای آن سفر برنامه ریزی کنم.
فیله ماهی آزاد با کره، سالاد و آب پرتقال سفارش دادم. در انتهای لیست نوشته شده بود: غذای رژیمی می خورید؟ … نه نوت بوکم را باز کردم که صدایی از پشت سر مرا متوجه خود کرد:– عمو… میشه کمی پول به من بدی؟ فقط اونقدری که بتونم نون بخرم؟
– نه کوچولو، پول زیادی همراهم نیست.
– باشه برات می خرم.
صندوق پست الکترونیکی من پُر از ایمیل بود. از خواندن شعرها، پیام های زیبا و همچنین جوک های خنده دار به کلی از خود بی خود شده بودم. صدای موسیقی یادآور روزهای خوشی بود که سپری کرده بودم.
عمو …. میشه بگی کره و پنیر هم بیارن؟
سیاست من در آوردی را کنار بگذارم ( همان اقتصاد....)
آه یادم افتاد که اون کوچولو پیش من نشسته.
– باشه ولی اجازه بده بعد به کارم برسم. من خیلی گرفتارم. خُب؟
غذای من رسید. غذای پسرک را سفارش دادم. گارسون پرسید که اگر او مزاحم است ، بیرونش کند. وجدانم مرا منع می کرد. گفتم نه مشکلی نیست. بذار بمونه. برایش نان و یک غذای خوش مزه بیارید.
آن وقت پسرک روبه روی من نشست.
– عمو … چیکار می کنی؟
– ایمیل هام رو می خونم.
– ایمیل چیه؟
– پیام های الکترونیکی که مردم از طریق اینترنت می فرستن.
متوجه شدم که چیزی نفهمیده. برای این که دوباره سوالی نپرسد، گفتم:
– اون فقط یک نامه است که با اینترنت فرستاده شده.
– عمو … تو اینترنت داری؟
– بله در دنیای امروز خیلی ضروریه.
– اینترنت چیه عمو؟
– اینترنت جائیه که با کامپیوتر میشه خیلی چیزها رو دید و شنید. اخبار، موسیقی، ملاقات با مردم، خواندن و نوشتن، رویاها، کار و یادگیری. همه این ها وجود دارن، ولی در یک دنیای مجازی.
– مجازی یعنی چی عمو؟
تصمیم گرفتم جوابی ساده و خالی از ابهام بدهم تا بتوانم غذایم را با آسایش بخورم.
– دنیای مجازی جاییه که در اون نمیشه چیزی رو لمس کرد. ولی هر چی که دوست داریم ، اون جا هست. رویاهامون رو اون جا ساختیم و شکل دنیا رو اون طوری که دوست داریم ، عوض کردیم.
– چه عالی. دوستش دارم.
– کوچولو! فهمیدی مجازی چیه؟
– آره عمو. من توی همین دنیای مجازی زندگی می کنم.
– مگه تو کامپیوتر داری؟
– مادرم تمام روز از خونه بیرونه. دیر برمی گرده و اغلب اونو نمی بینیم.
– نه ولی دنیای منم مثل اونه … مجازی.
– وقتی برادر کوچیکم از گرسنگی گریه می کنه، با هم آب رو به جای سوپ می خوریم
– خواهر بزرگ ترم هر روز میره بیرون. میگن تن فروشی میکنه، اما من نمی فهمم چون وقتی برمی گرده می بینم که هنوزم هم بدن داره.
– و من همیشه پیش خودم همه خانواده رو توی خونه دور هم تصور می کنم. یه عالمه غذا، یه عالمه اسباب بازی و من به مدرسه میرم تا یه روز دکتر بزرگی بشم.
– پدرم سال هاست که زندانه! مگه مجازی همین نیست عمو؟
قبل از آن که اشک هایم روی صفحه کلید بچکد، نوت بوکم را بستم.
صبر کردم تا بچه غذایش را که حریصانه می بلعید، تمام کند. پول غذا را پرداختم. من آن روز یکی از زیباترین و خالصانه ترین لبخندهای زندگیم را همراه با این جمله پاداش گرفتم:
– ممنونم عمو، تو معلم خوبی هستی.
آنجا، در آن لحظه، من بزرگ ترین آزمون بی خردی مجازی را گذراندم. ما هر روز را در حالی سپری می کنیم که از درک محاصره شدن وقایع بی رحم زندگی توسط حقیقت ها ، عاجزیم.
طریقت)محمّدمهدی طریقت
۩خــُلدستان طریقت( جدید )۩


خــُلدستان طریقت(شعار:مُحرم)۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم 

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت ملی ، سیاسی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، حکایات ، بدون شرح
برچسب های خلدستان : بدون عنوان , بدون شرح , امان از بی خبری , مجازی
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩☫ نظم خلدستان (طریقت) فرزند ایران سرزمین ☫۩۩۩<✍🏻



