۩۩۩☫خلدستان: حکایت (دوبیتی) روایت آمال مردم => چپاول(کهنه جامگان) اموال مردم ☫۩۩۩
آنانکه نـان به نــرخ روزخـورند بیـنواترند!
این کهنه جامگان به جهان، بی ریاترند
نان می بُرند وُ سفرهی تزویر گسترند !؟
خرخاکیان زِ خرصفتان ، بی حیـاترند...*
...مارها،قورباغهها را می خوردند و قورباغهها از این نابسامانی بسیار غمگین بودند،تا اینکه قورباغهها علیه مارها به لک لکها شکایت کردند.
🌻لک لکها تعدادی از مارها را خوردند و بقیه را هم تار و مار کردند و قورباغهها از این حمایت شادمان شدند.
🌻طولی نکشید که لک لکها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغهها !!!
🌻قورباغهها ناگهان دچار اختلاف دیدگاه شدند!🐸🐸
عده ای از آنها با لک لکها کنار آمدند و عدهای دیگر خواهان بازگشت مارها شدند.🐍
🐛مارها بازگشتند ولی این بار همپای لک لکها شروع به خوردن قورباغهها کردند!🐑
حالا دیگر قورباغهها متقاعد شدهاند که انگار برای خورده شدن به دنیا آمده اند.🐊
ولی تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است !🔎
نمیدانستن توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان؟!⚫
دشت ما گرگ اگر داشت نمینالیدیم;🐈
نیمی از گله ما را سگ چوپان خورده است..🐕

از بی ادبی کسی به جایی نرسید
دری است ادب ؛به هر گدایی نرسید !
سر رشته ی ملک پادشاهی،ادب است
تاجی است که جز به پادشاهی نرسید
از خدا جوئیم توفیق ادب
بی ادب محروم ماند از لطف رب
بی ادب تنها نه خود را داشت بد
بلکه آتش در همه آفاق زد
#مولانا😒😒
ﺑﭽﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﭘﺪﺭﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﺳﯿﺎﺳﺖ ﯾﻌﻨﯽ ﭼﯽ؟ ﭘﺪﺭ ﻣﯿﮕﻪ : ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ۱ ﻣﺜﺎﻝ ﺩﺭﻣﻮﺭﺩ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﺑﺰﻧﻢ ؛ ﻣﻦ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﻫﺴﺘﻢ ؛ ﭼﻮﻥ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﻭ ﻣﻦ ﺗﻌﯿﯿﻦ ﻣﯿﮑﻨﻢ .
ﻣﺎﻣﺎﻧﺖ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻫﺴﺖ ﭼﻮﻥ ﮐﺎﺭﻫﺎﯼ ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻭ ﺍﻭﻥ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﻣﯿﮑﻨﻪ. ﮐﻠﻔﺘﻤﻮﻥ ﻣﻠﺖ ﻓﻘﯿﺮ ﻭ ﭘﺎ ﺑﺮﻫﻨﻪ ﻫﺴﺖ ﭼﻮﻥ ﺍﺯ ﺻﺒﺢ ﺗﺎ ﺷﺐ ﮐﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭ ﻫﯿﭽﯽ ﻧﺪﺍﺭﻩ. ﺗﻮ ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮﯼ ﭼﻮﻥ ﺩﺍﺭﯼ ﺩﺭﺱ ﻣﯿﺨﻮﻧﯽ ﻭ ﭘﺴﺮ ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ ﺍﯼ ﻫﺴﺘﯽ . ﺩﺍﺩﺍﺵ ﮐﻮﭼﯿﮑﺖ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺩﻭ ﺳﺎﻟﺶ ﻫﺴﺖ ﻧﺴﻞ ﺁﯾﻨﺪﻩ
ﺍﺳﺖ ... ﭘﺴﺮﮎ ﻧﺼﻒ ﺷﺐ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﮐﻮﭼﯿﮑﺶ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﻣﯽ ﭘﺮﻩ ﻭ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻪ ﺯﯾﺮﺵ ﺭﻭ ﮐﺜﯿﻒ ﮐﺮﺩﻩ ﻣﯽ ﺭﻩ ﺗﻮﯼ ﺍﺗﺎﻕ ﺧﻮﺍﺏ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻪ ﭘﺪﺭﺵ ﺗﻮﯼ ﺗﺨﺖ ﻧﯿﺴﺖ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﻋﻤﯿﻘﯽ ﻓﺮﻭ ﺭﻓﺘﻪ ﻭ ﻫﺮ ﮐﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻧﻤﯿﺸﻪ ،میره ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻕ ﮐﻠﻔﺘﺸﻮﻥ ﮐﻪ ﺍﻭﻥ ﺭﻭ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﮐﻨﻪ ﻣﯿﺒﯿﻨﻪ ﺑﺎﺑﺎﺵ ﺑﺎ ﮐﻠﻔﺘﺸﻮﻥ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩ !!!!!
ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ﺑﺎﺑﺎﺵ ﺍﺯﺵ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﻪ ؛ ﭘﺴﺮﻡ ﻓﻬﻤﯿﺪﯼ ﺳﯿﺎﺳﺖ ﭼﯿﻪ ؟
ﭘﺴﺮ ﻣﯿﮕﻪ :ﺑﻠﻪ ﭘﺪﺭ؛ ﺳﯿﺎﺳﺖ ﯾﻌﻨﯽ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﺗﺮﺗﯿﺐ ﻣﻠﺖ ﻓﻘﯿﺮ ﻭ ﭘﺎ ﺑﺮﻫﻨﻪ ﺭﻭ ﻣﯿﺪﻩ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﻋﻤﯿﻘﯽ ﻓﺮﻭ ﺭﻓﺘﻪ ﻭ ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮ ﻫﺮﮐﺎﺭﯼ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻪ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺭﻭ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﮐﻨﻪ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﻧﺴﻞ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﺩﺍﺭﻩ ﺗﻮﯼ گوه ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎ ﻣﯽﺯﻧه
)۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم

موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت مذهبی ، سیاسی ، غزلیات ، خاطرات ، قصاید ، متفرقه(طــنــز)
برچسب های خلدستان : حکایت , ادبی , بی ریاترند
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
۩۩۩ ☫ بر آستان جانان (تذکره )حافظ☫ ۩۩۩
بگردم دورِ ، دورا نت،میانِ دور قاتل ها
مرا دیوانه می خوانند، دَجالان و عاقل ها
پری رویی، پری رخسار ، سر زیبایی ات جنگست
همه آیات عظما هم کم آوردند توضیح المسائل ها
حسادت می کنم با هر که می گردد "در اطرافت "
حسادت می کنم باطل به آن موگیر وُ این. تل ها
مرا از دور می دیدی، زدی در کوچه پسکوچه
به دنبال تو افتادم : غلط یعنی ، "اوایل ها"
و من معنی بعضی شعرها را دیر می فهمم
"که نظم آسان نمود اول به شعر افتاد مشکل ها"
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت مذهبی ، مناسبت ملی ، غزلیات ، خاطرات ، قصاید ، متفرقه(طــنــز)
برچسب های خلدستان : خُلدستان طریقت , توضیح المسائل , ادبی , معاصر
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
انجمن خواهم که باشد رونق سوسو عیان
سر گذارد تا سحرگه بر سر بازو عیان
در سکوت و انجماد لحظه های آخرین
دل سپارد در هوای نغمه هوهو عیان
شمع راه اختران بی نشانی ها شود
پرتوی چشمک زنان از منشئ هر سو عیان
ما هزاران جاده های سخت را پیموده ایم
قصه های شهر ناپیدای تو در تو عیان


۩۩۩ ☫ اشعار:فرهاد/حکایت (طریقت) روایت ☫ ۩۩۩


اُردی بهار میشنوم از صدا بهشت
نازکتر از گل است گلِ گونههابهشت
ای در کمان نبض تو آهنگ قلب من
شعر (طریقت ) از سُخنِ آشنابهشت
***
ای غزل همنفسِ صبح پس از بارانی
همنفس در قفسِ خـاطـرهها پنهانی
مانده ام در هوسِ عشق تو پرواز کنم یا نکنم
باز هم در قفسِ یاد توام زندانی
شرحِ دلبستن و دلکندنِ ما آسان نیست
من دوصد خانه ی نو ساختم از ویرانی!
بیگناهی مگر از ترسِ عذاب است نه عشق
برحذر باش از این وسوسهی شیطانی
چشم بستیم، ولی جای نظربازی داشت
شرحِ دیدارِ تو در جامهی تابستانی
در پسِ گیسوی تو شا مِ شب آغاز شود
شرح این نکته نشد ! انــجمنی طولانی ...
برنمی تابد دلم غیر از هوای همدلی
زآنکه بینم کوهی از ماتم زده زانو عیان
گرچه میدانی که با ما دولت حاکم چه کرد
جای صدها دشنه دارد روی هر پهلو عیان
ملتی جز سر بزیری در(طریقت) یار نیست
می شکافد برق شمشیری اگر ابرو عیان


