۩۩۩ ☫ این نیز بگذرد ( طریقت )به همین صاف وسادگی ۩۩۩

هر ثانیه که میگذره از زمان، با صدای تیک تاک عقربه ی ثانیه شمار، یکقدم به مرگ نزدیکتر میشیم! نمیگم تا ابعاد منفی زندگی و هستی رو پررنگ کرده باشم! که البته مرگ بخش غیرقابل انکار زندگیه! بازگویی این قضیه به این خاطره که آگاه باشیم و بدونیم یکی از همین روزهای به ظاهر معمولی، دیر یا زود با هر اتفاقی یا جریان قابل پیش بینی یا حتی غیرقابل پیش بینی چشم به روی دنیا میبندیم! و تنی که سالها باهاش تو خوشی و ناخوشی دنیا سهیم شدیم، برای همیشه دفن میشه!
پیش از این اتفاق باید به خود اومد و کاری کرد! هرکسی رسالتی داره در این جهان! باید رسالتت رو پیدا کنی و براش زمان بزاری.. چی از جهان میخوای که بایستی دنبالش باشی؟ پیش از اتمام این بی بازگشت، دست به کار شو.. !
بچه قمری(یاکریم) رو زمین مرده بود
زنبور قرمزای بزرگ روش نشسته بودن خوشحال
و در حال خوردن
اون چیزی که برای یکی عزاست
برای دیگری میتونه عروسی باشه در هرصورت
بازی دنیا رو اینطوری ببینی زیاد جدیش نمیگیری
چون روزی اُون زنـــبـــورای قرمز عزادار میشن
و قمری(یاکریم) عروسی می گیرند...
این نیز بگذرد ...طریقت)
شاعر شعر (طریقت)ت>> مهتاب (لیلی ام) آفرید

۩۩۩ ☫ شاعر شعر (طریقت)ت>> مهتاب (لیلی ام) آفرید ☫۩۩۩
شبها همه شب محاقم وُ کابوسم
کامل:شده(مهتاب)تو را می بوسم
من گِـرد جهان مثـالِ یک فانــوسم
قــامـوس توئی مـثالِ اقیــانــوسم
***
با زبانم شــعر گــفتم، با لـــبم بوسیدمت
وقت شادی خنده کردم، گاهِ غم بوسیدمت
آدمِ حجب وُ حیا بودم ولیکن ناگهان
"از جمادی ناگهان نامی شدم" بوسیدمت!
من که در زندان وُ زندانبان خود بودم عجیب
از خودم بیرون زدم هی دَمبدم بوسیدمت
عشق من مهتاب: گاهی رابعه... گاهی فروغ...
بینقاب عاشق شدم هرجا "خودم" بوسیدمت
عشق، غمهای فراوانی به قلبم هدیه کرد
پس چرا�مهتاب�ای معشوقه کم بوسیدمت؟
حمید(طریقت)
رئیس جمهوری کره جنوبی و نخست وزیر جمهوری چک در مراسم امضای توافق نامه همکاری های دو کشور در زمینه انرژی هسته ای/ یونهاپ

آغاز عرضه گوشی های جدید آیفون 16 در فروشگاه اپل در شهر توکیو/ زوما
محمّدمهدی طریقت
۩خــُلدستان طریقت( جدید )۩
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، غزلیات ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، بدون شرح
برچسب های خلدستان : خلدستان , شهریور , 1404 , این نیز بگذرد
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


۩۩۩ ☫ این نیز بگذرد ( طریقت )به همین صاف وسادگی ۩۩۩

هر ثانیه که میگذره از زمان، با صدای تیک تاک عقربه ی ثانیه شمار، یکقدم به مرگ نزدیکتر میشیم! نمیگم تا ابعاد منفی زندگی و هستی رو پررنگ کرده باشم! که البته مرگ بخش غیرقابل انکار زندگیه! بازگویی این قضیه به این خاطره که آگاه باشیم و بدونیم یکی از همین روزهای به ظاهر معمولی، دیر یا زود با هر اتفاقی یا جریان قابل پیش بینی یا حتی غیرقابل پیش بینی چشم به روی دنیا میبندیم! و تنی که سالها باهاش تو خوشی و ناخوشی دنیا سهیم شدیم، برای همیشه دفن میشه!
پیش از این اتفاق باید به خود اومد و کاری کرد! هرکسی رسالتی داره در این جهان! باید رسالتت رو پیدا کنی و براش زمان بزاری.. چی از جهان میخوای که بایستی دنبالش باشی؟ پیش از اتمام این بی بازگشت، دست به کار شو.. !

بچه قمری(یاکریم) رو زمین مرده بود
زنبور قرمزای بزرگ روش نشسته بودن خوشحال
و در حال خوردن
اون چیزی که برای یکی عزاست
برای دیگری میتونه عروسی باشه در هرصورت
بازی دنیا رو اینطوری ببینی زیاد جدیش نمیگیری
چون روزی اُون زنـــبـــورای قرمز عزادار میشن
و قمری(یاکریم) عروسی می گیرند...
این نیز بگذرد ...
۩۩۩ ☫ دل جفنگ است (طریقت)تو اگر برگردی ☫ ۩۩۩

شعرم اندازه ی یک بیت برایت تنگ است
آنقدر تنگ که با هر غــزلی در جنگ است
آنقدر جنگ که با هر غزلی دور شدی
مثنوی یافته ام بافته صد فرسنگ است
به غزلهـای منِ شیفته عادت داری
چون تو معشوق برای منِ عاشق ننگ است
مشکل انگار رقیب من و دلتنگی نیست
چشمهای تو پر از وسوسه نیرنگ است
غزل از این همه نامردی تقدیر شکست
هرچه سنگ است برای منِ شاعر لَنگ است
این غزلها اثری در تو ندارد انگار
شده ام شاعر وُ انگار دلت از سنگ است
دل جفنگ است (طریقت) تو اگر برگردی
می شود دید که این شعر پُراز آهنگ است
![]()
حـاضرم بــاده بریزم که تو درمان بشوی
حالت شاعـریـم را سر و سامان بشوی
می شوم خاک قدومت که پر از گُل بشوم
خاکِ ره می شوم اینجا که تو باران بشوی
در دل شعــر فقط جُور کنِ قـــافیه ام
می نویسم به ردیفی که تو یاران بشوی
غنچهٔ دل شده پژمرده ز بیداد خزان
کاش از ره برسی فصل بهاران بشوی
خوب دانم که تو ماهی و چو عاشق گردی
خال تک در ورق جمله نگاران بشوی
یا زلیخا بشو، لِـیلیِ مجنون صفتان
گرچه یوسف بشوم باز تو کنعان بشوی
آسمان دل من صاف و زلال است ولـی
در سماوات دلم زهره وُ کیوان بشوی
همچو دُری و تو را قدر و بها بسیار است
خالقت خواسته تا لولؤ و مرجان بشوی
خلقتت کرده خدا از سر فرصت تا تو
صاحب طرهٔ گیسوی پریشان بشوی
شاعرم اهلِ(طریقت) برسی راحت جان
به دلم همچو گلی ساکن بُستان بشوی...