مورخ 4/1/1403 مصطفی داننده :مقاله ای در عصر ایران� منتشر کرد به نام �ما دهه شصتی ها بزرگ نمیشویم؛ یعنی دوست نداریم بزرگ شویم.� که درباره ی یک ویژگی خاص نسل ایکس ایران موسوم به �دهه شصتی ها� است. داننده مینویسد:
�متولدین دهه ی شصت که نگارنده ی این مرقومه هم یکی از آنهاست، ویژگیهای عجیب و غریبی دارند که در نسلهای بعد و قبل از آنها نمیشود مثل آن را پیدا کرد. یکی از این ویژگیها این است که متولدین این دهه، دوست ندارند که بپذیرند بزرگ شدهاند. بزرگترین متولد دهه ی شصت یعنی کسی که در سال 60 به دنیا آمده است الان 43 سال دارد و کوچکترین متولد این دهه که در سال 69 به دنیا آمده 34 سال دارد. متولدین دهههای قبل از شصت وقتی در این سنها بودند یک خانواده را اداره میکردند و شبیه مردان جاافتادهای بودند که سالها تجربه دارند. به طور مثال قیافه ی مرحوم حسن جوهرچی در سریال �در پناه تو� را به یاد بیاورید: یک جوان دانشجو که قشنگ شبیه مردان جاافتاده بود. دهه شصتیها در برابر این بزرگ شدن مقاومت میکنند و اگر میان آنها باشید میبینید که هنوز در این سن و سال دوست دارند بازی کنند، شوخی کنند و به اصطلاح ادای جوانان 20 یا نهایتا 25 ساله را در بیاورند؛ شوخیهایی که 20 سال پیش شما از یک مرد یا زن 34 ساله و یا 43 ساله شاهد نبودید؛ مثلا در یک مهمانی آنها جدی مینشستند و حرفهای جدی میزدند و به فرزندان خود میگفتند این کار را بکن یا نکن. همان کارها را بعضی وقتها همین الان در برخی مهمانیها انجام میدهیم که فرزندانمان با خود فکر میکنند که چه پدر یا مادر سرخوشی دارند. ما دهه شصتیها وقتی از یکی از خودمان پستی را قبول میکند و یا در انتخاباتی برنده میشود، با تعجب به همدیگر نگاه میکنیم که مگر میشود ما هم در این کشور مسئول شویم، ما که هنوز بزرگ نشدهایم. شاید این ویژگی به خاطر این است که ما وقت کافی برای جوانی کردن نداشتهایم. ما همیشه از کودکی با محدودیت بزرگ شدهایم. رفتیم مهمانی: "دست به میوهها نزنید. وقتی مهمانها رفتند اگر شیرینی ماند، آن وقت شما هم شیرینی بخورید. تو جمع بلند نخندید. نرید تو حیاط با بچهها بازی کنید و لباسهای عیدتان را کثیف کنید." در جوانیها که مدام در صف بودیم: صف کنکور، صف کار، صف سربازی و ... شاید جوانترهای امروزی باور نکنند، اما ما برای کنکور دفترچه ی فیزیکی پر میکردیم و صف میایستادیم تا از طریق اداره ی پست، آن را پست کنیم. ما در این سن و سال با همه ی مشکلاتی که داریم، هنوز هم میتوانیم برای جام رمضان تیم بدهیم و فارغ از دنیا، فوتبال بازی کنیم. در جمعهای متولدین دهه ی شصت، مدام حرف از خاطرات است، مدام حرف از محدودیتهاست. همه ی اینها باعث شده است تا ما دهه شصتیها در برابر بزرگ شدن مقاومت کنیم. هیچ نسلی مثل ما، پیگیر دیدن کارتون یا همان انیمیشن نیست. هیچ نسلی مثل ما نمیتواند در 40 سالگی با یک کنسول بازی و یک فوتبال، شب را به صبح برساند. خیلی دوست دارم و ببینم که 50 و 60 سالگی ما چگونه است، یا در آن زمان هم همچنان به دنبال جوانی کردن هستیم یا نه؟ که فکر می کنم هستیم و آن زمان هم شبیه میان سالها و پیرمردان نخواهیم بود. ما متفاوت هستیم و این تفاوت هم به خاطر سختیهایی است که کشیدهایم. ما تا آخر عمر هم دوست نداریم قبول کنیم که بزرگ شدهایم.�
به عنوان یک متولد سال 1365 باید بگویم ما دهه شصتی ها اگرچه در بعضی مسائل با نسل های قبل و بعد از خود کاملا متفاوت خواهیم بود، ولی مسلما بعضی خصوصیات خود را از جمله بعضی مفاد مذکور در فوق را همین حالا هم به نسل های ایگرک و زد انتقال داده ایم و ممکن است در آینده هم باقی بماند. نسل های بعدی نسبت به ما خوشه چینند همانطورکه ما نسبت به نسل های قبل از خود خوشه چین بوده ایم. این اصطلاح �خوشه چین� را مدیون درس سووشون در کتاب ادبیات دوره ی دبیرستانم که بخشی از رمان سووشون سیمین دانشور را در خود جای داده و بعضی صحنه های معمول از دوران قبل از انقلاب را ترسیم کرده بود. کشاورزان داشتند مزارع را درو میکردند و یکیشان فریاد زد: �شلخته درو کنید تا چیزی گیر خوشه چین ها بیاید.� در تعریف �خوشه چین� به ما گفته بودند آنها مردم فقیری بودند که زمین نداشتند و وقتی کشاورزان کار درو مزارع را تمام و محصولات را جابجا کرده بودند، پیدا میشدند تا از ته مانده ی خوشه های گندمی که روی زمین افتاده است بردارند و محصولی حاصل کنند. بعد از آن، هر موقع ترانه ی معروف �خوشه چین� از استاد بنان را –که امروزه بازخوانی سالار عقیلی از آن معروف تر است- میشنیدم، یاد آن معنی خوشه چین می افتادم درحالیکه راوی شعر، از خوشه چینی از داشته های ایران دم میزد:
من که فرزند این سرزمینم
در پی توشه ای خوشه چینم
شادم از پیشه ی خوشه چینی
رمز شادی بخوان از جبینم
قلب ما بود مملو از شادی بی پایان
سعی ما بود بهر آبادی این سامان
خوشه چین، کجا اشک محنت به دامان ریزد؟
خوشه چین، کجا دست حسرت زند بر دامان؟...
هرچه میگذرد بیشتر احساس میکنم گذشته ی ایران، یک مزرعه ی درو شده ی عظیم است و ما خوشه چین هایی هستیم که فقط ذره ای غله از آن به دست آورده، ولی آن غله را با صبر و مرارت، تبدیل به مزرعه ای جدید با ذخیره ی ژنتیکی به مراتب محدودتر کرده ایم و نسل های بعدی، باز نسبت به ما خوشه چینی کرده اند، اما آنقدر نسبت به پیشه ی خود ناآگاه بوده اند که خوشه ی گندم را از خوشه های علف های هرز خانواده ی گندمیان تشخیص نداده اند و غله ی نامرغوب برده اند. شاید این در مورد جوان تر ها خیلی واضح باشد. ولی توجه کنید هیچ بعید نیست که ما و پدران و مادرانمان هم دقیقا همینطور ناآگاهانه غله ی نامرغوب تهیه کرده باشیم، غله ای که احتمالا بخش بزرگی از آن، ریشه در مزرعه ی ایران ندارد و فربهی آن در ایران، اتفاقا تا اندازه ی زیادی نتیجه ی انقلاب اسلامی یعنی همان پدیده ای است که نسل ما دهه ی شصتی ها بلافاصله پس از آن سرو کله اش پیدا شد. از دید برخی اصحاب حوزه