گل در جهان روید بسی فلاح چیز دیگری
شیرین بود شهد گلی فلاح چیز دیگری
من گل فراوان دیده ام با مه رخان بنشسته ام
گر بت پرستند عالمی فلاح چیز دیگری
هرچند بضاعت کم ولی دارم امید وافری
من پیرمرد: حوا توئی فلاح چیز دیگری
آنجا رود از تو سخن روشن شود هرانجمن
خورشید هم تابد بسی فلاح چیز دیگری
در وصف جنت گفته ای آمال خوبانت خدا
اهل (طریقت) گفته ای فلاح چیز دیگری
![]()
اشعار:فلاح)محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم

برچسب های خلدستان : اهل , طریقت , خاتمه , فاطمه
تو نشسته در مقابل من ، به دو صد تخیُل باطلی
۩۩۩ ☫خــُاــدستان طریقت ☫۩۩۩


غم فراق تـــو در ریشه ی عصب شده است
بسردی شب مهتاب وُ نیمه شب شده است
مرا علاجِ دارو و ُ درمان تو کدام طبیب
برای کشتن من بسکه درد و تب شده است
رفیق و خاطره انگیز و زندگی ساز است
خیال لطف تو وقتی که بی سبب شده است
بگو چه کار کنم ؟ در کجا گریزم من
اگر چه جانم از آغوش تو به لب شده است
_________________________________
۩خــُلدستان طریقت۩ sorodehay-tarighat.blogfa.com ۩️✍محمّدمهدی طریقت
ای امید دل شاعر تو زِکاشانه مرو
والهء پر زدنم از سر پیمانه مرو
منشین بر سرجوی وتومزن ساغر مست
مست میخانهء من ازبَر میخانه مرو
من که رندان شدم مست و خراب رُخ تو
رحمت و نعمت این خانه به ویرانه مرو
مست مست آمده ای برلب ایوان ای جان
جان نثار تو کنم در بَر بیگانه مرو
عشوه و ناز تو را دیده ام ای ساغر جان
مرغ بی بال وُ پَرم پیله ی پروانه مرو
شهد گلهای بهاری به تو نوشم گل ناز
نوش داروی منی از بَر دیوانه مرو
زخم تیر تو به خوردم زِ خَم مژگانت
ای کمین کردهء مرصاد تو مردانه مرو
همچو فرهاد زنم تیشهء بیهوده به سنگ
شورشیرین تو بیا بی من پیمانه مرو
اهل امید شدم اهل (طریقت) جویم
خار چشمان حریفان چو فرزانه مرو
نه فقط به تخیُلم آمدی ، تو همان تَفرعُنِ عاطلی
چو ببینمت و بدانمت که چه در خیال پروری
نه همان تخیُل باطلی ، توهمان نشسته ی قاتلی
۩خــُلدستان طریقت(صفحه جدید)۩۩محمد مهدی طریقت۩
![]()

۩۩☫ کوچه ی اهل (طریقت) را مطلا کرده ام /اشعار ☫۩۩
عشق چون آمد در وُ دیوار، شاعر میشود
هم در وُ دیوار هم پــنــدار شاعر میشود
می روی در انجمن سیل جوانان عاشقند
از نسیم انجمن بسیار ، شاعر میشود
تا کجا آیا توانی شاعری راحس کنی؟
حس بَد اقبالیمِ گفتار شاعر میشود
در بغل میگیرم این تن را شقایق نیستم
قافیه چون جور شد انگار شاعر میشود
آه میپرسی: چهطور اینگونه ناظم گشته ام؟
نازنین نازآفرین را جای من بگذار شاعر می شود
کوچه ی اهل (طریقت)را مُطـــلا کرده ام
ساکنِ این کوی صد خروار شاعر میشود
![]()
برچسب های خلدستان : اشعار , اهل , طریقت , روایت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


