
۩۩۩☫ شاعر /شعر مشکوک (طریقت )غزلخوانی افسانه معشوق اشعار ☫۩۩۩
من پُر از اشعارم وُ تو شاعر ِ بارانی من
عاشق ِ لحن ِ توام شعر غزلستانی من
هنرت، شاعری ات، طبعِ بلندت شده است
شغل ِ محبوب ِ همه یـار دبستانی من
هرکسی دید تورا بی سرو سامان شد و رفت
مثل ویران شدن دولت سامانی من
شک نکن گر ببرد عطر تو را روزی باد
فکر یوسُف برود از سر کنعانی من
آنچنان منظره ی ساحل ِ تو دیدن داشت
که دگر محو تو شد کشتی ِ یونانی من
این ترافیک خبر می دهد از آمدنت
باز بیرون زده ای شاعر ِ تهرانی من
شعر مشکوک زیاد است ،(طریقت) بسرا
شعر معشوق تو پر می شود ای جانی من...
( صفحه جدید )۩#محمد مهدی #طریقت
ایران مال همه ایرانیان است!
هگل فیلسوف آلمانی در کتاب عقل در تاریخ می نویسد در زیر هر وجب از خاک ایران زمین مردی در خون خود خفته است تا از هستی این سرزمین پاسداری شود و حکایت عجیبی ست سرنوشت و سرگذشت این سرزمین و بعد آنجا که میان اهالی قدرت ظاهرا حواله دادن ملت محروسه ایران به کشورهای بیگانه سر دراز دارد ...من ابتدا فکر می کردم سخیف گوی ابتدایی جمله از ایران بروید کار محمدرضاشاه بود که گفت هر که حزب رستاخیز و سیاست های مرا قبول ندارد از ایران برود و بعد سوگلی های صدا و سیمای جمهوری اسلامی که می گفتند مملکت مال حزب اللهی هاست و هر کس نمی خواهد برود نگوبنیان این سنگ زیرین غلت را شاه فخیمه قاجار محمدعلی شاه در دوره استبداد صغیر بنا گذاشت و البته در آخر سرشان به سنگ خورد! که تا بوده ایران مال همه ایرانیان است. تهراناز خودمان یادگارهای قشنگ جا بزاریم
امروز جمعه ۲۴ بهمن ماه ۱۴۰۴ طبق همه سنوات عمرم نزدیک به یک ساعت جلوتر از حرکت اتوبوس پیک صبا خودم را به پایانه رساندم .جهت مسافرت به تهران ...در محل پایانه چشمم بعد از سه ماه به سیمای ج.ا. مزین شد و شعارهای مرگ بر این و آن را زیارت کردم من و البته خانواده سالهاست تلویزیون را از اسباب و اثاثيه منزل حذف کرده ایم . هر هم که می شنود می گوید خوش بحالت.
چقدر حال آدم از این شعارهای تکراری بد میشود و کماکان مثل همه این نزدیک ۵۰ سال پاشنه بر همان درب لج و لجبازی می چرخد و حالا در فضایی هستیم که بشدت ملتهب و هیچ امیدی به آینده نیست
دلم می خواست کتابنامه سال بازتاب دهنده ایران مال همه ایرانیان است باشد اما متاسفانه در همه این سالهای دور و دراز پاشنه بر همان درب جهنمی خودی و غیرخودی چرخید .
یه روزگار ایران مال رستاخیزی های عصر پهلوی بود و بعد مال حزب اللهی های امروز و دریغ که ایران هیچگاه مال همه ایرانیان نبود چه در عرصه ماده و چه معنا ،چه روزگار مادها و چه بعدها...
پاسی از شب گذشته هنوز در ابتدای جاده خرم آباد هستیم با این حساب کلی راه مانده .هر چند این جاده تکراری ست اما خوب باید این شرح بی نهایت شب را تحمل کنم .
فرصت کردم در این فاصله نقدی بر کتابی از پیر بوردیو جامعه شناس فرانسوی با عنوان " تأملات پاسکالی " از ایشان را بخوانم . بوردیوجامعه شناس و فیلسوف بلند آوازه معاصر است و پاسکال علاوه بر فیزیک تاملاتی در فلسفه داشت و در این خصوص کتابی بمثابه کشکول با نکات فلسفی نگاشت که بعد از وی بسیار اثر گذار بود هم بخاطر باریک بینی های فلسفی و هم نثر شیوایی که در آن کتاب، پاسکال از خود به یادگار گذاشت چنانکه فرانسوی ها ارزش زبان و ادبیات فرانسه را علاوه بر فلاسفه و نویسندگان بنامش مدیون پاسکال نیز می دانند و پیر بوردیو از همین نکته استفاده کرده و اثری نو و بدیع آفریده است البته با کارکرد فلسفه و جامعه شناسی و خلاصه در این شب تیره مثل همه این سالهای تیره و پرملال من نیز بسان گمگشتگان بدنبال مفری و گریزگاهی بودم که در این جاده طول و دراز و تکراری اندکی بتوانم به هر صورتی گه امکان داشت منویات قلبی یم را بنویسم شده از پاسکال و بوردیو وام بگیرم و بعد راه خودم را بروم.
مثل همه این سالها سفر برایم بی جهت و بی انگیزه است اما خوب در مسیری هستم که باید به ناچار تا به آخر ادامه بدهم.
و بعلاوه در اتوبوس همچنان ترانه های ماندگار پوران و هایده از دستگاه های صوتی اتوبوس که قطعا راننده مال چند نسل بعد است شنیده می شود و این هم از بد حادثه است که آنها که انقلاب پنجاه هفت را متصرف شدند بخصوص در عرصه هنر و فرهنگ چیزی بجز حصر و ممنوعیت از خود به یادگار نگذاشتند و بنایشان بر حلال و حرام بخصوص در عرصه هنر استوار بود و البته حالا که کفگیرشان به ته دیگ خورده بدجوری نیازمند هر هنرمندی شدن و از این سو بنای همه اهالی هنر و بی هنر بر قهر است و دست اینها هم بسته است و به هر خس و خاشاکی برای مدارا با همین دو قلم هنرمند متوسل می شوند یاد قصه ای و بلکه ماجراهایی از سال پنجاه و هفت نسل خودمان افتادم که در ابتدای سال ۵۵ که ورودی دانشگاه فردوسی مشهد بودیم همه دانشگاه در محاصره ساواک بود و خوب اکثر ماها نیز کم و بیش از ساواک وحشت داشتیم تا زد و جنبش انقلابی از محیط های دانشگاهی به کوچه پس کوچه های مشهد ورود کرد و ما که اکثر ساواکیها را می شناختیم اواخر ماههای پیش از پیروزی انقلاب بهمن ساواکی ها از دانشجویان می ترسیدند و خود را پنهان میکردند و من همیشه به شوخی می گفتم این دنیا به هیچ کی وفا نمی کنه نه شاه و نه گدا و همان بهتر که مثل اکثر آدمای روی زمین خرمان را برانیم و خرمای خودمان را بخوریم و باز هم از صدای گرم هایده لذت ببریم که مثل اینکه ناز کشیدنش تمامی ندارد و بوردیو و پاسکال کار خودشان را کردند و رفتند و ما هم می رویم و هایده و مهستی و پوران هم رفتند اما یادگارها می مانند و بهتر آنست که از خودمان یادگارهای قشنگ بجای بگذاریم و از امر و نهی آدما دست برداریم .جمعه شبی دارد به آخر میرسد و راننده ما مست از شور ترانه های ماندگار قدیمی انگار در یک مسابقه اتوموبیل رانی ست. تهران علی
ببینید نامه ی محمد علی شاه قاجار در گذشته چقدر آشنا و عبرت آموز است؟
ظل الله خشمگین فریاد می زد:
خون جواب آزادی است، رعیت را چه به سرکشی، رعیت را چه به استنطاق صاحب قران، رعیت را چه به فریاد حق طلبی!؟.
