

۩۩۩ ☫ شاعرآ (اشعار (طریقت) به من ایمان آورد ☫ ۩۩۩

صاحب الامر درین برهه زمان بازآیــد
تیرهایی که رهاشد زِ کمان باز آیــد
سالها منتظر سوت قطارم فــرجــش
باسلام وُ صـلوات وُ چمـــدان باز آیــد
میسرودم که تورا باز بیابــم ای کاش
نامه ام گم نـشود، نامه رسان باز آیــد
روی صاحب نظران باز که افتاده به من
بایــد امــروز ورقهــای جهان باز آیـــد
شاعرا: پیر(طریقت) به من ایمان آورد
به اَبد رفت وُ اَزل گفت: جــوان باز آیــد
خُلدستان طریقت(جدید ) محمّد مهدی طریقت
۩۩☫قند(طریقت )ار شوی به زشراب وجام می ☫۩۩
ای به نگاه مست تو ، من به فدای روی تو
تا تونگاه می کنی ، پا نکشم ز کوی تو
گرچه زبانه می کشی آتشِ عشوه ات مرا
بر دو جهان نمی دهم یک سر تار موی تو
اهلِ(طریقت)ارشوی، به ز شراب و جام می
کی ز سرم برون شود یک نفس آرزوی تو

خــُلدستان طریقت(باده +انجمن خلدستان )۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم 

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : خلدستان , قند , طریقت , انجمن ادبی
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
۩۩۩ ☫ مطلع (طریقت )السلام :بهترین حسن ختام ☫ ۩۩۩
بر لب خشکده ام نام تو می روید مدام
بهترین معشوقه ای از دور می گویم سلام
از تو دورم مطلع شرقی ترین انتظار
لیلی عشقم تمام عشق ها شد نا تمام
ماهتابی از شکاف وُ چهره ات شد نورِماه
می تراود از قلم ، تا دل بگیرد التیام
عاشقان بی شماری دور تو پروانه اند
می بری دل از هزاران مثل من، با هر کلام
حلقه در گیسو به دورت عاشق و دلداده ام
با زیارت نامه می آیم به قصد احترام
ناز چشمان تو وُ عشق تو را باید حبیب
باز می آید نسیم از عطر سیبت بر مشام
مادرت حوآ ، پدر آدم : تو در دشتِ بلا
ای مرامِ دوستی البته هستی خوش مرام
السلام ای غـافــل از عشق تو ، من
دل بصحرا می زنم از دشمنِ گسترده دام
شعر اینجا آشنا می پرورد، لبیک گو
بیت ها را چیده ام با احترام وُ انسجام
مطلع شعرِ(طریقت) بر لبِ خشکیده ام
اربعین شد عید قربان، بهترین حسن ختام
معشوقه ی ما تمام قند است وُ عسل
از طعم عسل نگــفـــته :نرخی ، زِ اَزل
ما تا به اَبد وصال «نسرین» طـلــب
معشوقه ی ما ، ساقی و می گشت وُغزل ...
ای سراپا شعله و گرما ، در آغوشم بگیر
بی تو من میمیرم از سرما ، در آغوشم بگیر
با نگاهت شور و مستی ریز بر جام دلم
هرکجا دیدی مرا ، آنجا در آغوشم بگیر
چشم من چون قاب عکسی ، خالی از تصویرتست
عکس خود بر دیده ام بنما ، در آغوشم بگیر
سینه ام لبریز و دل در التهاب از عشق تو
فارغم کن از غمت ، بازآ ، در آغوشم بگیر
نازنین ، آرام جانم ، روز و شب در لحظه ها
بی تو تنها میشوم ، تنها در آغوشم بگیر
با دل بی حوصله بازی چرا؟ ای گل ، نکن
وعده ی امروز را فردا ، در آغوشم بگیر
بوسه می گیرد (طریقت) آن لبان لعل را
همزمان با بوسه ی لبها ، در آغوشم بگیر


۩۩۩ ☫ غزل ☫ ۩۩۩
دیشب گمانم حال من تغییر می کرد
دیشب گمانم حالِ من تغــــییر می کرد
مثل کسی که غم، دلش را سیرمی کرد
مثل کسی که بی صدا از شدت بُغض
اشکش به سختی در نگاهش گیر می کرد
مثل کسی که آنچنان ترسیده اما
فریاد را در سینه اش ، زنجیر می کرد
یا آن که در یک متری اش، در راهِ خانه
درسینه احوالی دگــر تدبیر می کرد
مانـــند آن تشنه لبان ِ در بیابان
آب از کف دستان من، تبخیرمی کرد
یا مثل آن محکومِ اعدامی، سرِ دار
مجریِ حکمش پای چوبه دیرمی کرد
حال(طریقت)بدتر از این حرف هانــئ
بی خود قلم حال مرا تفسیر می کرد
ای شعرِ بزمافروزِ (شب) دیشب کجا بودی مگر
فارغ ز رنج وُ درد ما آن جا چرا بودی مگر
ای شعر ای سوزِ نهان، ای شعر ای رنجِ گران
ای شعر از روزِ ازل در ذاتِ ما بودی مگر
ای شعر ما را سوختی صد فتنه بر افروختی
اندوهِ دل آسیبِ جان، درد و بلا بودی مگر
من شاعر دیوانهام آسودگی از من مجو
شعرِ خدا، لوحِ قدر، حکمِ قضا بودی مگر
شاعِر کجا گیرد سکون در آتشِ شعر وُ جنون
ای بیوفا ای پُر فسون بس پُر جفا بودی مگر
(شعار:طنز)محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم
خلدستان طریقت(جدید ) محمّد مهدی طریقت
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، حکایات ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : مطلع , طریقت , بهترین , عشق
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩ ☫ +ساغر و می در چمن =منظومهء خوساری☫۩۩۩