۩۩۩ ☫ پیشکش=اهل : (طریقت) 1403☫ ۩۩۩
برچسب های خلدستان : پیشکش , اهل , طریقت , 1403
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩☫ شاعر (طریقت )مولانا +اشعار ☫۩۩۩
ﮔﻔﺘﯽ ﺑﯿﺎ،ﮔﻔﺘﻢ ﮐﺠﺎ؟ ﮔﻔﺘﯽ ﻣﯿﺎﻥ ﺟﺎﻥ ﻣﺎ
ﮔﻔﺘﯽ ﻣﺮﻭ . ﮔﻔﺘﻢ ﭼﺮﺍ؟ ﮔﻔﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﺗﻮﺭﺍ
ﮔﻔﺘﯽ ﮐﻪ ﻭﺻﻠﺖ ﻣﯿﺪﻫﻢ.ﺟﺎﻡ ﺍﻟﺴﺘﺖ ﻣﯿﺪﻫﻢ
ﮔﻔﺘﻢ ﻣﺮﺍ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﺪﻩ . ﮔﻔﺘﯽ ﭼﻮ ﺭﺳﺘﯽ ﻣﯿﺪﻫﻢ
ﮔﻔﺘﯽ ﭘﯿﺎﻟﻪ ﻧﻮﺵ ﮐﻦ. ﻏﻢ ﺩﺭ ﺩﻟﺖ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﮐﻦ
ﮔﻔﺘﻢ ﻣﺮﺍﻣﺴﺘﯽ ﺩﻫﯽ،ﺑﺎ ﺑﺎﺩﻩ ﺍﯼ ﻫﺴﺘﯽ ﺩﻫﯽ
ﮔﻔﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﺴﺘﺖ ﻣﯿﮑﻨﻢ،ﭘﺮ ﺯﺍﻧﭽﻪ ﻫﺴﺘﺖ ﻣﯿﮑﻨﻢ
ﮔﻔﺘﻢ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺍﺯ ﮐﺠﺎ؟ ﮔﻔﺘﯽ ﮐﻪ ﺗﺎ ﮔﻔﺘﯽ ﺧﻮﺩﺁ
ﮔﻔﺘﯽ ﮐﻪ ﺩﺭﻣﺎﻧﺖ ﺩﻫﻢ . ﺑﺮ ﻫﺠﺮ ﭘﺎﯾﺎﻧﺖ ﺩﻫﻢ
ﮔﻔﺘﻢ ﮐﺠﺎ،ﮐﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺍﯾﻦ؟ﮔﻔﺘﯽ ﺻﺒﻮﺭﯼ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﯾﻦ
ﮔﻔﺘﯽ ﺗﻮﯾﯽ ﺩﺭﺩﺍﻧﻪ ﺍﻡ . ﺗﻨﻬﺎ ﻣﯿﺎﻥ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻡ
ﻣﺎﺭﺍ ﺑﺒﯿﻦ،ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﺒﯿﻦ ﺩﺭﻋﺎﺷﻘﯽ ﯾﮑﺪﺍﻧﻪ ﺍﻡ
ﮔﻔﺘﯽ ﺑﯿﺎ . ﮔﻔﺘﻢ ﮐﺠﺎ. ﮔﻔﺘﯽ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺑﻘﺎ
ﮔﻔﺘﯽ ﺑﺒﯿﻦ. ﮔﻔﺘﻢ ﭼﻪ ﺭﺍ؟ﮔﻔﺘﯽ ﺧﺪﺍﺭﺍ ﺩﺭ ﺧﻮﺩ ﺁ
***
گفت آن طالِب که آخِر یک نَفَس
ای سَواره بر نِی این سو ران فَرَس
رانْد سویِ او که هین، زوتَر بِگو
کَاسْپِ من بَسْ توسَن است و تُندخو
تا لَگَد بر تو نکوبَد زود باش
از چه میپُرسی؟ بیانش کُن تو فاش
او مَجالِ رازِ دلْ گفتن نَدید
زو بُرون شو کرد و در لاغَش کَشید
گفت میخواهم دَرین کوچه زَنی
کیست لایِق از برایِ چون مَنی؟
گفت سه گونه زناَند اَنْدَر جهان
آن دو رنج و این یکی گنجِ رَوان
آن یکی را چون بِخواهی، کُل تو راست
وان دِگَر نیمی تو را، نیمی جُداست
وان سِیُم هیچ او تو را نَبْوَد بِدان
این شِنودی دور شو، رفتم رَوان
تا تو را اَسپَم نَپَرّانَد لَگَد
که بِیُفتی، بَرنَخیزی تا اَبَد
شیخ رانْد اَنْدَر میانِ کودکان
بانگ زد باری دِگَر او را جوان
که بیا آخِر بِگو تفسیرِ این
این زنان سه نوع گفتی، بَرگُزین
رانْد سویِ او و گُفتَش بِکْر، خاص
کُل تو را باشد، زِ غَم یابی خَلاص
وان که نیمی آنِ تو، بیوه بُوَد
وان که هیچ است، آن عِیالِ با وَلَد
چون زِ شویِ اَوَّلَش کودک بُوَد
مِهْر و کُلِّ خاطِرش آن سو رَوَد
دور شو تا اسب نَنْدازد لَگَد
سُمِّ اسبِ توسَنَم بر تو رَسَد
هایْ هویی کرد شیخ و باز رانْد
کودکان را باز سویِ خویش خوانْد
باز بانگش کرد آن سایل بیا
یک سوآلَم مانْد ای شاهِ کیا
باز رانْد این سو بگو زوتَر چه بود
که زِ میدان آن بَچه گویم رُبود؟
گفت ای شَهْ با چُنین عقل و اَدَب
این چه شَید است؟ این چه فِعْل است؟ ای عَجَب
تو وَرایِ عقلِ کُلّی در بَیان
آفتابی در جُنون، چونی نَهان؟
گفت این اَوباشْ رایی میزَنَند
تا دَرین شهرِ خودم قاضی کُنند
دَفْع میگفتم، مرا گُفتند نی
نیست چون تو عالِمی، صاحِبْ فَنی
با وجودِ تو حرام است و خَبیث
که کم از تو در قَضا گوید حَدیث
در شَریعَت نیست دستوری که ما
کمتر از تو شَهْ کنیم و پیشوا
زین ضَرورت گیج و دیوانه شُدم
لیکْ در باطِنْ هَمانَم که بُدَم
عقلِ من گنج است و من ویرانهام
گنج اگر پیدا کُنم، دیوانهام
اوست دیوانه که دیوانه نَشُد
این عَسَس را دید و در خانه نَشُد
دانشِ من جوهر آمد، نه عَرَض
این بَهایی نیست بَهرِ هر غَرَض
کانِ قَنْدم، نِیْسِتانِ شِکَّرَم
هم زِ من میرویَد و من میخَورَم
عِلْمِ تَقْلیدیّ و تَعْلیمیست آن
کَزْ نَفورِ مُسْتَمِع دارد فَغان
چون پِیِ دانه نه بَهِر روشنیست
هَمچو طالِبعِلْمِ دنیایِ دَنیست
طالِبِ عِلْم است بَهرِ عام و خاص
نه که تا یابد ازین عالَمْ خَلاص
هَمچو موشی هر طَرَف سوراخ کرد
چون که نورش رانْد از دَر گفت بَرْد
چون که سویِ دشت و نورش رَهْ نَبود
هم در آن ظُلْماتْ جَهْدی مینِمود
گَر خدایش پَر دَهَد، پَرِّ خِرَد
بِرْهَد از موشیّ و چون مُرغان پَرَد
وَرْ نَجویَد پَر، بِمانَد زیرِ خاک
ناامید از رفتنِ راهِ سِماک
عِلْمِ گُفتاری که آن بیجان بُوَد
عاشقِ رویِ خریداران بُوَد
گَرچه باشد وَقتِ بَحثِ عِلْمْ زَفْت
چون خریدارش نباشد، مُرد و رفت
مُشتریِّ من خدایست او مرا
میکَشَد بالا که اَللهُ اشْتَریٰ
خون بَهایِ من جَمالِ ذوالْجَلال
خون بَهایِ خود خورَم کَسْبِ حَلال
این خریدارانِ مُفْلِس را بِهِل
چه خریداری کُند؟ یک مُشتِ گِل
گِل مَخور، گِل را مَخَر، گِل را مَجو
زان که گِلخوار است دایم زَردْرو
دل بِخور، تا دایما باشی جوان
از تَجَلّی چهرهاَت چون اَرْغَوان
یارَب این بَخشِش نه حَدِّ کارِ ماست
لُطْفِ تو لُطْفِ خَفی را خود سِزاست
دست گیر از دستِ ما، ما را بِخَر
پَرده را بَردار و پَردهیْ ما مَدَر
باز خَر ما را ازین نَفْسِ پَلید
کارْدَش تا استخوانِ ما رَسید
از چو ما بیچارگانْ این بَندِ سخت
کی گُشایَد؟ ای شَهِ بیتاج و تَخت
این چُنین قُفْلِ گِران را ای وَدود
کی تَوانَد جُز که فَضْلِ تو گُشود؟
ما زِ خود سویِ تو گردانیم سَر
چون تویی از ما به ما نزدیک تَر
این دُعا هم بَخشِش و تَعلیمِ توست
گَرنه در گُلْخَنْ گُلِسْتان از چه رُست؟
در میانِ خون و روده فَهْم و عقل
جُز زِ اِکْرامِ تو نَتْوان کرد نَقْل
از دو پاره پیهْ این نورِ رَوان
موجِ نورَش میزَنَد بر آسْمان
گوشتپاره که زبان آمد ازو
میرَوَد سَیلابِ حِکْمَت هَمچو جو
سویِ سوراخی که نامَش گوشهاست
تا به باغِ جان که میوهش هوشهاست
شاهْراهِ باغِ جانها شَرعِ اوست
باغ و بُستانهایِ عالَمْ فَرعِ اوست
اَصْل و سَرچشمهیْ خوشی آن است آن
زود تَجْری تَحْتَهَا الْاَنْهار خوان***
رو سر بنه به بالین،تنــها مرا رهــا کن
ترکِ مـــن خرابِ شبــــگردِ مبتــــــلا کن
ماییم و موج سودا،شب تـا به روز تنها
خواهی بیــا ببخشا،خواهی برو جفا کن
از من گذر ، تا تـــو ،هم در بـــلا نیــــفتی
بگزیـن ره سلامت ،تـــرک ره بــــلا کـــن
ماییم و آبِ دیـده ،در کنــج غم خزیـــده
بر آب دیـــدهیِ ما،صــد جای ، آسیـــا کن
بر شاهِ خوبـرویــان،واجب وفــا نـــباشد
ای زرد روی عاشــق ،تو صبر کن ،وفا کن
دردیست،غیـر مـردن، آن را دوا نبــاشد
پس من چگونه گویم :کاین درد را دوا کن؟
در خواب دوش پیری،در کوی عشق دیدم
با سر اشارتم کرد ،که عزم سوی ما کـن
« مولانا»
بشنیده ام که عزم سفر می کنی مکن
مهر حریف و یار دگر می کنی مکن
تو در جهان غریبی غربت چه می کنی
قصد کدام خسته جگر می کنی مکن
از ما مدزد خویش به بیگانگان مرو
دزدیده سوی غیر نظر می کنی مکن
ای مه که چرخ زیر و زبر از برای توست
ما را خراب و زیر و زبر می کنی مکن
چه وعده می دهی و چه سوگند می خوری
سوگند و عشوه را تو سپر می کنی مکن
کو عهد و کو وثیقه که با بنده کرده ای
از عهد و قول خویش عبر می کنی مکن
ای برتر از وجود و عدم بارگاه تو
از خطه وجود گذر می کنی مکن
ای دوزخ و بهشت غلامان امر تو
بر ما بهشت را چو سقر می کنی مکن
اندر شکرستان تو از زهر ایمنیم
آن زهر را حریف شکر می کنی مکن
جانم چو کوره ای است پرآتش بست نکرد
روی من از فراق چو زر می کنی مکن
چون روی درکشی تو شود مه سیه ز غم
قصد خسوف قرص قمر می کنی مکن
ما خشک لب شویم چو تو خشک آوری
چشم مرا به اشک چه تر می کنی مکن
چون طاقت عقیله عشاق نیستت
پس عقل را چه خیره نگر می کنی مکن
حلوا نمی دهی تو به رنجور ز احتما
رنجور خویش را تو بتر می کنی مکن
چشم حرام خواره من دزد حسن توست
ای جان سزای دزد بصر می کنی مکن
سر درکش ای رفیق که هنگام گفت نیست
در بی سری عشق چه سر می کنی مکن
خوبرویان جفاپیشه ، وفا نیست هنوز
به کسان درد فرستند وُ دوا نیست هنوز
لطف کن بر من خسته که ارباب کرم
بر ضعیفان نظر از بهر خدا نیست هنوز
گر کند میل به معشوقه دلم عیب مکن
این گناهیست که در شاءن شما نیست هنوز
بوسهای زان شیرین تر از لعل بده
آن متاعیست که بخشی وُ بها نیست هنوز
گر شود نام(طریقت) به جهان باکی نیست
حاکمان را به غلط یاد گدا نیست هنوز


۩۩۩☫ای خدا شد بدبیاری ؟ اختیار زندگی☫۩۩۩
ما شدیم از گردن آویزانِ دارِ زندگی
دست بر دامانِ آب وُ آبشارِ زندگی
فصل پائیز آمدوُ شدبادِ سردِ برگریز
برگریزان است اینجا زیرِ بارِ زندگی
چون حبابِ پوچ گاهی تادمی برمی کشی
رخنه برمی دارد از صدجاحصارِ زندگی(1)
دم بدم سرمی رود ازموج دریاسهمگین
ناخدا چون می کند لنگر مهارِ زندگی
اعتبار از خود ندارداین مسیر پیچ پیچ
هیچ کس در سر ندارد انتظار زندگی
عاقبت آیا خدا ویران کند این بار کج
ناخدا مقصد نداند در قطارِ زندگی
ما شدیم از گردن آویزانِ دارِ مقصدت
ای خدا شد بَدبیاری ؟ اختیارِ زندگی
.<<<< زندگی ادامه دارد <<<<<


موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، سیاسی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده
برچسب های خلدستان : گر شود نام , طریقت , به جهان باکی نیست , اهل
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩☫خلدستان (طریقت ) هدیه نمی شود ☫۩۩۩
ای نگهت معجزه ،ای سر و سامان عشق
ناز نگاهت شده ، وسوسه ی جان عشق
ای غــزلم روشنی ، در شب تاریک من
هُـرم نفس های تو ، چاره و درمان عشق
گر تو طبیبی مرا ، خنده به لب میکنی
خنده ی زیبای تو، خنده ی پنهان عشق
سردی پاییز بود ، چون به دلم آمدی
گرمی جالیز شد ، نور تو مهمان عشق
کاش مرا با خودت ، مَحرم جانان کنی
مَحرم جانان توئی ،در دل جانان عشق
در نظرم هستی وُ داشتنت آرزوست
شوق وصال تو را، غایت و پایان عشق
در نگهم خیره شو ، تا که ببینی مرا
دل به دلت داده ام ، ای مه تابان عشق
گنج معانی توئی معجزه ، گنجینه دل
شاعره گنجینه دل بر سر ایوان عشق
اهل (طریقت ) نگر، تا که ببینی مرا
شاعر گنجینه دل ،صاحب دیوان عشق
![]()

۩۩☫از آسمان ابریم تقدیر می بارد هنوز (طریقت)اشعار ☫۩۩
از آسمان اَبریم تقدیر می باردهنوز
گُفته بودی که لبت هیچ ننوشیده شراب
همچو لبهای من وُحسرتِ یک بوسهء ناب
من به تو جامِ شرابی به حوالت بدهم
تو بسی وعده کنی تاب دهی بهر صواب
اگر آن وعده و آن تاب دوام آرد باز
تو نگهدار مرا خاطره ای گوشهء قاب
یا بیا بار ببندیم ازاین شهر و دیار
دل به دریا بزنیم ازپس آهنگ رباب
هرکه پرسید کجا؟ نغمه سرائیم دوتا
من وُ تو عشق سرائیم (طریقت) به جواب
۩۩۩☫ اشعار/آقای(طریقت) بخدا چائتان از دهن افتاد ۩۩۩