۩۩۩ ☫ تو با هجران (طریقت) را بزن آهنگ دلتنگی ☫ ۩۩۩
چقدر شعـر سرودم قلمم شاعر شد
قلمِ ســوختــه ای ســاحــرهٔ نــادر شد
گفتمت عاقل این جمع تو بودی پی ازین
گفت: از عشق زلیخـا ز گنـه طاهر شد
پس این شـعر سـرایـم زِ بیــانِ یـوسـف
آدمی سوخته فـرهــاد بسی قــادر شد
بعد ازین عاقلِ محنون همه رِندان مغـان
از ازل لیلیِ شیرین زلیخـابه ابدظاهر شد
![]()
بــــــــسم الله الرحــــمن الرحـــــیم*قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشَاءُ وَتَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشَاءُ وَتُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ ۖ بِيَدِكَ الْخَيْرُ ۖ إِنَّكَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ.(آل عمران/۲۶)

خمارم یارِ فرزانه تورا مستانه می خواهم
شب آمد یارِ خُمخانه تو را دیوانه می خواهم
در آن تاریکــی مطلق تــو را پیدا کـنـم زورق
میان رقص هر آهنگ من آن جُنبانه می خواهم
قلم را تا تَــهِ آخر فــرو کــرد است در ساغر
خرابت گشته ام ساقی من آن شاهانه خواهم
شبیه آن قلــمدانی قـــلم را در میــان داری
طبیب وادی عشقم شب میخانه میخواهم
بیــا بانـو غزل بانو نگــاهی برنــگاهم کن،
توسل کن تو بر ساقی تو را مردانه می خواهم
تو نی داود من بودی چنین مست و غزلنوشی
من آن گلواژه ی چاکت من آن پیمانه می خواهم
مرا ای دختِ پاییزی شدی اینگونه آشفته
بیا ای مو پریشانم ! دمادم شانه می خواهم
تو با هجران (طریقت) را بزن آهنگِ دلتنگی
رفیق وصل وُ مهجوری تو را درخانه می خواهم
محمّد مهدی طریقت 
عاشق "از کوچهی معشوقهی ما میگُذَری؟!"
به گمانم پس ازین خسته وُ بی بال وُ پری!!
"قَفَسَت" سَرد وُ دلت گَرم وُ نگاهت شَبگَرد!
چِه طلوعی! چه غروبی! چه نمازِ سَحَری؟!
مگر از کوچِ "زمستانیِ" خود، واماندی؟!
اینچنین "حَبسِ" دِی وُ بهمنِ "بُرجِ" دِگَری؟!
همه جا، دانهیِ غم بود وُ نبود از تو خبر؟!
کو "پرستویِ" دماوندِ "چرا بی اَثری!"
چه "ستمها" تو از این "خانهبِهدوشی" داری؟!
چه "نوائی" چه فَغانی! چه خُروش وُ خطَری!
مگر از بارِ غمم، "بندِ" دلت پاره نَشُد؟!
به؛ گناهی که نَکَردی ؛ تو بگو مختصری!
غمِ "آب" وُ غمِ "نان"بُرده زِ اَنَفاس رَمَق،
به چه شُوقی بِنِویسم، غَزل جِن و ُپری
مگر از جانِ خودت سیر شدی مرغِ عَزا؟
که "بِبُرَّند" سَرَت را بِه؛ دلیل وُ "نظری"؟
واعظان جلوه به محراب وُ به منبر کردند
می فروشند همه: مال خری "بار " بری
به چه شهری بِرَوی یا به کُجا بُــِگْریزی؟"
ای حقیقت زِ غزلهای(طریقت)چقدرباخبری!


شبیه بت شدی آنقدر هم هتاک لازم نیست!
فریدون را تبر بر دوش ولی ،ضحاک لازم نیست
یکی با ریشه بودن را که وحشتناک لازم نیست
برای قد کشیدن آفتاب و خاک لازم نیست
نفس هایم شبیه شهر طهران پر از دود ست
به رغم زندگی کردن هوای پاک لازم نیست
یکی در من شبیه من که دلخسته است از حاکم
به قصد بازگشتن کنج عزلت، لاک لازم نیست
درون خمره ای از می هزاران میل جوشیدن
تو را چون خون سرخی بر رگان تاک لازم نیست
سوار اسب می تازی به من چون پادشاهانی
برای فتح این اقلیم ،گرد و خاک لازم نیست
بنازم دلبری این غزالی را که مثل ماه
پلنگِ منزوی صیاد بی بنیاد ینه چاک لازم نیست
عجب زخمی به خود دارد دل آن طرز نگاهت را
شراب کهنه ی شیراز چرا تریاک لازم نیست
یکی چون من مشاعـر می شود اما برای شعر
بریدن از تعلق ها(طریقت) ، پاک ، لازم نیست
( خلدستان )۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم
.
برچسب های خلدستان : این نیز بگذرد , طریقت , به همین صاف وسادگی
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


۩۩☫برآستان جانان (رباعیات ) خیام ) ☫۩۩۩
تا کی غمِ آن خورم که دارم یا نه
واین عمر به خوشدلی گذارم یا نه
پُر کن قدحِ باده که معلومم نیست
کاین دم که فرو برم برآرم یا نه
***
هر یک چندی یکی برآید که منم
با نعمت و با سیم و زر آید که منم
چون کارک او نظام گیرد روزی
ناگه اجل از کمین برآید که منم
(رباعیّات خیّام )
هیچ کسی ،تو را آنگونه که هستی ،درک نمی کند و تو نیز ،هیچ کسی را ،آنگونه که هست ،نشناخته و درک نخواهد کرد ،زیرا هر انسانی ،از دریچه ی آگاهی خود ،به مشاهده ی تصوراتی است که خلق می کند.انسانها در جهانی مشترک زندگی نمی کنند ،بلکه با اشتراکاتی که با هم دارند ،در حال زیستن در جهان های خاص و متفاوتی هستند ،که خود ، خلق می کنند .آدمی در این منحصر به فرد بودن ،تنهاست ،به عبارتی آدمی در جهانی خاص خود ،که مخلوق خود اوست ،زندگی می کند ،و این جهان او در زوایایی با دیگران ،مشترک است ،که بر روی هم اثر متقابل می گذارند .پس انتظار اینکه دیگران را شناخته ای و یا دیگران تو را بشناسند ،انتظار بیهوده ای است .اما خودت خودت را می توانی بشناسی از طریق عمل و مشاهده ی آنچه که محصول عمل توست و البته تصحیح آن در صورتیکه ،بیان و مطابق با تو نباشد.
وه چه بیرنگ وُ بینشان که منم
کی ببینم مــرا چنان که منم
در (طریقت) به لامکان که منم
چله ی عمر در کمان که منم
۩۩۩ ☫ تو با هجران (طریقت) را بزن آهنگ دلتنگی ☫ ۩۩۩
چقدر شعـر سرودم قلمم شاعر شد
قلمِ ســوختــه ای ســاحــرهٔ نــادر شد
گفتمت عاقل این جمع تو بودی پی ازین
گفت: از عشق زلیخـا ز گنـه طاهر شد
پس این شـعر سـرایـم زِ بیــانِ یـوسـف
آدمی سوخته فـرهــاد بسی قــادر شد
بعد ازین عاقلِ محنون همه رِندان مغـان
از ازل لیلیِ شیرین زلیخـابه ابدظاهر شد
ای اشــرف مـخـلوقــات درعرصـه ی مـصـنوعـات
شد عطسه ی ممنوعات بَـر مَــسندِ ممنـو عـات
در دکّه ی منســوجــات کــافــور زِ مـحــصــولات
بَــر دار" کـفــن " آلات بُــگـذار جـواهــر جـات
مـنـســوخ تــمـنّـیـات از جـمـلـه ی ملـزومــات
سوگـنـد به سـبزیجات با این هـمـه بازیجــات
در دوره ی اصـلاحــات پیــغـمـبــرِ امـکـانـات
بـازی گر امــکــانــات در مــانــده مخلوقــات
![]()
بــــــــسم الله الرحــــمن الرحـــــیم*قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشَاءُ وَتَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشَاءُ وَتُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ ۖ بِيَدِكَ الْخَيْرُ ۖ إِنَّكَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ.(آل عمران/۲۶)