۩۩۩ ☫مثنوی(طریقت)منتخب ☫ ۩۩۩
زندگی زیباست، در جانش کنیم
چون شراب کهنه در جامش کنیم
سرکشیم این جام سرمست از نشاط
با دل بی کــینه در طــیِ صـراط
زندگی همچو نسیم نو بهار
عطر افشان میرود کو بی قرار
لحظه ها را میبردباخود به کام
یادها میماند و اینجا والسلام
لحظه های رفته کن جستجوی
آب رفته بر نمی گردد بجوی
یادها پرورد آن پــرودگار
با تو می ماند به رسم یادگار
زنده از یادیم : یاد از عمر ماست
دَم غنیمت دان که دنیا بی وفاست
همدم اهلِ(طریقت) را دمیست
یارِ هـمدم از نشانِ آدمیست
***
کاش میشد که از این پنجره بوسید تو را
از صدای نفسِ حادثه ، فهمید تو را
مثل عطر خنک گرمی این تابستان
در همآغوشی تو، یکسره بویید تو را
در غزلخانهء شب خاطرههایی روشن
گاه با تیشهی فرهاد، تراشید تو را
گاه در برکهی تنهایی امواج غزل
گفتگو کرد در آن منطقه ، پائید تو را
یک قدم مانده که اشعار به پایان برسد
پشت بیتابترین شعر، پسندید تو را
با پسندیدن وُ بوییدن سیب از انصار
خام حوا شد و در واقعه ای چید تو را
گر(طریقت)همه جا پرتو شعر وُ غزلست
در سکوتی به بلندای افق، دید تو را
***
گُـلهای فـروردین من لبهای یار است
داغی از این گل بردل باغ آشکار است
بلبل به روی شاخه خشکیده چهچه
یعنی تمام دشت یکجا بیقرار است
باران نــوروزی به وجــد آوردجان را
جانان من مام وطن چون داغدار است
اُردیبهشتِ جان من ساری و جاری
نظم سخن اینجا همیشه سازگاراست
از شوق دیدار نسیمی شددل انگیز
این نغمه ء قمری بهاران برقراراست
ما را سرای جاودان باغ وبهار است
اُردیبهشت ما(طریقت) سبزه زار است
...حمید↘
محمد مهدی طریقت
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، نثر ( ارائه ی مطلب) ، مناسبت مذهبی ، دوبیتی ، حکایات ، بدون شرح ، گوناگون
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , پروین , فردوسی , ادبی
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩ ☫اشعار(طریقت)ما که از اعتراض می ترسیم (مرگ)☫ ۩۩۩
گفته بودند زندگی این است ؛
دردهامان بدونِ تسکین است
قرص هامان همیشه آرا مِش
چشم هامان همیشه غمگین است
از قضا حال و روزمان گویا ؛
کیفرِ صد هزار نفرین است
ما اسیرانِ مذهب وُ مرزیم
مرگ بر ما چنین ننگین است ؛
ما که از "اعتراض" می ترسیم !
همچو پرچم ، به خویش می لرزیم
ما رضایت به هیچ داده وُ بس
سر به زیر وُ نجیب وُ سنگین است
ما همان پیرِ قُل مرادیم مــا
هرچه گفتند بهر تسکین است
گوشت را دستِ گربه دادیم ما ...
کی اسیری به قید تضمین است
مرگ باید به دادمان برسد ؛
ما که از "اعتراض" می ترسیم !
ما همان زن ، زنی که ناچار است
از فشارِ سکوت ، بیمار است
تن به مردی سپرده ایم اما ؛
او مریض است و "دیگرآزار" است
زندگی نیست این که ما کردیم
آبرو داری است و اجبار است ...
ما اسیرانِ مذهب و مرزیم
مرگ باید به دادمان برسد ؛
ما که از "اعتراض" می ترسیم !
عمر می گذرد ایام و سنوات سپری می شود ؛خوشا آنان که پیش از مرگ در این خاکدان خرقه خاکی را از تعلقات تهی کردند و سبکبارانه زیستند ؛ در ادامه درهای معنا به روی آنان گشاده شد و افقهای متعالی را نظاره گر شدند:
چون در معنی زنی بازت کنند
پرِّ فکرت زن که شهبازت کنند
مثنوی ؛ دفتر اوّل
مولانا در توصیف پیامبر اکرم(ص) می گوید: از آنجا که جانِ گرامی آن عزیز از همه کدورتها پاک شده بود به هر جا می نگریست خدا را مشاهده می کرد:�وَ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ � ؛(بقره؛115)
چون محمد پاک شد زین نار و دود هر کجا رو کرد وجه الله بود
مثنوی ؛ دفتر اوّل
من ازاین آب زیرکاهِ، لاکردار ترسیدم
زِ ناهمواری این خلق نا هموار ترسیدم
( خلدستان )۩محمد مهدی طریقت ↘<<خطبه دوم
.
![]()
۩خــُلدستان طریقت(خطبه اول )
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، مناسبت ملی ، غزلیات ، قصاید ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، بدون شرح
برچسب های خلدستان : خلدستان طریقت , آب زیر کاه , ترسیدم , ادبی
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب
سر نــاسزایان بــــرافــراشتن
وز ایشان امیـــــــد بهی داشتن
سر رشته ی خویش گُم کردن است
به جیب اندرون مار پروردن است
فردوسی
سهراب جوان هنگامی که دیگر بسیار دیر شده، پدر خود را میشناسد و اکنون تنها یک آرزو دارد: همراهانش که بهخاطر او از توران آمدهاند، بی هیچ گزندی به مرز و بوم خود بازگردند. رستم از همان دم به چیزی جز این نمیاندیشد که در وفای به پیمان با فرزند جوان، از جنگی که در آستانهی شعلهور شدن است پیشگیری کند. پس به سوی گروهی از ایرانیان میشتابد. آنان هم از زنده بودن رستم شادمان، و هم از آشفتگی او نگران میشوند:
چو زان گونه دیدند پُرخاک سرْش
دریده بر او جامه، خسته جگرْش،
به پرسش گرفتند: «کاین کار چیست؟
تو را دل بر این گونه از بهرِ کیست؟»
رستم مینالد و از غمی که در دل دارد، پرده برمیدارد:
بگفت آن شِگِفتی که خود کرده بود
گرامیتر خود بیازَرده بود
همه برگرفتند با او خروش
نماند آن زمان با سپهدار توش
رستم میداند که کاوس، به گمان کشته شدن او و پیروزی سهراب، آهنگ حمله کردن به تورانیان و گریختن از میدان را دارد. زمان تنگ است و او باید بیدرنگ جلوی این جنگ را بگیرد:
چنین گفت با سرفرازان که: «من
نه دل دارم امروز، نه هوش و تن،
شما جنگِ ترکان مجویید کس
همین بَد که من کردم امروز، بس!»
رستم برادر خود را فرامیخواند و به او پیامی میدهد تا به هومان برساند و سپاهیان توران را تا مرز همراهیکند:
زُواره بیامد برِ پیلتن
دریده همه جامه بر خویشتن
فرستاد نزدیکِ هومان پَیام
که: «شمشیرِ کین مانْد اندر نیام
نگهدارِ آن لَشکر اکنون توی
نگه کن بدیشان، نگر نغنوی!
تو با او برو، تا لبِ رودِ آب
مکن بر کسی بر به رفتن شتاب!»
پس از این رستم به نزد سهراب برمیگردد، میخواهد سر از بدن خود جدا کند، به یاد نوشدارو میافتد، و آنگاه که شاه از دادن نوشدارو خودداری میکند، تصمیم میگیرد خود به نزد کاوس برود. در همان زمان خبر درگذشت سهراب را به او میدهند، رستم خاک بر سر میکند و مراسم سوگواری جوان با آتش زدن خیمه و تخت سهراب و زین اسب او انجام میشود. طبیعی است که تورانیان نظارهگر هستند و آنان نیز بر این ماتم اشک میفشانند. پردهای که فردوسی هنرمند در برابر تماشاگران آراسته است دیگر نه به میدان جنگ، که به صحنهی عزای مشترک میماند. تورانیان در اینجا سپاه ایران را دشمنان خود نمیدانند، با آنان به نبرد برنمیخیزند و از میدان هم نمیگریزند زیرا تهمتن بدون آن که از کاوس شاه اجازه بگیرد، با فرستادن برادر خود نزد هومان، به آنها اطمینان داده که خونشان بر زمین ریخته نخواهد شد. اکنون همگان میدانند که صاحب عزا نه افراسیاب و هومان، بلکه این پیر پهلوان است که گرامیترین کس خود را کشته است. پس زمانی که ایرانیان به رسم سوگ، سراپردهی سهراب را آتش میزنند، تورانیان نیز خاک بر سر میریزند. رستم توانسته است بههنگام پیام را به هومان برساند و بهویژه برادر خود را فرستاده تا جای هیچ گمانی نماند. جهان پهلوان به پیمانی که با سهراب در آخرین دم زندگی او بسته وفا میکند و البته همچنان میتوان گفت که از فرمان قدرت سیاسی نیز سرپیچی نکرده و کاوس هنوز میتواند دربارهی جنگ و صلح تصمیم بگیرد زیرا رستم تازه پس از این مراسم است که از کاوس درخواست میکند تورانیان در امان به مرز و بوم خود بازگردند. او گرچه با اشاره به فرمان شاه، تصمیم را به کاوس وا میگذارد، ولی میتوان گفت پاسخ آن از آغاز آشکار است:
«ز توران سرانند و بهری ز چین
از ایشان به دلبر مدار ایچ کین!
زُواره گذارد سپه را به راه
به نیرویِ یزدان و فرمانِ شاه»
بدو گفت شاه: «ای گَوِ نامجوی
تو را این نشان اندُه آمد به روی،
گر ایشان به من چند بد کرده اند
و گر دود از ایران برآورده اند،
دلِ من ز دردِ تو شد پر ز درد
از ایشان نخواهم همی یاد کرد»
رستم حتی پس از رفتن همگان، باز هم در میدان کنار پیکر بخون خفتهی فرزندش میماند تا عمو از راه باز گردد و پدر اطمینان یابد که وصیت جوان تا پایان به درستی انجام شده است:
وز آن جایگه شاه لشکر براند
به ایران خرامید و رستم بماند،
بدان تا زُواره بیاید ز راه
بدو آگهی آورَد ز آن سپاه
(طریقت) بـيــامــوز آييـنِ كار بــه مــيـهنپــرســتــی تـو آموزگار