هرکا دنیا بیکِسه، حیله و تزویرو بـــرآ
لَعن و نفرین ودعا اِمرو بی تاثیروبــرآ
زندگی وَدجوری پا ژ مین ِ بوجارِ مُنُو
زندگی اِز مُنُو بُوجار اِدی، سیرو بِـــرآ
پَــَّر عاشق نگنی عاشــقی، وَدردیوآ
ز ِمونَ وَد جوریو، وِچَه بی تقصیرو بِـــرآ
اِدی دل نا نَدُرو عاشق این و اون گـــنو
عاشقی جی این روآ، اِز اِشکم سیرو بِـــرآ
گربهء هُمسایِ ِ هاما هر رُو بِ هررُو باردآرو
بیخوسان به تخته اُن، به کار تکثیرو بِـــرآ
وَسگی گوشت و اسخون اِخورو پــِروارگـِنو
حیکلژ گـُندَ گــِنو اِنــــدازی ِ شـــیرو بِـــرآ
اگه دست مین جیبد کِـر ِ، جیبدخالیوآ
این صدای تَهِء دیگ خورتنِ کفگیرو بِــرآ
بَلتا بَل بَشو گـِنو پنج و یک و هفت و اینا
همیزن پیل اِدین ِ هرکا سرازیرو بِـــرآ
عیداِمسال بومَ ُو بَشه به یگ تونگُلَــکی
خیلی زی دیر گــِنو دیــــرگنو دیرو بِـــرآ
رُو مانــی گِنا و یگ سری به آجید نــَکِشا
دو تا گُـل هاگی بـَبـِر، اِندانی دلگیروبِـــرآ
اگه از سِــــکته و آلمایزر و اِینا نَمــِر و
موتور و پرایدحِمِرتَ،جونژ هادگیرو بِـــرآ
سِل دِق با دل بی صَـحب مُن چژ کِ نکرت
این دلِ بی صَحَبِم جی، تازه تعمیر و بِـــرآ
هر کی که سر به سر مِــردُم این زِ مونَ نُو
تا پــِسین، اِدمِرو یا صاحـــب زمینگیرو بِـــرآ
این روا به هر کـــسی سِلام کِر ِ، داد ِ کِشو
خوژ بخوژ قحر ِکِرو یگ سالو نیم قَحرو بِـــرآ
دل و قُلوَ نَدینان دِیر و وَروم قُلمبَ بو
نکِــرو بُـــونِه گَــزَ مینِ رَزَ گیرو برآ؟
سلطنت آباد خوسار
دِر سِلطنت آباد خوسار ،قصری داران ، کُوُنه و فراخ. عاسمونژ بلند وُچناراژ رفیع و صحن و حَصِژ قالیپوش وَلگاژ پنجهء اُفتو گرم و بِراُفتو. رِی بِ ری ایوانژ عمارت، حیض هشتیِ فیروزی آروم ِ آروم مینژ ، هَمرِتَ از اُوُ گِل وُ وَلگ ِ چنار و گِرتکون عاسمونژ پُرِ غِلا که هیچ نَتِلِندِ خلوت گِنوُ وُ سوت و کور بَمونوُ . مُن در سِلطنت آباد خوسارسنّی داران به اِندازِ اجداد مرحومِ خوُم . عصایی اِز چوُ گِرتِکون که مُن ِژ گوش دارتِی و عینکی دایره ای و کُلُفت که دِیرِ وَرم اِز گَرت و غبارآلودَ نشونِ دُوُ . پالتو سیا و بلند که سرمای استخون سیز ملایم کِروُ . بَخچه همین مُن دِر این عمارتَ ، کاری نداران جز یاد و خاطرهء اُون قِدیم نِدیما . گای در ایونَ ، ری چارپای َ چُرت بید خوسان ، گای جی ری بِ ری اُرُسی تالار هفت بَری، ری به جَعد یَ َ گِرتکو نا سیل کِران ، پس و پیش شنِدِ وُ دل به قار قار غلا اِ تِسپاران که بَل کُم خبری تازه بَرسو . قِلنَ چاق کِران و آتیش تُ بیدان وُ به غلا خیرَد ِ گِنان که ری گِرتکونَ سالا ی ِ سالو لُو نَ دُورو ، چه عمارتیوُ سلطنت آباد خوسار کِ خِبِژ بنا کِرت کَلِحسن شِمرَ ! گای به تالار د کِسان عمارت سلطنت آباد خوسار . گرامافونژ دارت که بعد مرگ «آ سد رضا »، کَسی اُنِژ تعمیر نَکِرت و کمتر به خوندنِژ وامِدارمِ کِرت تا «یَ رو بشتان مَحل ژیر » بَخچم وَرخونُو دراز گِنان و فکر کِران بِ مشبکای ارسی وُ سَرِ بَرآ سِیل کِران و آماده هِشتنِ گِنان ... من سالا وُ ک ِ مینِ این< سلطنت آباد خوسار > دِران ..
۞۩۩۩۩ مشاجره ومشاعره(2).»۩۩۩۞☼
خواجه عبداله خوانساری و پیرطریقتگرد آورنده درتتمه بیوگرافی یا (شرح حال خودمان) آنچه بایداز«روز و روزگار» بدان
می پرداختم اینکه آمحّـــمد باقر میرزاباقی در حیات خود به اظـــهار واقرار معاصرین
که بهتر است سانسور شود. اما چیزی که خواجه عبداله بدان ایمان
قریب به یقین داشت ودارد اینکه بارها مکرر در مکرربصورت خفی
وجلی اقرار واظهار می داشت «المعلمون ٌ کُلُـــهم اجمعون(..
. ).فهم فیها داخلون ِالایَومَ اَلقیام.ولا رَیِبَ فیه»صدقه عن
روایته مِن خواجه عبداله خوانساری دام ظله ُالعـالی
ودر آن روزی که ماهم روزگاری داشتیم
....روزی پیر طریقـت در ملاقات با
خواجه عبداله کلمه درست
رابه لحاظ لفظی درشت
ادا می نماید
در عین حال
فوراً و.صریحاً اظهار می دارد
این یکی از جملات قصارماست
وشیخ نمی بایست از آنچه ما در چنته
داریم به نام خود ثبت وضبط نماید که شیخ
هم فی الحال ثبت وضبط را به نام نامی خواجه
و هنر شعر و شاعری را از مرحوم افسر خوانساری تحت
عنوان هنر شاعربا ردیف انداز در سفره ای می اندازیم باشد که
مورد پسند خوانندگان قرار گیرد
۞ஜ۞ஜ۩۞۩ஜ۩۞۩ஜ۩۞۩ஜ۞ஜ۩۞۩ஜ۞

