

۩۩۩ ☫مرا از گوشهءچشمش (طریقت)درنظر دارد ☫ ۩۩۩

منم فرهادِ شیرینی که شیرینی شکـر دارد
مــرا دادست فرمانی که شیرینی ضـرر دارد
لسان الغیب فرمودست:عشق آسان نمود اول
گـذر از کـوچهء معشوق هزاران درد سـر دارد
شبی گفتم که ای غافل بیا دل را بـه دریا زن
ندانستم کـه این دریا بسی موج وُ خطر دارد
به روی لب بزن مُهر و فغان وُ ناله کمتـر کن
که هـر دلـداده یاد از نغمه ی مرغ سحر دارد
اگــر دنیا بهـــم ریـزد بـه سر وقتم نمی آید
همان زیبای نازک دل که وحشت از بشر دارد
نسیـمِ تـازه می ریـزد در امـواج خیـال انگیز
هـزاران تـار ابــریشم نگـارم تا کــمر دارد
هـوای سرزمینم را نماید مُشک، عطـرآگین
صبـا در خرمنِ زلفش به بدبختی گـذر دارد
من آن فرهادِ شیرینم که شیرین مختصرگیرد
مرا ازگوشهء چشمش (طریقت) درنظر دارد

شاعر: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال را
مُطرب :طرب نواز همه شور و حال را
پر می زند دلم به هوای غزل، غزل
گویم غزل : بغل نکنم ابتذال را
گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا شمال را
دیوان چارفصل اَدب را ورق زدم
دیوانه سبزه زار سرآغاز سال را
کال آمده است پرسش ما در جواب فال
مال وُ منال وُ حوصله قیل وُ قال را
پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم کـو، ملال را
گیرم به فال نیک بگیرم حلال کو
چشم و دلی برای تماشا جلال را
دیوان چارفصلِ(طریقت)مشاعره است
شعرِ جلال وُ رونق وصف کمال را
ح. (طریقت)
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خداحافظ ای ماه طوفان و صرصر
خداحافظ ای فصـــل گلهای پرپر
خداحافظ ای عاشق رنگ وُ وآرنگ
خداحافظ ای نقش دستان بتگر
خداحافظ ای شاخههای برهنه
خداحافظ ای مـِــهر وُ آبان وُ آذر
خداحافظ ای زلف وُ موی پریشان
خداحافظ ای لحظههای مُطهر
تو فصل خزانی، تو رنگینکمانی
خداحافظ ای عطر گلهای مَرمَر

![]()
![]()

سیرچشمم، فقر از تحصیل دنیا داشتم
باد وُ باران را ز روی سطح دریا داشتم
پیش پا دیدن نمی آید ز من چون گردباد
از خس وُ خاشاک چون دامان صحرا داشتم
بینیازی از خور وُ خوابست حیرانی مرا
بیخودی کردهست از اندیشه بُرنا داشتم
فکر او دارد ز یاد دیگران غافل مرا
مکر او کردهست ،چون صغرا وُ کبرا داشتم
بیکسی روی مرا از مردمان گردانده است
یوسفی درمانده ،معشوقی زلیخا داشتم
چشم یکرنگی ندارم از دورنگان جهان
از ورق گرداندن گلهای رعنا داشتم
با وجود صد هنر بر نظم خود دارم نظر
بال طاووسی تمنّـا از سهیلا داشتم
برده شیرینکاری از دستم عنان اختیار
همچو فرهاد از شتاب کارلیلا داشتم
برنگردانم ورق چون دیدهی قربانیان
حیرت سرشاری از گاه تماشا داشتم
میبرد بیطاقتی از بزم خود بیرون مرا
چون سپند از دورباش مجلس آرا داشتم
اصلِ:(خُلدستان طریقت)رفتن کوی بهشت
فکرت اندیشهی عقبا ز دنیا داشتم
خــُلدستان طریقت(شعار:مُحرم)۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم 

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، غزلیات ، خاطرات ، قصاید
برچسب های خلدستان : خلدستان , طریقت , خوش آمدید , بحر طویل
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