۩۩۩۩☫اقتباس(طریقت )در سخن ☫۩۩۩۩
![]()
![]()

۩۩
☫اشعار/ فردوسی نابغه در چند بیت شاهکار، این پذیرش مسئولیت را در میان اشک و اندوه، به خواننده گوشزد میکند:
پیاده شد از اسپ، رستم چو باد
به جایِ کُلَه خاک بر سر نِهاد
از همان دم که به رستم میگویند فرزندت در آخرین آن، نام تو را بر زبان آورد و پدر جویان مژگان بر هم نهاد و جان داد، دیگر هیچ درنگی روا نیست: رستم چونان باد از اسب پیاده میشود. شاعر میتوانست بگوید رستم که در راه رفتن برای گرفتن نوشدارو بود، همچون باد به سوی پیکر بیجان فرزند بازگشت. ولی نمایشنامهنویس هنرمند این را نمیگوید! همانجا و بیدرنگ رستم باید از اسب پیاده شود. سر او دیگر درخور کلاه نیست! شاید آنان که نبوغ فردوسی را نشناختهاند، گمان کنند که «چو باد» برای پر کردن وزن و ساختن قافیه بهکار رفتهاست. ولی تابلوی دقیقی که این بیت و بیتهای پس از آن کشیدهاند، نشان میدهد که رستم بیدرنگ مسئولیت فاجعه را به عهده میگیرد، و خود را سزاوار سرزنش و پادافره میشمارد:
همی گفت: زار ای نَبَرده جوان
سرافراز و از تخمهی پهلَوان!
نبیند چو تو نیز خورشید و ماه
نه خُود و نه جوشن، نه تخت و کلاه!
که را آمد این پیش کآمد مرا
بکشتم جوانی به پیرانْ سرا!
نبیره جهاندارْ سامِ سوار
سویِ مادر از تخمهی نامدار!
بریدن دو دستم سَزاوار هست
جز از خاکِ تیره مبادم نٍشَست!
رستم در جایگاه نگهبان ایران، باید پای بیگانهای را که بخواهد به این سرزمین دستاندازی کند بشکند و دست متجاوزی را که بخواهد به خاک ایران پای گذارد، کوتاه کند. استاد در سراسر داستان نشان میدهد که رستم فرزندش را نمیشناخته، پس چرا او خود را سزاوار مجازات میداند؟ پاسخ در همین بیتها نهفته است: سهراب با افراسیاب تفاوت دارد! و رستم یک فرصت تکرار نشدنی را از میان برده است زیرا «نیز» در بسیاری از بیتهای شاهنامه و در همین بیت دوم، معنای «دیگر» میدهد. سهراب ایرانی است، و نبیرهی سام! مادرش هم از تبار دشمنی چون افراسیاب نیست. رستم میداند که باید پاسدار جان همهی ایرانیان باشد. شاید اگر خرد را از خود نرانده بود، شاید اگر راه گفتگو را در پیش میگرفت، چنین فاجعهای پیش نمیآمد. رستم بیدرنگ مسئولیت این خون را به گردن میگیرد و خود را در برابر همگان از تهمینه گرفته تا زال، و در برابر همهی انسانها پاسخگو میداند:
چه گوید، چو آگه شود مادرش؟
چگونه فرستم کسی را بَرَش؟
چه گویم چرا کشتمش بیگناه؟
چرا روز کردم بر او بر سیاه؟
پدرْم آن گرانمایهی پهلوان
چه گوید مرا بازِ پورِ جوان؟
بر این تخمهی سام نفرین کنند
همه نامِ من پیرِ بیدین کنند
او میگوید آبروی ریخته را دیگر نمیتوان جمع کرد. به همگان حق میدهد نفرینش کنند و نابکارش بشمارند. با اینهمه خودش هم میداند گناهکار نیست و حتی این را بر زبان میرانَد:
که دانست کاین کودکِ ارجمند
بدین سال گردد چو سروِ بلند
به جنگ آیدش رای و سازد سپاه
به من بر کُند روزِ روشن سیاه
که میدانست؟ اگر گناهی هست، به گردن همگان است. سهراب زمانی که دهساله شد از مادر سراغ پدر را گرفت و در جستجوی او بازیچهی دست افراسیاب شد. هم تهمینه که برای نگهداشتن او نزد خود، فرزند را همچنان با لب شیربوی وانمود کرده بود، هم پهلوانان ایران که او را چهارده ساله برآورد کرده بودند، هم سهراب که به دلایلی نگفته بود فرزند رستم است و هم تمامی دیگر رویدادهای منطقی، دست به دست هم دادند تا این فاجعه روی دهد. ولی رستم آنچنان بزرگ است که در عین بیگناهی، مسئولیت آنچه را روی داده بیدرنگ میپذیرد و خود را پاسخگو میداند.
پند پیرما(طریقت) اینچنین ☫۩۩
پیرمردی صاحبِ مال و منال
زندگانی کرده او هشتاد سال
با خودش گفتا که پیر و خستهام
عمرخود را کوله باری بستهام
مرگ را از خویش من قافل نِهم
سهم فرزندان همین حالا دهم
بچهها را مُطلع زین کار کرد
پافشاری کردوُهی اصرار کرد
سهم دخترها یکا یک برشمُرد
از پسرها باقی اموال شد
پیرمرد فارغ از مال و منال
صاف وُ صادق شد ز دارائیِ مال
روزها بگذشت و روزی پیر مرد
دید رفتار عروسش گشته سرد
با تعرض نیش میزد بر پسر
بودن بابای تو شد دردسر
پیرمرد افسرده و غمگین شد
سینهاش چون کوه غم سنگین شد
لب فرو بست و برون شد از سرا
تا که نشنید ست مَرد بینوا
رفت و در زد خانهی دیگر پسر
در گشود وُ راه دادش مختصر
با کسی حرفی ز دلسردی نزد
حرفی از مردی و نامردی نزد
تا که دیگ معرفت آمد بجوش
آنچه باید نشنود آمد بگوش
جمله اولاد ذکورش بیصفت
جملگی زن باره و بیمعرفت
دختران زین ماجراها بی خبر
شاد بودندی زِ اعمالِ پدر
کور سوئی در دل آن پیر بود
چونکه امیدش به آن تدبیر بود
رهسپار خانه داماد شد
گفت دامادش دل ما شاد شد
اشک خوشحالی به چشم دخترش
مات و حیران بود نمیشد باورش
دید دامادش بر او هست بی نظر
ماندنش آنجا شده یک درد سر
او همی گوید که بابایت چرا
لنگرش افتاده در ساحل بما
ما که تنها وارث او نیستیم
با حقوق مختصر کو نیستیم
خانه شد دوار در گِرد سرش
چونکه تا این حد نمیشد باورش
این چنین اندیشهاش بیدار شد
موسم پیری رسید و خار شد
عاقبت تدبیر خود را کار بست
نقش یک گنجینه در افکار بست
رفت در بازار صندوقی خرید
آشنائی در رهش آمد پدید
گفت :به به تحفه ای گنجینهات
این چنین چسباندهای بر سینهات
گفت اگر گوشَت ز رازم کَر کنی
وارثی مملو زِ سیم و زر کنی
راز او افشا شد آنجا گوئیا
بچهها پیدا شدند چون طوتیا
ای بقربان تو ای بابا پدر
تو کجائی ای گل زیبا پدر
خانه ما بی تو تاریک است و سرد
تو چراغ خانهای ای شیرمرد
الغرض با التماس و احترام
شد پذیرائی دگر هر صبح و شام
لیکن از گنجینهاش غافل نبود
هر کجا میرفت حملش مینمود
جنگ و دعوائی سرش کردند وای
خانه بی بابا نباشد وای وای
فکر و ذکر بچهها گنجینه بود
گنج واهی بود.دردِ سینه بود
عاقبت، قالب تهی کرد پیرمرد
رفت و شد آسوده از رفتار سرد
باز کردند وارثان گنجینه را
صندوقی مملو ز درد سینه را
شد نمایان استخوانِ دستِ خر
نامهای رویش بجای سیم و زر
نامه را خواندند او بنوشته بود
قصهء عمرِ من آخر گشته بود
دست خر بر آن فلانِ هر کسی
تا نمرده ، مال بخشد بر کسی
زنده بر مال و منالت باش پیر
تا نگردی همچو من خار و اسیر
پند پیر ما (طریقت) اینچنین
پاس باید داشت بهرواپسین
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا)
برچسب های خلدستان : خلدستان , جنون , میوه شیرین , ادبی
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب


۩☫برآستان جانان (عبید)زاکانی (تذکره) ادبی /طنز/ شعر ☫۩

عبید در اوایل قرن هشتم هجری، به زمانهای میزیست که حکومتهای خودمختار محلی در ایران با اختلافهای مذهبی و مسلکی در خودکامکی حاکم، غرق در فساد بودند. تاتارها سودای جهانگیری داشتند و چنگیزخان شهرهای ایران را یکبهیک تسخیر کرده بود. در چنین موقعیتی بسیاری از نویسندگان حاشیهنشین سفره خونخواران شدند و مداحی آغازیدند. عدهای دم فروبستند و یا لباس عرفان و تصوف بر تن کردند تا «هفت شهر عشق» را درنوردند. عبید اما سکوت بشکست و زبان طنز بهکار گرفت تا بگوید آنچیزی را که دیگران نگفتند و یا نخواستند که بگویند.
در این راستا به قول سیفی در کتاب «طنازیهای عبید»، «عبید در ادبیات فارسی نمونهای استثنایی است.» او «نخواست به زبانی بنویسد که نمونههای آن فقط در مدارس علمیه آن زمان و یا دربار حاکمان و شاهان زمانه تحسین میشد. او این زبان رسمی را دور زد و به زبانی روی آورد که مردم عادی و معمولی با آن سخن میگفتند.»
عبید در این زبان سازههایی نو به کار گرفت، از فرم و شکلی نو بهره گرفت تا موضوعهایی بیسابقه در قالب داستانک و شعر بیافریند. برای نمونه در «رساله ده فصل» با رویکردی طنزآمیز در ابتدای هر واژهای «التعریف» را قرار میدهد تا خنده مخاطب را برانگیزاند. «او با چنین شگردی چیرگی فرهنگی مدارس سنتی را به سخره میگیرد که ... به آموزش زبان عربی رسمیت بیشتری میبخشیدند.» در درک زمانهاش فقط کافیست که «الجاهل» را «دولتیار»، «العالم» را «بیدولت»، «المحتسب» را «دوزخی»، «الصوفی» را «مفتخوار» و «الطبیب» را «جلاد» بدانیم و خانه را «ماتمسرا».
عبید در «رساله صد پند» واقعیتهای اجتماعی پیرامون خویش را با نگاهی دیگر میکاود تا خواننده را به «پرهیز از فقیه و قاضی، خطیب و واعظ و همچنین منبر و مسجد فراخواند.» او «هنجارهای نامردمی شیخ، خطیب، زاهد و واعظ را، جدای از رساله ده فصل در "صد پند" نیز» بازمیتاباند. چنانکه در همین رساله «به منظور قداستزدایی از شخصیت شیخ» مینویسد: "سخن شیخ باور مکنید تا گمراه نشوید و به دوزخ نروید". سخن او در خصوص شیخ به همین جا پایان نمیپذیرد. چون در جایی دیگر از صد پند هم توصیه میکند: "تخم به حرام اندازید تا فرزندان شما فقیه و شیخ و مقرب سلطان باشند".
در «رساله دلگشا» انتقادها متوجه «فقیهان، امامان جماعت، قاضیان، خطیبان، واعظان، غلامبارگان، روسپیبازان...قوادان و دلالان محبت» هستند. در «اخلاقالاشراف» نیز «تصویرهای روشنی از دو گونه مذهب به نمایش میگذارد.» «مذهب منسوخ» را در برابر «مذهب مختار» میگذارد تا فسادهای اخلاقی حاکم را نشان دهد و بگوید «هرکس که بیشرمی پیشه گرفت و بیآبرویی مایه ساخت، پوست خلق میکند...».
رساله «ریشنامه» سراسر در نکوهش ریش است، «ریشی که بنا به رسم جامعه، بدون استثنا برای فرادستان آن وجاهت میآفرید. موضوع ریشنامه همچنان پس از گذشت چند دهه به اعتبار خویش باقیست.»
«عبید به منظور قداستزدایی از حریم اماکن مذهبیِ مسلمانان، چهبسا محل وقوع دزدی را نیز به فضای چنین اماکنی میکشاند. در حکایتی مینویسد: «اعرابی به حج رفت. در طواف دستارش را بدزدیدند. گفت: خدایا یک بار به خانه تو آمدم فرمودی دستارم بربودند، اگر یکبار دیگر مرا اینجا بینی بفرمای تا دندانهایم را بشکنند.»
عبید وضو گرفتن و حتا باطل شدن وضوی مسلمانان را نیز به استهزا میگیرد. میآورد: «شخصی در حمام وضو ساخت. حمامی او را بگرفت که اجرت حمام بده. چون عاجز شد، تیزی رها کرد. گفت: این زمان، سربهسر شدیم.»
فصل هفتم از رساله ده فصل عبید به "شراب و متعلقات آن" اختصاص مییابد. «او در همین فصل از رساله خود، حجرالاسود را به عنوان دیگ شراب میبیند. انگار ناخودآگاه او چنین نقشی از حجرالاسود را در ذهنش برمیانگیزد تا ضمن دیدارِ بزرگی و تیرگی سنگ کعبه، نمایی از دیگهای بزرگ شراب پیش چشمان نویسنده جان بگیرد. به طبع تکرار همسانی دیگ شراب با سنگ کعبه خشم بسیاری از فقیهان و واعظان زمانه عبید را برمیانگیخت. ولی عبید ضمن گفته خویش چنین خشمی را از پیش انتظار داشت.»