آنچه که این میدان را از دیگر میدانها متمایز میسازد، شکل هندسی مستطیلی آن است که با ظاهر دایرهای یا متمایل به بیضی شکل است.
یا میدان مثلثی شکل Place Dauphine در پاریس

میدان دوفین یک میدان مثلی شکل است که تقریبا در غرب پاریس قرار دارد .
بشکنــد دسـتی کـه ویــران کــرد گلــزار وطن
خشک گردد ریشهی خاری که شد خوار وطن
در مزارستان ، هَزاران جمعِ عـاشق خفتهاند
گوشِ دل وا کن ببــین گـلهـا ی گلــزار وطن
آرزوها شد به چاک از خـاک چون گنجیـنهای
لاف مَردی می زند در قـدر وُ معیــار وطن
روبهان بیدار وُ شیران نوبتی را خفتــهاند
جمعـی از ایرانیان ، نــسلِ گهـــربـــار وطن
مـرکـز عشق است ایران خـاک پاکی در جهان
در طـوافش هست دلهــا خـطّ پــرگــار وطن
گرچه ویــران است ایران خـاک ما چوتــوتیــا
در جهان تاهست ایران هست بیمـــار وطن
مهربان : کیِ کیــنه دارد در دلش از آریا
کــرد ویــران لاجرم از جملـه ـ آثـــار وطن
چرچش چرخ فلک افتاده ویـران دست ظلم
میشود بیدار "بیدارند" ـ ، معمــار وطن
میهن از جهلی کـه فـرمـان داد بر تخریـب کو
میشـود مــدفــون ناپاکی ، به آوار وطن
انـدک انـدک گشـته بــــازار تظاهر بر مَلا
رونقـش افزون نگردد ،هسـت بـازار وطن
میرسد روزی" مُحبّت" را بنـــا خواهیم کرد
خُدعه وُ لامذهبی رفت از:ســزاوار وطن
با گلاب وُ مُشک وُ عنبر شسته گردد میهنم
میزداید اشـکهـــای شــوق ، زنگار وطن
ای خوش آن روزیکه آید شادی وُ مهر وُ صفا
گفته ها کردار نیک وُ "پــنــد " پنــدار وطن
نغمــهی "جاوید بادآ" مــیشــود اینجـــا بلنـــد
میرسد بــر گـــوش استبـــداد ، اخبـــار وطن
هرکسی از دورِ عالَم رو بــه ایران میکند
تکیــهگـاه عــالمـی چـون هسـت دلدار وطن
شد بُرون سـیـنههای خســته ازظــلم و ســتم
مــرغ دل پـَــر میکشـد آیـد بـه دیــــدار وطن
جشن شـادی میشود بــر پــا به کوری سـتم
هست اگر شعر وُ شعار اینک جلو دار وطن
با(طریقت) دم زَنم از ساغـر وُ می در چمن
هست چون مستی مــا از جــام سرشار وطن
ح. (طریقت)
![]()
![]()