ی علمیه ی قم مثل مهدی حائری یزدی، شریعت اسلام در اساس، شریعتی سکولار است و ورود آن به سیاست بدعتی است به ضرر آن. این فکر، ناظر به این واقعیت تجربی است که تا قبل از انقلاب اسلامی ایران و کپی های سنی ایدئولوژیش مثل طالبان افغانستان و داعش، حاکمان قلمروهای اسلامی، همیشه یک اقلیت بی اعتقاد به شرایع و حتی اغلب با سبک زندگی ضد شرعی بودند و هیچ تجربه ای درباره ی اداره ی مملکت توسط روحانیون مسلمان نه وجود داشت و نه حدیث و آیه ی متناسب با آن، از آن پیامبری که ادعا میشود حکومت تشکیل داده است وجود دارد (البته غیر از چند پند خردمندانه از پیامبر و امام علی که مخاطبش هم مردم عادی میتوانند باشند و هم حاکمان، هرچند از آنها هم هیچ اسلوب و روش سیاسی و آنچه علم سیاست خوانده میشود قابل استنباط نیست). اما هرچه میگذرد این فکر بیشتر به ذهن متبادر میشود که غربزدگی تفکر حکومت اسلامی، بسیار ریشه ای تر از آنچه قبلا تصور میشد است. الان این فکر دارد دوباره ذهن ها را در ایران قلقلک میدهد، چون تازه همین سال پیش (1402) جایزه ی بین المللی �ملک فیصل� در بخش مطالعات اسلامی به �وائل حلاق� اختصاص داده شد و دوباره درباره ی تزهای منتقدانه ی او نسبت به شریعت اسلامی که میتوان از آن نتایج گوناگونی گرفت بحث درگرفت، ازجمله در ایران، جایی که مجله ی �باور� در شماره ی چهارم خود (آذر و دی 1402) به این مناسبت، یک پرونده برای او تشکیل داد و در مقدمه ی پرونده نوشت:
حلاق در ایران و جهان عرب، بیشتر به واسطه ی دو کتاب "تاریخ تئوری های حقوقی اسلامی" و "دولت ناممکن/ممتنع" شناخته میشود ولی به نظر میرسد که همچنان بخش مهمی از اندیشه ی او به ویژه در ایران ناشناخته مانده است. اهمیت حلاق بدان جهت است که او را میتوان از معدود متفکرانی دانست که همچون شاه ولی الله دهلوی، گرایش های گوناگون و گاه متضاد میکوشند تا خود را به وی منتسب کرده و میراثشان را به نفع خویش مصادره کنند. نگاهی مختصر به واکنش هایی که پس از نگارش کتاب THE IMPOSSIBLE STATE یا همان دولت ناممکن/ممتنع او برانگیخته شد و آثاری که در نقد و بررسی آن نوشته شد این ادعا را اثبات مینماید. از آن هنگام تاکنون برخی از اسلام گرایان، او را میستایند و در نقطه ی مقابل، عده ای نوشته ها و سخنانش را در امتداد ادعاهای علی عبدالرازق و کتاب معروفش یعنی الاسلام والاصول الحکم قلمداد میکنند [که تشکیل حکومت مذهبی را بخشی از رسالت پیامبر اسلام نمیدانست]. البته در سال های گذشته برخی از گفت و گوهایش برخی از ابهام های کتابش را زدود و گرایش های او را بیشتر آشکار کرد. او در این گفت و گو ها نه خود را پیرو عبدالرازق دانست و نه از اقدامات گروه هایی مانند داعش حمایت کرد. البته باز هم تمجیدهایش از سید قطب و ترجیح دادن دوران اموی و عباسی بر زندگی در عصر مدرنیته بر پیچیدگی شخصیت او افزود. حلاق اکنون میراث دار ادوارد سعید در دانشگاه کلمبیا است و البته آنچه این دو را به هم نزدیک میکند بی گمان استعمارستیزی آنها است. او اگرچه منتقد شرقشناسی سعید است اما خود را ادامه دهنده ی راه او در نقد استعمار میداند.�
پرسش های حلاق درباره ی شریعت نیز بخشی از همین نگاه انتقادی او به شرقشناسی است که پیشتر، دکتر حمید مسجدسرایی و دکتر عدنان فلاحی با ترجمه ی رساله ی "شریعت چیست؟" WHAT IS SHARIA? به فارسی، آن را در کشور بازتاب داده بودند. همانطورکه دکتر فلاحی در بیان چکیده ی این رساله در مقاله ی �شریعت چیست؟: چیستی و سرگذشت شریعت در نگاه وائل حلاق� در همان پرونده بیان میکند، به نظر حلاق، شریعت در مقام قانون فقهی، یک تصور کاملا مدرن و محصول استعمار در کشورهای اسلامی است و اول از همه هم در هند بریتانیا قانون اسلامی شده است و از این پس، شریعت فقط در اسم با آنچه قبل از خود بوده است مشترک است:
�از آغاز استعمار و حتی تا الآن فرایند تبدیل شریعت به صرفا قانون (قانون اسلامی) و تبدیل فقه به صرفا شکلی از ادبیات (ادبیات شرعی) رخ داده است و این تحول به قدری ریشه ای و عمیق بوده که غیر قابل ابطال است. اینجاست که حلاق در پایان پژوهش خود میپرسد که مسلمانان معاصر چه معنایی از بازگرداندن شریعت مراد میکنند؟ میتوان چنین استدلال کرد که ابهامات فرهنگی و مفهومی مرتبط با مفهوم قانون –ابهاماتی که "شرقشناسی متمرکز بر قانون" نکوشیده آنها را در چهارچوبی علمی تعیین کند، چه رسد به مسئله سازی از آن- مسئول سوءتفاهم تام و ساختاری در مورد ویژگی های "شریعت اسلامی" است. وقتی اروپا به مدت یک قرن یا بیشتر مشغول بررسی جایگاه شریعت اسلامی شد، آن را مایوس کننده یافت چرا که هیچ شباهتی بین شریعت و قانون اروپایی ندید و شریعت را ناکارآمد و دون پایه و حتی اساسا ناشایست تلقی کرد. این اعتقاد به شکل گسترده ای شیوع می یافت که شریعت اسلامی فقط در حوزه ی احوال شخصی قابل اعمال است چراکه این شریعت پیشتر خود را از "دولت و جامعه" منزوی کرده بود. اما قانون جزای شریعت نیز تقریبا چیزی در حد شوخی تلقی میشود که "هیچگاه فایده ی عملی نداشت" و فی الواقع قانونی مطلقا "معیوب" به شمار می آید. طبیعتا بیشتر این نظرات چیزی جز گفتمانی استعماری و باوری ریشه دار و رو به گسترش به مثابه طرحی برای خشکاندن شریعت اسلامی و جایگزینی آن با قوانین و نهادهای قانونگذاری غربی نیست. یکی از ویژگی های شایسته ی توجه شریعت که گاه موجب سوء تفاهم میشود پررنگ بودن عنصر اخلاق در آن و عدم تفکیک میان عنصر اخلاقی و قانونی است. بنابراین مشکل ازآنجا آغاز میشود که بخواهیم شریعت را قانون بنامیم.� (ص134مجله)
![]()
۩#خلدستان طریقت: ( شعرِ تر :سرزمین تر + نزدیکتر )۩ محمد مهدی طریقت
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت مذهبی ، عکس ، ترانه ، سیاسی ، خاطرات ، آثارچاپ شده
برچسب های خلدستان : بدون عنوان , ✍🏻 طریقت , خلدستان
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
۩۩۩ صیاد آهو ۩۩۩