خمارم یارِ فرزانه تورا مستانه می خواهم
شب آمد یارِ خُمخانه تو را دیوانه می خواهم
در آن تاریکــی مطلق تــو را پیدا کـنـم زورق
میان رقص هر آهنگ من آن جُنبانه می خواهم
قلم را تا تَــهِ آخر فــرو کــرد است در ساغر
خرابت گشته ام ساقی من آن شاهانه میخواهم
شبیه آن قلــمدانی قـــلم را در میــان داری
طبیب وادی عشقم شب میخانه میخواهم
بیــا بانـو غزل بانو نگــاهی برنــگاهم کن،
توسل کن تو بر ساقی تو را مردانه می خواهم
تو نی داود من بودی چنین مست و غزلنوشی
من آن گلواژه ی چاکت من آن پیمانه می خواهم
مرا ای دختِ پاییزی شدی اینگونه آشفته
بیا ای مو پریشانم ! دمادم شانه می خواهم
تو با هجران (طریقت) را بزن آهنگِ دلتنگی
رفیق وصل وُ مهجوری تو را درخانه می خواهم
محمّد مهدی طریقت
عاشق "از کوچهی معشوقهی ما میگُذَری؟!"
به گمانم پس ازین خسته وُ بی بال وُ پری!!
"قَفَسَت" سَرد وُ دلت گَرم وُ نگاهت شَبگَرد!
چِه طلوعی! چه غروبی! چه نمازِ سَحَری؟!
مگر از کوچِ "زمستانیِ" خود، واماندی؟!
اینچنین "حَبسِ" دِی وُ بهمنِ "بُرجِ" دِگَری؟!
همه جا، دانهیِ غم بود وُ نبود از تو خبر؟!
کو "پرستویِ" دماوندِ "چرا بی اَثری!"
چه "ستمها" تو از این "خانهبِهدوشی" داری؟!
چه "نوائی" چه فَغانی! چه خُروش وُ خطَری!
مگر از بارِ غمم، "بندِ" دلت پاره نَشُد؟!
به؛ گناهی که نَکَردی ؛ تو بگو مختصری!
غمِ "آب" وُ غمِ "نان"بُرده زِ اَنَفاس رَمَق،
به چه شُوقی بِنِویسم، غَزل جِن و ُپری
مگر از جانِ خودت سیر شدی مرغِ عَزا؟
که "بِبُرَّند" سَرَت را بِه؛ دلیل وُ "نظری"؟
واعظان جلوه به محراب وُ به منبر کردند
می فروشند همه: مال خری "بار " بری
به چه شهری بِرَوی یا به کُجا بُــِگْریزی؟"
ای حقیقت زِ غزلهای(طریقت)چقدرباخبری!
****
شبیه بت شدی آنقدر هم هتاک لازم نیست!
فریدون را تبر بر دوش ولی ،ضحاک لازم نیست
یکی با ریشه بودن را که وحشتناک لازم نیست
برای قد کشیدن آفتاب و خاک لازم نیست
نفس هایم شبیه شهر طهران پر از دود ست
به رغم زندگی کردن هوای پاک لازم نیست
یکی در من شبیه من که دلخسته است از حاکم
به قصد بازگشتن کنج عزلت، لاک لازم نیست
درون خمره ای از می هزاران میل جوشیدن
تو را چون خون سرخی بر رگان تاک لازم نیست
سوار اسب می تازی به من چون پادشاهانی
برای فتح این اقلیم ،گرد و خاک لازم نیست
بنازم دلبری این غزالی را که مثل ماه
پلنگِ منزوی صیاد بی بنیاد ینه چاک لازم نیست
عجب زخمی به خود دارد دل آن طرز نگاهت را
شراب کهنه ی شیراز چرا تریاک لازم نیست
یکی چون من مشاعـر می شود اما برای شعر
بریدن از تعلق ها(طریقت) ، پاک ، لازم نیست
( خلدستان )۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم
.
↘<<< ادامه
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، سیاسی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، آثارچاپ شده
برچسب های خلدستان : این نیز بگذرد , خلدستان طریقت[عنوان ندارد]بدون عنوان
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


۩۩۩ ☫ این نیز بگذرد ( طریقت )به همین صاف وسادگی ۩۩۩

هر ثانیه که میگذره از زمان، با صدای تیک تاک عقربه ی ثانیه شمار، یکقدم به مرگ نزدیکتر میشیم! نمیگم تا ابعاد منفی زندگی و هستی رو پررنگ کرده باشم! که البته مرگ بخش غیرقابل انکار زندگیه! بازگویی این قضیه به این خاطره که آگاه باشیم و بدونیم یکی از همین روزهای به ظاهر معمولی، دیر یا زود با هر اتفاقی یا جریان قابل پیش بینی یا حتی غیرقابل پیش بینی چشم به روی دنیا میبندیم! و تنی که سالها باهاش تو خوشی و ناخوشی دنیا سهیم شدیم، برای همیشه دفن میشه!
پیش از این اتفاق باید به خود اومد و کاری کرد! هرکسی رسالتی داره در این جهان! باید رسالتت رو پیدا کنی و براش زمان بزاری.. چی از جهان میخوای که بایستی دنبالش باشی؟ پیش از اتمام این بی بازگشت، دست به کار شو.. !
بچه قمری(یاکریم) رو زمین مرده بود
زنبور قرمزای بزرگ روش نشسته بودن خوشحال
و در حال خوردن
اون چیزی که برای یکی عزاست
برای دیگری میتونه عروسی باشه در هرصورت
بازی دنیا رو اینطوری ببینی زیاد جدیش نمیگیری
چون روزی اُون زنـــبـــورای قرمز عزادار میشن
و قمری(یاکریم) عروسی می گیرند...
این نیز بگذرد ...
۩۩۩ ☫ دل جفنگ است (طریقت)تو اگر برگردی ☫ ۩۩۩

شعرم اندازه ی یک بیت برایت تنگ است
آنقدر تنگ که با هر غــزلی در جنگ است
آنقدر جنگ که با هر غزلی دور شدی
مثنوی یافته ام بافته صد فرسنگ است
به غزلهـای منِ شیفته عادت داری
چون تو معشوق برای منِ عاشق ننگ است
مشکل انگار رقیب من و دلتنگی نیست
چشمهای تو پر از وسوسه نیرنگ است
غزل از این همه نامردی تقدیر شکست
هرچه سنگ است برای منِ شاعر لَنگ است
این غزلها اثری در تو ندارد انگار
شده ام شاعر وُ انگار دلت از سنگ است
دل جفنگ است (طریقت) تو اگر برگردی
می شود دید که این شعر پُراز آهنگ است
![]()
حـاضرم بــاده بریزم که تو درمان بشوی
حالت شاعـریـم را سر و سامان بشوی
می شوم خاک قدومت که پر از گُل بشوم
خاکِ ره می شوم اینجا که تو باران بشوی
در دل شعــر فقط جُور کنِ قـــافیه ام
می نویسم به ردیفی که تو یاران بشوی
غنچهٔ دل شده پژمرده ز بیداد خزان
کاش از ره برسی فصل بهاران بشوی
خوب دانم که تو ماهی و چو عاشق گردی
خال تک در ورق جمله نگاران بشوی
یا زلیخا بشو، لِـیلیِ مجنون صفتان
گرچه یوسف بشوم باز تو کنعان بشوی
آسمان دل من صاف و زلال است ولـی
در سماوات دلم زهره وُ کیوان بشوی
همچو دُری و تو را قدر و بها بسیار است
خالقت خواسته تا لولؤ و مرجان بشوی
خلقتت کرده خدا از سر فرصت تا تو
صاحب طرهٔ گیسوی پریشان بشوی
شاعرم اهلِ(طریقت) برسی راحت جان
به دلم همچو گلی ساکن بُستان بشوی...