خــُلدستان طریقت(تماشا آفرین+ ساغر وُ مِیِ در چمن )
۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم 

![]()

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، متن ادبی ، عکس ، سیاسی ، غزلیات
برچسب های خلدستان : خلدستان , شاعر , طریقت , انجمن ادبی
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
۩۩۩ ☫ ادبی (طریقت)سروده (فقط نظر )بی نظر ) ...☫۩۩۩
با نظربازان نظــر داریم لیکن با هـوسبازان نه
بادهء مستان هوس داریم لیکن بادگرسازان نه
مطربی را غارت دل بود بی طاقت شـدیم
صوت وُ لحن از قاریِ آن طوسی قرآن نه
گزمه های شهر درگیر خیابان گشته اند
دیده بانِ کوچه آری پاچه گیر عابران نه
دل گروگان است اینجا در بیابان مبتلا
تخم مرغ از مرغ تخمی شــد ، گران نه
در بهاران آمده تشویش ماه تیر داد
خار وُ خسم گفتی ولی از اوج تابستان نه
ثبت نام از سوزِ سودای چه داری در عمل
از وفاداری به صــندوق گرفتاران نه
آن رَگ گردن شده خونین چون شهد اَنار
صحبت اغیاری بهتر لیک این وُ آن نه
*******
من و دلتنگی و یک شهر پر از درد ادب
من وُ آوارگی عابر وُ شبگرد ادب
مثل یک عکس پر از خاطره و گوشه قاب
من و آئینه و دلدادگی و گرد ادب
چاره کن پنجره را تا که نگاهی بکند
هق هق حال مرا بین هماورد ادب
زیر سوسوی چراغی که مرا می نگرد
منم و یاد تو واهمه ی زرد ادب
هر خیابان شبحی ساخته از حادثه ای
وای از این لخظه تاریک عملکرد ادب
سایه ها پشت سر هم به زمین پنجه زده
کوچه عاصی شده از شیوه نامرد ادب
انجمن سردِ شب افروزی صد اختر کور
ماه تابانِ(طریقت) سایه ی سرد ادب
شعر بی حوصله را با که همآورد شوم؟!
نظم تاریخچه شد باکه بگویم زِ ره آورد ادب
با این غزل به مسلخ خون می کشد مرا
دیوانه ای به دام جنون می کشد مرا
پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد
وی ظاهراَ به عمق درون می کشد مرا
یک کهکشان ستاره ی آتش گرفته را
در التهاب سرد قرون می کشد مرا
اکنون سکوت و بغض و شکایت ز سرنوشت
خطی به روی بخت نگون می کشد مرا
کی از خیال گنگ رهایی رها شوم
دائم به گوش خواب سکون می کشد مرا
حالا به پاس حرمت ویرانه های عشق
مرهم به زخم فاجعه گون می کشد مرا
هردم حصار حسرت رفتن گذر کنم
نظمی به قدر شعر کنون می کشد مرا
شاعر (طریقت)است: تبِ واژگون نیست
با شعر عاشقانه برون می کشد مرا
حمید↘
محمد مهدی طریقت
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت ملی ، سیاسی ، غزلیات ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده
برچسب های خلدستان : انجمن ادبی , خلدستان , ماه تابانِ , طریقت
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
۩۩۩ ☫ اشعار(عرش-فرش ) دو بیتی ☫۩۩۩


فرش است به جاده کی میآئی ز اَلست
درفرش به هر چه هست نقصان و شکست
پندار به عرش هر چه در عالم نیست
انگار که عرش درهمین عالم هست