شبِ زمهریر است یا ، گمان شب یلداست
شبی که الفت و مهر و وفا یقین فرداست
شبی که با همه سرمای سخت دیگر نیست
شبیست که شمع دلانگیز شاهد لیلاست
شب وصال، شب دور هم نشینیهاست
شب صفا و صمیمیت است وُ اُلفت هاست
شب نشاط پدر ، بود وُ شادی مادر
شب ترنم و دلدادگی ، در این شب هاست
شبی که چشم پدرها و مادران عزیز
منوّر است ، در این روزگار نیست تمیز
شبی که میبَرد از دل غمی ز میز به میز
شبی که خاتمه بخشد مرا شگفت انگیز
شب تفأل و شعر و شراب ساغر نیست
شبی که قصهی این عمر رفته پیکر نیست
شبی که بیخبر از مشکلات مادر نیست
درون خانه ، صفای گذشته دیگر نیست
شبی که یاد عزیزان پر کشیده ایمادر
به روزگارِ پدر ، بود شمع محفلم خواهر
درون سینهیما موج میزند چون بحر
دریغ و درد ، از این روزگار سرتاسر
شبی بلند که پایان فصل زندگی است
شبی که مطلع وُ آغاز ِ فصل بندگی است
شبی که خاطرهها را رقم زند با گُـــور
شبی که خلوت دلها بسی درندگی است
شبی (طریقت ) و ساغر مراد مجلس بود
شعار مستی ما افتخار محبس بود
شبی که غنچهی لبخند باغ خاطره ها
بنفشه سرزده امشب شکوه مخلص بود

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، سیاسی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، آثارچاپ شده
برچسب های خلدستان : خلدستان , طریقت , خوش آمدید , بحر طویل
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


۩☫من از تبار ایرانیانم (طریقت )خوش آمدید(بحر طویل) شعر ☫۩۩۩
برخیز : ای ایرانیه ، می در فکن در بادیه
آراسته کن مجلسی، از بلخ تا خوانساریه
آخر خجسته مهرگان، جشن بزرگ خسروان
نارنج وُ نار وُ «جــوزچه» آورد از هـــر ناحیه
گلنارها: بیرنگها، جِنگآ شده: بیچنگها
گلزارها چون گنگها، بستانها چون وادیه
لاله نروید : «باغکل» ، بادام نگشاید دهن
سرچشمه باشد « گور جیدون» از آبِ « مَرزگشتیه»
حالا همی در باغ شو، چون صورتی از سیم و زر
وان پبر وُ بابا پیر را چون گیسوی پر غالیه
چون پیر بابا تِرک را ، بر نارون گرد آمده
چون حاجیان گرد آمده در روزگار زندیه
گردی بر آبی بیخته، زر از ترنج آویخته
«مرزون»ز تاک آویخته، مانند سعد الاخبیه
شد گونه گونه تاک رز، چون پیرهای رنگرز
اکنون: باید خز و بز گردآوری با ادویه
بلبل نگوید این سخن، لحن و سرود تازیان
قمری نگرداند زبان، بر شعر شاعر طنریه
بلبل چغانه بشکند، ساقی چمانه پرکند
مرغ آشیانه بفکند و اندر شود در زاویه
انگورها بر شاخها، مانندهٔ بالا خانه ها
کشمش شده در کاخ ها بستانشان چون بادیه
گردان بسان کفچهای، گردن بسان خفچهای
واندر شکمشان بچهای، حُسناء مثل الجاریه
بچه نزاد از بوربور: مادر نداند از عدو
آید ببردشان گلو، با اهل بیت وُ حاشیه
آرد سوی چرخشتشان، وانگه بدرد پستشان
از فرقشان و پشتشان وز رو، ز پی وز ناصیه
چون خانهاشان برکند، خونشان ز تن بپراکند
آرد فرود و افکند، در خـــسروانی خابیه
محکم کند سرهای خم تا ماه پنجم انجمن
وانگه بیـــاید بافَــدم آنگه بــیارد باطـــیه
خشت از سر خم برکند باده ز خم بیرون کند
وانگه به قمعی افکند در قطعهٔ مروانیه
چون صبح صادق بردمد، میر مرا او میدهد
جامی به دستش برنهد چون چشمهٔ معمودیه
گوید: بخور کت نوش باد، این جام می در بامداد
ای از در ملک قباد با تخت و تاج و الویه
ای بختیار راستین کو پس امیرالمؤمنین
چون تو نه اندر خانقین چون تو نه در انطاکیه
آن کوادب داند همی، صاحب ترا خواند همی
کالفاظ تو ماند همی، با لفاظ های بادیه
دستت همی بدره کشد، سایل از آن بدره کشد
شاعر همی بدره کشد، پیشت به جای غاشیه
ای دشمنت جویندگان، جویند اندر لامکان
در بند ، بندِ این جهان، در آن جهان در هاویه
خشمت اگر یک دم زدن، جنبش کند بر خویشتن
گردد چو اطلال و دمن دیوار قسطنطانیه
از جد نیکو رای تو، وز همت والای تو
رسواترند اعدای تو از نقشهای الفیه
پیرایهٔ عالم تویی، فخر بنیآدم تویی
داناتر از رستم تویی در کار جنگ و تعبیه
یار تو خیر و خرمی، باشد نکیسا عالمی
جفت تو جود و مردمی چون جفت حاتم ماویه
ما را دهی از طبع خوش، ماهان خوش حوران کش
چون داد سالار حبش مرجــانِ بابا جاریه
روزی بود کاین پادشا بخشد ولایت مر ترا
از حد خط استـــوا تا غایت افریقیه
بر فرخی و بر بهی، گردد ترا شاهنشهی
این بنده را گرما دهی، وان بنده را گرمانیه
بسته عدو را دست پیش چون ملحد ملعون خیش
کش کرد عهدی در قفس و آویختش در مهدیه
من گفته شعری مشتهر، در تهنیت و اندر ظفر
از «سیف اصدق» راستتر در فتح آن عموریه
چون من ترا مدحت کنم، گویی که خود اعشی منم
از بسکه اندر دامنم از چرخ بارد قافیه
تا لاله و نسرین بود، تا زهره و پروین بود
تا جشن فروردین بود، تا عیدهای اضحیه
عمر تو بادا بیکران، سود تو بادا بیزیان
پاینده باشی جاودان، در عز و ناز و عافیه
![]()
۩خــُلدستان طریقت(بحرطویل : خُلدستان طریقت )۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم


موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، عکس ، سیاسی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات
برچسب های خلدستان : من از تبار ایرانیانم , طریقت , خوش آمدید , بحر طویل
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
![]()
۩۩۩☫اشعار(طریقت)بداهه :بدیع = نو تازه ☫۩۩۩
*
دل به دست آر و مباش از پی آزار هنوز
تیشهی جور مزن بر بن دیوار هنوز
نبرد صرفه ز آزار کسان در همه عمر
هرکه چون بدکنش افتد پی آزار هنوز
هرکس از دیدهی عبرت به جهان کرد نگاه
گنجی اندوخت ز پند از همه کردار هنوز
ناکس آن است که خواهد بدی روز کسان
یا نخواهد که گشاید گره از کار هنوز
بشنو این پند و گهروار کن آویزهی گوش
دیده بردوز چو من از در شهوار هنوز
تا تو را زر بوَد از رنجبران رنج بنه
تا تو را زور بود باش مددکار هنوز
با( طریقت) سپر ای رهرو پاکیزه سرشت
که نجستهست ز اقبال خود ادبار هنوز
***
آقای دولت! بازنشسته صدقه بگیر دولت نیست که چند تا رب گوجه، روغن و برنج هندی دستش بدهند به اسم « کمک خرجی - کمک جبرانی» یا هر اسم دیگر! او می گوید : من سال ها تو یک بنگاه اقتصادی سرمایه گذاری کرده ام برای امروز، همین! چطور موقع حق بیمه گرفتن قانون به تمام و کمال اجرا می شد، حالا که نوبت پس دادن است، بند و تبصره های خلق شده! می آورید! لطفا به بند و تبصره های بودجه ١۴٠١ رجوع کنید. در فصل هزینه ها، پرداخت بدهی دولت به سازمان تأمین اجتماعی تصویب شده است. چرا نمی دهید؟ این حق الناس است! حق دولت نیست.
آقای دولت! شما که در اول کارتان در اوج کرونا برای بررسی بود و نبود دارو به داروخانه نزدیک دفتر رسمی یتان در میدان پاستور رفتید، قدم رنجه کنید از یک داروخانه مثلا سیزده آبان سرزده واقعا سرزده! بازدید کنید و به چشم خود وضعیت مردم و بخصوص بازنشسته ها را ببینید؛ چگونه برای یک قلم دارو، آنهم اگر پیدا شود، چه می کشند. چه تعداد بازنشسته تأمین اجتماعی با این دریافتی ها حتی نمی توانند داروهایی که در این سن و سال از کار افتادگی، نفس آن ها را بالا پایین کند، بخرند. بیمه ها هم که هزینه این داروها را نمی دهند. من قول روزنامه نگاری! قول شرف! می دهم تمام صفحه اول روزنامه را به عکس و خبر این بازدید شما اختصاص بدهم.
آقای دولت !
قانون برای زنده هاست، مرده که نفعی از قانون نمی برد. نگذارید و نمی گذاریم : قانون گریزی سنت شود!
چون زخم ترک خورده وُ با زهر کبودیم
چشمیم وُ تماشاگر رقصیدن عودیم
می رقصد وُ در هر قدمش لاله وُ نسرین
ما سنگ تر از قبل بسی در تَـهِ رودیم
ما غـیرتمان بسته به این است گوئیم
از شعله برانگیخته خاکستر دودیم
تن رعشه گرفتیم که با غیر نشسته ست
از همّـتمان بود، که گفتند: حسودیم
در گلشن ما چنگ نوازند که تاریم
تاریخ نوشته است بسی تار که پودیم
آئین پریشانی ما دیر به دیر است
شادی صفتانیم به لبخند که زودیم
بر عرش اگر رستن قندیل فراز است
در فــرش همانیم، فرازیم و فرودیم
یک روز میاید و بماند که چه دیر است
روزی که نفهمد که چه گفتیم و که بودیم
اشعارِ(طریقت) که بداهه است دراینجا
اشعارِ بدیع است ز تو تازه سرودیم
حمید ↘
محمد مهدی طریقت
۩خــُلدستان طریقت (بدیع=نو،تازه )۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم


موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت ملی ، عکس ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده
برچسب های خلدستان : اشعار , برآستان جانان , بحر طویل , ابوالقاسم حالت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


۩۩۩ ☫ برآستان جانان (ابوالقاسم حالت ) بحر طویل ☫ ۩۩۩
«آن شنیدم که یکی مرد دهاتی، هوس دیدن تهران سرش افتاد و پس از مدّت بسیار مدیدی و تقلّای شدیدی به کف آورد زر و سیمی، و رو کرد به تهران خوش و خندان و غزلخوان ز سر شوق و شعف، گرم تماشای عمارات شد و کرد به هر کوی گذرها و به هر سوی نظرها و به تحسین و تعجب نگران گشته به هر کوچه و بازار و خیابان و دکانی.
در خیابان به بنایی که بسی مرتفع و عالی و زیبا و نکو بود و مجلّل، نظر افکند و شد از دیدن آن خرّم و خرسند و بزد یک دو سه لبخند و جلو آمد و مشغول تماشا شد و یک مرتبه افتاد دو چشمش به آسانسور ولی البتـّه نبود آدم دل ساده که آن چیست؟ برای چه شده ساخته یا بهر چه کار است؟ فقط کرد به سویش نظر و چشم بدان دوخت زمانی.
ناگهان دید زنی پیر؛ جلو آمد و آورد بر آن دگمه پهلوی آسانسور به سر انگشت، فشاری و به یکباره چراغی بدرخشید و دری وا شد و پیدا شد از آن پشت اتاقی و زن پیر و زبون داخل آن گشت و درش نیز فروبست.
دهاتی که همانطور به آن صحنهی جالب نگران بود، ز نو دید دگر باره همان در به همان جای ز هم وا شد و این مرتبه یک خانم زیبا و پری چهره برون آمد از آن!!
مردک بیچاره به یکباره گرفتار تعجّب شد و حیرت، چو به رخسار زن تازه جوان خیره شد و دید که در چهره اش از پیری و زشتی ابداً نیست نشانی!
پیش خود گفت : که ما در توی ده، اینهمه افسانهی جادوگری و سحر شنیدیم ولی هیچ ندیدیم به چشم خودمان همچه فسونکاری و جادو که در این شهر نمایند و بدین سان به سهولت سر یکربع زنی پیر، مبدّل به زن تازه جوانی شود افسوس کزین پیش نبودم منِ درویش از این کار خبر دار، که آرم زن فرتوت و سیه چُردهی خود نیز به همراه در اینجا که شود باز جوان آن زن بیچاره و من هم سر پیری، بَـرَم از دیدن او لذت و با او به ده خویش چو برگردم و زین واقعه یابند خبر اهل ده ما، همه ده را بگذارند که در شهر بیارند زن خویش چو دانند به شهر است اتاقی که درونش چو رود پیر زنی زشت، برون آید از آن خانم زیبای جوانی!!
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا) ، حکایات
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , ابوالقاسم حالت , بحر طویل