۩۩۩ ☫ تو با هجران (طریقت) را بزن آهنگ دلتنگی ☫ ۩۩۩
چقدر شعـر سرودم قلمم شاعر شد
قلمِ ســوختــه ای ســاحــرهٔ نــادر شد
گفتمت عاقل این جمع تو بودی پی ازین
گفت: از عشق زلیخـا ز گنـه طاهر شد
پس این شـعر سـرایـم زِ بیــانِ یـوسـف
آدمی سوخته فـرهــاد بسی قــادر شد
بعد ازین عاقلِ محنون همه رِندان مغـان
از ازل لیلیِ شیرین زلیخـابه ابدظاهر شد
![]()
بــــــــسم الله الرحــــمن الرحـــــیم*قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشَاءُ وَتَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشَاءُ وَتُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ ۖ بِيَدِكَ الْخَيْرُ ۖ إِنَّكَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ.(آل عمران/۲۶)

خمارم یارِ فرزانه تورا مستانه می خواهم
شب آمد یارِ خُمخانه تو را دیوانه می خواهم
در آن تاریکــی مطلق تــو را پیدا کـنـم زورق
میان رقص هر آهنگ من آن جُنبانه می خواهم
قلم را تا تَــهِ آخر فــرو کــرد است در ساغر
خرابت گشته ام ساقی من آن شاهانه خواهم
شبیه آن قلــمدانی قـــلم را در میــان داری
طبیب وادی عشقم شب میخانه میخواهم
بیــا بانـو غزل بانو نگــاهی برنــگاهم کن،
توسل کن تو بر ساقی تو را مردانه می خواهم
تو نی داود من بودی چنین مست و غزلنوشی
من آن گلواژه ی چاکت من آن پیمانه می خواهم
مرا ای دختِ پاییزی شدی اینگونه آشفته
بیا ای مو پریشانم ! دمادم شانه می خواهم
تو با هجران (طریقت) را بزن آهنگِ دلتنگی
رفیق وصل وُ مهجوری تو را درخانه می خواهم
محمّد مهدی طریقت 
عاشق "از کوچهی معشوقهی ما میگُذَری؟!"
به گمانم پس ازین خسته وُ بی بال وُ پری!!
"قَفَسَت" سَرد وُ دلت گَرم وُ نگاهت شَبگَرد!
چِه طلوعی! چه غروبی! چه نمازِ سَحَری؟!
مگر از کوچِ "زمستانیِ" خود، واماندی؟!
اینچنین "حَبسِ" دِی وُ بهمنِ "بُرجِ" دِگَری؟!
همه جا، دانهیِ غم بود وُ نبود از تو خبر؟!
کو "پرستویِ" دماوندِ "چرا بی اَثری!"
چه "ستمها" تو از این "خانهبِهدوشی" داری؟!
چه "نوائی" چه فَغانی! چه خُروش وُ خطَری!
مگر از بارِ غمم، "بندِ" دلت پاره نَشُد؟!
به؛ گناهی که نَکَردی ؛ تو بگو مختصری!
غمِ "آب" وُ غمِ "نان"بُرده زِ اَنَفاس رَمَق،
به چه شُوقی بِنِویسم، غَزل جِن و ُپری
مگر از جانِ خودت سیر شدی مرغِ عَزا؟
که "بِبُرَّند" سَرَت را بِه؛ دلیل وُ "نظری"؟
واعظان جلوه به محراب وُ به منبر کردند
می فروشند همه: مال خری "بار " بری
به چه شهری بِرَوی یا به کُجا بُــِگْریزی؟"
ای حقیقت زِ غزلهای(طریقت)چقدرباخبری!


شبیه بت شدی آنقدر هم هتاک لازم نیست!
فریدون را تبر بر دوش ولی ،ضحاک لازم نیست
یکی با ریشه بودن را که وحشتناک لازم نیست
برای قد کشیدن آفتاب و خاک لازم نیست
نفس هایم شبیه شهر طهران پر از دود ست
به رغم زندگی کردن هوای پاک لازم نیست
یکی در من شبیه من که دلخسته است از حاکم
به قصد بازگشتن کنج عزلت، لاک لازم نیست
درون خمره ای از می هزاران میل جوشیدن
تو را چون خون سرخی بر رگان تاک لازم نیست
سوار اسب می تازی به من چون پادشاهانی
برای فتح این اقلیم ،گرد و خاک لازم نیست
بنازم دلبری این غزالی را که مثل ماه
پلنگِ منزوی صیاد بی بنیاد ینه چاک لازم نیست
عجب زخمی به خود دارد دل آن طرز نگاهت را
شراب کهنه ی شیراز چرا تریاک لازم نیست
یکی چون من مشاعـر می شود اما برای شعر
بریدن از تعلق ها(طریقت) ، پاک ، لازم نیست
( خلدستان )۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم
.
↘<<< ادامه مطلب<<<<
محمّدمهدی طریقت
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، سیاسی ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، حکایات ، بدون شرح
برچسب های خلدستان : این نیز بگذرد , طریقت , به همین صاف وسادگی
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩☫اشعار :گل یار(طریقت) غزل:سیب ☫۩۩۩


شیخ حسن جوری میگوید:
در سالی که گذارم به جندیشاپور افتاد، سخنی از "محمد مهتاب" شنیدم که تا گور بر من تازیانه میزند.
دیدمش که زیر آفتاب تموز نشسته، نخ میریسد و ترانه زمزمه میکند.
گفتم: ای مرد خدا، مرا عاشقی بیاموز تا خدا را همچون عاشقان عبادت کنم.
محمد مهتاب گفت: نخست بگو آیا هرگز خطی خوش، تو را مدهوش کرده است؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز شکفتن گلی در باغچۀ خانهات تو را از غصههای بیشمار فارغ کرده است؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز صدایی خوش و دلربا، تو را به وجد آورده است؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز صورتی زیبا تو را چندان دگرگون کرده است که راه از چاه ندانی؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز زیر نمنم باران، آواز خواندهای؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز به آسمان نگریستهای به انتظار برف، تا آن را بر صورت خویش مالی و گرمای درون فرو نشانی؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز خندۀ کودکی نازنین، تو را به خلسۀ شوق برده است؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز غزلی یا بیتی یا سخنی فصیح، چندان تو را بیخود کرده است که اگر نشستهای برخیزی و اگر ایستادهای بنشینی؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز زلالی آب یا بلندی سرو یا نرمی گلبرگ یا کوشش مورچهای، اشک شوق از دیدۀ تو سرازیر کرده است؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز شده است که بخندی، چون دیگری خندان بوده است و بگریی، چون دیگری گریان بوده؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز بر سیبی یا اناری، بیش از زمانی که به خوردن آن صرف میکنی، چشم دوختهای؟
گفتم: نه. گفت:
هرگز عاشق کتابی یا نقشی یا نگاری یا آموزگاری شدهای؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز دست بر روی خویش کشیدهای و بر زیبایی و حسن رویت که نعمت خالق است، اندیشه کردهای؟
گفتم: نه.
گفت: از من دور شو، که سنگی را میتوان عاشقی آموخت،
اما تو را نه!...![]()
آن یار که من دارم آن دوست تر از جانم
شیرین دهنی دارد شیرین لب و دندانم
شیرین نکند با من کان شاخ نباتم را
بنشینم و بنشانم گل بر سرش افشانم
هم طلعت ولائی هم رایت زیبایی
مجموعه چه غم دارد،من ازچه پریشانم
دریاب که شادابی ماند از طرح وجود من
چون یاد تو میآرم خود هیچ نمیمانم
با وصل نمیپیچم وز هجر نمینالم
حکم آن چه تو فرمایی من بنده فرمانم
ای خوبتر از لیلی بیم است که چون مجنون
عشق تو بگرداند در کوه و بیابانم
بخت این نکند با من کان فالِ تماشا را
بنشینم و بنشانم گل بر سرش افشانم
دریاب که نقشی را در طرح وجود من
چون نقش تو میآرم خود هیچ نمی خوانم
از وصل نمیپیچم وز هجر نمینالم
حکم آن چه تو فرمایی آمادهء فرمانم
ای خوبتر از لیلی بیم است که چون مجنون
عشق تو بگرداند ،وز گریه بخندانم
روزهـــــا در پیِ آنم ، ندهم دل به نــــــگار
شب که شد خواب و خیالش ببرد تاب وُ قرار
میِ مستانه زنم تا که شوم مست وخراب
چشم چون جــامِ شرابش بنشاند به خمار
تا رود سوی چمن ســــــــروِ خرامانِ بلند
بس ببینی شده خم ، سرو چو شمشاد ، هزار
خالِ مُشکینِ لبانش ، میخورد آبِ حیات
گِرد مهتابِ عذارش عندلیبــــان بیشمار
چاه زیبایِ زنخدانِ چو سیبش ، شده دام
بس فتاده ست درآن یوسف و دلهای نزار
خیل چشمان سیاهش ، طاق ابروی کمانش
میکُشد تیـــــر نگاهش ، دل بیچـــــارهِٔ زار
تا به کی روز و شبت در پَیِ امیّدِ سراب ؟
شاعرابگذرد این عمر و نچیدی گلِ یار
عبدالرحمن جامی »
پدری با پسری گفت به قهر
که تو آدم نشوی جان پدر
حیف از آن عمر که ای بی سروپا
در پی تربیتت کردم سر
دل فرزند از این حرف شکست
بی خبر از پدرش کرد سفر
رنج بسیار کشید و پس از آن
زندگی گشت به کامش چو شکر
عاقبت شوکت والایی یافت
حاکم شهر شد و صاحب زر
چند روزی بگذشت و پس از آن
امر فرمود به احضار پدر
پدرش آمده از راه دراز
نزد حاکم شد و بشناخت پسر
پسر از غایت خودخواهی و کبر
نظر افکند به سراپای پدر
گفت گفتی که تو آدم نشوی
تو کنون حشمت و جاهم بنگر
پیر خندید و سرش داد تکان
گفت این نکته برون شد از در
من نگفتم که تو حاکم نشوی
گفتم آدم نشوی جان پدر