هَزار بلبل دستان هزار وعده وَ عید
شراب کهنه بیاور ، که روز تازه دَمید
من از کدام تبارم که اینچنین زارم؟
تمام روزِ سیاهم به شامِ عیدسپید
چه بود سهم من از روزگارِ بازیگر
تمام وسعت دنیا چو چاکری چاپید
خیال و خاطره ای محو ،در کشاکش دَهر
یقین باکره ای ، روزگار پُر تردید
در آستانه ی عید از ازل خبرآمد
(طریقت)از شب شعروُ کمالِ صبح اُمید
خاطرات خُنیاگری : پدیده های جهان معاصر = مقوله ای که به ایدآل یک ملت تبدیل شدندواقشاری را نمایندگی می کردندکه برای داشتن امیدبه زندگی، به آرزوهایی دست یافتنی احتیاج داشتند.اقبال فزاینده وتوام با حس رضایت به آنها حاکی از شکل گیری روند جدا شدن از اتوپیای تجویزشده و کنارآمدن با زمین زندگی روزمره بود.روندی که اجازه می داد هرکس درجامعه نقشی بگیرد و برای تحقق چشم انداز خود تلاش کند.آغاز شکل گیری جامعه وفاصله گرفتن از جماعت. جایگذاری زن ایده آل اساطیری با موجود زنده ی معاصرکه می خواند،می رقصد،زمین می خوردواز همه مهم تر دوباره ازجابرمی خیزد،به مخاطب امکان هم ذات پنداری و پیروی می داد.اورا مدام درتعارض با نیازهایش قرارنمی دادواز وهن دوگانه های تقوی و فساد،گناه و صواب،دنیاو آخرت.....بدون احساس شرمساری،خلاص می کرد.مردی که می لنگید،می چرخید،می خندیدوبا زنگ صدایش کاروان زندگی را راه می انداخت،شبیه هیچیک از مقدسات و معصوم های جنت مکان نبود.از اعماق فراموش شده به صحنه آمده بودکه دستمال به دست و لی لی کنان خنیاگری می کرد.برای درنوردیدن جهان "در هشتادروز" عمر،می شد تکه های پیکان را از داخل قوطی های تایید،برف،دریا بیرون کشیدوبا رویای جورشدن شماره ها به خواب رفت....از شهرونددست پروده ی آن دوران که به کهنسالی رسیده تا نسل های دوره ی اخیر،شکافی به عمق ادوار زمین شناسی تولید شده است که راه را برکمترین اشتراک می بندد.تقلیل قیاس دستاوردآن دوران و دوره ی اخیر به مقایسه ی مشارکت اجتماعی شهروندان هردو موقعیت،گویای شکست تفویض نمایندگی دربرابر نقش پذیری ومشارکت در امورمعمولی زندگی جمعی است.
خــُلدستان طریقت(شعار:آذز )۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت ملی ، متن ادبی ، عکس ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ
برچسب های خلدستان : انجمن ادبی , خلدستان طریقت , عکس , مطلب
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
لَفّ: در لغت به معنی پیچیدن و گرد کردن و "نشر" به معنی گستردن است. در اصطلاح بدیع، لَفّ و نشر آن است که چند واژه را در یک مصراع یا در پارهای از سخن گِرد کنند؛ سپس در مصراع یا پارهی بعدی نیز چند واژه یا معنا بیاورند، به طوری که هر یک از این معانی به یکی از واژههای مصراع پیشین مربوط گردد.
** نخست چند واژه یا مطلب را در یک پاره از کلام با هم بیاورند (لفّ) و سپس در پاره یا پارههای دیگر کلام توضیح دهند (نشر).
منوچهری دامغانی در صفت "اسب" گفته است:
گوش و پهلو و میان و کِتف و جبهه و ساق/ تیز و فربی و نزار و قوی و پهن و دراز
واژههای �گوش، پهلو (دو طرف سینه و شکم)، میان (کمر)، کتف (شانه، دوش)، جبهه (پیشانی) و ساق� در یک مصراع گرد آورده شده که �لفّ� است.
معانی و صفات �تیز، فربه (چاق)، نزار (لاغر)، قوی، پهن و دراز� هم در مصراع دیگر آمده که آن �نشر� است.
گوش آن اسب، تیز است و پهلویش فربه و میانش نزار و کتفش قوی و جبههاش پهن و ساقش دراز.
لف و نشر یا مرتب است یا مُشَوَش:
1- لفّ و نشر مرتب: A/B/C ............... A/B/C
برای نور چشم مستان، در عین انتظارم/ چنگ حَزین و جامی، بنواز یا بگردان �حافظ�
چنگ را بنواز/ جام را بگردان
منعم مکن از دیدن قد و رُخ و چشمش/ من اُنس به سرو و گُل و بادام گرفتم �شاطر عباس صبوحی�
قد، سرو/ رخ، گل/ چشم، بادام
تیغ و تیر است بر دل و جگرم/ غم و تیمارِ دختر و پسرم �مسعود سعد�
تیغ بر دل/ تیر بر جگر
پشت او و پای او و گوش او و گردنش/ چون کمان و چون رِماح و چون سِنان و چون مِجَن �منوچهری دامغانی�
پشت او چون کمان/ پای اون چون نیزهها/ گوش او چون سرنیزه/ گردن او چون سِپَر (در وصف اسب)
به من نمود لب و چشم و زلف آن دلبر/ یکی عقیق و دوم نرگس و سوم عَنْبَر �عثمان مختاری�
لب عقیق/ چشم نرگش/ زلف عنبر
نام تو رخصت رویش است و طراوت/ زین سبب برگ و باران تو را میشناسند �قیصر امینپور�
رویش برگ/ طراوت باران
به روز نبرد آن یَلِ ارجمند/ به شمشیر و خنجر، به گُرز و کمند
بُرید و درید و شکست و ببست/ یَلان را، سر و سینه و پا و دست
شمشیر برید سر/ خنجر درید سینه/ گرز شکست پا/ کمند ببست دست
2- لفّ و نشر مشوش یا نامرتب: A/B/C .................... B/C/A
روی و چشمی دارم اندر مِهر او/ کاین گُهر میریزد آن زَر میزند �سعدی�
روی من �زر میزند� به زردی میگراید و چشم من �گهر میریزد� یعنی اشک میبارد.
یا ببندد یا گشاید یا ستاند یا دهد/ تا جهان برپاست، باشد شاه را این چار کار
آن چه بستاند: ولایت، آن چه بخشد: خواسته/ آن چه بندد: دست دشمن، آن چه بگشاید حصار �عنصری�
تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم/ از پای تا سر همه سمع و بصرم �سعدی�
آرایه تکرار
آرایه تکرار (واژهآرایی)
تکرار: تکرار یک یا چند کلمه در شعر یا نثر که از نظر ظاهر و معنا یکسان باشند.
وقتی یک کلمه در متن یا شعر دو یا چند بار عیناً تکرار شود میگوییم آرایه تکرار رخ داده است.
نکته: تکرار برای تاکید، تأثیرگذاری و افزایش موسیقی کلام است.
مثل:
گفتی ز خـاک بیشترند اهل عشق من/ از خاک بیشتر نَه که ازخـاک کمتریم �سعدی�
آدمی در عالم خاکی نمیآید به دست عالمی دیگر بباید ساخت و ز نو آدمی �حافظ�
دلم میخواهد تمام تمام این قلب کوچولوی کوچولو را، مثل یک خانه قشنگ کوچولو، به کسی بدهم که خیلی خیلی دوستش دارم.
نکته: تکرار آگاهانه بر تأثیر سخن میافزاید و هر تکراری باعث زیبایی متن و شعر نیست.
چند نمونه:
بدیدم حُسْن را سرمست، میگفت/ بلایم من بلایم من بلایم �مولوی�
چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی/ تو صنم نمیگذاری که مرا نماز باشد �سعدی�
ای جانِ جانِ جانِ جان، ما نامدیم از بهرِ نان/ بَرْجه، گدارویی مکن در بزم سلطان ساقیا �مولوی�
ای که میجویی گشاد کار خود از آسمان/ آسمان از ما بود سرگشتهتر در کار خویش �صائب تبریزی�
باران قطره قطره همی بارم ابروار/ هر روز خیره خیره ازین چشم سیل بار �عسجدی مروزی�
مجنون به هوای کوی لیلی در دشت/ در دشت به جستوجوی لیلی میگشت
میگشت همیشه بر زبانش لیلی/ لیلی میگفت تا زبانش میگشت �مشتاق اصفهانی�
مشاهده کرده اید جانداری را رگ گردن بزنند و وی بتواند حتی برای مدتی کوتاه راه برود و زندگی کند؟
شش سالم بود و در آن دوران مردم عادی معمولا آنقدر ها پول نداشتند که از بیرون مرغ تهیه کنند.اگر این افراد یک روز پا می داد و مرغ می خوردند این یک واقعه کم نظیر بشمارمی آمد. چون آن روزها( دهه ۴۰) خانه ها معمولا حیاط داشت بعضی مردم به پرورش مرغ و خروس می پرداختند که البته این یکی چندان اتفاق نادری نبود.
باری قضا را چنین تقدیر پیش آورد که همسایه ی ما خروسی داشت که کمتر از سگ نگهبان نبود .در آن دوران معمولا درب خانه ها را باز می گذاشتند تا اگر رهگذری نیاز به اجابت مزاج داشت بتواند از توالت( دار الخلا) که آویختن پرده ای آنرا از دید دیگران مستور می ساخت استفاده کند. اگر خروسی که در این مکان منزل گزیده بو می برد که غریبه ای پا به خانه اش گذاشته است دمار از آن فرد در می آورد ؛ بگونه ایکه فرد از ترس نیمه کاره خود را از دست این خروس با غیرت خلاص می کرد و قبل از حمله ی این خروس متهور و بی باک پا می گذاشت به فرار.
بالاخره روزی صاحب خروس آنرا پیش قصاب محل برد تا سرش را ببرد.
خروس پس از آنکه قصاب کارد بر گلوی وی آشنا کرد و صدای پاره شدن شاهرگ و مهره های گردن را شنید سرش را بین شست و انگشت نشان دست چپ فشار داد و سپس کمی بطرف بالا چرخاند تا مطئن شود خون حیوان کاملا خارج شده و خروس بی جان شده است . بعد در حالیکه یک پا بر دو بال و پای دیگر را روی دو پای این خروس بی آرام و قرار گذاشته بود خون روی کارد و دستش را با پر های نرم سر و سینه خروس که از نرمی حالت یک پارچه مخملین داشت پاک نمود. خروس نیمه جان اکنون غرقه در خون خود شده بود و چشمایش از برق و شیطنت می افتاد. تاج زیبایش که یاد آور کیان پادشاهان همیشه جاوید تاریخ بود از سرخی رو به سیاهی می رفت و از حالت اهتزاز و بر افراشتی بشکل نیم افراشته در می آمد.
قصاب یک نگاه اینور و یکی آنور کرد و آنگاه که آنرا خلوت یافت خروس را سه متر دور تر از دکانش یله کرد تا حیوان آخرین جانش را هم بکند.
جان کلام اینکه خروس با توجه به نژاد یعنی سخت جوش بودن با غریبه ها و و سخت جانی در محلی که فرود آمد پا ها را جفت کرد و در بین تعجب همگان شروع به دویدن نمود. خون از شاهرگش همچنان می چکید .سپس ده متر آنطرفتر در خون خود ایستاد و در باقیمانده خون خود فرو غلطید.
همسایه ما پس از نواختن چندین لگد به سر و دم خروس و پس از حصول اطمینان از اینکه حیوان بی جان شده و کاری به کسی ندارد آنرا در یک پاکت سیمانی بزرگ که به همین منظور با خود آورده بود قرار داد و دور شد.
اقتصاد یک کشور به منزله ی سر خروس قصه ی ماست و قصاب و صاحب خروس به منزله ی دنیایی که می خواهد از دست ما ها خود را آزاد کند.
اگر بخواهیم این اقتصاد در حال اغما و نیمه کوما فرو رفته را با بمب هایی که هیروشیما و ناکازاکی را هدف قرار دادند مقایسه کنیم باید بگوئیم ویرانی بر جا مانده از آن ده ها بار بیش از تخریب این دو شهر است. خانه هایی که طی ۳۰ سال اخیر باید ساخته میشد و نشد باضافه استعداد های هدر رفته، جمعیتی که مهاجرت کرد، تکنولوژی و تکامل صنعتی که توسط روسیه و چین مرده خوری شد ، توانایی های بالقوه که توسط مسئولان غارتگر و خرفت و بی سواد هر گز به فعل در نیامد، دانشگاه ها و بیمارستانهایی که نقشه آنها بر روی کاغذ کپک زد و خلاصه نهال های امید که در کسوت خود کشی صاحبان آن و یا اعتیاد به شکل ماتم بر سر اجتماع در حال احتضار فرو ریخت ، همان خونی است که در واپسین لحظات از شاهرگ خروس زرین پیراهن و تشنه ی ادامه زندگی به پای و دست قصاب شتک زد :
این خروس همان جوانانی بود ندکه هیچ غریبه ای را حتی به اقصی نقاط خطه وطن راه نمی دادند.
آیا این خروس سر بریده که بهر حال تحت این شرایط روزی از حرکت باز خواهد ایستاد تا چه مسافتی آنسو تر می تواند غیرت و همت خویش را با شکاف زخم گلوی فراخ بریده به سمت افق نا شناخته بدود؟
برچسب های خلدستان : انجمن ادبی , خلدستان طریقت , برآستان جانان , لفّ و نشر
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩☫برآستان جانان(طنز) خلدستان طریقت) سخن ☫۩۩

