
۩۩۩ ☫شعر :طریقت:خلدستان (بدون شرح انجمن ☫۩۩۩
نیست جز انجمنی ، تکیهگهی در نظرم
انجمن نیست به ويرانهٔ خود، مینگرم
لعل تو آب حیات است به چاهِ زمزم
من از اِسکندر دوران چه سان در گذرم
عاشقت با خم ابروی تو گردیده اسیر
"پدر عشق بسوزد، که در آمد پدرم"
عاقبت چوب ستم بر دل شیدا زده ای
غزلی هدیه دهم، زلف چلیپا بخرم
گیس با روسری وُ صورتِ خرسند مبند
لذت از صورتِ خرسند کجا؟، من ببرم
سَرِ سرگشته، چرا سر به بیابان ننهد؟
شبِ هجران تو بگرفته همه دور و برم
لب تو جام عقیقاست پر از بادهٔ ناب
نتوانم که من از بادهٔ صهبا گذرم
مصلحت گشت که دیوانهٔ رخسار شوم
انجمن نیست، ز احوال دلم بیخبرم
حالی رسید و آسمانم انجمن شد
باران می بارد گمانم انجمن شد
کام ازتو اول بغض بود و بعد از آن اشک
کام دلم، پس دیدگانم انجمن شد
جان جهان بودی وصد چندان دمیدی
با قلبت ای بخت جوانم! انجمن شد
جانانه هستی تا اَبَد دُرّدانه گنجی
جانی تو و من جاودانم انجمن شد
در شیشه می کردند عشق، از روز اول
تا روز آخر، استکانم انجمن شد
در باغ خواهشهای من روییدی اما
آنقدر بالیدی که جانم انجمن شد
پیش گل سرخ تو، برگ زرد من کیست؟
آه ای بهاری که خزانم انجمن شد
در تلگرام وُ واتسآپ : تکرار کردم
تا در حکایت : داستانم انجمن شد
آیینه ها را در روایت : می نشاندم
تا در نهایت این جهانم انجمن پر شد .
من لاغر وُ تو ساغر ما را که برد خانه
هرچند تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه
خوانسار : همه مجنون ، هشیار نمیبینم
شیرین تر از فرهاد : شوریده وُ دیوانه
لَختی به سپاهان شو تا پیرِ مغان بینی
چون نصف جهان باشد بیصحبت جانانه
هر گوشه یکی مستی دستی زده بر دستی
و آن انجمن باقی کـــو ساغر شاهانه
چون وقف خراباتی دخلت می وُ خرجت می
زین وقف خراباتی هشیار تو دُرّ دانه
ای لوطیِ نالوطی بر بربط دوران زن
با مستی مامستان: افسون من افسانه
میخانه برون رفتم مستیم فزون تر شد
در هر دو جهان مضمر صد گلشن و کاشانه
در کشتی بیلنگر کژ میشد وُ مژ میشد
در حسرت او بودم :من عاقل وُ فرزانه
گفتم ز کجایی تو لبخند زد وُ پاسخ :
نیمیم زِ خُلدستان نیمیم زِ پروانه
نیمیم ز چای وُ حِل نیمیم کمی فلفل
نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه
گفتم که رفیقی کن با من که منم شاعر
گفتا که تونشناسم من خویش ز بیگانه
من بیدل و دستارم در خانه خمارم
یک سینه صفا دارم : عبدالله رندانه
در حلقه البرزی هم مسلک زندانی
این پند ننوشیدی از خواجه کامرانه
بی کینه چنان خوبی کی شهر بیآرائی
برخیز سواری کن با اُشتُـرِ حنانه
چون یوسف خوانساری بخشی زِچه پرهیزی
اکنون به (طریقت) گُو صد فتنه فتانه
(مهر :=>مشاعره، مشاجره +پائیز)۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم 

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت ملی ، متن ادبی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ
برچسب های خلدستان : شعر , طریقت , خلدستان , بدون شرح
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩☫طنز نامه اهل(طریقت) با رئیس دوران / اشعار☫۩۩۩

شکر ایزد فنآوری زده ایم
صنعــت ذرّهپروری زده ایم
از کرامات بر تمام ملّل
افتخارات کشوری زده ایم
با "نود" حال میکنیم فقط
بسکه ایراد داوری زده ایم
نرمش اینجا به جای ورزش ما
قیمت نان بربری زده ایم
میتوانیم صــــادرات کـنیم
بسکه جوکهای آذری زده ایم
برف و باران نیامده به درک
دست به دامان کوثری زده ایم!