در انجمنِ شعر مسیرش به من افتاد
ناخــواسته در تیـر رَس انـجمن افتاد
در تیر رس من گره انداخت به ابرو
آهسته کمان وُ سپرم از سخن افتاد
بی دغدغه ، وُ هیچ نبردی شدم آرام
در دام دو اَبـرو وُ دو شمشیر زن افتاد
میخواستم از او بگریزم ، ولی افسوس
این کهنه رکاب از نفس از تاختن افتاد
لرزید دلم مثل همان روز که چشمم
در کشور بیگانه به یک هموطن افتاد
درگیر خیالات شدم راهزنــی گفت:
آقای(طریقت)بخدا چائتان از دهن افتاد
***
معشوقه آشنائی آشفته می نمایی؟*
عاشق » منم غریبی از شهرِ ناکجایی
معشوقه جان: چِه داری، کز سِر خبر نداری
عاشق: بر آستانت دارم سَرِ گدایی
معشوقه : ماده مرغی کز این مقام خوانی؟
عاشق :چه خوش نوایی از باغِ بینوایی
معشوقه:میل مستی، رو مست شو که رَستی
عاشق: بِه مِی پرستی، جستم زِ خود رهایی
معشوقه: جُوی نیرز، گر زهد وُ توبه داری
عاشق :به توبه رستم از زهد وُ پارسایی
معشوقه : دلربایی ما را چگونه دیدی؟
عاشق: چو خرمنی گُل در بزمِ دلربایی
معشوقه : آن ترنجم کاندر جهان نگنجم*
عاشق: بِه از ترنجی لیکن بِه دست نایی
معشوقه: چون ذرّه با مهر عِشق بازی؟*
عاشق: از آنکه هستم سرگشته ای جدایی
معشوقه:گر(طریقت) در چشمِ ما نشیند
عاشق: حدیثِ مستان، سرّی بُود خدایی
۩خــُلدستان طریقت(صفحه جدید)۩۩محمد مهدی طریقت ۩
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، بدون شرح
برچسب های خلدستان : اشعار , هدیه , اهل , طریقت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


۩۩۩ ☫ خوساری☫۩۩۩
رفیقا جار کِردین ساربو نه
کمی گُوشدُروُ اِمشی کارونه
بیاد یار شیرین کُومِ دیرین
خدا رَحمت کِرو اُون آرونه
اگر اِمشی مُن اِز چونه برشتان
بَواژدین خِره گیران کار خوُنه
کمی با حیصله هاچین یاچن
بَرشتانی اِگر اِز چاک چونه
وصیت کِرتنم یاچن مُجازوُ
مجازوُ بشنِوُ اَهل زِمونه
به مِرزِنگشت ، چشم وُ دَسُ دیممِ
بشوران یگ کمی با اُوُ روُنه
تَنم تِی داروُ اِمشی ای رفیقا
نَروُن ای سارون ، اُشتر دیونه
مُن الَح ، الَح اِز یارون داران
رفیق مِهربون نا مِهربُونه
بیاد احمد بلبل مُن اِمشی
اِمگو دَرخُسان مینِ رخونه
(طریقت ) جی اِدی عُمرژ تِمُومُو
غنیمت زُ نبه این دوُ رُوُ زِمونه
۩۩۩ ☫درگوشه کاشانه بسی سوخت (طریقت) اشعار ☫ ۩۩۩
پائــیزِ بهارست که مستـــانه بهـارم
مستانه درین گوشه ی میـخانه بهـام
درویشم وُ بگذار لوطی منـشــــانه
نالوطیِ افشان به سـر شــانه بهارم
میخانه به گِرد سر من چـرخد وُ چرخان
از چرخشِ چــرخیـدن پیمانه بهارم
ای شاعر عشاق به دامی نشوم رام
بی دام تو در بی طــمــــع دانه بهارم
شعری وُ طواف حرمی بود سرودم
شمع است درین بزم چو پــروانـه بهـارم
مــن دُرّ یتیــم انجمنم سیــنۀ صحراست
زین روست یتـیـــمانه و دُردانــه بهارم
فرزانـه شمـــردند مرا در وطن امّـا
از بی وطنی چون هـمـــه دیوانه بهارم
با نی زن میخانه بـگو جـان به لب آور
تا با تـب و لب بـر لب جانانه بهارم
آن سلسله ی زلـف که زنار دلم بـود
در گردنـم آویز که دیـوانه بهارم
تقویم ِمغـان خاطرِ ایران قدیم است
این خاطره را بی چک و بی چانه بهارم
در زندگی افسانه شدم در همه آفاق
بگذار که در مرگ هم افسانه بهارم
در گوشه ی کاشانه بسی سوخت(طریقت)
آن شمع نبودم که به کاشانه بهارم
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید ، منظومهء خوساری ، بدون شرح
برچسب های خلدستان : اهل , طریقت , خوساری , تکرار قند
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩ ☫ اهل (طریقت)چوندارد کسی ☫۩۩۩

آه که سُهیلا شده ام نیستی
واله و رسوا شده ام نیستی
آه که غیر از تو ندارم کسی
تا به ثریا شده ام نیستی
آه که چون پیکر سوزان شمع
شعله سراپا شده ام نیستی
آه که در بزم خراباتیان
همدم صهبا شدهام نیستی
آه که در وادی عشق و جنون
لالهی صحرا شده ام نیستی
آه که نادیده خریدار آن
گوهر یکتا شدهام نیستی!
آه که در بحر خروشان عشق
عاشقِ شیدا شدهام نیستی
آه نکیسا تو مرا خواستی
طــرح زلیخا شدهام نیستی
آنهمه شیوا تو مرا خواستی
طــرح زلیخا شدهام نیستی
اهل (طریقت)شده ام با خدا
آه چلیپا شده ام نیستی
۩۩۩ ☫/ حکایات حکیمانه☫ ۩۩۩
حدود ۱۶۰ سال پیش ملک التجار روسیه یک دست چای خوری برای امیر کبیر تحفه فرستاد.
امیر اندیشید که آیا صنعت گران زبردست ایرانی می توانند نظیرش را بسازند؟
سال ها بعد در ایام نوروز جمعی در باغ چهل ستون اصفهان به تفریح نشسته بودند. در این بین گدایی پیش آمد و درخواست کمک نمود و گفت:
من واقعا گدا نیستم .سرگذشتی دارم اگر حوصله ی شنیدن دارید، برایتان تعریف کنم.
او گفت: در زمان صدارت امیر کبیر یک روز حاکم اصفهان صنعت گران شهر را احضار کرد. گفت: آیا می توانید کسی را که در میان شما از همه استادتر است، معرفی کنید؟
صنعتگران مرا معرفی کردند.
حاکم گفت: امیرکبیر برای انجام کار مهمی تو را به تهران خواسته است .
من در تهران به حضور امیر رسیدم. سماوری نزد امیر بود. او سماور را آب و آتش نمود و تمام اجزای سماور را بیان کرد و گفت:
می توانی سماوری مانند این بسازی ؟
من تا آن زمان سماور ندیده بودم. جلو رفتم و پس از ملاحظه گفتم: بله می توانم.
امیر گفت : این سماور را ببر، مانندش را بساز و بیاور.
من سماور را برداشتم و مشغول شدم. پس از اتمام کار سماور ساخته شده را نزد امیر بردم و مورد پسند واقع شد. امیر پرسید:
این سماور با مزد و مصالح به چه قیمت تمام شده است؟
من عرض کردم :روی هم رفته ۱۵ ریال.
امیر دستور داد تا امتیاز نامه ای برای من بنویسند که فن سماور سازی به طور کلی برای مدت۱۶ سال منحصر به من باشد و بهای فروش هر سماور را ۲۵ ریال تعیین کرد.
پس از صدور این فرمان گفت به حاکم اصفهان دستور دادم که وسایل کارت را از هرجهت فراهم نماید.
در بازگشت به اصفهان به سرعت مشغول کار شده و چند نفر را نیز استخدام کردم و مجموعا مبلغ۲۰۰ تومان خرج شد. اما هنوز مشغول کار نشده بودم که از طرف حکومت به دنبال من آمدند. من را همچون دزدان نزد حاکم بردند.
تا چشم حاکم به من افتاد، با خشونت گفت:
میرزا تقی خان امیر کبیر از صدارت خلع شده و دیگر کاره ای نیست. تو باید هر چه زودتر مبلغ ۲۰۰ تومان را به خزانه ی دولت برگردانی.
در آن هنگام من پولی نداشتم. پس دستور مصادره اموال من صادر شد. با این وجود بیش از ۱۷۰ تومان فراهم نشد. برای ۳۰ تومان دیگر مرا سر بازار برده و در انظار مردم چوب زدند؛ تا این که مردم ترحم کرده و سکه های پول را به سوی من که مشغول چوب خوردن بودم، پرتاب کردند. سرانجام آن ۳۰ تومان هم پرداخت شد. اما به خاطر آن چوب ها و صدمات چشم هایم تقریبا نابینا شده و دیگر نمی توانم به کارگری مشغول شوم. از این رو به گدایی افتادم.....
این حکایت دویست ساله ماست که با تغییر اشخاص و حاکمان کل زیرساخت هایمان را شخم می زنیم !!! .
محمدعلی فروغی
هرکه شد خام، بهصد شعبده خوابش کردند
هرکه درخواب نشد، خانه خرابش کردند
بازی اهل سیاست که فریباست و دروغ
خدمتِ خلقِ ستمدیده، خطابش کردند
اول کار بسی وعدهیِ شیرین دادند
آخرش تلخ شد و نقشِ بر آبش کردند
آنچه گفتند شود سرکهیِ نیکو و حلال
در نهانخانهیِ تزویر، شرابش کردند
پشت دیوار خری داغ نمودند و به ما
وصفِ آن طعم دلانگیز کبابش کردند
سالها هرچه که رِشتیم به امّید و هوس
بر سرِ دارِ مجازات، طنابش کردند
گفته بودند که سازیم، وطن همچو بهشت
دوزخی پر ز بلایا و عذابش کردند
زِ که نالیم که شد غفلت و نادانیِ ما
آنچه سرمایهیِ ایجاد سرابش کردند
لب فروبسته ز دردیم و پشیمانی و غم
گرچه خرسندی و تسلیم، حسابش کردند
_____________________________________________________- فرخی یزدی