۩۩۩ ☫ صیادآهو ☫ ۩۩۩
طــلا گیـسو، جمالت آفتــابی
تورا یک جرعه می دانم شرابی
غزل خوانم غـزلخوانان شهرم
تومعشوق منی یا شعــرِ نابی
بگذار زلال ماه از من باشد
آواز بخوان پگاه از من باشد
یک عمر نگاه داشتم در عطشت
دوشیزه ترین نگاه از من باشد

این دهکده ها: نبض حقایق هستند
این مزرعه ها : پُر از شقایق هستند
پیران و جوانان دقایق هستند :
باران که بیآید همه عاشق هستند.
با سر شوریده ام عادت به دارو کرده ام
در دعا اسرار دل را با خدا رو کرده ام
ماه را در برکه می جویم نمی آید به دست
همچو سلطانی که تنها یاد مینو کرده ام
گردنم از تار گیسوهای تو نازک تر ست
من به تیغ تیز ابرو های تو خو کرده ام
چشم بر در دوختم در انتظارت آن قرار
راه ها را روز و شب با پلک جارو کرده ام
سینهء سینای تو سر سبز و حاصلخیز شد
من طمع در سینه ات از زور بازوکرده ام
چون عسل می ریزی از لب های شیرینت بریز
من دهانم را برایت مثل کندو کرده ام
نظم جادوی(طریقت)حرف ها دارد ولی
من خودم را صید آن صیاد آهو کرده ام
درخانه قرنطینه به میخانه کسی نیست
اَلــمِــنّةُ ِلله کَــسِ ، فــریاد رسی نیست
قومی که شه وُ شحنه وُشیخش همه مستند
چون مُحتَسِبان خسته وُ بیم عسسی نیست
آزادی اگر می طلبی،غرقه به خـــون باش
کاین محتشمان خاسته بی خار وُ خسی نیست
داروغه دهد زحمت ما یک نفس اِنگار
اِمـــروز ز داروغه چیان همنفسی نیست
با مجلس مُـنحل شده وُ مصلحت امــروز
جز ملتِ پابسته درونِ قفسی نیست
یارانه ء گندم شــده آزاد دراین شهــر
از نان جوین سیر به قدر هوسی نیست
جــز سر به هوای سر و سامانی ما را
در دل بجز آزادی ایران جَــرسی نیست
تازنـــد وُ بــرند اهل جهان گوی تمدن
ای فارس مگر فآرس ما را فرسی نیست