گشت ارشاد اگر نمی گیرد
صد و ده تا کلانتری زده ایم
خواهران از حجاب میرنجید
وعــده هـای بــرادری زده ایم
ما برای ثواب اصل حجاب
خطِّ تولید چادُری زده ایم
چادر اصلاً اهمّــــــیّت دارد
چاق ها را به لاغری زده ایم
ما در ایّام سال شفصد بار
آزمون سراسری زده ایم
این طرف روزنامهها فریاد
آن طرف دادگستری زده ایم
جای اشعار در علوم ادب
تا بخواهی دری وری زده ایم!
شفصد و چند شعبه دانشگاه
بین مرّیخ و مشـــــتری زده ایم
به حقوق بشر نیازی نیست
بانک ها ی تــرابری زده ایم
حرفهامان طلاست شفصدسال
طرح احداث زرگـری زده ایم
اجنبی هیچـکاک ننگت باد
ما جواد شمــــقدری زده ایم
خنده اصلاً به ما نیامده است
بسکه مدّاح و منبری زده ایم
ما بر آنیم با بهــــانۀ طـــنز
از اَزل قصد دلـبری زده ایم
این فکاهی تشــکُّر از دولت
اختلاس برابــــری زده ایم!
“وقتی بچّه بودم موشهای صحرایی به مزرعهمون حمله کردند و تمام محصولهامون را خوردند. مادربزرگم چند تاشون را انداخت توی یک قفس و بهشون غذا نداد تا از گشنگی شروع کردند .همدیگه را بخورند. دو سه تا موشی را که آخر سر موندند، آزاد کرد …بهش گفتم: مادربزرگ چرا آزادشون میکنی؟ گفت: ”اینها دیگه موشخور شدند و هر موشی وارد مزرعه بشه تیکهتیکهاش میکنند!”
حکایتی تلخ از یک جامعه آفتزده ...☘️
۩خــُلدستان طریقت(فکاهی:طنز )۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم


موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، متن ادبی ، ترانه ، سیاسی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : طنزیمات , انجمن , طریقت , با رئیس دوران
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
۩۩۩ ☫ خلدستان (طریقت) اشعار ☫ ۩۩۩
مثل گیسو این غزل دل را پریشان ساخته
بی دلی را روزگاری عشق ویران ساخته
ناگهان میآید و در سینه بنیاد غزل
می نگارد این قلم با خاک یکسان ساخته
جوهر از دریا گرفته ، نی تدَبـُر می کند ، !
موج را آهنگِ صخره کی پشیمان ساخته ؟!
مثل مجنون ، عاشق از روز ازل جان یافته
احمقی جان را به زخمی تازه مهمان ساخته
عشق میفهمد غم معشوقه ء جان مرا
زخمِ چشمت این خیانتها فراوان ساخته
عاشقان در زندگی دنبال مرهم نیستند
درد بی درمان(طریقت) مرگ درمان ساخته
***
هر انجمن که فاجعه ها را دلیل نیست
آنجا به غیر دردسر وُ قال وُ قیل نیست
بسیار در حکایتِ صورت جمیل هست
لیکن یکی روایتِ صبر جمیل نیست
گُمگشته ای که تشنهلبِ آب زمزم است
او را مجالِ تشنگیِ سلسبیل نیست
پوشیده گیر ، بگذر از این دشت هولناک
چون حکمت است :به ز توکل دلیل نیست
حاکم ز محکمیش کند چشم خویش لوچ
لوچی به تنگدرزی مشت بخیل نیست
بستیم راه سیل به فرعون روزگار
برما شکاف دیده کم از رود نیل نیست
بخت سیاه روزِ ازل را سرشته است
جایی که زور پشّه بجز چشم فیل نیست
(شاعر) به قول صائب دانا بگو که گفت
«اینجا مقام پر زدن جبرئیل نیست»
در کاروان ما جرس قال و قیل نیست
در عالم مشاهده راه دلیل نیست
عیبی به عیب خود نرسیدن نمیرسد
گر ثقل خود ثقیل بداند ثقیل نیست
بگریز در خدا ز گرانان که کعبه را
اندیشه از تسلط اصحاب فیل نیست
چرخ کبود دشمن فرعونیان بود
ورنه کلیم را خطر از رود نیل نیست
گردون سیاهکاسه ز طبع خسیس توست
هر جا طمع وجود ندارد بخیل نیست
زاهد به آب راندهی پندار باطل است
ورنه شراب تلخ کم از سلسبیل نیست
در گوش عارفی که بوَد هوش پردهدار
یک برگ بی صدای پر جبرئیل نیست
بازیچهی محیط حوادث شود چو موج
در دست هر که لنگر صبر جمیل نیست
(صائب) خموش چون نشود پیش اهل حال؟
آن جا مجال دم زدن جبرئیل نیست.