پیداست که عبید همراه با طنز ماندگار خود، عامدانه افشای شخصیت اجتماعی شیخ، واعظ، خطیب، قاضی و فقیه را هدف میگرفت. چنانکه او در توصیف رفتار نامردمی شیخ، به واژهای تنها کفایت میورزد و به آسانی مینویسد: «الشیخ، ابلیس. آنوقت در توضیح گفته خویش میآورد: الشیاطین، اتباع او. عبید در همین راستا حتی کلماتی را که این شیخ در موضوع "معرفت" خداوند بر زبان میراند، مهملات میخواند.»
عبید حتا از نقد احکام غیر منطقی دین نیز جا نمیماند. چنین اندیشهای در داستان زیر هم به درستی انعکاس مییابد:
«درویشی گیوه در پا، نماز میگزارد. دزدی طمع در گیوه او بست. گفت: با گیوه نماز نباشد. درویش دریافت و گفت: اگر نماز نباشد، گیوه باشد. »
اینجاست که گیوه بنا به ضرورتهای پیش آمده در زندگی مردم، ارزش و جایگاهی فراتر از نماز مییابد. چنانکه درویش این داستان، گیوهاش را بیش از نماز دوست دارد.
طنز معمولاً با خنده همراه است، اما گاه تلخ است و تکاندهنده و سیاه. میخنداند اما به فکر وامیدارد، چنانچه در «شوایک، سرباز ساده دل» و یا «مزرعه حیوانات» و حتی «ابله» داستایوسکی دیده میشود.
عبید در همین راستا، در منظومه پُرآوازه «موش و گربه» یکی از ماندگارترین داستانهای تمثیلی ادبیات فارسی را «به منظور روشنگری از چهرههای پنهان مذهب رسمی» میآفریند. موشهای داستان «همان مردمان لایههای پایین جامعه هستند که گربه داستان ضمن بهرهگیری از مذهب رایج، ایشان را میفریبد.»
اگر داری تو عقل و دانش و هوش / بیا بشنو حدیث گربه و موش
بخوانم از برایت داستانی / که در معنای آن حیران بمانی
گربه در داستان «موش و گربه» در نقشی از «فقیه، امام جماعت و خلاصه قاضی و مدعیالعموم ظاهر میگردد. ولی این امام جماعت از همان ابتدا فکر کشتار و قتلعام موشها را در سر میپروراند. .. و موشها نقشمایهای از تودههای بیدفاع مردم را به اجرا میگذارند.»
در تاریخ ادبیات و فرهنگ ایران کمتر کسی یافت میشود که به اندازه عبید در نقد اسلام و گفتار و کردار مسلمانان بگوید و بنویسد. به همین علت بیشتر نوشتههای او در این چند دهه هیچگاه اجازه نشر دریافت نداشتند.
عبید را میتوانی یکی از صلحطلبان بزرگ تاریخ ایران نیز به شمار آورد. با مشاهده عواقب جنگ و خونریزیهاست که در داستانکی از «رساله دلگشا» مینویسد:
"سربازی را گفتند: چرا به جنگ نروی؟ گفت: به خدا سوگند که من یک تن از این دشمنان را نشناسم و ایشان نیز مرا نشناسند. پس دشمنی میان ما چون صورت بندد". و یا در داستانی دیگر میگوید: "سلطان محمود از طلحک پرسید که جنگ در میان مردمان چگونه واقع میشود؟ [طلحک] گفت: گُه بینی و گُه خوری. [سلطان محمود] گفت: ای مردک چه گُه میخوری؟ [طلحک] گفت: چنین باشد. یکی گُهی خورَد و آن یکی جوابی دهد، جنگ بین ایشان واقع شود".
عبید همچنین نویسندهای واژهساز بود. دهها واژه ساخت که هنوز هم زیباییهای خود را حفظ کردهاند. برای نمونه "ادرار قلم" اصطلاحی مبتکرانه است از او در بازگویی رفتار نویسندگانی که «اقتدار بیچون و چرای قلم را با هرم قدرت پیوند میزدند»
هنر عبید تنها خنداندن مردم سوگوار و غمزدهای نبود که هستیشان در پی حملات اسکندر و مغولها و عربها به تاراج رفته بود، او ناقد بزرگ زمان خود بود. درد را تنها در یورشها و شکستها نمیدید، در خود مردم و رفتارشان نیز آن را بازمیکاوید.
«طنازیهای عبید» که در هفده فصل و سه پیوست، در ۱۷۲ صفحه، توسط نشر مهری در لندن منتشر شده، به ابعاد گوناگون آثار عبید میپردازد. میکوشد از لابهلای نوشتههای او مطالبی را استخراج کند که هنوز ویژگیهای روشنگری در آنها برجسته است.
نشر مهری پیشتر کتابهای «سایههای سوشیانت»، «آیینهای روسپیگری و روسپیگری آیینی» و «نشانهگذاریها در عزاداران بیل» را از س. سیفی منتشر کرده بود.
موضوعات مرتبط خلدستان: برآستان جانان(تذکره شعرا) ، متفرقه(طــنــز) ، گوناگون
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , عبید , زاکانی , تذکره
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩☫برآستان جانان :مولانا (ادبی) خاطرات ☫۩۩۩