۩۩۩ ☫ اَشعار(طریقت) دوبیتی ☫ ۩۩۩
هماره بوی باران می تراود
تر وُ تازه بهــاران می تراود
نسیم زندگی پرشور وُ سرخوش
گلِ مریم غزلخوان می تراود

معشوقه صفت در صف تدبیرشده
تحسین کنان ساکِنِ تـقـدیر شده
تیغ تو جهانگرفت درآن شک نیست
حُسنِ تو مرا بسی جهانگیر شده
سازمان هواشناسی طی بیانیه ای اعلام کرد:
یکم هوای همدیگه رو داشته باشین!!!
۩#خــُلدستان طریقت (صفحه:دوبیتی جدید)۩# محمد مهدی #طریقت
در راه (طریقت) همه تضمین بِـــگیرید
البته که تا منــزل مقصود بسی نیست
![]()
۩۩۩☫اشعار/شعر (طریقت) آبان هزاروچهارصد *=ربیع ☫۩۩۩
سحر: تلاوتِ قرآن و ربنای قدیم
سحر: به نغمهٔ عرفانی دعای قدیم
سحر: نوای مؤذن که میرسد بر گوش
سحر: به بانگ مناجات در هوای قدیم
سحر:لطافتِ روح و خوشا طراوت جان
سحر: به پاکی دلهای با صفای قدیم
سحر:به ماه ضیافت خوشا به ماه خدا
سحر: به لحظه ی رؤیایی و نوای قدیم
سحر: به آنکه بَرد فیضِ این مبارک ماه
سحر: به آنکه کند درکِ لحظه های قدیم
سحر: به آنکه نماید تلاش بهر معاش
سحر: به آنکه مهیّا کند غذای قدیم
سحر:به تشنگی و گشنگیِ ایّام است
سحر: چو سفرۀ افطار و ماجرای قدیم
سحر: نه آنکه غریب است با فضایل ماه
سحر: به آنکه بُوَد یار و آشنای قدیم
سحر:بدست تمنا به سوی حضرت حق
بخواه آنچه که میخواهی از خدای قدیم
دلِ شکسته و بیمار خود ، مداوا کن
دوا نبود وُ نباشد : بهْ از دوای قدیم
مبند دل بجز از لحظه های ناب دعا
سحر :چو رهروان طریقند مبتلای قدیم
نماز و روزه و حج است واجب شرعی
سحر:سه بوده ز ارکان پر بهای قدیم
اگرچه من نتوانم که فیض روزه برم...
سحر: همیشه خورم غوطه در فضای قدیم
شعارِ اهل (طریقت) به ساغر وُمی ناب
سحر:زِ باده ی جانبخش وُ دلربای قدیم

خــُلدستان طریقت (گیسو+آغاز اسپند1400خورشیدی) ۩ # محمد مهدی طریقت

۩۩۩ ☫حکایت(طریقت) غزل +قصیده (خلدستان) رایگان ☫ ۩۩۩

شاعر تورا به دست دلم رایگان سپرد
آواره ام نمود وُ غم جاودان سپرد
هر روز را هر آنچه مقدّر نموده است
ما را به غیر نوش لبی شایگان سپرد
با هر اشارتی که نمودی به دوستان
غیر از مسیر رنج و مرارت نشان سپرد
می خواستم که با تو بمانم درین جهان
اَمّا فراق وُ بودن مان را امان سپرد
مثل کویر خفته در آغوش تشنگی
یک ژاله از وفا و محبت گمان سپرد
با این همه ستاره به دنبالِ کهکشان
بال و پری به گوشه هفت آسمان سپرد
هر دم برای دخترِ اسپند وُ فالگیر
قصری برای رهنِ مکان وُ زمان سپرد
شاعر (طریقت) از دَم بازارِ معرفت
هِی جابجا قصیده غزل : شوکران سپرد
♤♤♤
پروانهصفت واله ی دیدار تو هستم
معشوقه : خریدار ِ تو از روز الستم
با یاد تو من بر سر پیمانه نشستم
از ژالهٔ چشمان تو من، باده پرستم
دیوان من اندر خم گیسویتو افتاد
عاقل صفتی بودم وُ از غیر تو رستم
ترسم بنشیند به غزل سوزنی از نَم
وقتیکه قلم گریه کند اشک ز دستم
از جام بلورِ لب شیرین تو گفتم
وقتیکه از آن بادهٔ لبهای تو مستم
محراب دو ابروی تو شد قبلهٔ حاجات
وقتیکه دخیل از قد رعنایتو بستم
امروز(طریقت) غزل هجر سرودم
دیوانه صفت بر در میخانه نشستم
الهی و ربّی من لی غیرک ؟!



ای خدا شد بدبیاری ؟ اختیار زندگی☫۩۩۩
ما شدیم از گردن آویزانِ دارِ زندگی
دست بر دامانِ آب وُ آبشارِ زندگی
فصل پائیز آمدوُ شدبادِ سردِ برگریز
برگریزان است اینجا زیرِ بارِ زندگی
چون حبابِ پوچ گاهی تادمی برمی کشی
رخنه برمی دارد از صدجاحصارِ زندگی(1)
دم بدم سرمی رود ازموج دریاسهمگین
ناخدا چون می کند لنگر مهارِ زندگی
اعتبار از خود ندارداین مسیر پیچ پیچ
هیچ کس در سر ندارد انتظار زندگی
عاقبت آیا خدا ویران کند این بار کج
ناخدا مقصد نداند در قطارِ زندگی
ما شدیم از گردن آویزانِ دارِ مقصدت
ای خدا شد بَدبیاری ؟ اختیارِ زندگی
اَلمِنَّةُ لِلَّه که درِ میکده باز است
زان رو که مرا، بر درِ او روی نیاز است
خُمها همه در جوش و خروشند ز مستی
وان می که در آنجاست حقیقت، نه مجاز است
از وی همه مستیّ و غرور است و تکبّر
وز ما همه بیچارگی و عجز و نیاز است
رازی که بَرِ غیر نگفتیم و نگوییم
با دوست بگوییم که او محرم راز است
شرحِ شِکَنِ زلفِ خَم اندر خَم جانان
کوته نتوان کرد که این قصّه، دراز است
بارِ دلِ مجنون و خَمِ طُرِّه ی لیلی
رُخساره ی محمود و کفِ پایِ اَیاز است
بردوختهام دیده چو باز، از همه عالم
تا دیده ی من بر رُخِ زیبایِ تو باز است
در کعبه ی کوی تو هر آن کس که بیاید
از قبله ی ابروی تو در عینِ نماز است
ای مجلسیان، سوز دل حافظ مسکین
از شمع بپرسید که در سوز و گداز است
.<<<< زندگی ادامه دارد <<<<<





۩خــُلدستان طریقت(خطبه اول )۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم 