برای شادی روحم غزل غزل گفتم
برای شادی ارواح ،راه حل گفتم
همیشه کام مرا تلخ می کند شیرین
به قدر تیشه ء فرهاد از، عسل گفتم
کمی به حال خودم می سرودم اشعاری
فقط برای کمی گریه لااقل، گفتم
کسی میان شما عشق را فهمید
کمی دغل نکند ، عشق لا اَقل گفتم
کجاست کوهکنی تا نشان دهد فرهاد
شِکر شِکر نشود ،تامن ازعمل گفتم
به زور آمده بودم، به اختیار جنون
ببر به آخر دنیا از این محل گفتم
نمانده راه زیادی، (طریقت) ازسفرم
پیاده می شوم اینجا، همین بغل گفتم
(شعار:قانون )محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم
خلدستان طریقت(جدید ) محمّد مهدی طریقت
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت ملی ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، حکایات
برچسب های خلدستان : انجمن , دوبیتی , طریقت , اشعار
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


۩۩۩ ☫طریقت=> غزل=> چکیده ☫ ۩۩۩
دیشب گمانم حال من تغییر می کرد
دیشب گمانم حالِ من تغــــییر می کرد
مثل کسی که غم، دلش را سیرمی کرد
مثل کسی که بی صدا از شدت بُغض
اشکش به سختی در نگاهش گیر می کرد
مثل کسی که آنچنان ترسیده اما
فریاد را در سینه اش ، زنجیر می کرد
یا آن که در یک متری اش، در راهِ خانه
درسینه احوالی دگــر تدبیر می کرد
مانـــند آن تشنه لبان ِ در بیابان
آب از کف دستان من، تبخیرمی کرد
یا مثل آن محکومِ اعدامی، سرِ دار
مجریِ حکمش پای چوبه دیرمی کرد
حال(طریقت)بدتر از این حرف هانــئ
بی خود قلم حال مرا تفسیر می کرد
ای شعرِ بزمافروزِ (شب) دیشب کجا بودی مگر
فارغ ز رنج وُ درد ما آن جا چرا بودی مگر
ای شعر ای سوزِ نهان، ای شعر ای رنجِ گران
ای شعر از روزِ ازل در ذاتِ ما بودی مگر
ای شعر ما را سوختی صد فتنه بر افروختی
اندوهِ دل آسیبِ جان، درد و بلا بودی مگر
من شاعر دیوانهام آسودگی از من مجو
شعرِ خدا، لوحِ قدر، حکمِ قضا بودی مگر
شاعِر کجا گیرد سکون در آتشِ شعر وُ جنون
ای بیوفا ای پُر فسون بس پُر جفا بودی مگر
(شعار:طنز)محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم
خلدستان طریقت(جدید ) محمّد مهدی طریقت
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، متن ادبی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ
برچسب های خلدستان : انجمن , عشق , طریقت , اشعار
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
باده آموخت به من رمز پريشانی وُ بس
در نسيم از غم تو بی سر و سامانی وُ بس
بوی پيراهنی از باده بياور ، گَر نه
غم يوسف بكشد ، عاقل كنعانی وُ بس
انجمن چاك گريبان تو آموخت به من
بعد از آن غنچه صفت ، سر به گريبانی وُ بس
آه از اين درد كه زندان قفس خواهد كشت
منِ خو كرده به پرواز گلستانی وُ بس
ليلی من ! غم عشق تو بنازم كه كشی
با تمنّای جنون ، قيس بيابانی وُ بس
گُل وُ گلبرگِ شقايق ، دل مجنونِ سروش
داغ بر دل به نَهد لاله ی شمعانی وُ بس
انجمن ، باغ دل آثار (طریقت)جوید ، ؟
عشق سامان بدهد اين همه ويرانی وُ بس


۩خــُلدستان طریقت(خطبه دوم )۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم 

برچسب های خلدستان : خلدستان , انجمن , باغ دل آثار , طریقت
۩۩☫ جان به لب آمد (طریقت)انتخابات 1402/اسفند ☫۩۩
گوسفندها مثل پلنگ نعره نمیکشند، مثل الاغ عرعر نمیکنند، مثل شیر نمیغرند،
مثل خرگوش نمیدوند،
مثل ماهی زیرآبی نمیروند،
و مثل اسب به سرعت فرار نمیکنند.. و شاید به همین دلیل است که همیشه به صورت " گله" هستند و یک " سگ" از آنها مراقبت میکند تا عاقبت خورده شوند.