به صدای نفست قافیه ها باخته ام
من به آغوش تو دیوانه صفت تاخته ام
بــاده از شرم(طریقت) به جنون افتاده
من به جای غزل وُ شعر جنون بافته ام
***
طبیب درد بیدرمان کدامست
رفیق راه بیپایان کدامست
اگر عقلست پس دیوانگی چیست
وگر جانست پس جانان کدامست
چراغ عالم افروز مخلد
که نی کفرست و نی ایمان کدامست
پر از درست بحر لایزالی
درونش گوهر انسان کدامست
در میان دایره پروانه جمع
در محیط دایره فرزانه جمع
تا لبش بوسید آتش در غزل
آیه،آیه می شود قرآنه جمع
لرزه بر اندام ادیان حریف
تا برقصد قامت لرزانه جمع
مثل فانوسم که شمعی درمیان
در طواف شمع ،فانوسانه جمع
گر نمی سوزد به حالم محفلی
از چه باشد گریه ی سوزانه جمع
گر مرا می دید هر شب انجمن
پَندمی دادم لب خندانه جمع
گرم آغوش جمالت سوختم
هم چنان پر می زنم پروانه جمع
گفته بودم : حاصل عمرم توئی
آتش غم در دل دیوانه جمع
انجمن دیوانه میگوید : سخن
شد(طریقت) سوختن پایانه جمع
![]()