ماییم که آبرو می دهیم، ماییم که مالک ایرانیم، ماییم...
رعیت غلط می کند اعتراض کند، غلط می کند مطالبه حق کند، غلط می کند دیوان مظالمه بخواهد، غلط می کند نظارت کند، غلط می کند قدرت ما را محدود کند، غلط می کند مشروطه بخواهد، غلط می کند خلاف روس تزاری باشد، غلط می کند دل باخته غرب باشد، غلط می کند متحصن در زاویه شاه عبدالعظیم شود، غلط می کند متحصن به سفارت خانه اجنبی شود...ملت غلط می کند ما را نخواهد...
سایه ماست که آرامش می دهد، امنیت می بخشد، نعمت ارزانی می دارد، دفع بلا می کند..
سایه ماست، نه رعیت.
ملت را چه به آزادی، مشق مردم سالاری می کنند. مصلحین، فریاد قانون می زنند، خدا لعنت کند یوسف خان مستشارالدوله بی شرف را، که قانون قانون می کرد در این مملکت...
به جهنم که نان ندارید
به جهنم کار ندارید
به جهنم سرپناه ندارید
به جهنم که آزادی ندارید
به جهنم که آب ندارید
به جهنم که جوانانمان درگیر افیون اند به جهنم که زنان تن فروشی می کنید به جهنم...
همین که سایه مان بر سر شما رعیت است کافی است.
آخر الزمان است؛ شاه شاهان را محکوم می کنند به دروغ گویی، محکوم می کنند به خرافه پرستی، محکوم می کنند به دست اندازی به بیت المال، محکوم می کنند به دیکتاتوری، محکوم می کنند به زد و بند، محکوم می کنند به چپاول، محکوم می کنند به عیاشی...
رعیت غلط می کند مارا که زینت کشوریم محکوم کند؟!...
ما که سایه خداییم دوست داریم ظلم کنیم، دوست داریم ذخائر طبیعی مملکت را به اجنبی تحفه دهیم، دوست داریم تمام امور کشور را به بستگان مان بسپاریم ، دوست داریم هر آن چه که به میل مان است انجام دهیم...رعیت گوسفند، ما شبانیم.
به خدای احد و واحد قسم
دستور دادیم به قزاق ها هر که نافرمانی کرد امان اش ندهند، هر که اعتراض کرد پوست اش را کنده، کاه پر کنند، هرکس را که خواست بیاندیشد؛ محبوسش کنند، هرکسو که خواست در افکارش به ما ناسزا گوید؛ معدوم اش کند..
دستور دادیم هر که به خیابان بیاید، هر که شعار دهد، هر که معترض شود، هر که قانون بخواهد، هر که مطالبه آزادی کند، مهمان اش کنند به گلوله...
ما رعیت سربزیر می خواهیم، ما رعیت بله قربان گو می خواهیم، ما رعیت کر و کور می خواهیم...
ما رعیت می خواهیم، همین بس.
این جا ممالک محصوره ایران است و ما هم قبله عالمیم و پرچمدار عدالت و پاکی...
هر کس نمی خواهد بسم الله، ازین مملکت برود؛ شما رعیت لیاقت سروری ما را ندارید...بروید از خاک ما بروید ای بی لیاقتان مجوس.
محمد علی شاه قاجار
طهران، ۱۲۸۷ ش

۩۩۩☫ شاعر /شعر مشکوک (طریقت )غزلخوانی افسانه معشوق اشعار ☫۩۩۩

من پُر از اشعارم وُ تو شاعر ِ بارانی من
عاشق ِ لحن ِ توام شعر ِ غزلستانی من
هنرت، شاعری ات، طبعِ بلندت شده است
شغل ِ محبوب ِ همه یـار دبستانی من
هرکسی دید تورا بی سرو سامان شد و رفت
مثل ویران شدن دولت سامانی من
شک نکن گر ببرد عطر تو را روزی باد
فکر یوسُف برود از سر کنعانی من
آنچنان منظره ی ساحل ِ تو دیدن داشت
که دگر محو تو شد کشتی ِ یونانی من
این ترافیک خبر می دهد از آمدنت
باز بیرون زده ای شاعر ِ تهرانی من
شعر مشکوک زیاد است ،(طریقت) بسرا
شعر معشوق تو پر می شود ای جانی من...
( صفحه جدید )۩#محمد مهدی #طریقت
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت مذهبی ، سیاسی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید
برچسب های خلدستان : خلدستان , اسفند , ایرانیان , یهود
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩ ☫خموش باش (طریقت) سخن مگو به عوام☫ ۩۩۩
بیا بیا که سخن از می و مغان باشد
سخن ز باده کشان و ز مطربان باشد
ز پیر و میکده و جام و ساغر و باده
ز می فروش و ز آئینِ می کشان باشد
ز باده ای که همه انبیا بنوشیدند
زمان جان بکفانست وُ شرحِ آن باشد
ز باده ای که همه اولیا از آن مستند
ز ساغری که در آن بوده زهرِ جان باشد
ز پیرِ باده فروشان علیِ عمرانی
ز باده بود دوازده عدد عیان باشد
ز نورِ باده برافروز جامِ ما ساقی
ز حافظ و سخنِ نغز، خوش بیان باشد
ز معرفت که همه عارفان حق دارند
ز میرِ مُلکِ ولا، صاحب زمان باشد
خموش باش(طریقت)سخن مگو به عوام
کمالِ طبعِ روان شعرِ جاودان باشد
محمّد مهدی طریقت
خــُلدستان طریقت(اسفتد :انتخابات )۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم


محمّد مهدی طریقت
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، قصاید
برچسب های خلدستان : اشعار , اسفند , خلدستان طریقت , سخن شعر
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩☫ جان بهلب آمد (طریقت)انتخابات 1402/اسفند ☫۩۩

گوسفندها مثل پلنگ نعره نمیکشند، مثل الاغ عرعر نمیکنند، مثل شیر نمیغرند،
مثل خرگوش نمیدوند،
مثل ماهی زیرآبی نمیروند،
و مثل اسب به سرعت فرار نمیکنند.. و شاید به همین دلیل است که همیشه به صورت " گله" هستند و یک " سگ" از آنها مراقبت میکند تا عاقبت خورده شوند.
سگها مواظب گوسفندها هستند، نمیگذارند گرگهای وحشی آنها را بخورد و مواظباند که دزد آنها را نبرد و سرانجام قصاب آنها را بکشد.
سگها وفادارند،
ولی نه به گوسفندها،
بلکه به قصابها.
علت اینکه دموکراسی به درد گوسفندان نمیخورد این است که آنها یا باید به سگ رای بدهند، یا به قصاب،
در غیر این صورت باید خیانت کنند و به سوی گرگ بروند که او هم آنها را خواهد خورد.
حتی اگر مدرنیزه هم بشوند،
فقط بهطور مکانیزه کشته میشوند،
اگر دیندار هم بشوند، عید قربان قتل عام میشوند.
اعلام همبستگی میان گوسفندان تا وقتی ترس از گرگ و اعتماد به سگ و چاقوی قصاب است، بیهوده است، فقط باعث میشود کشتارگاه مکانیزه ساخته شود.
انتخابات برگزار شد، همه گوسفندان به سگ رای دادند، جز او کسی را نمیشناختند.
پشت سر هر گوسفند ناموفق،
یک گرگ است.