سگها مواظب گوسفندها هستند، نمیگذارند گرگهای وحشی آنها را بخورد و مواظباند که دزد آنها را نبرد و سرانجام قصاب آنها را بکشد.
سگها وفادارند،ولی نه به گوسفندها،بلکه به قصابها.علت اینکه دموکراسی به درد گوسفندان نمیخورد این است که آنها یا باید به سگ رای بدهند، یا به قصاب،در غیر این صورت باید خیانت کنند و به سوی گرگ بروند که او هم آنها را خواهد خورد.حتی اگر مدرنیزه هم بشوند،فقط بهطور مکانیزه کشته میشوند،اگر دیندار هم بشوند، عید قربان قتل عام میشوند.اعلام همبستگی میان گوسفندان تا وقتی ترس از گرگ و اعتماد به سگ و چاقوی قصاب است، بیهوده است، فقط باعث میشود کشتارگاه مکانیزه ساخته شود.
انتخابات برگزار شد، همه گوسفندان به سگ رای دادند، جز او کسی را نمیشناختند.پشت سر هر گوسفند ناموفق،یک گرگ است.
⭕️دموکراسی در دنیای گوسفندها، یعنی انتخاب یکی از این سه گزینه:سگ... گرگ... یا قصاب!!؟؟من رای ندادهام رژیم �مرات زیازیکوف� رئیس جمهور کشور کوچک �اینگوشتیا�، در جنوب روسیه، به نظر می رسید الگوی کامل یک رژیم استبدادی و بی قانون باشد!سازمان های مدافع حقوق بشر بین المللی و نیز روسیه موارد زیادی از آدم ربایی، شکنجه و قتل توسط نیروهای امنیتی در سالهای اخیر را گزارش میدادند.مردم اینگوشتیا با رژیم زیازیکوف به مقابله پرداختند و نتایج درخشانی گرفتند.
در سال ۲۰۰۷ تعداد کمی از مردم رأی دادند و دلیل آن این بود که اکثریت از دستکاری و تقلب در انتخابات مطمئن بودند و از طرفی دیگر میدانستند که این انتخابات هیچ تغییری ایجاد نخواهد کرد.اما رژیم ادعا کرد که ۹۸درصد در انتخابات شرکت کردهاند و اکثریت آنها نیز به
حزب طرفدار مسکو و زیازیکوف رأی دادهاند!اعتراض به نتایج انتخابات غیرقابل تصور بود، به خصوص که رهبران روسیه از زیازیکوف حمایت میکردند، اما زیازیکوف عزم و سرسختی شهروندان را دست کم گرفتهبود!معترضان کمپینی تحت عنوان �من رأی ندادهام� راه انداختند و این کمپین در مدت کوتاهی موفق به اخذ امضای بیش از نیمی از واجدین شرایط شد!
معنی این کنش این بود که آمار ۹۸ درصد شرکت در انتخابات اعتبار ندارد!زیازیکوف اعلام کرد که این عمل �حماقتی واقعی و کاملا بی معنی است� و فعالان کمپین�من رأی ندادهام� بارها تهدید به خشونت شدند، ولی فعّالیت خود را ادامه دادند.