۩۩۩ ☫(یلدا :مستدام: سال نو /دوبیتی (میلادی) مبارک☫۩۩۩

مژده :ای عالمیان شمسِ نکیسا آمد
نور چشمان خــداوند چـلیـپــا آمد
نفسِ بادصبــا ســوی کلیسا آمد
شبِ یلدا نفسِ عشق مسیحا آمد
****
مژده آمد به صبـــا موعدِ دیدار خوش است
صبح صادق شَرَری بر شبِ بیمار خوش است
حبذا وقتِ سحر، طلعت میلاد مسیح
مرحبا طفل به حرف آمده بیدار خوش است
Everything is possible
Hope makes everything tells him
Love makes all things beautiful, yes
I hope you have all got for Christmas
!Happy Christmas
همه چیز ممکن است،
امید باعث میشه همه چیز کارکنه،
عشق باعث میشه همه چیز زیباتر باشه،
امیدوارم درکریسمس همه رو داشته باشید .
کریسمس برشما مبارک!
فیض روح القُدُس ار باز مدد فرماید
دیگران هم بکنند آن چه مسیحا میکرد
گفتم: آفرین بر تو و ذوق ادیبانۀ تو! بگو ببینم امروز چه در چنته داری که یادی از «دمِ مسیحایی» کردی؟ گفت: اولاً فرخنده زادروز حضرت مسیح(ع) را تبریک می گویم و ثانیاً این روزها قرار است باز هم فیض روح القُدُس مددی فرماید و تعدادی از گل های پرپرشدۀ طوفان کرونا را بازگرداند!! گفتم: خواب دیدی؟یا چیزی زدی؟!گرچه همۀ ما در غم از دست رفتگان کرونا ماتم زده ایم،ولی این حرف های مالیخولیایی چیست که می گویی؟مگر می توان مردگان را زنده کرد؟ گفت: قربان! من نمی گویم.یکی از نمایندگان مجلس خواستار بازگشت به کار آن دسته از کادر درمانی شد که در دوران کرونا جان خود را از دست دادهاند! گفتم: بر فرض او گفته باشد.تو چطور غیرممکن ها را باور می کنی؟ گفت:«اِحیاء» یعنی چه؟ گفتم: اِحیاء مصدر باب اِفعال عربی به معنی زنده کردن و زنده ساختن مردگان. گفت: بسیار خوب!من خودم در بیمارستان ها که هیچ حتّی در استخرها هم دیده ام که روی درِ اتاقی نوشته اند:«اتاق اِحیاء»!وقتی دیدم در استخر مرده را زنده می کنند،پیش خود گفتم لابددر مجلس انقلابی می توانند این کار را بکنند! گفتم: من در شگفتم از کسی که خود را نمایندۀ مردم می داند و این گونه سخن می گوید! گفت: تعجُّب ندارد. در جایی که ﻫﯿﭻ ﻗﻨﺎﺩﯼ، ﻗﻨﺪ نمی فروشد!ﻫﯿﭻ ﻋﻄﺎﺭﯼ، ﻋﻄﺮ نمی فروشد!هر ﻗﻬﻮﻩ خاﻧﻪ شاید ﻫﻤﻪ چیز دارد، ﺟﺰ ﻗﻬﻮﻩ!کولرگازی و آبی با برق کار می کنند!ارّۀ برقی با بنزین کار می کند!،،سه تار، ۴ تا تار دارد!،،،هفتتیر، ۶ تا تیر دارد!،،،،صائب تبریزی هم اصفهانی است! ،،،این آقا هم مثلاً نمایندۀ مردم است!
گفتم:باز هم #

![]()
۩خــُلدستان طریقت( صفحه جدید )۩۩ محمد مهدی طریقت
برچسب های خلدستان : اشعار خلدستان , اهل , طریقت , شده ام با خدا
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


۩۩۩ ☫ اهل (طریقت) ار به نگاهی بسنده کرد ☫ ۩۩۩


هنگام جلوه نیست، به آهی بسنده کن
آری، پِگــاه، گاه به گاهی بسنده کن
درد وُ دلت همیشه بامَه وُ مهتاب می شود
زین روزگـار ! به چاهکَن چاهی بسنده کن
دستت به گیسوان رهایش نمیرسد
از دوردستها به نگاهی بسنده کن
سرمستی صواب اگر کارساز نیست
گاهی به آه بعد گناهی بسنده کن
اهل (طریقت)اَر به نگاهی بسنده کرد
تنها به یاد چشم سیاهی بسنده کن
خــُلدستان طریقت ( صفحه :جدید )۩ #
![]()
ای عاشقان بلوا کنید،نسرین من سرزنده شد
امشب دل نسرین من ، چون دلبری بر خانه شد
ای عشق ما، بانوی ما، ای مهربان مه روی ما
امشب نویدجان رسید،میخانهها بتخانه شد
ای مطربان چنگی زنید، با شور آهنگی زنید
امشب که نسرین آمده این عشق ما مستانه شد



در جمع پاک بازان جز مهر وُ جز وفا نيست
عاشقان با شـاعران هم خانه اند
چون همه عاشق ولی دیوانه اند
ما همه از جرم عشق آواره ایم
لیک همه در حبس او آزاده ایم
عامیان دیوانه خوانند نــام ما
هرکه آمد شد سنگ زد بر کام ما
عاشقی هر دم بدان دیوانگیست
هرکه معشوقی کند دیوانه نیست
هرکسی از خود گذشت عاشق شود
هرکه از لیلی گذشت لایق شود
هرکه از هفت خوان شهر دل گذشت
عاشقی آموخت، از کاهگِل گذشت
هرکه سوزد بال خود در سوز شمع
روزگــارش بِـه شود در روز جـــمع
وقف شهــرِ عشق کن پـــروانه را
چون (طریقت)خلق شد دُرّ دانه را
۩#خــُلدستان طریقت (نثر جدید )۩# محمد مهدی #طریقت
<<ادامه مطلب
برچسب های خلدستان : اهل , طریقت , حکایت , روایت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


۩۩۩ ☫+بارهنگ= اهل(طریقت)م ببین ،نذر ثواب کرده ام☫۩۩۩


دوایِ خوبروبان بارهنگ است
شفایِ گلعذاران بارهنگ است
از اقیانوس اطلس بیش از پیش
بهاران در بهاران بارهنگ است
خمیده پشت بار کوه بر دوش
به سنگستان ِ یاران بارهنگ است
شبانگه در میان خار خفتن
سحرگه مرغزاران بارهنگ است
لب ِ تـــشنه کــنار آب مردن
جوانان را چو جانان بارهنگ است
به نزد سالکِ اهلِ(طریقت)
دوایِ درد وُ درمان بارهنگ است



۩۩۩ ☫ اهل(طریقت)م ببین ،نذر ثواب کرده ام ☫ ۩۩۩

شرح تمامِ قصه ها ، من به ،کتاب کرده ام
صاحب این کتاب را دلخوش ِ، نابْ کرده ام
بهر وصالِ عشق تـو ، شرح مقال می کنم
صاحب این مقاله را ، تازه جــوابْ کرده ام
تا نرسد ،گزندی از ،زخمهٔ چشمِ ناکســان
هر دُم ازین وسیلـه من نذرِ شرابْ کرده ام
نذر شراب کرده ام ، سینه کباب بوده ام
سینه کباب بوده ام ،چنگ وُ رُبـــابْ کرده ام
شرح تمامِ قصه ها ، گفته ام وُ شنفته ام
صاحب منجلاب را، دلــخوش ِ، آبْ کرده ام
گرچه گزند نا سـواب ،زخمهٔ صواب دیگران
اهل (طریقت)م بـبین ، نذرِ ثوابْ کرده ام
آیا ما از نسل قابیل هستیم؟نه ما آدممیم و از نسل آدم
خود قابیل هم مثل ما بچه ی آدم بوده اولش و علی ای حال پدر و مادر ما ادم و حوا علیهماالسلام بجز هابیل و قابیل پسر و دختران دیگری هم داشتند مثل شیث جانشین آدم علیهما و علی نبینا و آله السلام
پاسخ:قرآن ما انسان ها را از نسل حضرت آدم و حوا معرفی می کند:(یا بَنی آدَمَ لا یَفْتِنَنَّکُمُ الشَّیْطانُ کَما أَخْرَجَ أَبَوَیْکُمْ مِنَ الْجَنَّةِ؛ ای فرزندان آدم، شیطان شما را نفریبد، هم چنان که پدر و مادرتان را از بهشت بیرون راند.)[اعراف/27]
(أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یا بَنی آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّیْطانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبینٌ؛ ای فرزندان آدم، آیا با شما پیمان نبستم که شیطان را نپرستید زیرا دشمن آشکار شماست.)[یس/60]
و ظاهرا تصور اینکه ما از نسل قابیل هستیم، از این جا به وجود آمده که گمان شده، فرزندان آدم، تنها هابیل و قابیل بوده اند که هابیل کشته شده، و در نتیجه نسل قابیل باقی مانده است.
ظاهرا درست است که بگوییم نسل هابیل باقی نمانده است. چون روایات مطلب را به گونه ای بیان می کنند که هابیل علیرغم ازدواج، هنوز صاحب فرزند نشده بود که توسط قابیل، به قتل رسید:
امام صادق (ع) می فرمایند: (شیطان که مانند خود در رک انسان میتواند نفوذ کند پیش قابیل آمده گفت چون قربانی هابیل قبول شد و از تو رد گردید اگر چارهای برای این کار نکنی دارای فرزند خواهد شد و فرزندان او بر فرزندان تو فخر میکنند میگویند ما اولا کسی هستیم که قربانیش قبول شد و شما فرزند کسی که قربانی او را نپذیرفتند صلاح اینست که او را بکشی تا دارای فرزندی نشود و بر فرزند تو فخر نمایند قابیل او را کشت.)
اما فرزندان حضرت آدم و حوا، منحصر به هابیل و قابیل نبوده و ایشان فرزندان بسیار دیگری نیز داشته اند:
امام سجاد (ع) فرموده اند: از حوّا بیست پسر و بیست دختر متولّد شد، و در هر شکم یک پسر و یک دختر برایش تولّد مییافت، و اوّلین فرزند او (هابیل) همراه با یک دختر بنام (اقلیما) بود، و در زایمان دوم: (قابیل) با دختری بنام (لوزا)
و بعد از اینکه قابیل، هابیل را کشت، خداوند فرزند صالحی به حضرت آدم می دهد که جنشینی حضرت آدم، با او بوده است:

دلم خون شد از این افسرده افلاک * از این افسردگی گشتیم بی باک
غروبی سخت محنتبارِ دوران *همه جنگ است ، از گردان به گردان
گُل و گلزار را مــاتـم گــرفــتــه * نگاهِ گِـــل، نگــاهِ غــم گرفــتــه
نه در خورشید،گــرمــا زندگانی * نه در مهتاب سرما شادمانی
کلاغان میخروشند از تـَهِ بـاغ * که شد گلزارها تاراج، این داغ
خورَد گُل سیلی ازهر بادِ چالاک * زِهر سیلی گلی افتاده بر خاک
خُلدستان طریقت (جدید ) محمّد مهدی طریقت
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، عکس ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ
برچسب های خلدستان : بارهنگ , اهل , طریقت , م ببین
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩ ☫غزل / اهل(طریقت) اشعار ☫ ۩۩۩
برآوردن ز مغرب آفتابی
مسلم شد ضمیر آن سری را

۩۩☫برآستان جانان(طنز) ورژن جدید / غم مخور ☫۩۩

بر لب آمد گر ز بى پولى تو را جان، غم مخور
يا تو را در زندگانى نيست سامان، غم مخور
گر چه آزادند دزد و رانتخوار و مختلس
در عوض روزنامه چى باشد به زندان، غم مخور
قيمت گور و كفن هرچند بالا مى رود
در مقابل، نرخ انسان هست ارزان غم مخور
اى كه دارى مدرك ليسانس و خدمت كرده اى
عرضه كن سيگار در كنج خيابان، غم مخور
گرچه دانشگاه آزاد از تو ميليون ها گرفت
ليك يك شاهى نيرزد مدرك آن، غم مخور
چون جرايد جمله تعطيل موقّت ! مى شوند
چيزهاى ديگرى آيد به ميدان، غم مخور
نوبت فرزندسالارى رسيد، اى زن ذليل
سلطنت را نيست درين خانه سلطان،غم مخور
روزگارى در كوير و غيره سدها ساختند
گر به جاهاى دگر باريد باران، غم مخور
مصلحت را مى دهد تشخيص، از ما بهتران
صحبت از مجلس نكن، بهر وكيلان غم مخور
گر (طریقت) ناگهان ترمز بريد و تند رفت
چون از اوّل كنده بود از جاى، فرمان، غم مخور
«شاعر»! اينجا تا به قبرستان دو فرسنگ است، ولي
«هيچ راهى نيست كان را نيست پايان، غم مخور»
![]()
۩#خــُلدستان طریقت (طنز+غم مخورجدید )۩# محمد مهدی #طریقت

۶ اسفند سال ۱۳۷۷ شمسی «ابوالحسن ابتهاج» مدیر «سازمان برنامه» در دوره پهلوی درگذشت و خاطراتش را باقی گذاشت که در آن پُر از مطالب جالب است.، ابتهاج از سال ۱۳۳۳ شمسی مدیر سازمان برنامه ایران شد و ۴ سال بیشتر دوام نیاورد؛ رفت که رفت! تاریخ چنین روایت میکند که وی معتقد به برنامهریزی کلان برای اداره کشور بود که البته معلوم است نه دولت پهلوی، نه سیاستمداران آن روزگار و نه حتی شاه پهلوی و درباریان نمیتوانستند با این موضوع کنار بیایند. ابتهاج که زبان تند و تیزی هم داشت تقریبا همیشه با همه و حتی شخص شاه پهلوی درگیر بود و حتی یکبار هم به یک اتهامی فرستادندش دادگاه که حالش جا بیاید! با همه این مشکلات وی «برنامه عمرانی دوم» را برای اجرا در سالهای ۱۳۳۴ تا ۱۳۴۱ تدوین کرد که برنامهای مبتنی بر تأمین زیرساختهای اساسی در ایران بود و تا نیمه برنامه هم بر اجرایش نظارت کرد. وی در سالهای خدمتش به مردی جدی و صریح معروف شده بود که زیرآبش را هم زیاد میزدند همهجا. اینوسط یک دعوای همیشگی هم با پهلوی دوم داشت بر سر اینکه چرا بودجه نظامی این قدر زیاد است و هر سال زیادتر هم میشود. همین هم موجب شد پهلوی دوم پشتش را در مقابل بدخواهانش خالی کند و از کار مرخص شود!
یک مصرع از شعر وُ غزل، آتش زده بر جان عشق
آتش زده برجانِ عشق، آتش غم وُ هجران عشق
از روزگاری خسته ام، چون خسته ام آهسته ام
پیوسته می گویم سخن ای درد من درمان عشق
عاشق شدم روی تو را، درمــانده ام خـــوی تورا
بامُشک گیسوی تو را جان می دهد از جان عشق
شرحی کنم از قصه ها، شاید بکـاهـد غُــصه ها
در شرح بی پایان بخـوان، از دفـتر گریــان عشق
آتــش گرفتـه دفـتـرم، دودی بــر آمــد از قــلــم
چون یادگـــاری می زنـم،در دفتر سامان عشق
شعری پر آشوبم سرود،گاهی به تسبیحم سجود
خــاطر نیالودم تــورا ، در بنـــدِ این زنــدان عشق
گاهی بخوان شرح سخن، چون رازها ناگفته ام
کو ناله های بلبلی، نجـوا کـــند حرمان عشق
بلبــل به آوائی بـــلنــد، آرد مـــرا اشــعار بَــند
یا کن فراموشانه پند یا همرهی کن جان عشق
اهلِ(طریقت) باکسی، هرگـــز ندارد دشمنی
باایـن غزل حاشاکند ، از شور بی پایان عشق
![]()
۩#خــُلدستان طریقت (غزل: جدید)۩# محمد مهدی #طریقت
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : غزل , اهل , طریقت , اشعار
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


۩۩۩ ☫ اهل(طریقت)م ببین ،نذر ثواب کرده ام ☫ ۩۩۩

شرح تمامِ قصه ها ، من به ،کتاب کرده ام
صاحب این کتاب را دلخوش ِ، نابْ کرده ام
بهر وصالِ عشق تـو ، شرح مقال می کنم
صاحب این مقاله را ، تازه جــوابْ کرده ام
تا نرسد ،گزندی از ،زخمهٔ چشمِ ناکســان
هر دُم ازین وسیلـه من نذرِ شرابْ کرده ام
نذر شراب کرده ام ، سینه کباب بوده ام
سینه کباب بوده ام ،چنگ وُ رُبـــابْ کرده ام
شرح تمامِ قصه ها ، گفته ام وُ شنفته ام
صاحب منجلاب را، دلــخوش ِ، آبْ کرده ام
گرچه گزند نا سـواب ،زخمهٔ صواب دیگران
اهل (طریقت)م بـبین ، نذرِ ثوابْ کرده ام

دلم خون شد از این افسرده افلاک * از این افسردگی گشتیم بی باک
غروبی سخت محنتبارِ دوران *همه جنگ است ، از گردان به گردان
گُل و گلزار را مــاتـم گــرفــتــه * نگاهِ گِـــل، نگــاهِ غــم گرفــتــه
نه در خورشید،گــرمــا زندگانی * نه در مهتاب سرما شادمانی
کلاغان میخروشند از تـَهِ بـاغ * که شد گلزارها تاراج، این داغ
خورَد گُل سیلی ازهر بادِ چالاک * زِهر سیلی گلی افتاده بر خاک
خُلدستان طریقت (جدید ) محمّد مهدی طریقت
۩۩۩ ☫ برآستان جانان (طریقت) دی ☫ ۩۩۩

از شدت عشق تو، فرزانه شدن غوغاست
آواره شدن با تـــو،بیگانه شدن غوغاست
اکنـون قدح عشقت،پُر شد ز مِيِ توحید
دردست مریدانت،پیمانه شدن غوغاست
از قصه ي چشم او،کارم به خدا افتاد
در آخراین قصه، پروانه شدن غوغاست
هرجاقفس عشق است،من صیدِ کمینگاهم
اندرهوس کامت،خُـمخــانه شدن غوغاست
یک شهرپُراز عاشق،درحسرت معشوقند
در محضر این وادی ،دیوانه شدن غوغاست
پرپر زدنم هر شب،بااهل (طریقت) کــو
از مسند عشق تو،مردانه شدن غوغاست

محرمی نیست ازین بی خبری بسیارست
رمق ناله بــه کوه وُ کمــری بسیارست
ای ملائک که به سنجیدن ما مشغولید
بنویسید که این بی پـدری بسیارست
ساقههای مژهام از وزش آه نسوخت
شُکر! در جنگل ما هیز تَری بسیارست
سفرهدار توام ای عشق بفرما بنشین
نان ِجو ، زخم و نمک ، خون ِجگری بـسیارست
هر کجا مینگرم مجلس سهرابکُشی است
آه از ین خاک ، کــه نعش پسری بسیارست
پشت لبخند من آیا و چرایی نرسید
پشت دلتنگیام اما ، اگری بسیار است
اشک ، آبادی چشم است بر آن شاکر باش
هرکجا کاخ روان است کپری بسیار است
این غزل رفت و نشد موی تو را شانه کنم
چه کنم دوروبرت شانه به سری بسیارست
۩#خــُلدستان طریقت (صفحه جدید )۩# محمد مهدی #طریقت
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، غزلیات ، آثارچاپ شده ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , خلدستان , طریقت , اهل
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩ ☫ صیاد ☫ ۩۩۩