⭕️دموکراسی در دنیای گوسفندها، یعنی انتخاب یکی از این سه گزینه:
سگ... گرگ... یا قصاب!!؟؟
📚بریده کتاب
◇ من رای ندادهام! رژیم «مرات زیازیکوف» رئیس جمهور کشور کوچک «اینگوشتیا»، در جنوب روسیه، به نظر می رسید الگوی کامل یک رژیم استبدادی و بی قانون باشد!سازمان های مدافع حقوق بشر بین المللی و نیز روسیه موارد زیادی از آدم ربایی، شکنجه و قتل توسط نیروهای امنیتی در سالهای اخیر را گزارش میدادند.مردم اینگوشتیا با رژیم زیازیکوف به مقابله پرداختند و نتایج درخشانی گرفتند.
در سال ۲۰۰۷ تعداد کمی از مردم رأی دادند و دلیل آن این بود که اکثریت از دستکاری و تقلب در انتخابات مطمئن بودند و از طرفی دیگر میدانستند که این انتخابات هیچ تغییری ایجاد نخواهد کرد.اما رژیم ادعا کرد که ۹۸درصد در انتخابات شرکت کردهاند و اکثریت آنها نیز به
حزب طرفدار مسکو و زیازیکوف رأی دادهاند!اعتراض به نتایج انتخابات غیرقابل تصور بود، به خصوص که رهبران روسیه از زیازیکوف حمایت میکردند، اما زیازیکوف عزم و سرسختی شهروندان را دست کم گرفتهبود!معترضان کمپینی تحت عنوان «من رأی ندادهام» راه انداختند و این کمپین در مدت کوتاهی موفق به اخذ امضای بیش از نیمی از واجدین شرایط شد!
معنی این کنش این بود که آمار ۹۸ درصد شرکت در انتخابات اعتبار ندارد!زیازیکوف اعلام کرد که این عمل «حماقتی واقعی و کاملا بی معنی است» و فعالان کمپین«من رأی ندادهام» بارها تهدید به خشونت شدند، ولی فعّالیت خود را ادامه دادند.
سرانجام مسکو، زیازیکوف را وادار به کنارهگیری کرد و یکی از دلایل آن، عدم مشروعیت شرمآوری بود که کمپین «من رأی ندادهام» آن را افشا کرد.مردی که به خشونت معروف بود به دهها هزار نفر که هیچ چیزی جز شهامت نداشتند،
باخت! آنها با حرکتی که به قلمهای خود دادند، او را پایین آوردند...
ﻳﻚ ﻫﻤﻮﻃﻦ ﻣﺘﻮﻟﺪ ۱۳۲۷ ﻣﯿﻨﻮﯾﺴﺪ: ﻣﻦ ﻣﺘﻮﻟﺪ ﺷﺪﻡ ﻭ ﭘﺎ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺗﺎ ﻓﺮﺩﺍ ﺭﺍ ﺑﺴﺎﺯﻡ.ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ ﺭﻓﺘﻢ ﻣﺪﯾﺮ ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ ﻣﺎ ﺗﻮﺩﻩ ﺍﯼ ﺑﻮﺩ! ﻧﺎﻇﻤﺶ ﻣﺼﺪﻗﯽ ﺑﻮﺩ! ﻣﻌﻠﻤﻢ، ﻓﺪﺍﺋﯽ ﺍﺳﻼﻡ ﺑﻮﺩ! ﺑﻪ ﺩﺑﯿﺮﺳﺘﺎﻥ ﺭﻓﺘﻢ ﻣﺪﯾﺮ ﻣﺎ ﻋﻀﻮ ﻧﻬﻀﺖ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﺑﻮﺩ! ﻧﺎﻇﻤﺶ ﺗﻮﺩﻩ ﺍﯼ ﺑﻮﺩ
ﺩﺑﯿﺮ ﺍﺩﺑﯿﺎﺕ ﻣﺎ ﻣﯿﮕﻔﺖ ﺣﯿﻒ ﮐﻪ ﻣﯿﺮﺯﺍ ﮐﻮﭼﮏ ﺧﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﯾﻦ ﺑﯽ ﭘﺪﺭﺍﻥ،ﮐﺸﺘﻨﺪ! ﺑﻘﯿﻪ ﺩﺑﯿﺮﺍﻥ ﻫﻢ ﯾﺎ ﭼﺮﯾﮏ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﯾﺎ ﻓﺪﺍﺋﯽ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﯾﺎ ﻣﯿﮕﻔﺘﻧﺪ ﺣﯿﻒ ﮐﻪ،ﻣﺼﺪﻕ ﺩﺭ ﺗﺒﻌﯿﺪ ﺍﺳﺖ!! ﻣﻦ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺭﻓﺘﻢ .... ﺑﺎ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﮐﺎﺭﺕ ﺩﺍﻧﺸﺤﻮﺋﯽ ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮ ﺷﺪﻡ! ﻫﻤﻪ ﺩﻭﺭ ﻫﻢ ﺑﻮﺩﯾﻢ، ﺍﺯ ﻫﺮﻧﻮﻉ ﺣﺸﻤﯽ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﻣﺎ ﺑﻮﺩ ﻣﺼﺪﻗﯽ ﻭﺗﻮﺩﻩ ﺍﯼ ﻭ ﭼﺮﯾﮏ،ﻭ ﻣﺠﺎﻫﺪ ﻭ ﻓﺪﺍﺋﯽ .....ﺩﺧﺘﺮ ﻫﺎﯼ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻣﺎ ﻋﺎﺷﻖ ﺧﺴﺮﻭﮔﻠﺴﺮﺧﯽ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ!! ﭘﺴﺮ ﻫﺎﯼ،ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻣﺎ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺮﯾﻌﺘﯽ!! ﮐﺴﯽ ﮐﺘﺎﺏ ﺩﺭﺳﯽ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻧﺪ! ﯾﮑﯽ ﻣﺎﺭﮐﺲ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﺪ، ﯾﮑﯽ ﻋﻘﺎﯾﺪ ﺑﺮﺗﺮ ﺍﺳﺘﺎﻟﯿﻦ!! ﯾﮑﯽ ﮐﺘﺎﺏ ﻫﺎﯼ ﺟﻼﻝ ﺁﻝ ﺍﺣﻤﺪ، ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﻫﻢ ﮐﺘﺎﺏ "ﻣﺎﺋﻮ،ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﺭﺳﯿﺪ " ﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﻫﺎ ﻫﻢ ﺍﺧﻼﻕ ﺩﺭ ﺍﺳﻼﻡ ﻭ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺩﯾﺪ ﮔﺎﻩ،ﺷﻤﺎ ﺯﯾﻨﺐ ﻭﺍﺭ ﺷﻮﺩ!! ﺧﻮﺏ ﯾﺎﺩﻡ ﺍﺴﺖ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺩﮐﺘﺮ ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻢ ﺑﻨﯽ ﺍﺣﻤﺪ، ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺷﻨﺎﺳﯽ ﻣﺎ، ﺩﺭ ﺳﺮ ﮐﻼﺱ ﭘﺮﺳﯿﺪ: " ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻫﺴﺘﯿﺪ؟" ﻫﻤﻪ،ﮔﻔﺘﯿﻢ ﺁﻗﺎ ﻣﺎ! ﭘﺮﺳﯿﺪ: " ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺷﺎﻫﻨﺎﻣﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﯿﺪ؟ " ﮐﺴﯽ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﻠﻨﺪ،ﻧﮑﺮﺩ! ﭘﺮﺳﯿﺪ: " ﮔﻠﺴﺘﺎﻥ ﺳﻌﺪﯼ ﭼﻨﺪ ﺻﻔﺤﻪ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺩﺭ ﭼﻪ ﺑﺎﺏ ﻫﺎﯾﯽ ﻧﻮﺷﺘﻪ،ﺷﺪﻩ؟" ﮐﺴﯽ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﺴﺖ!! ﭘﺮﺳﯿﺪ : " ﻧﺎﻡ ﮐﻮﭼﮏ ﺟﺎﻣﯽ ﭼﯿﺴﺖ؟" ﮐﺴﯽ،ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﺴﺖ!! ﻫﺮ ﭼﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﮐﺴﯽ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﺴﺖ!!! ﭘﺮﺳﯿﺪ: " ﺭﺿﺎ ﺷﺎﻩ ﺩﺭ ﭼﻪ ﺳﺎﻟﯽ ﻭ ﺩﺭ ﮐﺠﺎ ﺑﺪﻧﯿﺎ ﺁﻣﺪ؟" ﭘﺮﺳﯿﺪ: " ﻧﺎﻡ ﺍﺻﻠﯽ ﺍﻣﯿﺮ ﮐﺒﯿﺮ ﭼﻪ ﺑﻮﺩ؟" ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﮔﻔﺖ: "ﺧﺎﮎ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻣﻠﺘﯽ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮﺍﻧﺶ ﺑﺎﺷﯿﺪ!!!! ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﺪ ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﺑﭙﺮﺳﻢ ﺍﺳﺎﻣﯽ ﺁﻥ ۵۳ ﻧﻔﺮﻋﻀﻮ ﺣﺰﺏ ﺗﻮﺩﻩ ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺏ ﺑﺰﺭﮒ ﻋﻠﻮﯼ ﺭﺍ ﻧﺎﻡ ﺑﺒﺮﯾﺪ ﻫﻤﻪ ﺷﻤﺎ ﻧﺎﻡ ﮐﻮﭼﮏ، ﻧﺎﻡ ﻓﺎﻣﯿﻞ، ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺷﻨﺎﺳﻨﺎﻣﻪ، ﻭ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺗﻮﻟﺪﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺣﻔﻆ ﻫﺴﺘﯿﺪ!! ﺷﻤﺎ ﺑﺎ ﭘﻮﻝ،ﺍﯾﻦ ﻣﻠﺖ ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮ (!!) ﺷﺪﻩ ﺍﯾﺪ؟! ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻠﺖ، ﺗﺎﺭﯾﺦ ﻭ ﻫﻮﯾﺖ،ﺧﻮﺩ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﮐﻨﺪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺣﻢ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ. ﺑﺪﺑﺨﺖ ﺁﻥ ﻣﻤﻠﮑﺘﯽ ﮐﻪ ﺷﻤﺎﻫﺎ،ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮﺍﻧﺶ ﺑﺎﺷﯿﺪ"!!
ﺩﺷﺖ ﻣﺎﻥ ، ﮔﺮﮒ ﺍﮔﺮ ﺩﺍﺷﺖ ، ﻧﻤﯽ ﻧﺎﻟﯿﺪﻡ؛ﻧﯿﻤﯽ ﺍﺯ ﮔﻠّﻪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺳﮓِ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺧﻮﺭﺩﻩ
یار می آید ولی امروز وُ فردا لعبتی
بی خبر از عشق من دارد مدارا لعبتی
مهر می تابد دوباره برحریم عاشقان
ماه می آید شبی شام از تو زیبا لعبتی
دوش دیدم قاصدی آمد به شهر دوستان
گفت می آید کسی دارم تمنّــا لعبتی
یار می آید چنان با شور وشوق واشتیاق
نامه های عشق را بامهر وُ امضا لعبتی
جان به جانان می رسد در کوچه های آشتی
در بهار عاشقان او عزم نکیسا لعبتی
باز با چشم غزل خوان می رسد آن مه جبین
عشق دارد با خودش مشق زلیخا لعبتی
خنده می آید دوباره رنج ومحنت می رود
می رسد دلدار زیبا بی گره با لعبتی
گفت می آید شبی با شور وصبر وحوصله
در جوار ماه رویان خیمه بر پا لعبتی
جان به لب آمد(طریقت) در میان انجمن
هرکو مسیحادر هوای یار زیبا لعبتی
خــُلدستان طریقت(اسفتد :انتخابات )۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم 

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت ملی ، سیاسی ، غزلیات ، خاطرات ، متفرقه(طــنــز) ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ
برچسب های خلدستان : جان به لب آمد , طریقت , در میان انجمن , اسفند
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩ به روز دوم اسفند هرسال ۩۩۩

۩۩ ☫خوشا خوانسارو وضع بی مثالش ☫ ۩۩۩

خوشاخوانسار وُ وضع بی مثالش خوشا آن لهجه شیرین بیانش
به روز دوم اســـفند هــرســـال زبـان مـــادری گــردید نــامش
چه خوش یُمن وُچه زیباشهرخوانسار هــر ایرانی بُود وِرد زبانش
گذار هر کسی افتد به بازار کننداین مردمان شیرین دهانش
به گِردو و عسل یا با لواشک دهد سـوغاتی بهــر میهمانش
به آلــو، برگ زردآلــو وُ گیلاس ز مغز هسته های میوه جانش
همه دانند در هــر جای عــالَـم فــراوان باشد از نــوع گِرانش
دیــار ما کـنــار چشمه سـاران بُود این افتــخار مــردمانش
اگر آید به شــهر مــا رفیقی به استقبال او، پیر و جوانش
برایش می کنند تعریفِ خوانسار از آثار قدیم ، از باستانش
چنان مهمان را گیرند تحویل که گویا نیست وی انـدر گمانش
هرآنکس می برد او را به منزل پذیرایش میشود مانندجانش
به آئین خصلت مردان خوانسار زنـان ،مـردان بلکه کـودکانش
خدایا شهرم از آسیب محفوظ که مِثل سیل، ناید بر زوالش
بیارآ: ظاهــر آن را به نَــحــوی به باطـن افتخار اندر نهانش
(طریقت)باز شرح وصف خوانسار :روان وُ ساده آمد بر زبانش

حمید↘
محمد مهدی طریقت
(دفتر: خلدستان )۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم
جام جهانی ۲۰۲۲ در برج
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، منظومهء خوساری
برچسب های خلدستان : اشعار , خلدستان , طریقت , اسفند
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩ ☫شعر: خوساری _ هزِ شوم ۩۩۩
هِز شُوم عطر تو اِنگار بی پیچکابه دِلِم
پِرِشی ِخُوُم بَدی خین بی ریشکابه دِلِم
اِز دَمِ پِنِجریه یَ بَمدی هوا سرد گِنُوُ
سردی وآدِ هَوَ وَح کِ بی پالکابه دِلِم
این رُوآ،آدِمی اِز هرچی پشیمونِ گِنو
مصلحت نِی کِ بَواژان چی بی پاشکا به دِلِم
پَرَّ اِنگار رفیقا همهَ بِشِتِنِدِ به شهر
مُن بِمُندآن پَرّ، حسرت وآچا به دِلِم
رُوآ مِثل دیونآ،مین کیچآ اِدگِردان
چار رُو تر پیر گِنان حسرت یاچا به دِلِم
وَسگی با خُوم وِرشان جَلدی بِخُوم اِلیلان
گِشتن جی زِ چَ وُ ماتم جِن گا به دِلِم
مِثل اُون وِچیه کِ وخت خِطر اِدبُرمو
بَر بُرفتان ولی حسرت دیداربی پاشکا به دِلِم


۩۩۩ ☫ دنیا برای اهل(طریقت ) کتاب بود ۩۩۩

من که آدم نشدم،کاش تو حوّا باشی
همره سادگي اين منِ شيدا باشی
باز دلواپس شيريني گندم نشوی
باز رويا زده ي سيب،مبادا باشی
دل سرما زده ام مأمن بيماري هاست
و تو با آمدنت کاش مسيحا باشی
ماهي ام،ساحت اين تُنگ برايم تَنگ است
و چه سخت است در انديشه ي دريا باشی
سرِّ پنهانِ(طریقت) که ز مويش پيداست
تو ولي خوب بمان تا که فريبا باشي... 