ادامه مطلب ↘
موضوعات مرتبط خلدستان: مناسبت مذهبی ، سیاسی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده
برچسب های خلدستان : بدون عنوان , ماه رمضان , انجمن ادبی خلدستان , طریقت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
حکایت روایت معلمان واقعی (طریقت) جو خوردن اُلاغ ها ☫ ۩۩۩

با شاعـران رهگــذرِ سـرنـوشت ها
جــاماندگان قافله ی سرگذشت ها
پائیزِلحظه ها ی زمستان سرشت ها
شُـد نُــوبهارِ رویــشِ اردیبهشت ها
ح(طریقت)
محمّدمهدی طریقت
۩خــُلدستان طریقت( جدید )۩
زبل خان فرمودندی: با دزد دزد گفتن که کارها درست نمی شوندی؛کج کلاه خان دراین فکربودندی که این روزها چطوری می شودی برای این مساله راهکار اجرایی وعملی پیشنهاد دهندندی :یه دفعه یا سخن امیرکبیر افتادندی ؛
"از امیر کبیر پرسیدندی : در مدت زمان محدودی که داشتندی چطور این مملکت را از هرچی دزده پاک کردندی؟
گفتندی: من خود دزدی نمیکردندی و نمیگذاشتندی معاونم هم دزدی کننددندی .او هم از این که من نمیگذاشتندی که دیگران دزدی کننددندی ، نمیگذاشتندی معاونش دزدی کنند دندی و ....تا آخر همین طور...
اگر من دزدی میکردندی تا آخر دزدی میکردندی و کشور میشد دزدخانه ،همه هم دنبال دزد میگشتندی و چون همه ما دزد بودندی هیچ دزدی را هم محکوم نمی شدندی ."
مردپارسا میگویید؛این سخن چقدرشباهت دارد به حال وروز مملکت مادندی وطن اُم القرای کشور های لامذهبندی وما خیــلی خوبندی و از ما بهتر پیدا نمی شوندی پس مرگ بر آب ریکا مرگ بر عزائیل مرگ بر مجاهدین وُ سد دام هزار دام دام دآر دی دی کردندی و در مثل آوردندی :خودت گوZی و خودت خندی !!! پس عجب دزد هنرمندندی ....
معلِّم واقعی کیست؟ شاید نخستین و مهمترین خصیصیهٔ یک آموزگار واقعی این باشد که او روحیهای حق به جانب ندارد و خود را کلیددار خزانهٔ حقیقت نمیداند. آموزگار واقعی نه تنها معطوف به خویش و مشعوف از خویش نیست، بلکه توانِ خودانتقادی و به زیر سؤالبردن نگرشها و روشهای خود را دارد. آموزگار واقعی میتواند به دیگران نیز جرأت دهد که خود را و آنچه را که به نام تربیت به خوردشان دادهاند، نقّادی کنند و زیر سؤال ببرند. تربیت چیزی جز طغیان علیه مدّعیانِ تربیت و تربیتهای دروغین نیست.
معلم واقعی در این توهّم نیست که باید حق یا حقیقت مطلقی نزد خود را به دیگران بیاموزد، و به اصطلاح آنها را هدایت و تربیت کند. آموزگار واقعی تنها کمک میکند که آنها خودِ مدفون شدهشان را از آوار آن چیزهای مخرّبی که غالباً به نام تربیت و فرهنگ، �نیست� و �ازخودبیگانه�شان کرده، بیرون کِشند تا دوباره �هست� شوند و با خویش در صلح و آشتی به سَربَرند. در واقع، آموزگار واقعی نمیخواهد که چیزی بر دیگران بیافزاید و آنها را سنگین نماید، بلکه، برعکس، چیزی از آنها میکاهد و �سبُکبار�شان میکند. تربیت چیزی جز هرس کردن شاخوبرگهای زاید نیست.
معلِّم تنها زمانی میتواند، به دور از خصلتهای نیستکننده ، برای شاگردانش هستیبخش و زندگیآفرین باشد که بتواند به جای آنکه هستی و افکار خود را سایۀ سنگینی بر شاگردانش کند، خودش را به سایه ببَرد تا زمینهای برای پدیدارشدن آنها فراهم آید. آموزگار واقعی تنها ما را فرامیخوانَد که از آن �خود� که حجاب خود گشته است دستبرداریم؛ از خودی که نیستیم به درآییم و به خودی که باید باشیم درآییم. به عبارت دیگر، آموزگار واقعی ما را از خود نمیسِتاند تا به سوی خویش بکشاند، بلکه ما را از �خودی کاذب� میرهانَد تا به �خود راستین� برسانَد.
معلّم واقعی بهسانِ مامایی در تولّد معنوی ما سهیم میشود و به ما مدد میرساند تا بتوانیم با فراروی از �خودِ کهتر�مان �خودِ برتر� خویش را متولّد کنیم. تربیتکردن چیزی جز مامایی، و تربیتشدن چیزی جز نوزایی نیست. به بیانِ بُرّای نیچه: �مربیانِ واقعی شما آزادکنندگانِ شما، به سوی خودتان، هستند� و به زبانِ زیبای مولانا:�تو را هر کس به سوی خویش خوانَد / تو را من جز به سوی تو نخوانم�
معلِّم واقعی کسی نیست که بیشتر از شاگردانش میداند، بلکه کسی است که بیشتر از شاگردانش میتواند یاد بگیرد و بیاموزد. به عبارت دیگر، تفاوت استاد (آموزگار) و شاگرد، نه یک �تفاوت ماهوی�، که یک �تفاوت درجهای� است: استاد شاگردترین شاگرد است.
🔸 هدایتگر به ما میآموزد که استاد تنها یک شاگرد بهتر و جدّیتر است؛ شاگردی که برای یاد گرفتن مشتاقتر و کوشاتر است. به زبانِ سپهری، میتوان او را تنها دوندهای بهتر در پیِ آوازِ حقیقت دانست، و البته میتوانیم از ویتگنشتاین هم بیاموزیم که در این عرصه دوندهٔ بهتر کسی است که دیرتر یا هرگز به مقصد (حقیقت / پاسخ نهایی) نمیرسد! 🔸 استاد بودن یعنی �همیشه آغازگر� بودن، �همیشه در راه� بودن، �همیشه شاگرد� بودن. از همین رو است که مونتنی، فیلسوف و ادیب فرانسوی قرن شانزدهم، میگوید "ترجیح میدهم در شصتسالگی شاگرد باشم تا اینکه در دهسالگی استاد باشم".
معلم واقعی کسی است که مدّعی دانایی نیست و مانند سقراط تنها �میداند که نمیداند�. به یک معنا، آموزگار واقعی کسی است که بیشتر �نمیداند�؛ یا دقیقتر بگوییم، کسی است که نادانیهایش را بیشتر میداند. آموزگار واقعی، به تعبیر نیکولاس کوزانوس، فیلسوف و ریاضیدان آلمانی قرن پانزدهم، �جهالتِ عالمانه� دارد.
معلمان راستین هدیهای جز افکندنِ تردید و پرسش، آفریدنِ راز و معمّا برای ما ندارند. البته آن دسته آموزگارانی هم که به مرتبههای بالاتری از فرهنگ بشری تعلّق دارند، به مرحلهای فراتر قدم میگذارند. آنها به نوعی همۀ پاسخها را از ما میستانند و مبدّل به پرسش میکنند، چنانکه راهحلهایمان را منهدم میکنند و از آنها معمّاهای جدید خلق میکنند و اینچنین ما را از طاعون جزمیت میرهانند.
معلمان واقعی هیچگاه دیگران را به اندیشههای خود دعوت نمیکنند، بلکه هماره اندیشههایشان را با وضوح و روشنی لازم، و البته نه زائد، ابراز میکنند، شواهد و دلایلی را به سودشان پیشنهاد میدهند، و البته همزمان میکوشند مخاطبانشان را به تفکّر و استدلال، و داشتنِ ایدههایی از آنِ خود، وادارند.
آموزگاران بزرگ هنرمندانه میکوشند که امکانِ تعابیر متفاوت و متنوّع، و نه یک تعبیر یگانه و نهایی، از اندیشههای خود را فراهم آورند تا از این طریق، فردیت، آزادی و استقلال آدمی را بیشتر پاس بدارند
دوستی تعریف می کرد: در قدیم که ماشین نبود حمل و نقل بار با الاغ انجام می شد، آن موقع ماشین نبود که براحتی و سرعت بشود بار را جابه جا کرد.
- در مناطق کویری که قافله از کلکته می آمد جیره خرها "جو" بود ، وقتی بار انداز می شد جلوی خرها کلی جو می ریختند، در اول که جیره جو به اندازه کافی بود الاغ ها در کمال صلح و صفا برادر وار جو می خوردند و هیچ کس حرص نمی زد، اما زمانی که جو رو به پایان می رسید خرها با جفتک زدن به جان هم می افتادند ، در حد مرگ به همدیگر لگد می زدند تا یکی دو تا که برنده می شدند ته مانده جو را می خوردند.
- بعد از پایان یافتن جو انگار نه انگار که این ها با هم دعوا می کردند همه چیز آرام می شد.
- مثل سیاستمداران وقتی که دم انتخابات می شود به جان هم می افتند، فایل صوتی پخش می کنند ، در مناظره های تلویزیونی همدیگر را به دزدی های کلان و رانت محکوم می کنند تا با این ترفند مردم را گول بزنند، اما وقتی که انتخابات تمام شد و یک تیم برنده شد، بی وفا نیستند سفره را پهن می کنند و دزدها برادر می شوند و با هم از هر گوشه ای می خورند، مردم عادی هم بعد از مدتی یادشان می رود که داستان از چه قرار بوده؟ این ها همه بازی سیاست است که هر چهار سال یک بار در جهان سوم تکرار می شود.
این بود داستانِ👈 �جُفتک پرانی الاغ ها�
نام( طریقت) اول دفــتر نـوشـته شد
گُلواژه ها ی تازه زِ محشر سرشته شد
صـد بار گفته ام که روش هـا کلیشهاند
گاهی کمی کلیشه هم ازمن به رشته شد
تفسـیر کـرده اند به جهـان سیرت مـــرا
این عشق بد (!) دوباره مرا رشته رشته شد
بوی تعارضــات جدید از تو دیده انــد
این جادهها که منتظر راه شُشته شد
افتاده این نفس به شماره هر آینه
در انتظار تاب طپش قلبِ کشته شد
هستیم سهم خویش ولی سرنوشتمان
خیلی شبیه جنبش آزاد پُــشته شد !
مادر که از دریچهی وصلت نگاه کرد
گفتا تمام عمر به آهی که کشته شد
هرچند پای دار ولی مادرانه گفت:
حق را نمیدهند ! که برحق سرشته شد
احقاق حق بنما تو فقط این کلیشه را:
رمز (طریقت) آخر آخـــر فـرشــتـه شد !
۩#خــُلدستان طریقت (صفحه جدید)۩# ✍️ محمد مهدی #طریقت
برچسب های خلدستان : بدون عنوان , باشدبهترست
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
۩۩۩ ☫ حکایت روایت معلمان واقعی (طریقت) جو خوردن اُلاغ ها ☫ ۩۩۩