پروین دمید وُ مــاه دمید، مُلک ری رمید
تب دارم ،ای رفیق: که این هرسه کی رمید
دل گویدم چه پرسی هنگام سر زدن
از اختری که بر زبر تختِ کی رمید ؟
شـا دی که پیشتر ز کیومرث مه بتافت
بینی کنون که آمد و بر خاک وی رمید
آری تـو غم مخور که جهانت به حیله رفت
چون کارگاهِ حـیله به بنیان و پی رمید
بهرام را که کار نیستان تمام کــرد
در چنگ نیزه بود که از دیده نی رمید
ما را برای سخره ی افلاک خلق کرد
خُمخانه را به پـیـکر خرداد طِی رمید
از مرگ هر ستاره(طریقت) نشانه ای
بهروزِ مِهر آمد وُ در شام دی رمید
****
مرا در وادی حسرت رها کردی کجا ئی دی؟
تو در دل شور و آشوبی به پا کردی کجائی دی؟
دل و جان از شرابِ عشق شد لبریز و سرمستم
تو در بزمِ دلم شور و نوا کردی کجائی دی؟
حباب و قطره و موجم در این دریای بیساحل
در این دریای طوفانزا چهها کردی کجائی دی؟
به یادت بودهام هر جا که رفتم هر که را دیدم
مرا تنها گرفتارِ بلا کردی کجائی دی؟
خدا عشقِ تو را از من نگیرد تا فنا گردم
مرا با درد و محنت آشنا کردی کجا ئی دی؟
بود مشکل رها گشتن ز چنگ وحشت هجران
مرا آشفته چون زلف دوتا کردی کجائی دی؟
نهم سر را به زانوی غم و نالم ز سوز دل
مرا دیوانهدل محو و فنا کردی کجائی دی؟
زمام عمر شاعر در کف مهر تو میباشد
(طریقت) را نصیب و مبتلا کردی کجائی دی؟
خــُلدستان طریقت( صفحه جدید )۩# محمد مهدی طریقت
↘<<<<<<ادمه مطلب
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید
برچسب های خلدستان : انجمن ادبی , خُلدِستان طریقت , انجمن دیوانه می گویدپایتخت , سخن
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
۩۩۩ ☫ دوبیتی : (طریقت) اشعار ☫ ۩۩۩