روزی که بخت تیره ی انسان بخواب بود
آمد دمی که مایــه ی رنــج وُ عــذاب بود
بر صور گـــور خفته ی اجــداد میدمید
آن مُـطربی که در پس صدها نقاب بود
آدم به عقل و معرفتش آدم است وُ بس
باید مطیـــع وُ یاور حـــرف حساب بود
گفتم خراب گشته جهان کار کیست گفت
بنیاد این جهان ز ازل هم خـــراب بود
وقتی جناب را به جهان عرضه داشتند
جمعی اســـیر هیبت عالی جناب بود
پس این زمین به زهر که مسموم میشود
دنیا همیشه غـــرق در این منجلاب بود
آنجا که جام تشنگی از کام میگذشت
خلق فـــرات تنـــگ زنایاب آب بود
تا اینکه تخت و بخت تمنا مزین است
این وعده های عدل عدالت سراب بود
در کربلا که قامــــت آزادگی شکست
فریاد یاریـــش زچه رو بی جــواب بود
باید دوباره طــــرح نوین کرد و راه نو
چون کوره مشتعل شدو پا در رکاب بود
باید دوبـــاره سر بسر نیــزه ها دهیم
باید بیاد ساقی بی مـــشک و آب بود
شاید دوباره دختر معــــصوم زندگی
راهی ی شام و کوفه ی پر التهاب بود
کار جهان و خلق جهان بی حساب نیست
باید شبی بفکـــر حساب و کتاب بود
وقتی بخون کشــــید جفا آفتاب را
آنجا علیه عشق و صــــفا انقـــلاب بود
دنیا برای اهـــل (طریقت) کـــتاب بود
وقتی بروی نیـــزه وُ نــی آفتاب بود
«یک زبان داریم گویا همچو نی
شش زبان تقسیم در لبهای وی»
یک زبان داریم نامش پارسیست
یک زبانِ خوب و شیرین مثلِ مَی
یک زبان که در نوردیده زمین
رفته در آفاق و انفس، تا به حَی
لهجهها را کیتوان تعبیر کرد
سه زبان در کابل وُ تاجیک وُ ری
تا تعصب هست اینجا دین ما
وحدت ملی شود تحکیم کَی
بلخ و فرغانه، بخارا و خجند
تا سمرقند و هری، شیراز، هَی
پهنهٔ پارین قند پارسیست
جایگاه کاوه و کاووس و کَی
یک زبان داریم نامش پارسیست
دُرّ دریای دری شد وصف وی
یک زبان تا مرزپاکستان تا بنگاله رفت
میرود تا سینکیانکِ چین، پَی
رُسته تا تهران و قونیه بلند
سایههایش تا به دهلی و دُبی
هست در دستور زبان من فراخ
ای(طریقت)بیشه پُر شاخ ای بُنَی!
شهرخوانسار ست، کهسار وطن
چشمه سار وچشمه ء مشک ختن
شرح شورانگیزعشق بی مثال
شعر آهنگی ست در اوج کمال
بخشی از خوانساراشعاری سرود
بر روان یوسفِ بخشی درود
از سهیلی گشت اشعاری روان
شعر زیبایش شده آرام جان
افسر خوانسار آن نیکو سر شت
او سخن بر گوهـر تابان نوشت
عصر شاه عباس اول نام عشق
می تراود از زلا لی جام عشق
"شعله ی خورشیدکآ تش درجهان "
مصرعی از" همت "او شدبیان
شهـرخوانسار است،لبریزآمده
حافظ از شیراز و نیریز آمده
در غزل با او شکرشکن شود
این زبان ازوصف او الکن شود
شرح شور انگیز اصل ما جرا
می کشد ما را به عشق ماورا
ترجمان شعر خورشیـدست«امین»
انعکاس نورامیدا ست «امین»
این نگین افتخـارسر مد است
کوی مجنونان ِ بوی احمد است
شعـر یعنی اعتصا می ،قزدری
چون سپهری رودکی معمری
اصفهـانی سبزواری،خانلری
هاتف وشیخ بهائی ا نوری
شعر یعنی ابن سینا شو به هوش
مجلس آراچو ن نظامی شو بکوش
می کشدفریاد خم می به دوش
می زند فـریاد فردوسی که نوش
شهریار و حافظ و سعد ی شدن
صائب عطـار و کا شانی شدن
شعر یعنی معرفت آموختن
گوهر جان در محبّت سوختن
یک ردا از جان بر تن دوختن
جان وتن را جملگی افرو ختن
شاهکارا نندمشکا ن ختن
نامد ا را نند مـردان سخن
کو هساران پا کی صبح ا زل
چشمه سارانی ز حسن لم یزل
شعر یعنی راه مجنون پیشگیر
نزد پیر عشق پیران بیشگیر
شعر یعنی لیلی و مجنون شدن
درمیان خاک و خون گلگون شدن
شعر یعنی با الفبا ی وجود
سجده کردن سر نهادن برسجود
سعدی آن شیخ اجل مرد سخن
با نصایح می کند بیرون مِحن
مجلس آرائی نظـا می کرده است
گنجه را او باغبانی کرده است
شعر او از صومعه بنیاد شد
شاعری از مصطبه آزاد شد
شهـر نیشابور باسِدر آمده
شیخ عطـا رست با ِعطـرآمده
تا عبیـد آمـدکه زاکا نی شود
مو ش و گربه درس انسانی شود
شعردر این صحنه غو غا کرده است
وادی شعرا ست افشاکرده است
عمر اگر با شعـرهمدوشی کند
زند گی را غرق مد هو شی کند
شعر یعنی آنکه عاشق آفرید
بردر میخانه مشتاق آپدید
وعده ی وصل آمد و شاعر رسید
بنده ی مشتاق ویک دنیا کلید
شعـریعنی طبع ملا آفرین
آفرین بر شمس ملا آفـرین
شمس اگر ازبی زبانی شکوه کرد
دربیان و شعر ملا جلوه کرد
مولوی دفتر به نام شمس کرد
شمس خوش اقبال او را شمس کرد
شعر یعنی باهنـربالاشدن
شمس والائی چومولاناشدن
شعـریعنی مولوی جامی شدن
چون سنا ئی یا که خا قا نی شدن
شاهکارشعر شد درقا بها
یادگاری گشت شعر نابها
طوس اگرافتاده هامونش درست
رنج فردوسی طوسی ازبر است
گر بَرَد خیام خُم بر شهریا ر
شیخ جام آیدبه فریاداز دیار
وصف حال من بر اوبی حال به
راز دانان، همزبان لال به
شرح شو رانگیز عشق لم یزل
درازل شعر « طریقت» شد مثل
تا ا بد خو ا هم بمـانی معنوی
جاودان بادا ، کتاب مثنوی
شهرخوانسارست ،کهسار وطن
چشمه سار وچشمهء مشک ختن
۩ஜ۩۞۩ஜ۞ஜ۩۞۩ஜ۞
خــُلدستان طریقت ( صفحه غزل اشعار ) ۩ # محمد مهدی طریقت
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، متن ادبی ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، منظومهء خوساری
برچسب های خلدستان : شعر , خوساری _ هزِ شوم , هفت , اسفند
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩ ☫ +اسفند +اشعار(طریقت)دوبیتی ۩۩۩

سر آمد بهمن وُ شد مـــــاه اسفــند
زمــین لــــرزان وُ شد نـاگــاه اسفــند
هـــزار وُ چهارصد درگـــاه اسفــند
شهنشاه است وُ شاهنشاه اسفــند
با لشکر غصـه جنـگ بایدکردن
در آئـینـه ها دِرَنــگ باید کردن
رِندانِ زمانه با جفـنگ آمده اند
تسلیم به لولهء تفنگ باید کردن
انجم از هجر وُ فراقت گشته چون ابر بهاران اســپند
روز وُ شب در پیِ عیــدند وُ پــریشـان اســپند
شد هزار و چهارصد را با دوصد شور و شعف
چشم امیّدم سپیدست و دو پایش رو به پایان اســپند
۩#خــُلدستان طریقت ( #اسپند )۩# محمد مهدی طریقت
در ادامه مطلب ↘ 
برچسب های خلدستان : اشعار , دوبیتی , هزار وُچهارصد , اسفند
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩ صرف (دوفنجان) قهوه ۩۩۩
استاد ﺑﺎ ﺑﺴﺘﻪ ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﻭﺍﺭﺩ ﮐﻼﺱ ﺩﺭﺱ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺎﺭ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺭﻭ به روی ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯾﺎﻥ ﺧﻮﺩ، ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﮔﺬﺍﺷﺖ؛ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻼﺱ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ، ﺑﺪﻭﻥ ﻫﯿﭻ ﮐﻠﻤﻪ ﺍﯼ، ﯾﮏ ﺷﯿﺸﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﺍﺯ ﺩﺍﺧﻞ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ پُر ﮐﺮﺩﻥِ ﺁﻥ ﺑﺎ ﭼﻨﺪ ﺗﻮﭖ ﮔﻠﻒ ﮐﺮﺩ....