با شاعـران رهگــذرِ سـرنـوشت ها
جــاماندگان قافله ی سرگذشت ها
پائیزِلحظه ها ی زمستان سرشت ها
شُـد نُــوبهارِ رویــشِ اردیبهشت ها
ح(طریقت)
محمّدمهدی طریقت
۩خــُلدستان طریقت( جدید )۩
زبل خان فرمودندی: با دزد دزد گفتن که کارها درست نمی شوندی؛کج کلاه خان دراین فکربودندی که این روزها چطوری می شودی برای این مساله راهکار اجرایی وعملی پیشنهاد دهندندی :یه دفعه یا سخن امیرکبیر افتادندی ؛
"از امیر کبیر پرسیدندی : در مدت زمان محدودی که داشتندی چطور این مملکت را از هرچی دزده پاک کردندی؟
گفتندی: من خود دزدی نمیکردندی و نمیگذاشتندی معاونم هم دزدی کننددندی .او هم از این که من نمیگذاشتندی که دیگران دزدی کننددندی ، نمیگذاشتندی معاونش دزدی کنند دندی و ....تا آخر همین طور...
اگر من دزدی میکردندی تا آخر دزدی میکردندی و کشور میشد دزدخانه ،همه هم دنبال دزد میگشتندی و چون همه ما دزد بودندی هیچ دزدی را هم محکوم نمی شدندی ."
مردپارسا میگویید؛این سخن چقدرشباهت دارد به حال وروز مملکت مادندی وطن اُم القرای کشور های لامذهبندی وما خیــلی خوبندی و از ما بهتر پیدا نمی شوندی پس مرگ بر آب ریکا مرگ بر عزائیل مرگ بر مجاهدین وُ سد دام هزار دام دام دآر دی دی کردندی و در مثل آوردندی :خودت گوZی و خودت خندی !!! پس عجب دزد هنرمندندی ....
معلِّم واقعی کیست؟ شاید نخستین و مهمترین خصیصیهٔ یک آموزگار واقعی این باشد که او روحیهای حق به جانب ندارد و خود را کلیددار خزانهٔ حقیقت نمیداند. آموزگار واقعی نه تنها معطوف به خویش و مشعوف از خویش نیست، بلکه توانِ خودانتقادی و به زیر سؤالبردن نگرشها و روشهای خود را دارد. آموزگار واقعی میتواند به دیگران نیز جرأت دهد که خود را و آنچه را که به نام تربیت به خوردشان دادهاند، نقّادی کنند و زیر سؤال ببرند. تربیت چیزی جز طغیان علیه مدّعیانِ تربیت و تربیتهای دروغین نیست.
معلم واقعی در این توهّم نیست که باید حق یا حقیقت مطلقی نزد خود را به دیگران بیاموزد، و به اصطلاح آنها را هدایت و تربیت کند. آموزگار واقعی تنها کمک میکند که آنها خودِ مدفون شدهشان را از آوار آن چیزهای مخرّبی که غالباً به نام تربیت و فرهنگ، �نیست� و �ازخودبیگانه�شان کرده، بیرون کِشند تا دوباره �هست� شوند و با خویش در صلح و آشتی به سَربَرند. در واقع، آموزگار واقعی نمیخواهد که چیزی بر دیگران بیافزاید و آنها را سنگین نماید، بلکه، برعکس، چیزی از آنها میکاهد و �سبُکبار�شان میکند. تربیت چیزی جز هرس کردن شاخوبرگهای زاید نیست.
معلِّم تنها زمانی میتواند، به دور از خصلتهای نیستکننده ، برای شاگردانش هستیبخش و زندگیآفرین باشد که بتواند به جای آنکه هستی و افکار خود را سایۀ سنگینی بر شاگردانش کند، خودش را به سایه ببَرد تا زمینهای برای پدیدارشدن آنها فراهم آید. آموزگار واقعی تنها ما را فرامیخوانَد که از آن �خود� که حجاب خود گشته است دستبرداریم؛ از خودی که نیستیم به درآییم و به خودی که باید باشیم درآییم. به عبارت دیگر، آموزگار واقعی ما را از خود نمیسِتاند تا به سوی خویش بکشاند، بلکه ما را از �خودی کاذب� میرهانَد تا به �خود راستین� برسانَد.
معلّم واقعی بهسانِ مامایی در تولّد معنوی ما سهیم میشود و به ما مدد میرساند تا بتوانیم با فراروی از �خودِ کهتر�مان �خودِ برتر� خویش را متولّد کنیم. تربیتکردن چیزی جز مامایی، و تربیتشدن چیزی جز نوزایی نیست. به بیانِ بُرّای نیچه: �مربیانِ واقعی شما آزادکنندگانِ شما، به سوی خودتان، هستند� و به زبانِ زیبای مولانا:�تو را هر کس به سوی خویش خوانَد / تو را من جز به سوی تو نخوانم�
معلِّم واقعی کسی نیست که بیشتر از شاگردانش میداند، بلکه کسی است که بیشتر از شاگردانش میتواند یاد بگیرد و بیاموزد. به عبارت دیگر، تفاوت استاد (آموزگار) و شاگرد، نه یک �تفاوت ماهوی�، که یک �تفاوت درجهای� است: استاد شاگردترین شاگرد است.
🔸 هدایتگر به ما میآموزد که استاد تنها یک شاگرد بهتر و جدّیتر است؛ شاگردی که برای یاد گرفتن مشتاقتر و کوشاتر است. به زبانِ سپهری، میتوان او را تنها دوندهای بهتر در پیِ آوازِ حقیقت دانست، و البته میتوانیم از ویتگنشتاین هم بیاموزیم که در این عرصه دوندهٔ بهتر کسی است که دیرتر یا هرگز به مقصد (حقیقت / پاسخ نهایی) نمیرسد! 🔸 استاد بودن یعنی �همیشه آغازگر� بودن، �همیشه در راه� بودن، �همیشه شاگرد� بودن. از همین رو است که مونتنی، فیلسوف و ادیب فرانسوی قرن شانزدهم، میگوید "ترجیح میدهم در شصتسالگی شاگرد باشم تا اینکه در دهسالگی استاد باشم".
معلم واقعی کسی است که مدّعی دانایی نیست و مانند سقراط تنها �میداند که نمیداند�. به یک معنا، آموزگار واقعی کسی است که بیشتر �نمیداند�؛ یا دقیقتر بگوییم، کسی است که نادانیهایش را بیشتر میداند. آموزگار واقعی، به تعبیر نیکولاس کوزانوس، فیلسوف و ریاضیدان آلمانی قرن پانزدهم، �جهالتِ عالمانه� دارد.
معلمان راستین هدیهای جز افکندنِ تردید و پرسش، آفریدنِ راز و معمّا برای ما ندارند. البته آن دسته آموزگارانی هم که به مرتبههای بالاتری از فرهنگ بشری تعلّق دارند، به مرحلهای فراتر قدم میگذارند. آنها به نوعی همۀ پاسخها را از ما میستانند و مبدّل به پرسش میکنند، چنانکه راهحلهایمان را منهدم میکنند و از آنها معمّاهای جدید خلق میکنند و اینچنین ما را از طاعون جزمیت میرهانند.
معلمان واقعی هیچگاه دیگران را به اندیشههای خود دعوت نمیکنند، بلکه هماره اندیشههایشان را با وضوح و روشنی لازم، و البته نه زائد، ابراز میکنند، شواهد و دلایلی را به سودشان پیشنهاد میدهند، و البته همزمان میکوشند مخاطبانشان را به تفکّر و استدلال، و داشتنِ ایدههایی از آنِ خود، وادارند.
آموزگاران بزرگ هنرمندانه میکوشند که امکانِ تعابیر متفاوت و متنوّع، و نه یک تعبیر یگانه و نهایی، از اندیشههای خود را فراهم آورند تا از این طریق، فردیت، آزادی و استقلال آدمی را بیشتر پاس بدارند
دوستی تعریف می کرد: در قدیم که ماشین نبود حمل و نقل بار با الاغ انجام می شد، آن موقع ماشین نبود که براحتی و سرعت بشود بار را جابه جا کرد.
- در مناطق کویری که قافله از کلکته می آمد جیره خرها "جو" بود ، وقتی بار انداز می شد جلوی خرها کلی جو می ریختند، در اول که جیره جو به اندازه کافی بود الاغ ها در کمال صلح و صفا برادر وار جو می خوردند و هیچ کس حرص نمی زد، اما زمانی که جو رو به پایان می رسید خرها با جفتک زدن به جان هم می افتادند ، در حد مرگ به همدیگر لگد می زدند تا یکی دو تا که برنده می شدند ته مانده جو را می خوردند.
- بعد از پایان یافتن جو انگار نه انگار که این ها با هم دعوا می کردند همه چیز آرام می شد.
- مثل سیاستمداران وقتی که دم انتخابات می شود به جان هم می افتند، فایل صوتی پخش می کنند ، در مناظره های تلویزیونی همدیگر را به دزدی های کلان و رانت محکوم می کنند تا با این ترفند مردم را گول بزنند، اما وقتی که انتخابات تمام شد و یک تیم برنده شد، بی وفا نیستند سفره را پهن می کنند و دزدها برادر می شوند و با هم از هر گوشه ای می خورند، مردم عادی هم بعد از مدتی یادشان می رود که داستان از چه قرار بوده؟ این ها همه بازی سیاست است که هر چهار سال یک بار در جهان سوم تکرار می شود.
این بود داستانِ👈 �جُفتک پرانی الاغ ها�
نام( طریقت) اول دفــتر نـوشـته شد
گُلواژه ها ی تازه زِ محشر سرشته شد
صـد بار گفته ام که روش هـا کلیشهاند
گاهی کمی کلیشه هم ازمن به رشته شد
تفسـیر کـرده اند به جهـان سیرت مـــرا
این عشق بد (!) دوباره مرا رشته رشته شد
بوی تعارضــات جدید از تو دیده انــد
این جادهها که منتظر راه شُشته شد
افتاده این نفس به شماره هر آینه
در انتظار تاب طپش قلبِ کشته شد
هستیم سهم خویش ولی سرنوشتمان
خیلی شبیه جنبش آزاد پُــشته شد !
مادر که از دریچهی وصلت نگاه کرد
گفتا تمام عمر به آهی که کشته شد
هرچند پای دار ولی مادرانه گفت:
حق را نمیدهند ! که برحق سرشته شد
احقاق حق بنما تو فقط این کلیشه را:
رمز (طریقت) آخر آخـــر فـرشــتـه شد !
۩#خــُلدستان طریقت (صفحه جدید)۩# ✍️ محمد مهدی #طریقت
برچسب های خلدستان : بدون عنوان , باشدبهترست
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب



۩۩۩ ☫حکایت( طریقت) روایت ☫ ۩۩۩
«فرجام» یا «برجام»؟!
من که برجام نبودم ، تـو مرا برجانی
مشت بر مهره ی تنهایی من چرخانی
دستِ بالائی ات اِنگار دعایی می گرد
بارها دور زدی دورِ سرت میزانی
ذکرها گفتی و بر گفته خود خندیدی
با همین نغمه ی تاریک مرا ترسانی
بر لبت نام خدا بود،خدا شاهد بود
بر لبت نام خدا بود و مرا رقصانی!
دست ویرانگر تو عادت چرخیدن داشت
عادتت را به غلط چرخه ایمان خوانی
قلب صد پاره من مهره ی جانانه نبود
تو ولی گشتی و این جام گران لرزانی
جمع کن، آتش ایمان دلم مجلس توست
من که برجام نبودم، تو مرا برجانی
افشاگری ستوان یکم حسن شیرازی جمعی یگان گشت ارشاد تهران در خصوص چگونگی آسیب منجر به فوت *مهسا امینی*:
زمانی که مهسا را از اتوموبیل ون پیاده کردند من از پنجره یکی از طبقات او را می دیدم دخترک بسیار ترسیده بود و با صدا بلند در حالی که دستانش را روی سرش گرفته بود جیغ می کشید. یکی از خواهران به سمتش رفت و گفت، خانم جیغ نزن یک تعهد می دهی و تا یک ساعت دیگر آزاد می شوی. اما چنان ترسی در دخترک بود که گمان کنم اصلاً حرفهای او را نمیشنید و به جیغ زدن ادامه می داد و می گفت ولم کنید.
همکاران خانم او را کشان کشان به سمت ساختمان بازداشتگاه ارشاد می بردند و او همچنان جیغ می زد. ناگهان فرمانده یگان ارشاد *سرهنگ پاسدار سید عباس حسینی* که عازم کربلا هم بود و برای شرکت در مراسم اربعین ساعاتی قبل در صبحگاه از تمام نیروهای یگان طلب عفو و حلالیت کرده بود، در حالی که از شنیدن صدای جیغ دخترک خیلی عصبانی به نظر می رسید وارد معرکه شد و با مشت محکمی بر سر مهسا ضربه زد و گفت *خفه شو دختره بدکاره*.
ناگهان سکوت بر فضای یگان حاکم شد و مهسا روی زمین افتاد. سپس به او لگد زد و گفت ببرید بازداشتگاه منفی دو که تاریکترین بازداشتگاه یگان ما است. مهسا بیهوش بود ولی خانم ها سعی می کردند او را بلند کنند. خانم صدیقی گفت تمارض نمی کند جناب سرهنگ، بی هوش است و خانم خالقی هم با استرس گفت از گوشش خون می آید.
ناگهان همه سراسیمه شدند و سرهنگ که نمی خواست از خود نگرانی بروز دهد با غرور و نخوت همیشگی اش به اتاق خود برگشت و بیست دقیقه ای طول کشید تا آمبولانس به محوطه یگان آمد و مهسا را برد.
اگر در برنامه سرهنگ تداخلی نشده باشد، اکنون در کربلا مشغول عزاداری اربعین است.
من بر حسب وظیفه شرعی و شرف سربازی که به آن سوگند خورده ام حقایق را برای مردم ایران نشر دادم و این مطالب را برای بازرسی سازمان و دفتر فرماندهی معظم کل قوا نیز به صورت مکتوب ارسال کردم. مهسا در کلاس دچار سکته قلبی نشده و این بزرگترین دروغ از جانب مرتکبان قانون شکن در قتل یک دختر مسلمان است.
*با ادای احترام و عرض تسلیت و همدردی به خانواده محترم مرحومه مهسا امینی*
http://pasokhgooyan.blogfa.com/post/1708
🔵پاسخ:
*مرکز اطلاعرسانی پلیس تهران:*
*فردی به نام حسن شیرازی در پلیس تهران وجود ندارد*
🔹پایگاه خبری پلیس تهران بزرگ، در پی انتشار مطالب در فضای مجازی درخصوص مهسا امینی از سوی فردی با نام ستوانیکم حسن شیرازی اعلام میدارد همچین فردی در مجموعه انتظامی تهران بزرگ وجود ندارد و این گونه شایعات تلاش ذلیلانه دشمنان برای برهم زدن امنیت روانی جامعه می باشد.
🔹 *جزئیات و علت فوت مهسا امینی:*
مهسا امینی به دنبال ایست قلبی توسط اورژانس به بیمارستان منتقل شد و پس از احیا در فاصله 2 ساعت، 2 مرتبه دیگر نیز ایست قلبی کرده که مجدداً احیا شده است.
در سی تی اسکن مغزی علایمی مبنی بر هیدروسفال بودن (عارضه قبلی) گزارش شده است. وی در پنج سالگی هم تومور مغزی عمل کرده و مبتلا به بیماری صرع و دیابت نوع یک بوده است.
نامبرده مجدداً بعد از ظهر روز جمعه ایست قلبی میکند و نهایتاً پس از ۴۵ دقیقه عملیات احیای قلبی cpr، به علت ایست قلبی ریوی فوت میکند.
🔹پیش از این رسانههای ضدانقلاب علت فوت را ضرب و شتم توسط پلیس اعلام کرده بودند اما پلیس ویدئویی از دوربین مداربسته در لحظه از حال رفتن وی منتشر و اعلام کرد هیچ برخورد فیزیکی با او انجام نشده است.
گفت: چرا مذاکرات وین با شکست روبه رو شد؟
گفتم: همه طرف ها با هم اختلاف نظر دارند.مگر ایران چه می گوید؟
گفت: ایران می گوید �باید به برجام برگردیم�!
گفتم: آمریکا چه می گوید؟
گفت: می گوید �باید به برجام برگردیم�!
گفتم: اروپایی ها چه می گویند؟
گفت: می گویند�باید به برجام برگردیم�!
گفتم: چین و روسیه چه می گویند؟
گفت: می گویند�باید به برجام برگردیم�!
گفتم: پس اختلاف بر سر چیست؟
گفت: یک نفر از طبقۀ صدم یک برج سقوط کرد. پس از پیمودن نود و نُه طبقه از او پرسیدند: در چه حالی؟
پاسخ داد: نود و نُه درصد آن با خیر و خوشی گذشته،آن یک درصد هم همین طور می گذرد!به او گفتند:مهم �فرجام� است،نه �برجام�!
( صفحه جدید )۩#محمد مهدی #طریقت

برچسب های خلدستان : بدون شرح , بدون عنوان , بدون قانون , فاَین تذهبون
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

از نفرت و انتقــام انباشته ایـــد
جز هیچ نبوده هرچه برداشته اید
جمبوری اسهــالی بین المملی
محصول: ،درخت بیثمر کاشته اید




۩خــُلدستان طریقت(خطبه اول )۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه (فاَین تذهبون )دوم 

موضوعات مرتبط خلدستان: مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، عکس ، سیاسی ، خبر ـ اطلاعیه ، بدون شرح
برچسب های خلدستان : بدون شرح , بدون عنوان , بدون قانون , فاَین تذهبون
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩☫بدون عنوان/ بدون
شرح
↘ ح.(طریقت)

![]()
موضوعات مرتبط خلدستان: عکس ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : بدون عنوان , بدون شرح
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
.: Weblog Themes By Pichak :.