منظور مولانا از « شیخ» و « انسان دست نیافتنی » در اشعارش چیست ؟ یکی از معروفترین شعرهای مولانا، دو بیت زیر، از غزل «آرزو» است:
دی شیخ، با چراغ، همیگشت گِردِ شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند: «یافت مینشود، گشتهایم ما»
گفتا: «که یافت مینشود، آنم آرزوست».
(کلیات شمس،غزل 441)
مولانا در این داستان از شیخی سخن میگوید که در روز روشن، در میانِ خیل عظیم انسانها، با چراغ، دنبال «انسان» میگشت و وقتی دیگران به او میگفتند: «گشتیم، نبود، نگرد، نیست»، این شیخ بلندهمت میگفت: «من آرزو دارم چیزی را که پیدا نمیشود، بیابم». لحن مولانا در این دو بیت بسیار استوار و تأثیرگذار است. از این شعر درخشان درمییابیم که بسیاری از کسانی که صورتِ انسانی دارند، درواقع «دیو و دد» هستند و تعداد انسانهای واقعی بسیار اندک است، به طوری که باید با «چراغ» انگشت در جهان درکرد و به جستجوی آنها پرداخت. نکتۀ مهم دیگری که از این شعر به دست میآید، آن است که این شیخ انسانی بلندهمت و والاست و از جستجوی «یک امر نایافتنی» ابایی ندارد. او ایمان دارد که طلبِ خالصانه محال را وصفِ حال میکند و غیر ممکن را ممکن میسازد. اینها همه نکات مهمی هستند، ولی نکته در اینجاست که «انسانِ راستینی» که آن شیخِ کمالطلب در جستجوی او بوده، چه ویژگیهایی داشته است. از یک قطعۀ زیبا در مثنوی شریف میتوان پاسخ این پرسش را به دست آورد. در این قطعه چنین میخوانیم:مردی در روز روشن، با چراغ، در میان بازار میگشت. بوالفضولی از او پرسید: این مسخره بازیها چیست؟با چراغ، در روز روشن، دنبال چه میگردی؟ آن مرد پاسخ داد: به دنبال انسان میگردم. مرد بوالفضول گفت: مگر نمیبینی که این بازار پر از انسان است؟ و مرد جواب داد: در جستجوی انسانی هستم که میتواند در برابر خشم و شهوت خویشتنداری پیشه کند:
آن یکی با شمع برمیگشت روز
گِردِ بازاری، دلش پر عشق و سوز
بوالفضولی گفت او را کای فلان!
هین، چه میجویی به سوی هر دکان؟
هین، چه میگردی تو جویان با چراغ؟
در میانِ روزِ روشن چیست لاغ؟
گفت: میجویم به هر سو آدمی
که بُوَد حی از حیاتِ آندَمی
هست مردی؟ گفت: این بازار پُر
مردماناند آخر، ای دانای حُر!
گفت:خواهم مرد بر جادۀ دو ره
در ره خشم و به هنگام شره
وقت خشم و وقت شهوت مرد کو؟
طالب مردی دوانم کو به کو
کو در این دو حال مردی در جهان
تا فدای او کنم امروز جان؟
از این داستان زیبا به روشنی درمییابیم «انسانی» که این شیخ به دنبال او میگشته است، از بندگیِ خشم و شهوت و دیگر رذائل نفسانی آزاد شده و مهارِ نفسِ خود را در دست داشته است. گفتهاند «شیخی» که مولانا در این ابیات توصیفش میکند، حکیمی یونانی بوده است، به نام دیوژن (دیوجانس)، اما نیک روشن است که مولانا از آن کسانی نیست که «حکایتنویسِ دیگران» باشد و قصه بگوید و تاریخ نقل کند و سهم خود را در این میانه به فراموشی بسپارد. مولانا از آن کسانی است که خود «حکایت شده» و قرنهاست که حکایتِ او از جذابترین حکایاتِ تاریخ شده است؛ بنابراین باید این «شیخِ چراغبهدست» را که در جستجوی انسان بود، خودِ مولانا دانست. برای اثبات این ادعا، خوب است به بیتی دیگر از دیوان شمس که کاملکنندۀ این معماست، توجه کنیم. مولانا در غزلی که آن را به مناسبت آمدنِ شمس به قونیه سروده است، چنین میگوید:
آنکس که همیجُستم دی من به چراغ او را امروز چو تَنگِ گُل بر رهگذرم آمد
(کلیات شمس، غزل 633)
از کنار هم گذاشتنِ این سه قطعه از دیوان شمس و مثنوی، به روشنی میتوان دریافت که آن «شیخ» کسی جز مولانا و آن «انسانِ دستنیافتنی» که از سلطۀ هوای نفس آزاد شده است، کسی جز شمس تبریزی نبوده و مولانا با یافتنِ او، به آرزوی خود رسیده است.
موضوعات مرتبط خلدستان: نثر ( ارائه ی مطلب) ، برآستان جانان(تذکره شعرا) ، خاطرات ، گوناگون
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , مولانا , ادبی , خاطرات
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩۩ ☫برآستان جانان (ادبی )یار ☫۩۩۩