۩خــُلدستان طریقت(صفحه آخرشهریور )۩۩️✍محمّدمهدی طریقت
تیر بلا به جان شما باد خوشگوار
نوبت به امتحان شما باد خوشگوار
یک آشیان از آتشتان در امان نماند
آتش به آشیان شما باد خوشگوار
آن داغها که روی دل ما گذاشتید
دودش به دودمان شما باد خوشگوار
ای اختلاسگر که به کاهدون ما زدید
دژمن به کاروان شما باد خوشگوار
ما را به هفتخوانِ فلاکت کشاندهاید
نوبت به هفتخوان شما باد خوشگوار
قوم چهار پا ! زِ ابابیلِ بیشمار
آیـد به آسمان شما باد خوشگوار
سجیل وار همه جا را شکافته
ماتحتِ استخوان شما باد خوشگوار
چیزی شبیهِ آنچه در آن جامِ زهر بود
کمکم به استکان شما باد خوشگوار
ما سبز میشویم در این خاکدانِ دون
آفت به بوستان شما باد خوشگوار
ای وارثانِ قلعهی ضحاکِ ماردوش
پایان داستان شما باد خوشگوار
.
مشروح : حکومت اسلامی از صدر اسلام و ازدواج پیامبر با خدیجه (همسر ثروتمند ) نبی اسلام تا حکومت (جمهوری اسلامی ) که ایران از مجموعه سپاه پاسداران حذف و به روایتی سپاه پاسداران جهانی و بین المللی محسوب می شود . در تعبیر و تفسیر اجمالاً در ادامه مطلب به آن پرداخته خواهد شد. اصول دین و محکمات قرآن در همه جانبه بودن احکام اسلامی برای(عدالت اجتماعی) جامعه ثبات و ترویج پیدا خواهد کرد ،نه تنها اقتدار کذائی کار آمد نخواهد بود بلکه،هنگامی که به تعبیر رهبران یکی از اصول و محکمات قانون اسلامی سفت و محکم اجرا گردد و دیگری نادیده و از آن چشم پوشی شود همین خواهد شد که رعایت عدالت در جامعه از نظر حقوق بگیران زیر نظر دولت مغفول (چشم پوشی شده)زیرا هزینه سنگین به تعبیر دولت و حاکمان (اقتصاد مقاومتی )دارد . ولیکن رعایت حجاب آن هم نه برای همه جامعه بلکه برای معدود افراد ودرمحدوده مکان و زمان قانون برای حجاب قابل اجرا لیکن برای رعایت عدالت اجتماعی (دهک های کذائی) بین حقوق بگبران از کارگر ،معلم ، کارمند،کسبه ،تجار عوامل دولتی ، روحانیون ،قانون گزاران ،مجریان قانون ،ائمه جمعه و جماعات ،پاسداران ، بیت روحانیون ، نمایندگان مجلس ، نمایندگان شورای مصلحت نظام ، ماموران وابسته به دولت + جوانان بیکار ، دختران وپسران با مدرک تحصیلی دانشگاهی بیکار وغیره از جمله عواملی هستند که عنوان مطلب :یعنی اصول دین و فروع دین را متزلزل کرده و عدم قانون به وضوح حکومت اسلامی را در برابر پاسخگو بودن به(#اختلاس =#حجاب)@ در مقابل حقوق دهک های کذائی به چالش می کشد و صاحبان رساله و توضیح المسائل اسلامی در این باره بهترین کار یعنی سکوت را پیشه خود ساخته و یا عدم برقرای اصول و فروع را در حیطه عوامل اجرائی خود نمی دانند و در این موضوع نا کارآمدی خود را واضح اعلام نموده اند . به همین دلیل در ادامه مطلب به وضوح آشکارست اصول دین زیر پا گذاشته شده به خاطر عدم رعایت عدالت اجتماعی که شعار های بدو شروع انقلاب به فراموشی سپرده شده و توجیهات و توضیحات نا معقول نظم جامعه و استقرار نیروهای کذائی برقرار کننده امنیت خود نشان از ضد امنیت آنان را با صدای بلند به جهانیان اعلام می کند که ناتوانی وفشار کذائی روز به انفجار و شکست قدرت پوشالی خواهد انجامید .
یک شغالی رفت اندر خُم رنگ
پس درآن خُم کردیک لَختی درنگ
چون بر آمد پوستش رنگین شده
این منم طاووس علیین شده
تجربه نشان داده تاریخ مصرف شعار ها به سر رسیده و جامعه امروز گول شعار های دروغین را نخواهند خورد . پس اصول دین هنگامی در عرصه جامعه اجرا خواهد شد که فروع دین به مصلحت کنار گذاشته نشود . حکومت وقتی اسلامی می شود که رهبران و عوامل آن مقید به رعایت اصول و فروع در ظاهر و باطن خود باشند .
خــُلدستان طریقت(اصول دین +فروع آن )۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم 