سرانجام مسکو، زیازیکوف را وادار به کنارهگیری کرد و یکی از دلایل آن، عدم مشروعیت شرمآوری بود که کمپین �من رأی ندادهام� آن را افشا کرد.مردی که به خشونت معروف بود به دهها هزار نفر که هیچ چیزی جز شهامت نداشتند،
باخت! آنها با حرکتی که به قلمهای خود دادند، او را پایین آوردند...
ﻳﻚ ﻫﻤﻮﻃﻦ ﻣﺘﻮﻟﺪ ۱۳۲۷ ﻣﯿﻨﻮﯾﺴﺪ: ﻣﻦ ﻣﺘﻮﻟﺪ ﺷﺪﻡ ﻭ ﭘﺎ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺗﺎ ﻓﺮﺩﺍ ﺭﺍ ﺑﺴﺎﺯﻡ.ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ ﺭﻓﺘﻢ ﻣﺪﯾﺮ ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ ﻣﺎ ﺗﻮﺩﻩ ﺍﯼ ﺑﻮﺩ! ﻧﺎﻇﻤﺶ ﻣﺼﺪﻗﯽ ﺑﻮﺩ! ﻣﻌﻠﻤﻢ، ﻓﺪﺍﺋﯽ ﺍﺳﻼﻡ ﺑﻮﺩ! ﺑﻪ ﺩﺑﯿﺮﺳﺘﺎﻥ ﺭﻓﺘﻢ ﻣﺪﯾﺮ ﻣﺎ ﻋﻀﻮ ﻧﻬﻀﺖ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﺑﻮﺩ! ﻧﺎﻇﻤﺶ ﺗﻮﺩﻩ ﺍﯼ ﺑﻮﺩ
ﺩﺑﯿﺮ ﺍﺩﺑﯿﺎﺕ ﻣﺎ ﻣﯿﮕﻔﺖ ﺣﯿﻒ ﮐﻪ ﻣﯿﺮﺯﺍ ﮐﻮﭼﮏ ﺧﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﯾﻦ ﺑﯽ ﭘﺪﺭﺍﻥ،ﮐﺸﺘﻨﺪ! ﺑﻘﯿﻪ ﺩﺑﯿﺮﺍﻥ ﻫﻢ ﯾﺎ ﭼﺮﯾﮏ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﯾﺎ ﻓﺪﺍﺋﯽ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﯾﺎ ﻣﯿﮕﻔﺘﻧﺪ ﺣﯿﻒ ﮐﻪ،ﻣﺼﺪﻕ ﺩﺭ ﺗﺒﻌﯿﺪ ﺍﺳﺖ!! ﻣﻦ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺭﻓﺘﻢ .... ﺑﺎ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﮐﺎﺭﺕ ﺩﺍﻧﺸﺤﻮﺋﯽ ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮ ﺷﺪﻡ! ﻫﻤﻪ ﺩﻭﺭ ﻫﻢ ﺑﻮﺩﯾﻢ، ﺍﺯ ﻫﺮﻧﻮﻉ ﺣﺸﻤﯽ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﻣﺎ ﺑﻮﺩ ﻣﺼﺪﻗﯽ ﻭﺗﻮﺩﻩ ﺍﯼ ﻭ ﭼﺮﯾﮏ،ﻭ ﻣﺠﺎﻫﺪ ﻭ ﻓﺪﺍﺋﯽ .....ﺩﺧﺘﺮ ﻫﺎﯼ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻣﺎ ﻋﺎﺷﻖ ﺧﺴﺮﻭﮔﻠﺴﺮﺧﯽ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ!! ﭘﺴﺮ ﻫﺎﯼ،ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻣﺎ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺮﯾﻌﺘﯽ!! ﮐﺴﯽ ﮐﺘﺎﺏ ﺩﺭﺳﯽ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻧﺪ! ﯾﮑﯽ ﻣﺎﺭﮐﺲ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﺪ، ﯾﮑﯽ ﻋﻘﺎﯾﺪ ﺑﺮﺗﺮ ﺍﺳﺘﺎﻟﯿﻦ!! ﯾﮑﯽ ﮐﺘﺎﺏ ﻫﺎﯼ ﺟﻼﻝ ﺁﻝ ﺍﺣﻤﺪ، ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﻫﻢ ﮐﺘﺎﺏ "ﻣﺎﺋﻮ،ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﺭﺳﯿﺪ " ﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﻫﺎ ﻫﻢ ﺍﺧﻼﻕ ﺩﺭ ﺍﺳﻼﻡ ﻭ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺩﯾﺪ ﮔﺎﻩ،ﺷﻤﺎ ﺯﯾﻨﺐ ﻭﺍﺭ ﺷﻮﺩ!! ﺧﻮﺏ ﯾﺎﺩﻡ ﺍﺴﺖ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺩﮐﺘﺮ ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻢ ﺑﻨﯽ ﺍﺣﻤﺪ، ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺷﻨﺎﺳﯽ ﻣﺎ، ﺩﺭ ﺳﺮ ﮐﻼﺱ ﭘﺮﺳﯿﺪ: " ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻫﺴﺘﯿﺪ؟" ﻫﻤﻪ،ﮔﻔﺘﯿﻢ ﺁﻗﺎ ﻣﺎ! ﭘﺮﺳﯿﺪ: " ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺷﺎﻫﻨﺎﻣﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﯿﺪ؟ " ﮐﺴﯽ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﻠﻨﺪ،ﻧﮑﺮﺩ! ﭘﺮﺳﯿﺪ: " ﮔﻠﺴﺘﺎﻥ ﺳﻌﺪﯼ ﭼﻨﺪ ﺻﻔﺤﻪ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺩﺭ ﭼﻪ ﺑﺎﺏ ﻫﺎﯾﯽ ﻧﻮﺷﺘﻪ،ﺷﺪﻩ؟" ﮐﺴﯽ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﺴﺖ!! ﭘﺮﺳﯿﺪ : " ﻧﺎﻡ ﮐﻮﭼﮏ ﺟﺎﻣﯽ ﭼﯿﺴﺖ؟" ﮐﺴﯽ،ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﺴﺖ!! ﻫﺮ ﭼﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﮐﺴﯽ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﺴﺖ!!! ﭘﺮﺳﯿﺪ: " ﺭﺿﺎ ﺷﺎﻩ ﺩﺭ ﭼﻪ ﺳﺎﻟﯽ ﻭ ﺩﺭ ﮐﺠﺎ ﺑﺪﻧﯿﺎ ﺁﻣﺪ؟" ﭘﺮﺳﯿﺪ: " ﻧﺎﻡ ﺍﺻﻠﯽ ﺍﻣﯿﺮ ﮐﺒﯿﺮ ﭼﻪ ﺑﻮﺩ؟" ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﮔﻔﺖ: "ﺧﺎﮎ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻣﻠﺘﯽ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮﺍﻧﺶ ﺑﺎﺷﯿﺪ!!!! ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﺪ ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﺑﭙﺮﺳﻢ ﺍﺳﺎﻣﯽ ﺁﻥ ۵۳ ﻧﻔﺮﻋﻀﻮ ﺣﺰﺏ ﺗﻮﺩﻩ ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺏ ﺑﺰﺭﮒ ﻋﻠﻮﯼ ﺭﺍ ﻧﺎﻡ ﺑﺒﺮﯾﺪ ﻫﻤﻪ ﺷﻤﺎ ﻧﺎﻡ ﮐﻮﭼﮏ، ﻧﺎﻡ ﻓﺎﻣﯿﻞ، ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺷﻨﺎﺳﻨﺎﻣﻪ، ﻭ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺗﻮﻟﺪﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺣﻔﻆ ﻫﺴﺘﯿﺪ!! ﺷﻤﺎ ﺑﺎ ﭘﻮﻝ،ﺍﯾﻦ ﻣﻠﺖ ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮ (!!) ﺷﺪﻩ ﺍﯾﺪ؟! ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻠﺖ، ﺗﺎﺭﯾﺦ ﻭ ﻫﻮﯾﺖ،ﺧﻮﺩ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﮐﻨﺪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺣﻢ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ. ﺑﺪﺑﺨﺖ ﺁﻥ ﻣﻤﻠﮑﺘﯽ ﮐﻪ ﺷﻤﺎﻫﺎ،ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮﺍﻧﺶ ﺑﺎﺷﯿﺪ"!!