صیاد کجایی تو نهانی تو کجایی
صید تو گرفتار به این دام جدایی
روزی سر راه دل او دام نهادی
حالا که اسیرت شده پس چون، چرایی
آهوی پریشان تو در بند اسیر است
خو کرده به این دام عجب دام بلایی
قانون شکار ست و یا حیله ی صیاد
آغاز کنی صید وُ سپس رخ ننمایی
دیگر خبری نیست چرا از تو وُ از دام
شاید که نهادی سر کویی به هوایی
هرسو نگرم وسوسه ی دانه و دام است
عبرت نشود حال مرا مرغ صدایی
صیاد بیا چون دل آهوی تو خونست
جا مانده به دستان تو با تیر جفایی
برگرد رها یش کن از این دام نهانی
صیاد کجایی تو (طریقت) تو کجایی
باده ات از دهــن افتـاد، بـزن چائی را
مُـطربان هم بنوازند،خـوش آوائی را
بزمِ عشقی،شده برپا چهل وُ اندی را
جاکــشـان کینهٔ نمودندبه هرجائی را
"نیست بر لوحِدلم جز الف قامت یار"
مگرم هست، بگو نیست دگر نائی را
ماه زیبایی وُ در خاطرهام پـنـهانی
کوش درخاطرمن نیست تماشائی را
شب تنهایی من در خم ابروی تو بود
جعد مشکین تو یادآورِ یلدائی را
چهرهدرچهرهٔ من انجمنی باز گشآ
پا گشا : شاعرسرگشته تمنائی را
چائی ات از دهن افتاد ز پاداشِ عمل
مُطربان اهلِ(طریقت) همه دنیائی را
۩خــُلدستان طریقت( چائی )۩۩ محمّدمهدی طریقت
✍️محمّدمهدی طریقت
![]()



موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت ملی ، عکس ، غزلیات ، بدون شرح
برچسب های خلدستان : اهل , طریقت , شاعر ناشی , اشعار
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


اسم این عکس "روز ملی پلیس" است. عکاس سوژهی خود را طی یک مانور انتخاب کرد و به سرعت در قاب


۩۩۩ ☫اهل(طریقت) می شوم این می کشم آن می کشم ☫ ۩۩۩
معشوقه ار یاری کند، مسلخ به توفان می کشم
آتش به دل می افکنم، دریا به هامان می کشم
می جویمش، می جویمش، با آن که پیدا نیستش
می خواهمش،می خواهمش،پیداوُ پنهان می کشم
در بَندِ صبرآموز را، در می گشایم ناگهان
آزادِ طاقت سوز را، یکسر به زندان می کشم
آن عقل تقوا پیشه را، از عشق می دوزم کفن
یاعاشقِ اندیشه را، از عقل عریان می کشم
بازآ که فرمان می برم، عشق تو با جان می خرم
اهلِ(طریقت) می شوم ، این می کشم ، آن می کشم
(طریقت)

خــُلدستان طریقت ( صفحه قصاید/ اشعار ) ۩ # محمد مهدی طریقت
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، عکس ، غزلیات ، قصاید
برچسب های خلدستان : اهل , طریقت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩☫اهل (طریقت)را ببین چه طلب ز شاه دارد ☫۩۩۩
دل من ز چشم مستت طلب نگاه دارد
اهلِ(طریقت) را ببین چه طلب ز شاه دارد
او خود ز حال بیخبر ما اثر گرفت
زان پس به چشم مرحمت از ما نظر گرفت
گیسو به هم بریز و جهانى ز هم بپاش
معشوقه بودن است و بریز و بپاش ها!
گفتا :جفا نجویم زین کـو گذر نکرد
گفتا :وفا نمایم زین رود گذر نکرد
وصلش ز دست رفت کسیکه وفا نکرد
زخمش به دل رسید که کسیکه جفا نکرد
![]()
۩۩۩☫دوبیتی :اشعار (طریقت) رباعی ☫۩۩۩
حاکم همه مصلحت به الفاظ نمود
جز تيرگى وُ حجاب چــيزى نفزود
هر چند تو حكمت (طریقت) دانـــی
راهى به سوى كعبه عاشق نبـــود
معشوقه چرا همنفسم ننشینی
تا صورت حال دردمندم بینی؟
گر من به تو فرهادصفت شیفته ام
شیرینی من توئی که بس شیرینی
بر خیزو مخور غم جهان گذران
بنشین و دمی به شادمانی گذران
در طبع جهان اگر وفایی بودی
نوبت بتو خود نیامدی از دگران
(خیام)
![]()
۩#خــُلدستان طریقت (صفحه جدید)۩# محمد مهدی #طریقت
<<ادامه مطلب
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مطالب دردست چاپ ، مثنوی ، گوناگون
برچسب های خلدستان : اهل , طریقت , مثنوی
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


۩۩۩ ☫ اهل(طریقت)م ببین ،نذر ثواب کرده ام ☫ ۩۩۩


شرح تمامِ قصه ها ، من به ،کتاب کرده ام
صاحب این کتاب را دلخوش ِ، نابْ کرده ام
بهر وصالِ عشق تـو ، شرح مقال می کنم
صاحب این مقاله را ، تازه جــوابْ کرده ام
تا نرسد ،گزندی از ،زخمهٔ چشمِ ناکســان
هر دُم ازین وسیلـه من نذرِ شرابْ کرده ام
نذر شراب کرده ام ، سینه کباب بوده ام
سینه کباب بوده ام ،چنگ وُ رُبـــابْ کرده ام
شرح تمامِ قصه ها ، گفته ام وُ شنفته ام
صاحب منجلاب را، دلــخوش ِ، آبْ کرده ام
گرچه گزند نا سـواب ،زخمهٔ صواب دیگران
اهل (طریقت)م بـبین ، نذرِ ثوابْ کرده ام

دلم خون شد از این افسرده افلاک * از این افسردگی گشتیم بی باک
غروبی سخت محنتبارِ دوران *همه جنگ است ، از گردان به گردان
گُل و گلزار را مــاتـم گــرفــتــه * نگاهِ گِـــل، نگــاهِ غــم گرفــتــه
نه در خورشید،گــرمــا زندگانی * نه در مهتاب سرما شادمانی
کلاغان میخروشند از تـَهِ بـاغ * که شد گلزارها تاراج، این داغ
خورَد گُل سیلی ازهر بادِ چالاک * زِهر سیلی گلی افتاده بر خاک
خُلدستان طریقت (جدید ) محمّد مهدی طریقت
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، غزلیات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ
برچسب های خلدستان : اشعار , غزلیات , اهل , طریقت


۩۩۩ ☫اهل(طریقت) یم، چنار تناوریم ☫ ۩۩۩
از سرنوشت خویش اگر سر در آوریم
تــا عاقبت به خیر شدن باور آوریم
روزی که کنده شدیم ازمیان خاک
پیغام نوظهور چو پیغمبــر آوریم
خواهی نخواهی از سر جان ما گذشته ایم
ذکرِ شهادتین چو قمبر بر آوریم
ما چون پیمبران پیــام ارادتیـــم
تا با قصیده ها وُغـــزل سر آوریم
باشد ردای مثنویم اندکی بلند
از تن قبای کهنهء خود را در آوریم
دنیا متاع بی خــردان را نمی خرد
ما هم مطاع خویش بدین زیور آوریم
باید برای کوفتن خرمن جهان
ما خرکشان به جلوه یِ گاو نر آوریم
با حکم سر نوشت به هر سمت دُرّفشان
چون تخته پاره پاره به دریا شَرّ آوریم*
در این جهان هیچ نگنجد خیال تو
وصف تو را چگونه در این دفتر آوریم؟!
باور نمیکنی تو اگر عشق را به حزن
ما را بگو دو دیدهء خونین تر آوریم
بگشایی و ببندی فرقی نمی کند
بر ما مباد رو به سوی دیگر آوریم
فتوی بده تو پیر مغان را شیوخ شهر...
تا سینه چاک ،عرقه بخون منبر آوریم
اهل (طریقت)یم ، چـنـارِ تناوریم
با ما بگو که جام می وُ ساغر آوریم...
![]()
خــُلدستان طریقت ( صفحه :قصاید)۩# محمد مهدی طریقت
ح(طریقت)
محمّدمهدی طریقت
![]()
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : اشعار , اهل , طریقت , یم
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


۩۩۩☫ اهل(طریقت )اما از شعر ناب بهتر ( شاعر ناشی) اشعار ☫۩۩۩
گُلبوسه ازلبانت ، از هر شراب بهتر
دارو اگر تو باشی، حالم خراب بهتر
گُلبوسه ی جوانی،از عهدِ نـو جوانی
ای با تو پیر گشتن، از هر شباب بهتر
جز شعر چشم مستت در دفترم نگنجد
خطی کشیده ام، من نقش بر آب بهتر
خورشید گر نخندد، صبحی تتق نبندد
ای برق خنده هایت، از آفتاب بهتر
آغازِ زندگانی ، همراز داستانی
هی! دفتر تن تو ، از هر کتاب بهتر
کی بی پناه آیم، چون بهترین پناهی
آغوش مهربانت، از هر جواب بهتر
ساکت نشسته انجم، در پیش دیدگانت
اهل(طریقت) امّـا ، از شعر ناب بهتر
۩خــُلدستان طریقت (صفحه جدید )۩۩️✍ محمّدمهدی طریقت

![]()
<<< انجمن شعر <<< در ادامه مطلب<<<
محمد مهدی طریقت
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : اهل , طریقت , شاعر ناشی , اشعار
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩ ☫غزل / اهل(طریقت) اشعار ☫ ۩۩۩

یک مصرع از شعر وُ غزل، آتش زده بر جان عشق
آتش زده برجانِ عشق، آتش غم وُ هجران عشق
از روزگاری خسته ام، چون خسته ام آهسته ام
پیوسته می گویم سخن ای درد من درمان عشق
عاشق شدم روی تو را، درمــانده ام خـــوی تورا
بامُشک گیسوی تو را جان می دهد از جان عشق
شرحی کنم از قصه ها، شاید بکـاهـد غُــصه ها
در شرح بی پایان بخـوان، از دفـتر گریــان عشق
آتــش گرفتـه دفـتـرم، دودی بــر آمــد از قــلــم
چون یادگـــاری می زنـم،در دفتر سامان عشق
شعری پر آشوبم سرود،گاهی به تسبیحم سجود
خــاطر نیالودم تــورا ، در بنـــدِ این زنــدان عشق
گاهی بخوان شرح سخن، چون رازها ناگفته ام
کو ناله های بلبلی، نجـوا کـــند حرمان عشق
بلبــل به آوائی بـــلنــد، آرد مـــرا اشــعار بَــند
یا کن فراموشانه پند یا همرهی کن جان عشق
اهلِ(طریقت) باکسی، هرگـــز ندارد دشمنی
باایـن غزل حاشاکند ، از شور بی پایان عشق
![]()
۩#خــُلدستان طریقت (غزل: جدید)۩# محمد مهدی #طریقت
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، غزلیات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : غزل , اهل , طریقت , اشعار
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
۩۩۩ ☫ صیادکجائی (طریقت) تو کجائی ☫۩۩۩
صیاد کجایی تو کجایی تو کجایی
صید تو اسیر است به این دام جدایی
روزی سر راه دل او دام نهادی
حالا که اسیرت شده پس دور چرایی
آهوی پریشان تو در بند اسیر است
خو کرده به این دام اگر دام بلایی
قانون شکار ست و یا حیله ی صیاد
آغاز کنی صید وّ سپس رخ ننمایی
امروز خبر نیست دگر از تو وّ از دام
شاید که نشستی سر کویم به هوایی
هرجا نگرم وسوسه ی دانه و دام است
عبرت نشود حال مرا مرغ کذایی
صیاد ستمگر دل آهوی تو خون است
جا مانده به دستان تو با تیر جفایی
برگرد رها یش کن از این دام بلا خیز
صیاد کجایی (طریقت)تو کجایی
![]()
۩خــُلدستانطریقت ( صفحه جدید )۩۩ محمد مهدی طریقت
۩خــُلدستان طریقت (صیاد )۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم (سعدی)


موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، غزلیات ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : اهل , طریقت , خلدستان , صیاد
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩ ☫ اهل(طریقت)زعشق میل به تندی نکرد / خلدستان ☫۩۩۩

یاد تو میرفت یا شاعرِ خوشنام گشت
پرده برانداختی نظم به اتمام گشت
نذر نباید به مِی چیست که در جام ریخت
بذر نروید به بام کیست که بر بام گشت
مشعلهای برفروخت پرتو خورشید عشق
خرمن خاصان بسوخت جایگه عام گشت
عارف معروف را در پس دیوار صبر
طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام گشت
گرهمه ایام عمر خویش برآرم دمی
حاصل عمر آن دَمست باقی ایام گشت
هر که هوایی نخورد یا به فراقی نسوخت
آخر عمر از جهان چون برود خام گشت
ما اَدب از سر کنیم در طلب دوستان
راه به جایی نبرد ،در طلب اقدام گشت
اهل(طریقت) زِ عشق میل به تندی نکردی
می چو فرو شد به حلق، عقل به ناکام گشت

حمید(طریقت)
![]()
۩#خلدستان طریقت ( صفحه جدید )۩ محمد مهدی طریقت
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت ملی ، عکس ، غزلیات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ
برچسب های خلدستان : اهل , طریقت , خلدستان , کجائی
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


۩۩۩ ☫ اهل (طریقت) ار به نگاهی بسنده کرد ☫ ۩۩۩


هنگام جلوه نیست، به آهی بسنده کن
آری، پِگــاه، گاه به گاهی بسنده کن
درد وُ دلت همیشه بامَه وُ مهتاب می شود
زین روزگـار ! به چاهکَن چاهی بسنده کن
دستت به گیسوان رهایش نمیرسد
از دوردستها به نگاهی بسنده کن
سرمستی صواب اگر کارساز نیست
گاهی به آه بعد گناهی بسنده کن
اهل (طریقت)اَر به نگاهی بسنده کرد
تنها به یاد چشم سیاهی بسنده کن
خــُلدستان طریقت ( صفحه :جدید )۩ #
![]()
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، غزلیات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، بدون شرح
برچسب های خلدستان : اشعار , اهل , طریقت , خُلدستان
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩☫ برآستان جانان +اهل(طریقت) +سالکان +قدرت ☫۩۩

امشب مرابه قصه بنا گوش بایدت
فردا مرا چو قصه فراموش بایدت
این در همیشه در صدف روزگار نیست
می گویمت ولی تو کجا گوش بایدت
دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت
ای نازنین تو با که در آغوش بایدت
در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست
هشیار و مست را همه مدهوش بایدت
می جوش می زند به دل خم به ساغری
یادی اگر ز خون سیاووش بایـدت
گر نوش می کنی سخنی جوش گویمت
بهتر ز گوهری که تو در هوش بـایدت
جام جهان ز خون دل عاشقان پر است
حرمت نگاه دار اگرش نوش بـایدت
اهل(طریقت)اند هوا خواه سالکــان
زین سالکان که با لب خاموش بـایدت
۩#خــُلدستان طریقت ( #غزلیات )۩# محمد مهدی طریقت
ادامه مطلب ↘...یکی برای همه#همه فدای یکی <<<<...
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، غزلیات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، گوناگون
برچسب های خلدستان : اشعار , غزلیات , اهل , طریقت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩☫اهل (طریقت)را ببین چه طلب ز شاه دارد ☫۩۩۩
دل من ز چشم مستت طلب نگاه دارد
اهلِ(طریقت) را ببین چه طلب ز شاه دارد
او خود ز حال بیخبر ما اثر گرفت
زان پس به چشم مرحمت از ما نظر گرفت
گیسو به هم بریز و جهانى ز هم بپاش
معشوقه بودن است و بریز و بپاش ها!
گفتا :جفا نجویم زین کـو گذر نکرد
گفتا :وفا نمایم زین رود گذر نکرد
وصلش ز دست رفت کسیکه وفا نکرد
زخمش به دل رسید که کسیکه جفا نکرد
![]()
۩۩۩☫دوبیتی :اشعار (طریقت) رباعی ☫۩۩۩
حاکم همه مصلحت به الفاظ نمود
جز تيرگى وُ حجاب چــيزى نفزود
هر چند تو حكمت (طریقت) دانـــی
راهى به سوى كعبه عاشق نبـــود
معشوقه چرا همنفسم ننشینی
تا صورت حال دردمندم بینی؟
گر من به تو فرهادصفت شیفته ام
شیرینی من توئی که بس شیرینی
بر خیزو مخور غم جهان گذران
بنشین و دمی به شادمانی گذران
در طبع جهان اگر وفایی بودی
نوبت بتو خود نیامدی از دگران
(خیام)
![]()
۩#خــُلدستان طریقت (صفحه جدید)۩# محمد مهدی #طریقت
<<ادامه مطلب
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، مثنوی ، بدون شرح
برچسب های خلدستان : اشعار , مثنوی , ریختمان , اهل
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩☫ اشعار/ اهل (طریقت) اند تمرد نمی کنند ☫۩



هنگامِ گریه نیست، به آهی مرا بخوان
آری، به آه گاه به گاهی مرا بخوان
درد دل تو را چه کسی گوش میکند ؟
ای در دیار غریب ! به شاهی مرا بخوان
دستم به گیسوان رهایت نمیرسد
یک وعده کن به نیم نگاهی مرا بخوان
سرمستی صواب اگر کارساز نیست
گاهی برای بعد گناهی مرا بخوان
اهل (طریقت ) اند تــمَرُد نمیکنند
تنها خُمارِ چشم سیاهی مرا بخوان
![]()


۩۩۩ ☫ برآستان جانان + شعر طریقت+(نظامی) شرفنامه ☫ ۩۩۩


با شعر وُ شانه های تو، سر آفریدگار
ایـــزد چقدر شــانه به سر آفریدگار
معجون سرنوشت مرا باده سرنوشت
بی شک به شکل شیر و شکر آفریدگار
پای مرا برای دویدن به سوی عشق
پای تــو را برای سـفر آفریدگار
لبخند را به روی لبانت چه پایدار
اخم تو را چه زودگذر آفریدگار
دیوان شعر هر سر سوزن شبیه توست
خوب آفریده است، اگر آفریدگار
تا چشم شور بر تو نیفتد «وَاِن یَکاد»
آیینه را بدون نظر آفریدگار
آئین ریشه، مانع پرواز می شود
پروانــه را بــدون پــدر آفریدگار
شعرِ (طریقت)است پر شور آفرید
باری که روی شانه ی هر آفریدگار
![]()
خــُلدستان طریقت ( صفحه جدید )۩ # محمد مهدی طریقت
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، عکس ، غزلیات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، بدون شرح
برچسب های خلدستان : اشعار , اهل , طریقت , اند تمرد نمی کنند

۩☫ اهل (طریقت)شاعر دلآراست ☫۩

"اَلحکمُ لِله"این باده تازه است
دانشسرایِ این خانواده است
یوسف فروشان اینکارساده است
در چاه یوسف نوعی اِراده است
چشم اشارت، برگ قبولی
پایان کارست طرحی اصولی
مُهـرِ قبولی ، پایان کار است
در کارِ آخر ،خود اعتبار است
محشر دوباره صحرای کُبراست
آنجا دوباره لیلا ، زلیخاست
اهل (طریقت)شاعر دلآراست
این مثنوی را در پرده آراست
![]()
خــُلدستان طریقت ( صفحه جدید )۩# محمد مهدی طریقت
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت ملی ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : اهل , طریقت , شاعر دلآراست , اشعار


اسم این عکس "روز ملی پلیس" است. عکاس سوژهی خود را طی یک مانور انتخاب کرد و به سرعت در قاب