موضوعات مرتبط خلدستان: مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، سیاسی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، آثارچاپ شده
برچسب های خلدستان : اشعار , پایان داستان شما بادخوشگوار , این نیز بگذرد
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
(بیداد ظالمان)
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب
بر دولت آشیان شما نیز بگذرد
باغ خزان نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرّش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سُم خران شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمعها بکُشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
زین کاروانسرای، بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد
ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن
تأثیر اختران شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
بیش از دو روز بود از آن دگر کسان
بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد
بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدتی
این گل ز گلسِتان شما نیز بگذرد
آبیست ایستاده درین خانه مال و جاه
این آب ناروان شما نیز بگذرد
پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
***
تیر بلا به جان شما باد خوشگوار
نوبت به امتحان شما باد خوشگوار
یک آشیان از آتشتان در امان نماند
آتش به آشیان شما باد خوشگوار
آن داغها که روی دل ما گذاشتید
دودش به دودمان شما باد خوشگوار
ای اختلاسگر که به کاهدون ما زدید
دژمن به کاروان شما باد خوشگوار
ما را به هفتخوانِ فلاکت کشاندهاید
نوبت به هفتخوان شما باد خوشگوار
قوم چهار پا ! زِ ابابیلِ بیشمار
آیـد به آسمان شما باد خوشگوار
سجیل وار همه جا را شکافته
ماتحتِ استخوان شما باد خوشگوار
چیزی شبیهِ آنچه در آن جامِ زهر بود
کمکم به استکان شما باد خوشگوار
ما سبز میشویم در این خاکدانِ دون
آفت به بوستان شما باد خوشگوار
ای وارثانِ قلعهی ضحاکِ ماردوش
پایان داستان شما باد خوشگوار
**


۩خــُلدستان طریقت(خطبه اول )۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه (فاَین تذهبون )دوم 

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، سیاسی ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید ، مشاجره ومشاعره ، آثارچاپ شده
برچسب های خلدستان : اشعار , این نیز بگذرد , طریقت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


۩۩۩ ☫ این نیز بگذرد ( طریقت )به همین صاف وسادگی ۩۩۩

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
وین بوم محنت از پی ان کند خراب
بر دولت اشیان شما نیز بگذرد
باغ خزان نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
اب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و دهان شما نیز بگذرد
ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد
ان کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد
زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
بیش از دو روز بود از ان دگر کسان
بعد از دو روز از ان شما نیز بگذرد
بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدتی
این گل ز گلستان شما نیز بگذرد
از فخرالدین عراقی :
تا کی کشم جفای تو؟ این نیز بگذرد
بسیار شد بلای تو ، این نیز بگذرد
عمرم گذشت و یک نفسم بیشتر نماند
خوش باش کز جفای تو ، این نیز بگذرد
آیی و بگذری به من و باز ننگری
ای جان من فدای تو ، این نیز بگذرد
هرکس رسید از تو به مقصود و این گدا
محروم از عطای تو ، این نیز بگذرد
ای دوست! تو مرا همه دشنام میدهی
من میکنم دعای تو ، این نیز بگذرد
آیم به درگهت ، نگذاری که بگذرم
پیرامن سرای تو ، این نیز بگذرد
آمد دلم به کوی تو ، نومید بازگشت
نشنید مرحبای تو ، این نیز بگذرد
بگذشت آنکه دوست همی داشتی مرا
دیگر شدهاست رای تو ، این نیز بگذرد
تا کی کشد (عراقی) مسکین جفای تو؟
بگذشت چون جفای تو ، این نیز بگذرد.
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─
از حکیم سنایی :
ای کم شده وفای تو ، این نیز بگذرد
و افزون شده جفای تو ، این نیز بگذرد
زین بیش نیک بود به من بنده رای تو
گر بد شدهاست رای تو ، این نیز بگذرد
گر هست بی گناه ، دل زار مستمند
در محنت و بلای تو ، این نیز بگذرد
وصل تو کی بود نظر دلگشای تو؟
گر نیست دلگشای تو ، این نیز بگذرد
گر دوری از هوای من و هست روز و شب
جای دگر هوای تو ، این نیز بگذرد
بگذشت آن زمانه که بودم سزای تو
اکنون نیام سزای تو ، این نیز بگذرد
گر سر کشی تو از من و خواهی که نگذرم
گرد در سرای تو ، این نیز بگذرد.
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─
از ملکالشعرای بهار :
ای دل! به صبر کوش که هر چیز بگذرد
زین حبس هم مرنج که این نیز بگذرد
فرهاد گو به تلخی غم صبر کن که زود
شیرینی تعیش پرویز بگذرد
دوران رادمردی و آزادگی گذشت
وین دورهی سیاه بلاخیز بگذرد
مردانه پایدار بر احداث روزگار
کاین روزگار زنصفت هیز بگذرد
ما و تو نیستیم و به خاک مزار ما
بسیار این نسیم فرح_بیز بگذرد
ایناست پند من که ز خوب و بد جهان
نه غره شو ، نه رنجه که هر چیز بگذرد
صبح نشاط خندد و آید (بهار) عیش
وین شام شوم و عصر غمانگیز بگذرد.
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─
از ابن یمین :
ای دل! غم جهان مخور این نیز بگذرد
دنیا چو هست بر گذر این نیز بگذرد
گر بد کند زمانه تو نیکوخصال باش
بگذشت ازین بسی به سر این نیز بگذرد
ور دور روزگار نه بر وفق رای توست
انده مخور که بیخبر این نیز بگذرد
یک حمله پای دار که مردان مرد را
بگذشت ازین بسی بتر این نیز بگذرد
منت خدای را که شب دیرپای غم
افتاد با دم سحر این نیز بگذرد
(ابن یمین) ز موج حوادث مترس از آنک
هر چند هست با خطر این نیز بگذرد
تشویش خاطر است ولی شکر چون نکرد
ایزد قضا جز این قدر این نیز بگذرد.
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─
از رهی معيری :
آيد وصال و هجر غم انگيز بگذرد
ساقی! بيار باده که اين نيز بگذرد
ای دل! به سردمهری دوران صبور باش
کز پی رسد بهار چو پاييز بگذرد
دلها به سينه گم شود از دستبرد عشق
هرجا بدان جمال دل آويز بگذرد
بيند چو ابر گريه کنان در رهم وليک
از من چو برق خنده زنان تيز بگذرد
شب چون ز کوی او گذرم با نثار اشک
گويی ز باغ ابر گهرريز بگذرد
سوی من آرد ای گل نورسته! بوی تو
هر گه صبا به گلبن نوخيز بگذرد
داغم ز بخت غير ولی جای رشک نيست
کز ما گذشت يار و از او نيز بگذرد.
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─
از خُلدستان(طریقت ) :
آغــاز انجــمـادِ بلاخـــیز بگذرد
بادِ بهار وُ موسم پاییز بگذرد
جانِ پدرکه آمده بر لب غمین مباش!
کاین روزگار تلخ وُ غم انگیز بگذرد
تاریخ را بخوان که زِ عبرت بگیر پند:
دوران غم ، چو لشگر چنگیز بگذرد
تلخ است اگرچه کام ز بیداد خسروان
شیرین شود چو دوره ی پرویز بگذرد
آید بهار و تازه شود باغ و بوستان
وقتی خزان ز گلشن و جالیز بگذرد
چشم طمع مدار به اموال دیگران
چشم طمع چگونه دل انگیز بگذرد
از حق سخن مگوی درین روز وُ روزگار
کاین روزگار سفله ی ناچیز بگذرد
این نیز بگذرد ، تبِ تبریز بگذرد
نیریز بگذرد ، به یقین نیز :بگذرد
نامردمی اگرچه به غایت رسیده است
از زیر مـــیز باده ی :لب ریز بگذرد
با جوهر وجود (طریقت) ! قلم بزن
شاعر کسی بُود که زِ پرهیز بگذرد
این نیز بگذرد ...طریقت)
محمّدمهدی طریقت


۩خــُلدستان طریقت(خطبه اول )۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم 