تفسیر بیتی از حافظ : "مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ / چرا که وعده تو کردیّ و او بجا آورد"
نان جوین خوردن أمیرالمومنین علیهالسّلام را در تمام مدّت درازای عمر بیان مینماید، و حتی اینکه آن حضرت در تمام مدّت عمر ابداً نان گندم نخورد و از نان جوین سیر نشد. مراد از شیخ در این بیت، حضرت آدم علی نبیّنا و آله و علیه السّلام است که وعده ی نخوردن از شجره ی گندم را در بهشت داد ولی به آن وفا نکرد و از امر خداوند سرپیچی نمود و گندم را تناول کرد. و مراد از پیر مغان حضرت أمیرالمومنین علیهالسّلام است که در تمام مدّت عمر نان گندم نخورد، و وعده عدم تناول از شجره گندم را او ادا کرده و به اتمام رسانید.
این مجموع تفسیر این بیت بود که وی بر سر منبر شرح داد و منبرش را خاتمه داد.
قبل از پایان سال، مرحوم درّی فوت می کند؛ و لهذا در سال بعد، در دهه محرّم در آن مجلس مَدعُوّی که باید حضور داشته باشد، نمیتواند شرکت نماید.
درست در سال بعد در دهه محرّم در همان شبی که این جوان سوال را از مرحوم درّی می کند، وی را در خواب میبیند که: مرحوم درّی به نزد او آمد و گفت: ای جوان! تو در سال قبل در چنین شبی از من معنی این بیت را پرسیدی و من آن طور پاسخ گفتم. امّا چون بدین عالم آمدهام، معنی آن، طور دیگری برای من منکشف شده است:
مراد از شیخ حضرت ابراهیم علیهالسّلام است، و مراد از پیر مغان حضرت سیّد الشّهداء علیهالسّلام؛ و مراد از وعده، ذبح فرزند است که حضرت ابراهیم بدان امر خداوند وعده وفا داد، امّا حقیقت وفا را حضرت أباعبدالله الحسین علیهالسّلام در کربلا به ذبح فرزندش حضرت علیّ أکبر علیهالسّلام انجام داد.
فردای آن شب، این جوان در آن مجلس معمولی همه ساله مرحوم درّی میآید و این خواب خود را بیان می کند. و معلوم است که با بیان این خواب چه انقلابی در مجلس روی داده است.
شعر حافظ معنی اوّلیش معنی عام است؛ یعنی مراد از شیخ همان علمای ظاهرند که از باطن خبری ندارند، و معنی پیر مغان استاد اخلاق و عرفان است که رشته تربیت نفسانی بدست اوست؛ و مراد از وفاء به وعده ننمودن شیخ و انجام وعده پیر مغان، پایبند نبودن برخی از دسته ی اوّل به اصول اعمال و زهد از دنیا، و ملتزم بودن دسته دوم به اصول تزکیه نفس و عدم توجّه به زخارف میباشد. امّا معنی دومی را که مرحوم درّی نموده بود، لطیفه ی استنباطی است که دقیقتر است؛ و با حفظ معنی اوّل جای خود را می تواند به خوبی نشان دهد. و امّا معنی سومی را که در خواب دیده است، دقیقتر از معنی دوم میباشد؛ و با حفظ معنی اوّل و همچنین حفظ معنی دوم که به جای خود صحیح میباشند، معنی خود را به طور جالب و دلنشین اظهار می کند.
و بنابراین، معانی متضادّی در شعر نیست؛ بلکه این معانی، تو در تو و باطن در باطن است. و همه ی اشعار حافظ از یک رموز خاصّی که حاکی از کنایات بدیعه و اسرار مخفیّه و معانی عمیقهای است حکایت مینماید.
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، متن ادبی ، سیاسی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : اشعار , بحر طویل , برآستان جانان , تفسیر
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩ ☫در (طریقت)پاکبازی فکر آسایش فناست ☫۩۩۩
هر که را تاب وُتب یک جرعه ای بر دل نشد
وای بر حال دلش کــز زندگــی حاصل نشد
همچو فرهاد از جنون زد تیشه ای بر فرق خویش
این شهید عشق را جز عاشقی قاتل نشد