۩۩۩ ☫اهل(طریقت) می شوم این می کشم آن می کشم ☫ ۩۩۩
معشوقه ار یاری کند، مسلخ به توفان می کشم
آتش به دل می افکنم، دریا به هامان می کشم
می جویمش، می جویمش، با آن که پیدا نیستش
می خواهمش،می خواهمش،پیداوُ پنهان می کشم
در بَندِ صبرآموز را، در می گشایم ناگهان
آزادِ طاقت سوز را، یکسر به زندان می کشم
آن عقل تقوا پیشه را، از عشق می دوزم کفن
یاعاشقِ اندیشه را، از عقل عریان می کشم
بازآ که فرمان می برم، عشق تو با جان می خرم
اهلِ(طریقت) می شوم ، این می کشم ، آن می کشم
(طریقت)

خــُلدستان طریقت ( صفحه قصاید/ اشعار ) ۩ # محمد مهدی طریقت
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت ملی ، عکس ، سیاسی ، خاطرات ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : اهل , طریقت , اشعار , ادامه مطلب
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩☫ گلواژه ی (طریقت) تقدیم دیدگانت ☫۩۩
![]()
خُمــخانه ی ســرابت ، از هر شــراب بهتر
ســـاقی اگـــر تو باشی، حــالِ خراب بهتر
فرزانــه ،با تو بودن باشد همه جــوانی
ای با تو پیــر گشتن، از هـر شــباب بهتر
از گوش چشم مستت، رنگین کمان پیدا
شعری اگر سُرودم، نقش بر آب بهتر
خورشید اگر نخندد، طرح شفق نبندد
توفـیـقِ خنــده هــایت، از آفتاب بهتر
در فصل جاودانی ، هر برگ باستانی
دفــترچه ی تـن تــو، از هــر کتــاب بهتر
ای گلشن الهی ، افزون زِ خیمه گاهی
آغوشِ مهربانت، از هر جواب بهتر
گُلواژه ی(طریقت)تقدیمِ ، دیدگانت
چون محشَرِ نگاهت، از شعر ناب بهتر

خُلدستان طریقت (غزل/جدید ) محمّد مهدی طریقت

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، سیاسی ، قصاید ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : اهل , طریقت , اند جوانان معلمان , اشعار
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
دريــا وُ آســمـانِ تـــو از يک قبــيله اند
مــردان روزگار به نــوعی وســيله اند
لبخند می زنی به جنون رقص می کنم
ديوانـگان شــهر بــرايت "جميله" اند
اين گيـــسوان چــلیپا که دام تــوست
چون گوشه های کلیسا پر از مکر وُ حيله اند
تن پــوش راه راه تــو هــم راه می زند
با آن دو راهزن که در آن سوی ميله اند
با بال های سوخته و داغدارشان
پروانه ها هنوز به گِــردِ فتيله اند
بگذار هر که هست تو را عاشقی کند
اهل (طریقت)اند که بـی شيله پيله اند
۩۩۩ ☫شیوهء اهل (طریقت)معلم افسانه ای+ حکایت تلخ☫۩۩۩


عزیز محمدیمنش، نام معلمی ۴۲ ساله در استان لرستان است که نه در کلاسهای درسش از تخته هوشمند خبری هست، نه در دستان دانشآموزانش ردی از گوشی موبایل، تبلت یا لپتاپ دیده میشود.
به گزارش ایسنا، روزنامه «شهروند» در ادامه نوشت: ۲۱ سالی میشود هر سال تابستان ساک سیاهش را به دست میگیرد و کوه به کوه، دره به دره دنبال دانشآموزان جدید در روستاهایی میگردد که حتی گوگل هم با نام، آوازه و نقطه قرارگرفتنشان آشنا نیست. به خاطر همین نام کتاب خاطراتش «سرزمین خارج از نقشه» نام گرفته است.
قصه، قصه معلمی است که برای انتقال اولین مدرسه پنلی به مناطق کوهستانی ۶ ماه خون جگر خورد اما یک ساعت هم فرصت درسدادن در این مدرسه را پیدا نکرد، چراکه باید سراغ دانشآموزان در لابهلای کوهها و مسیرهای صعبالعبور میرفت.
متولد روستای «خرسدر» از توابع پل «هرو»، بخش زاغه شهر خرمآباد در استان لرستان است؛ معلمی در سرزمین خارج از نقشه: «روز اول مهرماه سال ۵۷ به دنیا آمدم و معتقدم این تاریخ تولد، سرنوشت مرا نوشته است.»
عاشقـانه مهر ورزیــدم بــرایت ؛شعر شد
قاسـم آبـادی بـرقصـیدم بـرایت ؛ شعر شد
شـوکران بـا جام نـوشیدم برایت ؛شعر شد
گنج من ، دور تو پیـچیدم برایت ؛ شعر شد
قلب را از جــان دزدیـدم بـرایـت ؛ شعر شد
این همه تـحقیـر هم دیدم برایت ؛ شعر شد
چون قلم در دست لـرزیدم برایـت ؛شعر شد
شیوهٔ اهلِ(طریقت) ، اشتهایش کورنیست
من غزل گفتم نفهـمیـدم بـرایت ؛شعر شد

۩خــُلدستان طریقت (صفحه جدید )۩۩ محمد مهدی طریقت
↘<<<<<<ادمه مطلب
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، حکایات
برچسب های خلدستان : اشعار , اهل , طریقت , خُلدستان
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩☫ با می فروش اهل (طریقت)زدم قدم ☫۩۩۩



امشب به یادِ یار به پیمانه می زنم
دستِ طلب به جانب جانانه می زنم
سر می نهم به خاکِ رهِ پیر می فروش
با این نشانه بهر تو من شانه می زنم
تا آشنای عشق شدم قافلم ز خویش
همچون شریک غافله مستانه می زنم
تا بوریای فقر بود تخت، شاعران
پا بر بساط و حشمتِ شاهانه می زنم
تا هست روح در بدن و جان در تنم
من دستِ رَد به جانب میخانه می زنم
چون دفتری که مخزنِ راز و صفات عشق
فرزانه وار صحبت افسانه می زنم
با می فروش اهل (طریقت)زدم قدم
با می فروش اهل (طریقت) زدم قدم
از جامِ عشق، بادۀ مستانه می زنم
🌺🍃
۩#خــُلدستان طریقت ( صفحه جدید )۩# محمد مهدی #طریقت
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، غزلیات ، قصاید ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : اشعار , غزلیات , می فروش , اهل
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
۩۩۩ ☫ اهل(طریقت) از که بپرسم ،خداکجاست ☫ ۩۩۩
این روزها سخاوت باد صبا بـعــید
این روز ها که بارش بارانــها بـعیــد
اینجا کنار پنجره تنها نشسته ام
در کوچه ای که عابر درد آشنا بـعــیـد
بـادفتری پر از غزلم، ناب ناب ناب
چشمی که عاشقانه بخواند مرا بـعیــد
باز آ،بیا وُ بـــبین شــهـــر پُـــر ملال
احساس ، عشق ، عاطفه ، یا نیست یا بعـیـد
اقرار می کنم که در اینجا زِ ناخــدا
حتی برای آه کشیدن هوا بعـیــد
اشعار درجواب زمزمه هایم بمان بما ن
می گفت می روم که در این سینه جا بعیــد
اهل(طریقت)از که بپرسم خدا،کجاست
حس می کنم برای ادب یک خدا بعیـد
![]()
۩۩☫مقام معلّم(طریقت) معلمان )اشعار ☫۩۩
گریه ﻫﺎﯾﺖ درشب وُ ﮔﯿﺮﺍﯾﯽِ ﻣﺸﺮﻭﺏ کام
ساغرم پر کن ﮐﻪ ﺣﺎﻟﻢ درحدِ مطلوﺏ جام
ﺑﯽ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺩﻫﻠﯿﺰ ﻗﻠﺒﻢ ﺟﺎﺭ ﻭ ﺟﻨﺠﺎﻟﯽ ﺑﭙﺎﺳﺖ
بی تو شعرم در غزل مانند شهر ﺁﺷﻮﺏ فام
جنس ﺍﯾـام مُعلّم ﺷﻌــﺮ ِ ﺧـﺎﻟﺺ ﺑﺎﻓﺘﻢ
ﺗﺎﺭ ﻭ ﭘﻮﺩ ﻭﺍﮊﻩ ﻫﺎ ﺍﺯ ﺟﻨﺲ ﻧﺎﻣﺮﻏﻮﺏ خام
ﻧـﺎﺷﮑﯿﺒﺎئی مکن در فکر قدری نیستم
آخـر ﺍﯼ ﺁﺭﺍﻡ جــﺎن در مسلک ﺍﯾـﻮﺏ فام
ﺁﺭﺯﻭﯼ ﻭﺻـﻞ ﺗــﻮ ﺑﯿﮕﺎﻧﻪ ﺍﻡ ﮐــﺮﺩ ﺍﺯ ﺑـﻬﺸﺖ
ﺟﺎﯾﮕﺎﻩ ﺑﻬﺘﺮﯼ شد ﺧـﺎﻧﻪ ﯼ ﻣﺤﺒـﻮﺏ دام
ﺭﺷﺘــﻪ ﯼ ﺍﻓﮑـﺎﺭﻡ ﺍﺯ جام ﺗـﻮ ﻣﯽ ﺭﯾـﺰﺩ ﺑﻬﻢ
قافیه جور آمد وُ ﺷد با ردیف ﺍﺳﻠﻮﺏ رام
رو براهم کـن (طریقت) روز ، شامِ رفتن است
وقـتِ جــولان دادنــم ایــام نــا ﻣﻄﻠـﻮﺏ شام
ح(طریقت)
محمّدمهدی طریقت



۩#خــُلدستان طریقت (صفحه جدید )۩# محمد مهدی #طریقت
<<ادامه مطلب ![]()
۩#خلدستان طریقت ( صفحه جدید )# محمد مهدی #طریقت
↘
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، سیاسی ، غزلیات ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده
برچسب های خلدستان : اهل , طریقت , از که بپرسم خدا , کجاست
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
.: Weblog Themes By Pichak :.