وقتی توپ ها را درونِ شیشه جا داد، ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ :ﺁﯾﺎ ﺍﯾﻦ ﻇﺮﻑ پُر ﺍﺳﺖ؟ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯾﺎﻥ با اندکی تعجب گفتند: بله.ﺳﭙﺲ ﭘﺮﻭﻓﺴﻮﺭ ﻇﺮﻓﯽ ﺍﺯ ﺳﻨﮕﺮﯾﺰﻩ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺁﻧ ﻬﺎ ﺭا در ﺩﺍﺧﻞ ﺷﯿﺸﻪ ﺭﯾﺨﺖ ﻭ ﺷﯿﺸﻪ ﺭا ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﯽ ﺗﮑﺎﻥ ﺩﺍﺩ...ﺳﻨﮕﺮﯾﺰﻩ ﻫﺎ ﺩﺭ ﺑﯿﻦِ ﻣﻨﺎﻃﻖِ ﺑﺎﺯِ ﺑﯿﻦِ ﺗﻮﭖ ﻫﺎﯼ ﮔﻠﻒ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ؛ﺳﭙﺲ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺍﺯ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯾﺎﻥ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﮐﻪ: ﺁﯾﺎ ﻇﺮﻑ ﭘُﺮ ﺍﺳﺖ؟
ﻭ ﺑﺎﺯ ﻫﻤﮕﯽ گفتند: بله !!ﺑﻌﺪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﭘﺮﻭﻓﺴﻮﺭ ﻇﺮﻓﯽ ﺍﺯ ﻣﺎﺳﻪ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺩﺍﺧﻞ ﺷﯿﺸﻪ ﺭﯾﺨﺖ..ﻭ ﺧﻮﺏ ﺍﻟﺒﺘﻪ، ﻣﺎﺳﻪ ﻫﺎ ﻫﻤﻪ ﺟﺎﻫﺎﯼ ﺧﺎﻟﯽ ﺭا ﭘُﺮ ﮐﺮﺩﻧﺪ..ﺍﻭ ﯾﮑ ﺒﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﮐﻪ ﺁﯾﺎ ﻇﺮﻑ ﭘُﺮ ﺍﺳﺖ ؟؟ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯾﺎﻥ این بار قاطع و یک صدا ﮔﻔﺘﻨﺪ: " ﺑﻠﻪ "ﺑﻌﺪ ﭘﺮﻭﻓﺴﻮﺭ ﺩﻭ ﻓﻨﺠﺎﻥِ ﭘُﺮ ﺍﺯ ﻗﻬﻮﻩ ﺍﺯ ﺯﯾﺮ ﻣﯿﺰ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺭﻭﯼ ﻫﻤﻪ ﻣﺤﺘﻮﯾﺎﺕ ﺩﺍﺧﻞ ﺷﯿﺸﻪ ﺧﺎﻟﯽ ﮐﺮﺩ.... و با لبخند گفت:"الان ﺩﺭ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺟﺎﻫﺎﯼ ﺧﺎﻟﯽ ﺑﯿﻦ ﻣﺎﺳﻪ ﻫﺎ ﺭا ﭘُﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ !!ﻫﻤﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯾﺎﻥ ﺧﻨﺪﯾﺪﻧﺪ...ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺻﺪﺍﯼ ﺧﻨﺪﻩ ﻓﺮﻭ ﻣﯽ ﻧﺸﺴﺖ، ﭘﺮﻭﻓﺴﻮﺭ ﮔﻔﺖ:ﺣﺎﻻ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺧﻮﺍهم ﮐﻪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﻄﻠﺐ بشوید ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺷﯿﺸﻪ«ﻧﻤﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺷﻤﺎﺳﺖ»ﺗﻮپ های ﮔﻠﻒ ﻣﻬﻤ ﺘﺮﯾﻦ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺷﻤﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ
خدﺍﯾﺘﺎﻥ
ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺗﺎﻥ
ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻧﺘﺎﻥ
ﺳﻼﻣﺘﯿﺘﺎﻥ
ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﺘﺎﻥ ﻭ ﻣﻬﻤ ﺘﺮﯾﻦ ﻋﻼﯾﻘﺘﺎﻥ
ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ حتی ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰﻫﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﺑﺮﻭﻧﺪ، ﻭﻟﯽ ﺍﯾﻨ ﻬﺎ ﺑﺎﻗﯽ ﺑﻤﺎﻧﻨﺪ، ﺑﺎﺯ هم ﺯﻧﺪﮔﯿﺘﺎﻥ ﭘﺎﯼ ﺑﺮﺟﺎ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ...!!
ﺍﻣﺎ ﺳﻨﮕﺮﯾﺰﻩ ﻫﺎ
ﺳﺎﯾﺮِ ﭼﯿﺰﻫﺎﯼ ﻗﺎﺑﻞ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﻫﺴﺘﻨﺪ
ﻣﺜﻞ ﺗﺤﺼﯿﻠﺘﺎﻥ؛ ﮐﺎﺭﺗﺎﻥ؛ ﺧﺎﻧﻪ ﺗﺎﻥ ﻭ ﻣﺎﺷﻴﻨﺘﺎﻥ
ﻣﺎﺳﻪ ﻫﺎ ﻫﻢ ﺳﺎﯾﺮ ﭼﯿﺰﻫﺎی معمولی ﻫﺴﺘﻨﺪ
مثل ﻣﺴﺎﯾﻞ ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺎﺩﻩ و روزمره
ﭘﺮﻭﻓﺴﻮﺭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ :
ﺍﮔﺮ ﺍﻭﻝ ﻣﺎﺳﻪ ﻫﺎ ﺭا ﺩﺭ ﻇﺮﻑ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﺪهید، ﺩﯾﮕﺮ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﻨﮕﺮﯾﺰﻩ ﻫﺎ ﻭ ﺗﻮپ هاﯼ ﮔﻠﻒ ﺑﺎﻗﯽ ﻧﻤﯽ ماند !!