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت ملی ، متن ادبی ، عکس ، سیاسی ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، بدون شرح
برچسب های خلدستان : خلدستان , این نیز بگذرد , طریقت , به همین صاف وسادگی
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩☫بر آستان جانان: سیف فرقانی (طریقت ) ☫۩۩
(بیداد ظالمان)
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب
بر دولت آشیان شما نیز بگذرد
باغ خزان نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرّش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سُم خران شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمعها بکُشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
زین کاروانسرای، بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد
ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن
تأثیر اختران شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
بیش از دو روز بود از آن دگر کسان
بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد
بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدتی
این گل ز گلسِتان شما نیز بگذرد
آبیست ایستاده درین خانه مال و جاه
این آب ناروان شما نیز بگذرد
پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
***
تیر بلا به جان شما باد خوشگوار
نوبت به امتحان شما باد خوشگوار
یک آشیان از آتشتان در امان نماند
آتش به آشیان شما باد خوشگوار
آن داغها که روی دل ما گذاشتید
دودش به دودمان شما باد خوشگوار
ای اختلاسگر که به کاهدون ما زدید
دژمن به کاروان شما باد خوشگوار
ما را به هفتخوانِ فلاکت کشاندهاید
نوبت به هفتخوان شما باد خوشگوار
قوم چهار پا ! زِ ابابیلِ بیشمار
آیـد به آسمان شما باد خوشگوار
سجیل وار همه جا را شکافته
ماتحتِ استخوان شما باد خوشگوار
چیزی شبیهِ آنچه در آن جامِ زهر بود
کمکم به استکان شما باد خوشگوار
ما سبز میشویم در این خاکدانِ دون
آفت به بوستان شما باد خوشگوار
ای وارثانِ قلعهی ضحاکِ ماردوش
پایان داستان شما باد خوشگوار
**


۩خــُلدستان طریقت(خطبه اول )۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه (فاَین تذهبون )دوم 

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، خبر ـ اطلاعیه ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , این نیز بگذرد , طریقت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
۩۩☫ اشعار:برآستان جانان/طریقت/هدایت ☫۩۩۩

صادق هدایت اولین کسی بود که با ترجمه داستان «دیوار» در سال ۱۳۲۴، سارتر را به ایرانیان معرفی کرد. اندکی بعد از آن هم عبدالحسین نوشین نمایشنامه «روسپی بزرگوار» سارتر را ترجمه و در سال ۱۳۲۵ منتشر کرد. نمایشنامه «دوزخ» سومین اثری بود که از سارتر توسط مصطفی فرزانه به فارسی ترجمه و در سال ۱۳۲۷ منتشر شد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هر ثانیه که میگذره از زمان، با صدای تیک تاک عقربه ی ثانیه شمار، یکقدم به مرگ نزدیکتر میشیم! نمیگم تا ابعاد منفی زندگی و هستی رو پررنگ کرده باشم! که البته مرگ بخش غیرقابل انکار زندگیه! بازگویی این قضیه به این خاطره که آگاه باشیم و بدونیم یکی از همین روزهای به ظاهر معمولی، دیر یا زود با هر اتفاقی یا جریان قابل پیش بینی یا حتی غیرقابل پیش بینی چشم به روی دنیا میبندیم! و تنی که سالها باهاش تو خوشی و ناخوشی دنیا سهیم شدیم، برای همیشه دفن میشه!
پیش از این اتفاق باید به خود اومد و کاری کرد! هرکسی رسالتی داره در این جهان! باید رسالتت رو پیدا کنی و براش زمان بزاری.. چی از جهان میخوای که بایستی دنبالش باشی؟ پیش از اتمام این بی بازگشت، دست به کار شو.. !
بچه قمری(یاکریم) رو زمین مرده بود
زنبور قرمزای بزرگ روش نشسته بودن خوشحال
و در حال خوردن
اون چیزی که برای یکی عزاست
برای دیگری میتونه عروسی باشه در هرصورت
بازی دنیا رو اینطوری ببینی زیاد جدیش نمیگیری
چون روزی اُون زنـــبـــورای قرمز عزادار میشن
و قمری(یاکریم) عروسی می گیرند...
این نیز بگذرد ...طریقت)
محمّدمهدی طریقت
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
وین بوم محنت از پی ان کند خراب
بر دولت اشیان شما نیز بگذرد
باغ خزان نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
اب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و دهان شما نیز بگذرد
ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد
ان کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد
زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
بیش از دو روز بود از ان دگر کسان
بعد از دو روز از ان شما نیز بگذرد
بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدتی
این گل ز گلستان شما نیز بگذرد
۩خــُلدستان طریقت(بگذرد )۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم (ادامه)


موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت مذهبی ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , این نیز بگذرد , طریقت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