ﺩﺷﺖ ﻣﺎﻥ ، ﮔﺮﮒ ﺍﮔﺮ ﺩﺍﺷﺖ ، ﻧﻤﯽ ﻧﺎﻟﯿﺪﻡ؛ﻧﯿﻤﯽ ﺍﺯ ﮔﻠّﻪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺳﮓِ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺧﻮﺭﺩﻩ
۩۩۩ ☫ درستون قل مراد، از(طریقت)یادگار ☫ ۩۩۩
خستهام ازمردمانِ سازگار
خیز وُ آهنگی بزن ناسازگار
مجلسِ انس است ، روزان و شبان
خاطراتِ بایگانی، مستعار
آفتاب زرد و غمگین، پلههای سربه زیر
سقفهاشد، آسمانهاآسمان شداستجار
پیرمَردِ سرشکسته،دستهایی پینه بسته
در جماعت کودکان چشم انتظار
صندلیها چرخدارچرخ هاشان صف بصف
زندگانی درشعار وُ گریهها بی اختیار
عصر کَلکَل کردن، نامردمانِ این حوالی
هرجوانی بیخیال، پیرتر هاهم خمار
رونوشت روزگار، سرنوشتی در زوال
شنبههای این دیار،جمعههای بیقرار
مردمانی بُردبار روزگاری برمراد
درستون قُلمُراد، از(طریقت)یادگار!
یار می آید ولی امروز وُ فردا لعبتی
بی خبر از عشق من دارد مدارا لعبتی
مهر می تابد دوباره برحریم عاشقان
ماه می آید شبی شام از تو زیبا لعبتی
دوش دیدم قاصدی آمد به شهر دوستان
گفت می آید کسی دارم تمنّــا لعبتی
یار می آید چنان با شور وشوق واشتیاق
نامه های عشق را بامهر وُ امضا لعبتی
جان به جانان می رسد در کوچه های آشتی
در بهار عاشقان او عزم نکیسا لعبتی
باز با چشم غزل خوان می رسد آن مه جبین
عشق دارد با خودش مشق زلیخا لعبتی
خنده می آید دوباره رنج ومحنت می رود
می رسد دلدار زیبا بی گره با لعبتی
گفت می آید شبی با شور وصبر وحوصله
در جوار ماه رویان خیمه بر پا لعبتی
جان به لب آمد(طریقت) در میان انجمن
هرکو مسیحادر هوای یار زیبا لعبتی
خــُلدستان طریقت(اسفتد :انتخابات )
۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم 

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، متن ادبی ، سیاسی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : انجمن , خلدستان طریقت , اسفند1402 , ایران
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
برداشت حجــابِ انجمن از طرفی
بگرفت نگــار من سُــخن از طرفی
اشعارِ(طریقت) از چه رو گشته عیان
یاس از طرفی فتاد ،یاسمن،از طرفی
یه روزی نادرشاه برای فتح هندوستان درحال رفتن بود جلوی سپاه ایران حرکت میکرد.در راه که میگذشت یه پسربچه ای دید که قرآن به دست داشت میرفت،صداش زد و ازپسر خواست بیاد جلو.پسرک اومد جلو،نادرشاه ازش پرسید کجا میری با عجله، پسرک گفت دارم میرم مکتب درس قرآن دارم، نادر بهش گفت چه درسی امروز دارین، پسرک پسرک گفت امروز سوره ی فتح رو باید یاد بدن به ما.نادر خوشش اومد از اینکه صبح جنگ و همزمانی با حرکت سپاهش نام فتح اومده بود و نادر اون رو به فال نیک گرفت و نشانه ی پیروزی سپاهش میدونست، به پسرک،یک سکه هدیه داد بخاطر این تفعل که زده بود اما پسرک سکه رو از نادر نگرفت و رد ،کرد. نادر ناراحت شد کفت چرا نگرفتی سکه رو؟پسرک گفت اگر این رو ببرم خونه مادرم فکرمیکنه از کسی دزدیدم و کتکم میزنه،نادر بهش گفت پسرم به مادرت یگو اینو نادرشاه بهم داده! پسرک گفت اینو بگم که،اصلا باور نمیکنه و بیشتر کتکم میزنه، نادر با تعجب گفت چرا باور نمیکنه من بهت،سکه دادم؟ گفت آخه مادرم میگه نادر خیلی سخاوتمنده و یک سکه به کسی نمیده،نادر از این حرف پسرک که به نادر گمان خوب داشت خوشش اومد و به پسرک گفت:دامنت رو باز کن و دستور داد تمام لباس و دامنش رو از اشرفی پر کنن!