«ﺩﺭﺳﺖ مثل ﺯﻧﺪﮔﯿﺘﺎﻥ»
ﺍﮔﺮ ﺷﻤﺎ ﻫﻤﻪ ﺯﻣﺎﻥ ﻭ ﺍﻧﺮﮊی تاﻥ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﭼﯿﺰﻫﺎﯼ ﺳﺎﺩﻩ ﻭ ﭘﯿﺶ ﭘﺎ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺻﺮﻑ کنید، ﺩﯾﮕﺮ ﺟﺎﯾﯽ ﻭ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺴﺎﯾﻠﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯾﺘﺎﻥ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﺩﺍﺭد ﺑﺎﻗﯽ نخواهید گذاشت !!
ﺑﻪ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ سلامت و ﺷﺎﺩ ﺑﻮﺩﻧﺘﺎﻥ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﺩﺍﺭد، زیاد توجه کن
ﺑﺎ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻧﺘﺎﻥ ﺑﺎﺯﯼ کنید
ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺭا ﺑﺮﺍﯼ ﭼﮏ ﺁﭖ ﭘﺰﺷﮑﯽ بگذارید
ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﻭ ﺍﻃﺮﺍﻓﯿﺎﻧﺘﺎﻥ تفریح و مسافرت ﺑﺮﻭﯾﺪ ﻭ ﺑﺎ آن ها ﺧﻮﺵ ﺑﮕﺬﺭانید
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺯﻣﺎﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻤﯿﺰ ﮐﺮﺩﻥ ﺧﺎﻧﻪ ﻭ ﺗﻌﻤﯿﺮ وسایل خراب ﻫﺴﺖ...
سعی کنید ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭ ﺩﺳﺘﺮﺱ ﺑﺎشید«ﻟﻄﻔﺎ ﺍﻭﻝ ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺗﻮﭖ ﻫﺎﯼ ﮔﻠﻒ ﺑﺎشید»ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻭﺍﻗﻌﺎً ﺑﺮﺍﯾﺘﺎﻥ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪﻣﻮﺍﺭﺩِ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﺭا ﻣﺸﺨﺺ کنیدﺑﻘﯿﻪ ﭼﯿﺰﻫﺎ همان ﻣﺎﺳﻪ ﻫﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ...ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯾﺎﻥ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﻠﻨﺪ ﮐﺮﺩ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ:ﭘﺲ ﺩﻭ ﻓﻨﺠﺎﻥ ﻗﻬﻮﻩ ﭼﻪ ﻣﻌﻨﯽ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ؟
ﭘﺮﻭﻓﺴﻮﺭ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﺩ ﻭ گفت:ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻢ ﮐﻪ ﭘﺮﺳﯿﺪﯼ !!
ﺍﯾﻦ ﻓﻘﻂ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ نشان بدهم ﮐﻪ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺯﻧﺪﮔﯿﺘﺎﻥ ﭼﻘﺪﺭ ﺷﻠﻮﻍ ﻭ ﭘُﺮ ﻣﺸﻐﻠﻪ اﺳﺖ !!
ﻫﻤﯿﺸﻪ حتی ﺩﺭ زندگی ﺷﻠﻮﻍ ﻫﻢ
«جایی ﺑﺮﺍﯼ ﺻﺮﻑ ﺩﻭ ﻓﻨﺠﺎﻥ ﻗﻬﻮﻩ ﺑﺎ ﯾﮏ ﺩﻭﺳﺖ ﻫﺴﺖ» ادامه مطلب ↘<< بدو (خاطره)
آیـا دوبـاره قائــله از قُــم پـدید شد یـا شــوکران زِبَــهر تـلاطم پدید شد
سوهان قم که صبحت دیرآشنای ماست هـنگامه ای برای تورم پدید شد
۩خــُلدستان طریقت (صفحه جدید )۩۩ محمد مهدی طریقت
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت ملی ، عکس ، سیاسی ، غزلیات ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات
برچسب های خلدستان : گویا برای اهل , طریقت , شعار نیست , اسفند
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩☫ اسفند: دکتر مصدق و ملی شدن نفت ☫۩۩۩
اسفند و دکتر مصدق 55 سال است که خفته است.
در مورد دکتر محمد مصدق گفته های بسیاری نقل شده و نگارنده نیز در کتاب " شعر بازی های من " اشارتی و نجوائی با "دکتر مصدق" زده ام و از این رو تنها اشاره به تلنگر هایش دارم.دکتر محمد مصدق می گوید :" هیچ ملتی در سایه استبداد به جائی نرسید"بارها شنیدیم و خواندیم که دیاری با کفر می ماند اما با ظلم باقی نخواهد ماند حتی اگر حاکمیت آن با فراعنه و سزارها و تزارها و فاتحینی چون چنگیز و آتیلا و اسکندر و یا مجانینی چون هیتلر و موسیلینی و فرانکو و پینوشه و قذافی و صدام حسین و...بوده باشد اما روی سخن مصدق مربوط به سرزمین ها نیست که با ملتها است. ملتها در سایه استبداد نابود می شوند زیرا چنین ملتهائی مصداق این جملات دکتر مصدق بزرگ هستند
"مملکتی که رجال ندارد هیچ چیز ندارد مخالفت من با دیکتاتوری این بودکه از خصائص دیکتاتوری یکی اینست که مملکت فاقد رجال و دیکتاتور رجل منحصر به فرد باشد"...کلمه " رجال " که مفرد آن " رجل " است در زبان عربی به معنی مردان و مرد هستند اما در واژگان لاتین ترجمه این لغت هم معنای مرد و هم انسان می دهد و باید گفت معنی جملات مصدق ربطی به جنگهای جنسیتی ندارد ومی توان از گفته دکتر محمد مصدق این استنباط را کرد که :ملتی که برایش انسان و انسانیت بی ارزش شد همه معیارهایش را ظلم تعیین می کند . دستاورد چنین افکاری چیزی جز دیکتاتوری نباشد و همه معیارها و ارزش ها و باید و نباید ها منوط به موافقت یکی شود.وقتی ملتی همه ارزشهایش یکی شد و دامنه تغییر و به بیان روزنامه نگاری حق نقد را نداشته باشد و تنها چشم به کلام دیکتاتورش بدوزد به چنین تعریفی از سوی مصدق می رسد که :"دیکتاتور شبیه پدری است که اولاد خود را از محیط عمل و کار دور کند و پس ازمرگ خود اولادی بی تجریه و بی عمل بگذارد.پس مدتی لازم است که اولاد او مستعد و مجرب کار شوند یا باید گفت که در جامعه افراد در حکم هیچ اند"
جامعه ای که افرادش هیچ نگاشته می شوند به مرور به هیچ بودن و به هیچ علاقه نداشتن عادت میکند وهمان جامعه ای می شود که رجل یا انسان ندارد و بی گمان اقلیمی خواهد شد که عده ای همزبان و آشنا رسومی دارند اما هیچگاه آنجا وطنی نشود و ملتی منسجمی نخواهند شد
چه قصه آشنائی! روح دکتر مصدق بزرگ شاد که گفته هایش هنوز هم چه نیک تلنگرمان می زند..