اَحسنت كه مهتاب شبــم روى غزل شد
سرسلسله ی سلسله ها موى غزل شد
موم لب تو پرشده از شهد عسل هـــا
تلخى لبم حسرت كندوى غزل شد
در فصل درو كاش شوم خوشه گندم
تا در بغل داس وُ دو بازوى غزل شد
چشمى كه خمار قدحى باده ناب است
مست مى آن نرگس جادوى غزل شد
موسى يد بيضا و مسيحا نفسش را
درمان دلم گوشه ابروى غزل شد
بگذار سرت رابه سر شانه ام امشب
بر دست دلم حلقه گيسوى غزل شد
من عطر نخواهم ز در اهلِ (طریقت)
جایی که در آن ذره ای از بوی غزل شد
ح. (طریقت)
![]()
۩#خلدستان طریقت ( صفحه جدید ) ۩ #محمد مهدی #طریقت
<<<ادامه مطلب +بحر طویل" خاطر اهل(طریقت)سهل است"
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، غزلیات ، قصاید ، مطالب دردست چاپ ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : بحر طویل , اشعار , طریقت , سهل است
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩☫برآستان جانان (نظامی )بحر طویل ☫۩۩
سر دفتر آیت نکوئی
شاهنشه ملک خوبروئی
فهرست جمال هفت پرگار
از هفت خلیفه جامگی خوار
در ادامه مطلب
↘
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , نظامی , بحر طویل
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
بحر طویل نوعی شعر یا نثر موزون در ادبیات فارسی است
قالب بحر طویل بیشتر برای بیان سخنان طنز یا هزل یامرثیهها و
مُناظرهها نوشته شدهاند
بحر طویل قالبی شعری است که در آن برخلاف سایر
قالبهای شعر سنتی فارسی،دارای مصراعهای مساوی نیست سرودن بحر طویل از دوره صفویه به بعد مرسوم شدهاست.
قدیمی ترین نمونه بحر طویل نامهای است به ظاهر
منثور که در کتاب "تاریخ طبرستان و رویان و مازندران"
(۸۸۱ قمری) تألیف سیدظهیرالدین بن سید نصیرالدین مرعشی
ضبط شده که از نظر شکل و وزن، بحر طویل محسوب میشود.
استاد بحر طویل ابوالقاسم حالت می باشد
بحر طویلی از ابوالقاسم حالت:
«آن شنیدم که یکی مرد دهاتی هوس دیدن تهران
سرش افتاد و پس از مدت بسیار مدیدی و تقلای
شدیدی به کف آورد زر و سیمی و رو کرد به تهران
خوش و خندان و غزلخوان ز سر شوق و شعف گرم
تماشای عمارات شد و کرد به هر کوی گذرها و به هر
سوی نظرها و به تحسین و تعجب نگران گشته
به هر کوچه و بازار و خیابان و دکانی.در خیابان به بنائی که بسی مرتفع و عالی و زیبا و نکو بود و مجلل نظر افکند و شد از دیدن آن خرم و خرسند و بزد یک دو سه لبخند و جلو آمد و مشغول تماشا شد و یک مرتبه افتاد دو چشمش به آسانسور ولی البته نبود آدم دل ساده که آن چیست؟ برای چه شده ساخته یا بهر چه کار است؟ فقط کرد بسویش نظر و چشم بدان دوخت زمانی.
ناگهان دید زنی پیر جلو آمد و آورد بر آن دگمه پهلوی
آسانسور به سر انگشت فشاری و به یکباره چراغی
-
بدرخشید و دری وا شد و پیدا شد از آن پشت اتاقی و زن پیر وزبون داخل آن گشت و درش نیز فروبست. دهاتی که همانطور به آن صحنه جالب نگران بود ز نو دید دگر باره همان در به همان جای زهم وا شد و این مرتبه یک خانم زیبا و پری چهره برون آمد از آن. مردک بیچاره به یکباره گرفتار تعجب شد و حیرت چو به رخسارزن تازه جوان خیره شد ودید که در چهرهاش از پیری و زشتی ابداً نیست نشانی.پیش خود گفت: که ما در توی ده اینهمه افسانه جادوگری و سحر شنیدیم ولی هیچ ندیدیم به چشم خودمان همچه فسونکاری و جادو که در این شهر نمایند و بدین سان به سهولت سر یک ربع زنی پیر مبدل به زن تازه جوانی شود افسوس کزین پیش نبودم من درویش از این کار خبر دار که آرم زن فرتوت و سیه چرده خود نیز به همراه در اینجا که شود باز جوان آن زن بیچاره و من هم سر پیری برم از دیدن او لذت و با او به ده خویش چو برگردم وزین واقعه یابند خبر اهل ده ما، همه ده را بگذارند که در شهر بیارند زن خویش چو دانند به شهر است اتاقی که درونش چو رود پیر
-
زنی زشت، برون آید از آن خانم زیبای جوانی.»
موضوعات مرتبط خلدستان: مناسبت ملی ، متن ادبی ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , تذکره شعرا , بحر طویل , ابوالقاسم حالت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
.: Weblog Themes By Pichak :.