معنیشناسی «یار» و «داف»


«یار» یک زنگ کهن دارد. آدم احساس میکند این واژه از گذشته میآید و مثلاً از سنت ادبیات فارسی گرفته شده است. تصویرِ یار مینیاتوری است: اثیری است و پر از ناز و کرشمه. شفیعی کدکنی میگوید معشوق شعر کهن سادیست (دیگرآزار) و عاشق شعر کهن مازوخیست (خودآزار) است. او «ناز» دارد و این «نیاز»؛ و عاشق از ستمی که معشوق به او میکند، لذت میبرد. اما مهترین ویژگی معنیشناختی «یار» این است که در دسترس نیست. یار، به این دلیل یار است که حاضر نیست. ارزشش در نبودنش است. اصلیترین مفهوم مربوط به یار «فراق» است.
«داف» اما، طنینی جدید دارد. این واژه سابقهای در ادبیات کهن ما ندارد. تازه وارد زبان روزمرهی ما شده است. مینیاتوری نیست، بلکه فانتزی است. در توصیفش بیشتر از ظاهر او گفته میشود: از لباس و چهره و اندامش. اما مهمترین ویژگیاش این است که به دست میآید. اگر در دسترس نباشد فراموش میشود. کسی پنجاه سال در سوگ از دست دادن یک داف نمینشیند. اگر «یار» نماد وحدت معشوق است، «داف» نماد کثرت و تنوع آن است. دافی که به دست نیاید داف نیست. هیچ است. مهمترین مولفهی معناشناختی داف «وصال» است.
ترانهی فارسی از «یار» گذر کرده و به «داف» رسیدهاست. این مختص رپ نیست. حتی مختص شعر و موسیقی هم نیست. فراگیرتر است. خوب و بدش و جنبهی اخلاقی یا دینیاش را در جای دیگری بررسی میکنم. اینجا مسئلهای دیگر مطرح است: گویی از پارادایم «فراق»، به پارادایم «وصال» پاگذاشتهایم.
موضوعات مرتبط خلدستان: نثر ( ارائه ی مطلب) ، متن ادبی ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ ، گوناگون
برچسب های خلدستان : برآستان جانان , ادبی , یار
... قالب شعر و انواع قالب
.

۩☫ اشعار.غزل.قصاید (طریقت)قالب شعر ☫۩


.
موضوعات مرتبط خلدستان: مقدمه ، متن ادبی ، آثارچاپ شده ، مطالب دردست چاپ
برچسب های خلدستان : انواع قالب شعر , ادبی
ملاحظه فرمائید ادامه مطلب

۩۩☫ فیل ترگرام ☫۩۩

........................................... جزاست ؟
....................................................
........................................... صلاست
....................................................
.......................................... سراست ؟
...................................................
............................................. بلاست
.....................................................
.............................................. خداست
....................................................
.............................................. سزاست !
پَ. نَ .پـــــَ : ماجرای سیب و اَمرخداوند رو به آدم و حواشنیدید ...
ماحرای تلگرام هم عین همونه ، هی مسعولین گفتند به اُون نزدیک نشید .
ولی هی مردم رفتند توی تلگرام
هی ، فیلتر ، هی ضد فیلتر ، هی ، فیل تر گرام شد
۩#خــُلدستان طریقت (صفحه جدید)۩# محمد مهدی #طریقت
موضوعات مرتبط خلدستان: اشعار ، متن ادبی ، متفرقه(طــنــز) ، بدون شرح
برچسب های خلدستان : تلگرامستان , ادبی , اجتماعی , تلنگُر
.: Weblog Themes By Pichak :.