۩۩۩ ☫ این نیز بگذرد ( طریقت )به همین صاف وسادگی ۩۩۩

هر ثانیه که میگذره از زمان، با صدای تیک تاک عقربه ی ثانیه شمار، یکقدم به مرگ نزدیکتر میشیم! نمیگم تا ابعاد منفی زندگی و هستی رو پررنگ کرده باشم! که البته مرگ بخش غیرقابل انکار زندگیه! بازگویی این قضیه به این خاطره که آگاه باشیم و بدونیم یکی از همین روزهای به ظاهر معمولی، دیر یا زود با هر اتفاقی یا جریان قابل پیش بینی یا حتی غیرقابل پیش بینی چشم به روی دنیا میبندیم! و تنی که سالها باهاش تو خوشی و ناخوشی دنیا سهیم شدیم، برای همیشه دفن میشه!
پیش از این اتفاق باید به خود اومد و کاری کرد! هرکسی رسالتی داره در این جهان! باید رسالتت رو پیدا کنی و براش زمان بزاری.. چی از جهان میخوای که بایستی دنبالش باشی؟ پیش از اتمام این بی بازگشت، دست به کار شو.. !
بچه قمری(یاکریم) رو زمین مرده بود
زنبور قرمزای بزرگ روش نشسته بودن خوشحال
و در حال خوردن
اون چیزی که برای یکی عزاست
برای دیگری میتونه عروسی باشه در هرصورت
بازی دنیا رو اینطوری ببینی زیاد جدیش نمیگیری
چون روزی اُون زنـــبـــورای قرمز عزادار میشن
و قمری(یاکریم) عروسی می گیرند...
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─
از فخرالدین عراقی :
تا کی کشم جفای تو؟ این نیز بگذرد
بسیار شد بلای تو ، این نیز بگذرد
عمرم گذشت و یک نفسم بیشتر نماند
خوش باش کز جفای تو ، این نیز بگذرد
آیی و بگذری به من و باز ننگری
ای جان من فدای تو ، این نیز بگذرد
هرکس رسید از تو به مقصود و این گدا
محروم از عطای تو ، این نیز بگذرد
ای دوست! تو مرا همه دشنام میدهی
من میکنم دعای تو ، این نیز بگذرد
آیم به درگهت ، نگذاری که بگذرم
پیرامن سرای تو ، این نیز بگذرد
آمد دلم به کوی تو ، نومید بازگشت
نشنید مرحبای تو ، این نیز بگذرد
بگذشت آنکه دوست همی داشتی مرا
دیگر شدهاست رای تو ، این نیز بگذرد
تا کی کشد (عراقی) مسکین جفای تو؟
بگذشت چون جفای تو ، این نیز بگذرد.
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─
از حکیم سنایی :
ای کم شده وفای تو ، این نیز بگذرد
و افزون شده جفای تو ، این نیز بگذرد
زین بیش نیک بود به من بنده رای تو
گر بد شدهاست رای تو ، این نیز بگذرد
گر هست بی گناه ، دل زار مستمند
در محنت و بلای تو ، این نیز بگذرد
وصل تو کی بود نظر دلگشای تو؟
گر نیست دلگشای تو ، این نیز بگذرد
گر دوری از هوای من و هست روز و شب
جای دگر هوای تو ، این نیز بگذرد
بگذشت آن زمانه که بودم سزای تو
اکنون نیام سزای تو ، این نیز بگذرد
گر سر کشی تو از من و خواهی که نگذرم
گرد در سرای تو ، این نیز بگذرد.
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─
از ملکالشعرای بهار :
ای دل! به صبر کوش که هر چیز بگذرد
زین حبس هم مرنج که این نیز بگذرد
فرهاد گو به تلخی غم صبر کن که زود
شیرینی تعیش پرویز بگذرد
دوران رادمردی و آزادگی گذشت
وین دورهی سیاه بلاخیز بگذرد
مردانه پایدار بر احداث روزگار
کاین روزگار زنصفت هیز بگذرد
ما و تو نیستیم و به خاک مزار ما
بسیار این نسیم فرح_بیز بگذرد
ایناست پند من که ز خوب و بد جهان
نه غره شو ، نه رنجه که هر چیز بگذرد
صبح نشاط خندد و آید (بهار) عیش
وین شام شوم و عصر غمانگیز بگذرد.
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─
از ابن یمین :
ای دل! غم جهان مخور این نیز بگذرد
دنیا چو هست بر گذر این نیز بگذرد
گر بد کند زمانه تو نیکوخصال باش
بگذشت ازین بسی به سر این نیز بگذرد
ور دور روزگار نه بر وفق رای توست
انده مخور که بیخبر این نیز بگذرد
یک حمله پای دار که مردان مرد را
بگذشت ازین بسی بتر این نیز بگذرد
منت خدای را که شب دیرپای غم
افتاد با دم سحر این نیز بگذرد
(ابن یمین) ز موج حوادث مترس از آنک
هر چند هست با خطر این نیز بگذرد
تشویش خاطر است ولی شکر چون نکرد
ایزد قضا جز این قدر این نیز بگذرد.
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─
از رهی معيری :
آيد وصال و هجر غم انگيز بگذرد
ساقی! بيار باده که اين نيز بگذرد
ای دل! به سردمهری دوران صبور باش
کز پی رسد بهار چو پاييز بگذرد
دلها به سينه گم شود از دستبرد عشق
هرجا بدان جمال دل آويز بگذرد
بيند چو ابر گريه کنان در رهم وليک
از من چو برق خنده زنان تيز بگذرد
شب چون ز کوی او گذرم با نثار اشک
گويی ز باغ ابر گهرريز بگذرد
سوی من آرد ای گل نورسته! بوی تو
هر گه صبا به گلبن نوخيز بگذرد
داغم ز بخت غير ولی جای رشک نيست
کز ما گذشت يار و از او نيز بگذرد.
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─
از خُلدستان(طریقت ) :
آغــاز انجــمـادِ بلاخـــیز بگذرد
بادِ بهار وُ موسم پاییز بگذرد
جانِ پدرکه آمده بر لب غمین مباش!
کاین روزگار تلخ وُ غم انگیز بگذرد
تاریخ را بخوان که زِ عبرت بگیر پند:
دوران غم ، چو لشگر چنگیز بگذرد
تلخ است اگرچه کام ز بیداد خسروان
شیرین شود چو دوره ی پرویز بگذرد
آید بهار و تازه شود باغ و بوستان
وقتی خزان ز گلشن و جالیز بگذرد
چشم طمع مدار به اموال دیگران
چشم طمع چگونه دل انگیز بگذرد
از حق سخن مگوی درین روز وُ روزگار
کاین روزگار سفله ی ناچیز بگذرد
این نیز بگذرد ، تبِ تبریز بگذرد
نیریز بگذرد ، به یقین نیز :بگذرد
نامردمی اگرچه به غایت رسیده است
از زیر مـــیز باده ی :لب ریز بگذرد
با جوهر وجود (طریقت) ! قلم بزن
شاعر کسی بُود که زِ پرهیز بگذرد
این نیز بگذرد ...طریقت) 
محمّدمهدی طریقت
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، سیاسی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، آثارچاپ شده
برچسب های خلدستان : این نیز بگذرد , تبِ تبریز بگذرد , نیریزبگذرد , به یقین نیزبگذرد
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


۩۩۩ ☫ این نیز بگذرد ( طریقت )به همین صاف وسادگی ۩۩۩

هر ثانیه که میگذره از زمان، با صدای تیک تاک عقربه ی ثانیه شمار، یکقدم به مرگ نزدیکتر میشیم! نمیگم تا ابعاد منفی زندگی و هستی رو پررنگ کرده باشم! که البته مرگ بخش غیرقابل انکار زندگیه! بازگویی این قضیه به این خاطره که آگاه باشیم و بدونیم یکی از همین روزهای به ظاهر معمولی، دیر یا زود با هر اتفاقی یا جریان قابل پیش بینی یا حتی غیرقابل پیش بینی چشم به روی دنیا میبندیم! و تنی که سالها باهاش تو خوشی و ناخوشی دنیا سهیم شدیم، برای همیشه دفن میشه!
پیش از این اتفاق باید به خود اومد و کاری کرد! هرکسی رسالتی داره در این جهان! باید رسالتت رو پیدا کنی و براش زمان بزاری.. چی از جهان میخوای که بایستی دنبالش باشی؟ پیش از اتمام این بی بازگشت، دست به کار شو.. !
بچه قمری(یاکریم) رو زمین مرده بود
زنبور قرمزای بزرگ روش نشسته بودن خوشحال
و در حال خوردن
اون چیزی که برای یکی عزاست
برای دیگری میتونه عروسی باشه در هرصورت
بازی دنیا رو اینطوری ببینی زیاد جدیش نمیگیری
چون روزی اُون زنـــبـــورای قرمز عزادار میشن
و قمری(یاکریم) عروسی می گیرند...
این نیز بگذرد ...طریقت)
محمّدمهدی طریقت
۩خــُلدستان طریقت( جدید )۩
موضوعات مرتبط خلدستان: نثر ( ارائه ی مطلب) ، سیاسی ، خاطرات ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، خبر ـ اطلاعیه ، حکایات
برچسب های خلدستان : این نیز بگذرد , ارائه مطلب , نثر , اشعار
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


۩۩۩ ☫ این نیز بگذرد ( طریقت )به همین صاف وسادگی ۩۩۩

هر ثانیه که میگذره از زمان، با صدای تیک تاک عقربه ی ثانیه شمار، یکقدم به مرگ نزدیکتر میشیم! نمیگم تا ابعاد منفی زندگی و هستی رو پررنگ کرده باشم! که البته مرگ بخش غیرقابل انکار زندگیه! بازگویی این قضیه به این خاطره که آگاه باشیم و بدونیم یکی از همین روزهای به ظاهر معمولی، دیر یا زود با هر اتفاقی یا جریان قابل پیش بینی یا حتی غیرقابل پیش بینی چشم به روی دنیا میبندیم! و تنی که سالها باهاش تو خوشی و ناخوشی دنیا سهیم شدیم، برای همیشه دفن میشه!
پیش از این اتفاق باید به خود اومد و کاری کرد! هرکسی رسالتی داره در این جهان! باید رسالتت رو پیدا کنی و براش زمان بزاری.. چی از جهان میخوای که بایستی دنبالش باشی؟ پیش از اتمام این بی بازگشت، دست به کار شو.. !
بچه قمری(یاکریم) رو زمین مرده بود
زنبور قرمزای بزرگ روش نشسته بودن خوشحال
و در حال خوردن
اون چیزی که برای یکی عزاست
برای دیگری میتونه عروسی باشه در هرصورت
بازی دنیا رو اینطوری ببینی زیاد جدیش نمیگیری
چون روزی اُون زنـــبـــورای قرمز عزادار میشن
و قمری(یاکریم) عروسی می گیرند...
این نیز بگذرد ...طریقت) 
محمّدمهدی طریقت
۩خــُلدستان طریقت( جدید )
موضوعات مرتبط خلدستان: نثر ( ارائه ی مطلب) ، عکس ، سیاسی ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، آثارچاپ شده ، خبر ـ اطلاعیه ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : این نیز بگذرد , طریقت , به همین صاف وسادگی
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
.: Weblog Themes By Pichak :.