پ.ن: گمان خوب به خدا داشته باشین قطعا با همون گمان به شما عطا میکنه هرچقدر فال بد به خودت بزنی قطعا عمل بد هم به سراغت میاد.یه مقدار به خودمون امید بدیم و تلاش.تو کوچهی ما هم روزی عروسی میشه خداوند همون پروردگاریه که بی حساب به بنده هاش روزی میده چه کافر چه مسلمان چه یهود چه مسیحی و...
↘
<<< انجمن شعر <<< در ادامه مطلب<<<
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، آثارچاپ شده ، دوبیتی ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , انجمن , دوبیتی , تذکره شعرا
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


۩۩۩ ☫ همه شعر شام(طریقت) ست که نبرده بار توانگری ☫ ۩۩۩
چه کنم صنم نکنم نظر چــو جمال یار سمنبری
چه شکنج طرهء گیسویی، به جبین ماه مُعمبـری
خنک آنکسی که دل از جهان ببرد ز عشق پریرخان
به سحر برد شب تیرهای به جمال یار پیمبری
تو و ملکِ ری به جماعتی من و گوشهای به فراغتی
که نیرزدم دو جهان بدان که شبی وُ شمعی وُ عابری
به سریر ملک شهان کجا ، سر بندگی بنهد کسی
که نهاده سر ز هوای دل به کمند طره ی دلبری
صنما ، بدیده چنان خوشی که به چهره خلق جهان کشی
نه رخی که خرمن آتشی نه بتی که جلوه ی بتگری
منم آنکه پیش تو بندهام به امید وصل تو زنده ام
همه شب به یاد تو ماندهام چو به خون تپیده کبوتری
خبرت رَسد که چه میکشم به چسان میانه ی آتشم
چو دمی در آینه بنگری بکشی بلای فسونگری
تو چنین که قلب تهمتنان به خدنگ مژه دریدهای
مگر از قبیله ی قارنی ، مگر از سلاله ی نوذری
همه شاعران ، همه انجمن به جهان نموده نظر دمی
همه شعرِ شام (طریقت) است که نبرده بار توانگری
دفتر شعرِ (طریقت) خُلدستان 
خــُلدستان طریقت ( صفحه غزل: )۩ # محمد مهدی طریقت
برچسب های خلدستان : اشعار , انجمن , همه شعرِ شام , طریقت

۩۩۩۩☫ ☫۩۩۩ط دوری اهل(طریقت) ز خیالت هیهات!



بلبل از کنج قفس چون نظر افتد به منی
درد مــن دانـــد وُ نــالد زِ فــراق وطنی
جان به قربان شهیدی که پس از کشته شدن
غسلش از خون بود وُ گَــردِ غریبی کفنی
روز مرگش سزد ار جشن ولادت گیرند
هر که جانش به سر آید دم جان باختنی
مُردَم از دست تو ای خسرو شیرین دهنان
همچو فــرهاد ، بدان تیشه وُآن کوهکنی
دلم از دست تو افتاده به حالی که اَجل
نتوانــم ز سـرِ کویِ تـــو برداشتنی
ناله و زاری بلبل ، نه ز بی بال وُ پری ست
دردش این است که گردیده جدا از چمنی
یارب این سنگدلی را ز که آموخته ای
نازنینی که مکدر شود از انــجمــنی ،
دوری اهلِ (طریقت) ز خیالت هیهات!
نُقلِ هر انجمنی خسروِ شیرین سخنی

۩خــُلدستان طریقت (صفحه غزل )۩۩️✍ محمّدمهدی طریقت
![]()
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، غزلیات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، گوناگون
برچسب های خلدستان : اشعار , انجمن , شیرین سخن , طریقت
.: Weblog Themes By Pichak :.