غزلم دل به تودادم که غزل ساز کنی
نه فقط نــاز کُــنی دلــبری آغــاز کنی
لب زِ لب باز کـنی نغـمه وُ آواز کنی
وقت آواز کــمی جیــگرکی باز کنی

اینچنین آن چشم جادو رخنه در دل می کند
از دلم هر رخنه ای را چاه بابل می کند
بسکه می آید به ناز از چشم او بیرون نگاه
چند جا تا خانه آیینه منزل می کند!
کی توان دل را به پایان برد راه زلف را؟
کاین چنین پُرپیچ وُ خم کار سلاسل می کند
چون کشم آه از جگر، کز بیم خوی نازکش
شمع دود خود گره چون لاله در دل می کند
می دهد از حسن عالمگیر مجنون را خبر
این که لیلی هر نفس تغییر محمل می کند
دیدن آیینه را بر طاق نسیان می نهی
گر بدانی شوق دیدارت چه با دل می کند
حفظ آب روی خواهش کن که گردون خسیس
نان خود را تر به آب روی سائل می کند
طنز را صحبت برای مانع سنگ ره است
سیل را این گنه مسعولان کاهل می کند
می نویسدشاعر اهل (طریقت) روزها
چون شهیدان جان نثار تیغ قاتل می کند
.
۩۩۩ ☫ (طریقت )کدامین سخن گویدت (☫ ۩۩۩
علیک السلام ای نبی الورا
که بعداز خدامن چه گویم تورا؟
خدایت ثنا گفت و تجلیل کرد

۩#خلدستان طریقت ( صفحه جدید )۩#محمد مهدی #طریقت
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، متن ادبی ، عکس ، سیاسی ، غزلیات
برچسب های خلدستان : انجمن ادبی , خُلدستان طریقت , قانون , اساسی
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩☫ برآستان جانان : (انجمن ادبی ) بدون شرح ☫۩۩۩

خویش را گم کرده ام در سنگلاخ زندگی !!!
هرچه می گردم نمی دانم کجا افتاده ام
( فاضل نظری )
بی گناهی، کم گناهی نیست در دیوان عشق
یوسف از دامان پـاک خود به زنـدان میشـود...
(صائب تبریزی)
ما را برای در به دری آفریده اند
هی می رویم و جاده به جایی نمی رسد
( حسین طاهری )
حافظا تکیه به ایام چو سهو است و خطا
من چرا عشرت امروز به فردا فکنم ؟
( حافظ )
بی تعلق شو که در هرگام آسایش کنی
خواب در هرجا که گیرد بینوا را منزل است
( سامعای مازندرانی )
لب را هنر خنده بیاموز وگرنه
گریاندن یک جمع پریشان هنری نیست
( مهدی سهیلی )
نردبان این جهان ما و منی است
عاقبت این نردبان افتادنیست
مولانا
آدمی در عالم خاکی نمی آید بدست
عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی
( حافظ )
بوی بهبود زِ اوضاع جهان می شنوم
مانده ام کشور من جزء جهان نیست چرا !؟
( روح الله احمدی )
آسمان فرصت پرواز بلند است ولی
قصه این است که چه اندازه کبوتر باشی
( فریدون مشیری )
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , انجمن ادبی , بدون شرح
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
.: Weblog Themes By Pichak :.