ح.(طریقت)

۩۩۩ ☫ (حافظ برآستان جانان (طریقت) حافظ ☫۩۩۩
صلاح کار کجا و من خراب کجا؟
ببین تفاوت ره از کجا تا به کجا؟
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه ی سالوس
کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا؟
چه نسبت است به رندی، صلاح و تقوی را
سماع وعظ کجا نغمه ی رباب کجا؟
ز روی دوست، دل دشمنان چه دریابد
چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا؟
چو کحل بینش ما خاک آستان شماست
کجا رویم، بفرما ازین جناب کجا؟
مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است
کجا همی روی ای دل بدین شتاب کجا؟
بشد که یاد خوشش باد روزگار وصال
خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا؟
قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست
قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا؟
صنعت نفت :اسفند1329 و اکنون صنعت حجاب در حکومت اسلامی مردم را به خاک سیاه نشانده و عده قلیلی پشت خون شهدا سنگر گرفته اند و اسلام به هیچ وجه در خطر نیست بلکه بزرگترین قدرت سیاسی در جهان و حومه حکمرانی می کند . حجاب وصنعت زن جای صنعت نفت را به خوبی پُرکرده و حاکمان احساس ضعف و تردید به خود راه نخواهند داد.
:
یکی از بزرگان می گفت: ما یک گاریچی در محلمان بود، که نفت می برد و به او عمو نفتی می گفتند.
یک روز مرا دید و گفت: سلام. ببخشید خانه تان را گازکشی کرده اید!؟
گفتم: بله!
گفت: فهمیدم. چون سلام هایت تغییر کرده است!
من تعجب کردم، گفتم: یعنی چه!؟
گفت: قبل از این که خانه ات گازکشی شود، خوب مرا تحویل می گرفتی، حالم را می پرسیدی. همه اهل محل همین طور بودند. هرکس خانه اش گازکشی می شود، دیگر سلام علیک او تغییر می کند...
از اون لحظه، فهمیدم سی سال سلامم بوی نفت می داد. عوض این که بوی انسانیت و اخلاقیات بدهد.
سی سال او را با اخلاق خوب تحويل گرفتم. خیال می کردم اخلاقم خوب است. ولی حالا که خانه را گازکشی کردم ،ناخودآگاه فکر کردم نیازی نیست به او سلام کنم.
📌گرچه چنين نسبتى در گذشته توسط جريانهاى تحت تأثير تفكرات چپ روسى و چينى و...بسيار تكرار و پاسخ هایى نيز داده شده است، اما از آنجا كه آثار و نظريات زنده ياد دكتر مصدق در دوران ٥٧ ساله پهلوى، و در سالهاى بعد، جز دوره هاى كوتاهى، مواجه با مميزى و حذف و ممانعت از انتشار و معرفى به شكل آزاد بوده است، اين امكان وجود دارد كه براى بزرگوارانى كه در حسن نيت آنان نمى توان شک كرد، در برخى موضوعات، از جمله موضوع فوق، ناروشنى هایى وجود داشته باشد.
📌راقم به عنوان وظيفه اى ميهنى و شرعى و اخلاقى براى آشكار شدن حقيقت، به نقل برخى از مواضع آن مرحوم در موضوع مذكور، در ذيل مى پردازم.
📌در آغاز لازم به ذكر است همان گونه دكتر مصدق بارها و بارها در موقعيت هاى مختلف در مجلس، در نوشته ها، در مدافعات در دادگاه هاى نظامى پس از كودتاى انگليسى- آمريكایى و ارتجاعى ٢٥ و ٢٨ امرداد ١٣٣٢ و در عمل و ... اظهار داشته است، او هيچ رنگى جز رنگ ايرانيت، اسلاميت، آزادى خواهى، مردم دوستى، اخلاق گرایى و پاک دستى و تلاش براى خير عمومى نداشته است.
📌در سياست خارجى نيز اعتقاد به نظريه مترقى "موازنه منفى" يا به تعبير شهيد مدرس "موازنه عدمى" يعنى صيانت از منافع و امنيت ملى ايران از طريق داشتن روابط برد- برد و عادلانه و مسالمت آميز با همه كشورهاى جهان، داشت.
📌تنها نماينده اى كه در مجلس ششم (اول امرداد١٣٠٦)، با "اختيارات سياسى" دكتر ميليسپو آمريكایى مخالفت كرد و افشا نمود كه "سه مليون و نيم ذرع زمين" در آبادان "براى ايجاد تفريح گاه" طبق درخواست رئيس كمپانى نفت جنوب، مستر فرلى و تصديق دكتر ميلسپو رئيس كل ماليه و امضاء رئيس الوزراء مهديقلى خان هدايت و وزير ماليه محتشم السلطنه و مشاورالملک وزير خارجه، خلاف قانون اساسى و امتيازنامه نفت و منافع ملى، واگذار شده است، كسى نبود جز زنده ياد دكتر مصدق *.
📌اين مخالفت با "اختيارات" نامبرده پس از شهريور ١٣٢٠ در مجلس چهاردهم نيز تكرار شد. در سياست خارجى، خط قرمز او منافع ملى ايران بود و هر شخص يا كشورى كه متعرض آن مى شد، با آن مخالفت مى كرد.
ادامه دارد ...
---------------------
*_ نطق ها و مكتوبات دكتر مصدق در دوره هاى پنجم و ششم مجلس شوراى ملى، انتشارات مصدق، پاريس ، ٢٩ اسفند ١٣٢٩، صص ١٢٥ تا ١٣٥
![]()
۩خــُلدستان طریقت( مصدق :(ملی) شدن نفت )۩۩محمّدمهدی طریقت
برچسب های خلدستان : نثر , ارائه مطلب , اسفند , دکتر مصدق
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
۩۩۩ ☫ عید شد☫ ۩۩۩
.jpg)
کلبهی احزان نشد روزی گلستان عید شد
یوسف گُمگشته در نامدبه کنعان عید شد
زوز در روزم فنا شد بی حضورش ای دریغ
همچنان پشت حجابش گشت پنهان عید شد
گفته بودی غم مخور ، آباد میگردد جهان
نک نشد آباد و بس گردید ویران عید شد
چون فتاد اندر یَد نادان زمام این جهان
ناله سر داد از ضلالت حیّ و بی جان عید شد
یاد باد آنگه که حافظ گفت بهترمی شود
آسمان هم میدردازغم گریبان عید شد
تابه کی باچشم گریان سر دهم" أمّن یُجیب"
کشتگاه سینه شد اندوهباران عید شد
حافظا آگه تری ازما برین پیچ و خطر
نذر کن بهر وصالش ختم قرآن عید شد
ای (طریقت)در تلاطمهای وحشتناک جور
می رسدروز وصال نوح دوران عید شد
۩۩خُلدِستان طریقت۩۩ ( صفحه جدید )۩۩ محمد مهدی طریقت ۩
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، غزلیات ، قصاید ، مطالب دردست چاپ
برچسب های خلدستان : اشعار , عید شد , خُلدستان , طریقت
۩۩۩ ☫ شاد باش ☫ ۩۩۩
در هوای هجرت اندوه باران شا دباش
از شراب طلعت آن میگساران شا دباش
از هجوم غم دو تا شد پشت بی پروای من
از تلاطم های چرخ ِروزگاران شا د باش
ساقیا جز جام چشمانت ننوشم باده ای
در میان شور و غوغای تتاران شا د باش
تن به هر طعنی دهم بهر وصالت ماهرُخ
در جهان سربداران سربداران شا د باش
گر چه بر دل آرزوی صحبتت آسان نشد
از فراق لحظه هایت خیس باران شا د باش
اشک با جان میشود سرمایۀ مجنون ِجان
دیده ام شد چشمه ساران چشمه ساران شاد باش
دل مبادا خسته داری از جفای ناکسان
در رکابت کامکارم کا میاران شا د باش
۩خــُلدستان طریقت ( صفحه جدید )۩۩ محمد مهدی طریقت ۩
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، غزلیات ، قصاید ، مطالب دردست چاپ
برچسب های خلدستان : اشعار , شا د باش , اسفند , عیدنوروز
.: Weblog Themes By Pichak :.
